es
Feedback
بغض یک مرد

بغض یک مرد

Canal cerrado

به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعه‌ها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k

Mostrar más
6 236
Suscriptores
-524 horas
-497 días
-14530 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+114
en 10 canales
agosto '26
+690
en 79 canales
Get PRO
julio '26
+104
en 55 canales
Get PRO
junio '26
+565
en 150 canales
Get PRO
mayo '26
+366
en 22 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+307
en 50 canales
Get PRO
enero '26
+182
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+910
en 130 canales
Get PRO
noviembre '25
+1 656
en 103 canales
Get PRO
octubre '25
+246
en 15 canales
Get PRO
septiembre '25
+27
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+60
en 4 canales
Get PRO
julio '25
+65
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+107
en 5 canales
Get PRO
mayo '25
+102
en 10 canales
Get PRO
abril '25
+80
en 7 canales
Get PRO
marzo '25
+154
en 9 canales
Get PRO
febrero '25
+81
en 8 canales
Get PRO
enero '25
+207
en 9 canales
Get PRO
diciembre '24
+170
en 23 canales
Get PRO
noviembre '24
+476
en 19 canales
Get PRO
octubre '24
+535
en 18 canales
Get PRO
septiembre '24
+188
en 14 canales
Get PRO
agosto '24
+1 802
en 104 canales
Get PRO
julio '24
+2 737
en 117 canales
Get PRO
junio '24
+1 593
en 94 canales
Get PRO
mayo '24
+2 546
en 246 canales
Get PRO
abril '24
+1 031
en 89 canales
Get PRO
marzo '24
+1 876
en 321 canales
Get PRO
febrero '24
+2 010
en 247 canales
Get PRO
enero '24
+1 445
en 194 canales
Get PRO
diciembre '23
+3 484
en 454 canales
Get PRO
noviembre '23
+3 900
en 408 canales
Get PRO
octubre '23
+3 945
en 356 canales
Get PRO
septiembre '23
+6 241
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
21 septiembre0
20 septiembre0
19 septiembre0
18 septiembre0
17 septiembre+16
16 septiembre+2
15 septiembre0
14 septiembre+6
13 septiembre+9
12 septiembre+7
11 septiembre+23
10 septiembre0
09 septiembre+5
08 septiembre+1
07 septiembre+1
06 septiembre0
05 septiembre0
04 septiembre0
03 septiembre0
02 septiembre0
01 septiembre+44
Publicaciones del Canal
_از همون اول که دیدمت کشش خاصی بهت داشتم اینجا نیستی که برای من کار کنی کیوتا.اینجایی که... سکوت کرد... به یه جون کندنی شروع کردم به حرف زدن : +دیشب دیشب خواب نمیدیدم...؟! سرشو به تأیید تکون داد : _خواب نمیدیدی کیوتا... سرمو به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم : +تو چی هستی...؟! خواستم از خودم فاصلش بدم که جفت دستامو گرفتو بالای سرم قفل کرد.لباشو با عطش روی لبام گذاشتو صدای جذابش توی ذهنم پیچید : _منم مثل تو انسانم فقط فرقم با تو اینه که قدرت های ماورایی دارم.صاحب یه قبیلم و به کسایی که مثل خودم قدرتای خاص دارن فرمانروایی میکنم... زبونشو توی دهنم چرخوند : _من گرگینم کیوتا گرگینهٔ آلفا😱❌ https://t.me/+vAoErzu0HMJjM2Vk دخترمون گیر یه گرگینهٔ خشن میفته...😱😈

2
-جوجو از بس آخ و وای کردی نتونستم بهت دست بزنم. دخترک دست روی سینه ی ستبرش گذاشت -وایسا وایسا بذار از لحاظ روحی اماده شم ویهان با تاسف به ان جانور خنگ زل زد -چرا شعر تفت میدی؟ منم الان از لحاظ روحی نیاز دارم پاهاتو باز کنی، مردم از درد! دخترک بامزه نفسش را حبس کرد و بعد چشمانش را بست - اوکیه اوکیه! ویهان خندید و با بوسیدن پشت پلکش ارام....❌🔥 https://t.me/+ePHN9i754G5lN2Vk از دست خنگ بازی های دخترش🤣🤣🤣
19
3
_اووم عروسک شیرینم سر صبحی بدجور هوس سواری رو تن بکرت و کردم🥵🤭 از پشت بهم چسبید و روی نبض گردنم و عمیق مکید _آنیل مگه دیشب هوست بر طرف نشد! اصلا کمری هم برات مونده عشقم؟🫢🙄 _قربون ناز صدات بشم یه آلفای هورنی هیچ وقت از جفت هوس انگیزش سیر نمیشه😌😋 دستش زیر تاپم خزید و سینه هام و چنگ زد _ولی جفتش دیگه جون نداره _حتی اگه جونم و فداش کنم و یه راند طولانی با زبونم سر حالش بیارم! با سکوتم بوسه‌ی خیسی روی لب هام کاشت و با جر دادن شلوارکم... 🫢♨️ https://t.me/+vAoErzu0HMJjM2Vk #عاشقانه_گرگینه‌ای_هات❤️‍🔥🔞💦😈
24
4
ـ‌تو برادرشوهرمی من نمیتونم امیر...🔥 چونه‌م رو با خشونت چنگ زو و محکم فشرد و با فکی قفل شده غرید: ـ‌گوه نخور شیدا زنش نمیشی زن اون حرومزاده نمیشی تا یه ماه پیش صیغه من بودی زن منی فهمیدی؟🥂🔞 با عجز نالیدم: ـ‌نمیشه تو منو نمیخوای من که نمیتونم تا آخر عمر تنها بمونم وقتی برادرت منو .... سیلی محکمی تو گوشم زد و عربده کشید: ـ‌خفه‌شووووو فقط بیست‌ساله هنوز اگه بخوای فردا سر سفره عقد بله بگی هرچی عکس و فیلم لختی که برام فرستادی رو میزارم همه ببینن😱🔥🍓 https://t.me/+MZapo_zwTQZkMmQ8 https://t.me/+MZapo_zwTQZkMmQ8 https://t.me/+MZapo_zwTQZkMmQ ۶صبح پاک
29
5
پاشا شایگان، صاحب یکی از بزرگ‌ترین رستورانای تهران درست وقتی بعد از سالها منتظر بدنیا اومدن وارث خاندان شایگان هست؛ خبر هرزگی
پاشا شایگان، صاحب یکی از بزرگ‌ترین رستورانای تهران درست وقتی بعد از سالها منتظر بدنیا اومدن وارث خاندان شایگان هست؛ خبر هرزگی زنش توی تموم شهر میپیچه….😱🔞 https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 برای پاشا آبروی خاندان از هر چیزی مهم‌تره به خاطر همینم بلایی سر زن پا به ماه بیچاره‌ش میاره که بچه درجا توی شکمش میمیره؛ اما داستام تازه از اینجا شروع میشه…‼️🔪💣
15
6
بعد مرگ زنش، یادش می‌افته قبلا یه دوست دختر رامی داشته اما حالا اون دختره... 😌😮‍💨🔥
20
7
-دستامو باز نکنی، انقدر خودمو تکون میدم تا صندلی بیفته و بمیرم. چاقو رو روی گردنم گذاشت. -تو نمیتونی بمیری لارا. لب‌های داغش رو روی رد چاقو گذاشت -نه تا وقتی که بعد این همه سال دوری،دوباره فتحتت نکردم -تو زن داری، بچه داری. چی میخوای ازم؟ چاقو رو به دور ترین نقطه پرت کرد و لباس زیرم و باز کرد -تو رو ندارم! تو رو میخوام. سینه‌ام رو چنگ زد -مجبورم نکن مثل یه هرزه باهات سکس کنم لارا‌. بذار مثل پنج سال پیش،دوباره همه‌ی تنتو بوسه بارون کنم. لب‌هاش دوباره روی گردنم نشستن و... https://t.me/+dAPE1D6uHw0xYWI0
20
8
شیدا دختری که با چشماش همه رو افسون میکنه و خیره🔥🥂 https://t.me/+MZapo_zwTQZkMmQ8 دختری که همه بهش میگن عفریته و سلیطه بودن از سر و روش میباره و هیشکی حریفش نیست 🍒🍓 از بچگی عاشق پسر دخترباز و چشم‌چرونی میشه که مادرش خدمتکار خونشونه اما اون پسر انقدر مغرور و خودخواهه که هیچوقت دل به دلش نمیده تا اینکه یه رقیب پیدا می‌کنه و شیدا رو....🔥🔞 https://t.me/+MZapo_zwTQZkMmQ8 https://t.me/+MZapo_zwTQZkMmQ8 🍓🍒توجه توجه این رمان دارای صحنه‌های بزرگساله و برای افراد زیر 24سال مناسب نمیباشد🔞🙊🥂 ۲۲پاک
28
9
-مامانی بابا تولو اذیت میکنه⁉️ با تعجب نگاهش کردم -نه مامان جان این چه حرفیه؟ -پس چلا دیشب هی میگفتی پاشا ولم کن دلد( درد ) دارم، پاشا بلو اونور، پاشا آلوم تر❗️🫢♨️ لقمه‌ی غذا در گلویم میپرد و او ادامه میدهد -کتکتم میزد؟ اگه اله برم براش..اخه صدای دعوا میومد!🫢🥹 خنده‌ی مردانه‌ی پاشا بلند میشود -پسرم با مامانت داشتیم بازی میکردیم، مامانت پاشا کوچولو رو اذیت میکرد -چی بازیی؟ پاشا کوچولو چیه؟ -دکتر بازی..پاشا کوچولو رو مامانت میدونه چیه!🔥😈 دستم را از زیر میز روی شلوارش‌ میگذارد که جیغم بلند میشود و... 🤣🔥🫢 https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0
64
10
-سینه‌های سفیدتو انداختی بیرون قبل دادگاه که تحریکم کنی د بیشرف؟؟ ❌ با بهت نگاهش میکنم -چ..چی میگی پاشا؟ باز کن در ماشینو، داریم طلاق میگیریم دیگه سینه‌های من به تو ربط نداره! شیشه های دودی ماشین رو بالا زد و در رو قفل کرد -که به من ربط نداره؟! دستش از زیر لباسم رد میشه و به سینه هام چنگ محکمی میزنه که جیغم بلند میشه -خودم اینا رو بزرگ کردم هرشب چفت دستای من بودن!💦 -پاشا ولم کن روانییی -اره روانیتمم! طلاق کنسله اسو طلاقت نمیدم، نمیگذرم از این تن سفیدت، مال پاشایی🔥🚫 دستش سمت زیپ شلوارم میره و.. https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 طوری زنشو میخواد که قبل طلاق منصرف میشه و..🥺❤️‍🔥🔞
34
11
رمان سوفیا✨🩶 ژانر: عاشقانه|همخونه‌ای|رازآلود|ماجراجویی سوفیا پس از یک تصادف در کلبه‌ای چوبی و مرموز در جنگل به هوش می‌آید و با پسری ناشناس و مرموز روبرو می‌شود؛ او باید در کنار این پسر، رازهای فراموش‌شده‌اش را کشف کند و بفهمد که چه ارتباطی با او دارد🔞🥵... ۱۶پاک
16
12
-‌ بچه تو شکمش مُرده پاشا خان… صدای دکتر بلند شد و نگاه پاشا بی‌تفاوت به جسم روی تخت افتاد. -‌ خیله خب تو میتونی بری دیگه. این خبر چیز عجیبی نبود چون شاهکار دست خود پاشا بود. تن سیاه و کبود زن گواه همین بود. https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 -‌ غلط کردم، باشه باشه تروخدا دیگه طاقت ندارم.😭💔 سگگ کمربند اینبار محکم‌تر روی پهلوش نشست. -‌ من امشب اگر تو و اون حرومزاده‌ی توی شکمتو به درک نفرستم که پاشا نیستم… پاشو محکم روی شکم برجسته‌ی آرسو فشار داد و پشت بندش جیغی که بلند شد. -‌ این… بچه… خودته… پاشا روی زانو نشست و موهای بلند و سیاه آرسو رو دور دستش تاب داد و بعد جوری محکم به گوشه دیوار کوبید که همون موقع پلک‌های نیمه باز آرسو روی هم افتاد و گردنش کج شد… https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 پاشا شایگان با دستای خودش قاتل بچه‌‌ای میشه که فکر می‌کنه حرومی و زنازاده‌ست. دیر می‌فهمه که اون از بچه از خون خودشه…😱💔😭
27
13
پارت جدید خدمتتون❤️🔥
54
14
#پارت۲۱۲ #بغض_یک_مرد #ع_ک فینی کردم و کلید رو بیشتر روی پارچه‌ی کمربند کشیدم، لعنتی انگار از آهنه که تکون نمی‌خورد... حس می‌کردم همش خوابِ. چرا باید توی این مدت کم این همه اتفاق واسه من فقط بیفته؟ تازه فقط یه ماه از اون ضرب و شتم گذشته بود، خدایا من دیگه جونش رو ندارم، این‌جوری زجر کشم نکن. دست مردونه‌ای روی سینه‌م نشست و قبل واکنشی دست دیگه‌ش که چاقو توی دستش بود رو سمت کمربند آورد... هق زدم و خودم رو بابت تهمت زشتی که به کیان زدم لعنت کردم. بدون تغییر توی حالتم لب زدم: - کیان. دستش توی همون حالت وایساد... رگ‌های بیرون زده‌ی دستش توجهم رو جلب کرد... ساعت روی دستش واسه کیان نبود... کیان گفته بود علاقه‌ای به ساعت نداره و هیچ‌وقت هم دست نکرد. نگاهم رو از دستش بالا آوردم... فشار کمربند نشون داد که مشغول بریدن کمربند شد، کاش مانی یا بابا می‌بود اما اون نباشه... هانی لعنتی این چه مرضی بود انداختی توی ذهنم؟! نگاهم که به صورتش افتاد بغضم ترکید این‌بار نتونستم جلوش رو بگیرم، قلبم از نجاتم کمی فقط کمی آروم گرفته بود. فریاد پشت سری، گریه‌م رو بیشتر کرد. - معین بیا بیرون الان اون لگن می‌ترکه... گاو بیا بیرون ول کن اونو ... خدا لعنتت کنه چرا بهش گفتی؟ ادامه‌ی جمله‌اش اهمیت نداشت با کی بود، دلم توی اون حرف‌های اولش ترکیده بود... چطور یه آدم می‌تونه ان‌قدر بی‌رحم باشه؟ مَ... من هنوز نفس می‌کشم. خواستم بگم برو اما زبونم نچرخید... مرگ چیز ترسناکیِ... من نمی‌خواستم الان بمیرم... لب برچیدم. - من نمی‌خوام بمیرم. رگ گردنش از فشاری که روش بود برآمده شده، شیشه‌ی ماشین کامل پایین نبود، شکمش رو شیشه کشیده می‌شد، کل بالاتنه‌ش توی ماشین بود. صداش فضای ماشین رو در کرد، قطره عرفی از پیشونیش چکید، حرفش با فریاد اردلان ارجمند و کیان یکی شد. - تا من هستم این حرفو نزن. - معیننن بزن بیرون لعنتی... ول کن اون لگن رو... ول کن دستمو. - آلارزز... ولم کن... ولم کن لعنتی. قطره اشکم رو دستش سقوط کرد و بالاخره بریده شد، کمربند لعنتی حالا دو تیکه شده بود... سریع عقب کشیدنش ترس تنها شدن و مُردن رو به جونم انداخت. قبل از اینکه، از حجم زیاد افکار دیوونه کننده توی ذهنم عقلم رو از دست بدم... دوباره دست‌هاش توی ماشین اومد و تنم رو سمت بیرون کشید. غیرارادی بود که از ترس دستم دور گردنش حلقه شد، که سرم توی گردنش فرو رفت... دستش دور کمرم حلقه شد و با خارج شدن پاهام از ماشین به قدم‌هاش سرعت بخشید. صدای انفجار و پرشِش به جلو و برخورد سرم به دستش که لحظه آخر زیر سرم گذاشت تا آسیب نبینم، آخرین چیزی بود که یادم مونده و ذهنم خاموش شد، این‌که تا این‌جا هم تحمل کرده بودم خودش خیلی بود.
54
15
- ياسمنگولا صدات كنم بهت مياد.❌ با حرص كه پا روي زمين كوبيد بيشتر دلم براش ضعف رفت. - نخيرشم، من اسمم ياسمنه! ياسمن خانم! با پررويي گفتم: - نوچ! ياسمنگولا🔥 عصبي جيغ بلندي كشيد و گفت: - اگه بهم بگي ياسمنگولا منم به جاي پاشا بهت ميگم پشه!🚫 با اين حرف چاي تو گلوم پريد و صداي خنده ياسمن بلند شد كه… https://t.me/+GaYT3NeNqhA4YTg0 https://t.me/+GaYT3NeNqhA4YTg0
28
16
- آخرین‌باری که به این پوست دست زدم رو یادم نمیاد. آرسو سری تکان داده و پرکرشمه از او چشم گرفت: - پس خوب نگاه کن چون باز هم سعادت لمسش نصیب دستات نمی‌شه. پاشا با لبی کشیده از خنده نگاهش کرد، دخترک سنش بالا رفته‌بود، اما همچنان با اداهایش او را دیوانه می‌کرد. - نچ! نگاه خالی؟ نمی‌شه! یعنی نمی‌تونم! چشم می‌بینه! دل می‌خواد! بعد دست‌ها به کار میفتن، ملتفتی که؟ آرسو با گونه‌های سرخ‌شده باز هم غمزه آمد، مشکل اینجا بود که خودش نمی‌فهمید دارد عشوه می‌ریزد و پاشا را به جنون می‌کشد. - هییع! خاک عالم! حیا کن مرد!🫢🥲 https://t.me/+QBO9eBsCyVk4NjE0 *آرسو برگشته ایران چون فهمیده بچه‌ای که توی بیمارستان و بعد از زایمان بهش گفته‌ن مُرده به دنیا اومده، زنده‌ست بچه‌ای که نه خودش رو دیده و نه توی تموم این سال‌ها، باباش رو! پاشا بابای بچه‌‌ی آرسوعه که حالا بعد از سال‌ها… بدش نمیاد باز هم شوهرش باشه❤️‍🔥*
29
17
‼️روز عقدم تو محضر خونه، بعد از خونده شدن خطبه ی عقد میون شلوغی جمعیت از دست اون مرد وحشی فرار کردم. فکر می کردم بعد از برملا شدن همه چیز اون مرد دست از کینه و این ازدواج اجباری برداره و طلاقم بده.... غافل از اینکه اون امیر علی پاشا بود صاحب به نام ترین هلدینگ تو کل خاورمیانه، کسی که قسم خورده بود بابت عروسِ فراری بودنم حسابی منو بسوزونه و...🔞♨️ https://t.me/+MCQ2boSfgsw3MWJk #محدودیت‌سنی💯
27
18
وسط جنگل میوفته دست پسر جذابی که نمیشناستش🫦 گوشه‌ی کلبه‌ دختر رو گیر میندازه و …🔥 https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk - چرا انقدر ماتت برده دخترجون؟ تا حالا پسر لخت ندیدی⁉️ حتی به یاد نداشتم پسر لخت دیدم یا نه، ناخواسته سری به چپ و راست تکون دادم. حوله‌رو دور تنش سفت کرد و به سمتم اومد و درست کنار سرم خم شد. - چیـکار میکنی برو عقب. نیشخند پر تمسخری زد و شونه رو‌ روهوا چرخوند. - به تو کاری نداشتم…اینو میخواستم. دستم و رو قلبم گذاشتم و چشم از تن برهنه‌اش گرفتم. - چجوری منو اینجا آوردی؟کی هستی؟ - چیزی یادت نیست دختر خوب؟ یقه‌ لباسم و‌ کشید و بدنمو نزدیک خودش کرد. -بزار به روش خودم برات یادآوری کنم😈 https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk ۸صبح پاک
29
19
#پارت۲۱۱ #بغض_یک_مرد #ع_ک دوباره جیغ زدم و اسمش رو به زبونم آوردم... انگار این‌بار شنید که به سمت ماشین دوید، از همون فاصله ریموت ماشین رو زد، چند بار پشت سر هم تا به ماشین رسید. - کیان... وای کیان ... توروخدا یه کاری کن، از ماشینت داره بنزین می‌چکه. انگار بهش شوک وارد شد که دست از تقلا برداشت و متعجب نگاهم کرد، جیغی که سرش زدم اونو به خودش آورد و من رو به سرفه انداخت. خم شد و زیر ماشین رو دید، سریع ایستاد و کلید رو توی قفل کرد، لعنت به ماشین لعنتیش که از همه طرف گیر کرده بود و باز نمی‌شد. فشار دوباره‌ای به کمربند ایمنی آوردم، حتی یه میلی‌متر هم تکون نمی‌خورد. - کیان توروخدا به کاری کن... کیان من نمی‌خوام بمیرم لطفاً کمکم کن... کیان. تنش رو به در ماشین کوبید و تند تند گفت: - نمی‌ذارم بلایی سرت بیاد، خب؟ بهم اعتماد کن... کمربند گیر کرده؟ - آره، توروخدا زود باش الان میریم رو هوا. دوباره تنش رو به ماشین کوبید که با صدای جرقه‌ای بلند، جیغ ترسیده‌ای کشیدم. - کیان... وای خدا من نمی‌خوام بمیرم لطفاً کمکم کن... توروخدا یه کاری کن. - نمی‌ذارم چیزیت بشه، نجاتت میدم... نظری بی‌همه‌چیز این دفعه دیگه می‌کشمت، کلیدو بگیر ببر اون وامونده رو. کلید رو از دستش گرفتم، ماشین رو دور زد و متر شیشه‌ای این سمت قرار گرفت. با گریه و صدای تو دماغی گفتم: - نمی‌بره... نمی‌بُره... وای خدا. از ترس کل تنم به عرق نشسته بود و نمی‌دونستم حتی چقدر مهلت دارم که خودم رو نجات بدم. - بیشتر فشار بده، خدا لعنتم کنه که در رو قفل نکنم... نمی‌تونم ولت کنم برم یه کمکی چیزی بیارم، فشار بده تا یکی رو خبر کنم. بینیم رو بالا کشیدم و بیشتر فشار دادم کمی در حد سر مورچه پاره شده بود... صدای قدم‌هایی که از ماشین دور می‌شد تنم رو لرزوند. سر بالا آوردم و با دیدن کیان که داشت به سمتی می‌رفت بغضم با بدترین حالت شکست و اشک دیدم رو تار کرد، دوباره مشغول شدم. - ولم کرد؟ به همین راحتی؟ که جون خودش رو نجات بده؟ پ... پس جون من چی؟ من... من نمی‌خوام بمیرم... خدا... . صدای وحشتناک ترمز یه ماشین چند متری ماشینی که توش بودم هم نتونست نگاهم رو از اون یه تیکه چرم لعنتی که بعد اون یه ذره خراش دیگه تکون نخورده بود، بِکَنه.
54
20
هستین بریم پارت؟ 🔥🫢
51