-او
Open in Telegram
283
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '26Oct '26
October '260
in 0 channels
September '26
+6
in 2 channels
Get PRO
August '26
+11
in 4 channels
Get PRO
July '26
+11
in 3 channels
Get PRO
June '26
+12
in 4 channels
Get PRO
May '26
+38
in 3 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 4 channels
Get PRO
January '260
in 5 channels
Get PRO
December '250
in 1 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 15 channels
Get PRO
September '250
in 81 channels
Get PRO
August '250
in 37 channels
Get PRO
July '250
in 29 channels
Get PRO
June '250
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 7 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 1 channels
Get PRO
January '250
in 1 channels
Get PRO
December '24
+3
in 0 channels
Get PRO
November '24
+60
in 18 channels
Get PRO
October '24
+85
in 40 channels
Get PRO
September '24
+148
in 54 channels
Get PRO
August '24
+329
in 54 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 05 October | 0 | |||
| 04 October | 0 | |||
| 03 October | 0 | |||
| 02 October | 0 | |||
| 01 October | 0 |
Channel Posts
Repost from N/a
یه کوچولو به صرف چای و گپ و گفت مهمون بنده میشین؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137
| 2 | لطفا بیاید حرف بزنیم درد گوشم رو یادم بره😭
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137 | 8 |
| 3 | گفت بچهها نخندینا و قلبما لبخند را از یاد برد. | 64 |
| 4 | به یاد نیکای عزیز.🕊
- چهارمین سالگردِ نیکا شاکرمی؛ | 65 |
| 5 | تو را روزی از یاد خواهم برد، زمانی که بیدِ مجنون راست قامت بایستد. | 137 |
| 6 | 🌻این پیام رو فور کنید براتون رندوم بنویسم.
خط میزنم و ممکنه یه کوچولو طول بکشه. | 1 |
| 7 | هرچه میخواهد دل تنگت بگو.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137 | 5 |
| 8 | خوشحال میشم بدونم به نظرتون چطور داستانیه
http://t.me/BluChtBot?start=63a1af09bedcac888e47 | 4 |
| 9 | یه چکیده ازش دستتون باشه
ساعت 3:17AM
لسآنجلس برای کلارا مورگان همیشه شهری بود که هیچچیز در آن واقعا عجیب به نظر نمیرسید؛
تا شبی که در میان هزاران پروندهی قدیمی، به چیزی برمیخورد که نباید آنجا باشد.
چیزی که باعث میشود مرز میان گذشته و آینده، حقیقت و خیال، کمکم برایش محو شود.
از آن شب به بعد، کلارا دیگر نمیتواند به هیچچیز با اطمینان نگاه کند.
نه به آدمهایی که میشناسد،
نه به چیزهایی که میبیند،
و شاید...
نه حتی به خودش. | 1 |
| 10 | فکر کنم این رو هزاران بار گفتم که من هیچ ادعای خاصی در نوشتن ندارم؛
فقط نوشتن رو دوست دارم و گاهی داستانها و ایدههایی توی ذهنم شکل میگیرن که دلم میخواد بهشون فرصت زندگی بدم.
این بارهم تصمیم گرفتم چیزی رو که به عنوان یک داستان کوتاه توی ذهنم شکل گرفته، با شما هم به اشتراک بذارم.
شاید کامل و بینقص نباشه، اما امیدوارم بتونه برای چند دقیقه هم که شده، شما رو با خودش همراه کنه.
کم کم میذارمش اینجا، امیدوارم دوسش داشته باشید🤍 | 11 |
| 11 | بعد از مدت طولانی دست به کار شدم و چیزی نوشتم.
شما هم بخونیدش. | 1 |
| 12 | اومدم رو پشت بوم، سکوتش رو دوست دارم ولی این موسیقی رو گذاشتم. دنبال ماه گشتم ولی پیداش نکردم. شاید اونم قایم شده.
فکر کردم و فکر کردم و بازهم فکر کردم.
تصویرش همش جلوی چشمامه، اگههای زیادی تو سرمه.
چشمام زیادی پر میشه از اشک بخاطرش ولی سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم. با اینحال اشکام دونه دونه میریزن. عیبی نداره.
به این فکر میکنم که زندگی "نه" های زیادی بهم گفته و تونستم با همش یجوری کنار بیام ولی اینبار اگه بازهم بخواد بهم نه بگه، فکر نمیکنم نگین دیگه توانایی کنار اومدن باهاش رو داشته باشه. ازش خواهش میکنم «لطفا فقط این یه بار نه نگو».
راههای زیادی هست توی ذهنم که با خودم میگم اگه نه گفت شاید تونستم بگم عیبی نداره و برم یه جای دیگه. ولی ته دلم میدونم عیب خواهد داشت، خیلیهم عیب خواهد داشت. جای دیگه هم؟ نمیتونم برم. پس اون همه خیال و رویا چی میشه؟
هر روز واقعی شدنش رو توی ذهنم میبینم، خودم رو میبینم، همهچی رو میبینم و همون موقع غولِ سیاهِ "اگه نشه" میاد یقهم رو میگیره.
میگفتن هیچچیزی بیجواب نمیمونه، ولی اگه موند چی؟
دلِ بسیار گرفتهای دارم، نمیدونم اگه بازم نه بگه، اینبار چطور سرِپا شم.
واقعا اینبار نابود میشم.
بخاطر چیزی که فقط حدس و گمانه، دارم از درون خودم رو میخورم.
نباید دیگه بهش فکر کنم، هوم؟ یه چیزی میشه دیگه؟ نمیدونم، این "یه چیزی" ترسناکه برام.
چون من، من نمیتونم بهش فکر کنم و اشک تو چشمام جمع نشه.
میخوام به قسمت خوبش فکر کنم ولی غم رهام نمیکنه.
به ستارهها نگاه میکنم، صدای ماشینها و موتورها، چراغ خونهها که چشمم بخاطر اشک، تار میبیندشون. باد میخوره لابهلای موهام، دوسش دارم.
صدای شجریان هنوزم پخشه و من به این فکر میکنم که " مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو"
مهم نیست، یعنی مهمه ولی خب کاری نمیتونم بکنم؛ دستِکم فعلا.
دلم میخواد سالها به هیچچیزی فکر نکنم. مغزم واقعا در عذابه.
چایم رو میخورم، چای لیمویی همیشه جوابه.
اشکم بند اومد، صدای موسیقی رو بیشتر میکنم، به بالا نگاه میکنم، ستاره میشمرم و همهجا ساکته؛ تنها صدایی که میشنوم صدای شجریانه.
به روزهای خوب فکر کن.
دوباره چشمام پر از اشکه، کاشکی اینبار منم "آره"
_یادداشتهایبیمعنی.
25شهریورِسالِ05. | 1 |
| 13 | یه داستان شروع کردم.
امشب پارت اولشو براتون بزارم؟👈👉 | 1 |
| 14 | بفرمایید مهمون محتوای زیباشون باشید💕 | 30 |
| 15 | چرا اینجا بیشتر از ۳۰۰ تا نمیشه جدی :/؟
انگار طلسم شده، خسته شدم از فعالیت کردن و به جایی نرسیدن و تازه پسرفت کرده
قبلنا اینجا خیلی بیشتر طرفدار داشت ، حتی ریاکت ها هم بیشتر بود ، الان پرنده پر نمیزنه
جدی غمگینم میکنه | 29 |
| 16 | به صحبت باهام علاقه نشون نمیدین غمگین میشم | 14 |
| 17 | سلام حال مالتون چطوره عشقا؟🙏🏻
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137 | 14 |
| 18 | نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
_سیمینبهبهانی | 151 |
| 19 | برای صداهایی که دیگه بینمون نیستند🖤
🎛 : Yasin Lv | 154 |
| 20 | سلام. مایل به مقداری معاشرت؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137 | 9 |
