بغض یک مرد
关闭频道
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
显示更多6 533
订阅者
-2324 小时
+17 天
+39430 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+455
在134个频道中
五月 '26
+366
在22个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+307
在50个频道中
Get PRO
一月 '26
+182
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+910
在130个频道中
Get PRO
十一月 '25
+1 656
在103个频道中
Get PRO
十月 '25
+246
在15个频道中
Get PRO
九月 '25
+27
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+60
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+65
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+107
在5个频道中
Get PRO
五月 '25
+102
在10个频道中
Get PRO
四月 '25
+80
在7个频道中
Get PRO
三月 '25
+154
在9个频道中
Get PRO
二月 '25
+81
在8个频道中
Get PRO
一月 '25
+207
在9个频道中
Get PRO
十二月 '24
+170
在23个频道中
Get PRO
十一月 '24
+476
在19个频道中
Get PRO
十月 '24
+535
在18个频道中
Get PRO
九月 '24
+188
在14个频道中
Get PRO
八月 '24
+1 802
在104个频道中
Get PRO
七月 '24
+2 737
在117个频道中
Get PRO
六月 '24
+1 593
在94个频道中
Get PRO
五月 '24
+2 546
在246个频道中
Get PRO
四月 '24
+1 031
在89个频道中
Get PRO
三月 '24
+1 876
在321个频道中
Get PRO
二月 '24
+2 010
在247个频道中
Get PRO
一月 '24
+1 445
在194个频道中
Get PRO
十二月 '23
+3 484
在454个频道中
Get PRO
十一月 '23
+3 900
在408个频道中
Get PRO
十月 '23
+3 945
在356个频道中
Get PRO
九月 '23
+6 241
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 16 六月 | 0 | |||
| 15 六月 | 0 | |||
| 14 六月 | +29 | |||
| 13 六月 | +5 | |||
| 12 六月 | +107 | |||
| 11 六月 | +6 | |||
| 10 六月 | +9 | |||
| 09 六月 | 0 | |||
| 08 六月 | +76 | |||
| 07 六月 | +161 | |||
| 06 六月 | 0 | |||
| 05 六月 | +36 | |||
| 04 六月 | +5 | |||
| 03 六月 | +6 | |||
| 02 六月 | +13 | |||
| 01 六月 | +2 |
频道帖子
Repost from N/a
به بله پیوستند😃👏👇🏻
لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍
اگه میترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانالهای این لیست سریع جوین بده
➖〰➖〰➖〰❤️🔥
سمیرا حسنزاده🔥 رازِ ارسلان
ble.ir/join/7XYG9Q4i6T
👆✨
م.کمالزاده شاهدخت
ble.ir/join/6vGrmLcTns
👆✨
آذر اول : جانِ دل
ble.ir/join/G1iUa8UQ4D
👆✨
فاطمه خاوریان❤️🔥نقصان
ble.ir/join/DyAePVxzhk
👆✨
عــدالـتوعشـꨄــق 🦋 م.ق.تـرنـج
ble.ir/join/3hR2usMQqG
👆✨
خواب باران 💍 الناز محمدی
ble.ir/join/B8eUVbRDpz
👆✨
م.کمالزاده آنجاکهتورامنتظرند
ble.ir/join/Axy73C7RFA
👆✨
مهسا پناهی 💄 رمانِ ملاقات منقضیشده
ble.ir/join/9RroqxuLkt
👆✨
سایهای_در_قاب_گالری
http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk
👆✨
نفسهایم🧑🎓👩🎓 الهه محمدی
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
👆✨
رنج سایهها🎭 سارا محمدی
http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa
👆✨
هنجارشکن 🤸♂ الهه محمدی
ble.ir/join/28enRFiUnS
👆✨
عشق_سفر_زندگی
http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG
👆✨
چشمه و الماس 🌸 سارگل
ble.ir/join/6Pzy7AdzYj
👆✨
سارااسدی🌳نارنج و ترنج
ble.ir/join/FsRjzcQg61
👆✨
.سپیده فرهادی✈️ میز هجدهم
ble.ir/join/4idy81vsft
👆✨
عسل کورکور🫀بغض یک مرد
ble.ir/join/84LxmbMAJp
👆✨
لیلاغلطانی🔥رمان سونای
ble.ir/join/3Mip5QXxE2
👆✨
نسترن آبخو🌱ستارهی بامداد
ble.ir/join/ZmI5MWUxMD
👆✨
آنالی👵 سمیرا حسنزاده
ble.ir/join/J8ZBWryvS5
👆✨
قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
ble.ir/join/BKMqsaG1CF
👆✨
پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی
ble.ir/join/HiP64CkNDR
👆✨
توجه❌
لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمانهای ویژهی امشبمون👏
| 2 | -عمادخان...لهش کردی دخترمو،شل کن!
صدای خندهی ریزِ نوهها بین همهمهی چیدنِ خرما و حلواها بلند شد.
نیاز از خستگیِ تدارکاتِ ختم،گوشهی کاناپه خوابش برده بود و حالا در آغوشِ محکم عماد بود...طوری که انگار اگر محکم نگیردش،از او میگیرندش...
-میبرمش بالا گه راحت بخوابه!
اما قبل رفتن،یقهی کناررفتهی شومیزش را مرتب کرد تا گردن و قفسهسینهی سفیدش پوشانده شود...
همین کافی بود تا کوروش نگاهِ خیرهاش به نیاز را بردارد و به عمادی بدهد که با فک منقبض،نگاهش میکرد.
عمادی که فقط خودش میدانست که چطور حسادت کرده و خلقش تنگ شده بود!
https://t.me/+FtOZ2YjWhR9kMDY0
‼️عاشقانهای که شما رو آرومآروم همراهِ خودش میکنه تا جایی که دلتون نمیآد رهاش کنید🥺❤️🔥 | 26 |
| 3 | - آخ آخ! مزاحم فرارت شدم عروسک؟ با حالتی مسخره نزدیکتر رفت:
- منو ببخش! من عاشق پیشیکوچولوهای فراری ام! لیلی مشتی سمتش پرت کرد که مچش قفل دست طوفان شد و همزمان پرعتاب لب زد:
- ولم کن عوضی! مرد با لذت چشم بسته و هومی کشید:
- جان! وحشی شدی پیشی؟ اینطوری بیشتر دوست دارم!
- دستمو ول کن! بذار برم کثافت! طوفان با همان لبهای برگردانده و ظاهر لوده سر سمت گوش او خم کرد:
- د نه د! بدقلقی پیشی! ادبیاتت رو هم نمیپسندم… کمی بیشتر به او چسبید، جز پارچهی لباسهایشان، حجابی بینشان نماندهبود:
- آدم با بابای بچهش نازتر حرف میزنه! لیلی پربهت و شوکه نگاهش کرد، چه میگفت این مردک؟
- چی داری میگی؟! رهایش کرده و قدمرو رفت:
- عزیزم! دیشب رو یادت نیست؟ دیشب؟ او فقط آن ضربهای که به سرش خورد را یادش بود و… دیگر هیچ! لبخندِ لعنتیِ خونسردی زد:
- اوه راستی خون از دست دادی! جیگر دوست داری خانمم؟
https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0
https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0 | 46 |
| 4 | به بله پیوستند😃👏👇🏻
لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍
اگه میترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانالهای این لیست سریع جوین بده
➖〰➖〰➖〰❤️🔥
〰سمیرا حسنزاده🔥 رازِ ارسلان
ble.ir/join/7XYG9Q4i6T
👆
〰م.کمالزاده شاهدخت
ble.ir/join/6vGrmLcTns
👆
〰آذر اول : جانِ دل
ble.ir/join/G1iUa8UQ4D
👆
〰فاطمه خاوریان❤️🔥نقصان
ble.ir/join/DyAePVxzhk
👆
〰الهام فتحی 🕵 رمان عالیجناب
ble.ir/join/4X4pD9Sn8V
👆
〰عــدالـتوعشـꨄــق 🦋 م.ق.تـرنـج
ble.ir/join/3hR2usMQqG
👆
〰خواب باران 💍 الناز محمدی
ble.ir/join/B8eUVbRDpz
👆
〰م.کمالزاده آنجاکهتورامنتظرند
ble.ir/join/Axy73C7RFA
👆
〰مهسا پناهی 💄 رمانِ ملاقات منقضیشده
ble.ir/join/9RroqxuLkt
👆
〰سایهای_در_قاب_گالری
http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk
👆
〰نفسهایم🧑🎓👩🎓 الهه محمدی
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
👆
〰رنج سایهها🎭 سارا محمدی
http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa
👆
〰هنجارشکن 🤸♂ الهه محمدی
ble.ir/join/28enRFiUnS
👆
〰عشق_سفر_زندگی
http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG
👆
〰چشمه و الماس 🌸 سارگل
ble.ir/join/6Pzy7AdzYj
👆
〰سارااسدی🌳نارنج و ترنج
ble.ir/join/FsRjzcQg61
👆
〰لحظات عاشقانه🫀 مریم بیدارمغز
ble.ir/join/4x5s9hUsEA
👆
〰عسل کورکور🫀بغض یک مرد
ble.ir/join/84LxmbMAJp
👆
〰 آنالی👵 سمیرا حسنزاده
ble.ir/join/J8ZBWryvS5
👆
〰 قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
ble.ir/join/BKMqsaG1CF
👆
〰 پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی
ble.ir/join/HiP64CkNDR
👆
توجه❌
لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمانهای ویژهی امشبمون👏 | 45 |
| 5 | پارت جدید دلبرا💝🥰
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره و این هفته پارت سیصد رو هم تو ویپ رد کردیم😍💋 | 42 |
| 6 | #پارت۱۲۹
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
نگران ژاله و رها بودم که داشتن پاسوز من میشدن،
آروم نفش میکشیدم که درد کمتر بشه اما با چیزی حدود ۶۰ کیلو وزن که روی بازوم سقوط کرد، نفسم رفت و جیغم بلند شد.
دردی که توی دستم پیچیده بود از تمام دردهای دیگه بدتر بود،
حس میکردم دستم از جا کنده شده... صداهای ضعیف و گنگی میشنیدم،
انگار شده بودم عروسک که هی اینور اونور میشدم.
حتی دیگه واسم سخت بود خودم رو تکون بود، ضربهای به پام خورد درد داشت اما درد دستم امونم رو بریده بود.
ضربهای به چونهم خورد که دندونهام به هم برخوردن و صدای شکستنشون هزار بار توی سرم اکو شد.
از درد مینالیدم و به زور نفس میکشیدم،
قبل هضم این ضربه جدید ضربهی محکمتری توی شکمم زده شد، محتویات معدهم به سمت گلوم هجوم آوردن.
چشمهام تار میدید، هر چی بالا آورده بودم ترکیب با خون بود،
نتونستم روی دستم خودم رو نگه دارم و با صورت محکم خوردم زمین و درد بینیم بدتر شد.
دیگه ضربههاشون رو حس نمیکردم، نمیدونم میزدن یا من انقدر سر شده بودم که دیگه چیزی رو حس نمیکردم.
گوشم چیزی رو نمیشنید، کوچیکترین تنفس درد عمیقی رو توی بینیم مینداخت،
درد... تنها واژهای بود که عمیقا این لحظه حسش میکنم.
درد داشت به مغز و استخونم میرسید، زیر لب آوایی از دهنم خارج میشد،
اونقدر جیغ زده بودم که حس میکردم گلوم هم زخمه.
پهلو قسمتهایی از شکمم و کتفم خیلی درد میکرد.
بیحسِ بیحس بودم.
صداها در حالهای از گنگی به گوشیم میرسید، چشمهام نا نداشت بازشون نگه دارم،
اما برگههایی که روی سرم ریخته میشد نشون از کار کثیفشون میداد.
سرفهای کردم، گلوم سوخت... شکمم تیر کشید، جمع شدم و درد وحشتناکی توی کمرم پیچید.
نالهای کردم و خون بود که بعد سرفه از دهنم خارج میشد.
حتی نمیدونستم توی چه وضعیتی هستم، یا رها و ژاله چطور هستن؟
صدای ضعیفی که به گوش میرسید، مثل صدای یه آژیر که در فاصلهی نزدیک اما دور به گوشم میرسید.
هر نفسم با درد توی بینی، شکم و کمرم و کل تنم که میپیچید، بود. | 48 |
| 7 | -قبوله باهات ازدواج میکنم
به سمتم میچرخد و با تای ابروی بالا رفته نگاهم میکند. آنقدر استرس دارم که میخواهم عق بزنم.
از نگاه با ابهتش بیشتر در خودم فرو میروم. من از این مرد #لعنتی میترسم.
سیگارش را لبهی تراس خاموش و دود آخرین پک را به بیرون فوت میکند. با صدای بم لعنتیاش میگوید:
-داری ازم خواستگاری میکنی؟
چشمانم از تعجب گشاد میشود.
-تو خواستگاری کردی منم دارم جواب میدم.
لبخند کجی میزند. آنقدر جلو میآید و من عقب میروم که پشتم به در تراس میخورد. دستش را جایی بالای سرم به در تکیه میدهد و سر خم میکند.
-اون موقع که خواستگاری کردم و تو جواب رد دادی تاریخ مصرفش گذشت جوجه.
بغض میکنم. لعنتی میداند به او احتیاج دارم و دارد #انتقام میگیرد.
-ولی حالا که انقدر مشتاقی زنم بشی باشه قبول فقط...
مکث میکند. پایین موهای بافتهام را بین انگشتانش میگیرد پچ میزند:
-میتونم به #مدت #معلوم بخونم... که زیر #سایهام باشی.
https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb | 50 |
| 8 | پسره دیونه عاشق دختر مذهبیه! اون قدر دوسش داره که نمیخواد مال کسی بشه. به اون دختر تجـ*ـاوز کرده و حالا اون دختر ایـ.ـدز گرفته🥲و وقتی شک میکنه به دختره...😭❌🔞
_سگم نکن عوضی سگم نکن که اینجا رو به آتیش میکشم... زنگ بزن به استاد بی شرفت!
با دستایی لرزون گوشیو میگیرم.
_از خر شیطون بیا پایین مهرداد، اون فقط استادم بود...
صدای استاد پیچید.
_به به عمرِ شاهد! دلم برات یه ذره شده بود...
مهرداد با چشایی به خون نشسته گردنمو چنگ میزنه و نوک تیز چاقو رو روی صورتم میکشه:
_زندت نمیذارم... لاشه کثیفتو میدم کفتار بخوره هرزه دروغگو...
به گریه می افتم که صدای استاد بلند میشه:
_خانم ستوده عذرمیخوام اشتباهی فکر کردم همسرم تماس گرفتن. بفرمایید در خدمتم...
اما دیر شده بود... مهرداد چاقو رو روی قلبم گذاشته بود و...😭❌
https://t.me/+kl4YVrj3ykdhY2U8
https://t.me/+kl4YVrj3ykdhY2U8 | 21 |
| 9 | _دستمو ول کن...
فشار دستش بیشتر شد و چشمانش در تاریکی برق زد.
_گفتم پاتو کج بذاری متوجه میشم آیه... خودت میدونی سر فروغ با احدالناسی شوخی ندارم.
با بغض نگاهش کردم، چرا نمیفهمید من هم به اندازه او عذاب میکشم؟
_ول کن دستمو...بهت آمار غلط رسوندن، منم پونزده سال زجر کشیدم.
دستش لرزید اما ولم نکرد، نزدیکتر شد و پیشانیش را به پیشانیم چسباند. هرم نفسهایش صورتم را گرم میکرد، اشکم چکید و او غرید:
_گریه نکن، فقط بگو اون کی بود که صبح اسناد و مدارک بیگناهی فروغ رو بهش رسوندی؟
پونزده سال از یه شب وحشتناک تو عمارت خسروشاهی گذشته و حالا آیه برگشته تا حقیقتی رو به همه ثابت کنه... ولی ماهر، همبازی بچگیش تبدیل به یه مانع بزرگ میشه یا شاید هم تنها امیدش برای ادامه مسیر...
https://t.me/+aXGg-l-xBdVjNWE0
عاشقانهای که در تاریکترین لحظهها متولد شد✨🔥🌪 | 50 |
| 10 | ادعا میکرد علاقهای به مهتاب ندارد.
ادعا میکرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ...
آن روز به محض اینکه جسم ظریف مهتاب را از دور روی زمین دید ؛ قَلبش از جا کَنده شد.
دیوانه وار شروع به دویدن کرد و از همان فاصله فریاد کشید:
— چی شدههههه؟؟؟
یکی از کارگرها، رنگپریده و هراسان، جلو آمد:
— آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجار داخل معدن از حال رفت...
رگ گردن عماد بیرون زد. غرید:
— تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا. اونم وقتی میدونستی امروز انفجار داریم!
دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.
خونَش به جوش آمد.
سرعتش را بیشتر کرد و از همانجا بر سر کارگر بخت برگشته داد زد :
— بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه !
سپس خودش در یک حرکت، مقابل نگاهِ تمام کارگران و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ...
https://t.me/+zeyfcrZ_OUFhNmJk
https://t.me/+zeyfcrZ_OUFhNmJk
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️
آخ از اون روزی که یخهای قطب جنوب آب بشن😁
#قصهیمهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت) | 38 |
| 11 | - توی اتاقِ یه زنِ بیـ وه، دستگاه تـ سـ ت بارداری چیکار میکنه؟ نکنه میخوای آبروی مارو بیشتر از این ببری؟ الان زنگ میزنم خانداداشم بیاد!
اگر ارسلان میرسید، کارم تمام بود.
- مال من نیست!
ارغوان دست به سینه شد و اخم بر پیشانی آورد.
- پس مال کیه؟ توی اتاق تو پیداش کردم!
در همین میان، یامور، زنِ اولِ ارسلان، با قدمهایی تند وارد شد:
-اینجا چه خبره؟ چرا اینقدر داد میزنی ارغوان؟
او نمیدانست من، همان زنِ پنهانی و اجباریِ شوهر او هستم! ارغوان با لحنی پر از تندی رو به یامور کرد:
- بگو ببینم یامور، توی اتاقِ زنی که سه سال از مرگ شوهرش میگذره، بیبیچک چیکار میکنه؟
رنگ نگاه یامور پر از شک شد.
- تو چیکار کردی راز؟ هان؟
با شنیدن صدای آشنای ارسلان دنیا دور سرم چرخید. ترس، تمام قوای بدنم را گرفت و ناگهان سیاهیِ مطلق چشمانم را پوشاند. پیش از آنکه زمین مرا ببلعد، گرمایِ آغوشِ اجباریِ ارسلان را حس کردم؛ آغوشی که درست جلوی دیدگانِ همه، زنجیری بر جان من شد...
https://t.me/+biYq32IHRgRjMTNk | 33 |
| 12 | پارت جدید دلبرا💝🥰
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره و این هفته پارت سیصد رو هم تو ویپ رد کردیم😍💋 | 81 |
| 13 | #پارت۱۲۸
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
پنجتا دختر از بین جمعیت بیرون اومدن، قد و قوارهشون نشون میداد فیتنس کارن،
نیشخندی که روی لبهاشون بود، ترسی رو توی دلم کاشت.
با جلو اومدن اون پنجنفر که گویا بادیگارد تشریف داشتن، بچههای دورمون چند قدمی عقب رفتن.
یکی از اون دخترها صندلی وسط دایره اینجا شده رو، با صدای نخراشیدهای به سمت عقب برد و در یه فاصله نسبی از زمین گذاشت.
سمین به سمت صندلی رفت.
با بدجنسی نیشخندی به قیافهی کمی مضطرب من زد.
- میخوام کاری کنین خون بالا بیاره... پایاننامه رو هم نداد تیکهتیکه کنین بالا سرش.
قبل از نزدیک شدن اونها، رها کنارم قرار گرفت.
عصبی دستش رو توی هوا تکون داد.
- بس کنید... اینجا میدون جنگه خیلی دلتون دعوا میخواد بفرمایید بیرون.
دختره پا روی پا انداخت و با پوزخند رو به دختره برنزه کرد.
- انگاری باید به خاله بگیم چند نفری رو بیرون کنه... خوبه اتاقمون جور شد.
بیشتر از هر حسی عصبانیت داشت خفهم میکرد،
کاش به حرف هانی گوش میکردم و کلاس دفاع شخصی میرفتم تا دخلشون رو میآوردم.
ژاله با خشم جلو اومد.
- اونی که باید هر چی سریعتر اینجا رو ترک کنه تویی و این گنده لاتهات نه ما... گمشو بیرون از خوابگاهمون
سگ هر کی میخوای باش اینجا باغ وحش نیست اسب آبی.
صدای خندهی بچههای دورمون کبریت کشید روی شعلهی خشمش، پوزخندی به قیافهی وا رفته و عصبیش زدیم، یهو قاطی کرد و داد زد:
- به یکیشون رحم کنید بهتون رحم نمیکنم... مردن هم به درک.
اون پنج نفر خیلی سریع سمتمون اومدن و قبل هر گونه واکنشی مشتی توی صورتم نشست،
از درد فجیعی که توی بینیم پیچید، مغزم سوت کشید.
قبل درک اوضاع ضربهی محکمتری به کمرم خورد که روی زانو افتادم.
درد کمرم شدیدتر بود، حتی نمیتونستم با وجود اینکه کمی بلد بودم حداقل از خودم دفاع کنم.
درد تکتک سلولهای بدنم رو گرفته بود.
بینی و کمرم از درد تیر میکشید و با هر نفس کشیدن درد تیزی توی بدنم میپیچید.
با ضربهای که به پهلوم خورد، آخی از درد از دهنم خارج شد.
ضربهی بعدی مهلکتر توی شکمم زده شد، چند نفر به یه نفر عوضیا، توی خودم جمع شده بودم و هر حرکت درد بدتری رو توی بدنم ایجاد میکرد، بغض بیخ گلوم چسبیده بود.
پایی کنار پهلوم نشست و بدنم رو از اون حالت جمع شدگی مجبور به حالت دراز کش کرد. | 81 |
| 14 | ❌مرد دوباره رو به احسان نعره زد :
_میگم بندازش توی گودال. مگه کری؟ زود باش وگر نه یه گوله حروم جفتتون میکنم.
قلبم از ترس داشت میایستاد.
نگاهم بین احسان و روهان که نفسهای اخرش را کنار ان گودال میکشید در چرخش بود.
مرد جوان و پر ابهتی بود با آنکه دل خوشی از او نداشتم اما راضی هم نبودم اینجا به دست یک جانی زنده به گور شود و من و احسان هم تماشاگرش باشیم.
احسان به سمت مرد خیز برداشت و در چشم بر هم زدنی با هم گلاویز شدند.
کنار روهان زانو زدم و با ترس به احسان و مرد خیره ماندم.
روهان گوشهی لباسم را مشت کرد و به سختی با ناله گفت:
_ تو رو ....خدا ...سارا. نمیخوام ......بمیرم. به خدا جبران میکنم. همهی.... اون آزارو اذیتا رو جبران میکنم..... نذار منو... بکشند.
❌و من دلم برایش رفت.❌
https://t.me/+SqHtQZyJvKs1ZTFk
چه کنم با تو که بودنت یک درد است و نبودنت هزار درد .
#قلبها_هرگز_نمیمیرند🔥 داستان رو به اتمام است. | 38 |
| 15 | اون نمیدونست که با دستای خودش وارثی که تمام این سالها انتظارشو میکشید از بین برده...⛓️🩸🔪
https://t.me/+AtTOO2lsi_w1MDFk
دیوارهی رحمم مدام منقبض میشد. نفسم بالا نمیومد و با اون حال نالیدم:
- بذار حداقل برات توضیح بدم...
- توضیح واضحتر از خیانتی که کردی؟!
بندبند وجودم درد داشت و من با همون حال میخواستم از پاکی خودم دفاع کنم.
- به جون خودت...
اجازه نداد حرفم تموم بشه. چنان با همهی وجود به پهلوم کوبید که همون لحظه خیسی پیراهنمو حس کردم و بعد خونی که شره کرد روی زمین. چشمای مرد روبهروم پر از برق فتح بود.
- گفته بودم این لکهی ننگ و از بین میبرم.
آخرین چیزی که شنیدم و بعد گردنم شل شد میون دستاش... | 33 |
| 16 | به بله پیوستند😃👏👇🏻
لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍
اگه میترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانالهای این لیست سریع جوین بده
➖〰➖〰➖〰❤️🔥
〰سمیرا حسنزاده🔥 رازِ ارسلان
ble.ir/join/7XYG9Q4i6T
👆
〰کیوان عزیزی🤱سَدَم
ble.ir/join/52NG8ihxEh
👆
〰شهلا خودی زاده ☕️ کمی برای عشق دم کن
ble.ir/join/GMeNxXpofX
👆
〰آذر اول : جانِ دل
ble.ir/join/G1iUa8UQ4D
👆
〰فاطمه خاوریان❤️🔥نقصان
ble.ir/join/DyAePVxzhk
👆
〰الهام فتحی 🕵 رمان عالیجناب
ble.ir/join/4X4pD9Sn8V
👆
〰شهلا خودی زاده 👩❤️💋👨 پناهم باش
ble.ir/join/QfdreUKtQQ
👆
〰عــدالـتوعشـꨄــق 🦋 م.ق.تـرنـج
ble.ir/join/3hR2usMQqG
👆
〰آبیس🍓مدیا خجسته
ble.ir/join/GcEB3ipLnx
👆
〰خواب باران 💍 الناز محمدی
ble.ir/join/B8eUVbRDpz
👆
〰فرناز نخعی❤️ در گوش باد
ble.ir/join/HN4krjRSmX
👆
〰لیلاغلطانی🔥رمان سونای
ble.ir/join/Fq3bhQmNB7
👆
〰نسترن آبخو🌱ستارهی بامداد
ble.ir/join/ZmI5MWUxMD
👆
〰عسل کورکور🫀بغض یک مرد
ble.ir/join/84LxmbMAJp
👆
〰مهسا پناهی 💄 رمانِ ملاقات منقضیشده
ble.ir/join/9RroqxuLkt
👆
〰سایهای_در_قاب_گالری
http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk
👆
〰نفسهایم🧑🎓👩🎓 الهه محمدی
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
👆
〰رنج سایهها🎭 سارا محمدی
http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa
👆
〰هنجارشکن 🤸♂ الهه محمدی
ble.ir/join/28enRFiUnS
👆
〰عشق_سفر_زندگی
http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG
👆
〰سپیده فرهادی✈️ میز هجدهم
ble.ir/join/4idy81vsft
👆
〰قصه ما به سر رسید
ble.ir/join/Gy3tRFwGDF
👆
〰آنالی👵 سمیرا حسنزاده
ble.ir/join/J8ZBWryvS5
👆
〰قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
ble.ir/join/BKMqsaG1CF
👆
〰پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی
ble.ir/join/HiP64CkNDR
👆
توجه❌
لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمانهای ویژهی امشبمون👏 | 56 |
| 17 | ❌مرد دوباره رو به احسان نعره زد :
_میگم بندازش توی گودال. مگه کری؟ زود باش وگر نه یه گوله حروم جفتتون میکنم.
قلبم از ترس داشت میایستاد.
نگاهم بین احسان و روهان که نفسهای اخرش را کنار ان گودال میکشید در چرخش بود.
مرد جوان و پر ابهتی بود با آنکه دل خوشی از او نداشتم اما راضی هم نبودم اینجا به دست یک جانی زنده به گور شود و من و احسان هم تماشاگرش باشیم.
احسان به سمت مرد خیز برداشت و در چشم بر هم زدنی با هم گلاویز شدند.
کنار روهان زانو زدم و با ترس به احسان و مرد خیره ماندم.
روهان گوشهی لباسم را مشت کرد و به سختی با ناله گفت:
_ تو رو ....خدا ...سارا. نمیخوام ......بمیرم. به خدا جبران میکنم. همهی.... اون آزارو اذیتا رو جبران میکنم..... نذار منو... بکشند.
❌و من دلم برایش رفت.❌
https://t.me/+SqHtQZyJvKs1ZTFk
چه کنم با تو که بودنت یک درد است و نبودنت هزار درد .
#قلبها_هرگز_نمیمیرند🔥 داستان رو به اتمام است. | 9 |
| 18 | اون نمیدونست که با دستای خودش وارثی که تمام این سالها انتظارشو میکشید از بین برده...⛓️🩸🔪
https://t.me/+AtTOO2lsi_w1MDFk
دیوارهی رحمم مدام منقبض میشد. نفسم بالا نمیومد و با اون حال نالیدم:
- بذار حداقل برات توضیح بدم...
- توضیح واضحتر از خیانتی که کردی؟!
بندبند وجودم درد داشت و من با همون حال میخواستم از پاکی خودم دفاع کنم.
- به جون خودت...
اجازه نداد حرفم تموم بشه. چنان با همهی وجود به پهلوم کوبید که همون لحظه خیسی پیراهنمو حس کردم و بعد خونی که شره کرد روی زمین. چشمای مرد روبهروم پر از برق فتح بود.
- گفته بودم این لکهی ننگ و از بین میبرم.
آخرین چیزی که شنیدم و بعد گردنم شل شد میون دستاش... | 12 |
| 19 | 💗 فووووری فووووری 💗
خیلیهاتون معترض بودین که چرا کانالهایvip تعرفههاشون اینقدر بالاست!!
با جمعی از نویسندگان مطرح تصمیم گرفتیم تا لینک کانالهای رایگان رو در اختیارتون بذاریم🔥🔥
https://t.me/addlist/lsRHEo1u1dUwYTNk
توجه کنید که ظرفیت محدوده و فقط همین امروز فرصت دارین تا عضو بشین💫💫 | 23 |
| 20 | ☘ فووووری فووووری ☘
خیلیهاتون معترض بودین که چرا کانالهایvip تعرفههاشون اینقدر بالاست!!
با جمعی از نویسندگان مطرح تصمیم گرفتیم تا لینک کانالهای رایگان رو در اختیارتون بذاریم🔥🔥
https://t.me/addlist/lsRHEo1u1dUwYTNk
توجه کنید که ظرفیت محدوده و فقط همین امروز فرصت دارین تا عضو بشین💫💫 | 2 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
