♡ کلبـہ تے نا ♡
Open in Telegram
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
Show more2 638
Subscribers
+1624 hours
+617 days
+19530 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+522
in 1 channels
July '26
+445
in 0 channels
Get PRO
June '26
+395
in 0 channels
Get PRO
May '26
+106
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+6
in 0 channels
Get PRO
February '26
+211
in 0 channels
Get PRO
January '26
+121
in 14 channels
Get PRO
December '25
+443
in 2 channels
Get PRO
November '25
+380
in 1 channels
Get PRO
October '25
+524
in 1 channels
Get PRO
September '25
+468
in 1 channels
Get PRO
August '25
+223
in 0 channels
Get PRO
July '25
+490
in 0 channels
Get PRO
June '25
+244
in 0 channels
Get PRO
May '25
+469
in 0 channels
Get PRO
April '25
+411
in 1 channels
Get PRO
March '25
+659
in 1 channels
Get PRO
February '25
+581
in 1 channels
Get PRO
January '25
+764
in 0 channels
Get PRO
December '24
+358
in 1 channels
Get PRO
November '24
+237
in 23 channels
Get PRO
October '24
+255
in 25 channels
Get PRO
September '24
+177
in 28 channels
Get PRO
August '24
+490
in 64 channels
Get PRO
July '24
+231
in 52 channels
Get PRO
June '24
+158
in 21 channels
Get PRO
May '24
+215
in 22 channels
Get PRO
April '24
+215
in 29 channels
Get PRO
March '24
+171
in 41 channels
Get PRO
February '24
+124
in 16 channels
Get PRO
January '24
+153
in 34 channels
Get PRO
December '23
+231
in 22 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 31 August | +9 | |||
| 30 August | +20 | |||
| 29 August | +13 | |||
| 28 August | +28 | |||
| 27 August | +16 | |||
| 26 August | +21 | |||
| 25 August | +15 | |||
| 24 August | +17 | |||
| 23 August | +23 | |||
| 22 August | +2 | |||
| 21 August | +10 | |||
| 20 August | +21 | |||
| 19 August | +20 | |||
| 18 August | +9 | |||
| 17 August | +12 | |||
| 16 August | +30 | |||
| 15 August | +8 | |||
| 14 August | +35 | |||
| 13 August | +14 | |||
| 12 August | +18 | |||
| 11 August | +20 | |||
| 10 August | +8 | |||
| 09 August | +9 | |||
| 08 August | +26 | |||
| 07 August | +15 | |||
| 06 August | +25 | |||
| 05 August | +8 | |||
| 04 August | +18 | |||
| 03 August | +27 | |||
| 02 August | +13 | |||
| 01 August | +12 |
Channel Posts
از دیشب بخوام بگم مامان تنگی نفس و ضربان قلب بالا داشت حسابی ترسیده بودم بهش گلاب دادم و جاش رو خنک کردم تا یکم بهتر شد از اون طرف بابا حالش حسابی بد خلاصه تا صبح هیچ کدوم خوب نخوابیدیم اصلا، دوست نداشتم برم کلاس چون هم خیلی خوابم میومد هم اینکه زیاد نخونده بودم اما خب عزمم رو جزم کردم یکم خوندم زبان بماند که یهو دیدم یه طرف دماغم داره خون میاد خیلی ترسیدم و بعد با اسنپ خودم رو به کلاس رسوندم خداروشکر زود رسیدم درس نداد و لیسنینگ کلا داشتیم که من تقریبا خوب جواب دادم آخر کلاس هم ازم پرسید به نظرم خیلی خوب جواب دادم اما درنهایت کلمات مغزم دیگه یاری نکرد اصلا و جواب ندادم خوب به کل بماند که دفترم رو خوب صحیح نکرده بود مثل قبل اما بهش گفتم دیگه با اسنپ برگشتم خونه خیابونا در خلوت ترین حالت ممکن و مغازه ها همه بسته بودند مامان هنوز خواب بود دیگه بساط صبحانه رو آماده کردم و تا بیدار شد بهش صبحانه دادم خودمم ناهار رو درست کردم البته با همکاری همیشگی مامانم و بعد خودم صبحانه خوردم که مامان فاطمه و میکائیل اومدن و مامانم رو مامان فاطمه برد حمام و دوباره منم سواستفاده کردم و بعد از مامان رفتم حمام و موهام رو مامان فاطمه شست چون همیشه یجوری میشوره که برق میزنه موهام خلاصه حسابی چسبید بعد دستم برید یه جوری خون میومد انگار شمشیر خورده، بند نمیومد اصلا، اتاقم رو مرتب کردم چون دیروز شلوغ بودم خیلی بهم ریخته شده بود، دیگه سالاد درست کردم لباس های چرک رو گذاشتم ماشین بشوره و بعد پهن کردم دور هم ناهار خوردیم و از خستگی پناه بردم به تختم فقط، تا پدر اومد حالش خوب نبود سریع بهش شربت آلبالو دادم تا بهتر شد برقا رفت و بعد منم خوابیدم عصری دیدم حال مامان خوب نیست از طرفی استرس داره خیلی چون فردا رو که شیمی درمانی داره و نشد امروز بره آزمایش بده سرگیجه، فشار پایین و ضربان قلب بالا دیگه مکملش رو دادم خورد تا یکم بهتر شد و دور هم فیلم دیدیم رفتم بیرون یه خرید ریزی کردم و با خانم مرادی کلی بعد از مدت ها صحبت کردم چای خوردیم دورهم بعد شام مامان و بابا رو دادم که یهو خاله مریم و دانیال و عمو اصغر اومدن خونمون که به مامان سر بزنن دیگه پذیرایی کردم ازشون و کلی ظرف شستم که هلاک شدم رسما بعد به جمع پیوستم دور هم حرف زدیم کلی و زود هم رفتن ديگه ظرفا رو جمع کردیم و پدر دیگه شست بعد از کلی اصرار دوباره مامان امشب اومد تو اتاقم بخوابه دیگه منم بقیه کارها رو کردم الان دیدم خیلی گرسنه هستم یه چیزی خوردم و دیگه بخوابم😁
دعا کنید فردا شیمی درمانی مامانم به خوبی و خوشی تمام بشه 💚
| 2 | از دیشب بخوام بگم مامان تنگی نفس و ضربان قلب بالا داشت حسابی ترسیده بودم بهش گلاب دادم و جاش رو خنک کردم تا یکم بهتر شد از اون طرف بابا حالش حسابی بد خلاصه تا صبح هیچ کدوم خوب نخوابیدیم اصلا، دوست نداشتم برم کلاس چون هم خیلی خوابم میومد هم اینکه زیاد نخونده بودم اما خب عزمم رو جزم کردم یکم خوندم زبان بماند که یهو دیدم یه طرف دماغم داره خون میاد خیلی ترسیدم و بعد با اسنپ خودم رو به کلاس رسوندم خداروشکر زود رسیدم درس نداد و لیسنینگ کلا داشتیم که من تقریبا خوب جواب دادم آخر کلاس هم ازم پرسید به نظرم خیلی خوب جواب دادم اما درنهایت کلمات مغزم دیگه یاری نکرد اصلا و جواب ندادم خوب به کل بماند که دفترم رو خوب صحیح نکرده بود مثل قبل اما بهش گفتم دیگه با اسنپ برگشتم خونه خیابونا در خلوت ترین حالت ممکن و مغازه ها همه بسته بودند مامان هنوز خواب بود دیگه بساط صبحانه رو آماده کردم و تا بیدار شد بهش صبحانه دادم خودمم ناهار رو درست کردم البته با همکاری همیشگی مامانم و بعد خودم صبحانه خوردم که مامان فاطمه و میکائیل اومدن و مامانم رو مامان فاطمه برد حمام و دوباره منم سواستفاده کردم و بعد از مامان رفتم حمام و موهام رو مامان فاطمه شست چون همیشه یجوری میشوره که برق میزنه موهام خلاصه حسابی چسبید بعد دستم برید یه جوری خون میومد انگار شمشیر خورده، بند نمیومد اصلا، اتاقم رو مرتب کردم چون دیروز شلوغ بودم خیلی بهم ریخته شده بود، دیگه سالاد درست کردم لباس های چرک رو گذاشتم ماشین بشوره و بعد پهن کردم دور هم ناهار خوردیم و از خستگی پناه بردم به تختم فقط، تا پدر اومد حالش خوب نبود سریع بهش شربت آلبالو دادم تا بهتر شد برقا رفت و بعد منم خوابیدم عصری دیدم حال مامان خوب نیست از طرفی استرس داره خیلی چون فردا رو که شیمی درمانی داره و نشد امروز بره آزمایش بده سرگیجه، فشار پایین و ضربان قلب بالا دیگه مکملش رو دادم خورد تا یکم بهتر شد و دور هم فیلم دیدیم رفتم بیرون یه خرید ریزی کردم و با خانم مرادی کلی بعد از مدت ها صحبت کردم چای خوردیم دورهم بعد شام مامان و بابا رو دادم که یهو خاله مریم و دانیال و عمو اصغر اومدن خونمون که به مامان سر بزنن دیگه پذیرایی کردم ازشون و کلی ظرف شستم که هلاک شدم رسما بعد به جمع پیوستم دور هم حرف زدیم کلی و زود هم رفتن ديگه ظرفا رو جمع کردیم و پدر دیگه شست بعد از کلی اصرار دوباره مامان امشب اومد تو اتاقم بخوابه دیگه منم بقیه کارها رو کردم الان دیدم خیلی گرسنه هستم یه چیزی خوردم و دیگه بخوابم😁
دعا کنید فردا شیمی درمانی مامانم به خوبی و خوشی تمام بشه 💚 | 1 |
| 3 | از دیشب بخوام بگم مامان تنگی نفس و ضربان قلب بالا داشت حسابی ترسیده بودم بهش گلاب دادم و جاش رو خنک کردم تا یکم بهتر شد از اون طرف بابا حالش حسابی بد خلاصه تا صبح هیچ کدوم خوب نخوابیدیم اصلا، دوست نداشتم برم کلاس چون هم خیلی خوابم میومد هم اینکه زیاد نخونده بودم اما خب عزمم رو جزم کردم یکم خوندم زبان بماند که یهو دیدم یه طرف دماغم داره خون میاد خیلی ترسیدم و بعد با اسنپ خودم رو به کلاس رسوندم خداروشکر زود رسیدم درس نداد و لیسنینگ کلا داشتیم که من تقریبا خوب جواب دادم آخر کلاس هم ازم پرسید به نظرم خیلی خوب جواب دادم اما درنهایت کلمات مغزم دیگه یاری نکرد اصلا و جواب ندادم خوب به کل بماند که دفترم رو خوب صحیح نکرده بود مثل قبل اما بهش گفتم دیگه با اسنپ برگشتم خونه خیابونا در خلوت ترین حالت ممکن و مغازه ها همه بسته بودند مامان هنوز خواب بود دیگه بساط صبحانه رو آماده کردم و تا بیدار شد بهش صبحانه دادم خودمم ناهار رو درست کردم البته با همکاری همیشگی مامانم و بعد خودم صبحانه خوردم که مامان فاطمه و میکائیل اومدن و مامانم رو مامان فاطمه برد حمام و دوباره منم سواستفاده کردم و بعد از مامان رفتم حمام و موهام رو مامان فاطمه شست چون همیشه یجوری میشوره که برق میزنه موهام خلاصه حسابی چسبید بعد دستم برید یه جوری خون میومد انگار شمشیر خورده، بند نمیومد اصلا، اتاقم رو مرتب کردم چون دیروز شلوغ بودم خیلی بهم ریخته شده بود، دیگه سالاد درست کردم لباس های چرک رو گذاشتم ماشین بشوره و بعد پهن کردم دور هم ناهار خوردیم و از خستگی پناه بردم به تختم فقط، تا پدر اومد حالش خوب نبود سریع بهش شربت آلبالو دادم تا بهتر شد برقا رفت و بعد منم خوابیدم عصری دیدم حال مامان خوب نیست از طرفی استرس داره خیلی چون فردا رو که شیمی درمانی داره و نشد امروز بره آزمایش بده سرگیجه، فشار پایین و ضربان قلب بالا دیگه مکملش رو دادم خورد تا یکم بهتر شد و دور هم فیلم دیدیم رفتم بیرون یه خرید ریزی کردم و با خانم مرادی کلی بعد از مدت ها صحبت کردم چای خوردیم دورهم بعد شام مامان و بابا رو دادم که یهو خاله مریم و دانیال و عمو اصغر اومدن خونمون که به مامان سر بزنن دیگه پذیرایی کردم ازشون و کلی ظرف شستم که هلاک شدم رسما بعد به جمع پیوستم دور هم حرف زدیم کلی و زود هم رفتن ديگه ظرفا رو جمع کردیم و پدر دیگه شست بعد از کلی اصرار دوباره مامان امشب اومد تو اتاقم بخوابه دیگه منم بقیه کارها رو کردم الان دیدم خیلی گرسنه هستم یه چیزی خوردم و دیگه بخوابم😁
دعا کنید فردا شیمی درمانی مامانم به خوبی و خوشی تمام بشه 💚 | 1 |
| 4 | پادکست دکتر مجتبی شکوری
رنجهای اساسی
کوتاه ولی مفید
پیشنهاد میکنم گوش کنید | 17 |
| 5 | .
شیعه هستی..؟!
. | 5 |
| 6 | 🚨فوری/برخی منابع خبری از حمله به لارک میگویند‼️
@FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز | 1 |
| 7 | 😎 انتشار برای اولین بار/جزئیات عملیات خیار شور وزارت اطلاعات برای اولین بار در کانال زیر منتشر شد، وقتی که وزارت به عمق بلژیک رفت...
درخواست بدهید👇🏻
https://t.me/+cCVUSBHY2upmMjQ8
https://t.me/+cCVUSBHY2upmMjQ8 | 1 |
| 8 | شخصیت من کمی عجیبه:
ازتنهایی لذت میبرم،اما اجتماعی هستم
گاهی ساکت،گاهی پر حرف
گاهی مهربان،گاهی جدی!
بعضی وقت ها،چیز های بزرگ را میبخشم
اما از برخی چیز های کوچک نمیگذرم
گاهی جسور،گاهی خجالتی
و درکم برای همه آسان نیست... | 32 |
| 9 | ایران قشنگم❤️✨️ | 44 |
| 10 | شاید باورتون نشه اما تا الان نخوابیدم اصلا مامان تنگی نفس داشت و از طرفی بابا هم حالش خوب نبود، در حال حاضر چشام باز نمیشه ولی مجبورم که برم کلاس 🥲 | 63 |
| 11 | برای مامان فیلم گذاشتم مشغول نوشتن و خوندن زبان شدم چون قطعا فردا ازم میپرسه با وجودی که فردا تعطیله اما ما کلاس داریم دیگه شام خوردیم مادردختری تو اتاقم و بعد هم چای، یهو حال مامان بد شد ضربان قلبش خیلی رفته بود بالا پاهاش رو ماساژ دادم و بهش قرص دادم خورد یکم بهتر شد، سپس مامان فاطمه برای بابا که برنج درست کرده بود با برنج دیشب که مونده بود قاطی کرده بود و خیلی بوی بد و اصلا کلا بد شده بود از طرفی گاز رو حسابی کثیف کرده بود و مامان رو هم عصر تنها گذاشته بود با وجودی که حالش بد بود میدونید زحمت میکشه اما اصلا نمیتونه به خوبی کارش رو انجام بده و موندم که آخه چرا تو که وقت میزاری زحمت میکشی حداقل درست و خوب انجام بده، خلاصه گاز رو تمیز کردم خریدا رو جابجا کردم آهان راستی نمره یکی از درسای ترم پیشم تغییر کرد و بهم نمره کامل داد بدون اینکه حتی اعتراض کنم البته حقم بود و مطمئن بودم که نمره کامل میگیرم برای ترم جدید شهریه رو که چک کرد به حدی گرون شده بود که اصلا تعجب کردم واقعا فکرش رو نمیکردم بیشتر از حد تصور و حتی قبل اضافه کردن و واقعا نامردی هست با این اوضاع اقتصادی، الان در خسته ترین حالت ممکن و البته راضی از امروز و کارهایی که انجام دادم و طبق برنامه ریزی خداروشکر به همشون رسیدم، با مامان جونم میخوایم تو اتاقم بخوابیم😁 | 69 |
| 12 | دیشب بازم خوابم نمیبرد اصلا و واقعا اذیت شدم شایدم بخاطر این بود که جام رو تغییر داده بودم ولی خب صبح خیلی زود بعد از هزار بار بیدار شدن و برای خودم صبحانه خیلی مقوی اما در حجم کم درست و لقمه کردم خیلی ازم بعیده که صبحانه بخورم واقعا و بعد سریع حاضر شدم تا دایی علی اومد دنبالم و منو رسوند دانشگاه بین مسیر صبحانه ام رو خوردم و خیلی خوشمزه بود و حسابی چسبید دیگه وقتی رسیدیم دیدیم چند تا از بچه ها اومدن و دور هم کلی حرف زدیم و خبرنگار معروف شهرمون هم بود مراسم خیلی خیلی دیر شروع شد از طرفی دلتنگ دانشگاه بودم خیلی و بهش اصلا نرسیده بودن و علف ها هم قد من شده بودند خلاصه بعد از کلی تاخیر مراسم شروع شد دوستام اومدن کلی حرف زدیم و خندیدیم سخنرانی ها واقعا خیلی طولانی و کسل کننده بود از رئیس دانشگاه تا نهاد رهبری و معاون فرهنگی و هنری دانشگاه همه صحبت کردن بعد رسیدیم به قسمت جذاب لوح تقدیر اسمم رو صدا زدن دوستم ازم فیلم گرفت و برای کادو هم یه کتاب بهم هدیه دادن خیلی حس قشنگیه واقعا بماند که البته ناراحت شدم چرا حکمم هنوز آماده نشده بخاطر اینکه مسئول محترم نبوده که امضا کنه بعد عکس دور هم گرفتیم با همه و بعد از صحبت کردن و خندیدن دیگه میخواستیم برگردیم پرنده پر نمیزد چون شنبه ها دانشگاهمون کلا تعطیل هست که یهو دیدیم اتوبوس اومد و خوشحال شدم بماند که با کلی تاخیر حرکت کرد اما بلاخره رسید به مقصد که تقریبا نزدیکای داروخونه ای بود که داروهای مامانم رو میگیریم کلی البته پیاده روی کردم هوا حسابی گرم و حتی نمیدونستم که بازه یا نه تلفن جواب نمیدادن و بدو بدو رسیدم، دیدم داره کرکره میده پایین با کلی خواهش و التماس ازشون قبول کردن رفتم داخل و با کلی قسم چک کردن ولی متاسفانه دارو مامانم رو نداشتن و دوز خیلی بالاتری بود که نمیشد اصلا و باید دکتر مجدد نسخه کنه دیگه اتوبوس گیرم نیومد و با ماشین اومدم تا بازار کلی میوه و سبزیجات خریدم بعد از هزار بار بالا و پایین کردن بازار، هوا واقعا گرم بود و دستام از خریدایی که کرده بودم دیگه جون نداشت و درد گرفته بود با اینکه تقریبا نزدیک بود خونمون اما ماشین گرفتم بماند که وسط راه دعوا و حرفای بد زد با یه ماشین دیگه با وجودی که سنش بالا بود خلاصه با هر زوری بود خودم رو رسوندم خونه به مامان فاطمه گفته بودم بیاد خونمون و با میکائیل اومده بودن دیگه از اتفاق هایی که افتاده بود از صبح برای مامان تعریف کردم بعد ناهار که به دستور من خوراک لوبیا مامان فاطمه درست کرده بود هرچند قارچ نریخته بود و غذا خیلی سرد بود و بین خوردن ناهار هزاران بار به دلایل مختلف بلند شدم اصلا متوجه نشدم که واقعا چی خوردم، بعد از خستگی یکم خوابیدم که یهو دیدم مبینا اومد بالا سرم که دیرمون شده دیگه سریع حاضر شدم هر چند قرار بود خاله مریم بیاد اینجا و با هم بریم اما نیومد و زنگ زد که من رسیدم به مقصد با دانیال خلاصه اسنپ گرفتیم با مبینا و خیلی خیلی با سرعت رانندگی میکرد و سبقت میگرفت اصلا قلبم تو دهنمون بود از بس ترسیدیم خلاصه رسيديم درمانگاه اولش از حجاب مبینا ایراد گرفتن و نزاشتن حتی من وارد بشم بعد از کارهای پذیرش و معاینه دکتر دندونپزشک فرستادنمون عکس از دندون بگیریم که خیلی خیلی شلوغ بود و از طرفی دیر به دیر صدا میکردن دیگه استرس داشتیم با خاله مریم چون نوبت دکتر گوش و حلق و بینی هم گرفته بودیم دقیقا همون تایم و ترسیدیم که نوبتمون رد بشه بلاخره بعد از کلی معطلی عکس از دندون گرفتم و رفتیم دکتر گوش که دیدیم نوبتمون رد شده و میخواستیم بریم داخل اجازه نمیدادن بقیه و میخواست دعوا بکنه خاله مریم اصلا اعصاب نداشت و خیلی غر زد خلاصه رفتم پیش دکتر و معاینه کرد و گفت فقط گوش سمت راستم چرک داره که نیازی نیست به شستشو و همه اینطوری هستن خیلی دکتر بروز و خوشگلی بود بعد خاله نوبتش شد و سپس رفتیم دکتر دندونپزشکی به من گفت دوتا باید پُر و ترمیم کنی که یکیش مشکوک به عصب کشی هست و به همه هم میگفت جرمگیری کنید و دندون عقل هم باید جراح ببینه که نداشتن ولی اوضاع دندون مبینا و خاله مریم خیلی بدتر بود و نوبت گرفتن برای هفته جدید ديگه با اتوبوس برگشتیم پول نقد خاله داد قبول نکرد و من کارت کشیدم بعد با مبینا ادامه مسیر رو پیاده اومدیم و بین راه از گرسنگی زیاد کروسان خرید چون من پول ماشین رفت و برگشت داده بودم اون مهمونم کرد دیگه در خسته ترین حالت ممکن اومدم خونه سریع چای آماده کردم مامان حالش خوب نبود و معدش درد میکرد بابا هم از صبح حالش خوب نبود حتی سرکار هم نرفته بود و رفته بود بیمارستان بلاخره که سرم و آمپول بزنه چون میترسید نمیرفت خلاصه تا اومد دوباره حاضر شدم و رفتم مسجد جشن بود خانم قاری هم دیدم و لوح تقدیر رو نشون دادم از قصد خانم اسدالهی و محمدی و احمدلو هم بودن پذیرایی کردم بعد از مدت ها کلی کمکشون کردم حس خوب داشت اومدم خونه | 59 |
| 13 | وقتی روز تعطیل هم کلاس زبان داری<<< | 1 |
| 14 | .
شیعه هستی..؟!
. | 19 |
| 15 | برای مامان فیلم گذاشتم مشغول نوشتن و خوندن زبان شدم چون قطعا فردا ازم میپرسه با وجودی که فردا تعطیله اما ما کلاس داریم دیگه شام خوردیم مادردختری تو اتاقم و بعد هم چای، یهو حال مامان بد شد ضربان قلبش خیلی رفته بود بالا پاهاش رو ماساژ دادم و بهش قرص دادم خورد یکم بهتر شد، سپس مامان فاطمه برای بابا که برنج درست کرده بود با برنج دیشب که مونده بود قاطی کرده بود و خیلی بوی بد و اصلا کلا بد شده بود از طرفی گاز رو حسابی کثیف کرده بود و مامان رو هم عصر تنها گذاشته بود با وجودی که حالش بد بود میدونید زحمت میکشه اما اصلا نمیتونه به خوبی کارش رو انجام بده و موندم که آخه چرا تو که وقت میزاری زحمت میکشی حداقل درست و خوب انجام بده، خلاصه گاز رو تمیز کردم خریدا رو جابجا کردم آهان راستی نمره یکی از درسای ترم پیشم تغییر کرد و بهم نمره کامل داد بدون اینکه حتی اعتراض کنم البته حقم بود و مطمئن بودم که نمره کامل میگیرم برای ترم جدید شهریه رو که چک کرد به حدی گرون شده بود که اصلا تعجب کردم واقعا فکرش رو نمیکردم بیشتر از حد تصور و حتی قبل اضافه کردن و واقعا نامردی هست با این اوضاع اقتصادی، الان در خسته ترین حالت ممکن و البته راضی از امروز و کارهایی که انجام دادم و طبق برنامه ریزی خداروشکر به همشون رسیدم، با مامان جونم میخوایم تو اتاقم بخوابیم😁 | 8 |
| 16 | دیشب بازم خوابم نمیبرد اصلا و واقعا اذیت شدم شایدم بخاطر این بود که جام رو تغییر داده بودم ولی خب صبح خیلی زود بعد از هزار بار بیدار شدن و برای خودم صبحانه خیلی مقوی اما در حجم کم درست و لقمه کردم خیلی ازم بعیده که صبحانه بخورم واقعا و بعد سریع حاضر شدم تا دایی علی اومد دنبالم و منو رسوند دانشگاه بین مسیر صبحانه ام رو خوردم و خیلی خوشمزه بود و حسابی چسبید دیگه وقتی رسیدیم دیدیم چند تا از بچه ها اومدن و دور هم کلی حرف زدیم و خبرنگار معروف شهرمون هم بود مراسم خیلی خیلی دیر شروع شد از طرفی دلتنگ دانشگاه بودم خیلی و بهش اصلا نرسیده بودن و علف ها هم قد من شده بودند خلاصه بعد از کلی تاخیر مراسم شروع شد دوستام اومدن کلی حرف زدیم و خندیدیم سخنرانی ها واقعا خیلی طولانی و کسل کننده بود از رئیس دانشگاه تا نهاد رهبری و معاون فرهنگی و هنری دانشگاه همه صحبت کردن بعد رسیدیم به قسمت جذاب لوح تقدیر اسمم رو صدا زدن دوستم ازم فیلم گرفت و برای کادو هم یه کتاب بهم هدیه دادن خیلی حس قشنگیه واقعا بماند که البته ناراحت شدم چرا حکمم هنوز آماده نشده بخاطر اینکه مسئول محترم نبوده که امضا کنه بعد عکس دور هم گرفتیم با همه و بعد از صحبت کردن و خندیدن دیگه میخواستیم برگردیم پرنده پر نمیزد چون شنبه ها دانشگاهمون کلا تعطیل هست که یهو دیدیم اتوبوس اومد و خوشحال شدم بماند که با کلی تاخیر حرکت کرد اما بلاخره رسید به مقصد که تقریبا نزدیکای داروخونه ای بود که داروهای مامانم رو میگیریم کلی البته پیاده روی کردم هوا حسابی گرم و حتی نمیدونستم که بازه یا نه تلفن جواب نمیدادن و بدو بدو رسیدم، دیدم داره کرکره میده پایین با کلی خواهش و التماس ازشون قبول کردن رفتم داخل و با کلی قسم چک کردن ولی متاسفانه دارو مامانم رو نداشتن و دوز خیلی بالاتری بود که نمیشد اصلا و باید دکتر مجدد نسخه کنه دیگه اتوبوس گیرم نیومد و با ماشین اومدم تا بازار کلی میوه و سبزیجات خریدم بعد از هزار بار بالا و پایین کردن بازار، هوا واقعا گرم بود و دستام از خریدایی که کرده بودم دیگه جون نداشت و درد گرفته بود با اینکه تقریبا نزدیک بود خونمون اما ماشین گرفتم بماند که وسط راه دعوا و حرفای بد زد با یه ماشین دیگه با وجودی که سنش بالا بود خلاصه با هر زوری بود خودم رو رسوندم خونه به مامان فاطمه گفته بودم بیاد خونمون و با میکائیل اومده بودن دیگه از اتفاق هایی که افتاده بود از صبح برای مامان تعریف کردم بعد ناهار که به دستور من خوراک لوبیا مامان فاطمه درست کرده بود هرچند قارچ نریخته بود و غذا خیلی سرد بود و بین خوردن ناهار هزاران بار به دلایل مختلف بلند شدم اصلا متوجه نشدم که واقعا چی خوردم، بعد از خستگی یکم خوابیدم که یهو دیدم مبینا اومد بالا سرم که دیرمون شده دیگه سریع حاضر شدم هر چند قرار بود خاله مریم بیاد اینجا و با هم بریم اما نیومد و زنگ زد که من رسیدم به مقصد با دانیال خلاصه اسنپ گرفتیم با مبینا و خیلی خیلی با سرعت رانندگی میکرد و سبقت میگرفت اصلا قلبم تو دهنمون بود از بس ترسیدیم خلاصه رسيديم درمانگاه اولش از حجاب مبینا ایراد گرفتن و نزاشتن حتی من وارد بشم بعد از کارهای پذیرش و معاینه دکتر دندونپزشک فرستادنمون عکس از دندون بگیریم که خیلی خیلی شلوغ بود و از طرفی دیر به دیر صدا میکردن دیگه استرس داشتیم با خاله مریم چون نوبت دکتر گوش و حلق و بینی هم گرفته بودیم دقیقا همون تایم و ترسیدیم که نوبتمون رد بشه بلاخره بعد از کلی معطلی عکس از دندون گرفتم و رفتیم دکتر گوش که دیدیم نوبتمون رد شده و میخواستیم بریم داخل اجازه نمیدادن بقیه و میخواست دعوا بکنه خاله مریم اصلا اعصاب نداشت و خیلی غر زد خلاصه رفتم پیش دکتر و معاینه کرد و گفت فقط گوش سمت راستم چرک داره که نیازی نیست به شستشو و همه اینطوری هستن خیلی دکتر بروز و خوشگلی بود بعد خاله نوبتش شد و سپس رفتیم دکتر دندونپزشکی به من گفت دوتا باید پُر و ترمیم کنی که یکیش مشکوک به عصب کشی هست و به همه هم میگفت جرمگیری کنید و دندون عقل هم باید جراح ببینه که نداشتن ولی اوضاع دندون مبینا و خاله مریم خیلی بدتر بود و نوبت گرفتن برای هفته جدید ديگه با اتوبوس برگشتیم پول نقد خاله داد قبول نکرد و من کارت کشیدم بعد با مبینا ادامه مسیر رو پیاده اومدیم و بین راه از گرسنگی زیاد کروسان خرید چون من پول ماشین رفت و برگشت داده بودم اون مهمونم کرد دیگه در خسته ترین حالت ممکن اومدم خونه سریع چای آماده کردم مامان حالش خوب نبود و معدش درد میکرد بابا هم از صبح حالش خوب نبود حتی سرکار هم نرفته بود و رفته بود بیمارستان بلاخره که سرم و آمپول بزنه چون میترسید نمیرفت خلاصه تا اومد دوباره حاضر شدم و رفتم مسجد جشن بود خانم قاری هم دیدم و لوح تقدیر رو نشون دادم از قصد خانم اسدالهی و محمدی و احمدلو هم بودن پذیرایی کردم بعد از مدت ها کلی کمکشون کردم حس خوب داشت اومدم خونه | 7 |
| 17 | Ali Sani - Dokhtare Mostaghel.mp3 | 50 |
| 18 | از سهراب سپهری پرسیدند:
ثروتمندترین آدم دنیا کیست؟
سهراب؛
کسی که هنوز میتواند
از یک آسمان آبی،
یک فنجان چای و یک دل آرام لذت ببرد. | 61 |
| 19 | پارک گردو که همیشه میریم ☘️ | 61 |
| 20 | بریم شروع کنیم یه روز جدید رو🥰
امیدوارم هفته خیلی خوبی پیش رو داشته باشیم.💖 | 61 |
