بغض یک مرد
Yopiq kanal
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Ko'proq ko'rsatish6 261
Obunachilar
-1124 soatlar
-547 kunlar
-27630 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+19
26 kanalda
Iyun '26
+565
149 kanalda
Get PRO
May '26
+366
22 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+307
50 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+182
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+910
130 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+1 656
103 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+246
15 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+27
0 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+60
4 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+65
3 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+107
5 kanalda
Get PRO
May '25
+102
10 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+80
7 kanalda
Get PRO
Mart '25
+154
9 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+81
8 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+207
9 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+170
23 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+476
19 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+535
18 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+188
14 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+1 802
104 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+2 737
117 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+1 593
94 kanalda
Get PRO
May '24
+2 546
246 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+1 031
89 kanalda
Get PRO
Mart '24
+1 876
321 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+2 010
247 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+1 445
194 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+3 484
454 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+3 900
408 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+3 945
356 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+6 241
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | +1 | |||
| 12 Iyul | +3 | |||
| 11 Iyul | +1 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | +10 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | +1 | |||
| 05 Iyul | 0 | |||
| 04 Iyul | 0 | |||
| 03 Iyul | +1 | |||
| 02 Iyul | +1 | |||
| 01 Iyul | +1 |
Kanal postlari
Repost from N/a
#پسره_باید_بین_دنیا_و_عشقش_یکیرو_انتخابکنه😭❌
-منو ول کن تو باید دنیا رو نجات بدی
دستم رو محکم چسبید و فریاد زد:
-از دستت نمیدم تو مال منی
هقی زدم و دستم رو کشیدم:
-نکن با نجات من دنیا رو نابود میکنی
سرم رو قاب گرفت:
-تو نفس منی چطور ولت کنم؟!
با چشمایی گریون بهش خیره شدم و به یکباره خودمو پرت کردم پایین که صدای فریاد پردرد اوریون با جیغ من یکی شد . . . 🤫🔥🚨
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
#دلمکبابشدواسشون🥺
۶صبح پاک
| 2 | - تو هنوزم زن منی لعنتی...
با پوزخند نگاهش کردم.
- منظورت همون صیغه محرمیته دیگه؟!
سرشو آورد پایین و نزدیک گوشم لب زد:
- موقت یا دائم فرقی نداره... تو مال منی اینه که مهمه
دستمو روی سینهش گذاشتم تا کنارش بزنم.
- بین من و تو دیگه هیچی نیست آرمان، بیشتر از این کشش نده!
خندهش هنوزم نفسمو بند میاورد.
- نظرت چیه کاری کنیم تا چیزی بینمون بیاد عزیزم، هوممم؟
موهامو از روی صورتم کنار زد.
- مثلاً یه دختربچه که درست کپی مامانش بشه...
کمرم میون دستش رفت و منو به خودش چسبوند. تقلا فایدهای نداشت انگار...
- با شناسنامهی سفید؟
لبخند ریزی زد
- اسم بچه و بابای بچه باهم میاد توش...
https://t.me/+KPy-sMe7o9s2NTZk
آرمان مردی که بعد از ده سال دوری حالا برگشته تا زندگی از دست رفتهشو بدست بیاره و اولین قدم برگردوندن دلارام به خونه و زندگیشه... | 5 |
| 3 | ❌😰-جناب کارآگاه من هیچی راجب اون پرونده نمیدونم!
مچ دستم رو گرفت و توی صورتم غرید:
- دِ میدونی دیگه حرف بزن
خیره شدم توی چشماش و لب زدم:
-نمیگم کارآگاه جون ، نمیگم
دست دور کمرم انداخت و مرموز گفت:
-اوکیه
ابرویی بالا انداختم که توی یه حرکت کمرم رو به کمرش چسبوند و با پایین آوردن سرش . . .🫦🥵🚨
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
دختره راجب پرونده چیزی میدونه ولی به کارآگاه نمیگه ، پسره هم میوفته دنبالش و ...😂
۱۶پاک | 32 |
| 4 | - تو هنوزم زن منی لعنتی...
با پوزخند نگاهش کردم.
- منظورت همون صیغه محرمیته دیگه؟!
سرشو آورد پایین و نزدیک گوشم لب زد:
- موقت یا دائم فرقی نداره... تو مال منی اینه که مهمه
دستمو روی سینهش گذاشتم تا کنارش بزنم.
- بین من و تو دیگه هیچی نیست آرمان، بیشتر از این کشش نده!
خندهش هنوزم نفسمو بند میاورد.
- نظرت چیه کاری کنیم تا چیزی بینمون بیاد عزیزم، هوممم؟
موهامو از روی صورتم کنار زد.
- مثلاً یه دختربچه که درست کپی مامانش بشه...
کمرم میون دستش رفت و منو به خودش چسبوند. تقلا فایدهای نداشت انگار...
- با شناسنامهی سفید؟
لبخند ریزی زد
- اسم بچه و بابای بچه باهم میاد توش...
https://t.me/+KPy-sMe7o9s2NTZk
آرمان مردی که بعد از ده سال دوری حالا برگشته تا زندگی از دست رفتهشو بدست بیاره و اولین قدم برگردوندن دلارام به خونه و زندگیشه... | 40 |
| 5 | مافیای خشن😈
مافیایی که برای گرفتن انتقام از دشمنش، نقشهای بیرحمانه برای عزیز او خاندان میکشه. اون هم شکستن غرور پدر و حامله کردن دختر بیگناهی که…😈😱
https://telegram.me/+lYbXD_hmLq4zNTM0
https://telegram.me/+lYbXD_hmLq4zNTM0
به خاطر یک انتقام نزدیک دختر دشمنش میشه و هر شب او رو با شکنجهها مختلف اذیت می کنه ولی با اتفاقی که میفته کل نقشههایش بهم میرزه و باعث میشه…😱
#ممنوعهترینرمانتلگرامکهخودتلگرامهممتعجبکرده😈 | 37 |
| 6 | #پیام_ناشناس۲۷۴۸ 🗣
سلام ببخشید قبلا یه رمان معرفی کرده بودید، که پسر داستان مذهبی بوده وعاشق خواهرش میشه😂
برای اینکه به گناه نیوفته اونو شوهرش میده ولی درست بعد عقد اون دختر میفهمه که شمیم خواهرش نیست و سعی میکنه طلاقشوبگیره😭
این رمان خیلی صحنه های عاشقانه و هات داشت خیلی دنبالشم فکر کنم فیلتر شده بود
#پاسخ 👥
سلام این رمان چندماهه که عضویت ش وی ای پی شده ولی بخاطر درخواست زیادتون لینکشو برای یه روز از نویسنده گرفتم
سریع تر جوین شین تا لینک باطل نشده❌❌
https://t.me/+XM-7I96HpNA0ZDBk
https://t.me/+XM-7I96HpNA0ZDBk | 1 |
| 7 | پارت های تا پنج شنبه و تکمیل پارت های هفته💋🔥 | 52 |
| 8 | #پارت۱۵۵
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
با سردرد و صدای صحبت ریز ریز چند نفر چشم باز کردم... کمی چشمهام رو باز و بسته کردم تا دیدم بهتر بشه.
بیحس بودم و دردی رو احساس نمیکردم، تکونی به تنم دادم و آخی از گرفتگی عضلاتم، گفتم.
با صدام یکی نزدیک شد و بعد کمی قیافهی پرستاری که مغنعه سفید و لباس فرم سورمهای تنش بود، جلو صورتم قرار گرفت.
- خوبی عزیزم؟ درد داری؟
با کمی مکث و صدای خشدار جواب دادم:
- درد ندارم، بدنم گرفته.
سرفهای کردم، پرستار کمی فاصله گرفت و با لبخند پر انرژی، گفت:
- خوبه، بخاطر دراز کشیدن زیادِ... هنوز وقت هست یکم استراحت کن تا دکتر بیاد بعد مرخص میشین.
- مامانم؟
- تا چند ساعت پیش اینجا بودن، تایم ملاقات که تموم شد رفتن بیرون... بهشون اطلاع میدم بهوش اومدین.
پلک زدم و پرستار با همون لبخند پر انرژی که داشت از پیشم رفت، دیگه خوابم نمیاومد... خداروشکر درد هم نداشتم.
چشمهام رو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم، اما درد ضعیف دندونم یادآوری کرد که باید یه فکری هم به حال اونها کنم.
در اولین فرصت باید یه دندون پزشکی برم، حتی اگه کل پساندازمم از دست میدادم مهم نبود،
همین که دندونم درست میشد خودش خیلی بود.
درد دندونی که از بچگی مدت طولانی درگیرش میشدم،
باعث شده بود حالا که کمی مستقلم تا یه کوچولو درد میکرد یا چیزی سریع پیش دندون پزشک میرفتم.
با صدای قدمهای آرومی چشمهام رو باز کردم،
پرستار دیگهای بود که اومد و بیهیچ حرفی سرم تموم شده رو درآورد و با انداختنش توی سطل، پنبهای جای زخم سوزن گذاشت و سرجاش برگشت.
صدای قدمهای محکمی اینبار نگاهم رو سمت دیگهای برگردون،
توقع هر کی رو داشتم اِلا اون! جناب چاووشی اینجا چیکار میکرد؟ چرا هست؟
خودش تنها بود و پرستار پشت سرش به سمتم اومد،
کنار تخت که ایستاد قبل اینکه چیزی بگم یا اون چیزی بگه، پرستار گفت:
- عزیزم مادرتون نبودن احتمالا همکارا فرستادنشون خونه چون یه روز رو باید بمونی، اما ایشون بودن و گفتن همراهتونه، میشناسینش؟
سری تکون دادم و پرستار با نگاه گذرا و لبخند دور شد. | 52 |
| 9 | #پارت۱۵۴
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
اومدم با دستم قفسه سینهم رو ماساژ بدم که اشتباهی با دست چپ حرکت دادم و درد بدی توی دستم پیچید،
اونقدر درد داشتم که زدم زیره گریه.
با گریه درد بدتر شد و حتی دندون درد هم بهش اضافه شد، حالم به شدت بد بود و حتی کرمی که مامان زد هم کاری نکرد.
- وای خدا... دارم میمیرم... خیلی درد میکنه... دستم، کمرم.
مامان همپای من گریه میکرد و مانی که رفته بود توی اتاق بعد کمی برگشت،
لباسها رو دست مامان داد و سعی کرد آروم منو برگردونه و همزمان هم گفت:
- زنگ زدم آمبولانس تو راه داره میاد، رز سعی کن یکم پاشی... خیلی درد داری؟ میترسم بلندت هم کنم کمرت آسیب ببینی.
مامان تا مانی این رو گفت مانعش شد و حتی نذاشت یه اینچ تکون بخورم.
مامان: برو مانی... برو اون حوله رو بیار داغ کنم بزارم روی تنش یکم دردش بخوابه.
مانی باز بلند شد و صدای قدمهاش نشون از دور شدنش میداد...
درد هر لحظه بیشتر میشد، سعی میکردم با نفسهای عمیق یکم کم کنم اما نشد.
درد هر لحظه قویتر از قبل توی بدنم مینشست و از پا درم میآورد.
حولهای که مامان گرم میکرد و داغ روی کمرم میذاشت دردم رو لحظهای قطع و دوباره شروع میشد... اما همون لحظهای هم خیلی بهتر بود.
ورود آمبولانس با بابا و دخترا یکی شد، قیافهی اون سه تا شوکه و ترسیده بود.
حدود یه ربع طول کشید تا تونستن روی برانکارد بذارنم مانی که گفت کمرم آسیب دیده با کمترین فشار و توی صبر برم گردوندن و همین باعث شد زیاد طول بکشه.
بعد یه ساعت بالخره به بیمارستان رسیدیم، حالم بد بود و سرمای هوا از دو لایه نازک لباس تنم عبور میکرد...
درد و سرما رو تا مغز و استخونم پیش میبرد.
حس میکردم تو سرمای قطب شمال گیر کردم خصوصا قسمتی از کمرم که دردم رو بیشتر کرده بود.
سرمی که بهم زدن و و سرماش اونقدر زیاد بود که حس میکردم یخ داره وارد رگهام میشه،
انقدر دردم لحظهای زیاد شد که جیغ از سر دردم کُلِ بیمارستان رو گرفت...
در نهایت با آمپولی که پرستار به زور توی دستم زد بیهوش شدم. | 42 |
| 10 | #پارت۱۵۳
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
مشکوک نگاه ازش گرفتم و با مامان راهی حموم شدیم، اول دور گچ دستم تا جایی که میشد پلاستیک بست،
مامان تشت بزرگی که شکل وان بود رو پر کرد و با باز کردن باند دور پام دوباره نگاهش رنگ خشم گرفت و ناسزایی گفت.
پام ورم کرده و بنفش بود، دکتر گفته بود نیاز به گچ نیست و با اون پمادی که داده بود و بستن باند درست میشه.
کمک کرد با لباس زیر توی وان بشینم و شامپو رو هم در دسترسم قرار داد، حین رفتن سمت در، گفت:
- چیزی خواستی صدام کن، برم قَلَمه درست کنم بگم بابات سر راه از عطاری مِمُنای ( یه نوع دارو واسه درمان استخون شکسته یا ترک خورده خیلی خوبه و تاثیر داره، معمولا لُرهای بختیاری به این اسم صداش میزنن و به ترجمه فارسی میشه مومِنایی) بخره.
باشهای گفتم و با بستن در و چفت کردنش از اون سمت بعد کمی کاغد رنگی صورتی به شیشه وصل شد.
چن باری که اینطور شده بود، مامان این روش رو راه انداخت که طرف اگه ندونست هم با دیدن برگه یه وقت نخواد در رو باز کنه.
با خیال راحت توی تشت وان مانند دراز کشیدم و ریلکس کردم...
حدود ده دقیقه توی همون حالت موندم و درجه آب که تغییر کرد بلند شدم و در آرامش، با صبر و آروم دوش کاملی گرفتم، حولهی نو زردی که مامان واسم گذاشته بود، پوشیدم.
از حموم بیرون اومدم، هوای خونه با وجود روشن بودن بخاری و یه هیتر کمی سرد بود...
سریع سمت اتاق رفتم و لباسهام رو بعد درآوردن پلاستیک دستم تن کردم.
یه شلوار طرح گشاد و یه تیشرت آستين کوتاه پوشیدم.
موهام رو دور حوله کوچیک پیچیدم و سریع از اتاق خارج شدم و سمت هیتر رفتم.
درجه هیتر رو بیشتر کردم و دست سالمم رو جلوش گرفتم،
کوسن مبل رو روی زمین انداختم و چون خسته بودم ترجیح دادم کمی بخوابم.
خیلی نگذشت که چشمهام گرم شد و به آغوش خواب رفتم.
***
با تیر کشیدن کمرم با اخم بدون باز کردن چشمهام، از حالت دراز کش به نشسته دراومدم.
کش و قوسی که به تنم دادم درد کمرم رو بیشتر کرد، آخی گفتم به شکم روی زمین افتادم.
- مامان... مامان.
صدای قدمهای سریع و بعد هم دو زانو کنار سرم رو زمین نشست.
- جان چیشده؟
- مامان کمرم خیلی درد میکنه.
صدای مانی از طرف راستم، بلند شد.
- دکتر پماد داد وایسا برم بیارم، خوب نشدی میریم بیمارستان.
درد توی کمرم هر لحظه شدید و شدیدتر میشد،
نفس کشیدنی چون دکتر گفته بود ترجیحا روی شکم دراز نکشم، اذیت میشدم.
قفسه سینهم هم با هر بار بالا و پایین شدن، درد توش میپیچید. | 40 |
| 11 | #پیام_ناشناس۲۷۴۸ 🗣
سلام ببخشید قبلا یه رمان معرفی کرده بودید، که پسر داستان مذهبی بوده وعاشق خواهرش میشه😂
برای اینکه به گناه نیوفته اونو شوهرش میده ولی درست بعد عقد اون دختر میفهمه که شمیم خواهرش نیست و سعی میکنه طلاقشوبگیره😭
این رمان خیلی صحنه های عاشقانه و هات داشت خیلی دنبالشم فکر کنم فیلتر شده بود
#پاسخ 👥
سلام این رمان چندماهه که عضویت ش وی ای پی شده ولی بخاطر درخواست زیادتون لینکشو برای یه روز از نویسنده گرفتم
سریع تر جوین شین تا لینک باطل نشده❌❌
https://t.me/+XM-7I96HpNA0ZDBk
https://t.me/+XM-7I96HpNA0ZDBk | 23 |
| 12 | بله
محافظ: @Romanhaie_asal
روبیکا
@arbab_girati | 45 |
| 13 | پارت جدید عزیزان🔥😍
ظرفیت وی آی پی رمان تا مدتی بسته شده🥲🌱 | 58 |
| 14 | #پارت۱۵۲
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
(رز)
با هانی، پری و ساحل خداحافظی کردیم، هر چی اصرار و خواهش نیومدن خونه و گفتن که زودتر باید برن شهرستان و باده، جیران و سانی هم منتظرتون.
البته که پری قرار بود همراه جیران با نامزد پری برگردن شهرستان.
مانی کمکم کرد تا حیاط رو طی کنم، بابا بعد که شنید چی شدم و چون قبلا هم قصدش رو داشت برای راحت بیشتر من دنبال خونه بود و حالا یکی دیگه رهن کرده بود.
تا مانی بتونه دو طبقه نیمه ساخت خودش و بابا رو تکمیل کنه.
برای بابا که طبقه اول میشد، تقریبا تکمیل بود... برای مانی هم رنگ و بقیه هنوز مونده.
باز خوبه تونست توی این اوضاع گرونی کف رهن کنه، هر چند میدونم زیاد باهاشون افتاده.
توی این یه هفته اسباب کشی و اینها رو انجام داده بودن، با توجه به شخصیتی که از مامانم میشناختم میدونم که خونه با کل وسایلش کامل چیده شده.
با تکیه به مانی داخل رفتم، پام کمی درد میکرد و درد بیشتر واسه کتف چپم بود... البته کمرم هم زیاد راه رفتنی بد درد میگرفت.
روی مبل نشستم و پاهام رو دراز کردم، مامان کلی حرف بار اون به قول ساحل سلیطهها کرد و با گریه که اشک منم درآورده بود و مانی رو هم ناراحت، بالاخره دست برداشت و سمت آشپزخونه رفت.
مامانم جونم بود، با اینکه قبلتر ها خیلی دعوا داشتیم اما بازم بیشتر از هر کسی توی زندگیم دوسش دارم.
تا اومدن مامان که باز هم توی آشپزخانه داشت جویای ماجرا میشد، مانی هم رفت و لباسش رو عوض کرد و برگشت.
مامان چایی رو روی میز گذاشت و پایین پام روی کاناپه نشست.
- خوبی دیگه؟ چیزی بیارم بخورین؟ غذا یکم دیگه آماده میشه.
- خوبم مامان، نه زیاد گرسنه نیستم بمونه تا بقیه هم بیان.
با ندیدن دخترا و نشنیدن صداشون، سر چرخوندم سمت مامان.
- دخترا نیستن؟ کجان؟
مامان همونطور که با چشمهای تیزش قصد داشت ببینه دقیقاً چه بلایی سرم اومده، جواب داد:
- کلاس هنرن، بابات رفته دنبالشون.
نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.
- الانه که برسن.
دوباره با نگرانی حین نوازش پای باند پیچی شدم، پرسید:
- درد نداری؟ چیزی نمیخوای برات بیارم؟
سری بالا انداختم.
- چند روزه حموم نرفتن تموم تنم بوی الکل و بیمارستان رو گرفته.
بلند شد و سمتم اومد، مانی با موبایل مشغول بود و گاهی کج خندی روی لبش شکل میگرفت. | 58 |
| 15 | ♨️❌- عه نکن الان یکی میبینه
دستش رو از لباسم رد کرد و توی گردنم گفت:
-ضایع بازی در نیار کسی نمیبینه
دستش رو چنگ زدم و گفتم:
-اینجا چیکار میکنی!؟
دستش بیشتر پیشروی کرد و لباش رو به گوشم چسبوند:
-آروم دختر کوچولو
با اومدن پدرم به سمتم یه دفعه . . .🚯🔥🥵
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0
۶صبح پاک | 46 |
| 16 | مهزیار ادیب یه سرگرد مذهبی و معتقده که باوجود مخالفت های همه به عنوان مأمور نفوذی وارد عمارت ملک ها میشه
مجبوره همرهنگ اونا بشه
مشروب بخوره و سکس کنه تا بهش شک نکنن
اما یه شب تو اوج مستی به دختر رئیس باند تجاوز میکنه و همین باعث میشه جونش به خطر بیوفته و مأموریتش شکست بخوره❌
https://t.me/+5lFxJg4g2T9mMDRk
https://t.me/+5lFxJg4g2T9mMDRk
۱۶پاک | 27 |
| 17 | - امشب با من صبح کن عطا... میخوام طعم تنم کاری کنه زنت رو برای همیشه فراموش کنی!
حوری این را گفت و دستان داغش را به سمت دکمههای پیراهن عطا سراند.
عطا نفسش بند آمد، پنجه مشت کرد و عقب کشید:
- شرم نداری تو؟ از اون شوهر بدبختت که عاشقته خجالت نمیکشی؟
- نه! من واسه یه شب همآغوشی با تو، حاضرم بیآبروی این شهر بشم!
عطا وحشتزده سمت در دوید تا فرار کند، اما دستگیره تکان نخورد... در قفل بود!
حوری از پشت، بیرحمانه تنِ برهنهاش را به کمر عطا چسباند.
عطا مسخ شد...مسخِ عطرِ وحشیِ تن حوری و اندام برجستهاش که داغ و بیامان به تنش میسایید.
یاد ده سال جانکندن برای این زن افتاد؛ یاد شبهایی که برای لمس کردنش هلاک بود...
حالا حوری با چشمانی خمار از خواستن، لبهایش را به گوش عطا نزدیک کرد.
فقط یک چرخـش کافی بود تا غرقِ این گناهِ شیرین شوند...
عطا اسیرِ لذت شد، آرام چرخید، دستش را دور کمر باریک حوری حلقه کرد و...
⛔️ اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد! اما درست در لحظه آغوش، صدای چرخیدن کلید در قفل خانه آمد...!
https://t.me/+XANBrsFz53syNTNk
🔥 شوهر حوری برگشته یا زنِ بیخبرِ عطا؟ | 51 |
| 18 | غفــران خان، مرد قدرتمند و پرنفوذی که مسئولیت یه دختر کم سن و سال و شی.طون و بازی گوش و قبول میکنه!
چشمتون روز بد نبینه..بلایی نیست که این وروجک ز.یبا رو سر این مرد پر جذبه نیاورده باشه.
https://t.me/+XpYxX6dnHFIyNGZk
ولی با اولین خواستگاری که برای الیسا میاد، میفهمه ح.سش به الیسا چیزی فراتر از مسئولیته و میخواد به دستش بیاره ولی با دسیسهچینی دو.ست دخترش همه چیز به هم میخوره و الیسا رو گم میکنه تا اینکه بعد سالها اتفاقی رو به رو میشن و...😱❌❗️
https://t.me/+XpYxX6dnHFIyNGZk | 15 |
| 19 | پارت جدید🔥🥲 | 72 |
| 20 | #پارت۱۵۱
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
***
با صدای زنگ، ماشین را به کناری زد و تماس را وصل کرد.
آن هم فقط بخاطر ماشینهای پلیسی که همان حوالی بودن، نه آنکه برایش جریمه مهم باشد نه اما الان ماشین را حداقل تا رسیدن به مقصد نیاز داشت.
- الو.
- سلام، جان داداش چیزی شده؟
این سریع خودمانی شدن، مانی را از آن جلد رسمی که داشت ایجاد میکرد، فاصله داد.
- سلام، قربونت داداش چیزی نشده... فقط زنگ زدم بگم من دارم رز رو میبرم اهواز، بیمارستان گفته هزینهها پرداخت شده و دخترها هم گفتن که اونا پرداخت نکردن، پس میمونه شما... بیزحمت شماره کارت بفرست... دمت هم گرم برای این مدت.
بادش خوابید، کلی برنامه چیده و قرار بود به دیدن دخترک بره.
با مکث جواب داد:
- مرخص شد؟
مانی: آره، کارهاش رو انجام دادیم داریم میریم، شرمنده کار پیش اومد نتونستیم بمونیم وگرنه یه سر میاومدم پیشت... منتظرم شماره کارت بفرست.
دستی به صورتش کشید، به که بگوید نمیخواهد هزینه را پس بگیرد.
با فکری که به ذهنش رسید، لب باز کرد:
- نمیخواد داداش، به هر حال هنوز کارمند شرکته... از حقوقش کم میکنیم.
مانی باز اصرار کرد.
- حالا شاید نشد بیاد... .
قبل ادامه وسط حرفش پرید.
- شرمنده وسط حرفت اما ما قرارداد داریم تا پایان قرارداد هم باید حتما باشن، ایشون خودشون شرایط رو میدونن... شما فقط حواستون به کارمند ما باشه که سالم به دستمون برسونیدش، چون به شدت بهش نیاز داریم.
مانی تکخندهای کرد و با کمی صحبت دیگر خداحافظی میکند و چند دقیقه همانجا مکث میکند.
قرار بود بعد آن ماموریت کُشنده به سمت بیمارستان برود و دخترک را ببیند...
ناچار برای مشکوک نشدن ماشین پلیس استارت زد.
کمی جلوتر که جلوی ماشین را گرفتن، مدارک ماشین رو داد و بعد کمی سوال و جواب شدن، ماشین را به سمت خونه اردلان به راه انداخت.
تماس دیگر را بدون نگه داشتن ماشین، وصل کرد.
- بگو.
- قربان همونطور که گفتین ایشون رو زیر نظر داشتیم، هنوز از مهمونی بیرون نیومدن، بچهها رو دیشب فرستادم داخل گفتن با یه دختره که بلاگر هم هست تیک و تاک میزده... پیگیری کردیم، فهمیدیم پسره که مهمونی گرفته یکی از اقوام دورش حساب میشه.
- خیله خب... خانم رو چیکار کردین؟
مرد پشت خط کمی مکث کرد و مردد جواب داد:
- راستش آقا خانم رو حواسمون بهش بود اما یهو وسط مهمونی غیب شدن، ولی بچهها میگن بیرون نیومد اصلا، فکر میکنم داخل عمارت باشن.
فریاد زد:
- یعنی چی بزمجه؟ مگه من نذاشتمت حواست به اون باشه؟ من گفتم اول خانم بعد اون الاغ... وای به حالت اگه شب رو تو اون عمارت صبح کرده باشه.
تماس را قطع میکند و مسیرش را به سمت عمارت نیاوران کج میکند. | 81 |
