بغض یک مرد
关闭频道
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
显示更多6 254
订阅者
-824 小时
-237 天
-15930 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+100
在10个频道中
八月 '26
+690
在79个频道中
Get PRO
七月 '26
+104
在55个频道中
Get PRO
六月 '26
+565
在150个频道中
Get PRO
五月 '26
+366
在22个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+307
在50个频道中
Get PRO
一月 '26
+182
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+910
在130个频道中
Get PRO
十一月 '25
+1 656
在103个频道中
Get PRO
十月 '25
+246
在15个频道中
Get PRO
九月 '25
+27
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+60
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+65
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+107
在5个频道中
Get PRO
五月 '25
+102
在10个频道中
Get PRO
四月 '25
+80
在7个频道中
Get PRO
三月 '25
+154
在9个频道中
Get PRO
二月 '25
+81
在8个频道中
Get PRO
一月 '25
+207
在9个频道中
Get PRO
十二月 '24
+170
在23个频道中
Get PRO
十一月 '24
+476
在19个频道中
Get PRO
十月 '24
+535
在18个频道中
Get PRO
九月 '24
+188
在14个频道中
Get PRO
八月 '24
+1 802
在104个频道中
Get PRO
七月 '24
+2 737
在117个频道中
Get PRO
六月 '24
+1 593
在94个频道中
Get PRO
五月 '24
+2 546
在246个频道中
Get PRO
四月 '24
+1 031
在89个频道中
Get PRO
三月 '24
+1 876
在321个频道中
Get PRO
二月 '24
+2 010
在247个频道中
Get PRO
一月 '24
+1 445
在194个频道中
Get PRO
十二月 '23
+3 484
在454个频道中
Get PRO
十一月 '23
+3 900
在408个频道中
Get PRO
十月 '23
+3 945
在356个频道中
Get PRO
九月 '23
+6 241
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 17 九月 | +2 | |||
| 16 九月 | +2 | |||
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | +6 | |||
| 13 九月 | +9 | |||
| 12 九月 | +7 | |||
| 11 九月 | +23 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | +5 | |||
| 08 九月 | +1 | |||
| 07 九月 | +1 | |||
| 06 九月 | 0 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | +44 |
频道帖子
یوسی، مامور پلیسی که یک کتاب قدیمی به اسم ناقوس ولوران رو پیدا میکنه و طی اتفاقی وارد اون کتاب میشه .
و حالا برای برگشتن به دنیای خودش مجبور میشه با یک دوک فرانسوی رابطه داشته باشه اما نمیدونه که اون دوک ....😨❌️
رمانی با ژانر کلاسیک_اروتیک_عاشقانه که خواب رو از چشمات میگیره 🥵🔞
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0
| 2 | تو کـلبه با ی پـسر جـذاب گیر افتاده😈❌🍷
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
صدای قیژ قیژ در باعث شد تو خودم جمع شم.
- بهوش اومدی جوجه کوچولو؟
ترسیده به فرد ناشناس خیره شدم، تقریبا #برهنه رو به روم ایستاد.
- ل…لباسام و کی عوض کرده؟
دستی رو موهام کشید و با لحن #خشنی که سعی بر پنهون کردنش داشت پچ زد:
- اونقدر خون و گِلی بودی که مجبور شدم حمومت هم کنم.
هینی کشیدم و سعی کردم از جام پاشم، با سرگیجهی وحشتناکی گرانش زمین بهم غلبه کرد که دستش دور #کمرم حلقه شد.
- بیهوشت و بیشتر دوس داشتم.
الان سرتقی!
- باهام چیکار کردی هان؟
فشار دستش دور #کمرم بیشتر شد و خندید.
- اگه میخواستمم اونقدر کثیف بودی که به دل نچسبی کوچولو!
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
۱۷پاک | 2 |
| 3 | از بچگی قرار بود نشون کردش بشم تا درگیری بین دو خاندان ختم به خیر بشه..❗️⛔️
اما با اوج گرفتن کشت و کشتار خانواده ها همه چیز به هم خورد و من فقط دختر خانواده ی دشمنش بودم و بس.
و حالا بعد چندسال، در حالی که داشتم از عقد اجباری با پسر عموی نامردش فرار میکردم افتادم توی بغل خودش، بغل شیخ صارم..
به عقدش در اومدم و اون بخاطر کینه های گذشته قسم خورد منو رسوا کنه❌🩸
https://t.me/+VIjWVnU_pA1jZjY8 | 22 |
| 4 | یوستیتیا ، مامور پلیسی که یک کتاب قدیمی به اسم ناقوس ولوران رو پیدا میکنه و طی اتفاقی وارد اون کتاب میشه .
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0
و حالا برای برگشتن به دنیای خودش مجبور میشه با یک دوک فرانسوی رابطه داشته باشه اما نمیدونه که اون دوک ....😨❌️
رمانی با ژانر کلاسیک_اروتیک_عاشقانه که خواب رو از چشمات میگیره 🥵🔞
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 | 20 |
| 5 | دختری که عاشق یه دوک خطرناک و مرموز میشه و تنها راه برگشتن به دنیای خودش خوابیدن با همون مرد خشن و سرده اما.....❌️🔞\| | 26 |
| 6 | شـرت دوس پسر فرانسوی شو میپوشه و فکر میکنه شلوارکه ولی…😂👇🏻❌
#part54
- خداروشکر یه داداش نداشتم اونم به لطف زنِ عزیزم جور شد!
اشکم و با یقیهی #تیشرتم پاک کردم.
- کل شب من اینجا از ترس هق زدم الان که اومدی تیکه میندازی؟
بالاسرم ایستاد و یقیهی #خیس تیرشتم و کشید
- پس از دلتنگی زیاد تیشرت و شرت من تنته؟
با یادآوری لباساش تن من تو خودم جمع شدم.
- شـرت چیه دوک؟من فقط شلوارکتو پوشیدم که..
پوزخند زد و دستشو رو رونم نگه داشت.
- این شـرته خانم پلیس، نه شلوارک!
هینی کشیدم و سعی کردم از پام بیرون بکشم که نگهم داشت.
- یا میزاری همینجا بمونه، یا واسه خفه کردن صدات میچپونمش تو دهنت جوجه✨🔥
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0
https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 | 28 |
| 7 | یزدان سادیسم داره و میره تراپی شه اما عاشق روانپزشکش میشه و تمام فانتزی هاشو روی اون پیاده میکنه وتوی خونش حبسش میکنه♨️ | 15 |
| 8 | رمان سوفیا✨🩶
ژانر: عاشقانه|همخونهای|رازآلود|ماجراجویی
سوفیا پس از یک تصادف در کلبهای چوبی و مرموز در جنگل به هوش میآید و با پسری ناشناس و مرموز روبرو میشود؛ او باید در کنار این پسر، رازهای فراموششدهاش را کشف کند و بفهمد که چه ارتباطی با او دارد🔞🥵...
۷صبح پاک | 18 |
| 9 | فرهاد شیری مرد 39 ساله قوی هیکل، مردی که محاله از کنار دختری رد شه و دلشون اونو نخواد
اما فرهاد مرد مغرور و سختیه که به عشق اعتقادی نداره ولی تا وقتی که مجبور میشه
دخترِ وِزهی دوست صمیمیش رو که با برادر براش فرقی نداره رو توی خونه اش پناه بده...
دختر شر و شیطونی به اسم لارا
لارایی که بر خلاف #مذهبی بودن فرهاد با هر پوششی کنار جولان بده و فرهاد و هی سرخ و سفید میکنه...
ولی فرهاد نمیدونست لارا قرار بود فتنه بشه فتنه ی قلبش که تا حالا برای دختری نلرزیده...
https://t.me/+s-c-vAYkASBjZTRk
https://t.me/+s-c-vAYkASBjZTRk | 32 |
| 10 | #پارت۲۰۹
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
تکونی به تن بیجون و ترسیدهم دادم و دست به سمت کمربند بردم تا بازش کنم، کیان رفته و حالا توی جمعیت دور ماشین، گم شده بود.
فشاری به کمربند آوردم، باز نمیشد... استرس کل تنم رو گرفت اونقدر توی شوک بودم که صدای لرزون و گرفتهم رو خودم هم نمی شنیدم.
باز نمیشد... کمربند لعنتی باز نمیشد... کمربند لعنتی از بالا هم گیر کرده بود که نمیتونم خودم رو از زیرش بیرون بکشم لااقل.
داشتم قبضه روح میشدم... فشار استرس و ترسی که روم بود حالم رو بدتر میکرد، از استرس زیاد احساس حالت تهوع میکردم.
همش این توهم توی ذهنم میچرخید اگه مثل توی فیلمها ماشین بخواد آتیش بگیره و من نتونم نجات پیدا کنم...
با این افکار مزخرف بدتر زدم زیره گریه و فشار بیشتری به کمربند دادم.
- لعنتی الان وقت گیر کردن بود؟ وای خدا! خدایا خودت نجاتم بده.
سرم رو از شیشهی جلویی ماشین بیرون بردم و نگاهم به پایین قفل شد...
خدا این چه بازیه؟ خدایا آب باشه لطفاً... خدا... خدا، خودش از قبل اینجا بود باشه و از ماشین نبوده باشه لطفاً.
حالا ترسم بیشتر شده بود، داشتم رسماً سکته میکردم من نمیخواستم جزغاله بشم... نمیخواستم بسوزم وقتی میدیدم چه دردی میکشن.
جیغ زدم:
- کیان... کیان کمکم کن... کیان.
صدام با وجود لرز باز اونقدر بلند نبود که به گوشش برسه، دوباره جیغ زدم و فشاری به کمربند آوردم...
دستگیره در رو فشردم... لعنت به امروز... کیان لعنتی قفل کودک رو زده بود و من حالا گیر افتاده بودم.
با دستهای لرزونم شمارش رو گرفتم که صدای گوشیش از صندلی عقب بلند شد...
نمیخواستم اصلا به توهمات ذهنم بهت بدم و میخواستم فکر کنم آبِ.
سرم رو بیرون بردم... شکم و قفسهسینهم از فشار شدید کمربند ایمنی، درد گرفت...
محل ندادم و بیشتر خم شدم، ترس نمیذاشت درست تصمیم بگیرم و کل حسهای دیگهم رو کمرنگ کرده بود که بویی حس نمیکردم.
بیشتر خودم رو خم کردم... اشتباه نبود، قطرههای بنزین داشت از ماشین کیان چکه میکرد، یعنی بخاطر تصادف بود؟
فکر نکنم... تا حالا صدها تصادف دیده بودم که هیچ کدوم به آتیش سوزی ختم نشده بود.
خدایا من نمیخوام اینطوری بمیرم، بلندتر جیغ زدم:
- کیاان... کمککک...کیان. | 33 |
| 11 | من اغوام، دختري كه پدر نداره❗️
هميشه حس مي كردم قرار نيست كمبود پدرم و حس كنم.
اما وقتي سر و كله اون مرد مرموز پيدا شد، تازه فهميدم چه قدر كمبود يه حامي بزرگ و دارم🔥
اون از ذوق من توي نقاشي حمايت كرد و اتاقم و تبديل به گلخونه كرد
خيلي زود قلبم و بهش باختم.
غافل از اينكه اون قراره بشه بزرگترين باخت زندگي من.⛔️
اونم با بچه توي شكمم كه مثل خودم پدر نداشت…❌
https://t.me/+ieaMO15qGAphNjY8 | 37 |
| 12 | 🙊😂تو یه خونه به لباسای هم رحم نمیکنن و کل کل میکنن💄🤤
- این مال توعــه؟
با دیدن ست مشکی تو دستش جیغ زدم.
- چرا هر سری سر از کمد من در میاری؟
بیخیال به دیوار تکیه زد و با ست بازی کرد.
- نمیدونم انگار اونجا چیزای خوشگلتری پیدا میشه، میخوای کمدامونو عوض کنیم؟
به سمتش حمله ور شدم و ست و از دستش قاپیدم.
- رودل نکنی یه وقت؟با بیکینی میخوای بری سرکار حاج آقا؟
بین خودش و دیوار چفتم کرد.
- نچ با بیکینی میخوام تو رو خوشگلت کنم بلکه دست از تیشرتای وا موندهی من برداری، تو خونه شبیه مامانِ بابا کرم میچرخی پدر سوخـته🔥😈
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8 | 28 |
| 13 | وسط جنگل میوفته دست پسر جذابی که نمیشناستش🫦
گوشهی کلبه دختر رو گیر میندازه و …🔥
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
- چرا انقدر ماتت برده دخترجون؟ تا حالا پسر لخت ندیدی⁉️
حتی به یاد نداشتم پسر لخت دیدم یا نه، ناخواسته سری به چپ و راست تکون دادم.
حولهرو دور تنش سفت کرد و به سمتم اومد و درست کنار سرم خم شد.
- چیـکار میکنی برو عقب.
نیشخند پر تمسخری زد و شونه رو روهوا چرخوند.
- به تو کاری نداشتم…اینو میخواستم.
دستم و رو قلبم گذاشتم و چشم از تن برهنهاش گرفتم.
- چجوری منو اینجا آوردی؟کی هستی؟
- چیزی یادت نیست دختر خوب؟
یقه لباسم و کشید و بدنمو نزدیک خودش کرد.
-بزار به روش خودم برات یادآوری کنم😈
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
۲۱:۳۰پاک | 13 |
| 14 | #پيشنهادى #ممنوعه #صحنه_دار
رمان با اين سبك ميخواى ؟ پس اين چنل رو از دست نده🔥👇🏽
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8
يزدان جاويد بيمار روانى كه روانپزشك خودش رو ميدزده و هرشب باهاش...🔞👅
#ممنوعــــــهههههه #صــحـنـ🔞ـه #اروتیک | 42 |
| 15 | تو کـلبه با ی پـسر جـذاب گیر افتاده😈❌🍷
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
صدای قیژ قیژ در باعث شد تو خودم جمع شم.
- بهوش اومدی جوجه کوچولو؟
ترسیده به فرد ناشناس خیره شدم، تقریبا #برهنه رو به روم ایستاد.
- ل…لباسام و کی عوض کرده؟
دستی رو موهام کشید و با لحن #خشنی که سعی بر پنهون کردنش داشت پچ زد:
- اونقدر خون و گِلی بودی که مجبور شدم حمومت هم کنم.
هینی کشیدم و سعی کردم از جام پاشم، با سرگیجهی وحشتناکی گرانش زمین بهم غلبه کرد که دستش دور #کمرم حلقه شد.
- بیهوشت و بیشتر دوس داشتم.
الان سرتقی!
- باهام چیکار کردی هان؟
فشار دستش دور #کمرم بیشتر شد و خندید.
- اگه میخواستمم اونقدر کثیف بودی که به دل نچسبی کوچولو!
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
۱۶:۳۰پاک | 9 |
| 16 | مرد خشن و سادیسمی که نورا روانپزشكش رو دزديده و هرشب رو مجبورش ميكنه ...🚫🔥
#عاشـــقانه #انتقــــــامی #اروتــيـكــ🔥
+ گفته بودم اين لباس رو نپوش ، گفتم يا نگفتم؟
درحالى كه معذب لبه هاى لباسم رو پايين ميكشيدم گفت+ دوست داشتم بپوشمش .
چشماشو ريز كرد و با يك فشار تنم رو بيشتر بين خودش و ديوار حبس كرد
+ همين الان لخت شو 🔥🫢..
+ چى؟
متعجب زمزمه كردم كه لب هاشو روى لب هام كوبيد و حين وحشيانه بوسيدنش دستش رو به يقه پيراهن تنگم رسوند .
سعى داشتم مانعش بشم اما صداى جــر خوردن لباسم كه به گوشم رسيد فهميدم دير شده .
فاصله اى گرفت و درحالى كه اين بار انگشت هاش به سمت ديگه اى ميرفتن زمزمه كرد
+ بايد بخواطر حرف گوش نكردنت تنبيه بشى نورا 🚫🔥
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8 | 25 |
| 17 | قطره اشک سمج روی گونم و پس زد و وزنشو رو #تنم انداخت.
- هیششش دورت بگرده یزدان، اشک نریز!
ناخنم و رو بازوش کشیدم.
- پاشو از روم…برو کنار🥵
لبای داغش رو نبض گردنم کشیده شد.
- تازه زیرم گــیرت آوردم توت فرنگی🍓🔥
مشتی رو قفسه سینش زدم و هـق زدم.
- بهم نگو توت فرنگی
سرشو پایین برد و نفس عمیقی کشید.
- دلم واسه این تـن، این بـو، این نـفس تنگ شده بود ماهِ یزدان! چرا میلرزی هوم؟
با پخش شدن نفس داغش رو تـن لختم نفسم حبس شد.
- چون تو با اون عوضی…
قبل اینکه جملم کامل شه #لبای داغش …♨️📛
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8
یزدان بيمار روانى كه عاشق روانپزشكش شده اما دیر عشقشو تو تلهاش گیر انداخت و حالا…❌😱🩸 | 25 |
| 18 | تو گه خوردی رفتی بچه ی منو سقط کنی❗️
از فریادش شونه هام بالا میپره
هق هق میزنم و خودم رو روی تخت عقب میکشم
_بچه ی توعه نامرد رو نمیخوام
دندوناشو روی هم میسابه و با چشمای قرمز شدش روم خیمه میزنه
_مگه دست توعه؟❌
جیغ میزنم
_آره دست منه من بچه مردی رو که با نقشه به نزدیک شده نمیخوام.
بزرگترین اشتباهم دل دادن به توعه عوضی بود .
سرشو خم میکنه و تو یه نفسی صورتم با نیشخند لب میزنه
_وقتی یه توله دیگه کنار اون یکی تو شکمت کاشتم میفهمی بلبل زبونی و زبون درازی تو روی خان بزرگترین اشتباه عمرت بوده🔥
https://t.me/+ieaMO15qGAphNjY8
https://t.me/+ieaMO15qGAphNjY8
دختر بچه بزرگترین وارث دشمنشونو حامله است
اما فهمیده با نقشه بهش نزدیک شده عاشقش کرده و میخواد بچهها رو سقط کنه ولی......❤️🔥❌ | 21 |
| 19 | رمانش شبیه رمانمونه، خیلی قشنگه، فوادش کراش👌🔥 | 10 |
| 20 | مردى كه روزى به عنوان بيمار روانى پروندش رو پذيرفتم تا روانپزشكش بشم من رو دزديد !
عذابم داد و به هر روش بهم اسيب زد .
هر راهى رو براى فرار امتحان كردم اما به بن بست رسيدم تا اينكه تصميم خودم رو گرفتم ..
حالا نوبت من بود ! جورى اون مرد رو عاشق ميكردم كه پيش پاهام زانو بزنه اما جلوى چشماش خودم رو خواهم كشت .
https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8
#عـاشقـانه#اروتــيـكـ#صــحـنـ🔞ـه-دار#سـكـسـى
#زير_25_وارد_نشه🚫🔥 | 25 |
