es
Feedback
بغض یک مرد

بغض یک مرد

Canal cerrado

به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعه‌ها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k

Mostrar más
6 254
Suscriptores
-824 horas
-237 días
-15930 días
Archivo de publicaciones
#قاتل‌سریالی‌ هــــــ🔥ـــات😈🔞 کارلـو کوپــــــر.... پسر دورگه ی قد بلند هیکلی...گوریل به تموم معنا...هیکل ورزشی دخترکش و چ
#قاتل‌سریالی‌ هــــــ🔥ـــات😈🔞 کارلـو کوپــــــر.... پسر دورگه ی قد بلند هیکلی...گوریل به تموم معنا...هیکل ورزشی دخترکش و چهره ای مرموز و خشن ولی بشدت جذاب و در عین حال هـــات.... پسری که هرشب بعد از کشتن یکی باید با رابطه خودش رچ تخلیه کنه و اینبار قرعه به اسم دختر کوچولوی ریزه میزه ای میفته که ازش بیزاره و...😈🔞😱 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 توی یه شب بعد از قتل به سراغ دختره میره و با لخت کردنش، تن کوچولوش رو توی آغوشش میچپونه و همزمان نیاز هاشو برطرف میکنه...🔞😈💧 این رمان دارای صحنه های هــــات و ممنوعه میباشد😁🔞😼 #محدودیـــت‌سنــــــــــــــــــی❌🔞🔞 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0

_طرفم بیای کشتمت..!! قهقه ای زد و همینطور که دکمه های لباسشو باز می‌کرد به سمتم اومد : _د آخه پرنسس مگه من چیکار کردم ..؟! اشتباه کردم صدات زدم جوجو ؟! با یادآوری چند لحظه پیش و اینکه پیش بچه ها جوجو صدام کرده بود بیشتر حرصی میشم و با پرت کردن متکا توی صورتش پا به فرار میزارم ولی ...🫣💋 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 زنشو جلوی همه جوجو صدا میزنه که دختره حرصی میشه و بالشت و محکم پرت میکنه تو صورتش😂💕

یوسی، مامور پلیسی که یک کتاب قدیمی به اسم ناقوس ولوران رو پیدا می‌کنه و طی اتفاقی وارد اون کتاب میشه . و حالا برای برگشتن به دنیای خودش مجبور میشه با یک دوک فرانسوی رابطه داشته باشه اما نمیدونه که اون دوک ....😨❌️ رمانی با ژانر کلاسیک_اروتیک_عاشقانه که خواب رو از چشمات میگیره 🥵🔞 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0

Repost from N/a
تو کـلبه با ی پـسر جـذاب گیر افتاده😈❌🍷
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk صدای قیژ قیژ در باعث شد تو خودم جمع شم. - بهوش اومدی جوجه‌ کوچولو؟ ترسیده به فرد ناشناس خیره شدم، تقریبا #برهنه رو به روم ایستاد. - ل…لباسام و کی عوض کرده؟ دستی رو موهام کشید و با لحن #خشنی که سعی بر پنهون کردنش داشت پچ زد: - اونقدر خون و گِلی بودی که مجبور شدم حمومت هم کنم. هینی کشیدم و سعی کردم از جام پاشم، با سرگیجه‌ی وحشتناکی گرانش زمین بهم غلبه کرد که دستش دور #کمرم حلقه شد. - بیهوشت و بیشتر دوس داشتم. الان سرتقی! - باهام چیکار کردی هان؟ فشار دستش دور #کمرم بیشتر شد و خندید. - اگه میخواستمم اونقدر کثیف بودی که به دل نچسبی کوچولو!
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
۱۷پاک

از بچگی قرار بود نشون کردش بشم تا درگیری بین دو خاندان ختم به خیر بشه..❗️⛔️ اما با اوج گرفتن کشت و کشتار خانواده ها همه چیز به هم خورد و من فقط دختر خانواده ی دشمنش بودم و بس. و حالا بعد چندسال، در حالی که داشتم از عقد اجباری با پسر عموی نامردش فرار میکردم افتادم توی بغل خودش، بغل شیخ صارم.. به عقدش در اومدم و اون بخاطر کینه های گذشته قسم خورد منو رسوا کنه❌🩸 https://t.me/+VIjWVnU_pA1jZjY8

یوستیتیا ، مامور پلیسی که یک کتاب قدیمی به اسم ناقوس ولوران رو پیدا می‌کنه و طی اتفاقی وارد اون کتاب میشه . https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 و حالا برای برگشتن به دنیای خودش مجبور میشه با یک دوک فرانسوی رابطه داشته باشه اما نمیدونه که اون دوک ....😨❌️ رمانی با ژانر کلاسیک_اروتیک_عاشقانه که خواب رو از چشمات میگیره 🥵🔞 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0

دختری که عاشق یه دوک خطرناک و مرموز میشه و تنها راه برگشتن به دنیای خودش خوابیدن با همون مرد خشن و سرده اما.....❌️🔞\|

شـرت دوس پسر فرانسوی شو میپوشه و فکر میکنه شلوارکه ولی…😂👇🏻❌ #part54 - خداروشکر یه داداش نداشتم اونم به لطف زنِ عزیزم جور شد! اشکم و با یقیه‌ی #تیشرتم پاک کردم. - کل شب من اینجا از ترس هق زدم الان که اومدی تیکه میندازی؟ بالاسرم ایستاد و یقیه‌ی #خیس تیرشتم و کشید - پس از دلتنگی زیاد تیشرت و شرت من تنته؟ با یادآوری لباساش تن من تو خودم جمع شدم. - شـرت چیه دوک؟من فقط شلوارکتو پوشیدم که.. پوزخند زد و دستشو رو رونم نگه داشت. - این شـرته خانم پلیس، نه شلوارک! هینی کشیدم و سعی کردم از پام بیرون بکشم که نگهم داشت. - یا میزاری همینجا بمونه، یا واسه خفه کردن صدات میچپونمش تو دهنت جوجه✨🔥 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0 https://t.me/+m4R4iNDIHRk0YTA0

یزدان سادیسم داره و میره تراپی شه اما عاشق روان‌پزشکش میشه و تمام فانتزی هاشو روی اون پیاده میکنه و‌توی خونش حبسش میکنه🫪♨️

فرهاد شیری مرد 39 ساله قوی هیکل، مردی که محاله از کنار دختری رد شه و دلشون اونو نخواد اما فرهاد مرد مغرور و سختیه که به عشق ا
فرهاد شیری مرد 39 ساله قوی هیکل، مردی که محاله از کنار دختری رد شه و دلشون اونو نخواد اما فرهاد مرد مغرور و سختیه که به عشق اعتقادی نداره ولی تا وقتی که مجبور میشه دخترِ وِزه‌ی دوست صمیمیش رو که با برادر براش فرقی نداره رو توی خونه اش پناه بده... دختر شر و شیطونی به اسم لارا لارایی که بر خلاف #مذهبی بودن فرهاد با هر پوششی کنار جولان بده و فرهاد و هی سرخ و سفید میکنه... ولی فرهاد نمیدونست لارا قرار بود فتنه بشه فتنه ی قلبش که تا حالا برای دختری نلرزیده... https://t.me/+s-c-vAYkASBjZTRk https://t.me/+s-c-vAYkASBjZTRk

#پارت۲۰۹ #بغض_یک_مرد #ع_ک تکونی به تن بی‌جون و ترسیده‌م دادم و دست به سمت کمربند بردم تا بازش کنم، کیان رفته و حالا توی جمعیت دور ماشین، گم شده بود. فشاری به کمربند آوردم، باز نمی‌شد... استرس کل تنم رو گرفت اون‌قدر توی شوک بودم که صدای لرزون و گرفته‌م رو خودم هم نمی شنیدم. باز نمی‌شد... کمربند لعنتی باز نمی‌شد... کمربند لعنتی از بالا هم گیر کرده بود که نمی‌تونم خودم رو از زیرش بیرون بکشم لااقل. داشتم قبضه روح می‌شدم... فشار استرس و ترسی که روم بود حالم رو بدتر می‌کرد، از استرس زیاد احساس حالت تهوع می‌کردم. همش این توهم توی ذهنم می‌چرخید اگه مثل توی فیلم‌ها ماشین بخواد آتیش بگیره و من نتونم نجات پیدا کنم... با این افکار مزخرف بدتر زدم زیره گریه و فشار بیشتری به کمربند دادم. - لعنتی الان وقت گیر کردن بود؟ وای خدا! خدایا خودت نجاتم بده. سرم رو از شیشه‌ی جلویی ماشین بیرون بردم و نگاهم به پایین قفل شد... خدا این چه بازیه؟ خدایا آب باشه لطفاً... خدا... خدا، خودش از قبل اینجا بود باشه و از ماشین نبوده باشه لطفاً. حالا ترسم بیشتر شده بود، داشتم رسماً سکته می‌کردم من نمی‌خواستم جزغاله بشم... نمی‌خواستم بسوزم وقتی می‌دیدم چه دردی می‌کشن. جیغ زدم: - کیان... کیان کمکم کن... کیان. صدام با وجود لرز باز اون‌قدر بلند نبود که به گوشش برسه، دوباره جیغ زدم و فشاری به کمربند آوردم... دستگیره در رو فشردم... لعنت به امروز... کیان لعنتی قفل کودک رو زده بود و من حالا گیر افتاده بودم. با دست‌های لرزونم شمارش رو گرفتم که صدای گوشیش از صندلی عقب بلند شد... نمی‌خواستم اصلا به توهمات ذهنم بهت بدم و می‌خواستم فکر کنم آبِ. سرم رو بیرون بردم... شکم و قفسه‌سینه‌م از فشار شدید کمربند ایمنی، درد گرفت... محل ندادم و بیشتر خم شدم، ترس نمی‌ذاشت درست تصمیم بگیرم و کل حس‌های دیگه‌م رو کمرنگ کرده بود که بویی حس نمی‌کردم. بیشتر خودم رو خم کردم... اشتباه نبود، قطره‌های بنزین داشت از ماشین کیان چکه می‌کرد، یعنی بخاطر تصادف بود؟ فکر نکنم... تا حالا صدها تصادف دیده بودم که هیچ کدوم به آتیش سوزی ختم نشده بود. خدایا من نمی‌خوام این‌طوری بمیرم، بلندتر جیغ زدم: - کیاان... کمککک...کیان.

من اغوام، دختري كه پدر نداره❗️ هميشه حس مي كردم قرار نيست كمبود پدرم و حس كنم. اما وقتي سر و كله اون مرد مرموز پيدا شد، تازه
من اغوام، دختري كه پدر نداره❗️ هميشه حس مي كردم قرار نيست كمبود پدرم و حس كنم. اما وقتي سر و كله اون مرد مرموز پيدا شد، تازه فهميدم چه قدر كمبود يه حامي بزرگ و دارم🔥 اون از ذوق من توي نقاشي حمايت كرد و اتاقم و تبديل به گلخونه كرد خيلي زود قلبم و بهش باختم. غافل از اينكه اون قراره بشه بزرگترين باخت زندگي من.⛔️ اونم با بچه توي شكمم كه مثل خودم پدر نداشت…❌ https://t.me/+ieaMO15qGAphNjY8

🙊😂تو یه خونه به لباسای هم رحم نمیکنن و کل کل میکنن💄🤤
- این مال توعــه؟ با دیدن ست مشکی تو دستش جیغ زدم. - چرا هر سری سر از کمد من در میاری؟ بیخیال به دیوار تکیه زد و با ست بازی کرد. - نمیدونم انگار اونجا چیزای خوشگلتری پیدا میشه، میخوای کمدامونو عوض کنیم؟ به سمتش حمله ور شدم و ست و از دستش قاپیدم. - رودل نکنی یه وقت؟با بیکینی میخوای بری سرکار حاج آقا؟ بین خودش و دیوار چفتم کرد. - نچ با بیکینی میخوام تو رو خوشگلت کنم بلکه دست از تیشرتای وا مونده‌ی من برداری، تو خونه شبیه مامانِ بابا کرم میچرخی پدر سوخـته🔥😈 https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8

Repost from N/a
وسط جنگل میوفته دست پسر جذابی که نمیشناستش🫦 گوشه‌ی کلبه‌ دختر رو گیر میندازه و🔥
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk - چرا انقدر ماتت برده دخترجون؟ تا حالا پسر لخت ندیدی⁉️ حتی به یاد نداشتم پسر لخت دیدم یا نه، ناخواسته سری به چپ و راست تکون دادم. حوله‌رو دور تنش سفت کرد و به سمتم اومد و درست کنار سرم خم شد. - چیـکار میکنی برو عقب. نیشخند پر تمسخری زد و شونه رو‌ روهوا چرخوند. - به تو کاری نداشتم…اینو میخواستم. دستم و رو قلبم گذاشتم و چشم از تن برهنه‌اش گرفتم. - چجوری منو اینجا آوردی؟کی هستی؟ - چیزی یادت نیست دختر خوب؟ یقه‌ لباسم و‌ کشید و بدنمو نزدیک خودش کرد. -بزار به روش خودم برات یادآوری کنم😈 https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk ۲۱:۳۰پاک

#پيشنهادى #ممنوعه #صحنه_دار رمان با اين سبك ميخواى ؟ پس اين چنل رو از دست نده🔥👇🏽 https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8 https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8 يزدان جاويد بيمار روانى كه روانپزشك خودش رو ميدزده و هرشب باهاش...🔞👅 #ممنوعــــــهههههه #صــحـنـ🔞ـه #اروتیک

Repost from N/a
تو کـلبه با ی پـسر جـذاب گیر افتاده😈❌🍷
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk صدای قیژ قیژ در باعث شد تو خودم جمع شم. - بهوش اومدی جوجه‌ کوچولو؟ ترسیده به فرد ناشناس خیره شدم، تقریبا #برهنه رو به روم ایستاد. - ل…لباسام و کی عوض کرده؟ دستی رو موهام کشید و با لحن #خشنی که سعی بر پنهون کردنش داشت پچ زد: - اونقدر خون و گِلی بودی که مجبور شدم حمومت هم کنم. هینی کشیدم و سعی کردم از جام پاشم، با سرگیجه‌ی وحشتناکی گرانش زمین بهم غلبه کرد که دستش دور #کمرم حلقه شد. - بیهوشت و بیشتر دوس داشتم. الان سرتقی! - باهام چیکار کردی هان؟ فشار دستش دور #کمرم بیشتر شد و خندید. - اگه میخواستمم اونقدر کثیف بودی که به دل نچسبی کوچولو!
https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk https://t.me/+Slhqoch97BY1MTVk
۱۶:۳۰پاک

مرد خشن و سادیسمی که نورا روانپزشكش رو دزديده و هرشب رو مجبورش ميكنه ...🚫🔥
#عاشـــقانه #انتقــــــامی #اروتــيـكــ🔥 + گفته بودم اين لباس رو نپوش ، گفتم يا نگفتم؟ درحالى كه معذب لبه هاى لباسم رو پايين ميكشيدم گفت+ دوست داشتم بپوشمش . چشماشو ريز كرد و با يك فشار تنم رو بيشتر بين خودش و ديوار حبس كرد + همين الان لخت شو 🔥🫢.. + چى؟ متعجب زمزمه كردم كه لب هاشو روى لب هام كوبيد و حين وحشيانه بوسيدنش دستش رو به يقه پيراهن تنگم رسوند . سعى داشتم مانعش بشم اما صداى جــر خوردن لباسم كه به گوشم رسيد فهميدم دير شده . فاصله اى گرفت و درحالى كه اين بار انگشت هاش به سمت ديگه اى ميرفتن زمزمه كرد + بايد بخواطر حرف گوش نكردنت تنبيه بشى نورا 🚫🔥 https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8 https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8

قطره اشک سمج روی گونم و پس زد و وزنشو رو #تنم انداخت. - هیششش دورت بگرده یزدان، اشک نریز! ناخنم و رو بازوش کشیدم. - پاشو از روم…برو کنار🥵 لبای داغش رو نبض گردنم کشیده شد. - تازه زیرم گــیرت آوردم توت فرنگی🍓🔥 مشتی رو قفسه سینش زدم و هـق زدم. - بهم نگو‌ توت فرنگی سرشو پایین برد و نفس عمیقی کشید. - دلم واسه این تـن، این بـو، این نـفس تنگ شده بود ماهِ یزدان! چرا میلرزی هوم؟ با پخش شدن نفس داغش رو تـن لختم نفسم حبس شد. - چون تو با اون عوضی… قبل اینکه جملم کامل شه #لبای داغش …♨️📛 https://t.me/+8StqBUT-FnYyZDY8 یزدان بيمار روانى كه عاشق روانپزشكش شده اما دیر عشقشو تو تله‌اش گیر انداخت و حالا…❌😱🩸

تو گه خوردی رفتی بچه ی منو سقط کنی❗️ از فریادش شونه هام بالا میپره هق هق میزنم و خودم رو روی تخت عقب میکشم _بچه ی توعه نامرد رو نمی‌خوام دندوناشو روی هم می‌سابه و با چشمای قرمز شدش روم خیمه میزنه _مگه دست توعه؟❌ جیغ میزنم _آره دست منه من بچه مردی رو که با نقشه به نزدیک شده نمی‌خوام. بزرگترین اشتباهم دل دادن به توعه عوضی بود . سرشو خم می‌کنه و تو یه نفسی صورتم با نیشخند لب می‌زنه _وقتی یه توله دیگه کنار اون یکی تو شکمت کاشتم می‌فهمی بلبل زبونی و زبون درازی تو روی خان بزرگترین اشتباه عمرت بوده🔥 https://t.me/+ieaMO15qGAphNjY8 https://t.me/+ieaMO15qGAphNjY8 دختر بچه بزرگترین وارث دشمنشونو حامله است اما فهمیده با نقشه بهش نزدیک شده عاشقش کرده و می‌خواد بچه‌ها رو سقط کنه ولی......❤️‍🔥❌