كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى
Ir al canal en Telegram
همراهیِ شما با کانال کمیتهی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما بهپیوندید https://t.me/kkfsf
Mostrar más688
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-830 días
Archivo de publicaciones
🚩🔥 تضادی میان آزادی و استبداد
مسألهی اصلی این است که بسیاری از نیروهای راست اپوزیسیون، بهویژه سلطنتطلبان، این تصور را ترویج کردند که تضاد میان واشنگتن و تهران، تضادی میان آزادی و استبداد است. اما تجربهی چند دههی گذشته نشان داده که دولتهای سرمایهداری، حتی زمانی که شدیدترین دشمنیهای لفظی را با یکدیگر دارند، در نهایت بر اساس موازنهی منافع عمل میکنند، نه بر اساس رهایی مردم. بنابر این، هرگونه توافق، معامله یا تنشزدایی میان آمریکا و رژیم جاسلامی نه یک استثنا، بلکه رفتاری کاملاً قابل پیشبینی در چارچوب منطق دولتهاست.
ج اسلامی صرفاً قربانی سیاستهای خارجی نیست؛ خود یک دستگاه دولتی مستقل قدرت، یک دولت سرمایهدارانه و یک ماشین سرکوب طبقاتی است که منافع مادی مشخصی را نمایندگی میکند. اگر سرکوب کارگران، معلمان، زنان، بازنشستگان و زندانیان سیاسی شدت مییابد، این صرفاً نتیجهی فشار خارجی نیست، بلکه از نیاز درونی این دستگاه به بازتولید سلطه ناشی میشود.
نکتهی مهم در مفهوم «بحرانزیستی» نهفته است؛ یعنی این ایده که رژیم در شرایط بحران خارجی قادر میشود تضاد اصلی جامعه را جابهجا کند. در شرایط عادی، شکاف اصلی میان دولت و جامعه، میان سرمایه و کار، میان سرکوبگر و سرکوبشونده آشکار میشود. اما با ظهور جنگ یا تهدید خارجی، این تضاد بهطور وارونه به تضاد «ملت و دشمن خارجی» تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، دولت میکوشد خود را به نمایندهی کل جامعه ارتقا دهد و هر اعتراض اجتماعی را به خیانت یا همکاری با دشمن تعبیر کند.
با این حال، نمیتوان با قطعیت گفت که هر بحران خارجی الزاماً رژیم را تقویت میکند. تاریخ نشان میدهد که جنگها میتوانند هم موجب انسجام دولتها شوند و هم به فروپاشی آنها بینجامند. آنچه تعیینکننده است، نسبت میان ظرفیت بسیج دولت و میزان فرسودگی اجتماعی و اقتصادی آن است. اما جاسلامی در حیات خود همواره تلاش کرده از بحران خارجی برای بازسازی مشروعیت خود استفاده کند، نه اینکه لزوماً همیشه در این کار موفق بوده باشد.
مهمترین نتیجهی رویدادهای اخیر شاید این باشد که بار دیگر بنبست دو پروژه آشکار شد:
پروژهی نخست؛ «نجات از بیرون» که آزادی را محصول مداخلهی قدرتهای خارجی تلقی کرده است؛
و پروژهی دوم «ضدامپریالیسم دولتی» که هر مخالفتی با جاسلامی را به نفع غرب تفسیر میکند.
هر دو پروژه، جامعهی واقعی ایران را حذف میکنند. در اولی، مردم به پیادهنظام فشارهای ژئوپولیتیک تقلیل مییابند؛ در دومی، به گروگانهای یک دولت سرکوبگر تبدیل میشوند.
از اینرو، طبقهی کارگر ایران نه منافعی در بمباران و مداخلهی خارجی دارد و نه در بقای دستگاه سرکوب داخلی. مبارزهی او نمیتواند به پنتاگون واگذار شود و نمیتواند در پشت پرچم رژیم جمهوری اسلامی نیز حل شود. مسألهی تعیینکننده، حفظ استقلال سیاسی و طبقاتی جنبشهای اجتماعی در برابر هر دو قطب است: هم در برابر نظم جهانی امپریالیستی و هم در برابر سرمایهداری امنیتی و دینی حاکم بر ایران.
در این چارچوب، توافق احتمالی میان واشنگتن و تهران نه یک «خیانت استثنایی»، بلکه یادآور یک حقیقت تاریخی است: دولتها با یکدیگر معامله میکنند، اما هزینهی این معاملات را معمولاً کارگران، تهیدستان، زندانیان سیاسی و مردمی میپردازند که هیچ نقشی در تصمیمگیریهای پشت درهای بسته ندارند. از همینرو، برای یک سیاست رهاییبخش، نقطهی عزیمت نه کاخ سفید است، نه بیت رهبری، بلکه همان عرصهای است که تضاد واقعی جامعه در آن جریان دارد؛ یعنی محیط کار، محله، دانشگاه، خیابان و تمامی اشکال خودسازمانیابی مستقل مردم.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩🔥آیا تاریخ عقبگرد دارد؟
پاسخ تلخ این است: نه.
هیچ ملتی به «پیش از جنگ» بازنمیگردد. همانطور که هیچ انسانی به پیش از سوگ، پیش از شکست، پیش از زخم بازنمیگردد. جنگ که تمام میشود، فقط شلیکها خاموش میشوند؛ تاریخ همچنان پیش میرود و مردگان را با خود بازنمیآورد.
نه به اسفند پیش از جنگ ۱۴۰۴ بازمیگردیم،
نه به خرداد پیش از جنگ ۱۲ روزهی ۱۴۰۴،
نه به مهر (پیش از ۷ اکتبر) ۱۴۰۲، نه کشتار ۴۰۱ ژینا
نه پیش از آبان ۹۸ خونین گرانی و نه به اردیبهشت ۱۳۹۶ و نه دههی ۶۰ یاران عاشق...
حتی اگر فردا همه تحریمها برداشته شوند، همه توافقها امضا شوند و همه سفارتها باز شوند، باز هم به آن زمانها بازنمیگردیم. چون آن سالها فقط مجموعهای از قیمتها و شاخصهای اقتصادی نبودند؛ مجموعهای از انسانها بودند که دیگر وجود ندارند، فرصتهایی بودند که مصرف شدند و نسلی بودند که پیر شد.
تاریخ بیشتر شبیه چوبی است که خم میشود تا فنری که رها شود و به نقطه نخست بازگردد.
آنچه ملتها را آزار میدهد فقط هزینه جنگ نیست؛ هزینه سالهایی است که هرگز جبران نمیشوند. کودکی که زیر تورم بزرگ شد، جوانی که مهاجرت کرد، خانوادهای که عزیزی را از دست داد، سرمایهای که سوخت، اعتمادی که فروریخت؛ اینها در آمار رشد اقتصادی بازسازی نمیشوند.
اما یک نکته هم هست که در دل این تلخی پنهان شده:
ملتها معمولاً زمانی تغییر میکنند که دیگر امکان بازگشت را از دست داده باشند.
تا وقتی رؤیای بازگشت به دیروز زنده است، سیاست و جامعه نیز در گذشته زندگی میکنند. نقطه عطف زمانی رخ میدهد که مردم بفهمند مسأله «بازگشت» نیست؛ مسأله «از اینجا به بعد» است.
شاید مهمترین سؤال امروز ایران این نباشد که:
«به کدام سال بازخواهیم گشت؟»
بلکه این باشد که:
پس از این همه هزینه، چه چیزی آموختهایم که دوباره همان مسیر را نپیماییم؟
زیرا ملتها را گذشته نجات نمیدهد؛
درسی که از گذشته میگیرند نجات میدهد.
پایان جنگ، بازگشت به دیروز نیست؛ آغاز زندگی با تمام چیزهایی است که دیروز از ما گرفته است.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩⚙️ به مناسبت روز جهانی کودک.
"سلب امکان شدن"
🔴 یکی از معضلات نظام طبقاتی، در مفهوم انسانزدایی آن است که کالایی بودن نیروی کار آن را تا سر حد ازخودبیگانگی برمیکشد.
دوران کودکی، ساحت امکان است؛ زمانی که انسان باید بتواند آزادانه بازی کند، بیاموزد و جهان را تجربه کند تا بتواند آیندهاش را انتخاب کند.
وقتی کودک وارد بازار کار میشود، ساحت امکان او به ساحتِ ضرورت تبدیل میشود. او دیگر پروژهای برای آینده نیست، بلکه تبدیل به ابزاری برای بقایِ حال میشود. ستم اصلی در اینجا فقط فقر مالی نیست، بلکه سرقت زمانِ هستیشناسانه است؛ یعنی دزدیدن فرصتی که کودک باید در آن خود را میساخت.
کودک کار، زخمِ باز وجدان بشری است. او تنها یک عدد در آمارهای اقتصادی نیست؛ او زمان آینده است که در حال مصرف میشود.
جامعهای که کودکانش را به جای صندلیِ مدرسه، بر کف خیابان یا پشتِ کارگاههای نمور مینشاند، در حالِ خوردنِ آیندهی خود است. این یک خودکشیِ جمعی است که در آن، سرمایه، برای حفظ منافع خود یا بقای حقیرانهاش، فرصت شکوفایی را از نسلِ بعد میرباید. عدالت نه در کمک کردن به این کودکان، بلکه در تغییرِ مناسباتی است که کودک را از ابزار بودن به انسان بودن بازگرداند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩🎤فایل صوتی یک شهروند خبرنگار در مورد خبرهایی میگوید مبنی بر تفاهم شصت روزه بین ایران و آمریکا که منتشر شده و همزمان دربارهی تجمعهای خیابانی و تفاوتها و تناقضاتی که در میان برخی حامیان حکومت بروز کرده و به خصوص بخشی که پیشتر شعار مرگ بر توافق و مذاکره سر میدادند و اینک با چرخش موضع میگویند؛ ما برای ایران بیرون میآمدیم و میآییم و با مذاکره و توافق مخالف نبودیم.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩🎶 #توماج، هم نعره میکشه، هم عمل میکنه!
از کسی خط نمیگیره…
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩⚙ این یکشنبه به یکی از ظریفترین لحظات اندیشهی مارکس میپردازیم: اینکه کارگر چگونه در سطح مبادله بهعنوان «سوژه» ظاهر میشود و چرا همین سوژگی، در دل مناسبات سرمایهداری، در سطح تولید به ضد خود بدل میشود؛ از آزادی صوری در بازار تا وابستگی واقعی در فرآیند تولید.
مارکس در گروندریسه وقتی گذار از مبادله به سرمایه را توضیح میدهد، نشان میدهد که کارگر در مقام مالک نیروی کار خود وارد رابطهی مبادله میشود و در این سطح بهعنوان سوژهی حقوقی و طرف قرارداد ظاهر میگردد؛ اما همین رابطه در سطح تولید دگرگون میشود، زیرا آنچه او عرضه میکند تنها نیروی کار زندهی اوست و این نیرو در اختیار سرمایه قرار میگیرد و در خدمت ارزشافزایی آن عمل میکند. به این معنا، سوژگی کارگر در سطح مبادله متوقف میماند و در فرآیند تولید، کار زنده به ابژهی سازماندهی و فرمان سرمایه بدل میشود. بنابراین آنچه در بازار بهصورت رابطهای میان دو سوژهی آزاد ظاهر میشود، در درون تولید به رابطهای نابرابر میان فرمان و تبعیت تبدیل میگردد.
زیرا کارگر هیچ کالای دیگری جز توانایی کارکردن در اختیار ندارد و برای بازتولید زندگی خویش ناگزیر است به ضرورت، آن را به سرمایه بفروشد. سوژهی مبادله، در قلمرو تولید، گرایش به ابژهی سرمایه شدن پیدا میکند
بنابراین سرمایهداری از یک سو کارگر را بهعنوان سوژهی حقوقی و آزاد به رسمیت میشناسد و از سوی دیگر همان کارگر را در فرآیند تولید تابع منطق انباشت سرمایه میسازد. سوژهبودن کارگر در اینجا نه یک وضعیت مطلق، بلکه شکلی تاریخی و معین از ظهور او در قلمرو مبادله است.
مارکس مینویسد:
📕«کارگر در مبادله بهعنوان سوژه ظاهر میشود، تا آنجا که بهمثابه مالک نیروی کار خود در برابر سرمایه قرار میگیرد؛ اما آنچه برای مبادله در اختیار دارد فقط نیروی کار زندهٔ اوست.»
فصل سرمایه، زیربخش مبادله میان سرمایه و کار -۱۸۵۷–۱۸۵۷
📕„Der Arbeiter erscheint im Austausch als Subjekt, insofern er als Besitzer seiner Arbeitskraft dem Kapital gegenübertritt; aber was er zum Austausch zu bieten hat, ist nur seine lebendige Arbeitskraft.“
#Karl_Marx, Grundrisse, MEW Band 42, ca. S. 271–273.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🔻بر مبنای این تحلیل، چند مسیر متفاوت برای آینده قابل تصور است.
در نخستین سناریو، جریان عملگرا دست بالا را پیدا میکند و نوعی ترمیدور موفق شکل میگیرد.
در این حالت، تنشهای خارجی کاهش مییابد، بخشی از سیاستهای منطقهای تعدیل میشود و اقتصاد فرصت محدودی برای بازسازی پیدا میکند. در این مسیر، جاسلامی بهتدریج از یک نظام «انقلابی» به یک نظام مستبدانهی عملگرا تبدیل میشود؛ وضعیتی که شباهتهایی با تجربهی چین پس از دوران مائو خواهد داشت.
در سناریوی دوم، جریان افراطی موفق میشود روند مصالحه را متوقف کند و مناسبات قدرت را به سمت تمرکز بیشتر امنیتی و نظامی سوق دهد. در این وضعیت، نقش نهادهای نظامی پررنگتر میشود، فضای سیاسی بستهتر میشود و سیاست خارجی رویکرد تقابلیتری پیدا میکند. هدف این جریان حفظ انسجام ایدئولوژیک از طریق افزایش کنترل و جلوگیری از هرگونه عقبنشینی راهبردی خواهد بود.
اما سناریوی سوم که محتملتر به نظر میرسد، نه پیروزی کامل عملگرایان است و نه غلبه قاطع جریانهای رادیکال. در این مسیر، هیچیک از جناحها قادر به حذف کامل رقیب نخواهند بود و کشور وارد دورهای از کشمکش فرسایشی، تعادل ناپایدار و رقابت مداوم میان مراکز قدرت خواهد شد. با این حال، این کشمکش صرفاً در سطح حاکمیت باقی نخواهد ماند. بر خلاف بسیاری از انتقالهای قدرت در نظامهای بسته، جاسلامی در خلأ حکومت نمیکند. جامعه ایران در دهههای اخیر دستخوش دگرگونیهای عمیق اقتصادی، جمعیتی و فرهنگی شده و انباشت نارضایتیهای معیشتی و سیاسی، ظرفیت مداخلهی مستقیم نیروهای اجتماعی را به شکل بیسابقهای افزایش داده است.
در چنین شرایطی، مبارزهی طبقاتی و اعتراضات اجتماعی به یکی از مهمترین متغیرهای تعیینکننده تبدیل خواهند شد. هرچه شکاف درون حاکمیت عمیقتر شود، توان دولت برای مدیریت بحرانهای اقتصادی و اعمال کنترل سیاسی کاهش مییابد و در مقابل، فرصت بیشتری برای بروز اعتراضات کارگری، جنبشهای معیشتی، اعتصابات صنفی و اشکال مختلف مقاومت اجتماعی فراهم میشود. به همین دلیل، آیندهی کشور تنها در اتاقهای تصمیمگیری نهادهای قدرت تعیین نخواهد شد، بلکه در خیابانها، کارخانهها، مراکز خدماتی، دانشگاهها و سایر عرصههای زندگی اجتماعی نیز رقم خواهد خورد.
از اینرو، مهمترین ویژگی دوران پس از رهبر نه صرفاً رقابت میان جناحهای حاکم، بلکه همزمانی دو بحران خواهد بود: بحران جانشینی در رأس قدرت و بحران مشروعیت در سطح جامعه. این دو بحران میتوانند یکدیگر را تشدید کنند. شکاف درون حکومت ممکن است فضای بیشتری برای کنش اجتماعی ایجاد کند و فشار اجتماعی نیز میتواند توان جناحهای مختلف را برای تثبیت نظم جدید کاهش دهد.
پیکار اصلی دوران گذار صرفاً میان کسانی نخواهد بود که بقا را در سازگاری با واقعیتهای جدید میبینند و کسانی که حفظ کامل ساختارهای پیشین را دنبال میکنند؛ بلکه میان کل ساختار سیاسی و نیروهای اجتماعیای نیز خواهد بود که خواهان بازتعریف مناسبات قدرت، توزیع منابع و شکل حکومت هستند. در چنین وضعیتی، سرنوشت جاسلامی نه فقط به نتیجهی منازعات درون حاکمیت، بلکه به میزان سازمانیافتگی، تداوم و جهتگیری نیروهای اجتماعی نیز وابسته خواهد بود.
به همین دلیل، اگر جاسلامی وارد مرحلهای ترمیدوری شود، این ترمیدور صرفاً محصول توافق یا رقابت جناحهای حاکم نخواهد بود، بلکه زیر فشار مستمر بحرانهای اقتصادی، مطالبات اجتماعی و مبارزات طبقهی کارگر و لایههای مختلف جامعه شکل خواهد گرفت. در این معنا، مردم نه تماشاگران تحولات، بلکه یکی از عاملین اصلی تعیینکنندهی مسیر آینده خواهند بود.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩🔥 سناریوی ترمیدور جمهوری اسلامی: نزاع بر سر بقا در دوران پس از رهبر‼️
📌 بحران جانشینی و خلأ لنگرگاه مشروعیت
✅ در بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک و اقتدارگرای فردمحور، بزرگترین بحران نه در زمان اوج قدرت، بلکه در لحظه انتقال قدرت رخ میدهد. تا زمانی که رهبر بهعنوان مرجع نهایی تصمیمگیری حضور دارد، اختلافات جناحی، رقابتهای درونی و تضاد منافع گروههای مختلف در چارچوب اقتدار او مهار میشود. اما با حذف این مرکز ثقل، شکافهایی که سالها زیر سطح پنهان ماندهاند، بهتدریج آشکار میشوند و بازیگران مختلف برای تثبیت موقعیت خود وارد رقابتی آشکار میشوند. بر همین اساس، میتوان فرض کرد که رژیم جاسلامی نیز در دوران پس از علی خامنهای با وضعیتی مواجه شود که از منظر علوم سیاسی شباهت زیادی به مرحله «ترمیدور» در انقلابها و نظامهای ایدئولوژیک داشته باشد؛ مرحلهای که در آن منطق بقا بهآرامی جای منطق انقلاب را میگیرد.
در چنین شرایطی، نخستین پیامد حذف رهبر، شکلگیری بحران جانشینی و از میان رفتن لنگرگاه مشروعیت خواهد بود. در دوران رهبری خامنهای، اختلافات میان جناحهای مختلف نظام در نهایت با یک حکم، توصیه یا مداخله مستقیم او کنترل میشد. حضور رهبر نقش داور نهایی را ایفا میکرد و اجازه نمیداد رقابتهای درونی به رویارویی تمامعیار تبدیل شوند. اما در غیاب چنین جایگاهی، بازیگران سیاسی ناچار خواهند شد بدون وجود فصلالخطاب قطعی برای تعیین سهم خود از قدرت رقابت کنند. در این وضعیت، مسأله اصلی دیگر اختلافات تاکتیکی نخواهد بود، بلکه نزاع بر سر تعریف آیندهی نظام و مسیر بقای آن شکل خواهد گرفت.
در این چارچوب، دو اردوگاه عمده قابل تصور هستند. در این چارچوب، دو اردوگاه عمده قابل تصور هستند. نخست جریان عملگرا که بقای نظام را در کاهش تنشهای خارجی، بازسازی اقتصادی و حل بحرانهای مزمن از طریق مذاکره و توافق میبیند. این جریان معتقد است جاسلامی برای ادامهی حیات خود ناگزیر از تعدیل برخی سیاستهای گذشته و سازگاری با واقعیتهای جدید منطقهای و بینالمللی است. از نگاه این طیف، حفظ ساختار نظام از حفظ تمامی مؤلفههای ایدئولوژیک آن اهمیت بیشتری دارد و میتوان بخشی از سیاستهای پیشین را قربانی کرد تا کلیت نظام باقی بماند.
در مقابل، جریان ایدئولوژیک و افراطی قرار دارد که هرگونه عقبنشینی را مقدمهی فروپاشی میداند. این طیف استدلال میکند که مشروعیت جاسلامی بر مجموعهای از اصول و خطوط قرمز بنا شده و عبور از این خطوط، زنجیرهای از امتیازدهیهای متوالی را به دنبال خواهد داشت که در نهایت به فرسایش کامل اقتدار نظام منجر میشود. از نگاه این جریان، سازش نه راه نجات، بلکه آغاز سقوط است. به همین دلیل هر توافق گسترده با غرب یا هرگونه محدود شدن ابزارهای راهبردی جاسلامی، بهعنوان نوعی تسلیم و عدول از «آرمانهای اولیهی انقلاب» تعبیر خواهد شد.
در چنین فضایی، توافق احتمالی با آمریکا صرفاً یک پرونده سیاست خارجی نخواهد بود، بلکه به نماد یک منازعهی عمیقتر در درون مناسبات قدرت تبدیل خواهد شد. موضوع اصلی این نخواهد بود که چه امتیازاتی داده یا دریافت میشود، بلکه پرسش بنیادی این خواهد بود که جاسلامی برای بقا تا چه اندازه حاضر است از هویت «انقلابی» خود فاصله بگیرد. از اینرو، توافق میتواند به کاتالیزور شکافی تبدیل شود که سالها در زیر پوست نظام وجود داشته اما هرگز بهطور کامل آشکار نشده است.
در این میان، نقش سپاه پاسداران اهمیت تعیینکنندهای خواهد داشت. برخلاف بسیاری از نهادهای سیاسی، سپاه از ظرفیت سازمانی، اقتصادی، امنیتی و نظامی برخوردار است و توانایی تأثیرگذاری مستقیم بر موازنه قدرت را دارد. به همین دلیل، هر پروژهی اصلاح مسیر یا هر تلاش برای مصالحهی خارجی بدون همراهی بخش مهمی از سپاه با موانع جدی مواجه خواهد شد. معضل اصلی در دوران گذار نه صرفاً رقابت میان چهرههای سیاسی، بلکه جهتگیری بدنه و فرماندهان سپاه خواهد بود. هر جناحی که بتواند حمایت مؤثرتر این نهاد را جلب کند، از شانس بیشتری برای شکل دادن به نظم جدید برخوردار خواهد شد.
در همین چارچوب، نام مجتبی خامنهای نیز میتواند اهمیتی فراتر از یک فرد پیدا کند. او در چنین سناریویی نماد تداوم مشروعیت سنتی و استمرار میراث سیاسی رهبر پیشین خواهد بود. هرچه بازیگران مختلف بیشتر برای مشروعیتبخشی به مواضع خود به نام او یا دیگر چهرههای نزدیک به بیت استناد کنند، بیشتر نشان میدهد که ساختار سیاسی هنوز نتوانسته منبع جدید و مستقلی برای اقتدار ایجاد کند. تداوم ارجاع به میراث رهبری پیشین، خود نشانهای از تداوم بحران جانشینی خواهد بود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩
مراسم اسرارآمیز انجمنهای مخفی، چشمبندها، خنجرهای نمادین و سوگندهای رازداری کنار گذاشته شدند.
به جای آنها اساسنامهای بر پایه «سانترالیسم دموکراتیک» تدوین شد؛ اصلی که مشارکت دموکراتیک در تصمیمگیری را با وحدت در عمل ترکیب میکند و بعدها به یکی از ارکان حزبسازی لنینیستی بدل شد.
نمادینترین اقدام کنگره، تغییر نام و شعار سازمان بود.
«اتحادیه عادلان» دیگر وجود نداشت.
از این پس «اتحادیه کمونیستها» جای آن را گرفت.
شعار قدیمی «همه انسانها برادرند» کنار گذاشته شد. هرچند شعار «کارگران جهان متحد شوید!» هنوز رسماً تصویب نشده بود، اما مباحث کنگره حول ضرورت شعاری جدید میچرخید که تضاد آشتیناپذیر میان کار و سرمایه را بازتاب دهد.
این صرفاً نزاعی لفظی نبود؛ بلکه مرزبندی سیاسی تازهای را نشان میداد.
ایدهی برادری جهانی انسانها بهعنوان توهمی بورژوایی نقد شد؛ توهمی که واقعیت خشن مبارزهی طبقاتی را پنهان میکرد.
نام جدید «کمونیست» نیز عامدانه انتخاب شد. برخلاف اصطلاح رایج آن روزگار یعنی «سوسیالدموکرات» که طیفی گسترده از اصلاحطلبان طبقهی متوسط را دربر میگرفت، واژهی «کمونیست» هدف نهایی را بیپرده اعلام میکرد: الغای مالکیت خصوصی و استقرار جامعهای مبتنی بر مالکیت اشتراکی.
یکی از مهمترین وظایف کنگره، تهیه پیشنویس «اعتقادنامه کمونیستی» بود.
Kommunistisches Glaubensbekenntnis
(اعتقادنامه کمونیستی) – ژوئن ۱۸۴۷ - (نکته جالب اینکه انگلس خیلی زود از این قالب مذهبیِ «اعترافنامهی ایمان» فاصله گرفت.) این سند که بعدها با عنوان «پیشنویس اعترافنامه ایمان کمونیستی» شناخته شد، گامی اساسی در مسیر تدوین برنامه نهایی جنبش بود. انگلس سپس متن دیگری با عنوان
Grundsätze des Kommunismus
(اصول کمونیسم) – اکتبر ۱۸۴۷ را نوشت.
این متن که بهویژه تحت تأثیر انگلس و در قالب پرسش و پاسخ تنظیم شده بود، مجموعهای از اهداف انقلابی را مطرح میکرد: محدود کردن مالکیت، مالیات تصاعدی، آموزش دولتی و مسلح کردن مردم.
این برنامهای انتقالی بود؛ تلاشی برای جلب اعضایی که هنوز از نظر نظری استحکام لازم را نداشتند.
سرانجام (مانیفست حزب کمونیست) – فوریه ۱۸۴۸
«Manifest der Kommunistischen Partei»
توسط مارکس تدوین گردید.
این پیشنویس برای بحث و اصلاح به شعب مختلف ارسال شد و زمینه را برای دومین کنگره اتحادیه در همان سال فراهم کرد؛ کنگرهای که نگارش «مانیفست حزب کمونیست» را به مارکس و انگلس سپرد.
پیامدهای این هفته در ژوئن ۱۸۴۷ گسترده و درهمتنیده بودند.
تأسیس اتحادیهی کمونیستها این اصل را تثبیت کرد که جنبش کارگری بدون درک علمی از سرمایهداری نمیتواند به رهایی دست یابد. از نگاه بنیانگذاران آن، حزبی که فاقد نظریه باشد همچون کشتیای بیقطبنماست که در جریانهای اصلاحطلبی و سازش طبقاتی سرگردان خواهد شد.
این کنگره همچنین انترناسیونالیسم را از یک آرمان اخلاقی به نیرویی مادی تبدیل کرد.
اتحادیهی کمونیستها از تبعیدیان آلمانی در لندن تشکیل شده بود، اما با کارگران فرانسوی، بلژیکی و انگلیسی پیوند داشت. همین امر نشان میداد که طبقهی کارگر در نظم بورژوایی «میهن» مشترکی ندارد و مبارزه آن ماهیتی فراملی پیدا میکند.
گذار از یک هسته مخفی کوچک به سازمانی که خود را مخاطب تودههای کارگر میدانست، نخستین تجلی عملی چیزی بود که بعدها مارکسیستها آن را «حزب پیشتاز» نامیدند.
مقصود از این مفهوم، گروهی نخبه برای فرماندهی تودهها نبود؛ بلکه سازمانی متشکل از آگاهترین کارگران بود که میکوشید تجربهی نظری سوسیالیسم را با جنبش واقعی طبقه کارگر پیوند دهد.
هدف دیگر کودتا نبود؛ بلکه ساختن تدریجی نیرویی اجتماعی برای کسب هژمونی سیاسی بود.
کنگره نخست اتحادیهی کمونیستها نقطهای مهم در تبار تاریخی جنبشهای سوسیالیستی به شمار میآید. مباحث آن دربارهی سانترالیسم دموکراتیک بعدها در احزاب انقلابی گوناگون، از جنبشهای ضداستعماری گرفته تا حزب بلشویک، بازتاب یافت.
شعلهای که در سال ۱۸۴۷ در اتاقی کوچک بر فراز میخانهای در لندن افروخته شد، شعلهای کوچک بود؛ اما جرقهای به شمار میرفت که در قرن بعدی بخش بزرگی از جهان را تحت تأثیر خود قرار داد.
⬅️یادداشت مترجم
در بخشهایی از متن، که بهویژه دربارهی «سانترالیسم دموکراتیک»، «حزب پیشتاز»، «سیاست هویت لیبرال» و تأثیرات بعدی این کنگره مطرح میشود، بیانگر تفسیر سیاسی نویسندگان این تاریخ است و نه اجماع همهی مورخان. در ترجمه حاضر، این مواضع بدون دخل و تصرف منتقل شدهاند تا خوانندهی فارسیزبان با متن و لحن اصلی نویسنده مواجه شود.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩 📱پایان نخستین کنگرهی «اتحادیهی کمونیستها» در لندن به تاریخ ۹ ژوئن ۱۸۴۷
✍ #ن_برین
⚙️ در روز ۹ ژوئن ۱۸۴۷، گردهمایی یکهفتهای در قلب دودآلود و کارگری لندن به پایان رسید؛ نه با انفجاری پرشکوه، بلکه با صدای آرام و مصمم قلمهایی که بر کاغذ میلغزیدند. نخستین کنگرهی «اتحادیهی کمونیستها» کار خود را به پایان رساند و حلقهای مخفی از پیشهوران تبعیدی آلمانی را به چیزی بدل کرد که جهان تا آن زمان به خود ندیده بود: حزبی بینالمللی، منضبط و مجهز به نظریه برای طبقهی کارگر.
گرچه کنگرههای بعدی نگارش بیانیهی مشهور این اتحادیه را به مارکس و انگلس سپردند، اما در همینجا، در سالنی ساده بر فراز یک میخانه، نطفهی واقعی جنبش سوسیالیستی انقلابی بسته شد.
این رویداد محصول یک خیزش ناگهانی نبود؛ بلکه حاصل سالها فعالیت پنهانی، مبارزه نظری و بلوغ دردناک جنبش کارگری بود؛ گذاری از رؤیاپردازی آرمانشهری به سوی انضباط نظری و تحلیل علمی.
برای درک اهمیت این کنگره باید به سازمانی بازگردیم که جای خود را به آن داد: «اتحادیه عادلان» (League of the Just).
این اتحادیه در دهه ۱۸۳۰ در پاریس به دست خیاطان، کفاشان و نجاران دورهگرد آلمانی که از سرکوب سیاسی گریخته بودند شکل گرفت. سازمان از سنت انجمنهای مخفی و توطئهگرانه تأثیر عمیقی پذیرفته بود. افرادی چون ویلهلم وایتلینگ، خیاطی که به نخستین نظریهپرداز جنبش بدل شد، نوعی کمونیسم مسیحی و برابریطلبانه را تبلیغ میکردند که خشم طبقاتی را با رؤیاهای آرمانشهری جامعهای نو درهم میآمیخت.
اندیشهی آنان آمیزهای بود از بابوفیسم انقلابی فرانسوی و شور و شوقی شبهمسیحایی. آنان باور داشتند که گروهی کوچک اما فداکار از انقلابیون میتواند از طریق کودتا کمونیسم را بر جامعه تحمیل کند.
شعار مشهور آنان، «همه انسانها برادرند»، بازتاب انساندوستی صادقانه اما از نظر سیاسی مبهمی بود که هنوز قوانین عینی مبارزهی طبقاتی را درنیافته بود.
تا میانهی دههی ۱۸۴۰ اتحادیه دچار بحران شد. شکست قیام پاریس در سال ۱۸۳۹ به رهبری اوگوست بلانکی، صفوف آن را در هم شکست و رهبرانش را به لندن تبعید کرد.
لندن، مرکز سرمایهداری جهانی و همزمان نماد فلاکت صنعتی، جایی بود که دگرگونی اتحادیه آغاز شد.
تبعیدیانی چون کارل شاپر و هاینریش باور از نزدیک با تضادهای عظیم طبقاتی انگلستان صنعتی روبهرو شدند. آنان با جناح انقلابی جنبش چارتیستها، یعنی نخستین جنبش تودهای طبقهی کارگر بریتانیا، ارتباط برقرار کردند و «انجمن آموزشی کارگران کمونیست» را بنیان گذاشتند.
این تجربه به تدریج شوق کودتاگرایانه آنان را فرسود. آنان دریافتند که چند توطئهگر شجاع، هر اندازه مصمم باشند، نمیتوانند یک نظام اجتماعی را سرنگون کنند. آنچه ضرورت داشت، جنبشی تودهای و آگاه به منافع طبقاتی خود بود.
همزمان، انقلابی فکری نیز در حال شکلگیری بود.
کارل مارکس، روزنامهنگار جوان تبعیدی اهل ترییر، همراه با دوست و همرزمش فریدریش انگلس از بِرِمن، بنیانهای فلسفی سوسیالیسم آرمانشهری را به چالش کشیدند.
در آثاری چون «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان»-۱۸۴۵
«Die Lage der arbeitenden Klasse in England»
و ،«ایدئولوژی آلمانی»- ۱۸۴۵–۱۸۴۶
«Die deutsche Ideologie»
آنان سوسیالیسم را نه بر پایهی موعظههای اخلاقی، بلکه بر تحلیل شرایط مادی تاریخ استوار کردند.
جهانبینی آنان، یعنی ماتریالیسم تاریخی، پرولتاریا را نخستین طبقهی انقلابی تاریخ معرفی میکرد که رهایی واقعیاش تنها از طریق برچیدن همهی اشکال سلطهی طبقاتی ممکن بود.
برخورد میان این علم نوظهور و سنتهای کهنه توطئهگرانه، رویارویی دیالکتیکی دو جهانبینی بود.
در اوایل سال ۱۸۴۶، مارکس و انگلس در بروکسل «کمیتهی مکاتبات کمونیستی» را برای ایجاد شبکهای از انقلابیون همفکر در سراسر اروپا بنیان نهادند.
نقطه اوج این کشمکش نظری در مه ۱۸۴۶ فرا رسید؛ زمانی که آنان با وایتلینگ دیدار کردند. مارکس با خشمی سرد و حسابشده خواستار پایان دادن به خطابههای مبهم و پیشگویانه شد و بر ضرورت نظریهای منسجم و دقیق تأکید کرد.
او با کوبیدن مشت بر میز فریاد زد:
«نادانی تاکنون به هیچکس کمکی نکرده است!»
از آن لحظه، گسست از آنچه مارکس «کمونیسم خام و برابریطلبانه» مینامید، به ضرورتی سازمانی بدل شد.
رهبری اتحادیه در لندن که به بنبست روشهای پیشین خود پی برده بود، از مارکس و انگلس دعوت کرد تا به سازمان بپیوندند و آن را از نو سازماندهی کنند.
نخستین کنگرهی اتحادیه کمونیستها در حقیقت اقدامی بنیانگذارانه برای شفافسازی نظری و بازآفرینی نوینی از سازمانیابی بود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩
🚩از کابل تا تهران، دست در دست طالبان❗️
۲۳ خرداد ۱۴۰۵
✊️در محکومیت بازداشت دانشجویان معترض زن افغانستانی در ایران
سرکوب فرامرزی؛ همصدایی با زنستیزی طالبان
رویداد تلخ و تکاندهنده بازداشت دانشجویان و زنان پناهجوی افغانستانی در مشهد و تهران، نشانهای آشکار و دردناک از یک همدستی نانوشته در سرکوب زنانی است که جرمشان چیزی جز فریادخواهی برای ابتداییترین حقوق انسانی نیست. زنانی که از بطن وحشت و اختناق طالبان در کابل و هرات به خاک ایران پناه آوردهاند، امروز در خیابانهای مشهد و در منطقه گلشهر، با همان مشتهای آهنین و رفتارهای خشونتآمیزی مواجه میشوند که روزانه در زادگاهشان بازتولید میشود.
برخورد فیزیکی، ضرب و شتم و بازداشت این دانشجویان معترض توسط نیروهای امنیتی و بسیج، هیچ توجیه قانونی، اخلاقی و انسانی ندارد. این اقدام سرکوبگرانه، بیانگر سیاستی است که رژیم جاسلامی از ابتدای استقرار با زنان ایران پیش برده است. همچنین ادعاهای پوچ و گزاف در حمایت از «مظلومان جهان و برادرخواندگی» با ملت رنجدیده افغانستان.
در سایهی بروکراسی سرکوب
و با واقعیت تلخ امروز، اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی با صراحت اعلام میکند که هرگونه تجمع اعتراضی منوط به هماهنگی و مجوز است؛ اما پر واضح است که در مناسبات کنونی حاکم بر جامعه، صدور مجوز برای فریاد زدن علیه بیدادگریهای طالبان یک شوخی تلخ بیش نیست. این بروکراسی اداری، اسلحه جدیدی است برای ساکت کردن صدای بیصدایان.
سیاست انفعالی و مدارا در برابر طالبان، اما سرکوبگری مخالفان مدتها است که در لایههای دیپلماتیک ایران دنبال میشود، و اکنون به خیابانها کشیده شده است. بازداشت زنان افغانستانی در ایران به جرم اعتراض به بازداشت زنان در افغانستان، نشان میدهد که مرزهای جغرافیایی میان کابل و تهران در مواجهه با مطالبات برحق زنان، در حال محو شدن است. این رویکرد، پناهجویان را در برزخی هولناک رها کرده است؛ جایی که نه در وطن خود امنیت دارند و نه در کشور میزبان حق تنفس و اعتراض.
ما نسبت به این اقدام سرکوبگرانه، سازمانیافته و همراستا با سیاستهای زنستیزانهی طالبان به شدیدترین لحن ممکن اعتراض کرده و آنرا محکوم میکنیم و خواستار اقدامات فوری زیر هستیم:
آزادی بیقید و شرط و فوری، تمامی دانشجویان و زنان بازداشتشده در تجمع روز جمعه ۲۲ خرداد در مشهد و سایر تجمعات اخیر.
شفافسازی فوری؛ دربارهی وضعیت سلامت، محل نگهداری و اتهامات انتسابی به این دانشجویان توسط مقامات امنیتی و قضایی.
پایان دادن به برخوردهای قهری و فیزیکی، با پناهجویان افغانستانی که بر اساس معاهدات بینالمللی، حق امنیت و دوری از شکنجه را دارند.
توقف سیاست همسویی با طالبان با لغو محدودیتهای غیرانسانی علیه تجمعات مسالمآمیز مهاجرانی که تنها سلاحشان فریاد تظلمخواهی است.
🔶همبستگی ناگسستنی: یک درد مشترک
زنان و دانشجویان افغانستانی پناهنده در ایران، بخشی از بدنهی آسیبدیده اما زنده و پویای جامعه ما هستند. سرکوب آنها، تعرض به ساحت دانشگاه، آزادی بیان و کرامت انسانی است.
تاریخ فراموش نخواهد کرد که در روزهای تاریک آسیای میانه، چه کسانی در کنار زنان ستمدیده ایستادند و چه کسانی دست در دست جلادان کابل، صدای اعتراضِ به حقِ دختران خورشید را در گلو خفه کردند.
صدای پناهجویان معترض خاموششدنی نیست.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩 سلام، بعد از سه ماه قطعی اینترنت آمدهایم برای ادامه مبارزه؛ ما متوقف نشده و نمیشویم ...
قطع کردن اینترنت همزمان با هر واقعهای که در فضای سیاسی کل کشور تاثیرگذار است، اولین گام رژیم سرکوبگر اسلامی شده است. ما مردمی که زندگی تحمیلی توسط این حکومت را نمیخواهیم، همچنان بزرگترین نگرانی حاکمان هستیم.
حکومت با قطع بلندمدت اینترنت تلاش کرد صدای جامعه را خاموش کند و تصویری جعلی از یک ایران مطیع بسازد. اما با سیلی واقعیت روبرو شد.
اما حتی در دوران خاموشی نیز، جامعه ایران از پا ننشست. ما برابر سانسور و سرکوب اطلاعاتی جنگیدیم و موجودیت خودمان را حتی در همان پلتفرمهای تحمیلی و جاسوسی حکومتی سانسور نکردیم.
به هلاکت رسیدن علی خامنهای و ضربه غیرقابل جبران به ساختار نظامی رژیم، شیرازه حکمرانی را از هم گسسته و حالا با باقیمانده رژیمی روبرو هستیم که ضربات سنگین نظامی و امنیتی، هرچند آنرا وحشیتر از قبل کرده؛ اما همزمان تفرقه گسترده و بزرگترین ضعف ساختاری-سیاسی را به آن تحمیل کرده است.
▪️ آیندهای که ما برای آن میجنگیم، آیندهای مبتنی بر ارزشهای «زن، زندگی، آزادی» است.
محدودیت به وجود آمده در ارتباطات، موقتا منجر به کند شدن پیشروی مبارزات مردمی میشود؛ اما در صورت ادامه تلاش و دست نکشیدن از مبارزه، نمیتواند راهکار بلندمدتی برای تحمیل سانسور و سرکوب بیشتر در ایران باشد.
ما ایده «زن زندگی آزادی» را تبدیل به فرهنگ و نحوه زیستی مبارزاتی کردهایم. ما سرچشمه رفتارها و انتخابهای روزانه و بلندمدتمان در زندگی را تغییر دادهایم.
حکومت با قطع کردن اینترنت، این «نحوه زیستن» را دچار اختلالاتی میکند؛ اما محال است بتواند تنها با تغییر در بستر روابط اجتماعی، محتوای آن را دگرگون کند.
✅ این به معنی تضمین پیروزی نیست!
بر خلاف روایتهایی که پیروزی برابر دشمنان زندگی را بدون گذر کرندن از مسیر سازماندهی و مبارزه بلندمدت وعده میدهند؛ «راهحلهای واقعی» میتوانند شکست بخورند. بزرگترین خطر برای «زن، زندگی، آزادی»، فراموش کردن دستاوردهایی است که با هزینهای سنگین به دست آمدهاند؛ دستاوردهایی که امروز در شیوه زندگی، انتخابها و مقاومت روزمره مردم دیده میشوند.
رژیم اسلامی صرفا یک حکومت سرکوبگر با زور اسلحه نیست؛ این حکومت در جنگ هرروزه بر سر نحوه زیستن ما تبدیل به هیولایی شده که سایهاش را بر سر هر لحظه از زندگیمان میبینیم.
این حکومت فرهنگ دیکتاتورپرستی را در بخشهایی از جامعه نهادینه کرده؛ کم نیستند مخالفان سازشناپذیر این حکومت که تفاوتشان تنها در انتخاب شخص دیکتاتور دیگر است.
✅ راهکار ما؛ ایستادگی و پیمودن مسیر مبارزه است ...
لازم است که با قطبنمایی گام در مسیر رهایی بگذاریم که حکومت اسلامی را بهعنوان عامل وضعیت فلاکتبار موجود پیشفرض میگیرد و در عین حال؛ هرگونه آرزو فروشی و سادهانگاری فریبکارانه را هم رسوا کنیم. این سادهانگاری و آرزوفروشی، در نهایت به بقای نظم موجود و تبلور یافتن آن در لباسی متفاوت منجر میشود.
در سنگر دانشگاه میایستیم و اجازه نمیدهیم که یک انقلاب دیگر هم «زنده به گور» شود.
فلسفه «انتظارگونه» و «منجیگونه» چه از نگاه خمینی (حواله دادن خوشبختی مردم به آیندهای که هرگز نخواهد آمد) و چه به تعبیر رضا پهلوی که فریبکارانه، آزادی و آبادی را از مسیر سلب عاملیت مردم وعده میدهد؛ محکوم و مردود است.
ما نابودی کل نظام اسلامی را پیش شرط هرگونه تغییر مثبتی در آیندهمان میدانیم و عمیقا باور داریم که بهترین سناریو پیش رو، فقط با تلاش شبانه روزی و مبارزه مداوم رخ خواهد داد.
🚩 تشکل دانشجویان پیشرو
۱۹ خرداد ۱۴۰۵
🫂 هماهنگی با هم:
https://t.me/isf_uni_admin
#زن_زندگی_آزادی
X | Instagram https://t.me/isfahanuni97/16447
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩🎙 بدون خودآگاهی نسبت به سازوکارهای سلطهی طبقاتی و امکانهای دگرگونی، خودرهایی پایدار و آگاهانه محقق نمیشود.
اگر بخواهیم گفتار #توماج را تحلیل و ماهیتشناسی کنیم، او میگوید انسان یا یک جامعه صرفاً با شورش، اعتراض یا تغییر ظاهریِ مناسبات آزاد نمیشود. نخست باید بفهمد انقلاب چیست، از کجا زاده میشود، چه نیروهایی آن را پیش میبرند، چگونه میتواند منحرف شود و چه نسبتی با ضرورت و آزادی دارد. این فهم همان «خودآگاهی» است.
در نگاه توماج، خودرهایی نتیجهی عمل کور نیست؛ نتیجهی آگاهی انتقادی است. کسی که ماهیت انقلاب را نمیشناسد، ممکن است در سرنگونی یک قدرت مشارکت کند اما ناخواسته به بازتولید همان مناسبات سلطه در شکلی جدید کمک کند. تاریخ نمونههای فراوانی از انقلابهایی دارد که رژیمی را برانداختند اما پایههای استبدادی را حفظ کردند.
چه بسا میتوان این گزاره را به چالش هم کشید. آیا هر نوع خودرهایی الزاماً نیازمند آگاهی نظری از انقلاب است؟ و چه بسا گفته شود؛ انسانها گاهی از خلال کنش عملی، تجربهی مقاومت و تغییر زیست روزمره به آزادی نزدیک میشوند، حتی اگر نظریهی منسجمی دربارهی انقلاب نداشته باشند.
در این صورت، «انقلاب» صرفاً یک رخداد سیاسی نیست؛ بلکه فرآیند آگاه شدن انسان نسبت به شرایطی است که او و تواناییهایش را برای دگرگون کردن آن شرایط محدود کردهاند.
✅ پس، تا زمانی که نفهمیم چه چیزی ما را به انقیاد کشیده و سازوکار آن قید چگونه عمل میکند، هر تلاشی برای رهایی یا به شکست میانجامد یا شکل تازهای از همان اسارت را تولید میکند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩 از هرات تا تهران؛ زن، زندگی، آزادی علیه نظم پدرسرور (Patriarchat)
🔈 قیام زنان افغانستان بار دیگر نشان داد که هیچ ماشین سرکوبی قادر نیست میل به آزادی را از میان ببرد. زنانی که زیر سایهی آپارتاید جنسیتی طالبان، ممنوعیت، تحقیر، بازداشت و خشونت سازمانیافته زندگی میکنند، امروز با فریاد «زن، زندگی، آزادی» به میدان آمدهاند تا اعلام کنند که تاریخ هنوز به پایان نرسیده و مقاومت هنوز زنده است.
🔴 شعار «زن، زندگی، آزادی» دیگر تنها یک شعار نیست؛ مانیفستی برای خودرهایی است. مانیفستی که از خیابانهای کردستان و تهران تا کوچههای هرات و کابل امتداد یافته و به زبان مشترک مبارزه علیه بنیادگرایی، استبداد و پدرسروری تبدیل شده است. این فریاد، مرزهای سیاسی را درنوردیده و به پرچم مشترک میلیونها زن و مرد آزادیخواه منطقه بدل شده است.
رژیمهای طالبان و جاسلامی، با همه تفاوتهای ظاهریشان، بر یک بنیان مشترک استوارند: کنترل بدن زن، حذف زنان از عرصهی عمومی و بازتولید مناسبات پدرسرورانه. آنان میدانند که حضور آزاد و برابر زنان، بنیان ایدئولوژیک و سیاسی سلطهشان را متزلزل میکند. به همین دلیل، نخستین هدف سرکوب آنها همواره زنان بودهاند.
اما مقاومت زنان افغانستان و ایران نشان داده است که این جنگ یکطرفه نیست. هر ضربهی سرکوب، رویش آگاهی نوینی است. هر ممنوعیت، ارادهای نیرومندتر برای شکستن زنجیرها خلق میکند. زنانی که امروز در خیابانهای هرات، کابل، تهران و زاهدان ایستادهاند، تنها برای حقوق فردی خود مبارزه نمیکنند؛ آنان برای رهایی کل جامعه از مناسبات سلطه مبارزه میکنند.
پدرسروری تنها زنان را به انقیاد نمیکشد؛ کل جامعه را در اسارت نگه میدارد. نظامهای استبدادی با اعطای امتیازات نابرابر و کاذب به بخشی از مردان، تلاش میکنند آنان را به مدافعان نظم موجود تبدیل کنند. مبارزه زنان این فریب تاریخی را افشا کرده و نشان داده است که آزادی مردان نیز از مسیر رهایی زنان عبور میکند.
امروز وظیفه نیروهای مترقی، آزادیخواه و برابریطلب منطقه، گسترش همبستگی عملی با زنان افغانستان است. سکوت در برابر آپارتاید جنسیتی، به معنای پذیرش آن است. هر صدای اعتراضی، هر شبکهی همبستگی و هر گام در جهت سازمانیابی مستقل و از پایین، بخشی از نبردی مشترک علیه استبداد و ارتجاع محسوب میشود.
از هرات تا تهران، از کابل تا سنندج و زاهدان، یک حقیقت روشنتر از همیشه در برابر ما قرار دارد: آینده را نه بنیادگرایان و مستبدان، بلکه زنانی خواهند ساخت که برای آزادی، برابری و کرامت انسانی به پا خاستهاند.
امروز صدای زنان افغانستان، پژواک همان فریادی است که خیابانهای ایران را لرزاند و به زبان مشترک مبارزه علیه ستم، تبعیض و استبداد تبدیل شد. این صدا خاموش نخواهد شد، زیرا ریشه در واقعیتی دارد که هیچ سرکوبگری قادر به انکار آن نیست: جامعهای آزاد نخواهد شد مگر آنکه زنان آزاد شوند.
زن، زندگی، آزادی؛ نه یک شعار گذرا، بلکه افق یک رهایی جمعی؛ افقی که در آن هیچ قدرتی حق سلطه بر تن، زندگی و سرنوشت انسانها را ندارد. افقی که زنان افغانستان و ایران با ایستادگی، سازمانیابی و مبارزه روزمره خود آن را به واقعیتی نزدیکتر تبدیل میکنند.
پیروزی این مبارزه تنها پیروزی زنان نیست؛ پیروزی تمام کسانی است که علیه ارتجاع، بنیادگرایی، استبداد و هر شکل از سلطه انسانی ایستادهاند. از هرات تا تهران، جبهه آزادی زنده است و زن، زندگی، آزادی همچنان پرچم برافراشته این نبرد رهاییبخش خواهد ماند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
🚩 🛢✊️ گزارش شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت (ارکان ثالث)
طبق گزارش و پیامهای متعدد همکاران به پیامگیر شورا، رؤسای پالایشگاههای سوم، چهارم و ششم پارس جنوبی و پتروشیمیهای دماوند و مبین و همچنین پتروشیمیهای آسیبدیدهی ماهشهر ضمن استفاده تبعیض آمیز از کارگران پیمانکاری در شرایط خاص جنگ، در حالی که اکثر غریب به اتفاق مدیران و کارگران رسمی همچنان مشمول استفاده از شرایط خاص دورکاری هستند، سبب اعتراض چند هزار کارگر درگیر شرایط گردیده است.
🔴همکاران اعلام نموده اند:
در این ساعتهای هشدار جنگی توأم با گرمای کشنده روزهای پایانی خرداد و منتهی به تیر با توجه به آفتاب سوزان و بادهای داغ موسمی که در مناطق جنوبی به آن تَش باد (بادِ آتشین) اطلاق میشود، کار در دمای حدود ۶۰ درجه، سبب گرما زدگی و بروز مشکلات تنفسی و قلبی- عروقی است چه رسد به شرایط کار تحمیلی و تحت فشار که این روزها از گرده ما میکشند تا به زعم خود واحدهای آسیب دیده را بدون هیچگونه پشتوانه متریالِ جایگزین، به بهره برداری برسانند! صرفنظر از کشته شدن همکاران درگیر آوار برداری که البته اخبار آن پس از اتفاقات پالایشگاه ششم و پتروشیمی دماوند انرژی عسلویه، تحت سانسور شدید قرار دارد، گرمازدگی و بیهوشی مداوم به شدت جان کارگران را تهدید مینماید. این در حالی است که قرارگاه خاتم با اصرار به بازسازی واحدهای آسیب دیده و رسیدن این واحدها به بهره برداری و سود دهی نه تنها ذره ای امنیت جانی ما کارگران را در نظر ندارد بلکه با اعمال فشار بر مدیران نفت به تداوم کار در هر شرایطی، از فراهم نمودن کمترین تمهیدات و امکانات مانند محل استراحت، غذای مناسب و حتی آب آشامیدنی در دسترس طفره رفته و هیچ برنامه ای جهت ساخت جانپناه در محیطهای تحت خطر جنگ و یا تعلیم آموزشهای ابتدایی دفاعی به کارگران را ندارد...! آنچه که از مجموع پیام همکاران مشخص است این است که دیگر شرایط استفاده ابزاری از کارگران و استثمار و برده کشی از آنان در این شرایط از حدود مسئله صنفی و کارگری خارج، بازی با جان انسانها بعنوان سپر انسانی در شرایط جنگی و بهره کشی از جسم و توان جسمی و نادیده گرفتن سلامت آنان بعنوان یک اقدام ضد انسانی، بعنوان مسئله ای حقوق بشری مطرح است که مسؤلیت مستقیم آن به عهده پیمانکاران منتسب به قرارگاه خاتم، مدیریت نفت، روسای واحدها و مدیران ناظر بر اجرای پیمان است که مسؤلیت زد و بند مستقیم و تداوم فساد و استثمار و بهره کشی از جان کارگران را بعهده دارند!ما ضمن جلب توجه و درخواست رسیدگی از نهادها و سازمانهای بینالمللی حقوق بشری و کارگری، در ادامه قطعا با ذکر نام عوامل دست اندرکار بازی با جان کارگران در شرایط هرج و مرج و جنگی کنونی و فساد موجود را افشا خواهیم نمود و با پشتوانه حمایت تمامی کارگران نفت با سازماندهی اعتراضات به شرایط فساد، چپاول و استثمار و بازی با جان انسانها پایان میدهیم. ما همهی کارگران بخشهای مختلف نفت را در برابر شرایط ضد انسانی و تحمیلی موجود به ایستادگی و مبارزه و کمک به سازماندهی اعتراضات سراسری نفت فرامیخوانیم ! #نه_به_بردگی_مزدی #نه_به_جنگ_افروزی #نه_به_اعدام_و_سرکوب #نه_به_قتل_عمد_کارگران_در_شرایط_کار_نا_ایمن #اعتراضات_سراسری_نفت #نان_کار_آزادی #اداره_شورایی #زن_زندگی_آزادی ⚙️ شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت(ارکان ثالث) پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ https://t.me/shoraarkansalesnaft به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
🔴 بنابراین راهحل، تغییر آگاهی همراه با تغییر نظام حسابداری است.
اما در مارکس، ایدئولوژی صرفاً خطای شناختی نیست. شکلهای آگاهی نتیجه مستقیم شکلهای واقعی روابط اجتماعیاند. پس، مسأله ناآگاهی نیست، بلکه مناسبات عینی رابطهی تولید است که خود را به شکل وارونه بازنمایی میکند.
محدودیت بنیادین مدل حسابداری زمان کار
هسته نظری GIK بر یک فرض مرکزی استوار است: اگر تولید اجتماعی شفاف شود و بر اساس زمان کار محاسبه گردد، خودمدیریتی تولیدکنندگان ممکن میشود.
در مقابل، نقد مارکسی نشان میدهد:
اولاً: مسئله اصلی شفافیت اطلاعات نیست
دوماً: بلکه شکل اجتماعی کار است
سوماً: و این شکل خود تولیدکننده منطق سلطه و میانجیگری است
بنابراین حسابداری زمان کار، حتی در غیاب بازار و پول، اگر بهعنوان منطق کلی تنظیم تولید عمل کند، میتواند اشکال جدیدی از میانجیگری انتزاعی تولید کند.
سرانجام اینکه: نظریه GIK یکی از جدیترین تلاشها برای تصور سازماندهی غیرسرمایهدارانه تولید است. با این حال، این نظریه در گذار از نقد مارکس به طراحی یک سیستم حسابداری، دچار یک جابهجایی بنیادین میشود: از نقد رابطهی اجتماعی سرمایه به طراحی یک مکانیزم عقلانی برای مدیریت تولید اجتماعی.
پیش مارکس، لغو سرمایه به معنای لغو یک شکل اجتماعی خاص از کار است، نه تغییر تاریخی یا مدیریتی در سازمان تولید. در صورتیکه، در دیدگاه GIK، این مسئله به مسئله جایگزینی یک نظام حسابداری تبدیل میشود.
این تفاوت صرفاً تکنیکی نیست؛ تعیینکننده است.
مسأله نه انتخاب میان دو شکل سازماندهی تولید است، و نه اصلاح یک سازوکار حسابداری، بلکه این است که آیا «زمان کار» میتواند بدون حفظ شکل اجتماعی ارزش، بهعنوان واحد مستقیم سازماندهی جامعه عمل کند یا نه.
پانوشت:
۱- گروه بینالمللی کمونیستها (GIK) - (Group of International Communists)
متن کلاسیک دربارهی حسابداری زمان کار: متنی پایهای است که کل سنت «حسابداری زمان کار» در کمونیسم شورایی از آن تغذیه میکند.
Weiterlesen: https://arbeitszeitrechnung.org/debatte-zur-uebergangsgesellschaft/
۲- هرمان لویر (Hermann Lueer)
نظریهپرداز کمونیست معاصر آلمانی است که بیشتر به خاطر نقدهایش بر پروژههای «حسابداری زمان کار» و سنت کمونیسم شورایی شناخته میشود. او در مباحث مربوط به گذار به کمونیسم، بهویژه در تقابل با گروههایی مثل GIC و ابتکارهای معاصر مانند IDA*، استدلال میکند که این مدلها اگرچه قصد دارند کار مزدی و بازار را لغو کنند، اما در سطحی عمیقتر میتوانند منطق ارزش و شکلهای انتزاعی آن را بازتولید کنند.
تمرکز اصلی او بر این است که «شفافسازی حسابداری» یا جایگزینی پول با زمان کار، بهتنهایی برای لغو روابط سرمایه کافی نیست و بدون تغییر در شکل اجتماعی تولید، میتواند به تداوم نوعی میانجیگری شبهارزشی منجر شود.
نوشتهی انتقادی او درباره تصویر ایدهآلیستی کمونیسم و نقد حسابداری زمان کار:
Critique of Commonism – Hermann Lueer
https://www.untergrund-blättle.ch/politik/theorie/die-vergessene-logik-des-kommunismus-009438.html
* ادامهی سنت گروه کمونیستهای بینالمل (IDA) Initiative for Democratic Labour-time Accounting یک ابتکار معاصر در سنت کمونیسم شورایی است که ایدهی «حسابداری دموکراتیک زمان کار» را بهعنوان پایهی یک جامعهی پساسرمایهداری مطرح میکند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
