ru
Feedback
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Открыть в Telegram

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Больше
2 613
Подписчики
+1224 часа
+417 дней
+18130 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
август '26
август '26
+462
в 1 каналах
июль '26
+445
в 0 каналах
Get PRO
июнь '26
+395
в 0 каналах
Get PRO
май '26
+106
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+211
в 0 каналах
Get PRO
январь '26
+121
в 14 каналах
Get PRO
декабрь '25
+443
в 2 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+380
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '25
+524
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+468
в 1 каналах
Get PRO
август '25
+223
в 0 каналах
Get PRO
июль '25
+490
в 0 каналах
Get PRO
июнь '25
+244
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+469
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+411
в 1 каналах
Get PRO
март '25
+659
в 1 каналах
Get PRO
февраль '25
+581
в 1 каналах
Get PRO
январь '25
+764
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '24
+358
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+237
в 23 каналах
Get PRO
октябрь '24
+255
в 25 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+177
в 28 каналах
Get PRO
август '24
+490
в 64 каналах
Get PRO
июль '24
+231
в 52 каналах
Get PRO
июнь '24
+158
в 21 каналах
Get PRO
май '24
+215
в 22 каналах
Get PRO
апрель '24
+215
в 29 каналах
Get PRO
март '24
+171
в 41 каналах
Get PRO
февраль '24
+124
в 16 каналах
Get PRO
январь '24
+153
в 34 каналах
Get PRO
декабрь '23
+231
в 22 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
28 августа+10
27 августа+16
26 августа+21
25 августа+15
24 августа+17
23 августа+23
22 августа+2
21 августа+10
20 августа+21
19 августа+20
18 августа+9
17 августа+12
16 августа+30
15 августа+8
14 августа+35
13 августа+14
12 августа+18
11 августа+20
10 августа+8
09 августа+9
08 августа+26
07 августа+15
06 августа+25
05 августа+8
04 августа+18
03 августа+27
02 августа+13
01 августа+12
Посты канала
امروز صبح نسبتا زود بیدار شدم با وجودی که شب خوب نخوابیده بودم از طرفی مامان هم حالش یکم دیشب بد بود و بابا بهش قرص داد بیدار بودم، دیگه صبحانه رو سریع حاضر کردم آشپزخونه رو مرتب کردم مخصوصا ظرف های شست شده رو جابجا کردم بساط ناهار رو آماده کردم تا مامان خانم افتخار داد اومد مادردختری صبحانه خوردیم که حسابی دیر و ظهر شده بود پدر از سرکار اومد دور هم حرف زدیم و بعد دایی علی و آراد و میکائیل اومدن خونمون بابا پذیرایی کردم آراد خیلی خیلی اذیت و شیطونی کرد، بعد ظرفا رو شستم دیگه منم ناهار رو کتلت به درخواست مامان مثل خودش درست کردم و پدر سرپایی یه لقمه خورد و رفت دوباره یه عالمه ظرف شستم برای مهمونا بود، سبزی شستم و بعد ناهار مامان رو دادم سپس اتاقم رو مرتب کردم اونجاهایی که به نظرم گردگیری خوب نشده بود دوباره خودم انجام دادم تا به دلم بشینه دیگه اصلا جون نداشتم و حسابی خسته بودم و بعد ناهارم رو خوردم مامان خوابید منم انقدر خسته بودم برقا که رفت خوابیدم بعد به مامان میوه دادم و خودم هوس حلوا کرده بودم خیلی برای اولین بار درست کردم اما خب خیلی رنگش تیره تر شده بود اما خوب بود واقعا و خوشمزه شده بود دور هم خوردیم دنبال سرهمی که امسال اصلا نپوشیده بودم میگشتم تا برای شب بپوشم اما هر چی گشتم اصلا نبود که نبود انگار آب شده رفته زیر زمین حتی جاهایی که اصلا فکرش رو هم نمیکردم رو گشتم تمام کشوها و کمد لباس ها رو ریختم بیرون اما نبود اصلا بیچاره مامان هم اومده بود پیشم من هم عصبانی بودم هم یه کوچولو گریه کردم در نهایت پیدا هم نشد و فقط حرص خوردم و انرژی از دست دادم یهو حال مامان خیلی بد شد ضربان قلبش بالا رفته بود از طرفی قفسه سینه اش درد گرفته بود که دکتر میگفت فقط بخاطر استرس و اضطراب هست بهش قرص دادم یکم استراحت کرد تا حالش یکم بهتر شد مامان واقعا نیاز به روانشناس داره تا بهش کمک کنه اما مامان فاطمه و خاله ریحانه معتقدند که نه نیاز نیست خودش میتونه و سر در نمیارن خودشون یعنی روانشناس ها خودشون مشکل دارن و ...دیگه با پدر تو اتاقم شام خوردن من دلم نمیخواست اصلا و بعد حاضر شدیم پس از غرهای فراوان بابا اول شیرینی گرفتیم و بعد رفتیم پارک گردو بین راه آهنگ قفلی که دیشب تو چنل فرستادم رو از صبح گوش میدادم رو گذاشتم امشب، میشه شب حنابندان مامان و بابام و فردا سالگرد ازدواجشون هست، عشقشون واقعا خیلی قشنگه با وجود تمام اختلافات و مشکلات ولی همیشه کنار هم هستن امیدوارم همیشه سلامت و خوش باشند، خاله مریم و پسراش و خاله ریحانه اینا هم از تهران اومده بودن دیشب و عمه فرح و مامان فاطمه و دایی منصور شام مهمون مامان فاطمه بودن ولی خب ما نبودیم دیگه و خیلی دیر رسیدیم بماند که به من اصلا تعارف نکردن با اینکه میدونستن شام نخوردم دور هم تخمه و پفیلا خوردیم میکائیل و دانیال و آراد مشغول بازی بودن بماند که دوتا آخریا حسابی شیطونی و سروصدا کردن، همکار مامان رو دیدیم خیلی خیلی امشب شلوغ بود مثل سیزده بدر همه کتار هم نشسته بودن و اصلا جا نبود برای ماشین حتی، آهنگ گذاشته بود چند جا میرقصیدن و همونجا کلی شلوغ میشد منم دیدم همه فقط نشستن یا سرشون تو گوشی هست رفتم رقص دیگران رو دیدیم که خیلی هم قشنگ بود بعد شیرینی با چای خوردیم و بعد هم خربزه، پسرا گوشی منم گرفته بودن و بازی میکردن، هوا خنک شد و پدر لرز خیلی شدیدی گرفت ما هم ترسیدیم و سریع برگشتیم خونه و به بابا قرص دادم فقط خداکنه مامانم مریض نشه، هر چی اصرار کردم بیاد اتاقم بخوابه برای اینکه من روی زمین نخوابم قبول نکرد، دیگه مامان و بابا که خوابیدن منم کلی ظرف شستم یه دستی به خونه کشیدم و مرتب کردم تا حدودی و از سکوت و تاریکی خونه استفاده کردم حسابی که دیدم ای وای من هیچی نخوردم و خیلی گشنمه دیگه الان نشستم نون پنیر گوجه میخورم دیدم مزه نداد نون پنیر سبزی خوردم😁

2
امروز صبح نسبتا زود بیدار شدم با وجودی که شب خوب نخوابیده بودم از طرفی مامان هم حالش یکم دیشب بد بود و بابا بهش قرص داد بیدار بودم، دیگه صبحانه رو سریع حاضر کردم آشپزخونه رو مرتب کردم مخصوصا ظرف های شست شده رو جابجا کردم بساط ناهار رو آماده کردم تا مامان خانم افتخار داد اومد مادردختری صبحانه خوردیم که حسابی دیر و ظهر شده بود پدر از سرکار اومد دور هم حرف زدیم و بعد دایی علی و آراد و میکائیل اومدن خونمون بابا پذیرایی کردم آراد خیلی خیلی اذیت و شیطونی کرد، بعد ظرفا رو شستم دیگه منم ناهار رو کتلت به درخواست مامان مثل خودش درست کردم و پدر سرپایی یه لقمه خورد و رفت دوباره یه عالمه ظرف شستم برای مهمونا بود، سبزی شستم و بعد ناهار مامان رو دادم سپس اتاقم رو مرتب کردم اونجاهایی که به نظرم گردگیری خوب نشده بود دوباره خودم انجام دادم تا به دلم بشینه دیگه اصلا جون نداشتم و حسابی خسته بودم و بعد ناهارم رو خوردم مامان خوابید منم انقدر خسته بودم برقا که رفت خوابیدم بعد به مامان میوه دادم و خودم هوس حلوا کرده بودم خیلی برای اولین بار درست کردم اما خب خیلی رنگش تیره تر شده بود اما خوب بود واقعا و خوشمزه شده بود دور هم خوردیم دنبال سرهمی که امسال اصلا نپوشیده بودم میگشتم تا برای شب بپوشم اما هر چی گشتم اصلا نبود که نبود انگار آب شده رفته زیر زمین حتی جاهایی که اصلا فکرش رو هم نمیکردم رو گشتم تمام کشوها و کمد لباس ها رو ریختم بیرون اما نبود اصلا بیچاره مامان هم اومده بود پیشم من هم عصبانی بودم هم یه کوچولو گریه کردم در نهایت پیدا هم نشد و فقط حرص خوردم و انرژی از دست دادم یهو حال مامان خیلی بد شد ضربان قلبش بالا رفته بود از طرفی قفسه سینه اش درد گرفته بود که دکتر میگفت فقط بخاطر استرس و اضطراب هست بهش قرص دادم یکم استراحت کرد تا حالش یکم بهتر شد مامان واقعا نیاز به روانشناس داره تا بهش کمک کنه اما مامان فاطمه و خاله ریحانه معتقدند که نه نیاز نیست خودش میتونه و سر در نمیارن خودشون یعنی روانشناس ها خودشون مشکل دارن و ...دیگه با پدر تو اتاقم شام خوردن من دلم نمیخواست اصلا و بعد حاضر شدیم پس از غرهای فراوان بابا اول شیرینی گرفتیم و بعد رفتیم پارک گردو بین راه آهنگ قفلی که دیشب تو چنل فرستادم رو از صبح گوش میدادم رو گذاشتم امشب، میشه شب حنابندان مامان و بابام و فردا سالگرد ازدواجشون هست، عشقشون واقعا خیلی قشنگه با وجود تمام اختلافات و مشکلات ولی همیشه کنار هم هستن امیدوارم همیشه سلامت و خوش باشند، خاله مریم و پسراش و خاله ریحانه اینا هم از تهران اومده بودن دیشب و عمه فرح و مامان فاطمه و دایی منصور شام مهمون مامان فاطمه بودن ولی خب ما نبودیم دیگه و خیلی دیر رسیدیم بماند که به من اصلا تعارف نکردن با اینکه میدونستن شام نخوردم دور هم تخمه و پفیلا خوردیم میکائیل و دانیال و آراد مشغول بازی بودن بماند که دوتا آخریا حسابی شیطونی و سروصدا کردن، همکار مامان رو دیدیم خیلی خیلی امشب شلوغ بود مثل سیزده بدر همه کتار هم نشسته بودن و اصلا جا نبود برای ماشین حتی، آهنگ گذاشته بود چند جا میرقصیدن و همونجا کلی شلوغ میشد منم دیدم همه فقط نشستن یا سرشون تو گوشی هست رفتم رقص دیگران رو دیدیم که خیلی هم قشنگ بود بعد شیرینی با چای خوردیم و بعد هم خربزه، پسرا گوشی منم گرفته بودن و بازی میکردن، هوا خنک شد و پدر لرز خیلی شدیدی گرفت ما هم ترسیدیم و سریع برگشتیم خونه و به بابا قرص دادم فقط خداکنه مامانم مریض نشه، هر چی اصرار کردم بیاد اتاقم بخوابه برای اینکه من روی زمین نخوابم قبول نکرد، دیگه مامان و بابا که خوابیدن منم کلی ظرف شستم یه دستی به خونه کشیدم و مرتب کردم تا حدودی و از سکوت و تاریکی خونه استفاده کردم حسابی که دیدم ای وای من هیچی نخوردم و خیلی گشنمه دیگه الان نشستم نون پنیر گوجه میخورم دیدم مزه نداد نون پنیر سبزی خوردم😁
7
3
استاد مسعود شعاری - والس تاجیکی.mp3
36
4
. شیعه هستی..؟! .
4
5
🔴اعضای گرامی: اگر به دنبال اخبار موثق و تحلیل دقیق هستید با کانال تحلیلی‌خبری دیدگاه نو شوید👇🏻 ✍🏻 با قلم #بهترین نظامی نویس های تلگرام @DIDGAH257 @DIDGAH257
5
6
یا رب از هرچه خطا رفت هزار استغفار..🌱
47
7
حس خوب بعد از مدت ها 🎹
حس خوب بعد از مدت ها 🎹
60
8
[و من اما هزار بار روییده‌ام،هر صبح..🌱]
71
9
امروز از صبح زود بیدار شدم بعد مادردختری صبحانه خوردیم و زهرا جون اومد بهمون سر زد و حرف زدیم بعد خاله لیلا اومد خونمون کلی دلش پُر بود و حرف زدیم و خندیدیم، پذیرایی کردم از طرفی سریع ناهار درست کردم خداروشکر تا حدودی از دیشب آماده بود تا پدر اومد و رفت برسونش و منم ماهی ها رو سرخ کردم بعد خاله مریم و دانیال اومدن خونمون، ناهار خوردیم و پدر هم رفت سرکارش ما هم دور هم یکم استراحت کردیم هر چند دلم بیشتر میخواست که بخوابم ولی با اسنپ رفتم داروخونه، آقای امیری نبود کلی کارآموز هم اومده بودند دیگه شلوغ بود من تا قبل اینکه بیاد همه رو به خوبی انجام دادم با دکتر هم کلی صحبت کردیم وقتی آقای امیری اومد دیگه سوتی های من شروع شد خب اخه چرا واقعا نمیدونم خودمم الان که بهش فکر میکنم میخوام خودمو بزنم؛ خلاصه خیلی هم شلوغ بود امروز آخرین جلسه از کارورزی من بود واقعا خیلی ناراحت بودم چون دوست داشتم بیشتر هم بیام و محیطش پرانرژی و حس خوب داشت دیگه امضا و مهر هم کرد نمیدونم چطوری ولی نمره داد چون تیک زد فقط از طرفی موسسه هم سر لج هست نمیشه پرسید وقتی میخواستم بیام حسابی شلوغ تر شد فقط داشتم بدو بدو میکردم اسنپ هم کلی منتظر موند و غر زد ولی بعدش کلی بین مسیری که حسابی ترافیک بود صحبت کردیم دیگه اومدم خونه دیدم خاله مریم کلی ظرف که داشتیم و از صبح بود رو شسته بود و بعد گازمون که خیلی وقت بود قصد داشتم تمیزش کنم و حسابی کثیف شده بود رو برق انداخته بود و تمیز کرده بود از طرفی هم بابا دیر اومده بود و مامان تنها نبود و خیالم راحت بود ازش دیگه دور هم شام کباب پدر از بیرون گرفته بود خوردیم و حسابی هم چسبید چون خیلی هم گشنه بودم هر چند غذای مورد علاقم نیست بعد چای خوردیم دور هم حرف زدیم مامان خوابید و منو خاله مریم و دانیال اومدیم تو اتاقم کلی حرف زدیم دانیال کلی بلبل زبونی کرد و برامون حرف زد و خندیدیم بعد هم رفتن خونشون الان در خسته ترین حالت ممکنم، هر چی تلاش میکنم که امروز بیشتر کار کنم که فردا کمتر کار داشته باشم انگاری نمیشه تلاشم برای زود خوابیدن هم متاسفانه بی نتیجه هست، بریم بخوابیم دیگه😁
76
10
امروز از صبح زود بیدار شدم بعد مادردختری صبحانه خوردیم و زهرا جون اومد بهمون سر زد و حرف زدیم بعد خاله لیلا اومد خونمون کلی دلش پُر بود و حرف زدیم و خندیدیم، پذیرایی کردم از طرفی سریع ناهار درست کردم خداروشکر تا حدودی از دیشب آماده بود تا پدر اومد و رفت برسونش و منم ماهی ها رو سرخ کردم بعد خاله مریم و دانیال اومدن خونمون، ناهار خوردیم و پدر هم رفت سرکارش ما هم دور هم یکم استراحت کردیم هر چند دلم بیشتر میخواست که بخوابم ولی با اسنپ رفتم داروخونه، آقای امیری نبود کلی کارآموز هم اومده بودند دیگه شلوغ بود من تا قبل اینکه بیاد همه رو به خوبی انجام دادم با دکتر هم کلی صحبت کردیم وقتی آقای امیری اومد دیگه سوتی های من شروع شد خب اخه چرا واقعا نمیدونم خودمم الان که بهش فکر میکنم میخوام خودمو بزنم؛ خلاصه خیلی هم شلوغ بود امروز آخرین جلسه از کارورزی من بود واقعا خیلی ناراحت بودم چون دوست داشتم بیشتر هم بیام و محیطش پرانرژی و حس خوب داشت دیگه امضا و مهر هم کرد نمیدونم چطوری ولی نمره داد چون تیک زد فقط از طرفی موسسه هم سر لج هست نمیشه پرسید وقتی میخواستم بیام حسابی شلوغ تر شد فقط داشتم بدو بدو میکردم اسنپ هم کلی منتظر موند و غر زد ولی بعدش کلی بین مسیری که حسابی ترافیک بود صحبت کردیم دیگه اومدم خونه دیدم خاله مریم کلی ظرف که داشتیم و از صبح بود رو شسته بود و بعد گازمون که خیلی وقت بود قصد داشتم تمیزش کنم و حسابی کثیف شده بود رو برق انداخته بود و تمیز کرده بود از طرفی هم بابا دیر اومده بود و مامان تنها نبود و خیالم راحت بود ازش دیگه دور هم شام کباب پدر از بیرون گرفته بود خوردیم و حسابی هم چسبید چون خیلی هم گشنه بودم هر چند غذای مورد علاقم نیست بعد چای خوردیم دور هم حرف زدیم مامان خوابید و منو خاله مریم و دانیال اومدیم تو اتاقم کلی حرف زدیم دانیال کلی بلبل زبونی کرد و برامون حرف زد و خندیدیم بعد هم رفتن خونشون الان در خسته ترین حالت ممکنم، هر چی تلاش میکنم که امروز بیشتر کار کنم که فردا کمتر کار داشته باشم انگاری نمیشه تلاشم برای زود خوابیدن هم متاسفانه بی نتیجه هست، بریم بخوابیم دیگه😁
7
11
بلاخره رسیدیم بهم.‌.‌.:)🤍
76
12
. شیعه هستی..؟! .
7
13
🔴 قرارگاه خاتم الانبیاء وارد تلگرام شد بنابر حساسیت اوضاع کنونی جهت دریافت اخبار موثق و رسمی ، حتماً عضو کانال قرارگاه خاتم‌
🔴 قرارگاه خاتم الانبیاء وارد تلگرام شد بنابر حساسیت اوضاع کنونی جهت دریافت اخبار موثق و رسمی ، حتماً عضو کانال قرارگاه خاتم‌الانبیا شوید تا از جریان اخبار باخبر بمانید. 📢👇🏻 https://t.me/+jlULRRcqeOk4ZDg0 https://t.me/+jlULRRcqeOk4ZDg0
3
14
کم پیش میاد کانالی رو معرفی یا ازش تعریف کنم، اما فاتحین نیوز یکی از اون استثناهاست. چیزی که این کانال رو متفاوت کرده، فقط سرعت انتشار خبر نیست؛ تحلیل‌های عمیق، پیش‌بینی‌های دقیق و انتشار اطلاعاتی که معمولاً زودتر از بقیه رسانه‌ها مطرح می‌شن باعث شده به یکی از منابع قابل‌توجه برای دنبال کردن تحولات تبدیل بشه. اگر هنوز عضو نیستید، پیشنهاد می‌کنم همین الان بهش سر بزنید و با عضویت و حمایتتون از این کانال پشتیبانی کنید. @FATEHEINN_NEWS
5
15
🌱 خواستم بهت یاد آوری کنم که : بهترین انتقام بعد از رفتنش، موفق تر شدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، خوشحال تر بودنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، به خودت رسیدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، هر روز بهتر و بهتر شدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، هر روز زیباتر شدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، هر روز قوی تر شدن و خودتو ساختنه. بهترین انتقام، انتقام نگرفتنه..
92
16
میوه های درخت های حیاط خونمون🍇🍏
میوه های درخت های حیاط خونمون🍇🍏
84
17
صبح قشنگتون بخیر 💛
85
18
دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁
87
19
دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁
1
20
دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁
1