♡ کلبـہ تے نا ♡
Open in Telegram
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
Show more2 732
Subscribers
+124 hours
+157 days
+17530 days
Posts Archive
2 733
امروز صبح پدر برامون حلیم خرید تا مامان فاطمه اومد وسیله هامون رو جمع کردیم و به زور مامان فاطمه هم حرکت کردیم به سمت بروجرد برای اولین بار میرفتیم و جادش خیلی هیجانی و همش سربالایی و پر از پیچ و خم بود تا رسیدیم به بروجرد چون جمعه بود همه جا بسته بود میخواستیم بریم بازار بعد رفتیم روستای ونایی که مسیر خیلی سرسبز و قشنگی داشن برخلاف بروجرد و همش کوه و درخت و آبشار بود اول رفتیم یه جایی غذا بخوریم که گفت نداریم دیگه رفتیم اول سوغاتی هاشون رو خریدیم که واقعا خیلی هم خوش برخورد بودند بعد رفتیم یه جای خیلی با صفا که ویو جنگل بود و پایین کلبه هم آب میرفت اما چون سربالایی بود مامان یکم اذیت شد اما صدای آب انقدر آرامبخش و خوب بود که حس و حال خوبی ازش گرفتیم اما بشدت سرد و یخ کردیم به معنای واقعی و پیکنیک گذاشتیم وسط تا گرم بشیم دیگه برای ناهار هم فقط غذای موردعلاقه من رو داشت و خیلی طول کشید تا بیارن و رسما داشتیم غش میکردیم اما خیلی خوشمزه بود واقعا یعد دور هم چای خوردیم اما مامان فاطمه انقدر غر زد که برگردیم و میخوام شام درست کنم که حتی نزاشت یه چای آتیشی درست کنیم یا حداقل بازار بریم خرید و بستنی معروفش رو بخوریم، یه عکس هم نشد من بگیرم حداقل یادگاری و ناراحت شدم، خلاصه محیطش خیلی قشنگ بود و دلمون نمیومد برگردیم بعد جاده هم موقع برگشت خیلی سربالایی بود بماند که مامان خون دماغ شد و حال منم خیلی بد شد و تا رسیدیم خونه وسیله ها و خریدا رو جا به جا کردم، و بلاخره بعد از چهار روز کیک رو بردیم پیش مامان و شمع فوت کرد و هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش دادم و سوپرایز شد و خیلی تعجب کرد که چه موقع اصلا رفته بودم خرید، دور هم چای با کیک خوردیم دور هم حرف زدیم و بعد کارها رو انجام دادم پدر هم ظرف ها رو شست و گاز رو تمیز کرد، بعد بلال خوردم، برخلاف هفته گذشته که همش خونه بودیم و کسل کننده بود اما آخرین جمعه تابستون بهمون خیلی خوشگذشت، خداروشکر، الان در خسته ترین حالت ممکن برم بخوابم😁
2 733
امروز صبح پدر برامون حلیم خرید تا مامان فاطمه اومد وسیله هامون رو جمع کردیم و به زور مامان فاطمه هم حرکت کردیم به سمت بروجرد برای اولین بار میرفتیم و جادش خیلی هیجانی و همش سربالایی و پر از پیچ و خم بود تا رسیدیم به بروجرد چون جمعه بود همه جا بسته بود میخواستیم بریم بازار بعد رفتیم روستای ونایی که مسیر خیلی سرسبز و قشنگی داشن برخلاف بروجرد و همش کوه و درخت و آبشار بود اول رفتیم یه جایی غذا بخوریم که گفت نداریم دیگه رفتیم اول سوغاتی هاشون رو خریدیم که واقعا خیلی هم خوش برخورد بودند بعد رفتیم یه جای خیلی با صفا که ویو جنگل بود و پایین کلبه هم آب میرفت اما چون سربالایی بود مامان یکم اذیت شد اما صدای آب انقدر آرامبخش و خوب بود که حس و حال خوبی ازش گرفتیم اما بشدت سرد و یخ کردیم به معنای واقعی و پیکنیک گذاشتیم وسط تا گرم بشیم دیگه برای ناهار هم فقط غذای موردعلاقه من رو داشت و خیلی طول کشید تا بیارن و رسما داشتیم غش میکردیم اما خیلی خوشمزه بود واقعا یعد دور هم چای خوردیم اما مامان فاطمه انقدر غر زد که برگردیم و میخوام شام درست کنم که حتی نزاشت یه چای آتیشی درست کنیم یا حداقل بازار بریم خرید و بستنی معروفش رو بخوریم، یه عکس هم نشد من بگیرم حداقل یادگاری و ناراحت شدم، خلاصه محیطش خیلی قشنگ بود و دلمون نمیومد برگردیم بعد جاده هم موقع برگشت خیلی سربالایی بود بماند که مامان خون دماغ شد و حال منم خیلی بد شد و تا رسیدیم خونه وسیله ها و خریدا رو جا به جا کردم، و بلاخره بعد از چهار روز کیک رو بردیم پیش مامان و شمع فوت کرد و هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش دادم و سوپرایز شد و خیلی تعجب کرد که چه موقع اصلا رفته بودم خرید، دور هم چای با کیک خوردیم دور هم حرف زدیم و بعد کارها رو انجام دادم پدر هم ظرف ها رو شست و گاز رو تمیز کرد، بعد بلال خوردم، برخلاف هفته گذشته که همش خونه بودیم و کسل کننده بود اما آخرین جمعه تابستون بهمون خیلی خوشگذشت، خداروشکر، الان در خسته ترین حالت ممکن برم بخوابم😁
2 733
فرکانس 528Hz و 174Hz برای آروم شدن تپش قلب و آرامش این روزامون کمک کنندست.
تو تاریکی و فضای بی صدا با تمرکز گوش بدید.
2 733
از روز سه شنبه( پریروز بخوام بگم) یکسال از شیمی درمانی مامان گذشت یعنی ۲۴ شهریور، براش کیک و بادکنک و حتی کادو چیزای کوچیک البته که موردنیازش بود بیشتر رو خریدم اما مامان دلدرد و بیرون روی خیلی شدید داشت حتی با دارو هم آروم نمیشد و راهی بيمارستان شدیم.
دیروز هم(روز چهارشنبه)باز دلدرد داشت و بیرون روی هیچی هم نمیخورد، عصری عمه زهرا هم سر زد چون دخترش عروسی گرفت و هیچکس رو دعوت نکرد خلاصه کل دیروز هم تو خونه و با استرس گذشت.
امروز حال مامان خداروشکر یکم بهتر بود البته یسری از علائمش من رو نگران کرده، بعد از مدت ها رفتم مسجد و پذیرایی کردم بماند که چایی ریخت روم، لوازم تحریر ها رو تحویل مسجد دادم که برای بچه های بی سرپرست تحویل بدن، امشب شام مهمون فاطمه بودیم و رفتیم پارک گردو، عمه فرح و خانواده دایی محمود همگی دعوت بودند از زری و بچه هاش گرفته تا حسن و زن و بچش و زهرا و دو تا بچه شیطونش که پسرش گم شد و همه رو نگران کرد و خودش با خیال راحت داشت تاب بازی میکرد و بعد از مدت ها همو دیدیم و خیلی خوش گذشت دور هم کلی بزن و برقص داشتن که روحیمون واقعا عوض شد ولی یخ کردیم به معنای واقعی از وقتی اومدم رفتم زیر پتو انقدر که سرد بود🥶
2 733
⭕️😎 #فوری/ گزینش وزارت اطلاعات تعداد محدودی نیرو جذب میکند؛ جهت اطلاع از شرایط و نحوه گزینش وارد کانال زیر شوید تا از جزئیات خبر دار شوید.
کاملا واقعی؛ تعداد محدود عضو شوید👇🏼
@Vezart_113
@Vezart_113
2 733
Repost from فاتحین نیوز-اخبارجنگ
🚨فوری / کد 100 صادر شد/ طبق اعلام برخی منابع ،مناطق نظامی و دولتی تخلیه فوری خورده اند‼️
@FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
2 733
فرکانس 528Hz و 174Hz برای آروم شدن تپش قلب و آرامش این روزامون کمک کنندست.
تو تاریکی و فضای بی صدا با تمرکز گوش بدید.
2 733
2 733
Repost from فاتحین نیوز-اخبارجنگ
🚨فوری / مثل اینکه بازم خبرای شده برای اولین بعد جنگ، جنگنده های اسرائیل وارد عراق و نزدیک مرز های ایران شدن ‼️
🔸سپاه و ارتش به حالت آماده باش صد درصدی در اومدن چه در پدافند چه در آفند
@FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
2 733
2 733
همیشه زندگی اونطور که میخوایم پیش نمیره، امروزی که از صبح زود براش خیلی ذوق داشتم و تدارک دیدم اما در نهایت اون چیزی نشد که برنامه ریزی کرده بودم و حال مامان خراب شد و راهی بیمارستان شدیم...:)
عمیقا حالم دیگه خوب نیست نه جسمی نه روحی 🙃
2 733
همیشه زندگی اونطور که میخوایم پیش نمیره، امروزی که از صبح زود براش خیلی ذوق داشتم و تدارک دیدم اما در نهایت اون چیزی نشد که برنامه ریزی کرده بودم و حال مامان خراب شد و راهی بیمارستان شدیم...:)
عمیقا حالم دیگه خوب نیست نه جسمی نه روحی 🙃
2 733
همیشه زندگی اونطور که میخوایم پیش نمیره، امروزی که از صبح زود براش خیلی ذوق داشتم و تدارک دیدم اما در نهایت اون چیزی نشد که برنامه ریزی کرده بودم و حال مامان خراب شد و راهی بیمارستان شدیم...:)
عمیقا حالم دیگه خوب نیست نه جسمی نه روحی 🙃
