بغض یک مرد
Закритий канал
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Показати більше6 249
Підписники
-1024 години
+117 днів
-12130 днів
Триває завантаження даних...
Залучення підписників
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Дописи каналу
Repost from غوغای سرنوشت
_همین الان پاشو بیا خونه اسد!
با کلافگی دستم روی صورتم کشیدم و گفتم:
_عزیزم من الان وسط معاملهام نمیتونم بیام که!
حرصی و با جیغ میگه:
_غلط کردی نمیتونی... به زور منو حامله کردی و حالا هم به ویارام توجه نمیکنی؟
_کی گفته توجه نمیکنم عزیزم؟ بیام خونه نوکر تو و کوچولومون هم هستم.
بیتوجه به لحن آرومم دوباره با جیغ میگه:
_من این حرفا حالیم نیست اسد خان... تا نیم ساعت دیگه خونه نبودی دیگه نه من و نه تو!
و یهو گوشی رو روم قطع کرد که...❌
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
بکش اسدخان...
وقتی زن کوچولو و کم سنتو به زور حامله میکنی بایدم از کار و زندگی بیوفتی😁🙊🔥
| 2 | ـ کبـودی روی گردنتو بپوشون یـارا.
شالم رو کنار انداختم.
ـ میترسی اقوامت بفهمن چقدر وحشی هستی؟ نترس جونم این کبودی رو تو چشم همه میکنم تا بشناسننت.
بلند خندید.
ـ نمیترسم جوجه به فکر خودتم، فردا میگن باید بچه بیارید!🍼
دکمهی مانتوم رو باز کردم.
ـ خب پس بیا جلو جلو بچه بیاریم🙈
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
زن شیطـون خانزاده که بخاطر شیطنت و روی کمکنی شیخ قبل از شـام مراحل تولید بچه رو طی میکنه❤️🍓 | 6 |
| 3 | -مـیترسم
با چشمای باریک نگاهم میکنه
-از چـی؟!
لب میگزم و با خجالت سر پایین میندازم.
-اوم..خب..از اونجات، میگن برای عربا خیلی بزرگه..
خنده تو گلویی میکنه و دست کوچیکم رو روی برجستگیش قرار میده که هین میکشم
-تازه وقتی تو رو میبینه بزرگ ترم میشه آهو‼️
میخوام دستمو عقب بکشم که سریع مانع میشه
-کجا شکارِ صارم؟ باید آرومش کنی🔥💦
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk | 6 |
| 4 | من نورسام، سوگلی طایفهی بزرگ جبیرات ها ⛔️
کسایی که سر ناموسشون سال ها خون ریختن و میریزن
حکم یه عروس فراری براشون چی میتونه باشه؟
من از سر سفرهی عقد اجباریم فرار کردم و بدون اینکه بدونم به دشمن دیرینهی خانوادم پناه بردم..
صارم ال فخروه! کسی که بهش میگفتن عقاب فخروه ها برای انتقام منو با لباس عروس جلوی تمام مردای دو طایفه معشوقهی خودش معرفی کرد و ..💢💔
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk | 12 |
| 5 | -از کی انقدر بال دراوردی که تخمِ خودمو از خودم قایم کردی یارا؟
با ترس عقب عقب رفتم و شروع به باز کردن دکمههای لباسش کرد
-هااان؟ حاصل دست و پا زدنات زیر منه اون بچه، نگفتی پیدات کنم به صلابه میکشمت⁉️❌
-ت..تو روانیایی ولم کننن نمیخوام بابای بچم باشیی🩸
با پرت کردنم روی تخت جیغم بلند شد
-بابای بچههات! همین امشب نطفه دومم میکارم تا حساب کار بیاد دستت بی پدر..
وحشیانه سمت لباسام اما ناگهان صدای ظریفی باعث شد خشکش بزنه
-بابای من شمایی؟ همون که مامان دوسش داشت؟
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk | 12 |
| 6 | مهرداد فقط ۵ سال ازم بزرگتر بود، اما تو اوج بیکسی برام پدری کرد... اونها زن و دخترشو تیکه تیکه کردن!
من، ایلیا... قسم خورده بودم خون بریزم و انتقام بگیرم، اما همهچیز از شبی شروع شد که چشمام افتاد تو چشمای اون دختر... دختری که نباید عاشقش میشدم!حالا بین انتقام خونین و آغوش ممنوعه دختری که میپرستمش گیر کردم...🔞
https://t.me/+dfb6FcO_lcRlNjM1k | 15 |
| 7 | - چرا انقدر تنگـی لامصب؟
بغض کرده خودمو به تخت میکوبم
- انار خوردم!
صدای خندهی مردونه و پر حرصش زیر گوشم میپیچه.
- واسه چی اونوقت؟
بینیمو بالا میکشم
- نمیدونستم عربا واقعنی انقدر بزرگن کهه
با حرکت انگشتش دوباره جیغ میزنم
- آییی آیی..غلط کردم ولم کن امشب!
زیرلب نچی میکند
- اینطوری نمیشه، باید جا باز کنی
قبل از اینکه تقلا کنم خودش رو..🔞🔥
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
انار میخوره چون فکر میکرد پسره..😂❌🫠 | 15 |
| 8 | - چرا انقدر تنگـی لامصب؟
بغض کرده خودمو به تخت میکوبم
- انار خوردم!
صدای خندهی مردونه و پر حرصش زیر گوشم میپیچه.
- واسه چی اونوقت؟
بینیمو بالا میکشم
- نمیدونستم عربا واقعنی انقدر بزرگن کهه
با حرکت انگشتش دوباره جیغ میزنم
- آییی آیی..غلط کردم ولم کن امشب!
زیرلب نچی میکند
- اینطوری نمیشه، باید جا باز کنی
قبل از اینکه تقلا کنم خودش رو..🔞🔥
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
انار میخوره چون فکر میکرد پسره..😂❌🫠 | 1 |
| 9 | تمام زن و دخترای خاندانای عرب برای یه نیم نگاه ازش سر و دست میشکوندن🔥❌
برای شوهرِ عقدی من..
اما هیچکس از وحشی گریاش خبر نداشت
هیچکس خبر نداشت هرشب تا سپیدهی صبح زیر تنش ناله میکنم و اون تاوان دشمنیش با خانوادمو از تن ظریف من میگیره 💔⛔️
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk | 43 |
| 10 | پارت جدید😢🫢 | 48 |
| 11 | - انقدر بي خاصيت نباش يارا، خودت و تكون بده تا منم لذت ببرم❌
با هق هق خودش و بالا و پايين كرد و اشكي از چشمش سقوط كرد.
- آقا من باردارم، تو رو خدا بهم رحم كن🔞
ضربه محكمي روي باسن لختش زدم و توي صورتش خم شدم.
با ديدن من گريه كردن و به كل از ياد برد و ترسيده بهم خيره شد.
- بچه توي شكم تو رو خودم كاشتم، پس بايد عادت كنه كه پدرش يه سري حقوق داره😈🔥
بيشتر به خودم فشردمش كه جيغ بلندي زد و با حس خيس شدن بدنم…
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
زن حامله رو مجبور مي كنه به زور بهش سرويس بده كه كيسه آبش پاره ميشه💦🔥🔞 | 36 |
| 12 | پارت جدید تقدیمتون❤️😢 | 10 |
| 13 | برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود هشت ماه جلوتره🫀 | 50 |
| 14 | #پارت۲۱۸
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
دستگیره بالای در رو سفت چسبید و جدی حرفش رو درون صورتش کوبید.
- آره خیلی پیشرفت کردی اما توی اون دو سال خبری از کیان نبود که بخواد اینجوریت کنه، اون دو سال اگه خیالت راحت بود واسه این بود که نه اون جواب کسی رو میداد نه تو اجازه میدادی کسی بهش نزدیک بشه... خودت چند تا از همکاریهای مردش رو پروندی؟ هوم؟ جواب بده... این طوری بودنت خوب نیست، داری بهش آسیب میزنی.
پوست لبش رو زیر دندون کشید و فشرد اهمیتی به درد، سوزش و خونی که از لبش جاری شده بود، نداد...
لحنش با اون حجم ناراحتی قلب اردلان رو فشرد و خودش رو لعنت کرد که اینطوری با اون صحبت نکنه.
- اگه ببینم آسیب میبینه، ولش میکنم... حتی اگه ول کردنش آسیب بدتری به خودم بزنه.
موهاش رو توی چنگ گرفت، قبل اینکه لب باز کنه، گوشی معین زنگ خورد و مانع حرفش شد.
صدای سردش که توی گوشش پیچید باز خودش رو بابت حرفهاش لعنت کرد.
- بگو.
- قربان کیان الان اومد سمت ماشینش با ماشین درگیر شده بود، بهش لگد میزد انگار... انگار خانم توی ماشین گیر کرده، خم شد سمت زمین بعد رفت سمت خانم الان هم رفت سمت سوپرمارکتی که اون نزدیکی بود، دنبال چاقو میگشت.
قلبش یک ضربان رو جا انداخت... گوشی رو ول کرد و پاش رو تا آخر روی گاز فشرد.
اهمیتی به قطع شدن تماس نداد، گوشی از روی پایش سر خورد و کف ماشین افتاد.
توی همون حالت کمی تنش را سمت اردلان خم کرد تا در داشبورد رو باز کنه.
- چیکار میکنی؟ چی میخوای؟ این چه حالیه؟ الان تصادف میکنیم الاغ به خودت بیا.
- چاقو... چاقوت کو؟
- واسه چیته؟ میخوای چیکار کنی؟
تنش رو راست کرد و فرمون رو تا آخر پیچوندی و وارد خیابون مد نظر شد، داد زد:
- ببین کجاست... بِگَرد اردلان بِگَرد... توی ماشین گیر کرده، بگرد ببین اون وامونده کجاست.
تا آخرش رو خوند که خم شد سمت پشت و از جیب پشتی صندلی راننده چاقو رو درآورد و سمتش گرفت...
با چرخش شدیدی ماشین رو نگهداشت، نگاهش کمی روی جمعیت که هی زیاد میشد، چرخید.
با پیدا کردن شاسی بلند سفید کیان، سریع پیاده شد و به همون سمت دوید...
مرد لاغر اندامی که میخواست جلوش رو بگیره رو با مشت به عقب پرت کرد و با چند گام بلند که بیشتر شبیه دویدن بود، به ماشین رسید.
بالاتنهش رو داخل ماشین برد و با گذاشتن دست روی قفسه سینه دختر، کمی فاصله داد تا فضای بیشتری داشت باشه...
دست راستش رو با چاقو به سمت کمربند برد، نرسیده به کمربند با حرفی که دختر زد، خشک شد.
- کیان. | 48 |
| 15 | ـ سگم نکن یـارا، این در کوفتیو باز کن.
گریون نالیدم:
ـ نمیخــ...ـوام... تو همین الانش هم سگی، میخوای مثل دیشب بیوفتی به جونم سیاه و کبودم کنی.♨️💢
هوفی کلافه کشید:
ـ نه که تو هم بدت میاد؛
وقتی زیرمی که خوب ناله میکنی پدرسگ!
محکم به در میکوبید:
ـ امشب خدا هم به دادت نمیرسه، یه بچه مثل خودت باید بهم بدی.♨️🔞
با یک ضرب در رو شکوند و...
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
❌زن شیـخ اسـد شدن دردسـرهایی مثل سیـاه و کـبـود شدن هم داره، یه بچه چشم و ابرو مشکی کپـی برابر شیخ بهش میده🙊🔥❤️🔥 | 11 |
| 16 | من دکتر پرهام راغب هستم!
توی جشن نامزدی دوستم، دختری رو دیدم که بر عکس بقیه دخترا پوشیده بود، ولی نگاه همه رو به خودش جلب کرده بود.
رفیقم گفت دختر قشنگیه و بریم از نزدیک ببینیمش!
برام جالب بود اینجا چیکار میکنه و قبول کردم.
چند تا دختر و پسر دورش رو گرفته بودن و وقتی ما بهشون رسیدیم، یکی از پسرا به دختره گفت اگه بیشتر بمونه منو بهش میده!
دختره هم نه گذاشت و نه برداشت گفت که باباش جنازهاش رو هم روی دوش من نمیزاره!
بقیه به حرفش خندیدن، ولی من از عصبانیت در حال انفجار بودم!
همین مونده بود یه دختر مذهبی مسخرهام کنه!
جلوی همه گفتم کاری میکنم که باباش التماس کنه من بگیرمش!
و همین کار رو هم کردم! آبروش رو بردم و بعد اینکه کلی التماسم کردن، قبول کردم بگیرمش، اما نه برای زندگی! بلکه برای اینکه زجر کشیدنش رو ببینم و لذت ببرم! حالا امشب اولین شب زندگیمون بود! حالا من بودم و دختری که مثل بید میلرزید و التماس میکرد بهش کار نداشته باشم، ولی من.....
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0
از قشنگیش هر چی بگم کم گفتم😍🤩
بهت قول میدم معتادش میشی😈
۹صبح پاک | 32 |
| 17 | ـ طلاقـم بده، مگه نگفتی بچه دنیا بیاد طلاقم میدی؟💔
دندونقرچهای رفتم.
ـ دلیل خوبی برای فرارت نیست گربه کوچولو.
زار زد:
ـ تو منو نمیخوای، من زن اجباریتم!
خشمگین تنشو به اسارت کشیدم:
ـ زنمـی، حلالمـی چرا نخوامت لامرورت، من از وقتی تن سفیدتو دیدم، دلمو بهت باختـم.❤️🔥🍓
مبهوت چشم بهم دوخت:
ـ حالا هم وقتشه برگردی بالای سر دخترت، چشم خوشگلم...✨🍯
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
#خانـزادهیخشـنوبیرحمـیکهدلشاسیـرزناجباریـشمیشهوبرایداشتنشالتمـاسمیکنه🥲🥹🫀🍓 | 19 |
| 18 | وقتی دکمههای لباسش رو باز کرد و با جثه بزرگش روی تنم خیمه زد، نفسم بند اومد...🥵
با انگشتهای مردونهش چونهام رو بالا آورد و توی چشمهای بارونیم زل زد:
ـ امشب قیمت آزادی خاندانته ماوی... پس جوری برام نفس بزن که راضی بشم!🔞💦
شهوت و تسلیم جوری توی رگهام دوید که عطر تلخش تمام وجودم رو فرا گرفت... ♨️
https://t.me/+dfb6FcO_lcRlNjM1
برای نجات خانوادم خودم رو به مردی فروختم که...🫢 | 23 |
| 19 | _اگه امشب هم گرمـی تنت رو حس نکنم دیوونه میشم حالیته؟میخوام نئـــشه بشم رو تن زنــــــم!
_ زنِ صــــوری!
اِزدواج ما صوریه بعد دوماه من ... من میرم طوفــان این کارامون درست نیست بکش کنــار!
_هه! منم گذاشتم زنــــم از چنگم در بره!
چنگی به ساق پام زد.
_باید یه تقلای حسابی کنی تا آخــــر عمرت واسه خلاص شدن از دست من!
https://t.me/+NuTF5VBdAFhhOGVk
ازدواج صــوری بین دختر لجباز و پســـر تُــرک و غیـــــرتی🤤🔥 | 25 |
| 20 | - با دخترم رفتی حموم لخت شدی بعد با من نمیای؟ اینه عدالتت؟! 👿💦
نور با شیطنت گفت:
- بابایی،صحنه ی خیلی ژذابی لو از دست دادی!مامی که داشت خم میشد شامپو لو بلداره... باسنشو دیدم🫣🔞
اسد با توپی پر و اخمایی درهم سمتم چرخید که کلافه پوفی کشیدم...
- خم شدی باسنتم دید؟ بعد من اینجا از کمردرد و شـ*ـق درد بمیرم چون خانومی قهره؟!🚷🙊
نورا چشماشو لوچ کرد و گفت
- مامانی، به بابا بگم سوپلایزت لو؟
بابایی... مامانی موهای بدنش رو زد که وقتی داری میری سفل عکسالو واست بفرسته که نلی!
https://t.me/+gHiazzXkEk42ZjFk
بیا و ببین این دختر کوچولو چطور پدر و مادرشو آشتی میده😂🍼💞🌧️ | 21 |
