بغض یک مرد
Canal cerrado
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Mostrar más6 281
Suscriptores
-724 horas
-717 días
-19630 días
Carga de datos en curso...
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+18
en 26 canales
junio '26
+565
en 149 canales
Get PRO
mayo '26
+366
en 22 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+307
en 50 canales
Get PRO
enero '26
+182
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+910
en 130 canales
Get PRO
noviembre '25
+1 656
en 103 canales
Get PRO
octubre '25
+246
en 15 canales
Get PRO
septiembre '25
+27
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+60
en 4 canales
Get PRO
julio '25
+65
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+107
en 5 canales
Get PRO
mayo '25
+102
en 10 canales
Get PRO
abril '25
+80
en 7 canales
Get PRO
marzo '25
+154
en 9 canales
Get PRO
febrero '25
+81
en 8 canales
Get PRO
enero '25
+207
en 9 canales
Get PRO
diciembre '24
+170
en 23 canales
Get PRO
noviembre '24
+476
en 19 canales
Get PRO
octubre '24
+535
en 18 canales
Get PRO
septiembre '24
+188
en 14 canales
Get PRO
agosto '24
+1 802
en 104 canales
Get PRO
julio '24
+2 737
en 117 canales
Get PRO
junio '24
+1 593
en 94 canales
Get PRO
mayo '24
+2 546
en 246 canales
Get PRO
abril '24
+1 031
en 89 canales
Get PRO
marzo '24
+1 876
en 321 canales
Get PRO
febrero '24
+2 010
en 247 canales
Get PRO
enero '24
+1 445
en 194 canales
Get PRO
diciembre '23
+3 484
en 454 canales
Get PRO
noviembre '23
+3 900
en 408 canales
Get PRO
octubre '23
+3 945
en 356 canales
Get PRO
septiembre '23
+6 241
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 12 julio | +3 | |||
| 11 julio | +1 | |||
| 10 julio | 0 | |||
| 09 julio | +10 | |||
| 08 julio | 0 | |||
| 07 julio | 0 | |||
| 06 julio | +1 | |||
| 05 julio | 0 | |||
| 04 julio | 0 | |||
| 03 julio | +1 | |||
| 02 julio | +1 | |||
| 01 julio | +1 |
Publicaciones del Canal
غفــران خان، مرد قدرتمند و پرنفوذی که مسئولیت یه دختر کم سن و سال و شی.طون و بازی گوش و قبول میکنه!
چشمتون روز بد نبینه..بلایی نیست که این وروجک ز.یبا رو سر این مرد پر جذبه نیاورده باشه.
https://t.me/+XpYxX6dnHFIyNGZk
ولی با اولین خواستگاری که برای الیسا میاد، میفهمه ح.سش به الیسا چیزی فراتر از مسئولیته و میخواد به دستش بیاره ولی با دسیسهچینی دو.ست دخترش همه چیز به هم میخوره و الیسا رو گم میکنه تا اینکه بعد سالها اتفاقی رو به رو میشن و...😱❌❗️
https://t.me/+XpYxX6dnHFIyNGZk
| 2 | پارت جدید🔥🥲 | 19 |
| 3 | #پارت۱۵۱
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
***
با صدای زنگ، ماشین را به کناری زد و تماس را وصل کرد.
آن هم فقط بخاطر ماشینهای پلیسی که همان حوالی بودن، نه آنکه برایش جریمه مهم باشد نه اما الان ماشین را حداقل تا رسیدن به مقصد نیاز داشت.
- الو.
- سلام، جان داداش چیزی شده؟
این سریع خودمانی شدن، مانی را از آن جلد رسمی که داشت ایجاد میکرد، فاصله داد.
- سلام، قربونت داداش چیزی نشده... فقط زنگ زدم بگم من دارم رز رو میبرم اهواز، بیمارستان گفته هزینهها پرداخت شده و دخترها هم گفتن که اونا پرداخت نکردن، پس میمونه شما... بیزحمت شماره کارت بفرست... دمت هم گرم برای این مدت.
بادش خوابید، کلی برنامه چیده و قرار بود به دیدن دخترک بره.
با مکث جواب داد:
- مرخص شد؟
مانی: آره، کارهاش رو انجام دادیم داریم میریم، شرمنده کار پیش اومد نتونستیم بمونیم وگرنه یه سر میاومدم پیشت... منتظرم شماره کارت بفرست.
دستی به صورتش کشید، به که بگوید نمیخواهد هزینه را پس بگیرد.
با فکری که به ذهنش رسید، لب باز کرد:
- نمیخواد داداش، به هر حال هنوز کارمند شرکته... از حقوقش کم میکنیم.
مانی باز اصرار کرد.
- حالا شاید نشد بیاد... .
قبل ادامه وسط حرفش پرید.
- شرمنده وسط حرفت اما ما قرارداد داریم تا پایان قرارداد هم باید حتما باشن، ایشون خودشون شرایط رو میدونن... شما فقط حواستون به کارمند ما باشه که سالم به دستمون برسونیدش، چون به شدت بهش نیاز داریم.
مانی تکخندهای کرد و با کمی صحبت دیگر خداحافظی میکند و چند دقیقه همانجا مکث میکند.
قرار بود بعد آن ماموریت کُشنده به سمت بیمارستان برود و دخترک را ببیند...
ناچار برای مشکوک نشدن ماشین پلیس استارت زد.
کمی جلوتر که جلوی ماشین را گرفتن، مدارک ماشین رو داد و بعد کمی سوال و جواب شدن، ماشین را به سمت خونه اردلان به راه انداخت.
تماس دیگر را بدون نگه داشتن ماشین، وصل کرد.
- بگو.
- قربان همونطور که گفتین ایشون رو زیر نظر داشتیم، هنوز از مهمونی بیرون نیومدن، بچهها رو دیشب فرستادم داخل گفتن با یه دختره که بلاگر هم هست تیک و تاک میزده... پیگیری کردیم، فهمیدیم پسره که مهمونی گرفته یکی از اقوام دورش حساب میشه.
- خیله خب... خانم رو چیکار کردین؟
مرد پشت خط کمی مکث کرد و مردد جواب داد:
- راستش آقا خانم رو حواسمون بهش بود اما یهو وسط مهمونی غیب شدن، ولی بچهها میگن بیرون نیومد اصلا، فکر میکنم داخل عمارت باشن.
فریاد زد:
- یعنی چی بزمجه؟ مگه من نذاشتمت حواست به اون باشه؟ من گفتم اول خانم بعد اون الاغ... وای به حالت اگه شب رو تو اون عمارت صبح کرده باشه.
تماس را قطع میکند و مسیرش را به سمت عمارت نیاوران کج میکند. | 20 |
| 4 | 🫢🔥-لعنت بهت دختر چند بار گفتم اون فر ها رو صاف نکن!
چشمای دلبرش رو گشاد کرد و با صدای پر نازی لب زد:
-تو فقط پسر خالهی منی چیکاربه سیم تلفن هام داری!!
خشمگین بازوهاشو گرفتم و کوبیدم به دیوار و با فاصله چند میلی بهش نزدیک شدم:
-دختر مو فرفری اینو تو گوشت فرو کن تو مال منی و من میگم اینا رو دیگه هیچوقت صاف نمیکنی!
دوباره چشماشو گشاد کرد که غریدم:
-ببینم تو دلت میخواد فردا عقد کنیم؟ هی گشاد نکن اون چشمای وامونده رو!
دوباره چشماش گشاد شدن که بدون توجه به طرافم سر خم کردم و . . . ❌😰🚨
https://t.me/+B9xogLop9-EyMTY0
پسره به مو های فر دختره گیر میده که چرا صافشون کرده و همون وسط ...😂
۱۹پاک | 25 |
| 5 | - تو… تو داری باهام لاس میزنی؟
- یس! بالاخره بعد یک سال فهمیدی!
صدایش پر از پیروزی و لرزی از خنده بود و لبخندمغرورش پهنتر شد.
با خجالت لب گزیدم و سرخ شدم تا به آن شیوهای که نریمان مرا مورد تمسخر قرار داده بود نخندم.
کراواتش را شل کرده و با لبخند کج معروفش چند قدمی پیش آمد. در باغ کسی جز ما نبود، همه سرگرم جشن و پایکوبی بودند.
- حالا که بالاخره بعد یه سال منظورمو فهمیدی، نظرت چیه؟ جرئت داری این بازی رو ادامه بدی خانوم کوچیک؟!
https://t.me/+5454JcIhWko5ODdk
https://t.me/+5454JcIhWko5ODdk
من باید انتقام بگیرم. حتی اگه مجبور بشم نقش بازی کنم تا اون مرد مغرور فکر کنه هنوز عاشقشم...
عشق؟
نه... این بار انتقام در راهه.
☀️ هشت دقیقه و بیست ثانیه عاشقانهای پر معما کاری جدید از دلان موسوی 😍🔥 | 45 |
| 6 | . | 1 |
| 7 | ستارهی حکمت، دختری که با هزاران امید و آرزو به شهر آمد برای رسیدن به آیندهای روشن.
اما رویای درس خواندنش درست وسط جنگ قدرت دو جراح عاشق پیشه قرار میگیرد، دو دوست و همکار قدیمی....
و حالا دوستی سالهای دور آن دو مرد به رقابتی نفس گیر برای عشق و ریاست بیمارستان تبدیل میشود.
برای خواندن این داستان پر از هیجان با قلم من همراه باشید...
https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk | 45 |
| 8 | رمان جذاب و آنلاین آرام دل در کنار پی دی اف های جذاب...قسمتی از رمان آنلاین😍👇👇👇
دستاشو زیر زانوهام انداخت، بغلم کرد و سمت اتاق خواب بردم! روی تخت خوابوندم و...
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
دنبال رمان های صحنه دار میگیردی؟!🔞💋
معدن رمان های جذاب و هات دنبال رمان های زوری و خشن هستی هرچنلی بری مسدود میشه😒👿مثل رمان های😋👇
#غیرتی #ازدواج_زوری #قاتل_خاموش
#شاهرگ #مافیایی #پدربزرگ_هات_من
#توله_وحشی #سرگرد_جذاب_من
و....😳🙈
اینجا کلی رمان های هات و صحنه دار داریم که باید تنهای بخونیش تازه گروه نقد و معرفی رمان هم دارن میتونی اون رمانی که یادت رفته اونجا پیدا کنی
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
۶صبح پاک | 59 |
| 9 | #پسره_باید_بین_دنیا_و_عشقش_یکیرو_انتخابکنه😭❌
-منو ول کن تو باید دنیا رو نجات بدی
دستم رو محکم چسبید و فریاد زد:
-از دستت نمیدم تو مال منی
هقی زدم و دستم رو کشیدم:
-نکن با نجات من دنیا رو نابود میکنی
سرم رو قاب گرفت:
-تو نفس منی چطور ولت کنم؟!
با چشمایی گریون بهش خیره شدم و به یکباره خودمو پرت کردم پایین که صدای فریاد پردرد اوریون با جیغ من یکی شد . . . 🤫🔥🚨
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
#دلمکبابشدواسشون🥺
۱۶:۳۰پاک | 30 |
| 10 | دختره با برادردوستش توی برف و بوران گیرکردن غافل از اینکه #اونمردانساننیست !!! 🔥❤️🔥
https://t.me/+kHwKl-yWxXFmYjI0
داخل ماشین کم کم داشت جای اون گرمای مطبوعش و به #سرمایکشنده میداد ، هق زدم و گفتم : ما ..اینجا ..می..میریم
با شنیدن صدای #گرگ ، نگاهی به هوای تاریک بیرون انداختم و وحشتم بیشتر شد و رسما داشتم زار میزدم کلافه پرسید
_ واسه چی داری گریه میکنی الان ؟؟
_واسه ..اینکه ..نمی ..خوام ..خوراک ..گرگ..ها ..بشم .. !!
صدای زمزمه اش باعث شد فکر کنم توهم زدم
_ #همین_الانشم_کنار_یه_گرگی !!
با چشمای اشکی و با تعجب خیره شدم بهش که کلافه نگاهم کرد و دستهاشو باز کرد
_ اونطوری نگاهم نکن توله سگ !! بیا بغلم
دست بلند کرد و کشیدم توی بغلش ، یکه خورده و معذب مثل چوب خشک توی بغلش جا گرفتم اما ...چرا اینقدر بدنش گرم بود ؟؟؟
درحالی که من کم مونده بود #قندیل ببندم !!
با تته پته گفتم : تب دارین ؟؟!!!
منو چسبوند به سینه اش و لبه های کتش و نزدیک هم کرد و زمزمه کرد : نه
نگاه خمارش روی لبهام نشست و گرفته لب زد
_ میخوام گرمت کنم
لبهاش روی لبم نشست و با ولع شروع به بوسیدنم کرد ، با کرختی و به سختی چشم باز کردم اما نگاهم روی دندون های تیز و بلندش نشست که از لبهاش بیرون زده بودن ، وحشت زده تا خواستم ازش فاصله بگیرم به سمت گردنم هجوم آورد و ...
https://t.me/+kHwKl-yWxXFmYjI0
https://t.me/+kHwKl-yWxXFmYjI0
❌😡پارت اصلی رمان ، کپی اکیدا ممنوع😡❌ | 46 |
| 11 | ادعا میکرد علاقهای به مهتاب ندارد.
ادعا میکرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ...
آن روز به محض اینکه جسم ظریفش را روی زمین دید ؛ قلبش از جا کَنده شد.
فریاد کشید:
— چی شدهههههه؟؟؟
یکی از کارگرها، رنگپریده و هراسان، جلو آمد:
— آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجا•ر داخل معدن از حال رفت...
— تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا اونم وقتی میدونستی امروز انفجا•ر داریم!
دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد و داد زد :
— بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه !
سپس خودش ، مقابل نگاهِ تمام کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ...
https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️
آخ از اون روزی که یخهای قطب جنوب آب بشن😁
#قصهیمهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت) | 28 |
| 12 | عصبی جلوش ایستادم و گفتم: هدفت از این کارا چیه ارسلان ؟مگه قرار نبود فقط عذابم بدی؟ مگه قرار نبود روی سگت رو نشونم بدی؟
- سگاخلاق دوست داری؟
ـ من نه سگ اخلاقیت رو دوست دارم، نه مهربونیت رو. من کلاً دوست ندارم تو رو دوست داشته باشم.
_پس اعتراف میکنی که داری هوایی میشی؟! که دلت لرزیده برام!!!
راست میگفت دلم لرزیده بود برای این شوهر اجباریم.گریه کنان جیغ زدم:آررررره هوایی شدم . نمیخوام عاشقت باشم اما هستم.نمیخوام دوستت داشته باشم وقتی که تو از من و این زندگی متنفری ... نمیخواااام.
جلو آمد و تن لرزانم را در آغوش گرفت . کنار گوشم زمزمه کرد: متنفر نیستم ...دلم بند توعه بفهم اینو .
https://t.me/+0mXSi8Bz3RtlYzg0
دستش روی بازویم نوازشوار به حرکت درمیاد.زمزمههای آرومشو میشنوم و قلبم مچاله میشه.
ــ خیلی خوشگلی ... داری دمار از روزگارم درمیاری ولی ازت متنفرم راز !!!ازت متنفرم و بازم نمیتونم ازت دور بشم!
ازدواج مون اجباری بود.من قاتل برادرش بودم اما ...
عاشقانهای ناب ❤️🔥 توصیه ویژه کپی ممنوع پارت واقعیvip👏🏻 | 31 |
| 13 | #پارت۱۵۰
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
اینبار دیگر خودِ معین قدم جلو میگذارد، قرصها را از جیب شلوارش بیرون میآورد و دست شیرو میدهد.
روبهروی سمین با فاصله ایستاد.
- اگه کوچیکترین حرفی از این اتفاق جایی زده بشه... آخ اگه زده بشه، من میدونم و تک تکتون مطمئن باشین به یکیتون هم رحم نمیکنم... کاری میکنم که این رفتار الان واسه اون لحظهتون آرزو باشه، درضمن بخواین واسه اون سه تا دردسری درست کنین و باز جلوشون سبز بشین هم یه موضوع دیگهس، شکایت کنین پای شکایت اون سه تا، تا تهش میمونم میبرمتون به جهنم و برتون میگردونم... روزگارتون رو سیاه میکنم... الان هم کمِتونِ و شانس آوردین کار دارم و باید برم وگرنه به این سادگیها هم ولتون نمیکردم.
عقب رفت و با نگاهی تهدیدوار به دخترها، پسرها را خطاب قرار داد.
- بده قرص رو بهشون.
ورق هر دو قرص را خالی میکند و به سمت دخترها میبرد، قرص را به زور درون دهان دخترها میاندازند.
کامی اولین نفر با باز کردن آرام دکمههای پیراهنش به سمت دختر چشم عسلی مد نظرش میرود... .
همین حرکت، بقیه را به قدم برداشتن به سمت دخترها ترغیب میکند
قرصها داشت تاثیر خودشان را میگذاشتن، نگاهشان کمکم داشت تار میشد و سرشان گیج میرفت.
حتی با وجود باز شدن دست، پا و دهنشان هم قدرتی برای تکلم نداشتن، با گذشته دو دقیقه یکی یکی بیهوش روی زمین افتادن.
کامی سریع دکمههای باز شدهش را بست و عقب کشید.
- حس متجاوز بهم دست داد، اَی مورمورم شد... من تنم رو بزنم به تن اینا؟
شیرو: با سجاد شریک بودی؟ تری... .
مشت سجاد همان مرد بور بر روی شانهاش حرفش را قطع میکند.
- زر نزن باو، من ک.خل یه نفرم... خدا کنه امروز رو هیچ وقت نفهمه، پارم میکنه.
شیرو: فقط قبل مرگ بگو حلوات رو قشنگ درست کنن، بده اون خالهت... کیه؟ عا آتی جون.
سجاد: نسناس. | 74 |
| 14 | خاندان آوَش بِیگ سه تا نوهٔ پسری و یه نوهٔ دختری داره و حالا سر ریاست منطقه و مالکیت داراییهای خاندان،جنگ راه افتاده و چه شرطی بدتر و سختتر از اینکه همتا،تنها نوهی دختری باید با یکی از پسرعموهاش باشه تا بتونه ریاستو به دست بگیره؟
حضور کیاراد،پسرعموی فرنگ رفتهی همتا، کمی انتخاب رو براش راحت میکنه اما خبر نداره که کیاراد چه قدر بیرحمه و قراره بلایی به سرش بیاره که...🥲❗️
https://t.me/+1rmEWFeWEphjMTM8
هیجانی و معمایی ❗️ | 20 |
| 15 | نگاهم را از روی زمین برنمیدارم. فقط میخواهم از کنارش رد شوم و همهچیز تمام شود.
همان لحظه، صدای خندهی یکی از پسرها از چند قدمیمان بلند میشود.
«خانم روانشناس، شمارهتونو که نگرفتیم!»
قبل از اینکه حتی فرصت کنم جواب بدهم، فرداد یک قدم جلوتر میآید.
نه داد میزند، نه اخم میکند.
فقط آنقدر نزدیکم میایستد که سایهاش بین من و آن پسر میافتد.
«کاری داشتی به خودم بگو.»
پسر با خنده شانهای بالا میاندازد.
«مگه وکیلشی؟»
فرداد لبخند خیلی کمرنگی میزند؛ از آن لبخندهایی که بیشتر آدم را میترساند تا آرام کند.
«نه... ولی از این به بعد، حواست باشه طرف حسابت کیه.»
نفسم در سینه حبس میشود.
برای اولین بار، نگاهش را از روی آن پسر برمیدارد و به من خیره میشود.
«بیا رها... دیر وقته.»
نمیدانم چرا، اما میان آن همه آدم، تنها چیزی که حس میکنم امنیتیست که کنار او ایستادن به من میدهد...
https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0
یه رابطه معمولی به یه عشق بزرگ تبدیل میشه اما شخصیت پسر داستان با ازدواج مخالفه و این شروع چالشهاشونه.داستانی براساس واقعیت‼️ | 29 |
| 16 | هرچی تقلا میکردم پوزخند فرحان بیشتر میشد، تخت رو دور زد نزدیک گوشم غرید:
_ گفتم داری با آتیش بازی میکنی. حالا که هوس کردی بعد فرارت بازم بیای پیشم، پس باید خوب سرویس بدی.
_ ازت متنفرم هیولا، دست از سرم بردار.
ولی دستش وحشیانه پامو رو چنگ زد و خودش رو بیشتر به سمتم کشید.
_ بهت فرصت داده بودم بری، خودت خواستی .
به تقلا که افتادم، جریتر شد و فرصت نداد و همونطور که دستامو بالای تخت بسته بود، به سمتم هجوم آورد و...
https://t.me/+C1uPRjnqtx9iZTM0 | 27 |
| 17 | #پسره_میاد_تو_اتاق_که_دختره_از_حموم ...🥵🔥
حوله رو خواستم باز کنم و با دیدنش که با لذت بهم نگاه میکرد جیغ بلندی کشیدم:
-تو از کی تو اتاقی؟!
نیشخندی زد و گفت:
-از وقتی داشتی لباس زیر انتخاب میکردی!
هینی کشیدم و گره حوله رو محکم تر کردم:
-برو بیرون چرا در نزدی؟!
نچی کرد و اومد جلو که با باز شدن حوله . . .😋🚷💦
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
ژانر : #عاشقانه #هیجانی #فووووول...😰
۶صبح پاک | 35 |
| 18 | –تو فکری!
–تو فکر نیستم، تو آرامشم! دارم از تک تک لحظاتم لذت میبرم!
خندید و گفت:
–منم نقشی توی آرامشت دارم؟!
نگاهی پر از احساس بهش انداختم و گفتم:
–تو خود آرامشی برام!
دستشو دورم انداخت و گفت:
–قلب منی! دفعه ی بعد دوتایی و بدون مزاحم میایم اینجا!
گفتم:
–همینطوری هم خوش میگذره!
–آره اما دوتایی یه چیز دیگه ست! جنگل، مه، آتیش، بغل، اوووف!
خندیدم و گفتم:
–فقط فکر بغلی، نه؟!
–فکر بغل نیستم، فکر بغلِ توام!
خندیدم، خندید و بوسه ای کنار ابروم کاشت!
.
نویسنده : خورشید 🌞
.
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
۱۷پاک | 24 |
| 19 | –تو فکری!
–تو فکر نیستم، تو آرامشم! دارم از تک تک لحظاتم لذت میبرم!
خندید و گفت:
–منم نقشی توی آرامشت دارم؟!
نگاهی پر از احساس بهش انداختم و گفتم:
–تو خود آرامشی برام!
دستشو دورم انداخت و گفت:
–قلب منی! دفعه ی بعد دوتایی و بدون مزاحم میایم اینجا!
گفتم:
–همینطوری هم خوش میگذره!
–آره اما دوتایی یه چیز دیگه ست! جنگل، مه، آتیش، بغل، اوووف!
خندیدم و گفتم:
–فقط فکر بغلی، نه؟!
–فکر بغل نیستم، فکر بغلِ توام!
خندیدم، خندید و بوسه ای کنار ابروم کاشت!
.
نویسنده : خورشید 🌞
.
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
۱۶:۳۰پاک | 5 |
| 20 | ادعا میکرد علاقهای به مهتاب ندارد.
ادعا میکرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ...
آن روز به محض اینکه جسم ظریفش را روی زمین دید ؛ #قلبش از جا کَنده شد.
فریاد کشید:
— چی شدهههههه؟؟؟
یکی از کارگرها، رنگپریده و هراسان، جلو آمد:
— آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجا•ر داخل معدن از حال رفت...
— تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا اونم وقتی میدونستی امروز انفجا•ر داریم!
دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد و داد زد :
— بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه !
سپس خودش ، مقابل نگاهِ تمام کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ...
https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️
آخ از اون روزی که یخهای قطب جنوب آب بشن😁
#قصهیمهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت) | 48 |
