ru
Feedback
بغض یک مرد

بغض یک مرد

Закрытый канал

به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعه‌ها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k

Больше
6 449
Подписчики
-1824 часа
-457 дней
+32830 день

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+527
в 149 каналах
май '26
+366
в 22 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+307
в 50 каналах
Get PRO
январь '26
+182
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+910
в 130 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+1 656
в 103 каналах
Get PRO
октябрь '25
+246
в 15 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+27
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+60
в 4 каналах
Get PRO
июль '25
+65
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+107
в 5 каналах
Get PRO
май '25
+102
в 10 каналах
Get PRO
апрель '25
+80
в 7 каналах
Get PRO
март '25
+154
в 9 каналах
Get PRO
февраль '25
+81
в 8 каналах
Get PRO
январь '25
+207
в 9 каналах
Get PRO
декабрь '24
+170
в 23 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+476
в 19 каналах
Get PRO
октябрь '24
+535
в 18 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+188
в 14 каналах
Get PRO
август '24
+1 802
в 104 каналах
Get PRO
июль '24
+2 737
в 117 каналах
Get PRO
июнь '24
+1 593
в 94 каналах
Get PRO
май '24
+2 546
в 246 каналах
Get PRO
апрель '24
+1 031
в 89 каналах
Get PRO
март '24
+1 876
в 321 каналах
Get PRO
февраль '24
+2 010
в 247 каналах
Get PRO
январь '24
+1 445
в 194 каналах
Get PRO
декабрь '23
+3 484
в 454 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+3 900
в 408 каналах
Get PRO
октябрь '23
+3 945
в 356 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+6 241
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
25 июня0
24 июня0
23 июня+3
22 июня+27
21 июня+41
20 июня+1
19 июня0
18 июня0
17 июня0
16 июня0
15 июня0
14 июня+29
13 июня+5
12 июня+107
11 июня+6
10 июня+9
09 июня0
08 июня+76
07 июня+161
06 июня0
05 июня+36
04 июня+5
03 июня+6
02 июня+13
01 июня+2
Посты канала
_آهای کویر خانوم... با شمام! رو برمیگردونم و اخم میکنم. _ای بابا مشکلت با اسمم چیه؟ اسمم چشمه‌ست! چشمه! حالا حرفت چیه؟ رو کابینت خم میشه و نگام می‌کنه. _والا من رو لبای شما چیزی جز کویر و خشکی ندیدم. پوست خشک رو لبمو میکنم و لب میگزم که با یه حرکت دستشو جلو میاره و میگه: _آااا کن... به حرفش گوش میکنم که یه بالم لب می‌کشه رو لبام و خیره به چشمام لب میزنه: _آخ که چه چشمه‌ای امشب ازت راه بندازم...🔥 اینو گفت و... https://t.me/+e2a5cL0aSmAxM2Fk https://t.me/+e2a5cL0aSmAxM2Fk نریمان🔥 پسر جنتلمن و خودداری که خط قرمزش ناموسه. وقتی می‌فهمه پسر عموی دوستِ خواهرش میخواد به دختره تجاوز کنه رگ غیرتش باد می‌کنه. خون جلو چشمش رو میگیره و به اون دختر پناه میده اما در عوض...🔞❌🚷

2
هامون بهداد...استاددانشگا و تاجر جذاب وهات هیکلی که دخترعموش از بچگی ناف بریده اش بود و بعد از ۱۵ سال برمیگرده و با دیدن نامزدش تموم حس های مردونه اش فعال میشن و همون شب دختره رو جر میده و...🔞💯 https://t.me/+7Hi7WJaZaBQ2NTRk شوهرش استاد دانشگاس و برای قبولی توی امتحان میانترمش، واسش میخوره و...🔞🙊💦
20
3
بزرگترین تاجر #جواهرات بخاطر #دخترعموش که از موقع تولدش اونو #صیغه ی مادام العمرش کردن و اصلا نه همو دیدن نه میشناسن همدیگرو و حالا بعد از ۱۵ سال از خارج برمیگرده و دختر عموش رو عقد می‌کنه که ...💦🔥 https://t.me/+7Hi7WJaZaBQ2NTRk رمان عاشقانه و صحنه دار جدید و متفاوت از دستش ندید ❌🔞
31
4
- با شکمی که من بالا آوردمم میتونی ازم دور شی آهوی فراریم؟! بی رحمانه خودشو داخلم میکوبید و از درد جیغ زدم: - فرار نمیکنم، دیگه فرار نمیکنم غلط کردم عماد.. غلط کردم توروخدا پهلوهامو چنگ زد و با ضربه محکمش جون از تنم رفت: - جونم، جون عماد.. هیشش آروم بگیر آهو، تا نطفه‌امو تو این شکم کوچولوت نکارم ولت نمیکنم🔥🔞 https://t.me/+yJcU0ppiHFRmYjE0 https://t.me/+yJcU0ppiHFRmYjE0
37
5
پارت جدید خوشگلا😍🫀 برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز 6037 9973 4855 4503 ملی 5859831855246632 تجارت به نام کورکور کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋 @aram870 رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀
67
6
#پارت۱۳۷ #بغض_یک_مرد #ع_ک متعجب نگاهش کردم، چرا اون باید باشه؟ اگه کیان بود می‌تونستم کنار بیام اما چاووشی اصلا. - واقعی میگی؟ پری: آره، هانی که فهمید کیه اصلا هنگ کرد باید می‌دیدیش..‌. ساحل هم چند بار بهش تیکه انداخت. با مکث انگار موضع هیجان‌انگیز دیگه‌ای باشه سریع ادامه داد: - وای رزی باید می‌دیدی... یه آقا دیگه هم همراه این چاوشیِ بود، خیلی خشک و جدی اما خدایی خیلی هم جذاب و خوشگله. اصلا بلید می‌دیدی ساحل چطور شست و پهنش کرد... منو هانی هم هی می‌گفتیم ول کن مگه گوش شنوا داشت؟ بدبخت یه نگاه برزخی کرد که من دستشویی لازم شدم، بعد اون هم رفت. دلم نمی‌خواست به اون چیزی که توی ذهنمه بها بود چون جزئ از محالات بود. کنجکاو و با شک پرسیدم: - نگفت کیه؟ پری: چرا وایسا فکر کنم... اومم نمی‌دونم دقیق فکر کنم ارجمندی یا یه همچین چیزی بود. دهنم باز موند، شد همون چه که نباید، ارجمند این‌جا چیکار می‌کرد؟ وای ساحل! با تعجب سمت پری برگشتم. - واقعنی ساحل باهاشون اون‌طور برخورد کرد؟ پری: آره بخدا طرف هیچی زیاد نگفت، منم دقیق نشنیدم ولی مثل این‌که تیکه انداخت و ساحل هم شنید. ناباور خندیدم، با تصور این‌که ساحل ارجمند مغرور رو ضایع کرد خنده‌ای روی لبم نشست... چقدر تفاهم موج می‌زنه. بعد نیم ساعت بالخره مانی، ساحل و هانی هم اومدن سر و صورتشون زخمی نبود. قبل من پری سریع‌تر پرسید: - خب چی‌شد؟ هانی بیخیال خودش رد روی مبل انداخت و ساحل نگاه دقیقی بهم انداخت... مانی نزدیک تخت شد. ساحل: دختره رو فعلا دستگیر کردن... چون زخم‌های تو بیشتر از اون دوتا بود دلیل کافی داشتی و نمی‌دونیم کی اما یه نفر که معمولا بُرِش داره پارتیت شده.
62
7
- با شکمی که من بالا آوردمم میتونی ازم دور شی آهوی فراریم؟! بی رحمانه خودشو داخلم میکوبید و از درد جیغ زدم: - فرار نمیکنم، دیگه فرار نمیکنم غلط کردم عماد.. غلط کردم توروخدا پهلوهامو چنگ زد و با ضربه محکمش جون از تنم رفت: - جونم، جون عماد.. هیشش آروم بگیر آهو، تا نطفه‌امو تو این شکم کوچولوت نکارم ولت نمیکنم🔥🚷 https://t.me/+yJcU0ppiHFRmYjE0 https://t.me/+yJcU0ppiHFRmYjE0
56
8
Нет текста...
57
9
ـ جلوم زانو بزن موخرمایی من♨️ هیچ کاری نکردم که خشن دستمو کشید که محکم زمین خوردم. ـ آخ! چونه‌ام رو میون دستش فشرد. حالت عادی نداشت، انگار مست بود!🚷 ـ قیافت به خدمتکارا نمی‌خوره! نفس داغش تو صورتم پخش شد. ـ بیشتر برای من ساخته شدی تا خدمتکار بودن!🔥 https://t.me/+gxSpIdshH1dmODFk https://t.me/+gxSpIdshH1dmODFk برای کمک به دوستش پا به عمارت خانزاده گذاشت و خبر نداشت که خانزاده چه سلیقه‌های عجیب و غریبی داره♨️❌
32
10
پارت جدید خوشگلا😍🫀 برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز 6037 9973 4855 4503 ملی 5859831855246632 تجارت به نام کورکور کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋 @aram870 رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀
83
11
#پارت۱۳۶ #بغض_یک_مرد #ع_ک با تقه‌ای که به در خورد، نگاهم رو از گوشی خاموش گرفتم و به سمت در چرخوندم. پری با نایلون حاوی کامپوت، آبمیوه و... به تخت نزدیک شد. ابرویی بالا انداختم. - چه عجب، راضی به زحمت نبودیم توروخدا! چرا زحمت کشیدین؟ پری: عه، پس بهت نمی‌دم. دیدم جدی جدی داره می‌برتشون خیز برداشتم سمتش که دردی توی ستون فقرات و شکمم پیچد، آخم که بلند شد، پری خودش ترسیده نزدیک شد. دردش همون لحظه که خیز برداشتم خیلی شدید بود جوری که نفسم رفت، چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تا کمتر بشه. پری: خوبی؟ درد داری هنوز؟ بگم پرستار بیاد؟ دست سالمم که سرم رو ازش درآورده بودن، رو بالا آوردم و با مکث طولانی و کمک پری دوباره به حالت قبل برگشتم. خداکنه زود دردها حداقل خوب بشه وگرنه پدرم درمیاد تا خوب بشم. آبمیوه‌ای باز کرد و سمتم گرفت. - کل این اطرافم رو گشتم تا یه سوپری پیدا کردم... حداقل یه دکه تو محوطه بیمارستان می‌زدن. آبمیوه رو ازش گرفتم... چند قلُپی خوردم. - مرسی اتفاقا تشنم بود، اکثر بیمارستان‌ها دارن. آبمیوه‌ای هم درآورد و واسه خودش نی زد. - هوم، ولی خودتیا سر یه دعوا بینی عمل کردی. دستی به بینی باند پیچی شده‌م زدم. - من اصلا چیزی حس نمی‌کنم، مطمئنی عمل کردم؟ راستی کی پول عمل رو داد؟ شونه‌ای بالا انداخت. - دکتر که این رو گفت، ما دقیق نبودیم همون روز که آوردنت همراه با عمل دست و کتفت بینیت رو هم عمل کردن... دکتره می‌گفت تنفسش سخت شده بود، عکسی چیزی هم نگرفتن بدونیم چطور بود حداقل... اون آقاهه هم چیز خاصی نگفت، هانی کلی رفت رو مخش با ساحل تا یه کلوم حرف زد... دو روزه اینجا پلاسیم کل لباس‌هامون بو الکل گرفته. - آها، می‌رفتین هتل. پری: نه حسش بود نه حال دنبال هتل یا مسافرخونه گشتن، تازه بعد کلی کلنجار رفتن هم به مانی خبر دادیم که به خانواده‌ت چیزی نگه که نگران نشن... ولی این آقاهه کی بود؟ آها چاووشی! من فکر کردن دکتره یا همراه یه بیمار، هانی هم گفت یه جا دیدمش اما دقیق یادش نبود، اون چاووشی هم مثل ما کنارت بود، لامصب دختر چی تور کردی؟!
80
12
نگاه پر از نفرت و کینه ام، ناخودآگاه متوجه پیرمرد عصا قورت داده ی روبرویم شد که بیشترین زخم را با یکدندگی و تباه کردن جوانی ام، به من زده بود. سکوت سرد و سنگین فضا را عمو شکست: - کی اومدی! به سعید نزدیکتر شدم و عمدا دست دور بازویش انداختم: - دو ماهه از #زندان #آزاد شدم! #دست زنعمو همراه فنجان‌های داخل سینی #لرزید: - این دو ماه رو کجا بودی سونا... چرا خبر ندادی... حرفش را بریدم: - با سعید بودم... #پسرتون... باید #تلافی تمام بدی‌هایی که در حقم شده بود را از این خانواده‌ی بدبخت می‌گرفتم: - تو #خونه‌اش... اهل عشوه نبودم ولی باید می‌سوزاندمشان. #بازوی سعید را نوازش دادم: - ببخشید اگه پسرتون این دو ماه کم پیدا بوده، قربونش برم #درگیر من بود. با صدای #افتادن چیزی توجه همه به سمت میز برگشت... #مهرو نقش زمین شده بود... این دختر دومین #قربانی ام بود... https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ عاشقانه‌ترين قصه‌ی این روزهای تلگرام رو براتون آوردم؛ عشقی ناب از دل کینه و انتقام... 《سونای》 اثر دیگری از لیلاغلطانی ❌قبل از چاپ بخونش
47
13
- من بهت فرصت دادم که تا دیر نشده شرتو کم کنی هیام، اما تو نرفتی! گور خودتو کَندی دختر! هیام دست روی سینه‌اش کشید: - نرفتم، چون دلم نذاشت! ادریس کمر دختر را محکم‌تر فشرد، هیچ مرزی بین تن‌هایشان نمی‌خواست: - خودت و دلت و این تن بکری که بین دستامه، مال منن! بهت رحم نمی‌کنم هیام! هیام دلبرانه‌تر میان آغوشش تکان خورد: - نکن! بهم رحم نکن ادریس! من می‌خوام بین همین دستا زندونی شم… https://t.me/+6OJQVvOqLzA5YzQ0 https://t.me/+6OJQVvOqLzA5YzQ0 هیام میون بار قاچاق ادریس پیدا شد، درست افتاد توی دست‌های مردی که بویی از عاطفه نبرده‌بود و دختری توجهش رو جلب نکرده‌بود، اما هیام… به هیام لعنتی کشش داشت… اون دختر رو توی بغل خودش می‌خواست!
38
14
#همخونگی_اجباری💀🔥 هلش دادم و با حرص داد زدم: من پامو از اینجا بیرون نمی‌ذارم! قلم میکنم اون پایی رو که بخواد منو از خونه خودم بندازه بیرون! قدم‌به‌قدم اومد جلوتر تا جایی که پشتم خورد به دیوار: منم قصد رفتن ندارم کوچولو… دستشو گذاشت رو دیوار کنار سرم و با چشمای خمار خیره شد به لبام: پس فردا واسم حرف درست کردن که این دختره کیه تو واحد آقای دکتر میره و میاد چی میگی؟ هوم؟! صاحب خونه دختره کلاهبردار از آب در میاد و همزمان خونه رو به جفتشون فروخته🤣 https://t.me/+0_bgRGE66iM0MDQ0
39
15
به بله پیوستند😃👏👇🏻 لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍 اگه می‌ترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانال‌های این لیست سریع جوین بده ➖〰➖〰➖〰❤️‍🔥 سمیرا حسن‌زاده🔥 رازِ ارسلان ble.ir/join/7XYG9Q4i6T .... پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی ble.ir/join/HiP64CkNDR ... کیوان عزیزی📚 سَدَم ble.ir/join/52NG8ihxEh .... م‌ق‌تـرنـج🩵عــدالـت‌وعشـꨄــق ble.ir/join/3hR2usMQqG .... الناز محمدی⌚️💵 رمان خواب باران ble.ir/join/B8eUVbRDpz .... سلنا شمس ☘🌈 فول ble.ir/join/AoPg8Scbxc .... لحظات عاشقانه🫀 مریم بیدارمغز ble.ir/join/4x5s9hUsEA .... سونای ble.ir/join/Fq3bhQmNB7 .... بغض یک مرد 🚬 عسل کورکور ble.ir/join/84LxmbMAJp .... ملاقات منقضی‌شده💄🪭مهسا پناهی ble.ir/join/9RroqxuLkt .... ستاره‌ی بامداد 🌱نسترن آبخو ble.ir/join/ZmI5MWUxMD .... سایه‌ای_در_قاب_گالری 🎬🎨عطیه میرمنافی http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk .... سارااسدی🌳نارنج و ترنج ble.ir/join/FsRjzcQg61 .... رمان چشمه و الماس 🌸 سارگل ble.ir/join/6Pzy7AdzYj .... الهه‌ محمدی 💼👩‍🎓رمان نفس‌هایم ble.ir/join/C9Ks5HodDm .... الهه محمدی 🥇🤸‍♂رمان هنجارشکن ble.ir/join/28enRFiUnS .... رنج سایه‌ها🎭 سارا محمدی http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa .... عشق_سفر_زندگی🍂❤️عطیه میرمنافی http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG .... میزهجدهم ✈️❤️‍🔥 سپیده فرهادی Ble.ir/join/4idy81vsft .... الهام فتحی 🫂🔦 عالیجناب ble.ir/join/4X4pD9Sn8V .... آنالی👵 سمیرا حسن‌زاده ble.ir/join/J8ZBWryvS5 .... قصه‌ی مهتاب🌙  بهناز رضوانی ble.ir/join/BKMqsaG1CF .... توجه❌ لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک‌ مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمان‌های ویژه‌مون👏  👆فقط کافیه بزنی رو فلش، لیستی از رمان‌های جذاب #بله برات باز میشه که می‌تونی به راحتی از خوندن تک تک‌شون لذت ببری😍
35
16
❤️‍🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️‍🔥 اولین رمان پیشنهادی    👇💕 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم.  قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk دومین رمان پیشنهادی  👇💕 زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم می‌کرد و معتقد بود من #عطر_لیمو می‌دم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش می‌کنه، تا ابد...🍋 https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0 سومین رمان پیشنهادی 👇💕 شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن  ... 😵‍💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0 یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا چهارمین رمان پیشنهادی 👇💕 #شاهرخ اخگری مقدم رئیس‌ هولدینگ‌‌ داروسازیه که‌ شیفته‌‌‌ داروساز‌‌ شیطونش‌ میشه و ...🔥 https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0
15
17
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم می‌کرد و معتقد بود من #عطر_لیمو می‌دم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش می‌کنه، تا ابد...🍋 https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0 ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵‍💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0 یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 #شاهرخ اخگری مقدم رئیس‌ هولدینگ‌‌ داروسازیه که‌ شیفته‌‌‌ داروساز‌‌ شیطونش‌ میشه و ...🔥 https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0
23
18
-زخمتون داره خونریزی میکنه اجازه بدید.. با نیشخند میون حرفم پرید: -شوهرت و جمع می‌بندی؟کسی که باهاش تو یه اتاق می‌خوابی و الان روی تختش نشستی؟یه تختت کمه به خدا..روانی این همتون قشنگ.. بغض نشست میان حنجره‌ام،خیره به زخم سرش دست پیش برده و نجوا کردم: _من..یعنی چون فکر کردم دوست نداری اونطوری حرف.. اینبار عربده کشید و شانه هایم را لرزاند: _اون موقع که آقاجونت بستت به ریشم لال بودی؟باباا نمی‌خوامتت..به چه زبونی بفهمونم بهتون من لعنتی دخترداییم و نمیخواام.. قطره اشک روی گونه‌ام سر می‌خورد.چطور به او می‌گفتم من از همان بچگی شیفته‌ی چشم های سردت بودم؟! -توو غلط کردی نمی‌خواایش پسره‌ی ابلللهه.. با صدای آقاجان به عقب بر می‌گردم و وقتی گلدان آماده پرتاب را در دستش می‌بینم فوری خودم را مقابل اَرَشک می‌اندازم.. _نکنن احمقق.. صدای اَرَشک است و در صدم ثانیه خون پیشانی ام را پر می‌کند اما..اَرَشک سالم بود..و همین کافی بود..حالا می‌توانستم بی بهانه چشمانم ببندم و گریه کنم.. https://t.me/+oRWTcktz9XEzMTI0 https://t.me/+oRWTcktz9XEzMTI0
31
19
#پارت_150 _الو... الو استاد منم شیدا... استاد تورو خدا نجاتم بدین... دو تا مرد نعره غول منو دزدیدن! دارن منو تهدید می‌کنن... استاد صدامو میشنوین؟ صدای شاهد گرفته از پشت تلفن به گوش رسید. _شیدا... آروم باش... آروم باش الان کجایی؟ هوا زده از جا بلند شد.یک لنگه جوراب پوشیده و یک لنگه نپوشیده بدون عینک از خانه بیرون رفت. _من... من تو یه اتاقی خودمو حبس کردم... درو محکم گرفتم... به خدا انگشتم سفید شده... داره کنده میشه... تو رو خدا نجاتم بدین استاد.. 😭😭. ضربه در وارد شد و آن دو مرد به دختر بی گناه توپیدند. _داری چه غلطی میکنی؟ گفته بودم به کسی زنگ بزنی این امپولو بهت میزنم... درو باز کننننن ❌❌ شیدا اشک ریخت. شاهد از پشت تلفن داد کشید: _باهام حرف بزن شیدا... قطع نکن من میام اونجا تک تکشونو به دار میزنم قربونت برم. فقط باهام حرف بزن... صدای گوش دلخراشی از جانب شاهد آمد... صدایش گم شد.. گویی تصادف بود! _شااااااااهددددد... ای کاش لحظه آخر عینکش را از هولش از یاد نمی‌برد... https://t.me/+6MLQixD381syMDA0 https://t.me/+6MLQixD381syMDA0
29
20
نویسنده‌صحبت‌میکنه💁‍♀🥰 قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوه‌ی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبه‌ی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواسته‌ام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ... https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم می‌کرد و معتقد بود من #عطر_لیمو می‌دم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش می‌کنه، تا ابد...🍋 https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0 ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵‍💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0 یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا ❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟❤️‍🔥🫟 #شاهرخ اخگری مقدم رئیس‌ هولدینگ‌‌ داروسازیه که‌ شیفته‌‌‌ داروساز‌‌ شیطونش‌ میشه و ...🔥 https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0
12