uk
Feedback
بغض یک مرد

بغض یک مرد

Закритий канал

به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعه‌ها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k

Показати більше
6 477
Підписники
+1024 години
-507 днів
+35530 день

Триває завантаження даних...

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
червень '26
червень '26
+524
в 148 каналах
травень '26
+366
в 22 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+307
в 50 каналах
Get PRO
січень '26
+182
в 1 каналах
Get PRO
грудень '25
+910
в 130 каналах
Get PRO
листопад '25
+1 656
в 103 каналах
Get PRO
жовтень '25
+246
в 15 каналах
Get PRO
вересень '25
+27
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+60
в 4 каналах
Get PRO
липень '25
+65
в 3 каналах
Get PRO
червень '25
+107
в 5 каналах
Get PRO
травень '25
+102
в 10 каналах
Get PRO
квітень '25
+80
в 7 каналах
Get PRO
березень '25
+154
в 9 каналах
Get PRO
лютий '25
+81
в 8 каналах
Get PRO
січень '25
+207
в 9 каналах
Get PRO
грудень '24
+170
в 23 каналах
Get PRO
листопад '24
+476
в 19 каналах
Get PRO
жовтень '24
+535
в 18 каналах
Get PRO
вересень '24
+188
в 14 каналах
Get PRO
серпень '24
+1 802
в 104 каналах
Get PRO
липень '24
+2 737
в 117 каналах
Get PRO
червень '24
+1 593
в 94 каналах
Get PRO
травень '24
+2 546
в 246 каналах
Get PRO
квітень '24
+1 031
в 89 каналах
Get PRO
березень '24
+1 876
в 321 каналах
Get PRO
лютий '24
+2 010
в 247 каналах
Get PRO
січень '24
+1 445
в 194 каналах
Get PRO
грудень '23
+3 484
в 454 каналах
Get PRO
листопад '23
+3 900
в 408 каналах
Get PRO
жовтень '23
+3 945
в 356 каналах
Get PRO
вересень '23
+6 241
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
23 червня0
22 червня+27
21 червня+41
20 червня+1
19 червня0
18 червня0
17 червня0
16 червня0
15 червня0
14 червня+29
13 червня+5
12 червня+107
11 червня+6
10 червня+9
09 червня0
08 червня+76
07 червня+161
06 червня0
05 червня+36
04 червня+5
03 червня+6
02 червня+13
01 червня+2
Дописи каналу
Repost from N/a
❤️‍🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️‍🔥
اولین رمان پیشنهادی    👇💕
من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم.  قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk
دومین رمان پیشنهادی  👇💕
زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم می‌کرد و معتقد بود من #عطر_لیمو می‌دم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش می‌کنه، تا ابد...🍋 https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0
سومین رمان پیشنهادی 👇💕
شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن  ... 😵‍💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0 یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا
چهارمین رمان پیشنهادی 👇💕
#شاهرخ اخگری مقدم رئیس‌ هولدینگ‌‌ داروسازیه که‌ شیفته‌‌‌ داروساز‌‌ شیطونش‌ میشه و ...🔥 https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0

2
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم می‌کرد و معتقد بود من #عطر_لیمو می‌دم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش می‌کنه، تا ابد...🍋 https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0 ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵‍💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0 یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 #شاهرخ اخگری مقدم رئیس‌ هولدینگ‌‌ داروسازیه که‌ شیفته‌‌‌ داروساز‌‌ شیطونش‌ میشه و ...🔥 https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0
23
3
-زخمتون داره خونریزی میکنه اجازه بدید.. با نیشخند میون حرفم پرید: -شوهرت و جمع می‌بندی؟کسی که باهاش تو یه اتاق می‌خوابی و الان روی تختش نشستی؟یه تختت کمه به خدا..روانی این همتون قشنگ.. بغض نشست میان حنجره‌ام،خیره به زخم سرش دست پیش برده و نجوا کردم: _من..یعنی چون فکر کردم دوست نداری اونطوری حرف.. اینبار عربده کشید و شانه هایم را لرزاند: _اون موقع که آقاجونت بستت به ریشم لال بودی؟باباا نمی‌خوامتت..به چه زبونی بفهمونم بهتون من لعنتی دخترداییم و نمیخواام.. قطره اشک روی گونه‌ام سر می‌خورد.چطور به او می‌گفتم من از همان بچگی شیفته‌ی چشم های سردت بودم؟! -توو غلط کردی نمی‌خواایش پسره‌ی ابلللهه.. با صدای آقاجان به عقب بر می‌گردم و وقتی گلدان آماده پرتاب را در دستش می‌بینم فوری خودم را مقابل اَرَشک می‌اندازم.. _نکنن احمقق.. صدای اَرَشک است و در صدم ثانیه خون پیشانی ام را پر می‌کند اما..اَرَشک سالم بود..و همین کافی بود..حالا می‌توانستم بی بهانه چشمانم ببندم و گریه کنم.. https://t.me/+oRWTcktz9XEzMTI0 https://t.me/+oRWTcktz9XEzMTI0
27
4
#پارت_150 _الو... الو استاد منم شیدا... استاد تورو خدا نجاتم بدین... دو تا مرد نعره غول منو دزدیدن! دارن منو تهدید می‌کنن... استاد صدامو میشنوین؟ صدای شاهد گرفته از پشت تلفن به گوش رسید. _شیدا... آروم باش... آروم باش الان کجایی؟ هوا زده از جا بلند شد.یک لنگه جوراب پوشیده و یک لنگه نپوشیده بدون عینک از خانه بیرون رفت. _من... من تو یه اتاقی خودمو حبس کردم... درو محکم گرفتم... به خدا انگشتم سفید شده... داره کنده میشه... تو رو خدا نجاتم بدین استاد.. 😭😭. ضربه در وارد شد و آن دو مرد به دختر بی گناه توپیدند. _داری چه غلطی میکنی؟ گفته بودم به کسی زنگ بزنی این امپولو بهت میزنم... درو باز کننننن ❌❌ شیدا اشک ریخت. شاهد از پشت تلفن داد کشید: _باهام حرف بزن شیدا... قطع نکن من میام اونجا تک تکشونو به دار میزنم قربونت برم. فقط باهام حرف بزن... صدای گوش دلخراشی از جانب شاهد آمد... صدایش گم شد.. گویی تصادف بود! _شااااااااهددددد... ای کاش لحظه آخر عینکش را از هولش از یاد نمی‌برد... https://t.me/+6MLQixD381syMDA0 https://t.me/+6MLQixD381syMDA0
25
5
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم می‌کرد و معتقد بود من #عطر_لیمو می‌دم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش می‌کنه، تا ابد...🍋 https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0 ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵‍💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0 یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 #شاهرخ اخگری مقدم رئیس‌ هولدینگ‌‌ داروسازیه که‌ شیفته‌‌‌ داروساز‌‌ شیطونش‌ میشه و ...🔥 https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0
12
6
پارت جدید خوشگلا😍🫀 برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز 6037 9973 4855 4503 ملی 5859831855246632 تجارت به نام کورکور کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋 @aram870 رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀
40
7
#پارت۱۳۵ #بغض_یک_مرد #ع_ک نیشخندی زد و با برداشتن از روی کاناپه‌ای که برای اتاق شخصی بود، سمت در رفت. - فعلا. ساحل: وایس منم بیام، پری چهار چشمی حواست بهش باشه تا بیایم. پری سر تکون داد و اون‌ها رفتن... تا آخرین لحظه رفتنشون با نگاهم دنبالشون کردم، با صدای باز و بسته شدن در، به سمت پری برگشتم. - هوی پری؟ پری بی‌حواس جواب داد: - ها؟ با حالتی بین طعنه و شوخی و کمی هم قیافه کج و کوله ‌کردن، نگاهش کردم. - پس آبمیوه‌ت کو؟ مثلا اومدی عیادت! بدو برو یه کامپوت گیلاس، کیک، آبمیوه، هوس نون‌خامه‌ای هم کردم... برو بگیر بیا. پری چشم گرد کرد، سرش رو از گوشی بیرون آورد و با ابرویی بالا رفته نگام کرد. - امر دیگه؟ من خودم اینجا بیمارم یکی می‌خواد واسه من یه چیزی بیاره ( به سمت یخچال رفت) حالت وایسا ببینم توی این چی پر می‌زنه؟! نُچی می‌کنه و در یخچال رو محکم‌تر از لحظه باز کردن می‌بنده‌. - هیچی! حتی مگس مرده هم پیدا نمیشه. بی‌محل بحث قبلی رو پیش گرفتم. - پری من این چیزا حالیم نی، مثلا اومدی عیادت یه آبمیوه‌ای چیزی. روی صندلی کنار تخت نشست، تقریبا روش لم داد. - آبجی گلم کرجیم ها! مگه ایذه یا اهوازه که بلد باشم کجا برم، یه دفعه دیدی دزدیدند عشقم بی پری شد، دلت میاد؟ با هیجان واسه حرص دادنش و دیدن قیافه‌ی حرصیش که چشم‌هاش رو ریز ریز می‌کنه و لپ‌هاش باد میشه و لبش یه خط صاف، جواب دادم: - آره، بعد من می‌رم مخ عشقت رو می‌زنم. چشمکی هم چاشنی کردم، مرض رو کشیده ادا کرد و حیف وضعم بد بود وگرنه با کیفش می‌زد تو سر و بدنم. به حالت صورتش و لحنش خندیدم و که ادام رو درآورد. کمک کرد ماسک رو روی صورتم تنظیم کنم، اون هم شروع کرد صحبت درمورد عقد و کارهایی که تا حالا انجام دادن. *** چند ساعتی گذشته بود و ساعت ملاقات تموم شده بود، خبری هم از ساحل و هانی نبود، کلافه و نگران بودیم. جناب چاووشی هم بعد از ابراز سلامتی دوباره رفت و این وسط مانی بود که رفتارش صد و هشتاد درجه با چاووشی عوض شده بود. معین جان، معین جان می‌کرد واسمون. دست راستم که سالم بود رو کشیدم و از روی میز کنار تخت با کمی درد و سختی بالاخره گوشی رو برداشتم. شماره‌ی هانی رو گرفتم. - دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد لطفاً... . قطع کردم و باز دوباره شماره‌ش رو گرفتم، باز هم همون حرف این‌بار شماره ساحل رو گرفتم که اون هم خاموش بود. این‌بار با مانی زنگ زدم، همین که بوق خورد با ذوق کمی تو جام جابه‌جا شدم که دردی توی کمرم پیچید و فحشی به باعث و بانیش دادم. داشتم ناامید می‌شدم از جواب دادن مانی که ثانیه آخر که می‌خواستم قطع کنم جواب داد. - جانم؟ نگران پرسیدم: - مانی ساحل و هانی جواب نمیدن از وقتی هم که رفتن یه زنگ هم نزدن و ازشون خبری ندارم، نگرانم... تو رو خدا ببین کجان یه وفت چیزیشون نشده باشه. مانی: نگران تلاش تا نیم ساعت دیگه میایم. با خوشحالی به روبه‌رو که تابلویی از ساحل بود، خیره شدم. - واقعنی؟ حالشون خوبه؟ مانی: آره، رز من باید برم بعدا حرف می‌زنیم، باشه؟ - باش‌. گوشی رو پایین آوردم و خاموش کردم.
44
8
حاج سالار مردی مومئن که عاشق شمیم کسی ک به عنوان خواهرش بوده میشه برای همین مادرشو‌مجبور میکنه تا شمیم رو شوهر بدن درست دوسال بعد از زندگی سخت مشترک شمیم متوجه میشه اون دختر هیچ نسبت خونی باهاش نداره .... و حالا در تلاشه که طلاقشو‌بگیره و‌شمیم رو صیغه خودش میکنه... https://t.me/+fajazRIKY8o3ZGFk
1
9
_ طلاقم بده داریوش ! با خونسردی فندکش رو زیر سیگار برگش گرفت . _ طلاق میخوای ، جدایی از داریوش رو !؟ _ آره، دیگه نمیتونم با مردی که هیچ عشق محبتی بهم نمیده ، و فقط دنبال سکس کردن با من و جوجه کشی از منه زندگی کنم . از پشت میز کارش بلند شد که با ترس عقب تر رفتم . _ مامان کوچولوی من ، توی مقبره خانواده گی برات یه قبر خریدم به محض زایمان کردنت همونجا چالت میکنم .. 🔥 https://t.me/+luQ0j6Hd9dIxZDM8 https://t.me/+luQ0j6Hd9dIxZDM8 من سالها زن یه آقازاده ی خشن وحشی بودم که پدر بچه ام بود ، عکس صیغه نامه اش و معشوقه اش که توی اینترنت پخش شد دیگه نتونستم تحمل کنم و درخواست طلاق دادم ..❌
66
10
لیستی از رمان‌هایی که درخواستشون رو زیاد داشتین براتون تهیه کردیم📚 👇 لیستی از پر طرفدارترین رمان‌های تلگرام رمانِ رازِ ارسلان ❤️‍🔥سمیرا‌حسن‌زاده https://t.me/+BUyVzKXliRsxYmQ0 ➖〰➖ قصه‌ی مهتاب🌙 بهناز رضوانی https://t.me/+nbj5lUY3QeNiNDk8 ➖〰➖ عــدالـت‌وعشـꨄــق🩵م‌ق‌تـرنـج https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8 ➖〰➖ سونای🔥لیلاغلطانی https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ ➖〰➖ بغض یک مرد 🚬عسل کورکور https://t.me/+Auubhync2mQwMjM0 ➖〰➖ یک دقیقه چیزی از ابد کم نمی‌کند👒مهسا پناهی https://t.me/+4f95mM2lfQUyYjk8 ➖〰➖ پرسفون 🔥 گتسبی https://t.me/+VioSKAzDlOUyZjNk ➖〰➖ ستاره‌ی بامداد🌱نسترن‌آبخو https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk ➖〰➖ سایه‌ای_در_قاب_گالری 🎬🎨عطیه میرمنافی https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0 ➖〰➖ عشق_سفر_زندگی🍂❤️عطیه میرمنافی https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 ➖〰➖ رمان چشمه و الماس 🌸 سارگل https://t.me/+4TlJkZNOJXhkYWE0 ➖〰➖ رنج سایه‌ها🎭 سارا محمدی https://t.me/+wtsIUfhO0JI3NjU0 ➖〰➖ میز هجدهم✈️ سپیده فرهادی https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9 ➖〰➖ ماه پابرهنه♥️ فاطمه علی پور https://t.me/+e7qaKrQkBu9kMTRk ➖〰➖ شیرزادِ بی پریزادم💘 سمیرا حسن‌زاده https://t.me/+tUIHKM0aueIwZGY0 ➖〰➖  👆فقط کافیه بزنی رو فلش، لیستی از رمان‌های جذاب تلگرام برات باز میشه که می‌تونی به راحتی از خوندن تک تک‌شون لذت ببری😍
43
11
نفسش را روی گوشم فوت کرد ، چشمانم روی هم افتاد و نفس در سینه ام حبس شد. _ نسخ می‌دونی چیه؟ می‌دانستم اما توانایی حرف زدن نداشتم. خودش پاسخ خودش را داد. _ نسخ منم، حال منه! به تنش تکیه زدم، دستش بالا آمد و شالم را کنار زد: _ نسخ یعنی عطرتو بخوام تو نباشی. روی چشمانم را بوسید. _ یعنی استخونام تیر بکشه واسه خاطر بغل کردنت اما نزدیکم نباشی. صورتش را کمی خم کرد و لب زد. _ نسخ یعنی بمیرم از خواستنت ولی تو دم دستم نباشی...بگو ببینم ، تاحالا نسخ شدی لیموترش ؟ https://t.me/+dBXQO2fq_fY4ZWI8 رمانش به بد بوی داره که اصن نگم براتون 🤭
37
12
_گفتم یا مال من می‌شی؛ یا کاری می‌کنم هیچ زنی جرئت نزدیک شدن بهت‌رو نداشته باشه😥 رنگ از صورتم پرید. با همان لبخند آرامی که همیشه از آن می‌ترسیدم، مجله را روی میز انداخت و جلوتر آمد. _داری تهدیدم می‌کنی ناهید؟ خندید. _نه سهراب جان... دارم آینده‌تو نشونت می‌دم. مجله را از روی میز برداشتم. عکس‌هایشان آن‌جا بودند؛ تمام چیزهایی که سال‌ها برای ساختن اعتبارم زحمت کشیده بودم. میان مجله پنهان بود. دست‌هایم لرزید. _این کار رو نمی‌کنی... خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد: _من برای به دست آوردنت از آبرو، حیثیت خودم گذشتم. فکر کردی برای نابود کردنت دلم می‌لرزه؟ #آوازه‌_خوان_مجنون داستانی پر چالش از دل روستای لالون🌪💋 https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
35
13
مرد لاغر اندامی سینی استریل را به نزدیکی‌ش می‌رساند و از ترس گامی به عقب برمی‌دارد. دهانش را بیشتر باز می‌کند و با انبردست دیگر بقیه دندان را هم جدا می‌کند. با خارج کردن آخرین تیکه دندان، دخترک بیهوش را رها می‌کنند و به سمت دیگری می‌روند. بعدی دختر برنزی است که لنز زرد کمی زشتش کرده، ترس او کمتر اما لرز بدنش کامل مشخص است، همین دیدن دندان کشیدن کسی آن هم بدون بی‌حسی خودش ترس را به جان تک‌به‌تک انداخت. اسپویل از آینده و من حتی نمی‌دونم با حجم زیادی از خشونت چطور بزارمش🫢🫣
71
14
❤️‍🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️‍🔥 اولین رمان پیشنهادی    👇💕 آیین دختر  شیطون و آتیش پاره ایه که دختر بزرگترین آلفای ایرانه و قدرت خارق العاده ای از مادر و پدرش به ارث برده 😁🔥🙊 اما با حس کردن حرکات‌ و کبودی‌ و دردهای عجیبی‌ توی شکم و نقاط مختلف بدنش ، بطور کاملا اتفاقی متوجه میشه که #حامله اس !!! در حالی که آیین #مجرده و با هیچ مردی در ارتباط نیست‌اما نمیدونه که پای یه خوناشام‌جذاب250 ساله وسطه و ...🙊🔥 https://t.me/+4f40j25TvwBmNTk0 دومین رمان پیشنهادی  👇💕 غریب آذر برای انتقام از خانواده‌ی عموش برگشته شهرش ، اما همین که پاش به شهرمی‌رسه می‌بینه یه‌زن غریبه با ماشین در بزرگ عمارت آذرها رو می‌شکنه و وارد اون می‌شه. اون زن آسو افخمه، عروس سابق عمارت که حالا با کشته شدن شوهرش می‌خوان بچه‌ش رو ازش بگیرن ، برای نجات جون آسو و پسرش و رسیدن غریب به انتقامش ، یه‌ازدواج مصلحتی بینشون صورت می‌گیره اما تهش به یه عشق آتشین می‌رسه که... https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk سومین رمان پیشنهادی 👇💕 آلارز، دانشجویی پزشکی که بعد کلی تلاش به هدفش میرسه و حالا با رفت و امد های متداوم کیان یکی از قول هاش به خودش رو که دوست شدن و ارتباط گرفتن با جنس مخالف قبل از اتمام دوره رو فراموش میکنه و اما این وسط رییس شرکتی که توش به عنوان مترجم کار میکنه با همین علم نزدیک نمیشه و وقتی به خودش میاد که دیگه دیر شده و آلارز از دستش پریده اما با اتفاق غیرمنتظره‌ای که می‌افته....🤐🥲💔 https://t.me/+YDW0hiZMb0liYzA0
52
15
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 آیین دختر  شیطون و آتیش پاره ایه که دختر بزرگترین آلفای ایرانه و قدرت خارق العاده ای از مادر و پدرش به ارث برده 😁🔥🙊 اما با حس کردن حرکات‌ و کبودی‌ و دردهای عجیبی‌ توی شکم و نقاط مختلف بدنش ، بطور کاملا اتفاقی متوجه میشه که #حامله اس !!! در حالی که آیین #مجرده و با هیچ مردی در ارتباط نیست‌اما نمیدونه که پای یه خوناشام‌جذاب250 ساله وسطه و ...🙊🔥 https://t.me/+4f40j25TvwBmNTk0 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 غریب آذر برای انتقام از خانواده‌ی عموش برگشته شهرش ، اما همین که پاش به شهرمی‌رسه می‌بینه یه‌زن غریبه با ماشین در بزرگ عمارت آذرها رو می‌شکنه و وارد اون می‌شه. اون زن آسو افخمه، عروس سابق عمارت که حالا با کشته شدن شوهرش می‌خوان بچه‌ش رو ازش بگیرن ، برای نجات جون آسو و پسرش و رسیدن غریب به انتقامش ، یه‌ازدواج مصلحتی بینشون صورت می‌گیره اما تهش به یه عشق آتشین می‌رسه که... https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 آلارز، دانشجویی پزشکی که بعد کلی تلاش به هدفش میرسه و حالا با رفت و امد های متداوم کیان یکی از قول هاش به خودش رو که دوست شدن و ارتباط گرفتن با جنس مخالف قبل از اتمام دوره رو فراموش میکنه و اما این وسط رییس شرکتی که توش به عنوان مترجم کار میکنه با همین علم نزدیک نمیشه و وقتی به خودش میاد که دیگه دیر شده و آلارز از دستش پریده اما با اتفاق غیرمنتظره‌ای که می‌افته....🤐🥲💔 https://t.me/+YDW0hiZMb0liYzA0
61
16
نگاه پر از نفرت و کینه ام، ناخودآگاه متوجه پیرمرد عصا قورت داده ی روبرویم شد که بیشترین زخم را با یکدندگی و تباه کردن جوانی ام، به من زده بود. سکوت سرد و سنگین فضا را عمو شکست: - کی اومدی! به سعید نزدیکتر شدم و عمدا دست دور بازویش انداختم: - دو ماهه از #زندان #آزاد شدم! #دست زنعمو همراه فنجان‌های داخل سینی #لرزید: - این دو ماه رو کجا بودی سونا... چرا خبر ندادی... حرفش را بریدم: - با سعید بودم... #پسرتون... باید #تلافی تمام بدی‌هایی که در حقم شده بود را از این خانواده‌ی بدبخت می‌گرفتم: - تو #خونه‌اش... اهل عشوه نبودم ولی باید می‌سوزاندمشان. #بازوی سعید را نوازش دادم: - ببخشید اگه پسرتون این دو ماه کم پیدا بوده، قربونش برم #درگیر من بود. با صدای #افتادن چیزی توجه همه به سمت میز برگشت... #مهرو نقش زمین شده بود... این دختر دومین #قربانی ام بود... https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ عاشقانه‌ترين قصه‌ی این روزهای تلگرام رو براتون آوردم؛ عشقی ناب از دل کینه و انتقام... 《سونای》اثر دیگری از لیلاغلطانی
56
17
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 آیین دختر  شیطون و آتیش پاره ایه که دختر بزرگترین آلفای ایرانه و قدرت خارق العاده ای از مادر و پدرش به ارث برده 😁🔥🙊 اما با حس کردن حرکات‌ و کبودی‌ و دردهای عجیبی‌ توی شکم و نقاط مختلف بدنش ، بطور کاملا اتفاقی متوجه میشه که #حامله اس !!! در حالی که آیین #مجرده و با هیچ مردی در ارتباط نیست‌اما نمیدونه که پای یه خوناشام‌جذاب250 ساله وسطه و ...🙊🔥 https://t.me/+4f40j25TvwBmNTk0 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 غریب آذر برای انتقام از خانواده‌ی عموش برگشته شهرش ، اما همین که پاش به شهرمی‌رسه می‌بینه یه‌زن غریبه با ماشین در بزرگ عمارت آذرها رو می‌شکنه و وارد اون می‌شه. اون زن آسو افخمه، عروس سابق عمارت که حالا با کشته شدن شوهرش می‌خوان بچه‌ش رو ازش بگیرن ، برای نجات جون آسو و پسرش و رسیدن غریب به انتقامش ، یه‌ازدواج مصلحتی بینشون صورت می‌گیره اما تهش به یه عشق آتشین می‌رسه که... https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk 🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺🦋🌺 آلارز، دانشجویی پزشکی که بعد کلی تلاش به هدفش میرسه و حالا با رفت و امد های متداوم کیان یکی از قول هاش به خودش رو که دوست شدن و ارتباط گرفتن با جنس مخالف قبل از اتمام دوره رو فراموش میکنه و اما این وسط رییس شرکتی که توش به عنوان مترجم کار میکنه با همین علم نزدیک نمیشه و وقتی به خودش میاد که دیگه دیر شده و آلارز از دستش پریده اما با اتفاق غیرمنتظره‌ای که می‌افته....🤐🥲💔 https://t.me/+YDW0hiZMb0liYzA0
28
18
پارت جدید خوشگلا😍🫀 برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز 6037 9973 4855 4503 ملی 5859831855246632 تجارت به نام کورکور کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋 @aram870 رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀
152
19
#پارت۱۳۴ #بغض_یک_مرد #ع_ک جناب چاووشی که متوجه اوضاع شد رو به مانی جدی با صدی بمش گفت: - باید باهاتون صحبت کنم... شخصی. مانی با مکث نگاهش رو ازم گرفت و سر تکون داد، همراه چاووشی از اتاق خارج شدن، تا لحظه‌ی خارج شدنشون رو با چشم دنبال کردم و همین که در بسته شد. نگاهم رو سمت دخترا برگردوندم و قبل هر سوالی سریع‌تر پرسیدم. - چاووشی این‌جا چیکار می‌کنه؟ هانی با مکث از مود جدی بودنش خارج شد و با چشمک جواب داد: - چیکار کردی مخش رو زدی؟ من می‌گم عاشقته و مثل این‌که اومده از دور ببینتت که صدای جر و بحث می‌شنوه یا خدا و یا حسین و زنگ بزنین آمبولانسُ اینا که زنگ میزنه آمبولانس، آمبولانس که وارد میشه اون هم که نگران و ناراحته می‌بینه عه تویی میگه وای عشقم از دستم رفت وای بدبخت شدم وای. مات لوده بازی‌هاش جیغ خفه‌ای زدم: - هانی. خندید و ادامه داد: - خب حالا..‌. بعد که کلی التماسش کردن بی‌شعور گفت چیشده حرف نمی‌زد که، ولی بد نگران بودا، اصلا سه روزه پرستارا میگن تکون نخورده و خونه نرفته، البته این دو روز که ماهم اینجا بودیم اون هم بود که فقط تا حیاط می‌رفت و می‌اومد... اصلا نمی‌دونی همین که شنید هوشیاریت داره میره بالا چیکار کرد، انگار داشت بال درمی‌آورد. بهت‌زده نگاهم رو بینشون چرخوندم که پری با سر و ساحل با لایک تایید کردن. - این شوخی‌ها چیه دیگه؟ جمع کنین بابا. ساحل جدی جواب داد: - راست میگه آجی همش واقعیته... اول فکر کردیم همراه یه بیمار دیگه‌س اما پا به پامون که اومد تازه اون هم هانی دیروز گفت. هانی نذاشت حرف بزنم و سریع گفت: - آجی اسم بگو تو فعلا! این صغری کبری ها رو بعد بهت میگیم... اسمش؟ خودم رو به اون در زدم. - اسم چی؟ هانی: آجییی! نزن اون در خودتو..‌ اسم اون بی‌شرفِ ج(...) رو بده. پوفی کشیدم و با دیدن نگاه مصممش فهمیدم ول کن نیست. - هانی بیخیال جون من این پرونده به اون یکی اضافه میشه بدبخت می‌شی. ساحل: تو کاریت نباشه... اسم رو بگو! پری: یعنی چی که میان باهات این‌کار رو می‌کنن؟ مگه الکیه؟ هانی: بدو تا مانی نیومده. لجباز پرسیدم: - اصلا تو شماره مانی رو از کجا آوردی که گفتی بهش خبر دادی؟ نیشخندی زد. - تو رو سننه؟ اسم؟ لجباز جواب دادم: - اول تو بگو. عصبی و شاکی چشم گرد کرد. - حالا هی لفتش بده تا مانی سر برسه‌‌‌... بابا از گروه برداشتم اکانت تلگرامش شماره‌ش مشخص بود. - بگو جان من پرونده درست نمی‌کنی؟ پوفی کشید. هانی: به جان تو پرونده سعی می‌کنم درست نکنم ولی قول نمی‌دم... حله؟ بگو دیگه. - سَمین!
149
20
از دختری که عاشقش بودم انتقام گرفتم! دکتر امیر اردلان اسفندیاری ! مرد غیرتی و متعصبی که برای انتقام، دست گذاشتم رو تک دختر دشمنم‼️ عقدش کردم تا هرروز زجرش بدم و از پدر بی شرفش انتقام بگیرم. دختری که جونم بود رو هرروز اونقدر عذاب میدادم که صدای گریه هاش جیگر خودمو میسوزوند اما دست بردار نبودم! آتیش انتقامم نمیخوابید تا اینکه ازم حامله شد، از خونه ام رفت تا داغ خودشو بچمونو به دلم بزاره و....🔞🥲 https://t.me/+kImoxHmSgP5iMWJk فقط ببین برای بدست آوردن دل دختره چیکار میکنه🥺🔥
86