uz
Feedback
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Ko'proq ko'rsatish
2 172
Obunachilar
+324 soatlar
+407 kunlar
+7230 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyun '26
Iyun '26
+159
0 kanalda
May '26
+106
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+6
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+211
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+121
14 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+443
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+380
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+524
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+468
1 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+223
0 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+490
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+244
0 kanalda
Get PRO
May '25
+469
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+411
1 kanalda
Get PRO
Mart '25
+659
1 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+581
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+764
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+358
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+237
23 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+255
25 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+177
28 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+490
64 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+231
52 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+158
21 kanalda
Get PRO
May '24
+215
22 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+215
29 kanalda
Get PRO
Mart '24
+171
41 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+124
16 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+153
34 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+231
22 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
12 Iyun+7
11 Iyun+14
10 Iyun+18
09 Iyun+16
08 Iyun+19
07 Iyun+15
06 Iyun+16
05 Iyun+14
04 Iyun+7
03 Iyun+5
02 Iyun+15
01 Iyun+13
Kanal postlari
2
جمعه بخیر باشه 🌱✨️
16
3
دیشب خیلی بدخواب شده بودم و اصلا خوب نتونستم تا صبح بخوابم صبح زود هم چندین بار زنگ‌خونه‌ رو زدن و دیگه اصلا نشد خوب بخوابم مامان فاطمه اومد خداروشکر مامان حالش بهتر بود صبحانه خورد زهراجون اومد خونمون و منم صبحانه خوردم دور هم حرف زدیم و پدر هم از سرکار اومد آب دوغ خیار برای ناهار مامان فاطمه درست کرد که تو این هوای خیلی چسبید هر چند دوست داشتم خودم چند وقته غذا درست کنم فرصت نشده اما بعد کارهامو انجام دادم مامان فاطمه رفت بهشت زهرا میخواستم برم که گرم بود و نشد دایی علی اومد سر زد منم یکی از کمد ها رو مرتب کردم بعد کلاسم رو با خواب‌آلودگی شدید گذروندم بعد که مامان فاطمه رفت سریع ظرف میوه آماده کردم با مامان و بابا خوردیم همراه با چای و شیرینی آنیتا هم اومد خونمون کلی حرف زدیم و خندیدیم بعد کارهامو انجام دادم و آماده شدم رفتم مسجد مامان فاطمه شیرینی گرفته بود برای خیرات که همه دوستان بودن خانم علیخانی هم بعد از مدت ها دیدم خانم قاری کلی تحویلم گرفت و دعا خوندیم بعد من یه سر رفتم پیش دوستام که همه هم منو دیدن خداروشکر کلی با خاله آزاده صحبت کردم بین راه تا اومدم خونه حالم خوب نبود دلم درد میکرد شام خوردم که یهو دیدم پای سوسک تو غذام بود واقعا حالم بدتر شد مامان هم که من نبودم تب داشت و بابا پاشویه کرده بود مامان فاطمه اومد سر زد و عرق کاسنی از خونه عمه فرح برامون آورد و بعد با دایی منصور رفتن منم یهویی دیدم پریود شدم واقعا خیلی اعصابم ریخت بهم چون زودتر موعود شدم و خلاصه تا الان حال نداشتم و تا به الان با یک نفر حرف میزدم بریم بخوابیم دیگه 😁
22
4
دیشب خیلی بدخواب شده بودم و اصلا خوب نتونستم تا صبح بخوابم صبح زود هم چندین بار زنگ‌خونه‌ رو زدن و دیگه اصلا نشد خوب بخوابم مامان فاطمه اومد خداروشکر مامان حالش بهتر بود صبحانه خورد زهراجون اومد خونمون و منم صبحانه خوردم دور هم حرف زدیم و پدر هم از سرکار اومد آب دوغ خیار برای ناهار مامان فاطمه درست کرد که تو این هوای خیلی چسبید هر چند دوست داشتم خودم چند وقته غذا درست کنم فرصت نشده اما بعد کارهامو انجام دادم مامان فاطمه رفت بهشت زهرا میخواستم برم که گرم بود و نشد دایی علی اومد سر زد منم یکی از کمد ها رو مرتب کردم بعد کلاسم رو با خواب‌آلودگی شدید گذروندم بعد که مامان فاطمه رفت سریع ظرف میوه آماده کردم با مامان و بابا خوردیم همراه با چای و شیرینی آنیتا هم اومد خونمون کلی حرف زدیم و خندیدیم بعد کارهامو انجام دادم و آماده شدم رفتم مسجد مامان فاطمه شیرینی گرفته بود برای خیرات که همه دوستان بودن خانم علیخانی هم بعد از مدت ها دیدم خانم قاری کلی تحویلم گرفت و دعا خوندیم بعد من یه سر رفتم پیش دوستام که همه هم منو دیدن خداروشکر کلی با خاله آزاده صحبت کردم بین راه تا اومدم خونه حالم خوب نبود دلم درد میکرد شام خوردم که یهو دیدم پای سوسک تو غذام بود واقعا حالم بدتر شد مامان هم که من نبودم تب داشت و بابا پاشویه کرده بود مامان فاطمه اومد سر زد و عرق کاسنی از خونه عمه فرح برامون آورد و بعد با دایی منصور رفتن منم یهویی دیدم پریود شدم واقعا خیلی اعصابم ریخت بهم و خلاصه تا الان حال نداشتم و تا به الان با یک نفر حرف میزدم بریم بخوابیم دیگه 😁
2
5
Ebi Ey Yar Begoo.mp3
23
6
استوری و مداحی مخصوص ماه محرم👇🏻🖤 https://t.me/addlist/NhCknWWOdjM2OTE0
10
7
🔴با توجه به حجم بالای اخبار، کانال سربازان سایه یکی از منابع رسمی امنیتی کشورمان هست که می‌توانید اخبار اختصاصی جنگ به علاوه تحلیل‌های امنیتی را از آن دنبال کنید. حتماً عضو بشید و این کانال را از دست ندهید👇🏼 https://t.me/+wuMznpd30_Q1M2Fk https://t.me/+wuMznpd30_Q1M2Fk
5
8
پُر است اُمید در کنجِ دیده و دلِ ما!🌱✨
23
9
خیلی تپلییییی بود😍😂
خیلی تپلییییی بود😍😂
30
10
صبح بخیر از طرف کسی که اصلا دیشب خوب نخوابیده 🥱
46
11
امروز صبح خیلی زود تر از زنگ ساعتم بیدار شدم کلاس اول رو با چشمایی که به زور باز بودن گذروندم و خداروشکر زود تموم کرد و تونستم تا کلاس تایم بعد یکم استراحت کنم که نشد و کار پیش اومد از شانس بعد کلاس بعدی هم شرکت کردم که خوب بود با مادربزرگم که خیلی وقت بود بیدار بود صبحانه خوردیم مامان فاطمه اومد سریع ناهار درست کرد برای مامان و زهرا جون هم اومد پیشمون یکم مامان تب داشت که دستمال خیس گذاشتن براش و بعد صبحانه فرنی یکم خورد خیلی خیلی بیحال بود کارهارو انجام دادم و بعد کلاس آخری امروز هم شرکت کردم ناهار هم چون دوست نداشتم نخوردم تایم مامان رو من اصلا یادم نبود و فکر میکنم ساعت دو بوده درصورتی‌که یک بوده و بابا رفت گفتن ساعت سه بیا خلاصه دایی منصور اومد سر زد و زود هم رفت دیگه من مامان فاطمه و مامان و بابا رفتیم بیمارستان بماند که خیلی شلوغ بود اما سریع فرستادن تو خداروشکر دکتر راضی بود و کلی هم خنديدیم باهاش رک حرف میزنه اما بعد میخنده خلاصه نوبت بعدی هم شد تولد من بعد اومدیم خونه مامان بزرگم خونه تنها بود و آماده شد رفت خونشون دیگه که چه بهتر بعد یکم تا خواستم استراحت کنم خاله مریم اومد دنبالم و رفتیم دکتر جراح مامان که خاله رو چکاپ کنه خیلی هم شلوغ بود دوست دوران ابتدایی هم دیدمش کلی حرف زدیم با خاله و منتظر موندیم با عمو شهاب حرف زدیم قرار بود مثلا داروخونه کارورزی برام پیدا کنه که اصلا ازش خبری نشد و منم کم محلی کردم، با خانم علیخانی هم بعد از مدت ها صحبت کردم، نوبتمون شد بلاخره دکتر خیلی خوش اخلاق هست و گفت ماشالله ژنتیکی همه خیلی خوبید حتما منم برم چکاپ خلاصه کلی هم پیاده اومدیم با خاله و واقعا دیگه پاهام جون نداشت بعد با ماشین اول خاله رفت خونشون بعد من رسیدم مامان فاطمه هم پیش مامان بود و خداروشکر شام درست کرده بود و با پدر تا رسیده بود که دوباره رفت سریع به چایی خوردیم و خستگی در کردیم با مامان حرف زدم شام خوردیم بعد عمه فرح و مامان فاطمه اومدن یه سر زدن سرپایی زود رفتن از خستگی متوجه نشدم چطوری خوابم برد که بعد پدر بیدارم کرد آب هویج خنک و خوشمزه خوردم و دیگه بریم بخوابیم که روز خیلی خسته کننده‌ای داشتیم 😁
64
12
امروز صبح خیلی زود تر از زنگ ساعتم بیدار شدم کلاس اول رو با چشمایی که به زور باز بودن گذروندم و خداروشکر زود تموم کرد و تونستم تا کلاس تایم بعد یکم استراحت کنم که نشد و کار پیش اومد از شانس بعد کلاس بعدی هم شرکت کردم که خوب بود با مادربزرگم که خیلی وقت بود بیدار بود صبحانه خوردیم مامان فاطمه اومد سریع ناهار درست کرد برای مامان و زهرا جون هم اومد پیشمون یکم مامان تب داشت که دستمال خیس گذاشتن براش و بعد صبحانه فرنی یکم خورد خیلی خیلی بیحال بود کارهارو انجام دادم و بعد کلاس آخری امروز هم شرکت کردم ناهار هم چون دوست نداشتم نخوردم تایم مامان رو من اصلا یادم نبود و فکر میکنم ساعت دو بوده درصورتی‌که یک بوده و بابا رفت گفتن ساعت سه بیا خلاصه دایی منصور اومد سر زد و زود هم رفت دیگه من مامان فاطمه و مامان و بابا رفتیم بیمارستان بماند که خیلی شلوغ بود اما سریع فرستادن تو خداروشکر دکتر راضی بود و کلی هم خنديدیم باهاش رک حرف میزنه اما بعد میخنده خلاصه نوبت بعدی هم شد تولد من بعد اومدیم خونه مامان بزرگم خونه تنها بود و آماده شد رفت خونشون دیگه که چه بهتر بعد یکم تا خواستم استراحت کنم خاله مریم اومد دنبالم و رفتیم دکتر جراح مامان که خاله رو چکاپ کنه خیلی هم شلوغ بود دوست دوران ابتدایی هم دیدمش کلی حرف زدیم با خاله و منتظر موندیم با عمو شهاب حرف زدیم قرار بود مثلا داروخونه کارورزی برام پیدا کنه که اصلا ازش خبری نشد و منم کم محلی کردم، با خانم علیخانی هم بعد از مدت ها صحبت کردم، نوبتمون شد بلاخره دکتر خیلی خوش اخلاق هست و گفت ماشالله ژنتیکی همه خیلی خوبید حتما منم برم چکاپ خلاصه کلی هم پیاده اومدیم با خاله و واقعا دیگه پاهام جون نداشت بعد با ماشین اول خاله رفت خونشون بعد من رسیدم مامان فاطمه هم پیش مامان بود و خداروشکر شام درست کرده بود و با پدر تا رسیده بود که دوباره رفت سریع به چایی خوردیم و خستگی در کردیم با مامان حرف زدم شام خوردیم بعد عمه فرح و مامان فاطمه اومدن یه سر زدن سرپایی زود رفتن از خستگی متوجه نشدم چطوری خوابم برد که بعد پدر بیدارم کرد آب هویج خنک و خوشمزه خوردم و دیگه بریم بخوابیم که روز خیلی خسته کننده‌ای داشتیم 😁
5
13
زیبایی این آهنگ >>>>
44
14
استوری و مداحی مخصوص ماه محرم👇🏻🖤 https://t.me/addlist/NhCknWWOdjM2OTE0
6
15
🔺رفقا کانال فاتحین نیوز رو بشدت پیشنهاد میکنم 🔺اخبار مذاکرات ، جنگ ایران و آمریکا رو بصورت سریع و با تحلیل های فوق العاده پوشش میده @FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
2
16
‏اگه یه‌کم روان‌شناسی بدونی، خونواده‌ت رو سرزنش می‌کنی، چون ریشه‌ی بسیاری از تعارض‌های ناخودآگاهت رو توی والدینت پیدا می‌کنی. اگه بیشتر بدونی، اون‌ها رو می‌بخشی، چون متوجه می‌شی که خودشون نیز قربانی زخم‌ها، انتقال‌ها و تروماهای حل‌نشده‌ی نسل‌های قبل بوده‌ان. و اگه عمیق‌تر پیش بری، مسئولیت زندگی خودت رو بر عهده می‌گیری، چون کشف می‌کنی که به جای تکرار گذشته، می‌ تونی سرنوشتت رو آگاهانه تغییر بدی.
46
17
‏اگه یه‌کم روان‌شناسی بدونی، خونواده‌ت رو سرزنش می‌کنی، چون ریشه‌ی بسیاری از تعارض‌های ناخودآگاهت رو توی والدینت پیدا می‌کنی. اگه بیشتر بدونی، اون‌ها رو می‌بخشی، چون متوجه می‌شی که خودشون نیز قربانی زخم‌ها، انتقال‌ها و تروماهای حل‌نشده‌ی نسل‌های قبل بوده‌ان. و اگه عمیق‌تر پیش بری، مسئولیت زندگی خودت رو بر عهده می‌گیری، چون کشف می‌کنی که به جای تکرار گذشته، می‌ تونی سرنوشتت رو آگاهانه تغییر بدی.
1
18
یادش بخیر برای عید چند سال پیش به بچه ها میدادم🦉
یادش بخیر برای عید چند سال پیش به بچه ها میدادم🦉
57
19
صبحتون بخیر مهربونآ❤️
66
20
دیشب به دلایلی نتونستم تو اتاقم بخوابم و رفتم رو کاناپه خوابیدم صبح خیلی زود هم با صدای تلویزیون همسایه بیدار شدم و به سختی دوباره خوابم برد بعد به زهرا جون گفتم بیاد برای مامان فرنی درست کنه و بعد هم رفت دیگه خاله مریم اومد امروز شیفتش بود مامان رو بیدار کردیم صبحانه خورد یکم و بعد از کلنجار رفتن با آبسرد کن بلاخره موفق شدیم درستش کنیم دیگه پیشنهاد ناهار رو دادم و درست کرد و منم کارهامو انجام دادم تا زهرا جون غذای خیلی خوشمزه آورد و مامان نتونست بخوره و من خوردم بعد گوشيم رو خالی کردم خیلی عکسای به درد نخور داشتم بعد غیبت هام رو چک کردم که خیلی زیاد نبود بعد دیدم هفته گذشته که بخاطر عید تعطیل رسمی بود یکی از اساتید کلاس رو برگزار کرده بود و واقعا عصبانی شدم بعد کلاسم رو شرکت کردم جارو دستی سریع به خونه کشیدم و وبینار هم شرکت کردم تا مهمونامون که دوستای مامان خانم مرادی و انصاری بودن اومدن کلی خندیدیم و حال و هوامون عوض شد و زهرا جون هم بهمون پیوست و کلی سر به سر مامان میزاشتن و ازم خیلی تعریف کردن و تقدیر بابت کاری که میکنم حقیقتا خیلی هم خوشحال میشدم خاله مریم هم رفت خونشون بعد خونه رو مرتب کردم مامان دلش خیلی درد میکرد بابا اومد پیشش کلی حرف زدیم تا سرگرم بشه بعد عمو داریوش با مامان بزرگم اومدن خیلی یهویی و حقیقتا عصبانی شدم سریع شام درست کردم تا اومدن دور هم حرف زدیم و بعد شام خوردیم دایی علی هم اومد بهمون سر زد، عمو داریوش برامون چند تا دوغ محلی هم آورده بود که برای عمه و مامان فاطمه و زهرا جون و خاله مریم هم گذاشتیم مامان یهو حالش بدتر شد تب که قبلا هم یکم داشت و بعد یکم خوب میشه دوباره با دل درد و بیرون روی که خیلی نگران شدم و حالم بد شد میترسم زیاد عمو داریوش هم رفت خونشون،انشالله هر چیزی که خیر هست برامون اتفاق بیفته😁
74