394
Subscribers
+124 hours
+17 days
+1730 days
Posts Archive
394
هر قدم، اگرچه کوچک برای گندمین که برداشته میشود خوشحالم میسازد. اینروزها روی رادیو گندمین کار میکنیم و دختران گندمین تمامقد کنار گندمین ایستادهاند.
صداهای دختران گندمین را بشنوید✨🤍
394
Repost from TheGandomin
به نظر من، شاید غمانگیزترین شکل مواجههٔ انسان در جهان این باشد که یک شخصیت از جهانِ یک رمان، بیشتر از یک انسان، او را بفهمد. پس میتوانم بگویم که رابطهٔ من با رمان، نوعی مواجهه است. مواجهه با چیزی بیرون از خودم که گاهی، برخلاف انتظار، مرا به خودم و احساسات و عواطف واقعیام بازمیگرداند.
میتوانم با گوشیای که کنار دستم است رمان بخوانم و تمرکزم را از دست ندهم اما این اواخر هنگام خواندن، گوشی را از خودم دور میکنم. نمیدانم چرا اما شاید نمیخواهم در فاصلهٔ خواندن و مواجهه، مدام از متن بیرون بیایم، جملهای را بیرون بکشم و دوباره به آن نگاه کنم. شاید هم میخواهم که خواندن برای من مدتی در همان جهان کتاب اتفاق بیفتد، بدون آنکه بخواهم همان لحظه به جهان بیرون ترجمهاش کنم.
ادامهٔ نوشته:
https://gandomin.com/6296/
#گندمین #زن_و_نویسندگی #افغانستان #gandomin #afghanistan
394
نمیدانستم احدی بتواند همچو دریا،
دیگری را فرابگیرد
و بهسان پرتگاه در او سکنا گزیند
نمیدانستم که دریا بر ماسههای کمپهنا هبوط میکند
و آبی ناچیز، صحرا را لبریز میکند
کجا بَرَم تو را؟
کجا روم تا لباسی بیابم
و بر اسب شادی بپوشانم؟
همه چیز زاده میشود و تهی میگردد
کمالِ زمانها از دشتهای تو طلوع یافته
خلأ از دشتهای تو برآمده است
دشتهای هموار تو
دشتهای دشوار تو
دشتهای خواب و نیشتر تو
تو را کجا بهدور از تو بَرَم؟
که در تو خالی
و از تو سرشارم
کجا روم؟
نمیدانستم احدی بتواند همچو دریا، دیگری را فرابگیرد
و بهسان پرتگاه در او سکنا گزیند...
أنسي الحاج، شاعر لبنانی
394
ما تیم گندمین، چند روز است مشغول به راه انداختن رادیو گندمین هستیم. امشب موفق شدیم تا پخش آزمایشی رادیو را آغاز کنیم. 🥳🤍
394
Repost from TheGandomin
بهطور کلی، در آثاری که دربارهی جنگ نوشته شدهاند، نقش زنان کمرنگتر است. زنانی که در این آثار حضور دارند نیز اغلب پرستارانی هستند که از مجروحان نگهداری میکنند یا اعضای خانوادهی سربازاناند که انتظار بازگشت شوهرها و پسرهایشان را دارند. الکسیویچ دیدگاهی تازه به جنگ ارائه کرد. پس از گفتوگوها و مصاحبههای کتبی و شفاهی، او روایات متفاوت بیش از ۲۰۰ زن را که در جنگ جهانی دوم به عنوان سرباز خط مقدم، فرمانده، پارتیزان، رانندهی تانک، رانندهی کامیون، تلفنچی، بیسیمچی، تکتیرانداز، خلبان، پرستار، جراح، مکانیک، نانوا، آشپز و رختشور خدمت کردند، در این کتاب مستند کرد.
ادمۀ نوشته:
https://gandomin.com/6160/
#گندمین #زن_و_نویسندگی #gandomin #Afghanistan
394
Repost from N/a
نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟
همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟
تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری
از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟
پرندگان پر و بالتان نبسته هنوز!
از آن سوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟
نشسته در رهت ای صبح چشم شب زده ام
طلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟
بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق
همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟
به بوی عطر سر زلف او دلم خون شد
صبا کجاست؟ از آن نافه ی ختن چه خبر؟
جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش
از آن بلور گدازان به نام تن چه خبر؟
برای من پس از او هیچ زن کمال نداشت
نسیم وسوسه از آن تمام زن چه خبر؟
حسین منزوی
394
Repost from TheGandomin
The second issue of the magazine Gandomin begins at a specific turning point: August 15, 2021 (24 Asad 1400)—a day that marked the onset of a new era of deprivation, fear, uncertainty, and the loss of hard-won achievements for many Afghanistani women. Looking beyond high politics and monumental historical events, this issue focuses on the lived realities of women who experienced the fallout inside their homes, schools, universities, workplaces, and in exile.
Read more:
https://gandomin.com/en/2655/
394
Repost from TheGandomin
شمارهٔ دوم مجلهٔ «گندمین» از یک نقطهٔ مشخص آغاز میشود: ۲۴ اسد ۱۴۰۰؛ روزی که برای بسیاری از زنان افغانستان، آغاز دورهای تازه از محرومیت، ترس، بلاتکلیفی و از دستدادن بسیاری از چیزهایی بود که برای به دستآوردنشان سالها تلاش شده بود. «گندمین» در این شماره تلاش کرده است که جدا از سیاست و رویدادهای بزرگ و تاریخی و یا هر چیز دیگر، سراغ زندهگی زنانی برود که پیامدهای آن را در خانه، مکتب، دانشگاه، محل کار و مهاجرت تجربه کردهاند.
ادامهٔ نوشته:
https://gandomin.com/6055/
#گندمین #زن_و_نویسندگی #افغانستان #gandomin #afghanistan
394
Repost from تراوُش
جامعهی ما قدم به قدم با محرومیتها کنار میآید؛ تا جایی که نشستنِ زنی کنار پارکها و اماکن عمومی بخاطر اجازه ندادن شان، دیگر کسی را شوکه نمیکند. البته ماهایی که این موضوع را بازنشر میکنیم، به خیال خود از این فاجعه رنج میبریم؛ ولی میدانید که این بازگو کردنها، رنج ما را به یک کلیشه تبدیل کرده است. کسی اهمیت نمیدهد. آنهایی هم که اندک توجهی نشان میدهند، طوری نیست که به درد این وضعیت بخورد. در واقع بیشتر ما با گذاشتن یک پست، تصور میکنیم رسالت اجتماعی خود را انجام دادهایم و بار گناهِ هیچکاری نکردنمان را تخلیه میکنیم، در حالی که در دنیای واقعی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
حداقل کاری که شوهر آن خانم میتوانست انجام دهد، این بود که از رفتن به باغوحش منصرف شود، یا حداقل زمانی دیگر بدون خانمش بیاید. او باید به فرزندانش نشان میداد که در برابر یک آپارتاید جنسی در وقیحانهترین شکل ممکن قرار دارند و نباید در قبال این موضوع بیتفاوت بود. این حداقل کاریست که ما در شرایط کنونی میتوانیم انجام دهیم؛ اینکه به اطرافیان مان بفهمانیم نباید با این قید و بندها به تدریج عادت کرد و آن را عادی جلوه داد. اما واقعیت این است که فردی که خودش محروم نشده، به سختی میتواند عمق تحقیر فرد محرومشده را درک کند؛ مگر اینکه به سطح بالایی از خودآگاهی و همدلی رسیده باشد.
محرومیتهای اولیه را نباید به یک روال روزمره تبدیل کرد؛ چرا که پیامد آن، تولد نسلی از کودکان است که فکر میکنند مادران، خواهران، همسران و دخترانشان موجوداتی درجهدوم هستند. همانطور که بیتوجهی به عادی شدن این تبعیض کمک میکند، اینکه عادیسازی را بشکنیم و زیر بار این مرزبندیهای غیرانسانی نرویم، هم میتواند کمک کند با شرایط فعلی مقابله کنیم.
البته تا زمانی که جامعه به ویژه مردان این تحقیر را به عنوان یک امر طبیعی بپذیرند، هیچ تغییری در حال و وضع ما به وجود نمیآید؛ مگر اینکه مردم ما واقعاً میخواهند اوضاع ما اینگونه باشد، که البته با دیدنِ بعضیها میتوان فهمید که چندان ازین اوضاع ناراحت هم نیستند.
خلاصه، پیامد این بلاهت جمعی چیزی جز تولید جامعهای اخته و روانی نیست. فرزندی که فردا خودش ستمگری خواهد شد و همین زنجیرهی حقارت را ادامه میدهد، خانوادهها میپوسند و شهر تبدیل به طویلهای خواهد شد که در آن، فقط یک عدهی خاص حق نفس کشیدن دارند.
