395
Suscriptores
+324 horas
+47 días
+430 días
Archivo de publicaciones
395
چرا نمیتوانم خوب نگاهت کنم؟
زیباییات سحر و افسونم میکند، خوابم میکند و احساس میکنم که چشمهایم را میسوزاند و من همیشه ترسیدهام که مبادا آنها را از دست بدهم. اینست که فقط دورادورت را نگاه میکنم، بهطور مبهم و گنگ، مثل کسی که میدانِ دیدش تغییر کرده باشد، و آنوقت تو را در خیالم تماشا میکنم، دنبالهی تو را در خیالم میسازم، آنقدر که بتوانم و بخواهم.
بهرام صادقی
395
آهای لیله دهنته بگی که بوخخخخدا همیته گیومشتی کاری کنم که دهنت پس گوشت بره!
مه ندانسته بُدم که اکو تو آدم شدهیی یو بچه مره اُشتلُم میکنی!
395
Repost from نوژان برانوش
+1
مادرش شکوهکنان میگفت: « چشمش را از کتاب بر نمیدارد.»
ص۹۴
من پناهنده نیستم
رضوی عاشور
395
Repost from رنجِ تماشا
تاوان خوبیهات را پرداختی، بس کن
از کاهِ غم بر دوش کوهی ساختی، بس کن
به زعم اینکه صاحبِ مهتاب خواهی شد
خود را درونِ درهای انداختی، بس کن
تقویم چیزی نیست جز تکرار رنج نَو
ذاتِ جهان را تا کنون نشناختی؟ بس کن
اصلن چه فرقی میکند در قله یا پستی_
باشی و گیرم پرچمی افراختی، بس کن
سربازِ زخمی! بیسپر! با اسپِ بیجانت
دیوانه واری بر سر کی تاختی؟ بس کن
دار و ندارت را بهروی نرد میبینم
چندی دگر شاید خودت را باختی... بس کن!
#سهراب_سوشیان
395
عزیزانی که کانال شقایق را دنبال نکردید، دنبال کنید تا همان چاکلیت را تنها نخورد و تقسیم کند تا دهن ما هم شیرین شود.😁
395
Repost from شقایق در انحلالِ غروب
آنقدر که حسرت هفتصدتایی شدن اینجا را خوردم، عوضش چاکلیت میخوردم حال چاقتر شده بودم.
395
Repost from TheGandomin
دومین داستانی است که از سپوژمی زریاب میخوانم، اما این یکی خیلی بیشتر از یک داستان بود؛ مرا به یاد داده انداخت. یادم آمد وقتی از وظیفه به خانه برمیگشت، تذکرهاش را که استیکر رأیدهی داشت، همراه با کارتهای نظامیاش، زیر بوتهایش پنهان میکرد تا طالبان در مسیر راه اذیتش نکنند. وقتی به خانه میرسید، از او میپرسیدیم: «کسی چیزی نگفت؟» و او هم از اتفاقات مسیر برایمان قصه میکرد. آچه و داده همیشه میگفتند که در زمانِ حکومتِ حزب دمکراتیک خلق در دهههای ۱۳۵۷، مردان را به اجبار به سربازی میبردند و در سال ۱۳۷۱، با پایان حکومت دکتر نجیب و به قدرت رسیدن مجاهدین، این سیستم سربازی اجباری متوقف شد.
ادامۀ نوشته:
https://gandomin.com/7100/
#گندمین #زن_و_نویسندگی #gandomin #Afghanistan
395
Repost from Muzhgan | خاموش
و باید بگویم:«اون عزیزی که تا چیزی میگذارم میاید و در لحظه میبیند، قلب بهش، قلب برت»🤍
395
آهای جان!
یک لَلِی آش علفی دست همو لیله ده رایی کو! هموتتتتتتته دلم یک آش علفی ده رفتس بوخخخخدا!
395
کسی که با تو جهان را به گفتگو آورد
به گوشهگیری و غربت پس از تو رو آورد
نه با خیال تو آنگونه گرم صحبت شد
نه حرفی از سر زلف تو مو به مو آورد
بگو چکار کنم با فراق تو وقتی
نسیم، عطر تو را از هزار سو آورد؟
ببین که سوز دل ما به پشت پنجرهات
چقدر قاصدکانِ پناهجو آورد
به لطف گریه فراموشیات به بار نشست
غمت دوباره برای من آبرو آورد
از آن پیاله که یادآور لبان تو بود
خیال مرگ برایم سبوسبو آورد
#محمدحسن_جمشیدی
395
داده -------- پدر
آچه -------- مادر
اکه -------- برادر کلان (بزرگتر)
دادر -------- برادر خورد (کوچکتر)
آپه -------- خواهر کلان (بزرگتر)
خواهر -------- خواهر خورد (کوچک)
