بغض یک مرد
قناة بسيطة
به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعهها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k
إظهار المزيد6 493
المشتركون
-1924 ساعات
+147 أيام
+36430 أيام
جاري تحميل البيانات...
جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+455
في 134 قنوات
مايو '26
+366
في 22 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+307
في 50 قنوات
Get PRO
يناير '26
+182
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+910
في 130 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+1 656
في 103 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+246
في 15 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+27
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+60
في 4 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+65
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+107
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '25
+102
في 10 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+80
في 7 قنوات
Get PRO
مارس '25
+154
في 9 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+81
في 8 قنوات
Get PRO
يناير '25
+207
في 9 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+170
في 23 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+476
في 19 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+535
في 18 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+188
في 14 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+1 802
في 104 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+2 737
في 117 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+1 593
في 94 قنوات
Get PRO
مايو '24
+2 546
في 246 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+1 031
في 89 قنوات
Get PRO
مارس '24
+1 876
في 321 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+2 010
في 247 قنوات
Get PRO
يناير '24
+1 445
في 194 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+3 484
في 454 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+3 900
في 408 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+3 945
في 356 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+6 241
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 18 يونيو | 0 | |||
| 17 يونيو | 0 | |||
| 16 يونيو | 0 | |||
| 15 يونيو | 0 | |||
| 14 يونيو | +29 | |||
| 13 يونيو | +5 | |||
| 12 يونيو | +107 | |||
| 11 يونيو | +6 | |||
| 10 يونيو | +9 | |||
| 09 يونيو | 0 | |||
| 08 يونيو | +76 | |||
| 07 يونيو | +161 | |||
| 06 يونيو | 0 | |||
| 05 يونيو | +36 | |||
| 04 يونيو | +5 | |||
| 03 يونيو | +6 | |||
| 02 يونيو | +13 | |||
| 01 يونيو | +2 |
منشورات القناة
Repost from N/a
نويسندهی #تهاتر با رمانی جدید که حسابی طرفدار پیدا کرده👇
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود.
این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است.
#امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#برشیازرمان
-نه خودتو بخور نه لباتو. حال ما دیگه با هم خوب نمیشه. چالههای تو دلمون بیشتر از راههای جلوی راهمونه. به یاد همون زمانی که آرش نامی تو دلت بود و دوسش داشتی، زندگی کن. از گرگی که به گلهی دلت زد براش نگو. من به بدنامی و بیراهه نخواستمت.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#توصیهیویژه#نفسهایم #الههمحمدی
| 2 | _ول کن دستمو...
فشار دستش بیشتر شد و چشمانش در تاریکی برق زد.
_گفتم پاتو کج بذاری متوجه میشم آیه... میدونی سر فروغ با احدالناسی شوخی ندارم.
با بغض نگاهش کردم.
_ول کن دستمو...بهت آمار غلط رسوندن، منم پونزده سال زجر کشیدم.
دستش لرزید اما ولم نکرد، نزدیکتر شد و پیشانیش را به پیشانیم چسباند. هرم نفسهایش صورتم را گرم میکرد، اشکم چکید و او غرید:
_گریه نکن، فقط بگو اون کی بود که صبح مدرک بیگناهی فروغ رو بهش رسوندی؟
پونزده سال از یه شب تلخ تو عمارت گذشته و حالا آیه برگشته تا حقیقتی رو به همه ثابت کنه... ولی ماهر تبدیل به یه مانع بزرگ میشه یا شاید هم تنها امیدش برای ادامه مسیر...
https://t.me/+aXGg-l-xBdVjNWE0
عاشقانهای که در تاریکترین لحظهها متولد شد✨🔥 | 15 |
| 3 | - فدای اون نفسای تنگت بشم من... میترسی عروسکم؟
اشکم چکید.
- خیلی میترسم..بابام...داداشام...
چشمکی زد و لپمو کشید.
- میدونم خوشگلم خودم حلش میکنم.
- میشه امشب برم؟
دست بزرگش روی دستم لغزید و منو سمت خودش کشید.
- یه کمه دیگه پیشم باش انرژی بگیرم مگه نمیدونی فردا مسابقه دارم مخدر من ...💦🔥
https://t.me/+EI2lxvDooBdhOTRk
دختر خوشگلی که عاشق #دشمن پدرش میشه و بیخبر به تخت پسره میره و...🥹❌🔞
https://t.me/+EI2lxvDooBdhOTRk
یه مافیای کله گنده عاشق دختر دشمنش میشه که یه #دختردبیرستانی خوشگله و دختره ناراحتی قلبی داره و بعد مدتها میفهمه که... 😭❌🔞 | 27 |
| 4 | - بالاخره تورو از دست اون سگ نگهبان که چشم ازت ور نمیداره ، کش رفتم قناری ، تا صبح باید زیر من آواز بخونی
دست و پا بسته روی تخت پرت شدم
با گریه گفتم : رادمان گیرت بیاره جنازهتو تو خونهش چال میکنه ، دست به من نزن
- رادمان ؟ سگ نگهبانتو میگی ؟؟کو تا پیدات کنه
دستشو به سمت لباسم آورد که همون لحظه صدای رادمان توی انبار پیچید
- نمیخوای به اون سگ نگهبان سلام کنی ؟؟
آدم به اجلمرگش باید سلام کنه
هیبتش رو که دیدم هق هقم از خوشحالی بلند شد
افرادش به اون بیشرفا هجوم بردن و اون به سمت من اومد ، اشکی که از چشمم چکید رو پاک کرد
_ تموم شد نورچشمی ، پیدات کردم اونو زندهش بزارین باهاش کار دارم
تن لرزونمو روی دست هاش بلند کرد...🔥🔞
https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
چشم پسره رو دور دیدن و تونستن دختره رو بدزدن حالا میخواستن بهش ... 😵🤐که پسره سر میرسه 😱 | 16 |
| 5 | _آوردی جلوی چشمم عقدش کردی و حالا که اون تو اتاق بغلیه اومدی اینجا که چی؟
گوشه لبش بالا رفته و در حالی که داشت با آرامش و وسواسی وحشیانه موهای آزادم رو مرتب میکرد پچ میزنه
_دیشب با اون بودم و امشب هم میخوام اون یکی زنمو بکنم، مشکلیه؟نمیشه همزمان با دو تا زن عقدی خوابید؟
دستش سر میخوره و با لمس کردن سینه هام از روی لباس میگه
_موقع کردنش همش داشتم به این فکر میکردم زودتر خودمو بهت برسونم و یه دور هم تپل تو رو جر بدم...
با بغض نگاهش میکنم و عوضی، تنها قصدش این بود که با حرف هاش زجرم بده و زمانی که دستش سر میخوره بین پاهام...
https://t.me/+iYY2qJi50340OWQ0
https://t.me/+iYY2qJi50340OWQ0
پسره جلوی چشمای دختره میره یکی دیگه رو عقد میکنه و اون حالا باید هر شب شاهد رابطه های وحشیانه شوهرش با زن دومش باشه...🙊❌🔥 | 20 |
| 6 | - بالاخره تورو از دست اون سگ نگهبان که چشم ازت ور نمیداره ، کش رفتم قناری ، تا صبح باید زیر من آواز بخونی
دست و پا بسته روی تخت پرت شدم
با گریه گفتم : رادمان گیرت بیاره جنازهتو تو خونهش چال میکنه ، دست به من نزن
- رادمان ؟ سگ نگهبانتو میگی ؟؟کو تا پیدات کنه
دستشو به سمت لباسم آورد که همون لحظه صدای رادمان توی انبار پیچید
- نمیخوای به اون سگ نگهبان سلام کنی ؟؟
آدم به اجلمرگش باید سلام کنه
هیبتش رو که دیدم هق هقم از خوشحالی بلند شد
افرادش به اون بیشرفا هجوم بردن و اون به سمت من اومد ، اشکی که از چشمم چکید رو پاک کرد
_ تموم شد نورچشمی ، پیدات کردم اونو زندهش بزارین باهاش کار دارم
تن لرزونمو روی دست هاش بلند کرد...🔥🔞
https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
https://t.me/+Jfv4AcO_0-NmYTM0
چشم پسره رو دور دیدن و تونستن دختره رو بدزدن حالا میخواستن بهش ... 😵🤐که پسره سر میرسه 😱 | 20 |
| 7 | - خبر داری فیلم دو نفرمون رسیده دست زنت؟ اصلا حالیت هست با من چیکار کردی؟
https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8
با خونسردی تموم داشت قهوهش میخورد.
- مگه چیکار کردم؟
- با رسم شکل بهت نشون بدم؟
جوری نگام کرد که قلبم لرزید.
- یادم نمیاد کاری کرده باشم که احتیاج به نقاشی کشیدن تو باشه!
با حرص لبهامو بهم فشردم.
- خدا میدونه الان پشت سرمون چه فکری میکنه؟ حتما میگه تو با پرستار بچهت رابطه داری! اصلا تو به زنت فکر میکنی؟
صاف تو چشمام زل زد.
- الان تو نگران زنمی یا فکرایی که راجع به ما میکنه؟
- من...
لبخند کجی زد.
- دوست داری اون فکرا واقعی باشه؟
لحنش جدی بود. نفسم بند اومد ❌🔥
https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8
https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8 | 37 |
| 8 | پارتاول ، سرچ کن نبود لفت بده 🍓😁
#بزرگمهر_والتون ، یه دورگه ی آمریکایی ایرانیه که تنها وارث خانواده ی والتونه !!!
یه شاهزاده #زیبا و #خوشقدوبالا، طوری که به پیشنهاد بقیه کارش به فریز کردن مقداری از ا..سپر.مهاش کشیده تا نسل این #اورانگوتان منقرض نشه😂😂یه پسر فوق العاده شیطون که به پشه ی ماده هم رحم نمیکنه😑😂
همه چی خوب پیش میره تا وقتی که همین شیطنت های بی حد و مرض آقازاده کار دستش میده و میفهمه بچه دار نمیشه😭🥺🤕
اما چون مقداری ازشونو فریز کرده پس خیالش راحته اما خبر نداره که همه ی گنجینه اش به باد رفته بجز یکیشون که برای تست توی شکم دختری که توی کما بوده استفاده شده و از قضا الان دختره بعد سالها به هوش اومده و مرخص شده !!! جا تره و نیست ... 😂😱⁉️حالا دختر قصه امون کیه ؟؟
یه خزرخانوم فتنهی سر به هوا کهاز یه خانواده فوق العاده مذهبی و سرشناس تهرانه که بعد #چهارتاپسر چشم به جهان گشوده و شده #بلای جون خانواده 😁🔥که برخلاف برادراش کل تابوهای خانواده رو شکسته و به طور پنهانی با رقیب پدر و برادرهاش در ارتباطه 🫣😱اونم چه رقیبی !!! بزرگمهر والتون 🙊😱😂اما دیگه کار از کار گذشته و 3 تا نی نی داره تو #شکمش ابراز وجود میکنه 🙊🤰
https://t.me/+1-eTauoCZWQ5ODA0
https://t.me/+1-eTauoCZWQ5ODA0
❌😡پارت 1 ، کپی و ایده برداری ممنوع😡 | 37 |
| 9 | پارت جدید دلبرا💝🥰
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره و این هفته پارت سیصد رو هم تو ویپ رد کردیم😍💋 | 44 |
| 10 | #پارت۱۳۱
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
چهرهی نگران و گریون ساحل، هانی و پری جلوی پلکم نقش بست.
ساحل: آجی صدام رو داری؟ میشنوی؟ میبینی منو؟ میشناسیم؟
سنگین پلک زدم.
هانی: خواهری چشمات دو نبند الان دکتر میاد... بمیرم واست، چیشده آجی؟ کسی چیزی نمیگه حرفی هم نمیزنه... چرا تو این حالی تو؟ خوبی؟
سوال مسخرهای بود، کجام به نظرش خوب بود.
پری: خدا لعنتشون کنه... وای خدا ببین چه بلایی سرت آوردن... وای.
با صدای در حرفش قطع شد، هر سه عقب رفتن و بعد کمی دکتر به همراه چاووشی وارد اتاق شدن، ابروهام بالا پرید.
نگاهم رو با مکث سمت دخترها کشوندم، ساحل و پری به دکتر زل زده بودن،
هانی با دیدن نگاه کنجکاوم چشمکی زد، یعنی بعدا میگم.
دکتر نزدیکتر شد.
- خب حالِ مریضمون چطوره؟ بهتری؟
خواستم با دست سالمم که کمتر درد میکرد ماسک اکسیژن رو بردارم که اجازه نداد.
دکتر: برندار، بینیت له و شکسته بود... مجبوری عمل کردیم، با اینکه خطرناک بود اما باید انجام میشد، تا چند روز بهتره باشه تا تنفست منظم بشه.
شوکه به حرف دکتر گوش دادم، البته با اون ضربهها بعید هم نبود.
بقیه وضعیتمم چک کرد، خداروشکر دستم فقط در رفته بود و به اون مرحله قطع نرسید.
بماند که دکتر کلی توبیخ کرد و گرفت اگه یکم شدیدتر بود حتی دستم رو هم از دست میدادم،
کتفم توی گچ بود، کمرم کوفته شده بود و یکم ترک خوردگی که با کمربند مخصوص و گچی که گرفته بودن، بهتر میشد.
پام ترک برداشته بود، واسه احتیاط قوزک پام رو تا کمی پایینتر از زانو رو گچ گرفتن.
دندونهای شکستم رو که چهار تا میشد رو باید میرفتم درست میکردم.
خلاصه به طور کامل آش و لاش شده بودم.
دکتر: خدا بهت رحم کرد دختر، میتونم بگم شانس آوردی که کلیهت با وجود اون همه ضربه چیزیش نشده... زود رسوندنت بیمارستان وگرنه خونریزی داخلی میکردی. آپاندیست هم ترکید... رفته بودی میدون جنگ مگه؟
با یادآوری اون کثافتها چشم روی هم فشردم.
دکتر: به ما نمیخوای بگی، به پلیس چی؟
دکتر بعد کلی توصیه و دارو رفت، ولی چاووشی موند.
نزدیک شد نمیدونم واقعا نگرانه یا من اینطور حس میکردم!
حقیقتش دلم میخواست کیان اینجا بود،
با اینکه ممکنه رفتاری بروز بده که بچهها رو مشکوک کنه اما ته دلم میخواست باشه اما چاووشی بود!
لبخندی که روی لب نشوند رو تا حالا ازش ندیده بودم.
- امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه.
زیر لب "ممنونم"ی گفتم. به طرف دخترا برگشتم،
ساحل و پری که بیخیال بودن، اما چشمهای هانی قد توپ تنیس شده بودن. حق هم داشت اون چاووشی رو میشناخت. | 45 |
| 11 | -نامزدیمو که بهم زدی، خونوادمو که نابود کردی. دیگه چی میخوای از جونم؟!
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت
-تو رو! !
نگاهشو پایین کشید و به چشمهام خیره شد
-تو رو میخوام ..باید تاوان پس بدی ..تاوان کارای پدرتو !
هلم داد روی تخت
-همهی وجودتو میخوام الیسا!
پاهامو از هم باز کرد و...
https://t.me/+iYY2qJi50340OWQ0
قرار بود زن پسرعموم بشم ولی سر و کلهی یه عیاش عوضی پیدا شد، همه چیز و بهم ریخت و من و مجبور کرد که باهاش سکس کنم و...😱🔞 | 78 |
| 12 | - اعصاب منو انگولک نکن حریر، برو سر جات بخواب!
چشم توی حدقه چرخوندم و نفسی بیرون دادم.
- نمیخوام، چرا زور میگی؟ تا صبح میخوای منو بین بازو هات فشار بدی لهم کنی!
هیکل ورزشکاریش رو به رخ کشید و با اخمی لب زد:
- د کاش تا الان من تو یکی رو له میکردم که هر شب یه #بساط راه نندازی!
به عصبانیتش ریز خندیدم
سنگینی تنش، رو #هیکل ریزه میزم صدای نالمو دراورد و لب های داغش #گردنم رو نشونه گرفت.
- حالا کارت به جایی رسیده به ریش نداشته من میخندی #پدرسوخته؟ حقته درسته قورتت بدم الان هوم؟!
آب دهنم رو به زور قورت دادم
- اممم چیزه میگ...میگم من اممم ...
نیشخندی به لپای سرخ شدم زد و سرشو نزدیک صورتم آورد.
- خانوم کوچولوی من خجالت میکشه؟ #یخشو آب کنم؟
با #ناز صداش زدم که تو گلو خندید و بی هوا ...🔥🙊❤️🔥
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
اوه اوه عاشق شخصیت افشار داستان شدم که یه تنه دل همرو بردههه😭🥹❤️
به شدت پیشنهاد میکنم داستان عاشقانه و جنجالی مارو بخونید و لذت ببرید❤️🔥🌝 | 56 |
| 13 | - مامانی گشنمه. میمی میخوام.
از خجالت آب شدم. پسرم خودشو انداخته بود تو بغلم و سر سفره، جلوی کل فامیل درخواست شیر میکرد!
- مگه بچه تازه شیر نخورده؟!
زیرچشمی به سیاوش نگاه کردم. از خشم و شرم سرخ شده بود.
- چرا بهخدا. همین چنددقیقه پیش خورد.
زورکیترین لبخند عمرش رو زد و به بچه گفت:«- پسرم، مامانت هم الان گرسنهس؛ بذار اول شامش رو بخوره، بعد به شما شیر بده.»
پسرم لب برچید و زنجیر گردنبندم رو کشید.«- الان. الان. گشنمه. شیر.»
عرق شرم از تیرهی کمرم سر خورد. دیدم که چندتا از فامیلا خندیدن. سیاوش محکم پلک بست.«- بدعادتش کردی نیلی. بچهی دوسال و نیمه که دیگه وقت شیر خوردنش نیست. ببین خودت چقدر ضعیف شدی!»
و خواست بچه رو از بغلم بکشه بیرون کرد که پسرم محکم به لباسم چنگ زد و جیغ کشید.«-مامانیمو میخوام. گشنمه.»
سیاوش میون خشم خندید و جوری که فقط خودم بشنوم پچ زد:«- منم مامانیتو میخوام؛ ولی الان وقتش نیست بچه. حیثیتمو بردی!»
با شرم و خنده لب گزیدم...
https://t.me/+Fs7TFrqCwqtjYzlk
چه شوهر کراشی!🥹😂😍ایشالا نصیب همه! | 17 |
| 14 | به بله پیوستند😃👏👇🏻
لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍
اگه میترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانالهای این لیست سریع جوین بده
➖〰➖〰➖〰❤️🔥
سمیرا حسنزاده🔥 رازِ ارسلان
ble.ir/join/7XYG9Q4i6T
👆
م.کمالزاده شاهدخت
ble.ir/join/6vGrmLcTns
👆
آذر اول : جانِ دل
ble.ir/join/G1iUa8UQ4D
👆
فاطمه خاوریان❤️🔥نقصان
ble.ir/join/DyAePVxzhk
👆
عــدالـتوعشـꨄــق 🦋 م.ق.تـرنـج
ble.ir/join/3hR2usMQqG
👆
م.کمالزاده آنجاکهتورامنتظرند
ble.ir/join/Axy73C7RFA
👆
مهسا پناهی 💄 رمانِ ملاقات منقضیشده
ble.ir/join/9RroqxuLkt
👆
سایهای_در_قاب_گالری
http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk
👆
رنج سایهها🎭 سارا محمدی
http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa
👆
عشق_سفر_زندگی
http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG
👆
چشمه و الماس 🌸 سارگل
ble.ir/join/6Pzy7AdzYj
👆
سارااسدی🌳نارنج و ترنج
ble.ir/join/FsRjzcQg61
👆
.سپیده فرهادی✈️ میز هجدهم
ble.ir/join/4idy81vsft
👆
عسل کورکور🫀بغض یک مرد
ble.ir/join/84LxmbMAJp
👆
آنالی👵 سمیرا حسنزاده
ble.ir/join/J8ZBWryvS5
👆
قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
ble.ir/join/BKMqsaG1CF
👆
پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی
ble.ir/join/HiP64CkNDR
👆
توجه❌
لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمانهای ویژهی امشبمون👏 | 26 |
| 15 | - مامانی گشنمه. میمی میخوام.
از خجالت آب شدم. پسرم خودشو انداخته بود تو بغلم و سر سفره، جلوی کل فامیل درخواست شیر میکرد!
- مگه بچه تازه شیر نخورده؟!
زیرچشمی به سیاوش نگاه کردم. از خشم و شرم سرخ شده بود.
- چرا بهخدا. همین چنددقیقه پیش خورد.
زورکیترین لبخند عمرش رو زد و به بچه گفت:«- پسرم، مامانت هم الان گرسنهس؛ بذار اول شامش رو بخوره، بعد به شما شیر بده.»
پسرم لب برچید و زنجیر گردنبندم رو کشید.«- الان. الان. گشنمه. شیر.»
عرق شرم از تیرهی کمرم سر خورد. دیدم که چندتا از فامیلا خندیدن. سیاوش محکم پلک بست.«- بدعادتش کردی نیلی. بچهی دوسال و نیمه که دیگه وقت شیر خوردنش نیست. ببین خودت چقدر ضعیف شدی!»
و خواست بچه رو از بغلم بکشه بیرون کرد که پسرم محکم به لباسم چنگ زد و جیغ کشید.«-مامانیمو میخوام. گشنمه.»
سیاوش میون خشم خندید و جوری که فقط خودم بشنوم پچ زد:«- منم مامانیتو میخوام؛ ولی الان وقتش نیست بچه. حیثیتمو بردی!»
با شرم و خنده لب گزیدم...
https://t.me/+Fs7TFrqCwqtjYzlk
چه شوهر کراشی!🥹😂😍ایشالا نصیب همه! | 5 |
| 16 | _اووم عروسک شیرینم سر صبحی بدجور هوس سواری رو تن بکرت و کردم
از پشت بهم چسبید و روی نبض گردنم و عمیق مکید
_آنیل مگه دیشب هوست بر طرف نشد! اصلا کمری هم برات مونده عشقم؟
_قربون ناز صدات بشم یه آلفای هورنی هیچ وقت از جفت هوس انگیزش سیر نمیشه
دستش زیر تاپم خزید و سینه هام و چنگ زد
_ولی جفتش دیگه جون نداره
_حتی اگه جونم و فداش کنم و یه راند طولانی با زبونم سر حالش بیارم!
با سکوتم بوسهی خیسی روی لب هام کاشت و با جر دادن شلوارکم زبونش بین پام نشست و...
https://t.me/+Mvbb0V2UiGFkMGE8
#عاشقانه_گرگینهای_هات❤️🔥🔞💦😈 | 28 |
| 17 | - مامانی گشنمه. میمی میخوام.
از خجالت آب شدم. پسرم خودشو انداخته بود تو بغلم و سر سفره، جلوی کل فامیل درخواست شیر میکرد!
- مگه بچه تازه شیر نخورده؟!
زیرچشمی به سیاوش نگاه کردم. از خشم و شرم سرخ شده بود.
- چرا بهخدا. همین چنددقیقه پیش خورد.
زورکیترین لبخند عمرش رو زد و به بچه گفت:«- پسرم، مامانت هم الان گرسنهس؛ بذار اول شامش رو بخوره، بعد به شما شیر بده.»
پسرم لب برچید و زنجیر گردنبندم رو کشید.«- الان. الان. گشنمه. شیر.»
عرق شرم از تیرهی کمرم سر خورد. دیدم که چندتا از فامیلا خندیدن. سیاوش محکم پلک بست.«- بدعادتش کردی نیلی. بچهی دوسال و نیمه که دیگه وقت شیر خوردنش نیست. ببین خودت چقدر ضعیف شدی!»
و خواست بچه رو از بغلم بکشه بیرون کرد که پسرم محکم به لباسم چنگ زد و جیغ کشید.«-مامانیمو میخوام. گشنمه.»
سیاوش میون خشم خندید و جوری که فقط خودم بشنوم پچ زد:«- منم مامانیتو میخوام؛ ولی الان وقتش نیست بچه. حیثیتمو بردی!»
با شرم و خنده لب گزیدم...
https://t.me/+Fs7TFrqCwqtjYzlk
چه شوهر کراشی!🥹😂😍ایشالا نصیب همه! | 18 |
| 18 | پارت جدید دلبرا💝🥰
برای دریافت لینک وی ای پی رمان جذاب و عاشقانه بغض یک مرد مبلغ ۶۸ را به شماره کارت زیر واریز
6037 9973 4855 4503
ملی
5859831855246632
تجارت
به نام کورکور
کنین و فیش واریز رو برای ادمین ارسال کنید💋
@aram870
رمان توی وی آی پی حدود شش ماه جلوتره و این هفته پارت سیصد رو هم تو ویپ رد کردیم😍💋 | 83 |
| 19 | #پارت۱۳۰
#بغض_یک_مرد
#ع_ک
از درد شکمم سعی کردم بدون کوچیکترین فشار به کمر جمع شم اما با درد بدی که توی پام پیچید آه از نهادم بلند کرد.
قوزک پام بد درد میکرد، موهام سرن آزادانه دورم پخش شده بودن و بعضیهاشون به صورت خیس از خوت و اشکم چسبیده بود.
نمیدونم چقدر گذشت اما مدت طولانی و دردآوری بود،
با حس معلق بودنم درد فجیعی توی کل تنم پيچيد و نالهی آرومی از بین لبهای زخمیم خارج شد.
صداها گُنگتر شدن، معلق بودنم زیاد طول نکشید که روی جسم سخت و سفتی قرار گرفتم
و چیزی که روی بینیم نشست و کمی تنفس رو بهتر کرد.
سوزنی که توی دستم زده شد رو با دردی که یهو پیچید، حس کردم، کمکم اون درد داشت کم میشد اما نه همش.
لحظه آخر قبل بیهوشی چشمهام رو باز کردم، توی اتاقک فلزی آمبولانس خودم رو دیدم.
***
با درد سنگینی که توی کتفم حس کردم پلک زدم،
بوی ضعیف الکل توی بینیم نشست، سعی کردم تکونی به انگشتهام بدم.
صدایی ضعیف و محو از دور حس میکردم.
آروم لای پلکم رو باز کردم، دیدم تار بود چیزی که تو اون حالت دیدم، یه هیکل مردونهی قوی و محو.
دوباره و دوباره پلک زدم، بافت مشکی که بر تن داشت نگاهم رو پر کرد.
بهش نمیاومد دکتر باشه... خیلی سریع به عقب رفت و صدای باز و بسته شدن در نشون میداد رفته بیرون.
حس میکردم بدنم خشک شده، تکون کوچیکی خوردم،
دردی که توی تنم پیچید باعث شد تو همون حالت بدون ذرهای تکون بمونم.
صدای اطراف داشت بهتر به گوش میرسید، صدایی مثل آلا و رزی گفتن... سرم رو آروم به سمت چپ چرخوندم.
دیدم بهتر از قبل بود و صداها کمی واضح به گوشم میرسید،
ماسک اکسیژن روی بینیم اذیتم میکرد. | 82 |
| 20 | به بله پیوستند😃👏👇🏻
لیستی از نویسندگانی که در اپلکیش #بله فعالیتشون رو آغاز کردند😍
اگه میترسی نت قطع شه از مطالعه جابمونی پس به کانالهای این لیست سریع جوین بده
➖〰➖〰➖〰❤️🔥
سمیرا حسنزاده🔥 رازِ ارسلان
ble.ir/join/7XYG9Q4i6T
👆✨
م.کمالزاده شاهدخت
ble.ir/join/6vGrmLcTns
👆✨
آذر اول : جانِ دل
ble.ir/join/G1iUa8UQ4D
👆✨
فاطمه خاوریان❤️🔥نقصان
ble.ir/join/DyAePVxzhk
👆✨
عــدالـتوعشـꨄــق 🦋 م.ق.تـرنـج
ble.ir/join/3hR2usMQqG
👆✨
خواب باران 💍 الناز محمدی
ble.ir/join/B8eUVbRDpz
👆✨
م.کمالزاده آنجاکهتورامنتظرند
ble.ir/join/Axy73C7RFA
👆✨
مهسا پناهی 💄 رمانِ ملاقات منقضیشده
ble.ir/join/9RroqxuLkt
👆✨
سایهای_در_قاب_گالری
http://ble.ir/join/9Af6UFdzvk
👆✨
نفسهایم🧑🎓👩🎓 الهه محمدی
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
👆✨
رنج سایهها🎭 سارا محمدی
http://ble.ir/join/9pvTc2vjFa
👆✨
هنجارشکن 🤸♂ الهه محمدی
ble.ir/join/28enRFiUnS
👆✨
عشق_سفر_زندگی
http://ble.ir/join/CSJUf9LsnG
👆✨
چشمه و الماس 🌸 سارگل
ble.ir/join/6Pzy7AdzYj
👆✨
سارااسدی🌳نارنج و ترنج
ble.ir/join/FsRjzcQg61
👆✨
.سپیده فرهادی✈️ میز هجدهم
ble.ir/join/4idy81vsft
👆✨
عسل کورکور🫀بغض یک مرد
ble.ir/join/84LxmbMAJp
👆✨
لیلاغلطانی🔥رمان سونای
ble.ir/join/3Mip5QXxE2
👆✨
نسترن آبخو🌱ستارهی بامداد
ble.ir/join/ZmI5MWUxMD
👆✨
آنالی👵 سمیرا حسنزاده
ble.ir/join/J8ZBWryvS5
👆✨
قصهی مهتاب🌙 بهناز رضوانی
ble.ir/join/BKMqsaG1CF
👆✨
پزشک عاشق🩺💊 بهناز رضوانی
ble.ir/join/HiP64CkNDR
👆✨
توجه❌
لیست رو کپی کنید و تو فضای شخصی بله پست کنین. بعد بزنید روی لینک مربوطه و بعد لذت ببرید از تک تک رمانهای ویژهی امشبمون👏 | 32 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
