en
Feedback
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Open in Telegram

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Show more
2 437
Subscribers
+1224 hours
+457 days
+16130 days
Posts Archive
زِ کُجا دانی؟ شایَد این بَهار، دِرَختِ آرِزو هایمان جَوانه زَد...! صُبحِت بِخیر،حالِ دِلت خوب رِفیقَم💐🌝

دیشب از استرس خیلی زیاد نمیتونستم بخوابم اصلا و هر بار که مامان بیدار میشد منم از ترس می‌پریدم از خواب، هر طوری بود صبح شد و زود بیدار شدم مامان هنوزم حالش خیلی اوکی نبود مامان فاطمه اومد خونمون و به زور به مامان صبحانه داد منم صبحانه ام رو به تنهایی خوردم و بعد رفتند که آزمایش بدن چون فردا مامان تزریق داره منم یه دستی به خونه کشیدم سریع، کارهامو انجام دادم یکم زبان خوندم بعد آنیتا اومد پیشم کلی حرف زدیم نگران شدم که چرا هنوز نامان اینا نیومدن که یهو همون موقع اومدن و فهمیدم که چی، مامان جان فشارش خیلی پایین بوده و براش سرم هم وصل کردن بعد که آزمایش داد اومد خونه اصلا رنگ به رخ نداشت مامان فاطمه بهش میوه داد منم یکم ماساژش دادم بعد فرصت شد بعد از چند روز که برم حمام حسابی هم حال داد بعد که اومدم سریع حاضر شدم پدر هم تازه رسیده بود و برام غذا گذاشت چون دیرم شده بود حسابی بعد من رو برد کلاس زبان که بازم یکم با تاخیر رسیدم چون امروز جبرانی گذاشته بودن طبق معمول هم کلمه پرسید هم مکالمه اصلا انتظار پرسیدنش رو نداشتم ولی تقریبا خوب جواب دادم بماند که چون ماسک داشت متوجه نشدم یبار و گفتم بهش ولی بعد جواب دادم، خیلی خیلی معلم سختگیر و جدی هست امیدوارم این ترم به خوبی بگذره فقط بعد دوباره پدر اومد دنبالم اومد و من رو رسوند داروخونه شروع کردم به نوشتن قفسه بعد ضعف خیلی شدیدی کردم و با اجازه از موسس اونجا رفتم غذامو خوردم با وجود اینکه غذای موردعلاقم بود و مامان فاطمه درست کرده بود اما چون عجله ای بود خیلی خوشمزه نبود، با وجود اینکه خیلی مینویسم از قفسه ها و حتی فرصت نمیشه بشینم خودش هم میگه خیلی سریع مینویسی امروز یکم خسته بودم و بهم گفت ولی بازم انقدر محیطش شاده و میگیم و میخندیم که احساس خستگی زیاد نمیکنی همش شوخی میکنن با هم خلاصه کلی از قفسه ها رو نوشتم و امیدوارم که دیگه تموم هم شده باشه و طبق معمول بیشتر هم موندم دیگه مامان و بابا اومدن دنبالم و هر دوشون گفتن انقدر بهت خوش میگذره دلت نمیاد برگردی دیروقت بود، سپس رفتیم کلی دور زدیم بماند که پدر یه جاهایی با سرعت میرفت و انگار قصد کُشتنمون رو داشت بعد رفتیم برای خودم شیرینی نون خامه ای گرفتم که انقدر میرم اونجا میشناسن منو حتی میگن چرا انقدر شیرینی میخری چاق نمیشی چرا پس و کلی باهاشون خندیدم و یکیشون هم لاکامون ست بود با هم دیگه اومدیم خونه پدر کباب گرفت برای شام که غذای مورد علاقه مامان هست ولی من اصلا دوست ندارم اما بهم به زور دادن خوردم با وجود اینکه عمه فرح برامون فسنجون داد پدر برای ناهار بیاره و نشد که بخورم ديگه مشقای زبانم رو نوشتم چون فردا هم کلاس دارم از طرفی یه بخشی از آماده سازی غذای فردا رو انجام دادم خدا خیرش بده بابا بقیش رو انجام دادم، چای خوردیم و بعد منم یه دستی به خونه و اتاقم کشیدم و تا جای ممکن مرتب کردم و بلاخره فرصت شد روتختی تِدی قشنگم رو انداختم که خیلی خیلی قشنگ شد و واقعا با این تغییر کوچیک کلی روحیه گرفتم و ذوق کردم راستی امروز زنگ زدن از دانشگاه که بریم مشهد دعا کنید که جور بشه و بتونم برم، چرا این وقت شب نباید خوابم ببره و به فکر شیرینی خامه ای که تو یخچال هست باشم و در آخر مجبور شدم تسلیم بشم خوردم، بریم بخوابیم دیگه 😁

دیشب از استرس خیلی زیاد نمیتونستم بخوابم اصلا و هر بار که مامان بیدار میشد منم از ترس می‌پریدم از خواب، هر طوری بود صبح شد و زود بیدار شدم مامان هنوزم حالش خیلی اوکی نبود مامان فاطمه اومد خونمون و به زور به مامان صبحانه داد منم صبحانه ام رو به تنهایی خوردم و بعد رفتند که آزمایش بدن چون فردا مامان تزریق داره منم یه دستی به خونه کشیدم سریع، کارهامو انجام دادم یکم زبان خوندم بعد آنیتا اومد پیشم کلی حرف زدیم نگران شدم که چرا هنوز نامان اینا نیومدن که یهو همون موقع اومدن و فهمیدم که چی، مامان جان فشارش خیلی پایین بوده و براش سرم هم وصل کردن بعد که آزمایش داد اومد خونه اصلا رنگ به رخ نداشت مامان فاطمه بهش میوه داد منم یکم ماساژش دادم بعد فرصت شد بعد از چند روز که برم حمام حسابی هم حال داد بعد که اومدم سریع حاضر شدم پدر هم تازه رسیده بود و برام غذا گذاشت چون دیرم شده بود حسابی بعد من رو برد کلاس زبان که بازم یکم با تاخیر رسیدم چون امروز جبرانی گذاشته بودن طبق معمول هم کلمه پرسید هم مکالمه اصلا انتظار پرسیدنش رو نداشتم ولی تقریبا خوب جواب دادم بماند که چون ماسک داشت متوجه نشدم یبار و گفتم بهش ولی بعد جواب دادم، خیلی خیلی معلم سختگیر و جدی هست امیدوارم این ترم به خوبی بگذره فقط بعد دوباره پدر اومد دنبالم اومد و من رو رسوند داروخونه شروع کردم به نوشتن قفسه بعد ضعف خیلی شدیدی کردم و با اجازه از موسس اونجا رفتم غذامو خوردم با وجود اینکه غذای موردعلاقم بود و مامان فاطمه درست کرده بود اما چون عجله ای بود خیلی خوشمزه نبود، با وجود اینکه خیلی مینویسم از قفسه ها و حتی فرصت نمیشه بشینم خودش هم میگه خیلی سریع مینویسی امروز یکم خسته بودم و بهم گفت ولی بازم انقدر محیطش شاده و میگیم و میخندیم که احساس خستگی زیاد نمیکنی همش شوخی میکنن با هم خلاصه کلی از قفسه ها رو نوشتم و امیدوارم که دیگه تموم هم شده باشه و طبق معمول بیشتر هم موندم دیگه مامان و بابا اومدن دنبالم و هر دوشون گفتن انقدر بهت خوش میگذره دلت نمیاد برگردی دیروقت بود، سپس رفتیم کلی دور زدیم بماند که پدر یه جاهایی با سرعت میرفت و انگار قصد کُشتنمون رو داشت بعد رفتیم برای خودم شیرینی نون خامه ای گرفتم که انقدر میرم اونجا میشناسن منو حتی میگن چرا انقدر شیرینی میخری چاق نمیشی چرا پس و کلی باهاشون خندیدم و یکیشون هم لاکامون ست بود با هم دیگه اومدیم خونه پدر کباب گرفت برای شام که غذای مورد علاقه مامان هست ولی من اصلا دوست ندارم اما بهم به زور دادن خوردم با وجود اینکه عمه فرح برامون فسنجون داد پدر برای ناهار بیاره و نشد که بخورم ديگه مشقای زبانم رو نوشتم چون فردا هم کلاس دارم از طرفی یه بخشی از آماده سازی غذای فردا رو انجام دادم خدا خیرش بده بابا بقیش رو انجام دادم، چای خوردیم و بعد منم یه دستی به خونه و اتاقم کشیدم و تا جای ممکن مرتب کردم و بلاخره فرصت شد روتختی تِدی قشنگم رو انداختم که خیلی خیلی قشنگ شد و واقعا با این تغییر کوچیک کلی روحیه گرفتم و ذوق کردم راستی امروز زنگ زدن از دانشگاه که بریم مشهد دعا کنید که جود بشه و بتونم برم

Mehdi Jahani _ Divoone Boodam.mp37.71 MB

🔴آیا بمب افکن های B-2 می‌توانند صنایع هسته ای کوه کلنگ را نابود کنند؟ وضعیت صنایع هسته ای فوردو و نطنز در چه حالی است؟ برای
🔴آیا بمب افکن های B-2 می‌توانند صنایع هسته ای کوه کلنگ را نابود کنند؟ وضعیت صنایع هسته ای فوردو و نطنز در چه حالی است؟ برای پیدا کردن جواب این سوالات در کانال زیر که از متخصصان حوزه هسته ای هستند عضو شوید👇🏼 @Bomb_atom @Bomb_atom

🚨اگر قرار بر شروع جنگ باشه احتمالا از امشب یا فردا صبح درگیری آغاز بشه ‼️ 🔸داریم به ساعت صفر نزدیک میشیم ،دیگه از همین الان
🚨اگر قرار بر شروع جنگ باشه احتمالا از امشب یا فردا صبح درگیری آغاز بشه ‼️ 🔸داریم به ساعت صفر نزدیک میشیم ،دیگه از همین الان دقیقا همین الان باید آماده هرچیزی بود هر آن ممکنه شروع بشه 🔸 شروع تیک تاک تیک تاک 🔥@FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز

تو داروخونه بودم امروز یه خانم پیرِ گوگولی اومد گفت قرص ویتامین می‌خوام. پرسیدم ویتامین چی؟ یکم فکر کرد و گفت: فرقی نداره مادر، فقط یه چیزی باشه که بدنم بفهمه هنوز بهش اهمیت می‌دم. نمی‌دونم ویتامین خرید یا نه، ولی این قشنگ‌ترین دلیلی بود که یکی برای خریدن ویتامین می‌تونست داشته باشه.🥹

خیلی حس و حال اینجا رو دوست داشتم🌸😍🌺
خیلی حس و حال اینجا رو دوست داشتم🌸😍🌺

صبح بخیر❤️ امیدوارم هفته خیلی خوبی پیش رو داشته باشیم ✨️🎄

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم چون خوابم نمیبرد اصلا و کلافه شده بودم صبح هم سعی کردم بیشتر بخوابم اما نشد خلاصه برای صبحانه پدر برامون حلیم گرفته بود که حسابی چسبید میخواستیم بریم بیرون به درخواست مامان که گفت نریم و بهونه گرما رو کرد منم کارهامو انجام دادم ناهار از همون غذایی که دو روز پیش درست کردم و نشد بخوریم درست کردم فیلم دیدیم مامان خیلی بیقراری میکرد چون دکتر دوز داروهای آرامبخش و بالاتر برده بود و رور میخوره خودش میگفت استرس و اضطراب دارم و ضربان قلبش بالا بود و خیلی هم بیحال بود؛ دیگه یکم خوابیدیم مثلا امروز میخواستم بیشتر استراحت کنم با اینکه جا داشت بیشتر بخوابم اما نشد پدر نون تازه گرفت دور هم و تو اتاقم ناهار دیرهنگام خوردیم، مامان اصلا حالش خوب نبود و فقط روی تختم خواب بود هر کاری کردیم بریم بیرون که حداقل حال و هواش عوض بشه نزاشت کمپوت خوردیم دور هم حرف زدیم،مشقای زبانم رو نوشتم پدر هم جدول کشی برای داروخونه ام انجام داد شام درست کردم و همزمان زبان خوندم دور هم چای خوردیم و مامان بدون اینکه شام بخوره رفت گرفت خوابید منم از نگرانی دیگه داشتم سکته میکردم خیلی حالم بد بود الان هم هست نگران مامانم هست زیاد یکمی شام خوردم دیگه هیچ دستی به اتاق و خونه نزدم اصلا و هیچی جمع کردم یکمی انرژی ذخیره کنم برای هفته جدید که خیلی کار داریم، میشه ازتون خواهش کنم دعا کنید مامانم حالش زود خوب بشه، بهتره بریم بخوابیم دیگه 😁

Naser-Zeynali-Ba-Toam-320.mp37.41 MB

تابحال اربعین کربلا رفتی؟! ١- بلـــه ٢- نه‌قسمـت‌نشـده😔💔 همگی جواب بدید لطفا👆🏻

🔴کانال نظامیان هوافضا سپاه پاسداران به تلگرام پیوست روایت های منتشر نشده از عملیات های هوافضا سپاه، تجهیزات جدید هوافضا و هر
🔴کانال نظامیان هوافضا سپاه پاسداران به تلگرام پیوست روایت های منتشر نشده از عملیات های هوافضا سپاه، تجهیزات جدید هوافضا و هر سوالی که میتوانید از هوافضا داشته باشید؛ حتما عضو بشوید👇🏼 @DIDGAH257 @DIDGAH257

🔺 اگر آمریکا به زیرساخت‌های ایران حمله کند، آیا با حمله متقابل به زیرساخت‌های کشورهای عربی و اسرائیل موافقید؟!
🔺 اگر آمریکا به زیرساخت‌های ایران حمله کند، آیا با حمله متقابل به زیرساخت‌های کشورهای عربی و اسرائیل موافقید؟!

بزنیم بیرون نصفه شبی قدم بزنیم زیر بارون؟ یهو بی خبر بریم کویر؟ بدون اینکه به کسی چیزی بگیم چند روز گوشیامونو خاموش کنیم بریم تو جنگلای شمال گم و گور شیم؟ وقتی قهریم جفتی بریم تو اتاق خواب و درش رو قفل کنیم و کلید رو از پنجره پرت کنیم بیرون؟ بشینیم تا صبح فیلم ببینیم؟ بریم شب توی کتاب فروشی قایم شیم و کل کتاباشو تا صبح بخونیم؟ بریم ساندویچ کثیف بگیریم هرکی زودتر تموم کرد؟ چیه این زندگی؛ مگه غیر اینه که ممکنه فردا صبح بیدار نشیم؟:)))🌱

نرمالو بود خیلی🐶
نرمالو بود خیلی🐶

صبح روز جمعه رو تا الان بایستی خوابید 🥱

از صبح خیلی زود بیدار شدم خیلی خسته بودم و میخواستم بیشتر بخوابم که نشد به حدی خسته بودم که حتی متوجه نشدم بابا حالش بد شده بود خلاصه دور هم نون سنگک تازه با خامه صبحانه خوردیم و از عجایبات بود که مامان فاطمه خیلی دیر اومد، خلاصه کارهارو انجام دادیم و وسیله ها رو از زهرا جون گرفتیم و برنج رو آماده کردیم، برای مامان لاک زدم دایی علی و میکائیل اومدن خونمون منم سریع حاضر شدم رفتم خریدا رو انجام دادم بعد بازار سرپوشیده رفتم یه مانتو خیلی خوشگل برای دانشگاه گرفتم فاکتور طلایی که گرفته بودم رو درست کرد و کلی با خانم مرادی صحبت کردم و یکم سبک شدم همراه با پیاده روی اومدم خونه خاله مریم و دانیال اومده بودند و بقیه هم در حال حاضر کردن و تزئین حلوا بودن چون امروز سالگرد بابا محمد هست، بعد اول غذا ها رو برای نزدیکان و همسایه های خودمون برداشتیم یهو دیدیم برنجمون خیلی زیاده اما خورشتمون کمه بعد خاله لیلا، کبری و علیرضا و محمدرضا اومدن دور هم کلی حرف زدیم و خندیدیم بعد که رفتن غذاهای دیگه رو هر طور بود پُرس کردیم و بعد رفتیم غذا و ترشی که مامان درست کرده بود رو به عمه فرح دادیم و برامون حلوا که درست کرده بود داد بعضی وقتا حرفاش خیلی رو مخه واقعا رو اعصاب آدم میره منم جوابش رو دادم سپس اومدیم خونه دور هم ناهار خوردیم خورشت خیلی خوشمزه شده بود مخصوصا اینکه قلم انداخته بودن توش و محشر بود یکم جمع و جور کردیم چون حسابی آشپزخونه ترکیده بود و بعد استراحت کردیم عصری دور هم چای خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم دایی علی برامون بستنی خرید بعد که با مامان فاطمه رفتن بهشت زهرا کلی گریه و زاری دانیال که چرا میکائیل باهاشون نمیره و کلی باهاش داستان داشتیم و بینهایت وابسته مامانش هست دیگه گرفتیم خوابیدیم حسابی و واقعا خیلی چسبید بعد از مدت ها دیگه وقتی بیدار شدیم بابا جان همه ی وسیله ها رو برد طبقه بالا چون هیچکس هیچکاری نکرده بود و همه برای ما مونده بود عصبانی شدیم دیگه میوه برای خاله بردم ظرف ها رو شستم و شام رو سریع به درخواست مامان درست کردم که یهو حالش بد شد ضربان قلبش رفت بالا و خیلی ترسیدیم همگی حتی دانیال که زیاد پیش مامان نمیره وقتی دید اینطوری شده سریع اومد بیرون، بعد پدر رسوندشون خونشون بعد با پدر آب هویج و بعد هم آب طالبی گرفتیم سپس حاضر شدم سریع حلوا ها رو بردم مسجد بعد از مدت ها خانم علیخانی و قاری احمدلو و اسدالهی همه بودن و بین خودشون فقط خوردن و همش تعریف کردن چند تا غذا هم مونده بود از و بهشون دادم بعد اومدم خونه با مامانم صحبت کردم یکم بهتر شده بود، نمره یکی از درسام اومد با اینکه‌کامل نبود ولی انگاری نسبت به بقیه بچه ها نمره خیلی خوبی رو کسب کردم بعد دور هم شام خوردیم که مامان خیلی خوشش اومده، فیلم دیدیم و چای خوردیم بعد دور هم حرف زدیم و درنهایت آب هویج خوردیم منم ظرف ها رو شستم چون پدر حسابی خسته بود، گلس گوشیم نمیدونم چرا شکسته اونم دقیقا از وسط از بالا تا پایین از دستمم نیفتاده ولی خیلی ناراحتم کرده، روزمرگی رو از ظهر نوشته بودم که مثلا شب زود بخوابم ولی خب موفق نشدم اما دیگه بریم بخوابیم😁

از صبح خیلی زود بیدار شدم خیلی خسته بودم و میخواستم بیشتر بخوابم که نشد به حدی خسته بودم که حتی متوجه نشدم بابا حالش بد شده بود خلاصه دور هم نون سنگک تازه با خامه صبحانه خوردیم و از عجایبات بود که مامان فاطمه خیلی دیر اومد، خلاصه کارهارو انجام دادیم و وسیله ها رو از زهرا جون گرفتیم و برنج رو آماده کردیم، برای مامان لاک زدم دایی علی و میکائیل اومدن خونمون منم سریع حاضر شدم رفتم خریدا رو انجام دادم بعد بازار سرپوشیده رفتم یه مانتو خیلی خوشگل برای دانشگاه گرفتم فاکتور طلایی که گرفته بودم رو درست کرد و کلی با خانم مرادی صحبت کردم و یکم سبک شدم همراه با پیاده روی اومدم خونه خاله مریم و دانیال اومده بودند و بقیه هم در حال حاضر کردن و تزئین حلوا بودن چون امروز سالگرد بابا محمد هست، بعد اول غذا ها رو برای نزدیکان و همسایه های خودمون برداشتیم یهو دیدیم برنجمون خیلی زیاده اما خورشتمون کمه بعد خاله لیلا، کبری و علیرضا و محمدرضا اومدن دور هم کلی حرف زدیم و خندیدیم بعد که رفتن غذاهای دیگه رو هر طور بود پُرس کردیم و بعد رفتیم غذا و ترشی که مامان درست کرده بود رو به عمه فرح دادیم و برامون حلوا که درست کرده بود داد بعضی وقتا حرفاش خیلی رو مخه واقعا رو اعصاب آدم میره منم جوابش رو دادم سپس اومدیم خونه دور هم ناهار خوردیم خورشت خیلی خوشمزه شده بود مخصوصا اینکه قلم انداخته بودن توش و محشر بود یکم جمع و جور کردیم چون حسابی آشپزخونه ترکیده بود و بعد استراحت کردیم عصری دور هم چای خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم دایی علی برامون بستنی خرید بعد که با مامان فاطمه رفتن بهشت زهرا کلی گریه و زاری دانیال که چرا میکائیل باهاشون نمیره و کلی باهاش داستان داشتیم و بینهایت وابسته مامانش هست دیگه گرفتیم خوابیدیم حسابی و واقعا خیلی چسبید بعد از مدت ها دیگه وقتی بیدار شدیم بابا جان همه ی وسیله ها رو برد طبقه بالا چون هیچکس هیچکاری نکرده بود و همه برای ما مونده بود عصبانی شدیم دیگه میوه برای خاله بردم ظرف ها رو شستم و شام رو سریع به درخواست مامان درست کردم که یهو حالش بد شد ضربان قلبش رفت بالا و خیلی ترسیدیم همگی حتی دانیال که زیاد پیش مامان نمیره وقتی دید اینطوری شده سریع اومد بیرون، بعد پدر رسوندشون خونشون بعد با پدر آب هویج و بعد هم آب طالبی گرفتیم سپس حاضر شدم سریع حلوا ها رو بردم مسجد بعد از مدت ها خانم علیخانی و قاری احمدلو و اسدالهی همه بودن و بین خودشون فقط خوردن و همش تعریف کردن چند تا غذا هم مونده بود از و بهشون دادم بعد اومدم خونه با مامانم صحبت کردم یکم بهتر شده بود، نمره یکی از درسام اومد با اینکه‌کامل نبود ولی انگاری نسبت به بقیه بچه ها نمره خیلی خوبی رو کسب کردم بعد دور هم شام خوردیم که مامان خیلی خوشش اومده، فیلم دیدیم و چای خوردیم بعد دور هم حرف زدیم و درنهایت آب هویج خوردیم منم ظرف ها رو شستم چون پدر حسابی خسته بود