بغض یک مرد
Закрытый канал
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Больше6 241
Подписчики
-1024 часа
+117 дней
-12130 дней
Загрузка данных...
Привлечение подписчиков
сентябрь '26сент. '26
сентябрь '26
+178
в 38 каналах
август '26
+690
в 79 каналах
Get PRO
июль '26
+104
в 55 каналах
Get PRO
июнь '26
+565
в 150 каналах
Get PRO
май '26
+366
в 22 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+307
в 50 каналах
Get PRO
январь '26
+182
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+910
в 130 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+1 656
в 103 каналах
Get PRO
октябрь '25
+246
в 15 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+27
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+60
в 4 каналах
Get PRO
июль '25
+65
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+107
в 5 каналах
Get PRO
май '25
+102
в 10 каналах
Get PRO
апрель '25
+80
в 7 каналах
Get PRO
март '25
+154
в 9 каналах
Get PRO
февраль '25
+81
в 8 каналах
Get PRO
январь '25
+207
в 9 каналах
Get PRO
декабрь '24
+170
в 23 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+476
в 19 каналах
Get PRO
октябрь '24
+535
в 18 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+188
в 14 каналах
Get PRO
август '24
+1 802
в 104 каналах
Get PRO
июль '24
+2 737
в 117 каналах
Get PRO
июнь '24
+1 593
в 94 каналах
Get PRO
май '24
+2 546
в 246 каналах
Get PRO
апрель '24
+1 031
в 89 каналах
Get PRO
март '24
+1 876
в 321 каналах
Get PRO
февраль '24
+2 010
в 247 каналах
Get PRO
январь '24
+1 445
в 194 каналах
Get PRO
декабрь '23
+3 484
в 454 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+3 900
в 408 каналах
Get PRO
октябрь '23
+3 945
в 356 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+6 241
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 29 сентября | +1 | |||
| 28 сентября | 0 | |||
| 27 сентября | +2 | |||
| 26 сентября | +2 | |||
| 25 сентября | 0 | |||
| 24 сентября | +5 | |||
| 23 сентября | +13 | |||
| 22 сентября | +13 | |||
| 21 сентября | +28 | |||
| 20 сентября | 0 | |||
| 19 сентября | 0 | |||
| 18 сентября | 0 | |||
| 17 сентября | +16 | |||
| 16 сентября | +2 | |||
| 15 сентября | 0 | |||
| 14 сентября | +6 | |||
| 13 сентября | +9 | |||
| 12 сентября | +7 | |||
| 11 сентября | +23 | |||
| 10 сентября | 0 | |||
| 09 сентября | +5 | |||
| 08 сентября | +1 | |||
| 07 сентября | +1 | |||
| 06 сентября | 0 | |||
| 05 сентября | 0 | |||
| 04 сентября | 0 | |||
| 03 сентября | 0 | |||
| 02 сентября | 0 | |||
| 01 сентября | +44 |
Посты канала
- درش بیار نفس، همین الان!
چـاک لباسم رو مرتب کردم و رو به روش ایستادم.
- وقتی من برای اون پارتـی انتخاب دیگه ایی ندارم، تو هم برای تعیین لباسـم انتخابی نداری!
انگشتش رو روی تنم کشید و غافلگیرانه، درز لباسم و از وسط جـر داد.
- اگه یه بار دیگه همچین جملهایی به من بگی، جوابت رو جای دیگهای میگیری نفسم!
با این حرف به تخت اشاره کرد و تهدیدم کرد. بیتوجه به سمت در رفتم و تو سالن ایستادم.
- مهم نیست، همینجا می ایستم تا نگهبانات لـذت ببرن ژیوان آژند.
صدای فریادش تو خونه اکو شد
- کسی نگاهش به زنِ من بیوفته،چشاش کف دستشه!
https://t.me/+6-6oXSNcUy40ZGM8
| 2 | ۶ سال تلاش کردم تروماهای کودکیم و درمان کنم اخر درمان خودمو تو انتقام دیدم اما توجه کسیو جلب کردم که از همه خطرناک تر بود🔞🔥 | 17 |
| 3 | -د واسه چی انقدر چنگ میندازی جونور❌
-نمیخوامت ولم کن..
دوباره پاهام به سمت جمع شدن رفتند که با هر دو دست مانع شد
-نبند پاهاتو!
-چندبار بگم دخترم..تـرخدا نزار اولینم اینطـور..آییی
با فرو رفتن انگشت مردانه و کشیدش جیغم سر به فلک کشید
-دلم به حالت سوخته که الان زیرمی بی پدر..کل این عمارت تیز کردن رو من و تو
خودش رو تنظیم کرد
-من نمیتونم تا صبح میـک لاو کنمو به سازت برقصم، شل کن تا همین الانشم امونمو بریدی. شل کن که دارم هواتو آهوی صارم❌🔥
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
پـارت واقعی رمان ‼️ | 19 |
| 4 | -معلوم نیست چه گوهی خوردی که با لباس عروست به من میگی فراریت بدم بچه⛔️
هق میزنم
-هیچ کاری نکردم، پسر عموت یه وحشیه..من نمیخوام به زور باهاش ازدواج کنم
دستش روی فرمون ضرب میگیرد.
-میتونم ثابت کنم کاری نکردم..من دخترم بخدا💔
-پس دختری؟
سرم را تند تند تکان میدهم.
-خودم عقدت میکنم، وای به حالت اگه دروغ گفته باشی بنتِ راغب 🔥💦
قبل از اینکه اعتراضی کنم دامن لباسم رو بالا میزنه و..🔞
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
پارت واقعی رمان 💢♨️
با فکر اینکه نجات پیدا کرده به عقد یه شیخ پر جذبه در میاد غافل از اینکه..❌ | 16 |
| 5 | مـن، نفسم!
نفسِ ژیـوان، مردی خشن که تنها راه آروم شدنش، #کبودی های وحشتناک تـنِ منه، اون هم با دندون های تیز و دست زبرش…🥵‼️
https://t.me/+6-6oXSNcUy40ZGM8 | 32 |
| 6 | این لیست پر از کاراکترهای دختری که همیشه تو خاطرتون حک میشه شخصیتهاشون. هر طور کاراکتر دختر بخوای تو این لیست داریم😃
دختر مظلوم، وزه، شیطون، لجباز، خوشگل، طناز ... فقط کافیه یه نگاه به لیست بندازی شخصیت محبوبت رو پیدا کنی👇😍❤️
📚ارسلان و راز
https://t.me/+nbj5lUY3QeNiNDk8
➖➖➖
📚مسعود و نورا
https://t.me/+RfEOHyXOwU8xYjk0
➖➖➖
📚ایمـان و دریـا
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8
➖➖➖
📚مَهرو و شهریار
https://t.me/+XANBrsFz53syNTNk
➖➖➖
📚کیان و ترانه
https://t.me/+_90PRbE16yc1MWE0
➖➖➖
📚آراز و سارا
https://t.me/habse_abad2
➖➖➖
📚نسیم و پژمان
https://t.me/+WCvtEOhqLIYZPqoi
➖➖➖
📚فرشید و سونای
https://t.me/+VvPQUvUMjE-0R0rF
➖➖➖
📚لیلی و ایمان
https://t.me/+TZMfe9ejAQdpLMLX
➖➖➖
📚آسو و غریب
https://t.me/+npt6BaDmNmZiMzM0
➖➖➖
📚کیان و آلارز
https://t.me/+JBNQlMD0W7dhN2U0
➖➖➖
📚بابک و ستاره
https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk
➖➖➖
📚اروند و افسون
https://t.me/+ni804-Yj6U45ZWZk
➖➖➖
📚الماس و صدرا
https://t.me/+4TlJkZNOJXhkYWE0
➖➖➖
📚ماهر و آیه
https://t.me/+jQdRGZ8IDA8xYzRk
➖➖➖
📚دُرین فرهان
https://t.me/+e7qaKrQkBu9kMTRk
➖➖➖
📚شاهان و لیا
https://t.me/+bZ5X2epYAShmOTU8
➖➖➖
📚پردیس و آرش
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
➖➖➖
📚رباب و سهراب
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
➖➖➖
📚برکه و هومان
https://t.me/+IFvJ4Ikwu4pjMDY0
➖➖➖
📚دیدار و مهکامه
https://t.me/+JDWKy5MUk9A5YzM0
➖➖➖
📚طلا و همایون
https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb
➖➖➖
📚کیا و حنا
https://t.me/+-HNfFokN5wowMWQ0
➖➖➖
📚هاتف و باران
https://t.me/+BnySHaNmRjA3NjY8
➖➖➖
📚ماهجان و سیاوش
https://t.me/+3BF9vr5mJ0Y4Yjlk
➖➖➖
📚النا و بهرنگ
https://t.me/+QKtXJpjTNdrz_Vzc
➖➖➖
📚شهاب و دریا
https://t.me/+xfmRoBWRoRliYjc0
➖➖➖
📚سیـاوش و همـراز
https://t.me/+0IXAD3BUSqIwNjhk
➖➖➖
📚رویا و محمد
https://t.me/+dzTSNkaXGocxNTVk
➖➖➖
📚نیلا و آرمان
https://t.me/+AWkC0IMx5gcyOTVk
➖➖➖
📚چاووش و ماهور
https://t.me/+B-8-NS6rLzg4ZTQ8
➖➖➖
📚ارغوان و عماد
https://t.me/+4jkmtnLzgC81MGZk
➖➖➖
📚سوگند و حمید
https://t.me/+R4JSSCjuNwAyNzI0
➖➖➖
📚رها و فرداد
https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0
➖➖➖
📚عماد و مهتاب
https://t.me/+nbj5lUY3QeNiNDk8
➖➖➖ | 30 |
| 7 | - گل منگلـي يه بوس به ما نميدي؟!❌
با انگشت روي لبش ضربه زد و با لوندي نگاهم و ازش گرفتم.
- چه خوش اشتهــا!
- اي بابا واسه اينكه يه بوس از مهتابي خانم بخوايم بايد كلي حرف بخوريم!🔥
چشمام گرد شد و با حالتـي متعجب بهش نگاه كردم.
- مهتاب كدوم خريه؟! هان؟!❗️
نوبت صارم بود كه چشماش گرد شد و با وحشت به من نگاه كنه.
- خودت ديگه، اسمت كه نوره و يعني همون مهتابي اون دو تا توپ رو تنتم كه به مهتابي گفته زكي🔞
وقتـي نگاهم به سينه هاي خودم افتاد…
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
به سينه هاي زنش ميگه اندازه لامپ مهتابيه🤣🔞🔥 | 9 |
| 8 | پارت جدید🥹🥲 | 35 |
| 9 | مَــــن، ژیــــوان آژنـــد!
صاحــــب امپراطوری آژنــد ها ،تاجــری بـــــزرگ و قدرتــمــند.مـــــردی خـــشمــگین با هیـــبتی ترســـــناک..
رحـــم برای من یک شـــوخیه ....دخــتر برام هیـــچ مفـــهوم ومعـــنایی نداره ، جز اون چشـــم نیلــوفری که سال ها پیــش تو یه مهــمونی با یک نــگاهش من و به مرز جنـــــون کشـــــید و بعد برا همیشه غیب شد...
https://t.me/+6-6oXSNcUy40ZGM8
و حالا اون تو چنگِ منه ،،دخترک چشم آبی که بعد از سالها جست و جو پیداش کردم
و هر شب تنش و به تـــاراج میـــــبرم🔞🔥
تا عطـــــش و جــــنونم خامـــوش بشه🔞🔥
کی میتونه اون و از چنگال شیر درنده ای چون من نجات بده؟؟؟🔞🔥❤️🔥
https://t.me/+6-6oXSNcUy40ZGM8
اروتــــیک🔞خـــــشن😱 | 23 |
| 10 | بهم میگفت آهو ❗️
چون مثل یه آهوی گریزپا از عقد اجباریم فرار کردم و به اون پناه بردم.
به صارم ال فخروه، پر آوازه ترین شیخ امارات توی دنیای تجارت اعراب ❌🔥
فکر میکردم قراره کمکم کنه اما با کشیده شدن پام به تختش..
https://t.me/+UrOQqUw37R01ZDk0 | 11 |
| 11 | ـ من برم برات #لباسزیر بخرم نلا؟
دست به کمر زدم.
ـ اهوووم.. تازه باید پد #بهداشتی هم بخری آقا آدریان.
برو بابایی نثارم کرد و روی مبل دراز کشید.
ـ از کی تا حالا #زنشکارچی نیاز به من داره؟ تا دیروز که همه رو با یه انگشت #میکشتی... حالا برای من لیست لباس زیر تدارک دیده.
لیوان #آبسرد رو از پشت سرش روش خالی کردم که #نعرهاش بالا گرفت.
ـ چه غلطی میکنی #سلیطه؟
با نیش باز لیست خریدم رو سمتش گرفتم.
ـ یا میری برام خرید میکنی یا هرچی فیلم از #لوسبازیات دارم پخش میکنم!
https://t.me/+UrOQqUw37R01ZDk0
رابطهی ممنوعه و #یواشکی دوتا از #خشنترین شکارچیهای شهر که کسی نباید ازش بو ببره🙊
#اینرمانروازدستندید✨🍯🍓 | 23 |
| 12 | ‼️زن خودمو ول کردم و عاشق برده اجباری برادرم شدم ❌😈
https://t.me/+vL8udosl1bVhMmI8
واسه اولین بار چشمهای خیسشو قایم نکرد :
«مهتاب، من بهت خیانت کردم.»...
این جمله، ضربهی نهایی رو به احساساتش زد و مثل خنجری تو قلب خودش و بچه تو شکمش رفت ،با مشت هاش اونو هل می داد و فریاد می کشید:
«خفه شو اردشیر! تو حتی حرمت بچهمون رو هم نگه نداشتی!»
یهو گرمی یه چیزی رو زیر پاهاش حس کرد و .....🩸💔
https://t.me/+vL8udosl1bVhMmI8
راز کثیف یه زن و دو برادر زخمی تر از گرگ ،
داستان دختری که بخاطر بدهی پدرش طعمه ی بوسه های داغ و رابطه ی اجباری با یه برادر میشه اما اون یکی که خودش متاهله عاشقش شده و میخواد باهاش ...💋🤫🤫
🚫 زیر خواب یکی شدم اما نمیدونستم برادرش بهم چشم داره و ازم میخواد ....❌
۶صبح پاک | 43 |
| 13 | پارتو خوندی قشنگم🥹🫢 | 15 |
| 14 | - نورچشمم، باز کن پاهاتو برام
پاهامو با سماجت به هم فشار دادم:
- نمیخوام، درد داره!
سر زانوی لختم رو بوسید
- نمیزارم دردت بیاد
پربغض لب برچیدم: اخه.. میگن اگه اولین بارت با یه مرد عرب باشه زیرش بیهوش میشی
پاهای سفیدم رو از هم فاصله داد و دستش خمار لای پام نشست:
- بیهوش میشی نورچشمی، ولی نه از درد، از لذت و شهوت زیرم بی حال میشی نورسا🔞🔥💦
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
رابطه یه دختر ظریف و معصوم و مرد عرب با ابهتی که به اجبار عقدش کرده ولی...🔞❌ | 15 |
| 15 | پارت جدید تقدیمتون خوشگلا🥹🫢 | 25 |
| 16 | -نژاد اسب عرب خیلی اصیله.
همونطور که حرف میزد به اسب سیاه مقابلم نگاه کردم
-هوم..اسب سواری رو دوست دارم!
-سواری رو دوست داری⁉️
اخم کردم و لبامو غنچه کردم.
-آره..مگه چیه؟
دستی روی یال اسب کشیدم
-چقدرم اسبه بزرگه!
با حلقه شدن دستای مردونش دور کمرم هین کشیدم.
-مردای عربم یه چیز بزرگ دارن..یه چیزی که قراره روش سواری کنی🔥💦
تماس آلت سیخ شدش با پشتم باعث شد جیغ بزنم و اون طی یک حرکت..🫦🍑
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
میخواست اسب سواری کنه اما..🤣❌ | 28 |
| 17 | وقتی عاشق جـلادت بشی، نتیجهاش میشه سه کام عمیق و …🙊🔥🔞
- یالا نلا، معطل نکن، شلیک کن!
دستشو سفت رو ماشه نگه داشتم.
- یا ب جـلادت شلیک کن، یا تا آخر مال جلادت باش!
قطره اشکش چکید، همون اشکی که حاضر بودم براش آدم بکشم.
- انتخاب کن نلا!
منتظر صدای شلیک چشم هام و بستم، لرزش دستش با چشم های بسته ام حس میشد.
- تو…‼️
پلک زدم و به صورت خیس از اشکش نگاه کردم.
- پس این چشا رو دیگه گریون نبینم، که باعث و بانیش و سلاخی میکنم…
دستاشو با یه دست قفل کردم، گردنش و گرفتم و با شدت تو بغلم کشیدمش و …❌😋
https://t.me/+UrOQqUw37R01ZDk0 | 29 |
| 18 | #پارت۲۱۹
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
فشار دندونهاش روی هم، اونقدری بود که با کمی فشار دیگه توی دهنش پِست بشن...
رگهای برآمده دستش و مشتش دور چاقو، حواس دختر رو جلب کرد که نگاهش روی نیمرخش نشست.
وقت نداشت، پس بی معطلی و توجه به داد و فریادهای بقیه چاقو رو روی تیکه بریده کمربند گذاشت و فشرد...
با یه دست خیلی سخت بود که چند باری نزدیک بود به پهلوی دختر بخوره اما سریع کنترلش میکرد.
ترس توی چشمهایش هنگامی که از ماشین بالاتنهش رو خارج کرد، از جلوی چشمهاش محو نمیشد...
زمزمههایی آرومش و درخواست واسه زنده بودن یه لحظه هم از ذهنش بیرون نمیرفت.
لبش رو زیر دندونش برد... ضرب پاهاش روی زمین یه لحظه هم قطع نمیشد...
کیان رو اردلان به زور آروم کرده بود و فاصله بیونشون انداخت.
دعوایی که با پارتیبازی حراست پرتشان نکرد بیرون... فحش و تیکههای کیان یه لحظه هم ذهنش رو رها نمیکرد.
با اینکه بابت نطق گوییاش اردلان سیلی محکمی نثارش کرد و خودش هم پشیمان بود،
اما باز هم درد حرفهاش آروم نمیگرفت و هر لحظه بیشتر ذهنش حرفهای رو پردازش میکرد.
تنها دلیلی که هر دو رو اونطور بیقرار کرده بود، بهوش نیومدن آلارز بود...
یه طرف ذهنش درگیر رز و طرف دیگر هم درگیر حرفهای کیان.
شمار لعنتهایی که خود کیان نثار خود کرد، از دستش در رفته بود... میدونست نباید اینطوری بگه و این ممنوع بود اما گفت و زهرش رو ریخت.
اردلان با اینکه دلخوشی از کیان بعد اون حرفهاش به معین، نداشت اما ترجیح میداد اون رو کنار بکشونه چه توی دعوایی که بیشترین آسیب رو معین میخورد چه توی رابطهش با دختر بیهوشی که قرار رو ازش گرفته بود.
این حجم از علاقهی این دونفر به اون دختر رو درک نمیکرد، اولین بارش بود که دو فردی که اگه قبل بود بر سر عاقل بودنشون قسم میخورد، رو اینطور دیوونه و یاغی دیده بود. | 49 |
| 19 | هستین بریم پارت؟ 🥹🫢 | 50 |
| 20 | _آهوی فراری!...امان امان آهوی خاندان بزرگ جبیرات ها...
گامی جلو میاد
_نصف شب تو بیابون برهوت چیکار میکنی؟
چشم هاش روی لباس سفید تنم چرخ میخورن و پقی میزنه
_اونم با لباس عروس؟ فرار کردی که شوهرت نکنتت؟
قدمی عقب رفته و ترسیده توی تاریکی شب پچ میزنم
_تو...تو کی هستی؟
چرخی به تسبیح توی دستش داده و قامت راست کرده میغره
_نصفه شب فکر کنم باید بگم اومدم شکار آهو!
https://t.me/+wL4gDEouf8s0YWVk
نقشه داشتن شب عروسی دختره رو بدزدن اما اون خودش با فرار کردنش از داماد میوفته تو چنگال کسی که قصد جونش رو داشت...🥶🔞❌ | 12 |
