بغض یک مرد
Закрытый канал
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
Больше6 475
Подписчики
-1224 часа
-467 дней
+34430 день
Загрузка данных...
Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+527
в 149 каналах
май '26
+366
в 22 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+307
в 50 каналах
Get PRO
январь '26
+182
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+910
в 130 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+1 656
в 103 каналах
Get PRO
октябрь '25
+246
в 15 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+27
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+60
в 4 каналах
Get PRO
июль '25
+65
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+107
в 5 каналах
Get PRO
май '25
+102
в 10 каналах
Get PRO
апрель '25
+80
в 7 каналах
Get PRO
март '25
+154
в 9 каналах
Get PRO
февраль '25
+81
в 8 каналах
Get PRO
январь '25
+207
в 9 каналах
Get PRO
декабрь '24
+170
в 23 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+476
в 19 каналах
Get PRO
октябрь '24
+535
в 18 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+188
в 14 каналах
Get PRO
август '24
+1 802
в 104 каналах
Get PRO
июль '24
+2 737
в 117 каналах
Get PRO
июнь '24
+1 593
в 94 каналах
Get PRO
май '24
+2 546
в 246 каналах
Get PRO
апрель '24
+1 031
в 89 каналах
Get PRO
март '24
+1 876
в 321 каналах
Get PRO
февраль '24
+2 010
в 247 каналах
Get PRO
январь '24
+1 445
в 194 каналах
Get PRO
декабрь '23
+3 484
в 454 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+3 900
в 408 каналах
Get PRO
октябрь '23
+3 945
в 356 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+6 241
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 24 июня | 0 | |||
| 23 июня | +3 | |||
| 22 июня | +27 | |||
| 21 июня | +41 | |||
| 20 июня | +1 | |||
| 19 июня | 0 | |||
| 18 июня | 0 | |||
| 17 июня | 0 | |||
| 16 июня | 0 | |||
| 15 июня | 0 | |||
| 14 июня | +29 | |||
| 13 июня | +5 | |||
| 12 июня | +107 | |||
| 11 июня | +6 | |||
| 10 июня | +9 | |||
| 09 июня | 0 | |||
| 08 июня | +76 | |||
| 07 июня | +161 | |||
| 06 июня | 0 | |||
| 05 июня | +36 | |||
| 04 июня | +5 | |||
| 03 июня | +6 | |||
| 02 июня | +13 | |||
| 01 июня | +2 |
Посты канала
پارت جدید خوشگلا😍🫀
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀
| 2 | #پارت۱۳۶
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
با تقهای که به در خورد، نگاهم رو از گوشی خاموش گرفتم و به سمت در چرخوندم.
پری با نایلون حاوی کامپوت، آبمیوه و... به تخت نزدیک شد.
ابرویی بالا انداختم.
- چه عجب، راضی به زحمت نبودیم توروخدا! چرا زحمت کشیدین؟
پری: عه، پس بهت نمیدم.
دیدم جدی جدی داره میبرتشون خیز برداشتم سمتش که دردی توی ستون فقرات و شکمم پیچد،
آخم که بلند شد، پری خودش ترسیده نزدیک شد.
دردش همون لحظه که خیز برداشتم خیلی شدید بود جوری که نفسم رفت،
چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تا کمتر بشه.
پری: خوبی؟ درد داری هنوز؟ بگم پرستار بیاد؟
دست سالمم که سرم رو ازش درآورده بودن،
رو بالا آوردم و با مکث طولانی و کمک پری دوباره به حالت قبل برگشتم.
خداکنه زود دردها حداقل خوب بشه وگرنه پدرم درمیاد تا خوب بشم.
آبمیوهای باز کرد و سمتم گرفت.
- کل این اطرافم رو گشتم تا یه سوپری پیدا کردم... حداقل یه دکه تو محوطه بیمارستان میزدن.
آبمیوه رو ازش گرفتم... چند قلُپی خوردم.
- مرسی اتفاقا تشنم بود، اکثر بیمارستانها دارن.
آبمیوهای هم درآورد و واسه خودش نی زد.
- هوم، ولی خودتیا سر یه دعوا بینی عمل کردی.
دستی به بینی باند پیچی شدهم زدم.
- من اصلا چیزی حس نمیکنم، مطمئنی عمل کردم؟ راستی کی پول عمل رو داد؟
شونهای بالا انداخت.
- دکتر که این رو گفت، ما دقیق نبودیم همون روز که آوردنت همراه با عمل دست و کتفت بینیت رو هم عمل کردن... دکتره میگفت تنفسش سخت شده بود، عکسی چیزی هم نگرفتن بدونیم چطور بود حداقل... اون آقاهه هم چیز خاصی نگفت، هانی کلی رفت رو مخش با ساحل تا یه کلوم حرف زد... دو روزه اینجا پلاسیم کل لباسهامون بو الکل گرفته.
- آها، میرفتین هتل.
پری: نه حسش بود نه حال دنبال هتل یا مسافرخونه گشتن، تازه بعد کلی کلنجار رفتن هم به مانی خبر دادیم که به خانوادهت چیزی نگه که نگران نشن... ولی این آقاهه کی بود؟ آها چاووشی! من فکر کردن دکتره یا همراه یه بیمار، هانی هم گفت یه جا دیدمش اما دقیق یادش نبود، اون چاووشی هم مثل ما کنارت بود، لامصب دختر چی تور کردی؟! | 6 |
| 3 | نگاه پر از نفرت و کینه ام، ناخودآگاه متوجه پیرمرد عصا قورت داده ی روبرویم شد که بیشترین زخم را با یکدندگی و تباه کردن جوانی ام، به من زده بود.
سکوت سرد و سنگین فضا را عمو شکست:
- کی اومدی!
به سعید نزدیکتر شدم و عمدا دست دور بازویش انداختم:
- دو ماهه از #زندان #آزاد شدم!
#دست زنعمو همراه فنجانهای داخل سینی #لرزید:
- این دو ماه رو کجا بودی سونا... چرا خبر ندادی...
حرفش را بریدم:
- با سعید بودم... #پسرتون...
باید #تلافی تمام بدیهایی که در حقم شده بود را از این خانوادهی بدبخت میگرفتم:
- تو #خونهاش...
اهل عشوه نبودم ولی باید میسوزاندمشان.
#بازوی سعید را نوازش دادم:
- ببخشید اگه پسرتون این دو ماه کم پیدا بوده، قربونش برم #درگیر من بود.
با صدای #افتادن چیزی توجه همه به سمت میز برگشت...
#مهرو نقش زمین شده بود...
این دختر دومین #قربانی ام بود...
https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ
عاشقانهترين قصهی این روزهای تلگرام رو براتون آوردم؛ عشقی ناب از دل کینه و انتقام...
《سونای》
اثر دیگری از لیلاغلطانی
❌قبل از چاپ بخونش | 40 |
| 4 | - من بهت فرصت دادم که تا دیر نشده شرتو کم کنی هیام، اما تو نرفتی!
گور خودتو کَندی دختر!
هیام دست روی سینهاش کشید:
- نرفتم، چون دلم نذاشت!
ادریس کمر دختر را محکمتر فشرد، هیچ مرزی بین تنهایشان نمیخواست:
- خودت و دلت و این تن بکری که بین دستامه، مال منن! بهت رحم نمیکنم هیام!
هیام دلبرانهتر میان آغوشش تکان خورد:
- نکن! بهم رحم نکن ادریس! من میخوام بین همین دستا زندونی شم…
https://t.me/+6OJQVvOqLzA5YzQ0
https://t.me/+6OJQVvOqLzA5YzQ0
هیام میون بار قاچاق ادریس پیدا شد، درست افتاد توی دستهای مردی که بویی از عاطفه نبردهبود و دختری توجهش رو جلب نکردهبود، اما هیام… به هیام لعنتی کشش داشت… اون دختر رو توی بغل خودش میخواست! | 33 |
| 5 | #همخونگی_اجباری💀🔥
هلش دادم و با حرص داد زدم: من پامو از اینجا بیرون نمیذارم! قلم میکنم اون پایی رو که بخواد منو از خونه خودم بندازه بیرون!
قدمبهقدم اومد جلوتر تا جایی که پشتم خورد به دیوار: منم قصد رفتن ندارم کوچولو…
دستشو گذاشت رو دیوار کنار سرم و با چشمای خمار خیره شد به لبام: پس فردا واسم حرف درست کردن که این دختره کیه تو واحد آقای دکتر میره و میاد چی میگی؟ هوم؟!
صاحب خونه دختره کلاهبردار از آب در میاد و همزمان خونه رو به جفتشون فروخته🤣
https://t.me/+0_bgRGE66iM0MDQ0 | 34 |
| 6 | به بله پیوستند😃👏👇🏻
لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍
اگه میترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانالهای این لیست سریع جوین بده
➖〰➖〰➖〰❤️🔥
سمیرا حسنزاده🔥 رازِ ارسلان
ble.ir/join/7XYG9Q4i6T
....
پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی
ble.ir/join/HiP64CkNDR
...
کیوان عزیزی📚 سَدَم
ble.ir/join/52NG8ihxEh
....
مقتـرنـج🩵عــدالـتوعشـꨄــق
ble.ir/join/3hR2usMQqG
....
الناز محمدی⌚️💵 رمان خواب باران
ble.ir/join/B8eUVbRDpz
....
سلنا شمس ☘🌈 فول
ble.ir/join/AoPg8Scbxc
....
لحظات عاشقانه🫀 مریم بیدارمغز
ble.ir/join/4x5s9hUsEA
....
سونای
ble.ir/join/Fq3bhQmNB7
....
بغض یک مرد 🚬 عسل کورکور
ble.ir/join/84LxmbMAJp
....
ملاقات منقضیشده💄🪭مهسا پناهی
ble.ir/join/9RroqxuLkt
....
ستارهی بامداد 🌱نسترن آبخو
ble.ir/join/ZmI5MWUxMD
....
سایهای_در_قاب_گالری 🎬🎨عطیه میرمنافی
http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk
....
سارااسدی🌳نارنج و ترنج
ble.ir/join/FsRjzcQg61
....
رمان چشمه و الماس 🌸 سارگل
ble.ir/join/6Pzy7AdzYj
....
الهه محمدی 💼👩🎓رمان نفسهایم
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
....
الهه محمدی 🥇🤸♂رمان هنجارشکن
ble.ir/join/28enRFiUnS
....
رنج سایهها🎭 سارا محمدی
http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa
....
عشق_سفر_زندگی🍂❤️عطیه میرمنافی
http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG
....
میزهجدهم ✈️❤️🔥 سپیده فرهادی
Ble.ir/join/4idy81vsft
....
الهام فتحی 🫂🔦 عالیجناب
ble.ir/join/4X4pD9Sn8V
....
آنالی👵 سمیرا حسنزاده
ble.ir/join/J8ZBWryvS5
....
قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
ble.ir/join/BKMqsaG1CF
....
توجه❌
لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمانهای ویژهمون👏
👆فقط کافیه بزنی رو فلش، لیستی از رمانهای جذاب #بله برات باز میشه که میتونی به راحتی از خوندن تک تکشون لذت ببری😍 | 29 |
| 7 | ❤️🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️🔥
اولین رمان پیشنهادی 👇💕
من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوهی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبهی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواستهام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ...
https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk
دومین رمان پیشنهادی 👇💕
زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم میکرد و معتقد بود من #عطر_لیمو میدم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش میکنه، تا ابد...🍋
https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0
سومین رمان پیشنهادی 👇💕
شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا
چهارمین رمان پیشنهادی 👇💕
#شاهرخ اخگری مقدم رئیس هولدینگ داروسازیه که شیفته داروساز شیطونش میشه و ...🔥
https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0 | 15 |
| 8 | نویسندهصحبتمیکنه💁♀🥰
قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁
من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوهی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبهی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواستهام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ...
https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم میکرد و معتقد بود من #عطر_لیمو میدم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش میکنه، تا ابد...🍋
https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
#شاهرخ اخگری مقدم رئیس هولدینگ داروسازیه که شیفته داروساز شیطونش میشه و ...🔥
https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0 | 23 |
| 9 | -زخمتون داره خونریزی میکنه اجازه بدید..
با نیشخند میون حرفم پرید:
-شوهرت و جمع میبندی؟کسی که باهاش تو یه اتاق میخوابی و الان روی تختش نشستی؟یه تختت کمه به خدا..روانی این همتون قشنگ..
بغض نشست میان حنجرهام،خیره به زخم سرش دست پیش برده و نجوا کردم:
_من..یعنی چون فکر کردم دوست نداری اونطوری حرف..
اینبار عربده کشید و شانه هایم را لرزاند:
_اون موقع که آقاجونت بستت به ریشم لال بودی؟باباا نمیخوامتت..به چه زبونی بفهمونم بهتون من لعنتی دخترداییم و نمیخواام..
قطره اشک روی گونهام سر میخورد.چطور به او میگفتم من از همان بچگی شیفتهی چشم های سردت بودم؟!
-توو غلط کردی نمیخواایش پسرهی ابلللهه..
با صدای آقاجان به عقب بر میگردم و وقتی گلدان آماده پرتاب را در دستش میبینم فوری خودم را مقابل اَرَشک میاندازم..
_نکنن احمقق..
صدای اَرَشک است و در صدم ثانیه خون پیشانی ام را پر میکند اما..اَرَشک سالم بود..و همین کافی بود..حالا میتوانستم بی بهانه چشمانم ببندم و گریه کنم..
https://t.me/+oRWTcktz9XEzMTI0
https://t.me/+oRWTcktz9XEzMTI0 | 31 |
| 10 | #پارت_150
_الو... الو استاد منم شیدا... استاد تورو خدا نجاتم بدین... دو تا مرد نعره غول منو دزدیدن! دارن منو تهدید میکنن... استاد صدامو میشنوین؟
صدای شاهد گرفته از پشت تلفن به گوش رسید.
_شیدا... آروم باش... آروم باش الان کجایی؟
هوا زده از جا بلند شد.یک لنگه جوراب پوشیده و یک لنگه نپوشیده بدون عینک از خانه بیرون رفت.
_من... من تو یه اتاقی خودمو حبس کردم... درو محکم گرفتم... به خدا انگشتم سفید شده... داره کنده میشه... تو رو خدا نجاتم بدین استاد.. 😭😭.
ضربه در وارد شد و آن دو مرد به دختر بی گناه توپیدند.
_داری چه غلطی میکنی؟ گفته بودم به کسی زنگ بزنی این امپولو بهت میزنم... درو باز کننننن ❌❌
شیدا اشک ریخت. شاهد از پشت تلفن داد کشید:
_باهام حرف بزن شیدا... قطع نکن من میام اونجا تک تکشونو به دار میزنم قربونت برم. فقط باهام حرف بزن...
صدای گوش دلخراشی از جانب شاهد آمد... صدایش گم شد.. گویی تصادف بود!
_شااااااااهددددد...
ای کاش لحظه آخر عینکش را از هولش از یاد نمیبرد...
https://t.me/+6MLQixD381syMDA0
https://t.me/+6MLQixD381syMDA0 | 29 |
| 11 | نویسندهصحبتمیکنه💁♀🥰
قراره از این به بعد روزانه چندتا رمان پرطرفداری که درخواستشو داده بودین بهتون معرفی کنم 😁
من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم. من بیوهی اردلان بودم که زن دوم و پنهانی برادرش، ارسلان شدم. اردلان را من کشتم. برای رهایی از چوبهی دار شرط ازدواج پنهانی برادر شوهرم ارسلان را که زن داشت و بچه، قبول کردم. قرار بود ازدواجمان پنهانی بماند. اما بارداری ناخواستهام همه چیز را خراب کرد و ما را رسوا ...
https://t.me/+U7SkpZsMsQw2NTNk
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
زندگیم بعد خیانت دیدن از صمیمی ترین دوستم و عشقم بهم ریخت. خودمو مشغول کار کردم تا فراموش کنم ولی پای اون به زندگیم باز شد. مشتری همیشگی کافه با اون نگاه تیزش رصدم میکرد و معتقد بود من #عطر_لیمو میدم. من از دردسر فراری بودم و اون خود دردسر بود، دردسری که قسم خورد منو مال خودش میکنه، تا ابد...🍋
https://t.me/+dq5pXYjg468xNGU0
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
شیشتا دختر که به خاطر بدهی پدر هاشون تصمیم میگیرن دزدکی وارد خونه ی طلبکاره بشن و چک و سفته هارو از چنگ یارو در بیارن اما به محض اینکه پا توی اون خونه میزارن ، سر و کله یه اکیپ پسر پیدا میشه و دخترا همه باهم توی هچل می افتاد😱حالا برای اینکه خودشون رو نجات بدن ناچار میشن ... 😵💫❌ https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
یه رمان اکیپی داغ و پر از ماجرا
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
#شاهرخ اخگری مقدم رئیس هولدینگ داروسازیه که شیفته داروساز شیطونش میشه و ...🔥
https://t.me/+8I3ecU1kp7U0MzQ0 | 12 |
| 12 | پارت جدید خوشگلا😍🫀
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره🫀 | 64 |
| 13 | #پارت۱۳۵
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
نیشخندی زد و با برداشتن از روی کاناپهای که برای اتاق شخصی بود، سمت در رفت.
- فعلا.
ساحل: وایس منم بیام، پری چهار چشمی حواست بهش باشه تا بیایم.
پری سر تکون داد و اونها رفتن... تا آخرین لحظه رفتنشون با نگاهم دنبالشون کردم،
با صدای باز و بسته شدن در، به سمت پری برگشتم.
- هوی پری؟
پری بیحواس جواب داد:
- ها؟
با حالتی بین طعنه و شوخی و کمی هم قیافه کج و کوله کردن، نگاهش کردم.
- پس آبمیوهت کو؟ مثلا اومدی عیادت! بدو برو یه کامپوت گیلاس، کیک، آبمیوه، هوس نونخامهای هم کردم... برو بگیر بیا.
پری چشم گرد کرد، سرش رو از گوشی بیرون آورد و با ابرویی بالا رفته نگام کرد.
- امر دیگه؟ من خودم اینجا بیمارم یکی میخواد واسه من یه چیزی بیاره ( به سمت یخچال رفت) حالت وایسا ببینم توی این چی پر میزنه؟!
نُچی میکنه و در یخچال رو محکمتر از لحظه باز کردن میبنده.
- هیچی! حتی مگس مرده هم پیدا نمیشه.
بیمحل بحث قبلی رو پیش گرفتم.
- پری من این چیزا حالیم نی، مثلا اومدی عیادت یه آبمیوهای چیزی.
روی صندلی کنار تخت نشست، تقریبا روش لم داد.
- آبجی گلم کرجیم ها! مگه ایذه یا اهوازه که بلد باشم کجا برم، یه دفعه دیدی دزدیدند عشقم بی پری شد، دلت میاد؟
با هیجان واسه حرص دادنش و دیدن قیافهی حرصیش که چشمهاش رو ریز ریز میکنه و لپهاش باد میشه و لبش یه خط صاف، جواب دادم:
- آره، بعد من میرم مخ عشقت رو میزنم.
چشمکی هم چاشنی کردم، مرض رو کشیده ادا کرد و حیف وضعم بد بود وگرنه با کیفش میزد تو سر و بدنم.
به حالت صورتش و لحنش خندیدم و که ادام رو درآورد.
کمک کرد ماسک رو روی صورتم تنظیم کنم، اون هم شروع کرد صحبت درمورد عقد و کارهایی که تا حالا انجام دادن.
***
چند ساعتی گذشته بود و ساعت ملاقات تموم شده بود، خبری هم از ساحل و هانی نبود، کلافه و نگران بودیم.
جناب چاووشی هم بعد از ابراز سلامتی دوباره رفت و این وسط مانی بود که رفتارش صد و هشتاد درجه با چاووشی عوض شده بود.
معین جان، معین جان میکرد واسمون.
دست راستم که سالم بود رو کشیدم و از روی میز کنار تخت با کمی درد و سختی بالاخره گوشی رو برداشتم.
شمارهی هانی رو گرفتم.
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفاً... .
قطع کردم و باز دوباره شمارهش رو گرفتم،
باز هم همون حرف اینبار شماره ساحل رو گرفتم که اون هم خاموش بود.
اینبار با مانی زنگ زدم، همین که بوق خورد با ذوق کمی تو جام جابهجا شدم که دردی توی کمرم پیچید و فحشی به باعث و بانیش دادم.
داشتم ناامید میشدم از جواب دادن مانی که ثانیه آخر که میخواستم قطع کنم جواب داد.
- جانم؟
نگران پرسیدم:
- مانی ساحل و هانی جواب نمیدن از وقتی هم که رفتن یه زنگ هم نزدن و ازشون خبری ندارم، نگرانم... تو رو خدا ببین کجان یه وفت چیزیشون نشده باشه.
مانی: نگران تلاش تا نیم ساعت دیگه میایم.
با خوشحالی به روبهرو که تابلویی از ساحل بود، خیره شدم.
- واقعنی؟ حالشون خوبه؟
مانی: آره، رز من باید برم بعدا حرف میزنیم، باشه؟
- باش.
گوشی رو پایین آوردم و خاموش کردم. | 67 |
| 14 | حاج سالار مردی مومئن که عاشق شمیم کسی ک به عنوان خواهرش بوده میشه
برای همین مادرشومجبور میکنه تا شمیم رو شوهر بدن
درست دوسال بعد از زندگی سخت مشترک شمیم متوجه میشه اون دختر هیچ نسبت خونی باهاش نداره ....
و حالا در تلاشه که طلاقشوبگیره وشمیم رو صیغه خودش میکنه...
https://t.me/+fajazRIKY8o3ZGFk | 1 |
| 15 | _ طلاقم بده داریوش !
با خونسردی فندکش رو زیر سیگار برگش گرفت .
_ طلاق میخوای ، جدایی از داریوش رو !؟
_ آره، دیگه نمیتونم با مردی که هیچ عشق محبتی بهم نمیده ، و فقط دنبال سکس کردن با من و جوجه کشی از منه زندگی کنم .
از پشت میز کارش بلند شد که با ترس عقب تر رفتم .
_ مامان کوچولوی من ، توی مقبره خانواده گی برات یه قبر خریدم به محض زایمان کردنت همونجا چالت میکنم .. 🔥
https://t.me/+luQ0j6Hd9dIxZDM8
https://t.me/+luQ0j6Hd9dIxZDM8
من سالها زن یه آقازاده ی خشن وحشی بودم
که پدر بچه ام بود ،
عکس صیغه نامه اش و معشوقه اش که توی اینترنت پخش شد دیگه نتونستم تحمل کنم و درخواست طلاق دادم ..❌ | 66 |
| 16 | لیستی از رمانهایی که درخواستشون رو زیاد داشتین براتون تهیه کردیم📚
👇 لیستی از پر طرفدارترین رمانهای تلگرام
رمانِ رازِ ارسلان ❤️🔥سمیراحسنزاده
https://t.me/+BUyVzKXliRsxYmQ0
➖〰➖
قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
https://t.me/+nbj5lUY3QeNiNDk8
➖〰➖
عــدالـتوعشـꨄــق🩵مقتـرنـج
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8
➖〰➖
سونای🔥لیلاغلطانی
https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ
➖〰➖
بغض یک مرد 🚬عسل کورکور
https://t.me/+Auubhync2mQwMjM0
➖〰➖
یک دقیقه چیزی از ابد کم نمیکند👒مهسا پناهی
https://t.me/+4f95mM2lfQUyYjk8
➖〰➖
پرسفون 🔥 گتسبی
https://t.me/+VioSKAzDlOUyZjNk
➖〰➖
ستارهی بامداد🌱نسترنآبخو
https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk
➖〰➖
سایهای_در_قاب_گالری 🎬🎨عطیه میرمنافی
https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0
➖〰➖
عشق_سفر_زندگی🍂❤️عطیه میرمنافی
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
➖〰➖
رمان چشمه و الماس 🌸 سارگل
https://t.me/+4TlJkZNOJXhkYWE0
➖〰➖
رنج سایهها🎭 سارا محمدی
https://t.me/+wtsIUfhO0JI3NjU0
➖〰➖
میز هجدهم✈️ سپیده فرهادی
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
➖〰➖
ماه پابرهنه♥️ فاطمه علی پور
https://t.me/+e7qaKrQkBu9kMTRk
➖〰➖
شیرزادِ بی پریزادم💘 سمیرا حسنزاده
https://t.me/+tUIHKM0aueIwZGY0
➖〰➖
👆فقط کافیه بزنی رو فلش، لیستی از رمانهای جذاب تلگرام برات باز میشه که میتونی به راحتی از خوندن تک تکشون لذت ببری😍 | 43 |
| 17 | نفسش را روی گوشم فوت کرد ، چشمانم روی هم افتاد و نفس در سینه ام حبس شد.
_ نسخ میدونی چیه؟
میدانستم اما توانایی حرف زدن نداشتم. خودش پاسخ خودش را داد.
_ نسخ منم، حال منه!
به تنش تکیه زدم، دستش بالا آمد و شالم را کنار زد:
_ نسخ یعنی عطرتو بخوام تو نباشی.
روی چشمانم را بوسید.
_ یعنی استخونام تیر بکشه واسه خاطر بغل کردنت اما نزدیکم نباشی.
صورتش را کمی خم کرد و لب زد.
_ نسخ یعنی بمیرم از خواستنت ولی تو دم دستم نباشی...بگو ببینم ، تاحالا نسخ شدی لیموترش ؟
https://t.me/+dBXQO2fq_fY4ZWI8
رمانش به بد بوی داره که اصن نگم براتون 🤭 | 37 |
| 18 | _گفتم یا مال من میشی؛ یا کاری میکنم هیچ زنی جرئت نزدیک شدن بهترو نداشته باشه😥
رنگ از صورتم پرید. با همان لبخند آرامی که همیشه از آن میترسیدم، مجله را روی میز انداخت و جلوتر آمد.
_داری تهدیدم میکنی ناهید؟
خندید.
_نه سهراب جان... دارم آیندهتو نشونت میدم.
مجله را از روی میز برداشتم. عکسهایشان آنجا بودند؛ تمام چیزهایی که سالها برای ساختن اعتبارم زحمت کشیده بودم. میان مجله پنهان بود. دستهایم لرزید.
_این کار رو نمیکنی...
خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
_من برای به دست آوردنت از آبرو، حیثیت خودم گذشتم. فکر کردی برای نابود کردنت دلم میلرزه؟
#آوازه_خوان_مجنون داستانی پر چالش از دل روستای لالون🌪💋
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9 | 35 |
| 19 | مرد لاغر اندامی سینی استریل را به نزدیکیش میرساند و از ترس گامی به عقب برمیدارد.
دهانش را بیشتر باز میکند و با انبردست دیگر بقیه دندان را هم جدا میکند.
با خارج کردن آخرین تیکه دندان، دخترک بیهوش را رها میکنند و به سمت دیگری میروند.
بعدی دختر برنزی است که لنز زرد کمی زشتش کرده، ترس او کمتر اما لرز بدنش کامل مشخص است،
همین دیدن دندان کشیدن کسی آن هم بدون بیحسی خودش ترس را به جان تکبهتک انداخت.
اسپویل از آینده و من حتی نمیدونم با حجم زیادی از خشونت چطور بزارمش🫢🫣 | 71 |
| 20 | ❤️🔥🦋 پیشنهاد مخصوص نویسنده 🦋❤️🔥
اولین رمان پیشنهادی 👇💕
آیین دختر شیطون و آتیش پاره ایه که دختر بزرگترین آلفای ایرانه و قدرت خارق العاده ای از مادر و پدرش به ارث برده 😁🔥🙊 اما با حس کردن حرکات و کبودی و دردهای عجیبی توی شکم و نقاط مختلف بدنش ، بطور کاملا اتفاقی متوجه میشه که #حامله اس !!! در حالی که آیین #مجرده و با هیچ مردی در ارتباط نیستاما نمیدونه که پای یه خوناشامجذاب250 ساله وسطه و ...🙊🔥
https://t.me/+4f40j25TvwBmNTk0
دومین رمان پیشنهادی 👇💕
غریب آذر برای انتقام از خانوادهی عموش برگشته شهرش ، اما همین که پاش به شهرمیرسه میبینه یهزن غریبه با ماشین در بزرگ عمارت آذرها رو میشکنه و وارد اون میشه. اون زن آسو افخمه، عروس سابق عمارت که حالا با کشته شدن شوهرش میخوان بچهش رو ازش بگیرن ، برای نجات جون آسو و پسرش و رسیدن غریب به انتقامش ، یهازدواج مصلحتی بینشون صورت میگیره اما تهش به یه عشق آتشین میرسه که...
https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk
سومین رمان پیشنهادی 👇💕
آلارز، دانشجویی پزشکی که بعد کلی تلاش به هدفش میرسه و حالا با رفت و امد های متداوم کیان یکی از قول هاش به خودش رو که دوست شدن و ارتباط گرفتن با جنس مخالف قبل از اتمام دوره رو فراموش میکنه و اما این وسط رییس شرکتی که توش به عنوان مترجم کار میکنه با همین علم نزدیک نمیشه و وقتی به خودش میاد که دیگه دیر شده و آلارز از دستش پریده اما با اتفاق غیرمنتظرهای که میافته....🤐🥲💔
https://t.me/+YDW0hiZMb0liYzA0 | 52 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
