290
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-930 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+3
в 1 каналах
червень '26
+12
в 4 каналах
Get PRO
травень '26
+38
в 3 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '260
в 3 каналах
Get PRO
січень '260
в 5 каналах
Get PRO
грудень '250
в 1 каналах
Get PRO
листопад '250
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '250
в 15 каналах
Get PRO
вересень '250
в 81 каналах
Get PRO
серпень '250
в 37 каналах
Get PRO
липень '250
в 29 каналах
Get PRO
червень '250
в 1 каналах
Get PRO
травень '250
в 7 каналах
Get PRO
квітень '250
в 0 каналах
Get PRO
березень '250
в 0 каналах
Get PRO
лютий '250
в 1 каналах
Get PRO
січень '250
в 1 каналах
Get PRO
грудень '24
+3
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+60
в 18 каналах
Get PRO
жовтень '24
+85
в 40 каналах
Get PRO
вересень '24
+148
в 54 каналах
Get PRO
серпень '24
+329
в 54 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 11 липня | 0 | |||
| 10 липня | 0 | |||
| 09 липня | +1 | |||
| 08 липня | 0 | |||
| 07 липня | 0 | |||
| 06 липня | 0 | |||
| 05 липня | 0 | |||
| 04 липня | 0 | |||
| 03 липня | +1 | |||
| 02 липня | 0 | |||
| 01 липня | +1 |
Дописи каналу
| 2 | 6 ماه گذشته ولی من همونجا جا موندم. لابهلای اون جویبار خون. | 31 |
| 3 | این روزها برای من شبیه دورهایِ که زمان شکل معمولش رو از دست داده باشه. صبحها بیدار میشم و فکر میکنم همهچی مثل قبلِ، اما کافیه از خونه بیرون بزنم تا بفهمم چیزی توی هوا عوض شده؛ چیزی که نه دیده میشه، نه دقیق میشه اسمی روش گذاشت، اما روی همهچی سایه انداخته.
من توی خیابونهایی راه میرم که ظاهرا همون خیابونهای همیشگیان، اما انگار زیر پوستشون چیزی ترک برداشته و هر قدم، صدای خفیف اون ترکها رو زنده میکنه.
آدمها رو میبینم که کنار هم حرکت میکنن، اما نگاههاشون کمتر از همیشه به هم گره میخوره. انگار همه یاد گرفتن سریع رد بشن، چون زل زدن تو چشم یه غریبه برای چند ثانیه قطعا باعث میشه جفتمون بزنیم زیر گریه، یا دست کم بغض کنیم.
مردم با چشمهایی راه میرن که انگار شب رو بیخواب به صبح رسوندن؛ نه از خستگیِ راه، بلکه از سنگینی چیزی که گفته نشده. توی چهرهها یه مکث طولانی افتاده؛ مکثی بین پرسیدن و نگفتن.
هیچکس دقیق نمیدونه از کجا باید شروع کنه؛ از یه اتفاق، از یه خاطره، یا از اون شبی که همهچی بیصدا تغییر کرد. فقط همه میدونن بعد از اون، حتی سکوت هم شکل دیگهای پیدا کرد.
تو این روزها، سکوت فقط نبودِ صدا نیست. یک جور حضورِ که همهجا همراهته، حتی وقتی کسی حرف میزنه. من این سکوت رو تو خونه هم حس میکنم، تو اتاقها، تو فاصلهی جملههای کوتاه، تو نگاههایی که انگار چیزی رو پنهان نمیکنن، اما کامل هم آشکار نمیکنن.
زندگی ظاهرا ادامه داره. من هم ادامه میدم. صبحها بیرون میرم، کارای معمولی انجام میدم، برمیگردم. اما تو دلم حس میکنم این ادامه دادن شبیه قبل نیست؛ بیشتر شبیه حرکت کردن تو مسیریه که ناگهان نورش عوض شده باشه، بدون اینکه خود مسیر عوض شده باشه.
گاهی وسط شلوغی شهر، یه لحظه میایستم. نه برای دلیل مشخصی؛ فقط انگار ذهنم از بدنم جلو زده و گیر کرده تو اون شبا. بعد دوباره راه میافتم، اما اون مکث کوتاه تا آخر روز با منه.
من مثل قبل حرف میزنم، درباره چیزای ساده، درباره روزمرگیها، حتی شوخی میکنم و میخندم. اما حتی همون جملههای ساده هم گاهی تو میانه راه سنگین میشن. انگار هر کلمه یه لایه اضافه با خودش حمل میکنه، لایهای از چیزی که نمیشه کامل توضیحش داد. کلمهها گم میشن توی جیغایی که از اون شبها به یاد دارم؛ سرم پر از هیاهوعه.
اطرافم آدمایی هستن که مثل من زندگی میکنن، اما هرکدومشون تو خودشون یه فضای جدا دارن؛ فضایی پر از فکرایی که بیرون نمییان. ولی همه به یه تراژدیِ واحد فکر میکنیم. چیزی که همهمون رو تغییر داد.
این روزها پر از سوالِ، اما سوالایی که جواب مشخصی ندارن، یا اگه دارن، کسی نمیتونه به حوابشون نزدیک شه. همین باعث شده بعضی حرفا تو ذهنم بمونن و همونجا تکرار بشن، بدون اینکه گفته بشن.
بهار اومده، درختا سبز شدن، شکوفهها باز شدن، زمان راه خودشو میره؛ ولی زمستون هیچوقت قلبای مارو ترک نمیکنه.
با این حال، زندگی متوقف نمیشه. من هم متوقف نمیشم. شهر هنوز نفس میکشه، آدمها هنوز راه میرن، و روزها هنوز میگذرن. اما برای من، همهچی حالتی پیدا کرده که بیشتر شبیه عبور آروم از میان مه عه؛ مهای که قرمز رنگه نه سفید و اجازه نمیده همهچی رو واضح ببینی، اما نمیذاره هم چشمهات رو ببندی.
و من تو این مه، یاد گرفتم ادامه بدم؛ نه با اطمینان، نه با فراموشی، بلکه با یه سکوتی که همراه آدم میمونه، حتی وقتی هیچکس دربارهش حرف نمیزنه.
من فقط میخواستم برم و برگردم و معمولی باشم.
اما حالا مدام با خودم فکر میکنم کاش اون رفتن برای من هم برگشتی نداشت.
کاش یه پیشوند کنار اسمم مینشست، ستارهای میشدم توی آسمون؛ پژواک صدام میپیچید تو گوش همه.
چون بعضی صداها خاموش نمیشن، فقط دورتر میشن.
_او | 11 |
| 4 | دیگه شاعرانه نیستی. | 1 |
| 5 | .... | 1 |
| 6 | .... | 1 |
| 7 | ... | 1 |
| 8 | دیدی حتی «از جانب دلِ تنگِ من به سوی گوشِ تو؛ اما نمیشنوی» هم بیمعنی شد و دیگه برات نامهام نمینویسم؟ | 19 |
| 9 | لطفا برید پیش این خانوم ناز و با استعداد💗 | 22 |
| 10 | این خیلی غم داشت میرم بمیرم | 11 |
| 11 | دی بود و شب از کوچهٔ ما دیر گذشت
انگار زمان در دلِ تاریکی گم گشت
هر خانه چراغی به امیدی روشن داشت
هر چشم به راهی که نیامد، نگران ماند
مادر دمِ در، خیره به خاموشیِ کوچه
تا صبح نشست و دلش از واهمه لرزید
نه زنگی و نه ردِّ قدمی، هیچ نشانی
جز باد که در کوچهٔ دلواپسی پیچید
آن شب، دلِ شهر از غمِ خود حرف نمیزد
بغضی شده بود و به گلوی همه چسبید
هر پنجره انگار برای کسی بیدار
هر کوچه به دنبال صدایی که نپیچید
فردا که رسید، آینهها مات شدند و
خورشید به داغی که نشسته بود، تابید
ماند اثرِ اشک به رخسار خیابان
ماند اثرِ درد به دیوار که فهمید
سالها اگر از پیِ آن شام گذر کرد
این داغ ز یادِ دلِ این شهر نلغزید
آن شب به سر آمد، ولی از حافظهٔ ما
اندوهِ نگاهِ پدران پاک نگردید
شیدانعمتی" | 23 |
| 12 | اگر غم داخل موهات جمع شده بود و تو تصمیم گرفتی کوتاهشون کنی، رنگشون کنی یا تغییرشون بدی من میبوسمشون.اگر غم داخل چشمات جمع شده بود و بیصدا تبدیل شد به اشک و روی گونههات رد انداخت، من میبوسم چشماتو،رد اشکاتو.اگر غمات جمع شده بود داخل گلوت و صدای گرفتهات من برات میبوسمش.اگر غم جمع شد توی قلبت و سنگینش کرد من قلبت رو میبوسم و بهش میگم که گلبرگ گلخونهی منو کمتر اذیت کنه، جسمش نیاز به استراحت داره و روحش به آرامش و بهتره خوب بتپه و تپشی رو جا نندازه.اگر غم جمع شده بود روی شونههات و سنگینی کرد برات، من میبوسم شونههاتو که با وجود محکم بودنشون مجبوره خیلی چیزای سنگین تر رو تحمل کنه. | 22 |
| 13 | منظورتون چیه که نمیخواین بیاین دیلیم؟ | 33 |
| 14 | my messy daily | 33 |
| 15 | Немає тексту... | 23 |
| 16 | وقتی زلف درخت از اشک آسمان تر شد؛ هنگامی که لعل سیب را گنجشک بوسید و زمانی که شادی چهرهی مرگ را به همخوابگی برگزید، مرا در میان جماعت فراموش کردهی عشق جویا شو که به رقصِ غم، شاعرانه روحهای مرده را در آغوش میکشم. | 39 |
| 17 | چرت و پرت میگم.
https://t.me/Bluebala | 4 |
| 18 | نیاید ناراحت میشم😔 | 21 |
| 19 | بفرمایید دیلی بنده به صرف چای
https://t.me/Bluebala | 28 |
| 20 | چرت و پرت میگم.
دوست داشتین بیاین💗
https://t.me/Bluebala | 1 |
