en
Feedback
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Open in Telegram

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Show more
2 736
Subscribers
+1124 hours
+277 days
+17230 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+332
in 0 channels
August '26
+541
in 1 channels
Get PRO
July '26
+445
in 0 channels
Get PRO
June '26
+395
in 0 channels
Get PRO
May '26
+106
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+6
in 0 channels
Get PRO
February '26
+211
in 0 channels
Get PRO
January '26
+121
in 14 channels
Get PRO
December '25
+443
in 2 channels
Get PRO
November '25
+380
in 1 channels
Get PRO
October '25
+524
in 1 channels
Get PRO
September '25
+468
in 1 channels
Get PRO
August '25
+223
in 0 channels
Get PRO
July '25
+490
in 0 channels
Get PRO
June '25
+244
in 0 channels
Get PRO
May '25
+469
in 0 channels
Get PRO
April '25
+411
in 1 channels
Get PRO
March '25
+659
in 1 channels
Get PRO
February '25
+581
in 1 channels
Get PRO
January '25
+764
in 0 channels
Get PRO
December '24
+358
in 1 channels
Get PRO
November '24
+237
in 23 channels
Get PRO
October '24
+255
in 25 channels
Get PRO
September '24
+177
in 28 channels
Get PRO
August '24
+490
in 64 channels
Get PRO
July '24
+231
in 52 channels
Get PRO
June '24
+158
in 21 channels
Get PRO
May '24
+215
in 22 channels
Get PRO
April '24
+215
in 29 channels
Get PRO
March '24
+171
in 41 channels
Get PRO
February '24
+124
in 16 channels
Get PRO
January '24
+153
in 34 channels
Get PRO
December '23
+231
in 22 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
20 September+7
19 September+25
18 September+14
17 September+13
16 September+13
15 September+16
14 September+12
13 September+24
12 September+7
11 September+20
10 September+17
09 September+21
08 September+23
07 September+19
06 September+7
05 September+8
04 September+25
03 September+20
02 September+22
01 September+19
Channel Posts
با تاخیر یکسال از شیمی درمانی و ایستادگی و صبر مامان گذشت💮🎂 بوقت۲۴ شهریور ۱۴۰۵
+1
با تاخیر یکسال از شیمی درمانی و ایستادگی و صبر مامان گذشت💮🎂 بوقت۲۴ شهریور ۱۴۰۵

2
با تاخیر یکسال از شیمی درمانی و ایستادگی و صبر مامان گذشت💮🎂 بوقت۲۴ شهریور ۱۴۰۵+1
با تاخیر یکسال از شیمی درمانی و ایستادگی و صبر مامان گذشت💮🎂 بوقت۲۴ شهریور ۱۴۰۵
1
3
با تاخیر یکسال از شیمی درمانی و ایستادگی و صبر مامان گذشت🎂💮 بوقت ۲۴شهریور۱۴۰۵
با تاخیر یکسال از شیمی درمانی و ایستادگی و صبر مامان گذشت🎂💮 بوقت ۲۴شهریور۱۴۰۵
1
4
صبح بخیر از اولین روز دانشگاه در سال جدید😁
30
5
امروز از صبح زود، به لطف مردان ساختمون و سر و صداهاشون بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد بساط صبحانه رو آماده کردم مامان فاطمه اومد و عمه فرح برای ما و مامان فاطمه مرغ خریده بود و سریع خرد کرد و شُست، زهرا جون بعد از یک هفته از مشهد برگشت و اومد خونمون برامون سوغاتی هم گرفته بود، بعد دور هم کلی حرف زدیم تا مامان جان نزدیکای ظهر افتخار داد و اومد صبحانه خوردیم دیگه داشتم غش میکردم، بعد از مدت ها هم قابلمه هایی که دیگه عمرشون رو کرده بودن رو جمع کردم و مامان و مامان فاطمه رفتن بیرون و سرویس قابلمه های خیلی قشنگی گرفتن دو تا، از این طرف عمه فرح برامون غذا درست کرده بود و چون کسی نبود بیاره برامون مجبور شدم اسنپ رفت و برگشت گرفتم و اومدم خونه بماند که قابلمه انقدر پر بود که کلی صلوات فرستادم تا نریزه روم اصلا و خیلی هم داغ بود بعد راننده هم کلی حرف می‌زد باهام خلاصه اومدم خونه مامان رو مامان فاطمه برد حموم اما من نتونستم برم هر چند خیلی عصبانی و ناراحت شدم بعد دور هم ناهار خوردیم هر چند آبگوشت مثل قبل نبود بعد که برقامون رفت و پدر اومد تصمیم گرفتیم با مامان و مامان فاطمه بریم بیرون پیاده روی البته مامان با ویلچر بین راه برای مامان بستنی گرفت البته که به من اصلا تعارف نکرد، کلی از مغازه ها رو گشتیم تا نزدیکای خونه مامان فاطمه و دیگه رفت و موقع برگشت رو من مامان رو آوردم، یه پیراهن خیلی خوشگلی دیدم هنوز چشم گرفته ولی گفتم شاید مناسب سنم نباشه اما پشیمون شدم خلاصه بعد از مدت ها قسمت شد و گوشواره خریدم برای خودم خیلی وقت بود که دلم میخواست و نیاز داشتم بعد دوباره خیابون گردی کردیم، یه مغازه پلاستیک فروشی که رفتم از اونایی که همه چیز داره و کلی خرید کردم یه قمقمه خیلی خوشگل هم گرفتم برای مامان که خودم عاشقش شدم، البته رد شدن از جوب خیلی سخت بود و یه نفر حتما باید کمکم میکرد البته که داوطلب میشدن مردم و همچنین رد شدن از خیابون که مامان کلی استرس داشت و به منم انتقال میداد، مردم خیلی بد به مامان نگاه میکردن و آدم حس بدی میگرفت کلی خرید کردیم البته لوازم آشپزخونه بیشتر بیشتر مسیر سربالایی بود و واقعا خسته شدم دیگه نزدیکای خونه که شدیم پدر اومد و ادامه مسیر تا خونه رو اومدیم، تا رسیدیم سریع امتحان پایانی زبانم رو دادم و خداروشکر نمره خوبی گرفتم بماند که سایت یه لحظه هنگ کرد و بعد نتم ضعیف شد و مجبور شدم برم راه پله اما در کل راضیم این وسط به مامان میوه دادم تا من مشغول امتحان بودم ضعف نکنه بعد پدر اومد دور هم شام خوردیم، با کارن صحبت کردیم تلفنی انقدر شیرین زبونی و بانمک صحبت کرد که نگو، خریدا رو جابجا کردم، چای هل دار درست کردم بعد از مدت ها و دور هم با فنجون قشنگایی که امروز خریده بودیم خوردیم، کارهامو انجام دادم و دیگه فرصت نشد برم حموم دوباره اصلا انگار واقعا چله افتاده، بعد دست و صورت مامان رو کرم زدم، برای فردام لقمه حاضر کردم و دیگه بریم بخوابیم که خیلی خستم😁
39
6
Soheil Mehrzadegan - Lotfan.mp3
45
7
وضعیت درگیری های امنیتی کشور زیر غبار سنگینی میباشد، به این معناست که هم نیرو های امنیتی در حال آمادگی پنهان برای یک درگیری عظیم هستند و هم گروه های ضد امنیتی پهلوی و هسته های شورشی نفاق و موساد و... وضعیت کشور هنوز به فضای قبل از ۱۱ دی ماه ۱۴۰۴ نشده است و شرایط هنوز جنگی و امنیتی است، امیدورام بتوانیم از این وضعیت عبور کنیم، مردم نقش قاطعی خواهند داشت. "@didgah257"
1
8
یکی از قشنگترین جمله هایی بود که خوندم : تو زندگی زیاد پیگیر نباش! بودن، باش نبودن، نباش✌🏼
51
9
هر چقدر از زیبایی ونایی بگم کم گفتم 🏞
هر چقدر از زیبایی ونایی بگم کم گفتم 🏞
56
10
امیدوارم هفته پر از عشق و انرژی شروع کرده باشین✨️🤍
56
11
امروز صبح پدر برامون حلیم خرید تا مامان فاطمه اومد وسیله هامون رو جمع کردیم و به زور مامان فاطمه هم حرکت کردیم به سمت بروجرد برای اولین بار میرفتیم و جادش خیلی هیجانی و همش سربالایی و پر از پیچ و خم بود تا رسیدیم به بروجرد چون جمعه بود همه جا بسته بود میخواستیم بریم بازار بعد رفتیم روستای ونایی که مسیر خیلی سرسبز و قشنگی داشن برخلاف بروجرد و همش کوه و درخت و آبشار بود اول رفتیم یه جایی غذا بخوریم که گفت نداریم دیگه رفتیم اول سوغاتی هاشون رو خریدیم که واقعا خیلی هم خوش برخورد بودند بعد رفتیم یه جای خیلی با صفا که ویو جنگل بود و پایین کلبه هم آب میرفت اما چون سربالایی بود مامان یکم اذیت شد اما صدای آب انقدر آرامبخش و خوب بود که حس و حال خوبی ازش گرفتیم اما بشدت سرد و یخ کردیم به معنای واقعی و پیک‌نیک گذاشتیم وسط تا گرم بشیم دیگه برای ناهار هم فقط غذای موردعلاقه من رو داشت و خیلی طول کشید تا بیارن و رسما داشتیم غش میکردیم اما خیلی خوشمزه بود واقعا یعد دور هم چای خوردیم اما مامان فاطمه انقدر غر زد که برگردیم و میخوام شام درست کنم که حتی نزاشت یه چای آتیشی درست کنیم یا حداقل بازار بریم خرید و بستنی معروفش رو بخوریم، یه عکس هم نشد من بگیرم حداقل یادگاری و ناراحت شدم، خلاصه محیطش خیلی قشنگ بود و دلمون نمیومد برگردیم بعد جاده هم موقع برگشت خیلی سربالایی بود بماند که مامان خون دماغ شد و حال منم خیلی بد شد و تا رسیدیم خونه وسیله ها و خریدا رو جا به جا کردم، و بلاخره بعد از چهار روز کیک رو بردیم پیش مامان و شمع فوت کرد و هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش دادم و سوپرایز شد و خیلی تعجب کرد که چه موقع اصلا رفته بودم خرید، دور هم چای با کیک خوردیم دور هم حرف زدیم و بعد کارها رو انجام دادم پدر هم ظرف ها رو شست و گاز رو تمیز کرد، بعد بلال خوردم، برخلاف هفته گذشته که همش خونه بودیم و کسل کننده بود اما آخرین جمعه تابستون بهمون خیلی خوشگذشت، خداروشکر، الان در خسته ترین حالت ممکن برم بخوابم😁
61
12
امروز صبح پدر برامون حلیم خرید تا مامان فاطمه اومد وسیله هامون رو جمع کردیم و به زور مامان فاطمه هم حرکت کردیم به سمت بروجرد برای اولین بار میرفتیم و جادش خیلی هیجانی و همش سربالایی و پر از پیچ و خم بود تا رسیدیم به بروجرد چون جمعه بود همه جا بسته بود میخواستیم بریم بازار بعد رفتیم روستای ونایی که مسیر خیلی سرسبز و قشنگی داشن برخلاف بروجرد و همش کوه و درخت و آبشار بود اول رفتیم یه جایی غذا بخوریم که گفت نداریم دیگه رفتیم اول سوغاتی هاشون رو خریدیم که واقعا خیلی هم خوش برخورد بودند بعد رفتیم یه جای خیلی با صفا که ویو جنگل بود و پایین کلبه هم آب میرفت اما چون سربالایی بود مامان یکم اذیت شد اما صدای آب انقدر آرامبخش و خوب بود که حس و حال خوبی ازش گرفتیم اما بشدت سرد و یخ کردیم به معنای واقعی و پیک‌نیک گذاشتیم وسط تا گرم بشیم دیگه برای ناهار هم فقط غذای موردعلاقه من رو داشت و خیلی طول کشید تا بیارن و رسما داشتیم غش میکردیم اما خیلی خوشمزه بود واقعا یعد دور هم چای خوردیم اما مامان فاطمه انقدر غر زد که برگردیم و میخوام شام درست کنم که حتی نزاشت یه چای آتیشی درست کنیم یا حداقل بازار بریم خرید و بستنی معروفش رو بخوریم، یه عکس هم نشد من بگیرم حداقل یادگاری و ناراحت شدم، خلاصه محیطش خیلی قشنگ بود و دلمون نمیومد برگردیم بعد جاده هم موقع برگشت خیلی سربالایی بود بماند که مامان خون دماغ شد و حال منم خیلی بد شد و تا رسیدیم خونه وسیله ها و خریدا رو جا به جا کردم، و بلاخره بعد از چهار روز کیک رو بردیم پیش مامان و شمع فوت کرد و هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش دادم و سوپرایز شد و خیلی تعجب کرد که چه موقع اصلا رفته بودم خرید، دور هم چای با کیک خوردیم دور هم حرف زدیم و بعد کارها رو انجام دادم پدر هم ظرف ها رو شست و گاز رو تمیز کرد، بعد بلال خوردم، برخلاف هفته گذشته که همش خونه بودیم و کسل کننده بود اما آخرین جمعه تابستون بهمون خیلی خوشگذشت، خداروشکر، الان در خسته ترین حالت ممکن برم بخوابم😁
2
13
فرکانس 528Hz و 174Hz برای آروم شدن تپش قلب و آرامش این روزامون کمک کنندست. تو تاریکی و فضای بی صدا با تمرکز گوش بدید‌.
65
14
از امروز سوغاتی های خوشمزه وَناییِ بروجرد😋+1
از امروز سوغاتی های خوشمزه وَناییِ بروجرد😋
76
15
از امروز سوغاتی های خوشمزه وَنایی😋+1
از امروز سوغاتی های خوشمزه وَنایی😋
2
16
دوستان بروجردی داریم تو چنل ؟!
11
17
از روز سه شنبه( پریروز بخوام بگم) یکسال از شیمی درمانی مامان گذشت یعنی ۲۴ شهریور، براش کیک و بادکنک و حتی کادو چیزای کوچیک البته که موردنیازش بود بیشتر رو خریدم اما مامان دل‌درد و بیرون روی خیلی شدید داشت حتی با دارو هم آروم نمیشد و راهی بيمارستان شدیم. دیروز هم(روز چهارشنبه)باز دل‌درد داشت و بیرون روی هیچی هم نمیخورد، عصری عمه زهرا هم سر زد چون دخترش عروسی گرفت و هیچکس رو دعوت نکرد خلاصه کل دیروز هم تو خونه و با استرس گذشت. امروز حال مامان خداروشکر یکم بهتر بود البته یسری از علائمش من رو نگران کرده، بعد از مدت ها رفتم مسجد و پذیرایی کردم بماند که چایی ریخت روم، لوازم تحریر ها رو تحویل مسجد دادم که برای بچه های بی سرپرست تحویل بدن، امشب شام مهمون فاطمه‌ بودیم و رفتیم پارک گردو، عمه فرح و خانواده دایی محمود همگی دعوت بودند از زری و بچه هاش گرفته تا حسن و زن و بچش و زهرا و دو تا بچه شیطونش که پسرش گم شد و همه رو نگران کرد و خودش با خیال راحت داشت تاب بازی میکرد و بعد از مدت ها همو دیدیم و خیلی خوش گذشت دور هم کلی بزن و برقص داشتن که روحیمون واقعا عوض شد ولی یخ کردیم به معنای واقعی از وقتی اومدم رفتم زیر پتو انقدر که سرد بود🥶
87
18
. شیعه هستی..؟! .
5
19
⭕️😎 #فوری/ گزینش وزارت اطلاعات تعداد محدودی نیرو جذب میکند؛ جهت اطلاع از شرایط و نحوه گزینش وارد کانال زیر شوید تا از جزئیات
⭕️😎 #فوری/ گزینش وزارت اطلاعات تعداد محدودی نیرو جذب میکند؛ جهت اطلاع از شرایط و نحوه گزینش وارد کانال زیر شوید تا از جزئیات خبر دار شوید. کاملا واقعی؛ تعداد محدود عضو شوید👇🏼 @Vezart_113 @Vezart_113
5
20
🚨فوری / کد 100 صادر شد/ طبق اعلام برخی منابع ،مناطق نظامی و دولتی تخلیه فوری خورده اند‼️ @FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
1