375
Підписники
Немає даних24 години
+157 днів
+6430 день
Архів дописів
375
Repost from نقطهچینهای سرم
چنانکه سایهام از من جدا نخواهد شد
غمت مقیم در این رنجخانه خواهد شد
بهپای عاشقِ خود هم نمیرسد معشوق
که بنده هیچزمانی خدا نخواهد شد
دلِ تو ظرفيت عشق را نداشت؛ همین!
نهنگ داخل یک تُنگ جا نخواهد شد
اگر جدایی ما از نخست تقدير است
به استخاره و قول و دعا نخواهد...
دلم که خانهی تردیدِ باور عشق است
یقین، به لطف توام آشنا نخواهد شد...
سهراب سوشیان
375
Repost from دُژَم
امروز کتابفروشی رفته بودم. من خیلی کتابخوان قهار نیستم و برای همین هم زود زود فرصت نمیشود که به کتابفروشیها بروم. امروز هم به سفارش خواهرم رفته بودم.
کتابفروشی بسیار مورد علاقهام، کتابفروشی «سعادت» است. حسِ بسیار امن و راحتی در آنجا و نسبت به آنجا دارم. اگر دیدم که کتاب مورد نظرم در سعادت نیست، یک چکر به کتابفروشی ثقافت هم میروم. بهجز از این دو کتابفروشی، هنوز دیگر کتابفروشیهای شهر را از نزدیک ندیدهام. من حتا کتابفروشی بیهقی را نیز دقیق و درست ندیده بودم. فقط همین چند ماه قبل، یکبار پشت یک کتاب امانتی رفته بودم و خیلی عجله داشتم که حتا فرصت نکردم قفسههایش را ببینم.
خواهرم یک کتاب خواسته بود. من قبل از رفتن، جستجو کردم و نام ناشر و مترجم خوب آن را حفظ کردم که در خرید کتاب محتاط باشم؛ چون کتاب را برای خودم نمیگرفتم. هردو کتابفروشی هم آن نسخهٔ مورد نظرم را نداشتند و مجبور شدم که یک نسخهٔ ترجمه شدهٔ بسیار گمنام را بخرم.
همینکه از کتابفروشی بیرون شدیم، در پیادهرو، متوجهٔ یک پیرمرد شدم که دستههای غلتکش را به زمین گذاشته و خودش روی آن نشسته است. مردِ بسیار نحیف و لاغراندام بود. موهایش ماشوبرنج بود و خودش هم گندمی چهره بود. هیچ ویژهگی خاصی نداشت که بخواهم در موردش گپ بزنم.
ما در شهر و بازار، پیرمردهای زیادی را میبینیم که به جای استراحت در خانه، مجبور هستند در سرکها، کارهای شاقه بکنند. چیزی که در این پیرمرد توجهام را جلب کرد، بوتهایش بود. شاید باور نکنید، اما دقیق و درست شبیه همان نقاشیای بود که ونگوگ از بوتهای خودش نقاشی کرده بود. حتا رنگ و شکل و بندهایش هم همانطور بود؛ یک ذره هم تفاوت نداشتند.
بوتها چنان به پاهایش چسپیده بودند که گویی جزئی از او شدهاند؛ چطور بگویم، چیزی مثل امتداد رنج در پاهایش بودند. شکل آن مرد و شکل بوتهایش، مثل نقاشیهای ونگوگ، غمانگیز بودند. من آن مرد را فقط تماشا کردم و مثل تمام رهگذرهای دیگر، بیتفاوت از کنارش گذشتم و حالا در مورد او و بوتها و رنجهایش گپ میزنم. یعنی اینطور که، شاید غیر انسانیترین کار ممکن را همین حالا من در برابر رنج انسانبودن او میکنم و چند لحظه بعد، او را و بوتها و رنجهایش را فراموش میکنم.
375
حرف نمیزنی!
چرا که میدانی
یک پرنده وقتی حرف میزند انسان است
وقتی سکوت میکند، آسمان
عصر،
بر روح پلهها مینشینی
رنج چای را مینوشی
و بعد میگویی:
خدا نزدیکتر شده
آنقدر
که وقتی درخت را میتکانم
ابرها بر زمین میریزند
گروس عبدالملکیان
375
Repost from N/a
مهمانی رفتن و مهمانداری در خانوادههای افغانستانی همیشه یک مزه و صفای خاص خودش را دارد. انگار خانه با آمدن مهمان جان میگیرد. امروز هم عمهام با دخترهایش، فاطمه و پروانه، مهمان خانه ما بودند. برایشان قابلیپلاوی اوزبیکی پختم، دور یک سفره نشستیم، غذا خوردیم و مثل همیشه قصههای دخترانه شروع شد؛ از هر دری حرف زدیم، خندیدیم، اما نمیدانستم آخر این قصهها دلم را اینقدر سنگین خواهد کرد.
ادامۀ نوشته را در لینک زیر بخوانید:
https://gandomin.com/5035/
#گندمین #زن_و_نویسندگی #gandomin #Afghanistan
375
Repost from N/a
مهمانی رفتن و مهمانداری در فامیلهای افغانستانی همیشه یک مزه و صفای خاص خودش را دارد. انگار خانه با آمدن مهمان جان میگیرد. امروز هم عمهام با دخترهایش، فاطمه و پروانه، مهمان خانه ما بودند. برایشان قابلیپلاوی اوزبیکی پختم، دور یک سفره نشستیم، غذا خوردیم و مثل همیشه قصههای دخترانه شروع شد؛ از هر دری حرف زدیم، خندیدیم، اما نمیدانستم آخر این قصهها دلم را اینقدر سنگین خواهد کرد.
ادامۀ نوشته را در لینک زیر بخوانید:
https://gandomin.com/5035/
#گندمین #زن_و_نویسندگی #gandomin #Afghanistan
375
چون دوستَت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که
روزِ آشناییمان بودی باقی بمانی
چون دوستَت میدارم
مجبور نیستی خود را مَحدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من
چون دوستت میدارم
می توانی در خودت بِبالی
چیزهایِ جدیدی کشف کنی در وجودَت
می توانی دگرگون شده، بشکُفی، تازه شوی
چون دوستَت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شَوی
مارگوت بیگل
375
Repost from غَوغا | Ghawgha
«شاد کن جان من»
به همراه استاد داوود خان، متیو کلول ، جوانی، ماریا و ادی در یونان
375
Repost from Muzhgan | خاموش
با شعر میشود به خراسان سلام کرد
با فارسی، ستاره ستاره صریح تر
با شعر میشود به شغادان هجوم برد
به قبلهی قبیلهی هر دم قبیح تر
احسان بدخشانی
