es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

دکتر علی ثاقبی

دکتر علی ثاقبی

Ir al canal en Telegram

وجود ما معمایی‌ست حافظ، که تحقیقش فسون است و فسانه دکتر علی ثاقبی روان‌پزشک - روان‌درمانگر تحلیلی - زوج‌درمانگر اینستاگرام: https://instagram.com/dr.ali.saghebi پادکست: https://castbox.fm/channel/دکتر-علی-ثاقبی-id2995222

Mostrar más
7 978
Suscriptores
-324 horas
-177 días
-6130 días
Archivo de publicaciones
روث لَنگمور و نفرین رهایی خوانشی روان‌کاوانه از اوزارک دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر

روث لَنگمور و نفرین رهایی خوانشی روان‌کاوانه از اوزارک دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر

و این شاید تلخ‌ترین پاسخ سریال به ادعای وندی درباره «حفظ خانواده» باشد. خانواده حفظ شده است؛ اما چه چیزی از آنچه قرار بود حفظ شود باقی مانده؟ بن مرده است، مارتی بارها در معرض مرگ قرار گرفته و جونا (پسری که باید از جهان جنایت محافظت می‌شد) در آخرین تصویر سریال خود مجری خشونت خانواده شده است. پایان در نتیجه دو جهت مخالف انتقال میان‌نسلی را کنار هم قرار می‌دهد. روث، وارث خانواده‌ای با سابقه خشونت، می‌کوشد میان تعلق به مردگانش و اطاعت از سرنوشت آنان فاصله ایجاد کند. جونا، که در آغاز یکی از منتقدان اخلاقی خانواده برد بود، در پایان خشونتی را که خانواده‌اش برای بقا آموخته است به ارث می‌برد و اجرا می‌کند. یکی می‌کوشد «لنگمور بودن» را از تقدیر به تاریخ تبدیل کند؛ دیگری در حال تبدیل شدن به وارث منطق بردهاست. اوزارک فقط داستان نفرینی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود نیست؛ داستان چگونگی ساخته شدن نفرینی تازه نیز هست. زنده ماندن یا زندگی کردن؟ روث از نظر روان‌کاوانه مرکز اوزارک است نه چون از همه «بیمارتر» یا حتی آسیب‌دیده‌تر است، بلکه چون در او تعارض تا پایان، تعارض باقی می‌ماند: خشم، نیاز را کاملا نابود نمی‌کند؛ استقلال، میل به تعلق را خاموش نمی‌کند؛ جرم، ظرفیت گناه را از میان نمی‌برد؛ نفرت، عشق را حذف نمی‌کند؛ ویرانگری، ساختن را متوقف نمی‌کند؛ و پیوند با مردگان، سرمایه‌گذاری بر زندگی را از بین نمی‌برد. روان‌کاوی بیش از هر جا در همین توان زیستن میان حقیقت‌های متناقض معنا پیدا می‌کند. در سطح پیرنگ، اوزارک داستان خانواده‌ای است که می‌خواهد زنده بماند. اما داستان روث پرسش دشوارتری مطرح می‌کند: آیا انسان می‌تواند آنچه خانواده، طبقه، فقدان و خشونت در او ساخته‌اند بشناسد، بدون آنکه مجبور باشد همان را تکرار کند؟ پاسخ این نیست که گذشته ناپدید می‌شود. گذشته ماده اولیه زندگی روانی است. آزادی، پاک کردن آن نیست؛ توانایی شناختن، سوگواری کردن و بازسازی رابطه با آن است، به‌گونه‌ای که گذشته دیگر دستورالعمل آینده نباشد. وایات نشان می‌دهد که گذشته را می‌توان روایت کرد، نه فقط تکرار؛ مردگان روث نشان می‌دهند که گذشته برای ادامه زندگی باید جایی درون آن پیدا کند؛ و مسیر بن و جونا نشان می‌دهد حقیقتی که نتواند اندیشیده و سوگواری شود، ممکن است در نسل بعد دوباره به خشونت تبدیل شود. و روث نشان می‌دهد که می‌توان با همان نام خانوادگی، همان مردگان و همان تاریخ، خانه‌ای تازه ساخت و آینده‌ای دیگر خواست. هیچ‌یک از این‌ها به معنای رهایی کامل نیست؛ اما به اندازه‌ای از مسیر طی شده است که «نفرین» دیگر نمی‌تواند صرفا نام دیگری برای تقدیر باشد. بردها در سراسر اوزارک می‌آموزند چگونه نمیرند؛ روث می‌کوشد بیاموزد چگونه زندگی کند. اما درست زمانی که خانه، مالکیت، رابطه و آینده برای او از امکان به واقعیت نزدیک شده‌اند، پیامدهای گذشته بازمی‌گردند. مرگ او ثابت نمی‌کند که گذشته همیشه پیروز می‌شود. برعکس، اگر راه دیگری واقعا وجود نداشت، مرگ روث تراژیک نبود. تراژدی روث این نیست که نتوانست از گذشته‌اش بیرون بیاید؛ این است که سرانجام داشت جهانی می‌ساخت که در آن می‌توانست گذشته را با خود حمل کند، بی‌آنکه مجبور باشد از آن اطاعت کند؛ اما فرصت زندگی کردن در آن جهان را پیدا نکرد.

این همان نقطه‌ای است که منطق بقای بردها آشکار می‌شود. آن‌ها برای فرار از مرگ آمده‌اند، اما نظام بقایی‌شان به‌تدریج به شکلی عمل می‌کند که هزینه حفظ خانواده را دیگران می‌پردازند. حتی مرز «دیگری» هم ثابت نیست: بن برادر وندی است، اما می‌تواند از حلقه حفاظت بیرون گذاشته شود؛ روث برای مارتی عزیز است، اما در انتخاب نهایی بیرون آن حلقه قرار می‌گیرد. آنچه درون خانواده است باید حفظ شود؛ آنچه بیرون آن قرار می‌گیرد می‌تواند در خدمت این حفظ قربانی شود. و گاهی خود بحران تعیین می‌کند چه کسی هنوز «درون» محسوب می‌شود. تصادف و آخرین آزمون مارتی تصادف خانوادگی در پایان سریال برای چند لحظه همه چیز را از کنترل بردها خارج می‌کند: پول، قدرت سیاسی و محاسبه مارتی بی‌اثرند؛ آن‌ها فقط چهار انسان‌اند که می‌توانند بمیرند. حادثه می‌توانست تجربه‌ای از محدودیت باشد: ما نیز فانی هستیم. اما وندی تقریبا معنای معکوسی از آن استخراج می‌کند: ما قرار است زنده بمانیم. می‌توان این وارونگی را شکلی از دفاع شیدایی‌وار فهمید؛ مواجهه با آسیب‌پذیری به‌جای آنکه به پذیرش محدودیت منجر شود، به شاهدی برای مصونیت تبدیل می‌شود. اندکی بعد، خانواده برد زنده می‌ماند و روث می‌میرد. مرگ از جهان حذف نشده است؛ فقط بیرون از مرز خانواده فرود آمده است. برای مارتی، مرگ روث آخرین پاسخ به پرسشی است که از آغاز رابطه‌شان وجود داشت: اگر انتخاب کردن من واقعا برایت هزینه داشته باشد، باز هم مرا انتخاب می‌کنی؟ در ماجرای فرانک جونیور پاسخ ناکافی بود، در ماجرای بن شکاف عمیق‌تر شد، و در پایان همان پرسش با بالاترین هزینه ممکن بازمی‌گردد. این بار انتخاب روث می‌تواند جان همسر و فرزندان مارتی را به خطر بیندازد، و مارتی خانواده خودش را انتخاب می‌کند. این تصمیم از نظر انسانی قابل فهم است؛ اما همین قابل فهم بودن تراژدی را عمیق‌تر می‌کند. مارتی روث را دوست دارد، اما دوست داشتن با انتخاب کردن یکسان نیست. رابطه‌ای که با تجربه «بالاخره کسی مرا می‌بیند» آغاز شده بود، با روشن شدن آخرین حد آن پایان می‌یابد: روث دیده شده است، اما هرگز به این خانواده متعلق نبوده است. در همین لحظه دفاع اصلی مارتی نیز از کار می‌افتد. مردی که تقریبا همیشه اضطراب را به مسئله‌ای قابل حل تبدیل کرده، دیگر راه‌حلی ندارد. روث پس از مرگ وایات درماندگی را با عمل پس می‌زند؛ مارتی در آستانه مرگ روث ناچار می‌شود با درماندگی‌ای بماند که دیگر نمی‌تواند آن را به عمل یا راه‌حل تبدیل کند. آنچه روث با انتقام از آن می‌گریزد، در پایان چیزی است که مارتی مجبور به تحملش می‌شود. دو خانواده و دو جهت انتقال میان‌نسلی در روث، دیگری تا پایان غیرقابل جایگزین باقی می‌ماند. وایات، وایات است؛ بن فقط یک مانع نیست؛ مارتی فقط رئیس نیست؛ حتی کِید، با تمام ویرانگری‌اش، صرفا چیزی نیست که با حذفش همه چیز تمام شود. اروس در این معنا نیروی حفظ پیوند است؛ نیرویی که سوگ، گناه و ترمیم را نیز ممکن می‌کند. در نظام بردها، در مقابل، آدم‌ها به‌تدریج بیشتر بر اساس کارکردشان در پروژه بقا تعریف می‌شوند: متحد، تهدید، واسطه، مانع، شریک یا هزینه. این به معنای فقدان عشق نیست؛ تمام سازوکار آنان برای حفظ کسانی ساخته شده که دوستشان دارند. اما در روث، اروس و ویرانگری تا پایان در کشمکش باقی می‌مانند؛ در بردها، پروژه حفظ زندگی خانواده به‌تدریج با توانایی انتقال هزینه ویرانگری به بیرون آن پیوند می‌خورد. پایان سریال این تفاوت را به مسئله انتقال میان‌نسلی تبدیل می‌کند. جونا زمانی خاکستر بن را به روث سپرده بود، چون نمی‌توانست آنچه خانواده‌اش با بن کرده بود تحمل کند. در سطح نمادین، چیزی از بن (و همراه با آن، حقیقت مرگ او) از خانواده‌ای که در نابودی‌اش نقش داشته بیرون برده می‌شود. روث بعدها این امانت را به جونا بازمی‌گرداند. در پایان، مل ستِم با مدرکی از قتل بن بازمی‌گردد و حقیقتی را که خانواده کوشیده است پشت سر بگذارد دوباره در برابر آنان قرار می‌دهد. این بار جونا به‌جای ایستادن در کنار آن حقیقت در برابر خانواده، اسلحه برمی‌دارد. وارونگی کامل شده است: جونا ابتدا چیزی از بن را از خانواده بیرون می‌برد تا از آن محافظت کند؛ در پایان، برای محافظت از خانواده همان چیزی را نابود می‌کند که می‌تواند حقیقت بن را آشکار سازد. خاکستر بن از این منظر فقط یادگار یک مرده نیست؛ شاهد مسیر روانی جوناست. در آغاز، وفاداری به بن او را در برابر خانواده قرار می‌دهد؛ در پایان، وفاداری به خانواده او را به اجرای همان منطق خشونتی می‌رساند که مرگ بن یکی از مهم‌ترین دلایل اعتراضش به آن بود. جونا از کسی که می‌خواست حقیقت بن را از خانواده نجات دهد، به کسی تبدیل می‌شود که برای نجات خانواده، حقیقت را می‌کشد.

قدرت برای وندی ابتدا وسیله حفظ خانواده است، اما به‌تدریج مرز میان حفظ خانواده، حفظ کنترل و حفظ تصویری که از آینده خانواده ساخته است مبهم می‌شود. عشق او به مارتی، شارلوت و جونا واقعی است و نمی‌توان «حفظ خانواده» را صرفا بهانه‌ای برای قدرت‌طلبی دانست. بااین‌حال، بنیاد، نفوذ، اعتبار و آینده سیاسی نیز کم‌کم وارد تعریف چیزی می‌شوند که باید به نام خانواده حفظ شود. برای حفظ خانواده، بن (برادر وندی و یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش) قربانی می‌شود؛ تصمیم‌های او مارتی را بارها در معرض خطر قرار می‌دهند؛ و جونا، که تمام این پروژه ظاهرا باید از آینده او نیز محافظت کند، هرچه بیشتر به جهان جرم و خشونت کشیده می‌شود. حتی هنگامی که امکان راه‌حلی مالی و کم‌خطرتری در مصالحه با روث وجود دارد، وندی حاضر نیست با صرف‌نظر کردن از بخشی از کنترل، پروژه بزرگ‌تر خود را کوچک کند و مسیری را ترجیح می‌دهد که نفوذ بیشتری را حفظ می‌کند، اما خطر بیشتری نیز به همراه دارد. اینجاست که دفاع وندی وجه تناقض‌آمیز خود را آشکار می‌کند: او برای آنکه خانواده هرگز دوباره بی‌قدرت نباشد قدرت می‌سازد، اما هرچه برای حذف درماندگی قدرت بیشتری انباشته می‌کند، اعضای همان خانواده را بیشتر در معرض خطر قرار می‌دهد. تفاوتی ساختاری نیز وجود دارد. قدرت وندی قابلیت نهادینه شدن دارد؛ می‌تواند پول، سیاست، بنیاد، پلیس فدرال و کارتل را به شبکه‌ای از قدرت متصل کند. اما قدرت روث عمدتا شخصی باقی می‌ماند. وندی بنابراین صرفا به این دلیل زنده نمی‌ماند که دفاع روانی مؤثرتری دارد؛ بلکه می‌تواند راه‌حل روانی خود را با ساختار واقعی قدرت هم‌راستا کند. روث چنین دسترسی‌ای ندارد. اگر این تفاوت را نبینیم، ممکن است نابرابری واقعی را به مسئله تفاوت کارکرد شخصیت تقلیل دهیم. جهت حرکت آن دو در پایان نیز تقریبا معکوس است: روث می‌کوشد دامنه جهان جنایت را در زندگی‌اش کوچک کند، مالک شود، سابقه‌اش را پاک کند و خانه بسازد؛ وندی سیاست، تجارت، خانواده و جرم را هرچه بیشتر در یک ساختمان واحد به هم متصل می‌کند. روث می‌کوشد زندگی‌ای بیرون از نظامی بسازد که او را بلعیده است؛ وندی می‌کوشد آن‌قدر در همان نظام قدرتمند شود که دیگر نتواند او را ببلعد. انباشت اجبار: وقتی انتخاب‌های دیروز به ضرورت امروز تبدیل می‌شوند شخصیت‌های اوزارک بارها به نقطه‌ای می‌رسند که می‌گویند «راه دیگری نداریم». این جمله اغلب هم درست است و هم ناقص. ممکن است در همان لحظه واقعا گزینه‌های بسیار کمی باقی مانده باشد؛ اما کم شدن گزینه‌ها تاریخی دارد. انتخابی پیامدی می‌سازد. این پیامد، آزادی انتخاب بعدی را کاهش می‌دهد و زنجیره تصمیم‌ها به‌تدریج وضعیتی ایجاد می‌کند که در آن چیزی که زمانی انتخاب بود، اکنون ضرورت تجربه می‌شود. می‌توان این فرایند را انباشت اجبار نامید: انتخاب‌های دیروز، اجبارهای امروز می‌شوند. «ناچار بودم» ممکن است درباره لحظه آخر درست باشد، اما پرسش روان‌کاوانه و اخلاقی این است: چگونه به نقطه‌ای رسیدی که دیگر راهی نداشتی؟ بن روشن‌ترین نمونه است. او برادر وندی است، با جونا پیوندی عاطفی دارد و از خلال رابطه عاشقانه‌اش با روث وارد جهان لنگمورها می‌شود. مرگش محصول تصمیم یک نفر نیست. روث در بیرون آوردنش از مرکز درمانی و ادامه زنجیره‌ای که او را دوباره در معرض خطر قرار می‌دهد سهم دارد؛ اما وندی در نهایت تصمیمی می‌گیرد که راه را برای کشته شدن برادرش هموار می‌کند. مسئولیت توزیع شده است، اما یکسان نیست. انتخاب‌های متعدد میدان انتخاب را آن‌قدر کوچک می‌کنند که وندی در پایان قربانی کردن بن را تنها راه نجات همسر و فرزندانش می‌بیند. ضرورت لحظه آخر واقعی است، اما بی‌تاریخ نیست. تناقض «حفظ خانواده» نیز اینجا به تندترین شکل خود می‌رسد: برای حفظ خانواده، وندی یکی از نزدیک‌ترین اعضای خانواده خودش را قربانی می‌کند. ساختاری مشابه، با تفاوت‌هایی مهم، در مرگ روث بازمی‌گردد. روث با قتل جاوی در ساخته شدن موقعیتی که سرانجام به مرگ خودش می‌انجامد سهم دارد؛ کامیلا قاتل مستقیم اوست و کلر است که حقیقت را فاش می‌کند؛ اما تصمیم‌های وندی و دیگران نیز کامیلا را به جزئی از معماری بقای بردها تبدیل کرده‌اند. گفتن اینکه «وندی روث را کشت» دقیق نیست، اما نقش او را نیز نمی‌توان حذف کرد: او یکی از معماران وضعیتی است که در پایان هشدار دادن و نجات روث را با امنیت خانواده برد ناسازگار می‌کند. پرسش در هر دو مرگ فقط این نیست که «چه کسی مقصر است؟»؛ پرسش دشوارتر این است که چگونه مجموعه‌ای از انتخاب‌ها جهانی می‌سازد که در پایان، قربانی کردن یک انسان به صورت تنها گزینه باقی‌مانده ظاهر می‌شود؟ آدم‌ها ممکن است در پایان واقعا چاره‌ای نداشته باشند و در عین حال در ساخته شدن موقعیتی که بی‌چاره‌شان کرده است سهم داشته باشند.

اما این انتقام فقط تنظیم درماندگی نیست. روث در جهانی رشد کرده که قانون بیرونی به‌ندرت قابل اتکا بوده و وفاداری شخصی و انتقام مستقیم بارها جای نهاد مرجع را گرفته‌اند. بنابراین، قتل جاوی هم تکرار زبان قدیمی خشونت است، هم تبدیل سوگ به عمل، هم نوعی اجرای عدالت شخصی، و هم انتخابی که مسئولیت اخلاقی آن همچنان متوجه خود اوست؛ انتخابی که روث حتی در پایان نیز از آن تبری نمی‌جوید. تناقض دقیقا همین‌جاست: روث برای شکستن سرنوشت خانواده‌اش، در لحظه‌ای تعیین‌کننده دوباره از ابزار همان سرنوشت استفاده می‌کند. گذشته نه به این دلیل بازمی‌گردد که او آن را می‌خواهد، بلکه چون در لحظه بحران هنوز آماده‌ترین زبانش برای عمل کردن است. تاریخ روث دامنه انتخاب‌هایش را محدود کرده است، اما مسئولیت انتخابش را از میان نمی‌برد. اروس، گسست و ساختن زندگی پس از مرگ وایات، رابطه روث با بقای خودش تغییر می‌کند. مرگ دیگر همان قدرت بازدارنده سابق را ندارد؛ اما این به معنای میل ساده به مردن نیست. درست در همین دوره، بیش از هر زمان دیگری در حال ساختن آینده است: ریچل را بازمی‌گرداند، برای مالکیت کازینو می‌جنگد، سابقه کیفری‌اش را پاک می‌کند و بر خرابه‌های لنگمورها عمارتی بنا می‌کند. اینجاست که تقابل اروس و رانه مرگ می‌تواند مفید باشد، اگر آن را به «میل به زندگی» در برابر «میل به مردن» تقلیل ندهیم. اروس نیروی پیوند است: آدم را به دیگری متصل می‌کند، گذشته را به اکنون و اکنون را به آینده پیوند می‌دهد و اجازه می‌دهد عشق و نفرت نسبت به یک نفر همزمان تحمل شوند، گناه بدون نابودی تمام خود باقی بماند، سوگ امکان‌پذیر شود و پس از ویرانی دوباره چیزی ساخته شود. در این معنا، اروس فقط پیوند با دیگری نیست؛ پیوند میان بخش‌های متعارض تجربه نیز هست. وقتی روث می‌تواند هم مارتی را دوست داشته باشد و هم از او خشمگین باشد، خودش را هم کسی بداند که دوست می‌دارد و هم کسی که آسیب زده است، پیچیدگی تجربه حفظ می‌شود. گسست زمانی شدت می‌گیرد که این پیچیدگی به دشمنی واحد فروکاسته شود، فاصله میان عاطفه و عمل از میان برود و حذف جای رابطه را بگیرد. پس مسئله این نیست که روث «زندگی» است یا «مرگ». هر دو جهت در او حضور دارند. تراژدی روث این نیست که رانه مرگ سرانجام اروس را شکست می‌دهد؛ این است که درست در زمانی که نیروهای پیونددهنده زندگی او از همیشه نیرومندتر شده‌اند، پیامدهای ویرانگر گذشته به او می‌رسند. خانه، کازینو و پاک شدن سابقه را باید کنار هم دید. خانه یعنی داشتن فضایی که خودش انتخاب و ساخته است؛ کازینو یعنی تبدیل توانایی به مالکیت؛ و پاک شدن سابقه یعنی تلاش برای جدا کردن اکنون از هویتی که گذشته و ساختار اجتماعی بر او تحمیل کرده‌اند. تا بخش بزرگی از سریال، روث مشغول زنده ماندن است. در پایان پروژه دیگری شکل می‌گیرد: ساختن و داشتن یک زندگی. اما حتی خانه تازه نیز از جهان قدیمی مصون نمی‌ماند. روث در محل ساخت استخر خانه‌اش ناچار می‌شود جسد نلسون را دفن کند. مرده‌ای از جهان بردها و کارتل وارد فضایی می‌شود که او برای زندگی‌ای متفاوت ساخته است. استخری که می‌توانست نشانه آسایش و زندگی عادی باشد، به قبر تبدیل می‌شود؛ گویی حتی در خانه‌ای که روث برای زندگی ساخته است، خشونت هنوز راهی برای دفن شدن در زمین آینده پیدا می‌کند. سه پاسخ به درماندگی مارتی، وندی و روث را می‌توان سه پاسخ متفاوت به یک مسئله مشترک دانست: دشواری تحمل بی‌قدرتی. وندی درماندگی را به قدرت تبدیل می‌کند، مارتی آن را به فکر و محاسبه، و روث به عمل. این دفاع‌ها از آن رو پایدارند که کار می‌کنند. فکر مارتی بارها جان آدم‌ها را نجات می‌دهد؛ میل وندی به کنترل خانواده را از موقعیت‌هایی تقریبا ناممکن بیرون می‌آورد؛ و توان عمل روث او را از محیطی فراتر می‌برد که بسیاری از لنگمورها در آن متوقف شده‌اند. اما هر دفاع بهایی دارد. محاسبه مارتی می‌تواند عاطفه را از رابطه بیرون بکشد؛ قدرت وندی دیگری را به ابزار تبدیل کند؛ و عمل روث فاصله ضروری میان احساس و کنش را از میان ببرد. دفاع‌های آنان نه از آن رو خطرناک‌اند که کار نمی‌کنند، بلکه درست از آن رو که کار می‌کنند و بهایشان دیرتر آشکار می‌شود. روث و وندی بیش از آنچه در ظاهر به نظر می‌رسد به یکدیگر شبیه‌اند. هیچ‌کدام بی‌قدرتی را به‌راحتی تحمل نمی‌کنند؛ اما روث می‌کوشد آن‌قدر مستقل شود که مجبور نباشد به کسی نیاز داشته باشد، وندی می‌کوشد آن‌قدر قدرتمند شود که هیچ‌کس نتواند او را بی‌قدرت کند. در روث، گذشته دامنه انتخاب‌های اکنون را محدود می‌کند؛ در وندی، انتخاب‌های اکنون دامنه انتخاب‌های آینده را.

مقاله پذیرش دانشگاه وایات از این منظر اهمیت ویژه‌ای دارد. او درباره خانواده، خشونت و تجربه لنگمور بودن می‌نویسد. تا وقتی گذشته فقط در رفتار تکرار می‌شود، فرد درون آن زندگی می‌کند؛ اما وقتی بتوان آن را توصیف کرد، درباره‌اش فکر کرد و به روایت درآورد، فاصله‌ای تازه با آن ممکن می‌شود. این فاصله خودبه‌خود رهایی نمی‌آورد؛ روایت نیز می‌تواند دفاعی یا اسیر همان افسانه خانوادگی باقی بماند. اما تجربه‌ای که پیش‌تر فقط «زندگی می‌شد» اکنون دست‌کم می‌تواند «دیده و اندیشیده شود». وایات کاری می‌کند که در خانواده‌اش چندان آسان نیست: لنگمور بودن را از سرنوشت به موضوع تفکر تبدیل می‌کند. تناقض زیبای مقاله او همین‌جاست: متنی که از نفرین‌شدگی سخن می‌گوید، خود به یکی از ابزارهای ورود او به جهانی بیرون از همان سرنوشت تبدیل می‌شود. روث نیز نمی‌خواهد بپذیرد وایات واقعا نفرین‌شده است. انگار می‌تواند برای او آینده‌ای را تصور کند که هنوز به همان اندازه برای خودش باورپذیر نیست. از این حیث، مقاله وایات در قلب تز اصلی داستان روث قرار می‌گیرد: گذشته‌ای که فقط تکرار شود می‌تواند شبیه تقدیر عمل کند؛ گذشته‌ای که بتوان درباره‌اش فکر و روایت کرد، دست‌کم امکان رابطه‌ای متفاوت با آن را فراهم می‌کند. اما وایات برای روث پروژه ترمیم نیز هست. روث نمی‌تواند راس را زنده کند، اما می‌تواند بکوشد پسر راس گرفتار همان چرخه‌ای نشود که پدرش را بلعیده است. ترمیم، گذشته را پاک نمی‌کند؛ در آینده چیزی می‌سازد که در برابر گذشته بایستد. از همین رو، مرگ وایات یک فقدان سه‌گانه است: روث کسی را که دوست دارد از دست می‌دهد، آینده‌ای را که امکان‌پذیر شده بود از دست می‌دهد، و پروژه‌ای را که می‌توانست بخشی از گناه گذشته را به ساختن آینده تبدیل کند از دست می‌دهد. کسی که توانسته بود درباره نفرین بنویسد، در آستانه بیرون رفتن از آن کشته می‌شود. عشق، آینده و امکان ترمیم همزمان ضربه می‌خورند. مردگانی که نمی‌روند لنگمورها فقط فقر، خشونت و روایت نفرین را از نسلی به نسل دیگر منتقل نمی‌کنند؛ مردگان خود را نیز حمل می‌کنند. در جهان لنگمورها، مرگ به معنای غیبت نیست. وایات پس از مرگ راس با او حرف می‌زند؛ روث نیز پس از مرگ وایات بارها حضورش را تجربه می‌کند و در پایان، خانواده مرده‌اش دوباره در برابر او ظاهر می‌شوند. سریال مرز میان خاطره، خیال، رؤیا و تجربه ادراکی را مبهم نگه می‌دارد. بنابراین مسئله کمتر تشخیص بالینی این تجربه‌هاست و بیشتر کارکردشان در جهان روانی شخصیت‌ها: مردگان لنگمور از زندگی بازماندگان خارج نمی‌شوند. در سوگ، انسان کسی را در واقعیت بیرونی از دست می‌دهد، اما رابطه روانی با او پایان نمی‌یابد. مسئله نه پاک کردن ابژه ازدست‌رفته، بلکه یافتن صورتی برای ادامه رابطه با اوست که زندگی بازمانده را متوقف نکند. مردگان روث هرکدام بخشی از تاریخ او را حمل می‌کنند: راس با عشق و گناه قتل، کِید با قانون قدیمی خانواده و رابطه‌ای آمیخته به عشق، ترس و تحقیر، و وایات با آینده، امید و امکان ترمیم. یکی از زیباترین تصاویر سریال همین تناقض را مجسم می‌کند: روث در حال ساختن خانه و زندگی تازه است، اما مردگانش همچنان در همان زمین حضور دارند. گذشته تمام شده، اما غایب نشده است. رهایی برای روث نمی‌تواند به معنای بی‌لنگمور شدن باشد؛ باید به معنای یافتن راهی برای لنگمور ماندن، بی‌آنکه مجبور باشد سرنوشت لنگمورها را تکرار کند، باشد. بنابراین، مسئله فراموش کردن مردگان نیست؛ ادامه دادن زندگی است، بی‌آنکه زندگی بازمانده به ادامه سرنوشت آنان تبدیل شود. بن نیز پس از مرگ به این جهان وارد می‌شود، اما این بار مرده‌ای است که مرز دو خانواده را طی می‌کند. جونا خاکسترش را به روث می‌سپارد؛ گویی چیزی از بن (و همراه با آن، خاطره آنچه خانواده برد با او کرده است) دیگر در خانه بردها جایی امن ندارد. روث، معشوق بن و کسی که خود نیز سهمش را در زنجیره منتهی به مرگ او حمل می‌کند، برای مدتی نگهبان بقایای او می‌شود. از نظر نمادین، بن پس از مرگ همان کاری را ادامه می‌دهد که در زندگی کرده بود: مرز میان بردها و لنگمورها را به هم می‌زند. ساختن فرو می‌ریزد و انتقام باقی می‌ماند سوگ انسان را با درماندگی بنیادی روبه‌رو می‌کند: اتفاق افتاده است و هیچ کاری نمی‌تواند آن را بازگرداند. انتقام این وضعیت را تغییر می‌دهد. سوگ می‌گوید «هیچ کاری نمی‌توان کرد»؛ انتقام می‌گوید «هنوز کاری باقی مانده است». قتل جاوی را می‌توان از این منظر تلاشی برای تبدیل درماندگی به عمل و بازپس گرفتن عاملیت فهمید. پیش از مرگ وایات، روث بخشی از گناه و امید خود را به ساختن تبدیل کرده بود؛ با مرگ او، پروژه ترمیم فرو می‌ریزد و ویران کردن جای ساختن را می‌گیرد.

مارتی: دیده شدن، نیاز داشتن، انتخاب شدن مارتی در زندگی روث چیزی را ممکن می‌کند که کِید هرگز فراهم نکرده بود: دیده شدن بدون تحقیر. هوش او را تشخیص می‌دهد، به او مسئولیت می‌سپارد و توانایی‌اش را جدی می‌گیرد. روث در حضور او برای مدتی می‌تواند واقعا به صورت کسی زندگی کند که باهوش، توانمند و قابل اعتماد است. رابطه با مارتی نسخه دیگری از خود را برای او ممکن می‌کند؛ تجربه‌ای نسبتا قابل اتکا که می‌تواند شاهدی علیه جهانی باشد که کودکی‌اش به او آموخته بود. اما این تجربه محدود و مشروط است. هرگاه میان روث و امنیت خانواده برد تعارضی جدی شکل می‌گیرد، مرز آن آشکار می‌شود: روث مهم است، برای مارتی عزیز است، اما عضو خانواده نیست. از همین‌جا پرسشی شکل می‌گیرد که تا پایان رابطه آن‌ها بارها بازمی‌گردد: «وقتی انتخاب کردن من واقعا برایت هزینه داشته باشد، باز هم مرا انتخاب خواهی کرد؟» مارتی اضطراب را با فکر تنظیم می‌کند. بحران برای او مسئله‌ای است که باید حل شود. اما روث در لحظه خطر اغلب به چیزی بیش از حل مسئله نیاز دارد: اثبات رابطه. برای مارتی، رابطه غالبا چیزی است که باید حفظ شود؛ برای روث، رابطه چیزی است که باید در لحظه خطر اثبات شود. آنچه مارتی تصمیمی عقلانی برای کاهش خطر می‌بیند، ممکن است برای روث معنای «وقتی واقعا به تو نیاز داشتم، من را انتخاب نکردی» داشته باشد. شکست‌های رابطه با مارتی بنابراین فقط رهاشدگی‌هایی تازه نیستند؛ گاه همان تجربه‌ای را که می‌توانست شاهدی علیه جهان کودکی روث باشد دوباره زیر سؤال می‌برند و قانون قدیمی را معتبر می‌کنند: در نهایت فقط خودت را داری. از همین‌ منظر، استقلال روث معنای دیگری پیدا می‌کند. استقلال همیشه محصول امنیت نیست. کودکی که محیطی قابل اتکا داشته می‌تواند مستقل شود، چون می‌داند اگر نیاز پیدا کند کسی وجود خواهد داشت که به او تکیه کند؛ اما کودکی که چنین محیطی نداشته مستقل می‌شود، چون آموخته است نیازمند بودن خودش خطر است. روث فقط مستقل نیست؛ نیاز دارد که نیازمند نباشد. به همین دلیل، بی‌نیازی او فقط دفاع از عزت‌نفس نیست؛ دفاع از امنیت روانی است. خشم نیز برای روث فقط پرخاشگری نیست؛ مرز می‌سازد، تحقیر را دفع می‌کند و درماندگی را به عاملیت تبدیل می‌کند. ماجرای فرانک جونیور این تفاوت را روشن می‌کند. مارتی می‌خواهد خطر را کاهش دهد؛ دارلین کسی را که به روث آسیب زده مجازات می‌کند. در تاریخ روانی روث، مراقبت و خشونت از هم جدا نبوده‌اند؛ بنابراین برای او خشونت دارلین از احتیاط مارتی وفادارانه‌تر احساس می‌شود. برای روث شاهد عشق این است: هزینه‌ای که حاضری برای من بپردازی. و در این رابطه تناقضی از همان ابتدا وجود دارد: مارتی هم آن کسی است که امکان‌های روث را می‌بیند و هم کسی که او را به جهانی متصل می‌کند که در نهایت آن امکان‌ها را نابود خواهد کرد. شرم، گناه و امکان ترمیم روث در نقطه‌ای دردناک میان توانایی و جایگاه قرار دارد. می‌تواند کازینو را اداره کند، اما نمی‌تواند به‌سادگی مالک آن شود؛ می‌تواند از بسیاری کسانی که بالاتر از او ایستاده‌اند تواناتر باشد، اما همچنان «لنگمور» دیده می‌شود. بنابراین شرم او را نباید فقط محصول جهان درونی دانست. طبقه، سابقه کیفری و دسترسی نابرابر به قدرت واقعی‌اند. روان‌کاوی اگر همه این مسئله را به احساس حقارت درونی تقلیل دهد، مقوله‌ای اجتماعی را به‌اشتباه کاملا روانی کرده است. در عین حال، تمایز شرم و گناه برای فهم روث مهم است. شرم می‌گوید «من خرابم»؛ گناه می‌گوید «من کاری کرده‌ام که آسیب زده است». برخلاف شرم که تمامیت خود را محکوم می‌کند، گناه امکان ترمیم را باز نگه می‌دارد. قتل راس و بوید نقطه مهمی در این مسیر است. روث برای نجات مارتی اعضای خانواده خونی خود را می‌کشد، اما بعد حقیقت را به وایات می‌گوید و خطر از دست دادن عشق او را تحمل می‌کند. از منظر کلاینی، اهمیت این لحظه در توان تحمل دوسوگرایی است: پذیرش اینکه می‌توان کسی را دوست داشت و به او آسیب زد؛ دیگری می‌تواند هم دوست‌داشتنی باشد و هم ناامیدکننده؛ و خود می‌تواند هم عاشق باشد و هم ویرانگر. روث همیشه قادر به حفظ این پیچیدگی نیست. زیر فشار ممکن است دوباره به جهانی دوپاره بازگردد: خودی یا دشمن، وفادار یا خائن. اما نکته مهم این است که می‌تواند از این دوپارگی خارج شود. تحول او خطی نیست؛ رفت‌وآمدی است میان ظرفیت یکپارچه‌سازی و بازگشت به دفاع‌های ساده‌تر. وایات: نفرینی که به روایت تبدیل می‌شود وایات برای روث فقط یکی از عزیزانش نیست. او هم یک لنگمور است که شاید بتواند خلاف سرنوشت خانوادگی حرکت کند و هم پسر مردی است که روث کشته است.

گذشته روث را مجبور نمی‌کند؛ اما زمین، ابزار و حتی بخشی از معنای گزینه‌هایی را که پیش رویش قرار می‌گیرند شکل داده است. او عامل زندگی خود است، اما زمینی را که روی آن انتخاب می‌کند خودش نساخته است.

روث لَنگمور و نفرین رهایی خوانشی روان‌کاوانه از اوزارک دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر در ظاهر، اوزارک داستان خانواده بِرد است؛ خانواده‌ای که برای زنده ماندن وارد جهانی از پول‌شویی، کارتل، قتل و معامله‌های سیاسی می‌شود و هر بار برای خروج از یک بحران، خود را در بحرانی پیچیده‌تر گرفتار می‌کند. اما اگر به‌جای «چه کسی داستان را پیش می‌برد؟» بپرسیم «دشوارترین تعارض روانی سریال در زندگی چه کسی متراکم شده است؟»، مرکز ثقل داستان جابه‌جا می‌شود و روث لنگمور به مرکز می‌آید. تقریبا همه مضامینی که اوزارک را از یک درام جنایی صرف فراتر می‌برند در او به هم می‌رسند: انتقال میان‌نسلی، تکرار، درونی‌شدن روابط نخستین، شرم، گناه، تعلق و جدایی، دوسوگرایی عشق و نفرت، سوگ، ترمیم و کشمکش میان عاملیت فردی و نیروهایی که پیش از فرد وجود داشته‌اند. مسئله روث را شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد: او می‌خواهد از «لنگمور بودن» رهایی پیدا کند، بی‌آنکه برای این رهایی مجبور شود لنگمورها را ترک کند. نمی‌خواهد صرفا از خانواده‌اش فرار کند؛ می‌خواهد سرنوشت خانواده را ترک کند، بی‌آنکه عشقش به خانواده را انکار کند. همین پارادوکس است که تراژدی او را شکل می‌دهد. نفرینی که تقدیر نیست روث بارها از «نفرین لنگمور» سخن می‌گوید. اگر این تعبیر را صرفا خرافه بدانیم، بخش مهمی از معنای روانی آن را از دست می‌دهیم. در خانواده او، فقر، زندان، خشونت، جرم، مرگ زودرس و شکست بارها تکرار شده‌اند؛ اما آنچه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود فقط مجموعه‌ای از حوادث نیست. خانواده روایتی نیز درباره خودش منتقل می‌کند: ما چه کسانی هستیم، چه چیزی برای آدم‌هایی مثل ما ممکن است، به چه کسی می‌توان اعتماد کرد، تا کجا حق داریم با خانواده متفاوت باشیم و یک لنگمور تا کجا می‌تواند از جایگاهی که برایش تعیین شده فاصله بگیرد. میان «در خانواده ما بارها شکست اتفاق افتاده است» و «آدم‌هایی مثل ما در نهایت شکست می‌خورند» فاصله‌ای عمیق وجود دارد. اولی تاریخ است؛ دومی هویت. نفرین از جایی شکل می‌گیرد که تاریخ به پیش‌بینی آینده و سپس به تعریف خود تبدیل می‌شود. همه این میراث نیز در قالب باورهای آشکار منتقل نمی‌شود. بخشی از آن در فقدان‌ها، شرم‌ها، خشونت‌ها و شکست‌هایی حضور دارد که هرگز به‌درستی بیان، فهمیده یا سوگواری نشده‌اند. گاهی نسل بعد چیزی را حمل می‌کند که دقیقا نمی‌داند از کجا آمده است. گذشته فقط در خاطرات زندگی نمی‌کند؛ در سکوت‌ها و ناگفته‌ها نیز حضور دارد. بااین‌حال، انتقال میان‌نسلی تقدیر نیست. فقر، خشونت، روابط ناامن، شرم و راهبردهای بقا می‌توانند احتمال تکرار را افزایش دهند، اما آینده را قطعی نمی‌کنند. نفرین لنگمور را بهتر است انباشت خطرهایی بدانیم که از بس تکرار شده‌اند، شکل تقدیر به خود گرفته‌اند. این تفاوت برای فهم مسیر روث تعیین‌کننده است: گذشته دامنه انتخاب‌های او را محدود می‌کند، اما آینده‌اش را از پیش نمی‌نویسد. گذشته فقط نمی‌گوید چه کنیم؛ می‌گوید جهان چیست کاربرد سطحی مفهوم تکرار می‌تواند روث را به کسی تبدیل کند که «ناخودآگاه همان بدبختی‌ها را برای خودش می‌سازد». چنین خوانشی هم ساده‌انگارانه است و هم نقش واقعیت اجتماعی را کم‌رنگ می‌کند. روث نمی‌خواهد شبیه کِید باشد؛ برعکس، بخش بزرگی از زندگی‌اش علیه پدر سازمان یافته است. بااین‌همه، برای فرار از خانواده‌ای مجرم وارد شبکه جنایی بزرگ‌تری می‌شود؛ برای پیشرفت، دوباره زندگی‌اش با مردی قدرتمند پیوند می‌خورد؛ برای دفاع از کسانی که دوستشان دارد به خشونت متوسل می‌شود؛ و در مواجهه با درماندگی، اغلب عمل را بر تحمل درماندگی ترجیح می‌دهد. پس آنچه تکرار می‌شود لزوما همان حادثه نیست؛ همان زبان روانی برای حل مسئله‌های تازه تکرار می‌شود: خطر با حمله، تحقیر با ضدحمله، نیاز با بی‌نیازی، درماندگی با عمل و فقدان با تلاش برای بازپس گرفتن کنترل پاسخ داده می‌شود. اما میراث کِید عمیق‌تر است. پدر درونی فقط به روث نمی‌گوید چه کند؛ به او می‌گوید آنچه می‌بیند چه معنایی دارد. اگر در محیطی رشد کرده باشی که نیاز می‌تواند علیه تو استفاده شود، وابستگی فقط ناخوشایند نیست؛ خطرناک است. اگر حمایت با قدرت و خشونت درهم‌آمیخته باشد، ممکن است کسی که برای تو خشونت می‌کند وفادارتر از کسی به نظر برسد که برای محافظت از تو محدودیت می‌گذارد. و اگر خانواده تنها مأمن قابل تصور باشد، فاصله گرفتن از آن می‌تواند نه رشد، بلکه خیانت احساس شود. کِید فقط مجموعه‌ای از رفتارها را در روث به جا نمی‌گذارد؛ چارچوبی برای خواندن جهان بر جای می‌گذارد. گاهی دشوارتر از ترک یک آدم، ترک جهانی است که آن آدم درون ما ساخته است.

photo content
+9

وعده بازگشت عظمت؛ از هیتلر تا ترامپ خوانشی روان‌کاوانه از «فارنهایت ۱۱/۹» مایکل مور با اتکا به اندیشه‌های اتو کرنبرگ دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر

با واگذاری آن به رهبری که وعده همه‌توانی می‌دهد؟ با کنار کشیدن از میدان؟ یا با پذیرفتن محدودیت و سازمان دادن قدرتی مشترک با دیگران؟ منابع Kernberg, O. F. (2020). Malignant narcissism and large group regression. The Psychoanalytic Quarterly, 89(1), 1–24. Kernberg, O. F. (1998). Ideology, conflict, and leadership in groups and organizations. Yale University Press. Kullmann, K. (2020, September 15). Diese Züge können Sie öffentlich bei Trump beobachten [Interview with Otto Kernberg]. Der Spiegel.

در مسیر سوم، فرد محدودیت قدرت خود را می‌پذیرد اما مسئولیتش را واگذار نمی‌کند. همه‌توان نیست، اما بی‌قدرت هم نیست. قدرت نه از عظمت یک فرد، بلکه از پیوند میان انسان‌های محدود حاصل می‌شود. البته سازمان‌یابی نیز به‌خودی‌خود نشانه سلامت نیست. یک جنبش نیز می‌تواند رهبر آرمانی، دشمن مطلق و حقیقت هویتی خود را بسازد. تفاوت اصلی میان «فرد» و «جمع» نیست. پرسش این است که گروه برای چه سازمان یافته است: برای مواجهه با مسئله‌ای واقعی یا برای حفاظت از هویتی که بدون دشمن نمی‌تواند دوام بیاورد؟ خشم نیز به‌خودی‌خود نشانه واپس‌روی نیست. می‌تواند به دشمن‌سازی بدل شود، میل به منجی را تغذیه کند یا به کنش جمعی بینجامد. مسئله وجود خشم نیست؛ سرنوشت روانی خشم است. از دوپاره‌ٔ‌سازی تا سوگواری اما هنوز یک پرسش باقی مانده است. چرا وعده «بازگشت» تا این اندازه قدرتمند است؟ شاید چون بازگشت بدیلی برای سوگواری پیشنهاد می‌کند. پذیرفتن فقدان دشوار است؛ نه فقط فقدان انسان‌ها و چیزها، بلکه فقدان تصویرهایی که از خود، گروه و جهان داشته‌ایم: اینکه کسی که به او اعتماد کرده‌ایم می‌تواند ما را ناکام کند. گروهی که به آن تعلق داریم می‌تواند خطا کند. نهادی که از آن دفاع کرده‌ایم می‌تواند شکست بخورد. گذشته‌ای که با حسرت به آن نگاه می‌کنیم شاید هرگز آن‌قدر که به یاد می‌آوریم بی‌نقص نبوده باشد. و کسی که با او مخالفیم لزوما تجسم تمام بدی‌ها نیست. تحمل این واقعیت‌ها مستلزم کنار گذاشتن جهانی است که در آن خوبی و بدی، حق و باطل، قربانی و مقصر به‌سادگی از یکدیگر جدا می‌شوند. این کنار گذاشتن، نوعی سوگواری می‌طلبد. سوگواری برای رهبر بی‌خطا. برای گروه کاملا پاک. برای گذشته کاملا باشکوه. برای این خیال که زمانی همه‌چیز سر جای خودش بوده و کافی است کسی بیاید و آن را به جای درستش بازگرداند. اینجاست که وعده «بازگرداندن عظمت» عمق روانی خود را نشان می‌دهد: می‌گوید لازم نیست برای آنچه از دست رفته سوگواری کنیم. می‌توانیم آن را پس بگیریم. اما بعضی چیزها را نمی‌توان بازگرداند. بعضی تغییرها را باید پذیرفت، بعضی فقدان‌ها را باید به رسمیت شناخت و بعضی جهان‌های ازدست‌رفته را نمی‌توان دوباره ساخت. بلوغ با پذیرفتن فقدان آغاز می‌شود. این پذیرش به معنای تسلیم نیست. گاه درست برعکس، شرط تمایز میان عاملیت و همه‌توانی است. می‌توان پذیرفت که هیچ فردی به تنهایی قادر به کنترل یک جامعه پیچیده نیست، بی‌آنکه نتیجه گرفت هیچ کاری نمی‌توان کرد. می‌توان محدودیت قدرت خود را پذیرفت، بی‌آنکه آن را به دیگری واگذار کرد. از این منظر، دموکراسی را می‌توان علاوه بر ساختاری حقوقی و سیاسی، تمرینی جمعی برای زیستن با محدودیت دانست: محدودیت قدرت، محدودیت دانایی، تعارض منافع، ضرورت مصالحه و حضور دیگری‌ای که به صرف متفاوت بودن نمی‌توان حذفش کرد. اما این مسئولیت فقط بر دوش شهروندان نیست. اگر از شهروندان انتظار می‌رود ناکامی، محدودیت و تفاوت را تحمل کنند، آنان نیز حق دارند انتظار داشته باشند نهادهایشان وظیفه خود را انجام دهند: قدرت را محدود کنند، پاسخ‌گو باشند، امکان مشارکت فراهم آورند و به آسیب واقعی پاسخ دهند. فلینت دوباره ما را به نقطه آغاز بازمی‌گرداند. روان‌کاوی نباید شکست نهادها را به مسئله‌ای در روان کسانی فروبکاهد که از آن شکست آسیب دیده‌اند. چگونه به اینجا رسیدیم؟ ترامپ در انتخابات ۲۰۲۴ دوباره به ریاست‌جمهوری انتخاب شد. این نتیجه به‌تنهایی نمی‌گوید چرا هر یک از میلیون‌ها رأی‌دهنده به او رأی داده‌اند و اجازه نمی‌دهد سازوکاری روانی را به آنان نسبت دهیم. اما بازگشت او پرسش آغازین فیلم را دوباره زنده می‌کند: چگونه وعده‌ای که یک بار در معرض آزمون واقعیت سیاسی قرار گرفته، می‌تواند دوباره برای میلیون‌ها نفر جذاب باشد؟ پاسخ نمی‌تواند فقط «ترامپ» باشد، همان‌طور که پاسخ روان‌کاوانه نمی‌تواند فقط «خودشیفتگی» باشد. شاید بخشی از ماندگاری چنین وعده‌ای در کاری باشد که از نظر روانی انجام می‌دهد: درماندگی را به داستان تبدیل می‌کند، برای خشم موضوع می‌سازد، دشمن را مشخص می‌کند، قطعیت عرضه می‌کند و به جای پذیرش فقدان، بازگشت را وعده می‌دهد. شخصیت اصلی «فارنهایت ۱۱/۹» در نهایت فقط یک سیاستمدار نیست؛ جامعه‌ای است که بخشی از آن احساس می‌کند کنترل جهانش را از دست داده و در جست‌وجوی راهی برای پس گرفتن آن است. اما حرکت از درماندگی به واگذاری عاملیت اجتناب‌ناپذیر نیست. می‌توان به همان شب آغازین فیلم بازگشت. ستاد کلینتون پیش از اعلام نتیجه به پیروزی اطمینان داشت و آن اطمینان فرو ریخت: یادآور اینکه میل به قطعیت در انحصار هیچ اردوگاه سیاسی نیست. و درست همین‌جا پرسش مور از ترامپ فراتر می‌رود. مسئله دیگر فقط این نیست که چگونه به اینجا رسیدیم. مسئله این است: وقتی احساس می‌کنیم قدرت خود را بر جهان از دست داده‌ایم، آن را چگونه پس می‌گیریم؟

وعده بازگشت معمولا به یک پاسخ دیگر هم نیاز دارد: اگر چیزی از ما گرفته شده، چه کسی آن را گرفته است؟ اینجاست که دشمن وارد صحنه می‌شود. اگر ناکامی ما حاصل شبکه‌ای از تغییرات اقتصادی، تصمیم‌های سیاسی، تحولات فرهنگی، تاریخ، منافع متعارض و خطاهای خودمان باشد، هم فهم آن دشوار است و هم حل آن. اما اگر بتوان همه تقصیر آن را بر دوش «آنها» قرار داد، جهان ساده‌تر می‌شود. اضطراب پراکنده صاحب موضوع می‌شود. خشم جهت پیدا می‌کند. و مرز «ما» و «آنها» روشن می‌شود. در منطق دوپاره‌سازی، گروه خودی می‌تواند حامل همه خوبی، حقانیت و قربانی‌بودن شود و آنچه تحملش درباره خود دشوار است به بیرون رانده شود. دشمن دیگر فقط کسی نیست که منافع یا عقاید متفاوتی دارد؛ می‌تواند به مخزن هرآنچه تبدیل شود که گروه نمی‌خواهد درباره خودش ببیند. دشمن کارکرد دیگری هم دارد. فقط «ما» را از «آنها» جدا نمی‌کند؛ اعضای «ما» را نیز به یکدیگر پیوند می‌دهد. نفرت هم می‌تواند چسب گروه باشد. دروغ‌های هویت‌ساز اما ساختن دشمن فقط به جهان بیرون نظم نمی‌دهد؛ می‌تواند بر شیوه مواجهه گروه با واقعیت نیز اثر بگذارد. یکی از تامل‌برانگیزترین نکته‌ها در تحلیل کرنبرگ از رهبری و واپس‌روی گروهی این است که دروغ رهبر لزوما برای پیرو همان معنایی را ندارد که برای ناظر بیرونی دارد. فرض ساده این است که آشکار شدن یک ادعای نادرست باید اعتماد به گوینده را کاهش دهد. اما وقتی رهبر بخشی از هویت گروه شده باشد، مسئله پیچیده‌تر می‌شود. پرسش ممکن است دیگر فقط این نباشد که «آیا آنچه می‌گوید درست است؟» بلکه این باشد که: «او طرف چه کسی ایستاده است؟» اگر جهان بیرون از پیش خصمانه، فریبکار یا «علیه ما» تجربه شود، نقض قواعد معمول حتی می‌تواند برای برخی پیروان نشانه قدرت یا جسارت رهبر تلقی شود: او کاری را می‌کند که دیگران نمی‌کنند؛ با قواعدی بازی نمی‌کند که تصور می‌شود علیه ما نوشته شده‌اند. در این وضعیت، پذیرفتن نادرستی یک ادعا فقط اصلاح یک باور نیست. ممکن است فرد را وادار کند چیزهای دیگری را نیز دوباره بررسی کند: درباره رهبر، گروه و حتی خودش. حقیقت در اینجا فقط با یک باور رقابت نمی‌کند؛ با هویت رقابت می‌کند. و هرچه رهبر بیشتر با «ما» یکی شده باشد، هزینه روانی بازنگری در او بیشتر می‌شود. رهبر ← گروه ← رهبر اکنون چرخه روشن‌تر شده است: درماندگی ← واپس‌روی ← نیاز به قطعیت ← آرمانی‌سازی رهبر ← دشمن‌سازی ← وعده عظمت و کنترل ← واپس‌روی بیشتر این چرخه یک‌سویه نیست. یکی از نکات مهم کرنبرگ دقیقا همین رابطه متقابل است: گروه واپس‌رفته مستعد جست‌وجوی نوع خاصی از رهبری می‌شود و چنین رهبری نیز می‌تواند همان واپس‌روی را عمیق‌تر کند. گروه به رهبر عظمت می‌بخشد و رهبر احساس عظمت را به گروه بازمی‌گرداند. مور در یکی از جنجالی‌ترین تمهیدهای فیلم، ترامپ را در مونتاژی با تصاویر آرشیوی هیتلر و آلمان نازی کنار هم قرار می‌دهد. حضور هیتلر در این خوانش نیز از همین‌جا می‌آید؛ نه برای قرار دادن دو رهبر در یک رده یا یکی دانستن دو دوره تاریخی. هر رهبر خودشیفته‌ای هیتلر نیست، هر جامعه قطبی‌شده‌ای آلمان نازی نیست و هر واپس‌روی گروهی به فاشیسم منتهی نمی‌شود. آنچه با احتیاط بیشتری می‌توان مقایسه کرد، نه اشخاص و نه سرنوشت‌های تاریخی، بلکه برخی سازوکارهاست. آلمان وایمار نمونه‌ای افراطی از جامعه‌ای است که در آن شکست، تحقیر، بحران، دشمن‌سازی و وعده بازگرداندن عظمت در کنار یکدیگر قرار گرفتند. شکست دیگر چیزی نبود که باید برای آن سوگواری کرد؛ می‌شد آن را به داستانی درباره خیانت، دشمن و امکان بازپس‌گیری عظمت تبدیل کرد. درماندگی فقط یک پایان ندارد اما اگر فیلم را با این عینک روان‌کاوانه می‌خوانیم، باید خود فیلم را نیز در معرض همان پرسش قرار دهیم. مور با خشم تماشاگر چه می‌کند؟ آن را به نفرت می‌برد یا به کنش؟ ترس را به فلج‌شدن می‌رساند یا به عاملیت؟ مخاطب را در جست‌وجوی منجی دیگری رها می‌کند یا مسئولیت را به خودش بازمی‌گرداند؟ اینجاست که بخش‌های پایانی فیلم اهمیت پیدا می‌کنند. معلمان ویرجینیای غربی سازمان‌دهی می‌کنند. دانش‌آموزان پارکلند پس از تیراندازی وارد عرصه عمومی می‌شوند. در روایت مور، پاسخ آنها به تجربه بی‌قدرتی کناره‌گیری یا انتظار برای ظهور فردی همه‌توان نیست. اکنون سه مسیر آغاز مقاله دوباره در برابر ما قرار می‌گیرند: واگذاری: درماندگی ← واگذاری عاملیت ← آرمانی‌سازی رهبر ← وابستگی بیشتر کناره‌گیری: درماندگی ← بی‌اعتمادی فراگیر ← انفعال سازمان‌یابی: درماندگی ← پیوند با دیگری ← کنش جمعی ← بازیابی عاملیت در مسیر نخست، فرد از دیگری می‌خواهد قدرت ازدست‌رفته‌اش را به او بازگرداند: او می‌داند، او تصمیم می‌گیرد، او دشمن را شکست خواهد داد. در مسیر دوم، امید به تاثیرگذاری کنش فرومی‌ریزد و فرد از میدان عقب می‌کشد.

جهان پیچیده‌ای که در آن مسئولیت میان افراد، نهادها، ساختارها و تاریخ توزیع شده، ممکن است جای خود را به جهانی ساده‌تر بدهد: ما و آنها، قربانی و مقصر، ملت و دشمن، ناجی و خائن. کرنبرگ این حرکت را در چارچوب واپس‌روی گروه و غلبه سازوکارهایی مانند دوپاره‌سازی و آرمانی‌سازی می‌فهمد. اما درماندگی فقط یک سرنوشت ندارد: می‌توان قدرت را به دیگری واگذار کرد: کسی باید بیاید و ما را نجات دهد. می‌توان از میدان کنار کشید: هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند، پس چرا تلاش کنیم؟ و می‌توان به دیگری پیوست: من به تنهایی نمی‌توانم، اما شاید بتوانیم با هم کاری بکنیم. بخش بزرگی از «فارنهایت ۱۱/۹» را می‌توان داستان این سه پاسخ دانست: واگذاری، کناره‌گیری و سازمان‌یابی. بزرگ‌تر از من، یکی مثل من در وضعیت درماندگی، رهبر قدرتمند فقط برنامه سیاسی عرضه نمی‌کند. می‌تواند چیز دیگری هم عرضه کند: قطعیت: من می‌دانم مشکل چیست. می‌دانم چه کسی مقصر است. و می‌دانم چگونه آن را حل کنم. جهان دوباره قابل فهم می‌شود. اضطراب پراکنده موضوع پیدا می‌کند. خشم جهت می‌گیرد. چیزی که شبکه‌ای پیچیده از علت‌ها و محدودیت‌ها بود، به داستانی ساده و روشن تبدیل می‌شود. شعار مشهور ترامپ در سخنرانی پذیرش نامزدی جمهوری‌خواهان در سال ۲۰۱۶ «تنها من می‌توانم آن را درست کنم» فشرده همین وعده است. قدرت چنین جمله‌ای فقط در محتوای سیاسی آن نیست. این شعار در واقع نوعی رابطه را پیشنهاد می‌کند: مسئله بزرگ است، شما به تنهایی از پس آن برنمی‌آیید، اما کسی هست که می‌تواند. در این رابطه، واگذاری عاملیت می‌تواند به شکل بازیابی عاملیت تجربه شود. فرد قدرت را به رهبر می‌دهد، اما چون رهبر را نماینده «ما» می‌داند، قدرت او را تا حدی قدرت خود تجربه می‌کند. او قدرتمند است. او یکی از ماست. پس قدرت او، قدرت ماست. از همین‌رو، رهبر آرمانی فقط نباید قدرتمند باشد؛ باید بتوان با او همانندسازی هم کرد. او می‌تواند همزمان استثنایی و آشنا باشد: کسی که قدرت دارد، اما «مثل ما حرف می‌زند»، قواعد زبان رسمی را می‌شکند و چیزهایی را بر زبان می‌آورد که پیروانش احساس می‌کنند دیگران جرئت یا اجازه گفتنشان را ندارند. رهبر در گروه واپس‌رفته می‌تواند به نقطه تمرکز هویت گروه تبدیل شود. او فقط نمی‌گوید چه باید کرد؛ می‌تواند بگوید ما که هستیم، چه چیزی از ما گرفته شده، چه کسانی مانع ما شده‌اند و چگونه آنچه سزاوارش هستیم دوباره به دست خواهیم آورد. وقتی چنین پیوندی شکل می‌گیرد، نقد رهبر دیگر لزوما فقط نقد یک سیاستمدار تجربه نمی‌شود؛ بلکه برای برخی پیروان می‌تواند حمله به «ما» باشد. وعده «بازگرداندن عظمت» نیز معنایی فراتر از یک شعار انتخاباتی پیدا می‌کند. عظمت کشور می‌تواند با منزلت فرد درهم بیامیزد. چیزی که قرار است بازگردد فقط قدرت یک ملت نیست؛ می‌تواند احساس اهمیت، احترام و کنترل ازدست‌رفته فرد نیز باشد. واقعیت دموکراتیک کُند است. قدرت تقسیم شده، تصمیم‌ها قابل اعتراض‌اند، مصالحه اجتناب‌ناپذیر است و هیچ‌کس نمی‌تواند هر آنچه می‌خواهد انجام دهد. اما خیال همه‌توانی وعده می‌دهد که جهان قابل مهار است؛ کافی است قدرت کافی در دست فرد درست قرار گیرد. از این منظر، یکی از تعارض‌های اصلی نه میان «رهبر خوب» و «رهبر بد»، بلکه میان تحمل محدودیت و وعده همه‌توانی است. بازگشت به چه؟ عظمت برای چه کسی؟ اما عظمت دقیقا چه چیزی است که باید بازگردد؟ پاسخ را نمی‌توان فقط در محرومیت اقتصادی جست‌وجو کرد. در یک مطالعه طولی درباره تغییر ترجیحات انتخاباتی میان سال‌های ۲۰۱۲ و ۲۰۱۶، دایانا ماتز گزارش کرد که تغییر در وضعیت مالی شخصی نقش اندکی در تغییر ترجیح نامزد داشت؛ در مقابل، تغییر ترجیحات بیشتر با عواملی مرتبط بود که او آنها را در چارچوب «تهدید منزلت» تفسیر کرد، از جمله نگرانی درباره کاهش جایگاه گروه‌های برخوردار از موقعیت مسلط و موقعیت جهانی آمریکا. این یافته البته علت روانی رأی میلیون‌ها انسان را تعیین نمی‌کند. رأی سیاسی حاصل عوامل متعدد اقتصادی، فرهنگی، هویتی و سیاسی است. اما تمایز مهمی را پیش روی ما می‌گذارد: فقدان و فقدان منزلت یک چیز نیستند. آب آلوده فلینت فقدانی واقعی است. شغل ازدست‌رفته، فقر و کوتاهی یک نهاد نیز واقعی‌اند و پاسخ عینی می‌طلبند. اما احساس از دست رفتن منزلت نوع دیگری از تجربه فقدان است: این احساس که ما دیگر آن کسی نیستیم که بودیم؛ دیگر آن جایگاهی را نداریم که داشتیم؛ دیگر جهان آن‌گونه که می‌شناختیم حول ما سازمان نیافته است. وعده «بازگشت عظمت» قدرت خود را تا حدی از همین ابهام می‌گیرد. می‌تواند فقدان‌های بسیار متفاوت را در یک کلمه جمع کند. اما «بازگشت» به چه؟ به گذشته‌ای که حافظه جمعی ساخته است؛ گذشته‌ای که ممکن است برای بعضی دوران امنیت، منزلت یا ثبات بوده باشد، اما برای همه عظمت نبوده است. دشمنی که جهان را ساده می‌کند

وعده بازگشت عظمت؛ از هیتلر تا ترامپ خوانشی روان‌کاوانه از «فارنهایت ۱۱/۹» مایکل مور با اتکا به اندیشه‌های اتو کرنبرگ دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر «فارنهایت ۱۱/۹» با شبی آغاز می‌شود که قرار بود پایان یک رقابت انتخاباتی باشد و در روایت مایکل مور به آغاز یک پرسش تبدیل می‌شود. شب انتخابات ۲۰۱۶ است. ستاد هیلاری کلینتون جشن پیروزی را از پیش تدارک دیده و با رسیدن نتایج، اطمینان جای خود را به ناباوری می‌دهد. پرسش مور ساده است: چگونه به اینجا رسیدیم؟ و پاسخ ساده‌تر هم دم‌دست است: ترامپ. فیلم اما خیلی زود از این پاسخ فاصله می‌گیرد. اگر مسئله فقط شخصیت یک سیاستمدار بود، فیلمی درباره خودشیفتگی، دروغ و نمایش قدرت او کافی بود. اما مور دوربین را از ترامپ برمی‌گرداند و به جامعه‌ای نگاه می‌کند که ظهور او در آن ممکن شده است. پرسش اساسی‌تر این می‌شود: بر سر جامعه‌ای چه می‌آید که وعده رهبری قدرتمند برای بخشی از آن چنین جذاب می‌شود؟ ادعای این نوشته آن است که وعده «بازگرداندن عظمت» می‌تواند پاسخی روانی به درماندگی‌ای باشد که ممکن است کاملا واقعی باشد؛ وعده‌ای که می‌گوید آنچه از دست رفته هنوز قابل بازگرداندن است، کسی هست که می‌داند مشکل چیست و اگر قدرت کافی به او داده شود، می‌تواند جهان از کنترل خارج‌شده را دوباره مهار کند. اینجاست که نگاه مور با اندیشه‌های اتو کرنبرگ تلاقی می‌کند؛ روان‌کاوی که یکی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان معاصر روابط ابژه و احتمالا آخرین بازمانده زنده از نسل «غول‌های نظام‌ساز» روان‌کاوی قرن بیستم است و در کنار پژوهش درباره اختلالات شخصیت، به روان‌شناسی گروه‌های بزرگ و رهبری نیز پرداخته است. کرنبرگ برای فهم کشش گروه‌ها به رهبران قدرتمند فقط به شخصیت رهبر نگاه نمی‌کند؛ رابطه میان رهبر و گروه برای او اهمیت اساسی دارد. در شرایط واپس‌روی، گروه می‌تواند بیشتر به دوپاره‌سازی، آرمانی‌سازی، دشمن‌سازی و جست‌وجوی رهبری همه‌توان متوسل شود؛ و رابطه میان چنین گروهی و چنین رهبری می‌تواند متقابلا یکدیگر را تقویت کند. از همین رو، موضوع این نوشته تشخیص‌گذاری درباره ترامپ نیست. پرسش مهم‌تر این است که میان رفتار عمومی یک رهبر و نیازهای روانی بخشی از یک جامعه چه رابطه‌ای می‌تواند شکل بگیرد. و در مرکز این رابطه، پرسش دیگری قرار دارد: با تجربه از دست دادن قدرت چه می‌کنیم؟ فلینت و درماندگی آموخته‌شده مور بخش قابل‌توجهی از فیلم را به فلینت، زادگاه خودش، اختصاص می‌دهد؛ بخشی که در نگاه اول ربط مستقیمی به ترامپ ندارد. آب شهر به سرب آلوده شده، کودکان در معرض آن قرار گرفته‌اند و شهروندان می‌بینند نهادهایی که قرار بوده از آنان محافظت کنند پاسخ کافی نمی‌دهند. حتی باراک اوباما از نقد مور مصون نمی‌ماند: سفر او به فلینت و مواجهه‌اش با بحران، در روایت فیلم نه ترمیم اعتماد، بلکه یکی از لحظات اوج سرخوردگی است. این نقطه برای خوانش روان‌کاوانه مهم است، زیرا درماندگی را نباید از ابتدا به مسئله‌ای در ذهن شهروندان تقلیل داد. گاهی درماندگی ریشه در واقعیتی بیرونی دارد. نهادی که باید محافظت کند، از انجام وظیفه‌اش بازمی‌ماند. اعتراض شنیده نمی‌شود. تصمیم‌ها جایی گرفته می‌شوند که فرد احساس می‌کند بر آنها تاثیری ندارد. اما واقعیت بیرونی پایان ماجرا نیست. تحلیل روان‌کاوانه از جایی آغاز می‌شود که می‌پرسیم این تجربه با ذهن فرد و گروه چه می‌کند. وقتی احساس بی‌قدرتی، بی‌اعتمادی و خشم شدت می‌گیرد، تحمل پیچیدگی دشوارتر می‌شود. فاصله میان این گزاره که «این نهاد از ما محافظت نکرد» و این نتیجه که «هیچ نهادی قابل اعتماد نیست» می‌تواند کوتاه شود.

📢 چهل‌ودومین همایش سالانه انجمن علمی روان‌پزشکان ایران کارگاه ازدواج در گذر عمر 📅 سه‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵ 📍 مرکز همایش‌های
📢 چهل‌ودومین همایش سالانه انجمن علمی روان‌پزشکان ایران کارگاه ازدواج در گذر عمر 📅 سه‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵ 📍 مرکز همایش‌های بین‌المللی بیمارستان میلاد 🌐 www.ipaconference.ir #همایش_چهل_و_دوم #روانپزشکی_در_زمانه_ناپایدار #سخنرانی #روز_اول

کارگاه های همایش چهل و دوم در یک قاب 🎉 ثبت‌نام کارگاه‌های چهل‌ودومین همایش سالانه انجمن علمی روان‌پزشکان ایران آغاز شد 🧠 رو
کارگاه های همایش چهل و دوم در یک قاب 🎉 ثبت‌نام کارگاه‌های چهل‌ودومین همایش سالانه انجمن علمی روان‌پزشکان ایران آغاز شد 🧠 روان‌پزشکی در زمانه ناپایدار امسال در کنار برنامه‌های علمی همایش، فرصتی ویژه برای یادگیری مهارت‌های کاربردی و تبادل تجربه با متخصصان حوزه روان‌پزشکی و روان‌درمانی فراهم شده است. 🔹 ۷
کارگاه تخصصی و کاربردی 🔹 ۱۴ مدرس و صاحب‌نظر 🔹 موضوعاتی متنوع در حوزه روان‌درمانی، تروما، سوگ، روابط زوجی، سلامت جنسی و مهارت‌های بالینی
🎓 خبر ویژه برای دستیاران روان‌پزشکی (رزیدنت‌ها) ✅ ثبت‌نام در کارگاه‌های همایش برای دستیاران روان‌پزشکی با ۵۰ درصد تخفیف همراه خواهد بود. 📅 ۲۱ تا ۲۴ مهرماه ۱۴۰۵ 📍 تهران، مرکز همایش‌های بین‌المللی شهید غرضی (بیمارستان میلاد) 🌐 مشاهده فهرست کارگاه‌ها و ثبت‌نام: ipaconference.ir ⏳ با توجه به محدودیت ظرفیت کارگاه‌ها، توصیه می‌شود ثبت‌نام خود را به روزهای پایانی موکول نکنید. منتظر دیدار شما در چهل‌ودومین همایش سالانه هستیم. #همایش_چهل_و_دو #انجمن_علمی_روانپزشکان_ایران #کارگاه