es
Feedback
بغض یک مرد

بغض یک مرد

Canal cerrado

به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعه‌ها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k

Mostrar más
6 451
Suscriptores
-1224 horas
-937 días
+31530 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+493
en 135 canales
mayo '26
+366
en 22 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+307
en 50 canales
Get PRO
enero '26
+182
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+910
en 130 canales
Get PRO
noviembre '25
+1 656
en 103 canales
Get PRO
octubre '25
+246
en 15 canales
Get PRO
septiembre '25
+27
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+60
en 4 canales
Get PRO
julio '25
+65
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+107
en 5 canales
Get PRO
mayo '25
+102
en 10 canales
Get PRO
abril '25
+80
en 7 canales
Get PRO
marzo '25
+154
en 9 canales
Get PRO
febrero '25
+81
en 8 canales
Get PRO
enero '25
+207
en 9 canales
Get PRO
diciembre '24
+170
en 23 canales
Get PRO
noviembre '24
+476
en 19 canales
Get PRO
octubre '24
+535
en 18 canales
Get PRO
septiembre '24
+188
en 14 canales
Get PRO
agosto '24
+1 802
en 104 canales
Get PRO
julio '24
+2 737
en 117 canales
Get PRO
junio '24
+1 593
en 94 canales
Get PRO
mayo '24
+2 546
en 246 canales
Get PRO
abril '24
+1 031
en 89 canales
Get PRO
marzo '24
+1 876
en 321 canales
Get PRO
febrero '24
+2 010
en 247 canales
Get PRO
enero '24
+1 445
en 194 canales
Get PRO
diciembre '23
+3 484
en 454 canales
Get PRO
noviembre '23
+3 900
en 408 canales
Get PRO
octubre '23
+3 945
en 356 canales
Get PRO
septiembre '23
+6 241
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
21 junio+37
20 junio+1
19 junio0
18 junio0
17 junio0
16 junio0
15 junio0
14 junio+29
13 junio+5
12 junio+107
11 junio+6
10 junio+9
09 junio0
08 junio+76
07 junio+161
06 junio0
05 junio+36
04 junio+5
03 junio+6
02 junio+13
01 junio+2
Publicaciones del Canal
Repost from N/a
کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯

2
🦋کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
22
3
❣کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
3
4
❤️‍🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️‍🔥 اولین رمان پیشنهادی    👇💕 - گفته بودم نمی ذارم بشینی پای سفره عقد. - عروسیمو بهم زدی. ازت متنفرم آقای صوفیِ سنجرانی! - صوفی میمیره برای همین وحـشی بودنت، دختر. 😍 روایت عشق آتشین مافیای بلوچستان به دختر سرمایه دارترین کارخانه دار تهران😻🔥 https://t.me/+UkRNSADfxbRhMjBk دومین رمان پیشنهادی  👇💕 آهو، دختر کوچولوی زیبا و معصومی که از روی بیچارگی تن به ازدواج به ارباب زورگوی خونه ای که داخلش خدمتکاره میده مردی خشن و متعصب که دلش بند زن و دخترای خودشه اما از شرط مادرش برای وارث اوردن سوء استفاده میکنه تا به آهو نزدیک بشه اما درست وقتی که دختر داستان حامله میشه...😨👇🏻 https://t.me/+UD2fAYzHo3c3MTY0 سومین رمان پیشنهادی 👇💕 ‍ ‍ شب عروسی، وقتی با لباس عروس از تالار بیرون اومدم، جلوی چشم داماد، به‌جرم حمل مواد مخدر دستگیر شدم. منی که در عمرم حتی مواد مخدر رو از نزدیک ندیده بودم و نمی‌دونستم چیه اما کی این بلا رو سرم آورده بود... https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ روایتی واقعی از دل زندان زنان چهارمین رمان پیشنهادی 👇💕 شاهرخ‌اخگری‌مقدم‌،استادجذابی که‌ عاشق‌ دانشجوی‌شیطونش‌میشه و...🤭🥹😍 https://t.me/+OCv9CUWL1NcwNzg8
23
5
📛کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
12
6
❣کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
5
7
❣کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
2
8
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 من یغمام💅 دختر کارخانه دار معروف تهران که بعدسالها متوجه شدم مادرم اصالتا بلوچی بوده و خانواده اش رو پیدا کردم. سفرم به بلوچستان با عاشقی بی موقعم همراه شد. پسرداییم صوفی، با اون چشم و ابروی مشکی و موهای صاف‌ونیمه بلندش‌وقد رعنا و رشیدش دلمو برد.اما بهم توجه نمیکرد،انگار منو نمی دید و من برای ابراز عشقم زیر آفتاب سوزان زاهدان ، بغلش کردم و.. 😍❤️‍🔥 https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 آهو، دختر کوچولوی زیبا و معصومی که از روی بیچارگی تن به ازدواج به ارباب زورگوی خونه ای که داخلش خدمتکاره میده مردی خشن و متعصب که دلش بند زن و دخترای خودشه اما از شرط مادرش برای وارث اوردن سوء استفاده میکنه تا به آهو نزدیک بشه اما درست وقتی که دختر داستان حامله میشه...😨👇🏻 https://t.me/+UD2fAYzHo3c3MTY0 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 من سونام! نگون‌بخت‌ترین دختری که شب عروسی‌ لحظه‌ی سیاه زندگی‌اش رقم خورد. با نقشه‌ای که برام کشیده بودن‌جلوی تالار دستگیر و به جرم نابخشودنی محکوم به اعدام شدم،اما چه کسی این بلا رو سرم آورده بود؟ نامزدم، دوستم یا پسرعموی نامردم!حالا با دنیایی از کینه و نفرت برگشتم تا همه رو به خاک سیاه بنشونم... ولی نمی‌دونستم روزگار خواب دیگه‌ای برام دیده و قراره که... https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 شاهرخ‌اخگری‌مقدم‌،استادجذابی که‌ عاشق‌ دانشجوی‌شیطونش‌میشه و...🤭🥹😍 https://t.me/+OCv9CUWL1NcwNzg8
14
9
- من عاشق زنمم حتی اگه زمین‌گیر و ناتوان باشه و حتی واسه دستشویی‌رفتن محتاج من، به هزارتا مثل تو می‌ارزه! آهو در خود جمع‌شده، آرام لب زد: - ولی… من نمی‌خوام… نمی‌خوام جای خانـ…خانمتونو بگیرم آقا جا…جاوید. جاوید سر بالا کرده و بی‌تفاوت نگاهش کرد: - خوبه! خوبه که جایگاه خودت رو می‌دونی کلفت کوچولو. بعد کمی سر سمتش خم کرد: - اگه اینجایی فقط به‌خاطر اینه که برام پسر بیاری والسلام! نگاه دقیق‌تری به او انداخت، دخترک از فرط ظرافت مثل شیشه بود، می‌ترسیدی دست به او بزنی و شکسته شود، لطیف بود، انگار پوست تنش، پوست آدمیزاد نبود… حریر بود! - با حوله اومدی جلو چشم من که هوایی‌م کنی؟ ترسیده و هول‌زده شد، اما قبل از آنکه حرفی بزند غرش جاوید خفه اش کرد - برگشتم خودتو برام آماده کرده باشی، میخوام همین امشب تموم شه... https://t.me/+IzmR16icZBkwODQ0 زن جاوید علیل و زمین‌گیره، وارث نداره و به همین خاطر مادرش براش زن دیگه‌ای می‌گیره، آهو! آهویی که ظرافت و زنانگی‌ش مدام سیبک گلوی جاوید رو تکون می‌ده و… مگه می‌تونه از اون تن و زیبایی بگذره؟!🔥
30
10
- مادر تو مگه مربی رقص نیستی؟ چرا من ندیدم یه بار از اون لباس خوشگلات برای پسرم بپوشی و برقصی؟! 💃 پشت دیوار بودم. دلم و دینم مال آن دختر چشم آهویی بود. صدایش می لرزید: - چـ... چرا مادر جون، به وقتش. - مگه دلبری از شوهر وقت سرش میشه؟ پاشو برا مادرشوهر قر بیا ببینم. مثل دزدها از گوشه ی دیوار نگاه میکردم مبادا بترسد. دیدم که لباس هندی دلبرش را به اصرار مادر پوشید. پیشانی ام به عرق نشست. یادم رفت نفس بکشم. رفتم جلو. دلبرم با دلبری می چرخید. حواسش نبود. افتاد توی بغلم. هین کشید. پر حرارت گفتم: - فتبارک الله الحسن الخالقین... ❤️‍🔥 دستانش با هول و ولا تخت سینه‌م نشست: - آقا افشار، مادرت اینجاست زشته. مادر حال خرابم را دید. بلند شد و با زیرکی گفت: من برم به غذام برسم، مادر. صورت ماه حریر را بوسیدم: - دل به دلم بده، نفسمو با دزدیدن نگاهت نَبُر، بذار نشون بدم نفس یه مرد بودن یعنی چی، دختر.😍❤️‍🔥🤤 https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0 قصه‌ی عشق آتشین کشتی‌گیر تیم ملی به نامزد سابق رفیقش🔥
32
11
یه چیز میگم آروم بخندین، ساعتِ امیر رولکس رو دزدیدن :)) @TweetAsidi | توئیت اسیدی
یه چیز میگم آروم بخندین، ساعتِ امیر رولکس رو دزدیدن :)) @TweetAsidi | توئیت اسیدی
5
12
❣کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
6
13
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 من یغمام💅 دختر کارخانه دار معروف تهران که بعدسالها متوجه شدم مادرم اصالتا بلوچی بوده و خانواده اش رو پیدا کردم. سفرم به بلوچستان با عاشقی بی موقعم همراه شد. پسرداییم صوفی، با اون چشم و ابروی مشکی و موهای صاف‌ونیمه بلندش‌وقد رعنا و رشیدش دلمو برد.اما بهم توجه نمیکرد،انگار منو نمی دید و من برای ابراز عشقم زیر آفتاب سوزان زاهدان ، بغلش کردم و.. 😍❤️‍🔥 https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 آهو، دختر کوچولوی زیبا و معصومی که از روی بیچارگی تن به ازدواج به ارباب زورگوی خونه ای که داخلش خدمتکاره میده مردی خشن و متعصب که دلش بند زن و دخترای خودشه اما از شرط مادرش برای وارث اوردن سوء استفاده میکنه تا به آهو نزدیک بشه اما درست وقتی که دختر داستان حامله میشه...😨👇🏻 https://t.me/+UD2fAYzHo3c3MTY0 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 من سونام! نگون‌بخت‌ترین دختری که شب عروسی‌ لحظه‌ی سیاه زندگی‌اش رقم خورد. با نقشه‌ای که برام کشیده بودن‌جلوی تالار دستگیر و به جرم نابخشودنی محکوم به اعدام شدم،اما چه کسی این بلا رو سرم آورده بود؟ نامزدم، دوستم یا پسرعموی نامردم!حالا با دنیایی از کینه و نفرت برگشتم تا همه رو به خاک سیاه بنشونم... ولی نمی‌دونستم روزگار خواب دیگه‌ای برام دیده و قراره که... https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 شاهرخ‌اخگری‌مقدم‌،استادجذابی که‌ عاشق‌ دانشجوی‌شیطونش‌میشه و...🤭🥹😍 https://t.me/+OCv9CUWL1NcwNzg8
12
14
❣کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/8v4WM46IrOs2NjVk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
11
15
پارت جدید خوشگلا😍🫀 برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز 6037 9973 4855 4503 ملی 5859831855246632 تجارت به نام کورکور کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋 @aram870 رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀
44
16
#پارت۱۳۳ #بغض_یک_مرد #ع_ک جناب چاووشی از مانی یه‌خورده هیکلی‌تر و قد بلند‌تر بود. رگ‌های گردن مانی همه بیرون زدن و استرس شدیدی رو به جونم انداخت. مانی رو این‌جوری مسائل که مربوط به من و دوتا خواهر دیگه‌ش باشه بد قاطی می‌کنه و خدا رحم کنه. قبل این‌که ما چیزی بگیم، ایم مانی بود که توی صورت چاووشی غرید: - تو این کار رو کردی؟ ها؟ داد آخرش همه‌مون رو از جا پروند که سریع پریدم وسط حرفش. - مانی... مانی کار ایشون نیست به خدا. با مکث سمتم برگشت‌ که ادامه دادم: - به جون بابا راست می‌گم. اخمی کرد و یقه چاووشی رو ول کرد... چاووشی بدون این‌که واکنشی نشون بده، اخمی که بین ابروهاش بود رو کورتر کرد و یقه‌ش رو درست‌. مانی اما ول کن نبود که دوباره براق شد تو صورت چاووشی. - شما کی باشی؟ موندم چی بگم که هانی سریع جواب داد: - آقای چاووشی با آمبولانس تماس گرفتن و الا رو به بیمارستان رسوندن. انگار آب رو آتش بود حرفش، مانی شرمنده از چاووشی معذرت خواهی و تشکر کرد‌ با یادآوری چیزی و به بهونه عوض کردن فضا که داشت سنگین می‌‌شد، رو به دخترا پرسیدم: - راستی نمی‌دونین ژاله و رها تو چه وضعن؟ ساحل: نگران نباش، اون‌ها وضعشون بهتره. - دیدینشون؟ پری: آره، حدود یکی دو ساعت پیش بود... حالشون خوبه زیاد زخمی نشدن... فقط یکم خراشیدگی و پای ژاله هم شکست و رها هم که با کتف خورده بود زمین مثل تو دستش در رفت جا انداختن واسش. هانی: اون‌ها شکایت کردن ولی خیلی زود شکایتشون رو پس گرفتن، طرف ان‌قدر پارتی داره... داداش رها که پول دیه رو گرفت و در رفت، ژاله هم مصمم موند ولی پارتیشون بد کلفته... جالبیش اینه دوربین‌های خوابگاهی که همیشه خیلی سخت گیرانه اوضاع رو مدیریت و پیش می‌برد، گفتن دوربین‌ها دو روزی بود خراب شد و هیچ فیلمی در کار نیست که مطمئنم بود و حذف کردن... یکی بچه‌ها فیلم گرفته ولی از ترسش نمیگه... کیه آلا؟ نگاه همه به من دوخته شد، راستش از یه جا خیالم راحت شد که حداقل نمی‌بینن چه بلایی سرم اومد ولی از یه جا هم حرصم گرفت. مسلما اگه هانی و مانی فیلم رو میدیدن بد قاطی می‌کردن و فقط می‌تونم بگم مگه فرجی بشه و اون‌ها ازاد بشن یا دست بردارن. استرس گرفتم و ناچار با مکث راستش رو گفتم: - دختر خواهر رئیس خوابگاه... عوضی پایان‌نامه‌م رو خواست ببره همین که مانع شدم این بلا رو سرن آوردن و پایان‌نامه‌م رو هم تیکه تیکه کردن. مانی مثل هربار که عصبی می‌شد دست از پشت سرش تا روی پیشونیش کشید، پرش چشمش بیشتر ترسوندم. مانی: اسم؟ مردد و ترسیده نگاهم رو بین نگاه منتظر هانی و مانی رد و بدل کردم، هر دو کل‌خر تر از این حرف‌ها بودن که هم بخوام گولشون بزنم هم بهشون نگم.
50
17
- مال منی خانوم دکتر!آسمون بیاد زمین، زمین بره آسمون مال منی...حتی اگه لات و بی سروپا باشم مال منی! حتی اگه یه چاقوکش باشم بازم مال منی! ریش ریش میکنم اونی رو که بخواد بهت چشم داشته باشه... وحشت زده نگاهش کردم.نفس هاش توی صورتم میخورد و پوستمو میسوزوند.با اینکه داشتم از ترس و وحشت پس می‌افتادم، اما با حرص براق شدم توی صورتشو با  صدای خفه غریدم: - به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت میدم و به تو هیچ ربطی نداره! عوضی! چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ از خشم برانگیخت: - نباید با من بازی کنی خانوم دکتر! چون این به ضرر خودت که نه به ضرر بقیه تموم میشه! - هیچ غلطی نمیتونی بکنی!اصلا چی پیش خودت فکر کردی؟ من کجا و توی لاابالی کجا؟چرا فکر کردی من اصلا نگات میکنم چه برسه... چنگ که زد به پهلوم از درد هم نفسم قطع شد هم حرفم...با نگاه آتیشی و مخوفی لب زد: - قرار نیست نگام کنی! اونقدر برام کوچیکی که وقتی بگیرمت بغلم دیگه نمیتونی نگام کنی خانوم‌دکتر! https://t.me/+RlifPksIAFo3YWU0 #یه_سابقه‌دار_خشن_عاشق_خانوم‌دکتر_شده!😱
41
18
اول به لبای خشک شده از ترسم و بعد به چشمای بارونیم ... صداش رو آرومتر میکنه ... با یه لَحن بهتر ... لب میزنه: ـ من دست رو زن
اول به لبای خشک شده از ترسم و بعد به چشمای بارونیم ...  صداش رو آرومتر میکنه ... با یه لَحن بهتر ... لب میزنه:  ـ من دست رو زن بلند نمی کنم عاصی ! ...  می خواد بگه نترسم ... بگه این ترسیدنت بیخوده وقتی قرار نیست کتک بخوری !  همونطور خم مونده ... گوشی اونقدر زنگ می خوره تا قطع بشه ... همونطور خیره مونده ... صدای منم عصبی نیست ... چرا حس میکنم لوسه ؟! ... ناز داره !! ...  میگم : ترسیدم ! ...  انگاری پودر میشه ... همه ی عصبانیتش ... بابت لحنم ؟ ... بچه گانه بود ؟! ... لبخند کجی میزنه... مَردونه .. جذاب ... جذاب ؟!؟!؟! ... سرش رو جلو میاره ... چشمام گرد میشن ... قبل از اینکه بخوام دور بشم نوک بینیش رو با نوک بینیم مُماس می کنه ... در حد لمس ...  لب میزنه : جوجه نترسه !  ... مراقبشم ! https://t.me/writerkosarshahinifar
42
19
❤️‍🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️‍🔥 اولین رمان پیشنهادی 👇💕 خزر دختر کم سن و سالی که دو ماه تو #کما بوده و وقتی بیدار میشه میفهمه #سه‌قلو حامله‌ست! و درست وقتی که میخواد بچه‌ها رو سقط کنه سر و کله‌ی یه مرد دورگه‌ی جذاب پیدا میشه که ادعا میکنه بابای بچه‌هاست! اونم چه بابایی🤤 😂🔥یه کله گنده ی کله‌خراب که سرش واسه دعوا درد میکنه علی الخثوص که طرفش 4 تا برادر بزرگتر خزر باشن😱🫣😂 https://t.me/+hJ305UDg86Y1ZjVk دومین رمان پیشنهادی 👇💕 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن و بچه داشت قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk سومین رمان پیشنهادی 👇💕 بِهِم تهمت ناروا زدند. درست وسط جلسه‌دفاع پایان‌نامه‌ام اونم در مقابل همه‌ی اساتید، داورها و دوستان نزدیکم‌ می‌خواستند بی‌آبرویم کنند.انهایی که خودشان آلوده بودند.وقتیکه فکر می‌کردم همچی تموم شده‌ و آبرو و آینده‌ام از دست رفته، او جلو آمد و آبرویَم را خرید.همان مردی که خیال می‌کردم از من متنفر است.همانی که اسمش را گذاشته بودم نفرت‌انگیزِ بی رحم! https://t.me/+7jajVFx4PuZmZTFk
26
20
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 خزر دختر شیطونیه‌که‌بعد #4تاپسر توی یه خانواده‌ فوق‌العاده‌ مذهبی‌ و سرشناس‌ تهران به دنیا اومده و برخلاف پسرا هرچی تابوی خانواده بوده شکسته و یه موتورسوار حرفه‌ایه 🛵 توی یکی از مسابقات تصادف میکنه‌ و‌ میره توی کما و همون موقع به طور اشتباهی از یه #آقازاده‌دورگه‌امریکایی‌ایرانی که دست شیطون‌و ازپشت بسته و رقیب قَدَر خانواده اشونه #3قلو باردار میشه و ... 🥹😍 https://t.me/+hJ305UDg86Y1ZjVk 🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎 ارسلان زن داشت!! بچه داشت!! متاهل بود!! اما این ازدواج‌ برای انتقامش از من بود. و برای نجات من از چوبه‌ی دار!! من بیوه‌ی اردلان بودم و زنِ پنهانیِ برادرش ‌ارسلان و حالا... باردار. رمانِ رازِ ارسلان💯اثر جدید سمیرا حسن‌زاده خالق رمان من میمنت تیمورم💯 https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk 🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎🍏🍎 من صوفی هستم. صوفی سنجرانی بلوچی! پدربزرگم دستور داد دختر عمه‌ی گمشده‌م رو پیدا کنم. پیداش کردم و دلم برای ناز نگاهش رفت. برای بلور تنش و چشم‌های سبزش که گرگ درونمو بیدار میکرد. وقتی نگاهش میکردم دلم میخواست بدرمش و لبای سرخشو قورت بدم🔥💦 اما داشت عقد می کرد. پس بیرحمانه شب عقدش، دزدیمش تا خودم عقدش کنم و...🔞 https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk
36