♡ کلبـہ تے نا ♡
Kanalga Telegram’da o‘tish
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
Ko'proq ko'rsatish2 610
Obunachilar
+1024 soatlar
+457 kunlar
+19330 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Avgust '26
Avgust '26
+480
1 kanalda
Iyul '26
+445
0 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+395
0 kanalda
Get PRO
May '26
+106
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+6
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+211
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+121
14 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+443
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+380
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+524
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+468
1 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+223
0 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+490
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+244
0 kanalda
Get PRO
May '25
+469
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+411
1 kanalda
Get PRO
Mart '25
+659
1 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+581
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+764
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+358
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+237
23 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+255
25 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+177
28 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+490
64 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+231
52 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+158
21 kanalda
Get PRO
May '24
+215
22 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+215
29 kanalda
Get PRO
Mart '24
+171
41 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+124
16 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+153
34 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+231
22 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 29 Avgust | 0 | |||
| 28 Avgust | +28 | |||
| 27 Avgust | +16 | |||
| 26 Avgust | +21 | |||
| 25 Avgust | +15 | |||
| 24 Avgust | +17 | |||
| 23 Avgust | +23 | |||
| 22 Avgust | +2 | |||
| 21 Avgust | +10 | |||
| 20 Avgust | +21 | |||
| 19 Avgust | +20 | |||
| 18 Avgust | +9 | |||
| 17 Avgust | +12 | |||
| 16 Avgust | +30 | |||
| 15 Avgust | +8 | |||
| 14 Avgust | +35 | |||
| 13 Avgust | +14 | |||
| 12 Avgust | +18 | |||
| 11 Avgust | +20 | |||
| 10 Avgust | +8 | |||
| 09 Avgust | +9 | |||
| 08 Avgust | +26 | |||
| 07 Avgust | +15 | |||
| 06 Avgust | +25 | |||
| 05 Avgust | +8 | |||
| 04 Avgust | +18 | |||
| 03 Avgust | +27 | |||
| 02 Avgust | +13 | |||
| 01 Avgust | +12 |
Kanal postlari
| 2 | sticker.webp | 1 |
| 3 | دیشب به طرز عجیبی اصلا خوابم نمیبرد و تو پذیرایی رفتم تا تونستم بخوابم صبح زود هم به لطف سر و صدای همسایه بیدار شدم پدر که حال نداشت و خونه بود از طرفی نون برای صبحانه نداشتیم و نمیدونستم اصلا چکار کنم اسنپ هم دیر می آورد یا میخواستم سفارش حلیم یا کلپچ بدم نداشتن و دیروقت بود چون، چای درست کردم تا پدر رفت برامون نون و حلیم خرید بماند که انقدر دیر اومد داشتیم از گشنگی هلاک میشدیم نزدیکای ظهر بود ولی خب خیلی هم چسبید پدر اصلا حالش خوب نبود منم میخواستم ناهار درست کنم اما مادرجان گزینه های من رو انتخاب نکرد و خورشتی که در فریزر گذاشته بودیم رو درآوردم و با برنج مخلوط کردم بعد سالاد شیرازی بعد از مدت ها درست کردم و مادردختری خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود قرار بود همگی بریم آستانه بعد از ناهار اما بابا فقط خواب بود و حالش مثل هفته پیش من ویروس گوارشی گرفته بود هیچ جوره هم نتونستیم راضیش کنیم بره دکتر آمپول و سرم بزنه دیگه فرستادمش تو اتاق و منو و مامان هم تو اتاق من یکمی خوابیدیم بعد خاله ریحانه اومد سوغاتی های مشهد که نبات بود رو به مامان داد و سریع رفت منم سی دی ام ار آی زانوم رو رفتم دادم طبقه بالایی تا به دکتر نشون بده دیگه مبینا و زهرا جون هم بهمون پیوستند و کلی تو راه پله حرف زدیم و خندیدیم بعد با مامان چای خوردم و برنامه ریزی برای فردا کردم که کلی کار دارم بعد شام درست کردم و مادردختری خوردیم تو اتاقم و بعد چای خوردیم حسابی چسبید بعد برای مامان فیلم گذاشتم با لپ تاپ تا سرگرم بشه البته بعد از اینکه لپ تاپ کلی اذیتم کرد و خلاصه خودم رفتم ظرف ها رو شستم و یه دستی به خونه کشیدم و مرتب کردم چون فردا از صبح تا شب بیرونم و هزارتا کار دارم الان هم با مامان تو اتاقم خوابیدیم، بریم بخوابیم که انرژی کافی برای فردا داشته باشیم😁 | 23 |
| 4 | این آهنگ مورد علاقه پدرم هست شاید باورتون نشه البته😁😅 | 26 |
| 5 | SonA feat. LCM Studio 1-2-3-4-5-6-7-8 The Power Count.mp3 | 1 |
| 6 | .
شیعه هستی..؟!
. | 18 |
| 7 | 🔴مهم
✍با توجه به تحرکات آمریکا در منطقه و احتمال شروع مجدد جنگ،کانال اخبار هوافضا سپاه به منظور پوشش اخبار بدون سانسور بازگشایی شد
📌این کانال به قدری خوبه که خودمم عضوم👇
@sepah_pasdar
@sepah_pasdar
🚨اخبارو لحظه به لحظه بدون سانسور گزارش میدن👆 | 4 |
| 8 | خواستم بگم خيليا ذاتشون رونشون دادن، اما ديدم اين شعر بهتر ميگه:
«اين جماعت راكه مى بینی بسی بازيگرند،
وقت غم باهم غريبه، وقت شادى ياورند ...
چون كه پاى سودشان آيد یه روزى در ميان، از فروش آدمى از تاجران، تاجر ترند🙃 | 49 |
| 9 | صبح روز جمعمون با حلیم شروع شد، چون گلیست از گل های بهشت🤤 | 50 |
| 10 | صبح جمعه تون بخیر ☕️
من که خیلی وقته بیدار ولی فرصت نشد بیام اینجا🧡 | 51 |
| 11 | صبح جمعه تون بخیر ☕️
من که خیلی وقته بیدار ولی فرصت نشد بیام اینجا🧡 | 1 |
| 12 | صبح جمعه تون بخیر ☕️
من که خیلی وقته بیدار ولی فرصت نشد بیام اینجا 😁 | 1 |
| 13 | امروز صبح نسبتا زود بیدار شدم با وجودی که شب خوب نخوابیده بودم از طرفی مامان هم حالش یکم دیشب بد بود و بابا بهش قرص داد بیدار بودم، دیگه صبحانه رو سریع حاضر کردم آشپزخونه رو مرتب کردم مخصوصا ظرف های شست شده رو جابجا کردم بساط ناهار رو آماده کردم تا مامان خانم افتخار داد اومد مادردختری صبحانه خوردیم که حسابی دیر و ظهر شده بود پدر از سرکار اومد دور هم حرف زدیم و بعد دایی علی و آراد و میکائیل اومدن خونمون بابا پذیرایی کردم آراد خیلی خیلی اذیت و شیطونی کرد، بعد ظرفا رو شستم دیگه منم ناهار رو کتلت به درخواست مامان مثل خودش درست کردم و پدر سرپایی یه لقمه خورد و رفت دوباره یه عالمه ظرف شستم برای مهمونا بود، سبزی شستم و بعد ناهار مامان رو دادم سپس اتاقم رو مرتب کردم اونجاهایی که به نظرم گردگیری خوب نشده بود دوباره خودم انجام دادم تا به دلم بشینه دیگه اصلا جون نداشتم و حسابی خسته بودم و بعد ناهارم رو خوردم مامان خوابید منم انقدر خسته بودم برقا که رفت خوابیدم بعد به مامان میوه دادم و خودم هوس حلوا کرده بودم خیلی برای اولین بار درست کردم اما خب خیلی رنگش تیره تر شده بود اما خوب بود واقعا و خوشمزه شده بود دور هم خوردیم دنبال سرهمی که امسال اصلا نپوشیده بودم میگشتم تا برای شب بپوشم اما هر چی گشتم اصلا نبود که نبود انگار آب شده رفته زیر زمین حتی جاهایی که اصلا فکرش رو هم نمیکردم رو گشتم تمام کشوها و کمد لباس ها رو ریختم بیرون اما نبود اصلا بیچاره مامان هم اومده بود پیشم من هم عصبانی بودم هم یه کوچولو گریه کردم در نهایت پیدا هم نشد و فقط حرص خوردم و انرژی از دست دادم یهو حال مامان خیلی بد شد ضربان قلبش بالا رفته بود از طرفی قفسه سینه اش درد گرفته بود که دکتر میگفت فقط بخاطر استرس و اضطراب هست بهش قرص دادم یکم استراحت کرد تا حالش یکم بهتر شد مامان واقعا نیاز به روانشناس داره تا بهش کمک کنه اما مامان فاطمه و خاله ریحانه معتقدند که نه نیاز نیست خودش میتونه و سر در نمیارن خودشون یعنی روانشناس ها خودشون مشکل دارن و ...دیگه با پدر تو اتاقم شام خوردن من دلم نمیخواست اصلا و بعد حاضر شدیم پس از غرهای فراوان بابا اول شیرینی گرفتیم و بعد رفتیم پارک گردو بین راه آهنگ قفلی که دیشب تو چنل فرستادم رو از صبح گوش میدادم رو گذاشتم امشب، میشه شب حنابندان مامان و بابام و فردا سالگرد ازدواجشون هست، عشقشون واقعا خیلی قشنگه با وجود تمام اختلافات و مشکلات ولی همیشه کنار هم هستن امیدوارم همیشه سلامت و خوش باشند، خاله مریم و پسراش و خاله ریحانه اینا هم از تهران اومده بودن دیشب و عمه فرح و مامان فاطمه و دایی منصور شام مهمون مامان فاطمه بودن ولی خب ما نبودیم دیگه و خیلی دیر رسیدیم بماند که به من اصلا تعارف نکردن با اینکه میدونستن شام نخوردم دور هم تخمه و پفیلا خوردیم میکائیل و دانیال و آراد مشغول بازی بودن بماند که دوتا آخریا حسابی شیطونی و سروصدا کردن، همکار مامان رو دیدیم خیلی خیلی امشب شلوغ بود مثل سیزده بدر همه کتار هم نشسته بودن و اصلا جا نبود برای ماشین حتی، آهنگ گذاشته بود چند جا میرقصیدن و همونجا کلی شلوغ میشد منم دیدم همه فقط نشستن یا سرشون تو گوشی هست رفتم رقص دیگران رو دیدیم که خیلی هم قشنگ بود بعد شیرینی با چای خوردیم و بعد هم خربزه، پسرا گوشی منم گرفته بودن و بازی میکردن، هوا خنک شد و پدر لرز خیلی شدیدی گرفت ما هم ترسیدیم و سریع برگشتیم خونه و به بابا قرص دادم فقط خداکنه مامانم مریض نشه، هر چی اصرار کردم بیاد اتاقم بخوابه برای اینکه من روی زمین نخوابم قبول نکرد، دیگه مامان و بابا که خوابیدن منم کلی ظرف شستم یه دستی به خونه کشیدم و مرتب کردم تا حدودی و از سکوت و تاریکی خونه استفاده کردم حسابی که دیدم ای وای من هیچی نخوردم و خیلی گشنمه دیگه الان نشستم نون پنیر گوجه میخورم دیدم مزه نداد نون پنیر سبزی خوردم😁 | 64 |
| 14 | امروز صبح نسبتا زود بیدار شدم با وجودی که شب خوب نخوابیده بودم از طرفی مامان هم حالش یکم دیشب بد بود و بابا بهش قرص داد بیدار بودم، دیگه صبحانه رو سریع حاضر کردم آشپزخونه رو مرتب کردم مخصوصا ظرف های شست شده رو جابجا کردم بساط ناهار رو آماده کردم تا مامان خانم افتخار داد اومد مادردختری صبحانه خوردیم که حسابی دیر و ظهر شده بود پدر از سرکار اومد دور هم حرف زدیم و بعد دایی علی و آراد و میکائیل اومدن خونمون بابا پذیرایی کردم آراد خیلی خیلی اذیت و شیطونی کرد، بعد ظرفا رو شستم دیگه منم ناهار رو کتلت به درخواست مامان مثل خودش درست کردم و پدر سرپایی یه لقمه خورد و رفت دوباره یه عالمه ظرف شستم برای مهمونا بود، سبزی شستم و بعد ناهار مامان رو دادم سپس اتاقم رو مرتب کردم اونجاهایی که به نظرم گردگیری خوب نشده بود دوباره خودم انجام دادم تا به دلم بشینه دیگه اصلا جون نداشتم و حسابی خسته بودم و بعد ناهارم رو خوردم مامان خوابید منم انقدر خسته بودم برقا که رفت خوابیدم بعد به مامان میوه دادم و خودم هوس حلوا کرده بودم خیلی برای اولین بار درست کردم اما خب خیلی رنگش تیره تر شده بود اما خوب بود واقعا و خوشمزه شده بود دور هم خوردیم دنبال سرهمی که امسال اصلا نپوشیده بودم میگشتم تا برای شب بپوشم اما هر چی گشتم اصلا نبود که نبود انگار آب شده رفته زیر زمین حتی جاهایی که اصلا فکرش رو هم نمیکردم رو گشتم تمام کشوها و کمد لباس ها رو ریختم بیرون اما نبود اصلا بیچاره مامان هم اومده بود پیشم من هم عصبانی بودم هم یه کوچولو گریه کردم در نهایت پیدا هم نشد و فقط حرص خوردم و انرژی از دست دادم یهو حال مامان خیلی بد شد ضربان قلبش بالا رفته بود از طرفی قفسه سینه اش درد گرفته بود که دکتر میگفت فقط بخاطر استرس و اضطراب هست بهش قرص دادم یکم استراحت کرد تا حالش یکم بهتر شد مامان واقعا نیاز به روانشناس داره تا بهش کمک کنه اما مامان فاطمه و خاله ریحانه معتقدند که نه نیاز نیست خودش میتونه و سر در نمیارن خودشون یعنی روانشناس ها خودشون مشکل دارن و ...دیگه با پدر تو اتاقم شام خوردن من دلم نمیخواست اصلا و بعد حاضر شدیم پس از غرهای فراوان بابا اول شیرینی گرفتیم و بعد رفتیم پارک گردو بین راه آهنگ قفلی که دیشب تو چنل فرستادم رو از صبح گوش میدادم رو گذاشتم امشب، میشه شب حنابندان مامان و بابام و فردا سالگرد ازدواجشون هست، عشقشون واقعا خیلی قشنگه با وجود تمام اختلافات و مشکلات ولی همیشه کنار هم هستن امیدوارم همیشه سلامت و خوش باشند، خاله مریم و پسراش و خاله ریحانه اینا هم از تهران اومده بودن دیشب و عمه فرح و مامان فاطمه و دایی منصور شام مهمون مامان فاطمه بودن ولی خب ما نبودیم دیگه و خیلی دیر رسیدیم بماند که به من اصلا تعارف نکردن با اینکه میدونستن شام نخوردم دور هم تخمه و پفیلا خوردیم میکائیل و دانیال و آراد مشغول بازی بودن بماند که دوتا آخریا حسابی شیطونی و سروصدا کردن، همکار مامان رو دیدیم خیلی خیلی امشب شلوغ بود مثل سیزده بدر همه کتار هم نشسته بودن و اصلا جا نبود برای ماشین حتی، آهنگ گذاشته بود چند جا میرقصیدن و همونجا کلی شلوغ میشد منم دیدم همه فقط نشستن یا سرشون تو گوشی هست رفتم رقص دیگران رو دیدیم که خیلی هم قشنگ بود بعد شیرینی با چای خوردیم و بعد هم خربزه، پسرا گوشی منم گرفته بودن و بازی میکردن، هوا خنک شد و پدر لرز خیلی شدیدی گرفت ما هم ترسیدیم و سریع برگشتیم خونه و به بابا قرص دادم فقط خداکنه مامانم مریض نشه، هر چی اصرار کردم بیاد اتاقم بخوابه برای اینکه من روی زمین نخوابم قبول نکرد، دیگه مامان و بابا که خوابیدن منم کلی ظرف شستم یه دستی به خونه کشیدم و مرتب کردم تا حدودی و از سکوت و تاریکی خونه استفاده کردم حسابی که دیدم ای وای من هیچی نخوردم و خیلی گشنمه دیگه الان نشستم نون پنیر گوجه میخورم دیدم مزه نداد نون پنیر سبزی خوردم😁 | 7 |
| 15 | استاد مسعود شعاری - والس تاجیکی.mp3 | 68 |
| 16 | .
شیعه هستی..؟!
. | 4 |
| 17 | 🔴اعضای گرامی: اگر به دنبال اخبار موثق و تحلیل دقیق هستید
با کانال تحلیلیخبری دیدگاه نو شوید👇🏻
✍🏻 با قلم #بهترین نظامی نویس های تلگرام
@DIDGAH257
@DIDGAH257 | 5 |
| 18 | یا رب از هرچه
خطا رفت هزار استغفار..🌱 | 77 |
| 19 | حس خوب بعد از مدت ها 🎹 | 92 |
| 20 | [و من اما هزار بار روییدهام،هر صبح..🌱] | 93 |
