بغض یک مرد
Закрытый канал
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Больше6 254
Подписчики
-1024 часа
-617 дней
-27030 день
Загрузка данных...
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+55
в 37 каналах
июнь '26
+565
в 149 каналах
Get PRO
май '26
+366
в 22 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+307
в 50 каналах
Get PRO
январь '26
+182
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+910
в 130 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+1 656
в 103 каналах
Get PRO
октябрь '25
+246
в 15 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+27
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+60
в 4 каналах
Get PRO
июль '25
+65
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+107
в 5 каналах
Get PRO
май '25
+102
в 10 каналах
Get PRO
апрель '25
+80
в 7 каналах
Get PRO
март '25
+154
в 9 каналах
Get PRO
февраль '25
+81
в 8 каналах
Get PRO
январь '25
+207
в 9 каналах
Get PRO
декабрь '24
+170
в 23 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+476
в 19 каналах
Get PRO
октябрь '24
+535
в 18 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+188
в 14 каналах
Get PRO
август '24
+1 802
в 104 каналах
Get PRO
июль '24
+2 737
в 117 каналах
Get PRO
июнь '24
+1 593
в 94 каналах
Get PRO
май '24
+2 546
в 246 каналах
Get PRO
апрель '24
+1 031
в 89 каналах
Get PRO
март '24
+1 876
в 321 каналах
Get PRO
февраль '24
+2 010
в 247 каналах
Get PRO
январь '24
+1 445
в 194 каналах
Get PRO
декабрь '23
+3 484
в 454 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+3 900
в 408 каналах
Get PRO
октябрь '23
+3 945
в 356 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+6 241
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 18 июля | +28 | |||
| 17 июля | 0 | |||
| 16 июля | +3 | |||
| 15 июля | +5 | |||
| 14 июля | 0 | |||
| 13 июля | +1 | |||
| 12 июля | +3 | |||
| 11 июля | +1 | |||
| 10 июля | 0 | |||
| 09 июля | +10 | |||
| 08 июля | 0 | |||
| 07 июля | 0 | |||
| 06 июля | +1 | |||
| 05 июля | 0 | |||
| 04 июля | 0 | |||
| 03 июля | +1 | |||
| 02 июля | +1 | |||
| 01 июля | +1 |
Посты канала
Repost from N/a
ـ خیانت جزاش مرگه همتا!❌
گریهاش اوج گرفت.
ـ نـههه، داری اشتباه میکنی یاسـان؛
من هیچوقـت...
سیلی محکمی به گوشش زدم.
ـ خفه شو همتا، ببر صداتو نازدارم! همه از خیانت توعه لعنتی حرف میزنن، ولی قرار نیست از این قضیه قصر در بری...
دستمو کشید و به سمت اتاق بردم و...💢♨️
https://t.me/+EW2jY_X2IxQyM2Q0
بخاطر یه شایعه بیاساس زنشو شبانه روز گشنه تو اتاق حبس میکنه تا اینکه یه روز...🥹🥲❌
| 2 | از تنهایی با معین استرس میگرفتم
قلبم زیاد از حد میتپید.با لبخند دستانم را در هم گره کردم.معین کنارم نشست ودستش را دور شانه امحلقه کرد
_ چرا خجالت میکشی؟
_ نه
_ چی نه؟!
با خنده پرسیده بود و در جوابش لبخند زده بودم.گره ی دستش را تنگ تر کرد ومن را به خودش فشرد.
_ مامان و بابام رفتن بیرونکه ما راحت باشیم و یه کم باهم خلوت کنیم
با خجالت سرم را بالا آوردم نگاهش کردم
همان لحظه مثل یک شکارچی قهار، لبم را شکار کرد
وقتی سرش را عقب کشید، صورتم از شرم سرخ بود.خندید و دستانش به طرفم آمده و از روی زمین بلندم کرد
با خنده جیغ آرامی زدم و دستانم را دورگردنش حلقه کردم
_ منو بذار زمین میوفتم
_نترس، زورم زیاده
_ بلدی منو همین طوری که بغل گرفتی بچرخونی؟
_ آره
سرش را جلو آورد و این بار گونه ام را بوسید
_ از لپت خیلی خوشم میاد
از تعریفش خوشحال شدم و حسی عجیب در رگم به جریان افتاد اما همان لحظه ...
https://t.me/+R4JSSCjuNwAyNzI0 | 27 |
| 3 | _ تو حسرت منی...
قدمی جلو آمد، انگار متنفر بود از فاصله بینمان.
_ تو آبی ترین رویای چندساله منی...
با انگشتش خیلی با احتیاط موهایم را از روی چشمم کنار زد.
_ تو تنها خواسته منی.
_ منو هیچوقت کسی نخواست، من هیچوقت دختر کوچولوی کسی نبودم...
_ دختر کوچولوی من باش!
https://t.me/+YurFlc-pPLA2MzU0
دختره فکرمیکرد پسرمون اصلا بهش اهمیتی نمیده پس ازش دور شد. ولی اون همینقدر انقدر قشنگ به عشقش اعتراف کرد🥹🩵
یه رمان پر از صحنه های عاشقانه و بامزه
https://t.me/+YurFlc-pPLA2MzU0
طرفدارای عاشقانه غلیظ #عطر_لیمو رو از دست ندین🍋 | 18 |
| 4 | ـ خیانت جزاش مرگه همتا!❌
گریهاش اوج گرفت.
ـ نـههه، داری اشتباه میکنی یاسـان؛
من هیچوقـت...
سیلی محکمی به گوشش زدم.
ـ خفه شو همتا، ببر صداتو نازدارم! همه از خیانت توعه لعنتی حرف میزنن، ولی قرار نیست از این قضیه قصر در بری...
دستمو کشید و به سمت اتاق بردم و...💢♨️
https://t.me/+EW2jY_X2IxQyM2Q0
بخاطر یه شایعه بیاساس زنشو شبانه روز گشنه تو اتاق حبس میکنه تا اینکه یه روز...🥹🥲❌ | 10 |
| 5 | نیل دختری که داخل یک جنگل گم میشه و با لمس یک سنگ جادویی و خاص وارد یک دنیای جادویی و افسانه ای میشه اما اسیر دست های مردی خشن و قدرتمند میشه و ...😨❤️🔥
#پارت_اینده🔥
سرفه کردم، خون تف کردم و دستم رو روی لب پاره شدم کشیدم. اشک از چشمام راه افتاد.
قبل از اینکه درد رو بفهمم یا فرصت دفاع از خودم داشته باشم. ضربهی پای سنگینی به شکمم خورد. نفسم برید. هوا توی سینهم گیر کرد.
به خودم پیچیدم، تقلا کردم فقط برای یک دم.مثل مرغ سرکنده شده بودم.
بالای سرم ایستاد. اینقدر عصبانی بود که می تونست با دستاش تیکه تیکه م کنه..
دندونهاش رو به هم سائید و گفت:
«از دستور من سرپیچی میکنی؟! همینجا چالت می کنم.»
رمانی فانتزی عاشقانه که خواب و خوراک رو ازت میگیره 😍🔥
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
6صبح پاک | 17 |
| 6 | 🔴 ترامپ این همه هزینه کرد رفت پل رو با موشک میلیون دلاری زد، مردم هم یه جاده خاکی ساختن از کنار پل رد میشن.😂😂
• @firiicut •ı | 1 |
| 7 | موهاش و دور دستم پيچيدم و به سمت خودم كشيدم.
- بابات عين گوشت قربوني پرتت كرده جلوي من يارا، حاليت هست؟!❌
اشكاش شدت گرفت و ناله اي از سر درد كرد و چشماش و روي هم فشرد.
- دهنت و باز كني عاقبتش پاي خودته! يه طوري ميندازمت جلوي شيخاي كاباره كه بفهمي جنس دست دوم اسد و كسي نمي خواد🔞
به هق هق افتاد و با ترس گفت:
- ببخشيد… ببخشيد هر كاري بگي انجام ميدم❗️
سرش و رها كردم و با ضربه محكمي به.. | 3 |
| 8 | #پارت_300🔞😭(پارت واقعی رمان)
_ای کاش همون ایدز تورو میکشت شیدا... ای کاش خدا از زمین برت میداشت...
گردنشو چنگ زدم. داشت زیر دستم تلف میشد و ککم نمیگزید.
_آیییی دارم میمیرم... نکن شاهد به خدا من به تارا هیچی نگفتم!
اشکم رو صورتش چکید.
_زن من... دیشب شب عروسیمون خودکشی کرد. چند دقیقه قبلش پیش تو بود!
سرشو محکم به دیوار کوبوندم. خونی بود که سرازیر میشد.
_باید بمیری... باید بمیری شیدا. بری اون دنیا ازش عذرخواهی کنی.
چشماش سفید شدن. آروم از لای لبای کبودش لب زد:
_من فقط بهش گفتم خیلی خوشگله پسر عمو!
چشماش بسته شدن و من تنم یخ زد...❌❌
https://t.me/+agC26XNeW3o1ZTM0
https://t.me/+agC26XNeW3o1ZTM0
من شاهدم ، ملقب به جذاب ترین پسر تو فامیل. فقط یه مشکلی هست...! سنم داره میره بالا و خانواده میخوان واسم استین بالا بزنن!
دست دختری که تو کشور غریب باهاش رابطه داشتمو گرفتم و آوردم ایران و نشوندمش پای سفره عقد. طولی نکشید که زنم خودکشی کرد و به اصرار خانوادهم دخترعمویی که ویروس hiv داشت و از خانوادهش رونده شده بود مجبور شد صیغه من بشه! تا اینکه فهمیدم ویروسش کنترل شدهس و میتونم نیازامو باهاش برطرف کنم یه شب...🔞🔥 | 34 |
| 9 | ❌💔 من دلارامم، دختری که با خیانت نامزدش زندگیش زیر و رو شد و همه ی رازهای خانوادگیش برملا!!!💔❌
.
دوستای پلنگش دورش حلقه زده بودن و
تولدش رو تبریک میگفتن!
هنوز صحنه ی لب گرفتن این دختر با احسان جلوی چشمم بود!
سمت احسان رفتم و گفتم:
–یه لحظه میای؟!
–جونم عزیزم، چیزی شده؟!
–بریم کادومونو بدیم!
–الان که زوده!
دستشو کشوندم و سمتی که اون دختر با دوستاش ایستاده بودن بردم! روبروش ایستادم و گفتم:
–تولدت مبارک، من و احسان میخوایم یه کادوی خاص بهت بدیم!
–با اخم نگاهی به احسان انداخت!
گردنبند قلب احسان رو از دور گردنم باز کردم، جلو رفتم و دور گردنش بستم!
–این قلب احسانه! درسته خیلی هرز میپره! اما مراقبش باش!😏
.
💔💔💔💔
.
𝑗𝑜𝑖𝑛 ꧇ https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
𝑗𝑜𝑖𝑛 ꧇ https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
۱۶:۳۰پاک | 28 |
| 10 | #پارت_300🔞😭(پارت واقعی رمان)
_ای کاش همون ایدز تورو میکشت شیدا... ای کاش خدا از زمین برت میداشت...
گردنشو چنگ زدم. داشت زیر دستم تلف میشد و ککم نمیگزید.
_آیییی دارم میمیرم... نکن شاهد به خدا من به تارا هیچی نگفتم!
اشکم رو صورتش چکید.
_زن من... دیشب شب عروسیمون خودکشی کرد. چند دقیقه قبلش پیش تو بود!
سرشو محکم به دیوار کوبوندم. خونی بود که سرازیر میشد.
_باید بمیری... باید بمیری شیدا. بری اون دنیا ازش عذرخواهی کنی.
چشماش سفید شدن. آروم از لای لبای کبودش لب زد:
_من فقط بهش گفتم خیلی خوشگله پسر عمو!
چشماش بسته شدن و من تنم یخ زد...❌❌
https://t.me/+agC26XNeW3o1ZTM0
https://t.me/+agC26XNeW3o1ZTM0
من شاهدم ، ملقب به جذاب ترین پسر تو فامیل. فقط یه مشکلی هست...! سنم داره میره بالا و خانواده میخوان واسم استین بالا بزنن!
دست دختری که تو کشور غریب باهاش رابطه داشتمو گرفتم و آوردم ایران و نشوندمش پای سفره عقد. طولی نکشید که زنم خودکشی کرد و به اصرار خانوادهم دخترعمویی که ویروس hiv داشت و از خانوادهش رونده شده بود مجبور شد صیغه من بشه! تا اینکه فهمیدم ویروسش کنترل شدهس و میتونم نیازامو باهاش برطرف کنم یه شب...🔞🔥 | 21 |
| 11 | نگاه مرد مثل تیغهی چاقو روی پوست عریان و سفید زن کشیده شد، با لذتی دردآور.
- این نامزد قلابیت که باز اینجاس... بهش نگفتی ما همو میخوایم؟
چشمان زن تنگ شد.
- چرا باید بگم؟
- چون باید همین باشه. چون من میگم!
زن از لذتِ خطرناکی که ته حرفش میلرزید، میترسید.
- بهت گفتم من هر دختری نیستم هر کی از راه رسید، عاشقم شد بپرم تو بغلش.نگاه مرد، خمار و مست از زیبایی اصیل زن، مخلوط با بوی مشروب و سیگار بود.
- من هر کیم؟ آره؟ بهش بگو گم شه ماهنی.
همزمان او را سمت خودش کشید. با تشنگی زیادی خیرهاش شد.و زن در آغوش او داشت سست میشد.
- تو زندگی من دخالت نکن.
دست مرد روی لبها و پوست گردن زن در گردش بود. خم شد و با نفسی که بوی نیکوتین و بوسههای ناتمام میداد، زمزمه کرد:😇🫣
https://t.me/+XANBrsFz53syNTNk
- بابات خبر داره اون بیهمهچیز قاتل داداشته؟
- دروغه.
- از همهچی خبر دارم. و فقط منم که میتونم به دادت برسم.
مرد او را بوسید و زن خودش را به مستیِ لذتی سپرد که شاید بار آخرش بود...😍😍 | 34 |
| 12 | - بیا قفل این درِ لعنتی رو باز کن صوفی.
نشسته بود روی صندلی و به تقلای دخترک نگاه می کرد. یغما لگدی به در کوبید و بی پروا گفت:
- مثل عقاب به من خیره نشو، بیشتر ازت متنفر میشم پسر دایی.
صوفی پوزخندی زد و یغما دوباره گفت:
- بیا این در بی صاحاب رو باز کن، عصبی ام نکن.
صوفی بلند شد. با طمانینه قدم برداشت. به او که رسید، سرش را پایین برد تا صورتش. یغما یک اینچ هم تکان نخورد. محکم ایستاد. صوفی بی تاب بود اما کلامش وحشی:
- منو ببوس، تا این در که سهله، کل درای بسته جهانو به روت باز کنم، دختر تهرونی... 😍❤️🔥
یغما صبر نکرد، سیلی را محکم توی صورت صوفی کوبید. صوفی با پوزخندی، پر لذت سر جلو برد و حریص غرید:
- جووون، ناز شستت... ❤️🔥
https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk
https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk
مافیای بلوچ عاشق شده و میخواد عشقشو به زور بنشونه پای سفره عقد و... ☠🔥🙊✨ | 32 |
| 13 | #پارت۱۵۷
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
حرصی که از ارجمند گرفتم به حدی بود که اگه جلوم حضور داشت، تیکهتیکهش میکردم، من به حدی پول دارم که بتونم هزینهها رو پس بدم.
این چه کاریه اینها میکنن آخه؟ ناچار باشهای گفتم و نگاهم رو از صورت پر جذبش گرفتم،
نگاه خیرهش معذبم میکرد... نگاه خیره چندتا از پرستارها هم روی اون بود.
برگشتم و نگاهش کردم که همون لحظه با صدای پیامک گوشیش سرش رو پایین و به صفحه موبایلش دوخت.
سر بلند کرد، نگاهش رو دستم که پرستار بینظم پنبه رو گذاشته بود و از چسب هم کامل بیرون زده، پُر کرد.
دستش سمت دستم رفت و آروم چسب رو باز کرد و پنبه رو سرجاش تنظیم کرد و چسب رو زد.
نفسم رو توی سینه حبس کرده بودم، دستش به شدت گرم بود، جوری که انگار تب داشت... دست سردم رو توی دستش گرفت و کمی فشرد.
مات کارهاش بودم و حتی جرات تکلم هم نداشتم، داره چیکار میکنه؟
ضربان قلبم رو دور هزار میزد، نگاهش از دستم بالا اومد و به صورت مات شدهمنگاه انداخت.
دستش رو با مکث از دستم بیرون کشید و نگاهم روی دستهامون نشست، تا لحظهی جدایی کامل انگشتها نگاهم رو جدا نکردم.
خیرگی نگاهش رو روی صورتم حس میکردم، هیچ نمیدونم چرا رفتاری که با کیان توی این باره داشتم رو با اون ندارم.
لبش رو تر کرد.
- من دیگه باید برم... خوب مراقبت کن، زود خوب بشی.
توی همون حالت به زور سری تکون دادم، انگار به زور داشتن از اونجا جداش میکردن.
تا زمانی که از در خارج شد باز برگشت و نگاهی انداخت و دیگه واقعنی رفت.
نفس حبس شدهم رو با شدت بیرون فرستادم... وای خدا! یعنی چی این رفتارها؟ اون و من؟ هههه، مسخرهس.
نه بابا غیر ممکنه، چرا چیزی بهش نگفتم؟ چرا دعواش نکردم که دستم رو گرفت؟ مگه غیر اینه اگه یکی دیگه بود پارهش میکردم؟!
***
مانی که با برگه ترخیص برگشت، لباس گرمی که برام آورده بود رو روی همون لباسهای قبلی با کمک مامان تن کردم.
کمک کرد و با هم به سمت بیرون رفتیم، توی حیاط یه گوشه با مامان وایسادم تا سریع بره داروها رو بگیره و برگرده.
مرد حدودا سی سالهای که قصد گذر از اون طرف رو داشت تا به داخل بره، چون ورودی کمی شلوغ بود، نزدیک بود بازوش به دستم بخوره که سریع عقب کشیدم.
دست سالمم رو کج کردم و مرد دیگهای هم گذر کرد،
این چندمین بار بود که این رفتار ازم سر میداد، قبلا اینطوری نبودم.
ـ خیانت جزاش مرگه همتا!❌
گریهاش اوج گرفت.
ـ نـههه، داری اشتباه میکنی یاسـان؛
من هیچوقـت...
سیلی محکمی به گوشش زدم.
ـ خفه شو همتا، ببر صداتو نازدارم! همه از خیانت توعه لعنتی حرف میزنن، ولی قرار نیست از این قضیه قصر در بری...
دستمو کشید و به سمت اتاق بردم و...💢♨️
https://t.me/+EW2jY_X2IxQyM2Q0
بخاطر یه شایعه بیاساس زنشو شبانه روز گشنه تو اتاق حبس میکنه تا اینکه یه روز...🥹🥲❌ | 65 |
| 14 | دیما، مافیای خشن و وحشی که خیلی سیاستمداره و اونقدر قدرتمنده که همه ازش میترسن ولی حالا یه دختر سر راهش قرار گرفته که نسخهی کوچیکشدهی خودشه!
اونیکس،دختری که خیلی تخسه و جز نفرت، حسی به دیما نداره
اما دیما این رو نمیپذیره و کاری با اونیکس میکنه تا برای با اون بودن، التماس کنه و...😱🔥😈
https://t.me/+IydsandmBTwxM2I0 | 35 |
| 15 | دیما ایوانو، قدرتمند ترین و مخوف ترین پاخان روسیه که تموم کشور روسیه رو روی انگشتاش می چرخونه.
مردم روسیه از ترس اینکه مورد خشمش قرار نگیرند در خفقان کامل به سر می برند و صد البته که روی اسمش قسم می خورن و ستایشش می کنن!
این مرد خدای مردم روسیه ست و همزمان فرشته مرگ و زندگی آنهاست!
تا اینکه با دختری مواجه میشه که برعکس همه مقابلش می ایسته و باهاش به مبارزه میپردازه و همین کارش کافیه که نظر سرد ترین مرد روسیه رو به خودش جلب کنه!
مردی که حالا دیوانه وار به دنبال شکار این دختره تا اونو توی قفس طلایی خودش اسیر کنه!
https://t.me/+IydsandmBTwxM2I0 | 1 |
| 16 | ــ افسانه هیچ ربطی به کشته شدن اون دو تا جوون نداره، حاتم خان. گناه پسر خودتو پای بچۀ من ننویس!
حاتم خروشید:
ــ آره، شاهین حماقت کرد. صبر نکرد. اگه کارا رو به من میسپرد، من نمیذاشتم اسماعیل دوماد این خونواده بشه. ولی متأسفانه بهم اعتماد نکرد و دست به کاری زد که باعث سرافکندگی من و برادرش شد. با این حال بازم میشد این گند رو یه جوری جمع کرد، اگه تو و دخترت خودتونو قاطی این ماجرا نمیکردین و اون بچه رو لو نمیدادید، افسانه اول و آخر عروس خونۀ من بود.
نگاهی به شاهد کرد و ناراضی از سکوت پسرش، محقانه ادامه داد:
ــ پس فرقی نمیکنه، حالا با ازدواج با شاهد میتونه کاری کنه یهکم از بار مصیبتی که نصیبمون شده کم بشه.
پریچهر هنوز هم سرپا ایستاده بود و با حرفهای آخر حاتم شبیه به اسپند روی آتیش گر گرفت.
-دورۀ گرو و گروکشی گذشته، حاتم خان. رسم و رسوم تازه دارین ابداع میکنین؟! بچۀ من بشه قربونی قلب سیاه شما، که داغ دلتون خنک بشه؟! شما انسان نیستین؟ انصاف ندارین؟ هیچ اصلاً میفهمین چی دارین به هم میبافین؟!
https://t.me/+ii-7emIcATFlZWU0
♨️در پی خواستگاری افسانه قتلی رخ میدهد. قاتل قصاص میشود، اما تقاصش را باید افسانه، با ازدواج اجباری با برادر قاتل، بدهد! | 13 |
| 17 | واقعا رابطهاش با سمیر مثل یک رفیق بود یا محبوب؟ حتی برای یک ثانيه نتوانست آن جملهی مخدر را تحمل کند:
-تو کی هستی بابا؟ ترنسی یا همجنسگرا؟
نورا با صدایی بلندتر از سمیر گفت:
-حرف دهنتو بفهم سمیر.
-الان گفتی به همجنس خودت نظر داری.
-همین کشش باعث شد بیشتر به جون خودم بیفتم.
سمیر هر لحظه شعلهورتر میشد. نورا دور سالن و میزها میچرخید دست سمیر بهش نرسد. خشمش را غیرقابل کنترل میدید:
-تو موقعیتی که بهت احتیاج دارم حرفامو گوش بدی اومدی تو شیکم من؟
-هر وقت از خریتت پایین اومدی و خواستی مثل یه دختر اصیل رفتار کنی، بساطتو جمع کن برگرد خونه. تا مدتیام دور من نیا. نمیخوام ببینمت.
جملهی آخر سمیر تکلیفش را معلوم کرد. باورش نکرده بود:
-چرا فرار میکنی؟ بمون پیشم و از شبت استفاده کن! مگه نامزد نیستیم؟
پاهای سمیر روی زمین چسبید. نورا ادامه داد:
-بمون و با نامزدت عشقبازی کن. اگه ازش یه رابطهی سالم و عاشقانه دیدی، به هر چی شنیدی حتی مدارکی که دستت دادم، تف کن. اونوقت من میشم برهی زیر دستت...
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
#هنجارشکن | 12 |
| 18 | 🎁🎉🛎لیستی از رمانهای حق عضویتی رو به درخواست مکرر شماعزیزان گرد هم آوردیم ، لینک تمامی این رمانها بعد 12 ساعت منقضی میشه جا نمونین خوشگلا 🎀
رمان درخواستی اول 🥹😍🔥👇
رئیس بزرگترین باند مافیای داروسازی ایران از شیطونیای دختر عموی نخبه و شرش به سر اومده و برای اینکه زبونش و کوتاه کنه تصمیم میگیره ...
ble.ir/join/7akzDhnJ4u
https://t.me/+OCv9CUWL1NcwNzg8
رمان درخواستی دوم 🥹😍🔥👇
وصیت آنها را در یک سقف زندانی کرد؛ حالا جنگ از همان شب اول، در تاریکی اتاق شروع میشود🔥
https://t.me/+-OezA9DpDJRiOGQ8
رمان درخواستی سوم 🥹😍🔥👇
او عشقم بود که با دست درازی برادر لاشیاش، من شدم زنبرادرش و او شد برادرشوهم، ولی...
https://t.me/+Gru701eiOKtiNzBk
رمان درخواستی چهارم 🥹😍🔥👇
عماد یه مهندس خودساخته اس که ازدواجش به طلاق منجر شده.اما با ورود مهتاب به محل کارش ...
https://t.me/+-XnMfEym1ns5ZWZk
رمان درخواستی پنجم 🥹😍🔥👇
همه چیز از اونجایی شروع میشه که میفهمن آیین حامله اس ، این درحالیه که اون مجرده و ...
https://t.me/+AO0Ft4CqbtQxYmVk
رمان درخواستی ششم 🥹😍🔥👇
زهری که عشقهای آلوده به دامن چند نسل بعدشان زدند. چه کسی تاوان داد؟
https://telegram.me/+XANBrsFz53syNTNk
رمان درخواستی هفتم 🥹😍🔥👇
وقتی پهلوون محل مجبور میشه به دختر بارون زده آواره تو کوچه پناه بده
https://telegram.me/+--PjQVqQmpQ5ZGQ0
رمان درخواستی هشتم 🥹😍🔥👇
سالها انتظار برای گوشه چشمی از معشوق منجر به گذشتن از عشقی میشه که فکر میکنه یه طرفه س اما..
https://t.me/+WCvtEOhqLIYZPqoi
رمان درخواستی نهم 🥹😍🔥👇
خانزاده ای که عاشق دختر رعیتشون میشه اما با تعرض برادرش به دختره ...😭😱
https://t.me/+KzKwCnbot8ozYjU0
رمان درخواستی دهم 🥹😍🔥👇
بهش تعرض شد. سرنگ آلوده به مذهبی ترین دختر شهر خورد. اون عاشق لعنتیش قبولش میکرد؟
https://t.me/+agC26XNeW3o1ZTM0
رمان درخواستی یازدهم 🥹😍🔥👇
وقتی یه آقازاده ی دورگه ی جذاب ، عاشق دختر وزیر مملکت که رقیب پر و پا قرص همدیگه ان میشه و ...
https://t.me/+Z8xgBNCLHSo1OWM0
رمان درخواستی دوازدهم 🥹😍🔥👇
رئیس شرکتی که توش کار میکنه آبروش رو میخوره و عقدش میکنه اما با برگشت داماد
https://t.me/+Auubhync2mQwMjM0
رمان درخواستی سیزدهم 🥹😍🔥👇
دلم برای البرز میسوزه با این همه خاطر خواه گرفتار من خنگ و زبون دراز شده
https://t.me/+V-89cww6YgwxZTRk
رمان درخواستی چهاردهم 🥹😍🔥👇
اون پسر یه دردسر متحرک بود و قسم خورد کاری کنه که عطر لیموی تنم روی تنش بشینه
https://telegram.me/+YurFlc-pPLA2MzU0
رمان درخواستی پانزدهم 🥹😍🔥👇
همهی کثافتکاریهای دنیا سر دو تا چیزه. پول، و زن...
https://t.me/zahramoradi1405 | 38 |
| 19 | . | 1 |
| 20 | _تو تخم چشمام نگاه میکنی و دوست پسرتو می بوسی بی پدر !
رو تخت پرتم کرد و گلومو چنگ زد:
_عوضی ولم کن...هرشب صدای آه و نالهی زنتو درمیاری و غیرتی بازی هات برا منه!
_پس بگو دردت اینه بیای زیرم جلو عقبت و بگام
_اگه قرار با کسی بخوابم اون مسلمه !
جری شده سیلی محکمی روی سینههام زد
_شل کن کوچولو قراره جوری امشب جرت بدم و با درد بکنمت که تا یه ماه نتونی درست راه بری
یهو لای پام خودشو تنظیم کرد و خشک و خشن بهم کوبید و جیغم...
https://t.me/+l_KkJBGBP3MzMDVk
صیغه ی خان مغرور و خشن روستا شده حالا هر شب با غیرتی بازی هاش...💦😈🔞🔥 | 36 |
