بغض یک مرد
Canal cerrado
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Mostrar más6 459
Suscriptores
-2224 horas
-1057 días
+32730 días
Carga de datos en curso...
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+456
en 135 canales
mayo '26
+366
en 22 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+307
en 50 canales
Get PRO
enero '26
+182
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+910
en 130 canales
Get PRO
noviembre '25
+1 656
en 103 canales
Get PRO
octubre '25
+246
en 15 canales
Get PRO
septiembre '25
+27
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+60
en 4 canales
Get PRO
julio '25
+65
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+107
en 5 canales
Get PRO
mayo '25
+102
en 10 canales
Get PRO
abril '25
+80
en 7 canales
Get PRO
marzo '25
+154
en 9 canales
Get PRO
febrero '25
+81
en 8 canales
Get PRO
enero '25
+207
en 9 canales
Get PRO
diciembre '24
+170
en 23 canales
Get PRO
noviembre '24
+476
en 19 canales
Get PRO
octubre '24
+535
en 18 canales
Get PRO
septiembre '24
+188
en 14 canales
Get PRO
agosto '24
+1 802
en 104 canales
Get PRO
julio '24
+2 737
en 117 canales
Get PRO
junio '24
+1 593
en 94 canales
Get PRO
mayo '24
+2 546
en 246 canales
Get PRO
abril '24
+1 031
en 89 canales
Get PRO
marzo '24
+1 876
en 321 canales
Get PRO
febrero '24
+2 010
en 247 canales
Get PRO
enero '24
+1 445
en 194 canales
Get PRO
diciembre '23
+3 484
en 454 canales
Get PRO
noviembre '23
+3 900
en 408 canales
Get PRO
octubre '23
+3 945
en 356 canales
Get PRO
septiembre '23
+6 241
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 20 junio | +1 | |||
| 19 junio | 0 | |||
| 18 junio | 0 | |||
| 17 junio | 0 | |||
| 16 junio | 0 | |||
| 15 junio | 0 | |||
| 14 junio | +29 | |||
| 13 junio | +5 | |||
| 12 junio | +107 | |||
| 11 junio | +6 | |||
| 10 junio | +9 | |||
| 09 junio | 0 | |||
| 08 junio | +76 | |||
| 07 junio | +161 | |||
| 06 junio | 0 | |||
| 05 junio | +36 | |||
| 04 junio | +5 | |||
| 03 junio | +6 | |||
| 02 junio | +13 | |||
| 01 junio | +2 |
Publicaciones del Canal
Repost from N/a
- مال منی خانوم دکتر!آسمون بیاد زمین، زمین بره آسمون مال منی...حتی اگه لات و بی سروپا باشم مال منی! حتی اگه یه چاقوکش باشم بازم مال منی! ریش ریش میکنم اونی رو که بخواد بهت چشم داشته باشه...
وحشت زده نگاهش کردم.نفس هاش توی صورتم میخورد و پوستمو میسوزوند.با اینکه داشتم از ترس و وحشت پس میافتادم، اما با حرص براق شدم توی صورتشو با صدای خفه غریدم:
- به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت میدم و به تو هیچ ربطی نداره! عوضی! چرا دست از سرم بر نمیداری؟
از خشم برانگیخت:
- نباید با من بازی کنی خانوم دکتر! چون این به ضرر خودت که نه به ضرر بقیه تموم میشه!
- هیچ غلطی نمیتونی بکنی!اصلا چی پیش خودت فکر کردی؟ من کجا و توی لاابالی کجا؟چرا فکر کردی من اصلا نگات میکنم چه برسه...
چنگ که زد به پهلوم از درد هم نفسم قطع شد هم حرفم...با نگاه آتیشی و مخوفی لب زد:
- قرار نیست نگام کنی! اونقدر برام کوچیکی که وقتی بگیرمت بغلم دیگه نمیتونی نگام کنی خانومدکتر!
https://t.me/+RlifPksIAFo3YWU0
#یه_سابقهدار_خشن_عاشق_خانومدکتر_شده!😱
| 2 | اول به لبای خشک شده از ترسم و بعد به چشمای بارونیم ...
صداش رو آرومتر میکنه ... با یه لَحن بهتر ... لب میزنه:
ـ من دست رو زن بلند نمی کنم عاصی ! ...
می خواد بگه نترسم ... بگه این ترسیدنت بیخوده وقتی قرار نیست کتک بخوری !
همونطور خم مونده ... گوشی اونقدر زنگ می خوره تا قطع بشه ... همونطور خیره مونده ... صدای منم عصبی نیست ... چرا حس میکنم لوسه ؟! ... ناز داره !! ...
میگم : ترسیدم ! ...
انگاری پودر میشه ... همه ی عصبانیتش ... بابت لحنم ؟ ... بچه گانه بود ؟! ... لبخند کجی میزنه... مَردونه .. جذاب ... جذاب ؟!؟!؟! ... سرش رو جلو میاره ... چشمام گرد میشن ... قبل از اینکه بخوام دور بشم نوک بینیش رو با نوک بینیم مُماس می کنه ... در حد لمس ...
لب میزنه : جوجه نترسه ! ... مراقبشم !
https://t.me/writerkosarshahinifar | 24 |
| 3 | ❤️🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️🔥
اولین رمان پیشنهادی 👇💕
خزر دختر کم سن و سالی که دو ماه تو #کما بوده و وقتی بیدار میشه میفهمه #سهقلو حاملهست! و درست وقتی که میخواد بچهها رو سقط کنه سر و کلهی یه مرد دورگهی جذاب پیدا میشه که ادعا میکنه بابای بچههاست!
اونم چه بابایی🤤 😂🔥یه کله گنده ی کلهخراب که سرش واسه دعوا درد میکنه علی الخثوص که طرفش 4 تا برادر بزرگتر خزر باشن😱🫣😂
https://t.me/+hJ305UDg86Y1ZjVk
دومین رمان پیشنهادی 👇💕
من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوهی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبهی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن و بچه داشت قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواستهام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ...
https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk
سومین رمان پیشنهادی 👇💕
بِهِم تهمت ناروا زدند. درست وسط جلسهدفاع پایاننامهام اونم در مقابل همهی اساتید، داورها و دوستان نزدیکم میخواستند بیآبرویم کنند.انهایی که خودشان آلوده بودند.وقتیکه فکر میکردم همچی تموم شده و آبرو و آیندهام از دست رفته، او جلو آمد و آبرویَم را خرید.همان مردی که خیال میکردم از من متنفر است.همانی که اسمش را گذاشته بودم نفرتانگیزِ بی رحم!
https://t.me/+7jajVFx4PuZmZTFk | 26 |
| 4 | نویسندهصحبتمیکنه💁♀🥰
قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁
خزر دختر شیطونیهکهبعد #4تاپسر توی یه خانواده فوقالعاده مذهبی و سرشناس تهران به دنیا اومده و برخلاف پسرا هرچی تابوی خانواده بوده شکسته و یه موتورسوار حرفهایه 🛵 توی یکی از مسابقات تصادف میکنه و میره توی کما و همون موقع به طور اشتباهی از یه #آقازادهدورگهامریکاییایرانی که دست شیطونو ازپشت بسته و رقیب قَدَر خانواده اشونه #3قلو باردار میشه و ... 🥹😍
https://t.me/+hJ305UDg86Y1ZjVk
🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎
ارسلان زن داشت!! بچه داشت!! متاهل بود!! اما این ازدواج برای انتقامش از من بود. و برای نجات من از چوبهی دار!! من بیوهی اردلان بودم و زنِ پنهانیِ برادرش ارسلان و حالا... باردار.
رمانِ رازِ ارسلان💯اثر جدید سمیرا حسنزاده خالق رمان من میمنت تیمورم💯
https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk
🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎
من صوفی هستم. صوفی سنجرانی بلوچی! پدربزرگم دستور داد دختر عمهی گمشدهم رو پیدا کنم. پیداش کردم و دلم برای ناز نگاهش رفت. برای بلور تنش و چشمهای سبزش که گرگ درونمو بیدار میکرد. وقتی نگاهش میکردم دلم میخواست بدرمش و لبای سرخشو قورت بدم🔥💦 اما داشت عقد می کرد. پس بیرحمانه شب عقدش، دزدیمش تا خودم عقدش کنم و...🔞
https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk | 36 |
| 5 | امشب شب نامزدی شوهرم بود و من مجبور بودم تمام لحظات و ببینم و دم نزنم آخرین نگاهمو به شوهری که هنوزم قلبم براش میتپید انداختم و.... 😨❌
با عجله وارد اتاقم شدم وچمدونی که از قبل آماده زیر تخت قایم کرده بودم رو برداشتم اما با صدای در اتاق و بعدش چرخش کلید تو قفل در باعث شد ترسیده برگردم تا ببینم کیه!.... اما با دیدن سردار تو کت و شلواری که خودم براش انتخاب کرده بودم خشکم زد.
_ س سردار... چرا درو قفل میکنی⁉️
سمتم برمیگرده و خیره به لبهای سرخم، با قدمهای اروم به سمتم میاد و قبل اینکه فرار کنم منو بین خودشو دیوار حبس میکنه.
_ نترس دل آرا کوچولوی من، من اذیتت نمیکنم قول میدم بهت🔥
دستش که روی کمرم میشینه، بغض میکنم:
_ توروخدا برو عقب اگه مامانت بیاد دوباره جنجال به پا میشه... تو که امشب نامزدیته دیگه چی میخوای از جون من؟! بس نبود مجبورم کردی برات برم خاستگاری؟!....
خیلی یهویی لبهام رو اسیر لبهاش میکنه برای اروم کردنم و نمیدونه چه با قلب ناکوکم چیکار میکنه اما با حرفی که میزنه، نفس کشیدن یادم میره
_ پشیمون شدم،نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم،نمیتونم کسیو به جای تو کنارم داشته باشم،من..من دوست دارم دل آرا،میخوامت لطفا پیشم بمون...🫢
https://t.me/+q872jNbkGQE1NmQ0 | 32 |
| 6 | - تو… تو داری باهام لاس میزنی؟
- یس! بالاخره بعد یک سال فهمیدی!
صدایش پر از پیروزی و لرزی از خنده بود و لبخندمغرورش پهنتر شد.
با خجالت لب گزیدم و سرخ شدم تا به آن شیوهای که نریمان مرا مورد تمسخر قرار داده بود نخندم.
کراواتش را شل کرده و با لبخند کج معروفش چند قدمی پیش آمد. در باغ کسی جز ما نبود، همه سرگرم جشن و پایکوبی بودند.
- حالا که بالاخره بعد یه سال منظورمو فهمیدی، جرأت داری این بازی رو ادامه بدی؟!
https://t.me/+5454JcIhWko5ODdk
https://t.me/+5454JcIhWko5ODdk
اون منو غرورمو به خاک نشوند و حالا نوبت منه که روزگارشو سیاه کنم. حتی اگه مجبور بشم نقش بازی کنم تا اون مرد مغرور فکر کنه هنوز عاشقشم...
عشق؟
نه... این بار انتقام در راهه.
☀️ هشت دقیقه و بیست ثانیه عاشقانهای پر معما کاری جدید از دلان موسوی 😍🔥 | 30 |
| 7 | پارت جدید خوشگلا😍🫀
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀 | 46 |
| 8 | #پارت۱۳۲
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
با مکث به خودش اومد و رو کرد طرفم.
- به مانی گفتم توی راهِ داره میاد.
آهسته سری تکون دادم.
ساحل: سه روزه بیهوشی، خداروشکر بهوش اومدی.
با بغض ادامه داد:
- دکتره میگفت اگه امروز به هوش نیای میری... میری تو کما.
پلک زدم، دستی که سرم توش بود رو کمی بلند کردم که هر چهار نفر سمتم خیز آوردن، خشک شده دستم همون حالت موند.
چاووشی سریعتر جلو اومد و آروم دستم رو پایین آورد.
- نکن الان رگتُ میزنی.
بهتزده سر تکون دادم، آب دهنم رو قورت دادم... نگاهش بد سنگین بود...
درواقع نگاه دخترا هم سنگین بود، که هی روی من و معین چاووشی میچرخید.
خوده چاووشی با نگاه منتظرم به دخترا ماسک اکسیژن رو از روی بینیم آروم برداشت و روی چونهم قرار داد.
نفسم توی سینه از کارش حبس شد و وقتی دور شد، نامحسوس و آروم بیرونش دادم.
لب باز کردم و دخترا رو خطاب دادم:
- کی به شما خبر داد؟
هانی با مکث جواب داد:
- من به گوشیت زنگ زدم جناب چاووشی جواب دادن و موضوع رو گفتن ماهم که پیش هم بودیم سریع خودمون رو رسوندیم... ولی آلا چرا اینجوری شدی؟
پلکش عصبی پرید.
هانی: چه بی همه چیزی این بالا رو سرت آورد؟ کی بود تا خواهر مادرش بیارم جلو چشاش.
حقیقتش کمی ترسیدم، چون میدونستم هانی حتما بلایی سرش میاره و این هم میره کنار اون پرونده و دیگه واویلا میشد.
دفعه قبل هم بخاطر من، ساحل و پری بود...
مثل اینکه حدس زد دلیل سکوتم رو که با نرمش ادامه داد:
- بگو کی بود خواهری؟ سه روزه مردیم و زنده شدیم تا بهوش بیای!این مملکت که بیصاحاب نیست بزنی در بری.
پری: آره بگو کی بود خودمون کاری نمیکنیم، پلیس هست... تازه با شهادتهایی که رها و ژاله دادن دیگه سراغ تو نیومدن، خصوصا که چندتا از بچهها خوابگاهتون هم اومدن شهادت دادن.
خواستم جواب بدم که در سریع باز شد، مهلت نداد...
با دیدن مانی که آشفتگی و نگرانی از صورتش میبارید، لب گزیدم.
سریع به سمتم پا تند کرد.
- آلارز؟ دردت به جونم دختر چیشدی؟
لبخند کم جونی زدم.
- چیزی نیست داداش، خوبم.
اخم کرده نگاهی به سر و وضعم بدی که توش بودم انداخت.
- چیزی نیست و اینه وضعیتت؟ چهخبره؟
انگار که تازه متوجهی اطراف شده بود، با دیدن چاووشی عصبی به سمتش خیز برداشت که جیغ ساحل و پری و هین هانی بلند شد. | 45 |
| 9 | -دردت به جونم چرا قــهری؟!منکه گفتم غلط کردم..
لب برچیدم و لوس شدم:
-نخیرم.. باید جلو همه ازم عذرخواهی میکردی.. که نکردی...
-د توله سگ..من رئیس مافیام،بیام جلو زیر دستام عذرخواهی کنم..؟اون موقع دیگه ازم حساب نمیبرن!
-به منچه،امشب پیش کارکنات بخواب،بالشتتم ببر..
با حرص و خنده از پشت خفتم کرد:
-چه غلطا…الان از دلت درمیارم لعنتی…
دستش به لای پام که رسید و…🔥🔞
https://t.me/+1m4RjulBny4xNDA0
رئیس مافیاست اما جلوی خانومش تا کمر خم میشه😆😌🔥 | 137 |
| 10 | واقعا رابطهاش با سمیر مثل یک رفیق بود یا محبوب؟ حتی برای یک ثانيه نتوانست آن جملهی مخدر را تحمل کند:
-تو کی هستی بابا؟ ترنسجندر یا همجنسگرا؟
نورا با صدایی بلندتر از سمیر گفت:
-حرف دهنتو بفهم سمیر.
-الان گفتی به همجنس خودت نظر داری.
-همین کشش باعث شد بیشتر به جون خودم بیفتم.
سمیر هر لحظه شعلهورتر میشد. نورا دور سالن و میزها میچرخید دست سمیر بهش نرسد. خشمش را غیرقابل کنترل میدید:
-تو موقعیتی که بهت احتیاج دارم حرفامو گوش بدی اومدی تو شیکم من؟
-هر وقت از خریتت پایین اومدی و خواستی مثل یه دختر اصیل رفتار کنی، بساطتو جمع کن برگرد خونه. تا مدتیام دور من نیا. نمیخوام ببینمت.
جملهی آخر سمیر تکلیفش را معلوم کرد. باورش نکرده بود:
-چرا فرار میکنی؟ بمون پیشم و از شبت استفاده کن! مگه نامزد نیستیم؟
پاهای سمیر روی زمین چسبید. نورا ادامه داد:
-بمون و با نامزدت عشقبازی کن. اگه ازش یه رابطهی سالم و عاشقانه دیدی، به هر چی شنیدی حتی مدارکی که دستت دادم، تف کن. اونوقت من میشم برهی زیر دستت....
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
#هنجارشکن | 55 |
| 11 | - مادر تو مگه مربی رقص نیستی؟ چرا من ندیدم یه بار از اون لباس خوشگلات برای پسرم بپوشی و برقصی؟! 💃
پشت دیوار بودم. دلم و دینم مال آن دختر چشم آهویی بود. صدایش می لرزید:
- چـ... چرا مادر جون، به وقتش.
- مگه دلبری از شوهر وقت سرش میشه؟ پاشو برا مادرشوهر قر بیا ببینم.
مثل دزدها از گوشه ی دیوار نگاه میکردم مبادا بترسد. دیدم که لباس هندی دلبرش را به اصرار مادر پوشید. پیشانی ام به عرق نشست. یادم رفت نفس بکشم. رفتم جلو. دلبرم با دلبری می چرخید. حواسش نبود. افتاد توی بغلم. هین کشید. پر حرارت گفتم:
- فتبارک الله الحسن الخالقین... ❤️🔥
دستانش با هول و ولا تخت سینهم نشست:
- آقا افشار، مادرت اینجاست زشته.
مادر حال خرابم را دید. بلند شد و با زیرکی گفت: من برم به غذام برسم، مادر.
صورت ماه حریر را بوسیدم:
- دل به دلم بده، نفسمو با دزدیدن نگاهت نَبُر، بذار نشون بدم نفس یه مرد بودن یعنی چی، دختر.😍❤️🔥🤤
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
قصهی عشق آتشین کشتیگیر تیم ملی به نامزد سابق رفیقش🔥 | 52 |
| 12 | *-چیشده شیرمردم؟چرا پریشونی؟*
نیم نگاهی به درب بسته ی اتاقشون انداخت و با حرص چنگی به موهاش زد.
-خانوم میگه بو میدی!دوبار دوش گرفتم ولی باز میگه بو میدی و از اتاق بیرونم کرد.
خاتون چشم ریز کرد و کنار شاه پسرش،خان روستا،پسرک چشم آبیش نشست و کمی سر جلو برد.
بینی به لباسش چسبوند و بوی خوش عطر همیشگیش هوش از سرش برده و با چشمای ریز شده به شیرمردش چشم دوخت.
شهریار با اخمای درهم به صورت مهربون و کمی مشکوک مادرش چشم دوخت و با حرص و اعتراض لب زد.
-مامــــــــــــااااان...خاتون خانوممممم...من بو نمیدم!
-قربون قد و بالای رعنات برم تو مثل همیشه خوشبویی!
- پس چرا ماهلین اینطور میگه؟
لبخندی زد و صورت پسرکش رو با دو دست قاب گرفت و با هیجان و شادی وصف ناپذیری خیره به تیله های خوش رنگ شهریارش لب زد.
-حاملست...دخترم حاملست...بابا شدی دورسرت بگردم.
-چ...چـــی...چــــــــــــی!!!!حا...حام...حاملهست!!
با بهت و شگفتی و صدای بم و از ته چاه بیرون اومده نالید و خاتون از سرشوق خندید و کِل کشید و پیشونی پسرک بهت زده اش رو بوسید...
https://t.me/+1OKuNuz9vps1NGVk
*خانوم کوچولوش باردار شده و مدام پسش میزنه ولی همین که میفهمه بابا شده کل روستا رو شیرینی میده🥹😍* | 224 |
| 13 | _باز چرا قهری؟
پیچی به لبام میدم
_توهمی شدی خان؟ کجا قهرم؟
دستش گیر چونهام میشه و خیره به چشمام میغره
_اوهوع! جوجه رو...جرات میکنی به خان بگی توهم زده؟
انگشتش لبمو نرم لمس کرده و ادامه میده
_بگو ببینم چته؟ نکنه باز ننم بهت گیر داده؟
اخم کرده پچ میزنم
_نه...
در جواب کلافگیش ادامه میدم
_شبا چرا جدا از من میخوابی؟
شاکی به حرف میاد
_ببرمت اتاق کارم تا صبح باهام بیدار باشی؟
سکوت میکنم و با چیزی که میگه چشم هام گرد میشن
_کوچولو شاکیه که من شبا بغلش نمیخوابم؟ نظرت چیه امشب تا صبح...
https://t.me/+1OKuNuz9vps1NGVk
https://t.me/+1OKuNuz9vps1NGVk
خان گردن کلفت روستا گیر یه زن زبون دراز و همیشه شاکی افتاده و یه شب صبرش لبریز میشه و یه کار میکنه که...🤭🔥❌ | 20 |
| 14 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
قلب باران، ضربان گرفتن را برای چندثانیه فراموش کرد. تشکری نیمبند تحویل مرد میانسال داد و کارت را با دستی مرتعش برداشت. احساس میکرد پاشا نزدیک است. آنقدر نزدیک که میتواند عطرش را استشمام کند. با دور شدن قاصد خوشخبرش، کارت را باز کرد.
«پاییز نزدیکه اما چندماه دیگه باید به انتظار بارون نشست. تو میدونی؟ »
نفهمید چطور از جا پرید و بیتوجه به ظاهرش، سمت خروجی دوید. تمام تنش از شدت شوق ضربان گرفته بود. تمام مسیر را داشت به لحظهای فکر میکرد که او را میبیند. به آغوشش میچسبد و بعد... نمیدانست بعدش چه میشود فقط درآن لحظه دلش بود و افساری که دور گردن عقلش بود. سرگردان دور خودش چرخید. میان گرمای اواخر شهریور، پرنده توی کوچه فرعی پر نمیزد. سمت تقاطع دوید ولی واماند میان محشر تقلای قلبش و تذکر مغزش که پاشا از این کارها نمیکرد. تا خواست با صدای بلند اسمش را بگوید کسی از پشت سرش گفت:
«من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم!»
ble.ir/join/B8eUVbRDpz | 49 |
| 15 | ناگهان دختری محکم به سینهاش خورد و تعادلش را از دست داد. دستش بیاختیار دور کمر دخترک گره خورد، تا مانع افتادنشان شود. شربت داخل لیوان دخترک، پاشیده شد به کل هیکل هردو.
آخر این چه وضعش بود؟
سرتاپا خیس و نوچ شده بود🤦🏻
با خشم و عصبانیت بیحد، دهانش را باز کرد تا پرخاش کند، که دخترک سرش را بالا اورد و ... دو گویِ آبی و زیبا به او دوخته شد. با دیدنشان ناراحتی و عصبانیت از یادش رفت...
حرکت نینی چشمان دخترک و قرمزی روی گونههایش را شکار کرد.
نگاه دختر اما، به دسته گلی که آب داده بود، افتاد. با شرم لغزیدن قطرات شربت، روی صورت او رو دنبال کرد و دست روی سینهاش گذاشت و به عقب هولش داد.
دلش نمیخواست رهایش کند، پس با تأنی دست از کمر باریکش برداشت. در فکر بود چگونه سر صحبت را باز کند، که دوباره دخترک لیز خورد و به آغوشش پرتاب شد!
*اینبار فرصتطلبانه و کامل، او را در آغوش گرفت. قلبش دیوونهوار میکوبید و بوی عطر خوش دخترک مشامش را پر کرد.
و ادامه ماجرا... 👇👇👇
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8
✅ این رمان در کانال ویایپی بهطور کامل موجود است. | 44 |
| 16 | من غفران، غفران نامی🔥
مافیایی که اسمش هم لرز به تن مردمِ کشور میندازه!
تاجری موفق و خودساخته، اما کینهای و بیرحم!
من سالها موندم که بتونم انتقام مادرم و پس بگیرم، تنها فرشتهای که تو زندگیم بود💔
بالاخره مورد پیدا شد، دختر کوچولوی اون مردک!
اولش ناز میکنه و میگه نامزد دارم، اما من بلدم مال خودم بکنمش و...🔥🚷
https://t.me/+iYY2qJi50340OWQ0 | 64 |
| 17 | نويسندهی #تهاتر با رمانی جدید که حسابی طرفدار پیدا کرده👇
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود.
این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است.
#امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#برشیازرمان
-نه خودتو بخور نه لباتو. حال ما دیگه با هم خوب نمیشه. چالههای تو دلمون بیشتر از راههای جلوی راهمونه. به یاد همون زمانی که آرش نامی تو دلت بود و دوسش داشتی، زندگی کن. از گرگی که به گلهی دلت زد براش نگو. من به بدنامی و بیراهه نخواستمت.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#توصیهیویژه#نفسهایم #الههمحمدی | 40 |
| 18 | _ول کن دستمو...
فشار دستش بیشتر شد و چشمانش در تاریکی برق زد.
_گفتم پاتو کج بذاری متوجه میشم آیه... میدونی سر فروغ با احدالناسی شوخی ندارم.
با بغض نگاهش کردم.
_ول کن دستمو...بهت آمار غلط رسوندن، منم پونزده سال زجر کشیدم.
دستش لرزید اما ولم نکرد، نزدیکتر شد و پیشانیش را به پیشانیم چسباند. هرم نفسهایش صورتم را گرم میکرد، اشکم چکید و او غرید:
_گریه نکن، فقط بگو اون کی بود که صبح مدرک بیگناهی فروغ رو بهش رسوندی؟
پونزده سال از یه شب تلخ تو عمارت گذشته و حالا آیه برگشته تا حقیقتی رو به همه ثابت کنه... ولی ماهر تبدیل به یه مانع بزرگ میشه یا شاید هم تنها امیدش برای ادامه مسیر...
https://t.me/+aXGg-l-xBdVjNWE0
عاشقانهای که در تاریکترین لحظهها متولد شد✨🔥 | 35 |
| 19 | - فدای اون نفسای تنگت بشم من... میترسی عروسکم؟
اشکم چکید.
- خیلی میترسم..بابام...داداشام...
چشمکی زد و لپمو کشید.
- میدونم خوشگلم خودم حلش میکنم.
- میشه امشب برم؟
دست بزرگش روی دستم لغزید و منو سمت خودش کشید.
- یه کمه دیگه پیشم باش انرژی بگیرم مگه نمیدونی فردا مسابقه دارم مخدر من ...💦🔥
https://t.me/+EI2lxvDooBdhOTRk
دختر خوشگلی که عاشق #دشمن پدرش میشه و بیخبر به تخت پسره میره و...🥹❌🔞
https://t.me/+EI2lxvDooBdhOTRk
یه مافیای کله گنده عاشق دختر دشمنش میشه که یه #دختردبیرستانی خوشگله و دختره ناراحتی قلبی داره و بعد مدتها میفهمه که... 😭❌🔞 | 45 |
| 20 | - بالاخره تورو از دست اون سگ نگهبان که چشم ازت ور نمیداره ، کش رفتم قناری ، تا صبح باید زیر من آواز بخونی
دست و پا بسته روی تخت پرت شدم
با گریه گفتم : رادمان گیرت بیاره جنازهتو تو خونهش چال میکنه ، دست به من نزن
- رادمان ؟ سگ نگهبانتو میگی ؟؟کو تا پیدات کنه
دستشو به سمت لباسم آورد که همون لحظه صدای رادمان توی انبار پیچید
- نمیخوای به اون سگ نگهبان سلام کنی ؟؟
آدم به اجلمرگش باید سلام کنه
هیبتش رو که دیدم هق هقم از خوشحالی بلند شد
افرادش به اون بیشرفا هجوم بردن و اون به سمت من اومد ، اشکی که از چشمم چکید رو پاک کرد
_ تموم شد نورچشمی ، پیدات کردم اونو زندهش بزارین باهاش کار دارم
تن لرزونمو روی دست هاش بلند کرد...🔥🔞
https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
چشم پسره رو دور دیدن و تونستن دختره رو بدزدن حالا میخواستن بهش ... 😵🤐که پسره سر میرسه 😱 | 16 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
