♡ کلبـہ تے نا ♡
الذهاب إلى القناة على Telegram
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
إظهار المزيد2 865
المشتركون
+324 ساعات
+567 أيام
+7030 أيام
جارٍ تحميل البيانات
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
نوفمبر '26نوفمبر '26
نوفمبر '26
+73
في 1 قنوات
أكتوبر '26
+342
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '26
+479
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '26
+541
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+445
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+395
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+106
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+6
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+211
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+121
في 14 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+443
في 2 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+380
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+524
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+468
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+223
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+490
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+244
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+469
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+411
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+659
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+581
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+764
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+358
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+237
في 23 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+255
في 25 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+177
في 28 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+490
في 64 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+231
في 52 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+158
في 21 قنوات
Get PRO
مايو '24
+215
في 22 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+215
في 29 قنوات
Get PRO
مارس '24
+171
في 41 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+124
في 16 قنوات
Get PRO
يناير '24
+153
في 34 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+231
في 22 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 06 نوفمبر | +10 | |||
| 05 نوفمبر | +8 | |||
| 04 نوفمبر | +16 | |||
| 03 نوفمبر | +17 | |||
| 02 نوفمبر | +5 | |||
| 01 نوفمبر | +17 |
منشورات القناة
| 2 | سوپر گروه دختران و پسران مذهبی ولایی🤩👇
https://t.me/+8_PREGx6ZidjZmRk | 3 |
| 3 | برایت آدمهای امن آرزو میکنم!
خانوادهی امن
معشوقهی امن
دوستان امن
همکاران امن
همسایگان امن
درآمد امن
و در نهایت
وطن امن! | 12 |
| 4 | بالاخره اراک هم بارون اومد😍🌧 | 16 |
| 5 | آدینه تون بخیر💫💚 | 32 |
| 6 | امروز از صبح زود خوابم نبرد دیگه و بلند شدم بساط صبحانه رو آماده کردم مامان خیلی خوابید و مامان فاطمه اومد خونمون و بیدارش کرد در نهایت گفت فرنی هم میخوام خلاصه خاله آزاده اومد و با هم صبحانه خوردیم کلی حرف زدیم و از عروسی تعریف کردن که بهشون اصلا خوش نگذشته بود، زهرا جون اومد سر زد و معلوم بود خیلی گریه کرده، منم خیلی وقت بود ماکارانی نخورده بودم برای خودم آماده کردم و برای بقیه هم کوکوسبزی که بیشتر برای مامان بود چون خیلی دوست داره اما بقیه هم خوردن درست کردن دو مدل غذا تو یه روز واقعا سخته البته آخراش مامان فاطمه کمکم کرد بعد بقیه خوردن منم که اصلا دوست نداشتم سپس حاضر شدیم با خاله آزاده و مامان فاطمه رفتیم بهشت زهرا که بابا رسوندمون و از قطعه شهدا شروع کردیم براشون گندم ریختم و گلاب که از قبل گرفته بودم واقعا حس خوبی بهم داد بعد هم دایی محمود و بابا محمد و سپس پسرعمه محسن همه ی اینکارها رو انجام دادم و خاله ازاده بعد از هزاربار که دور زدیم رسوند پیش آقا بزرگ و مامان بزرگ و درنهایت عمه شهناز که همه اینکار ها رو براشون کردم و بعد برگشتیم خونمون که مامان و بابا خواب بودن نمیدونم چرا همش مامانم میخوابید امروز ولی خب از اونجایی که مامان فاطمه از ظهر براش حنا گذاشته بود مجبورش کرد تا بره بشوره و بعد بهش میوه داد دیگه با خاله آزاده و مامان فاطمه ماکارانی خوشمزم رو خوردیم که واقعا عالی شده بود بعد حاضر شدیم و مامان رو با ویلچر بردیم یکم خیابون دور زدیم هوا هم یکم خنک بود تا مامان فاطمه و خاله آزاده رفتن و پدر بهمون پیوست، یکم پیاده روی کردیم و مانتو فروشی که خیلی وقت بود میخواستم برم رفتم که اصلا برخلاف تبلیغ و ظاهری که داشت نبود واقعا بعد رفتیم لپ تاپ دیدیم و مامان گیر داد همون مغازه اولی بخریم که من نزاشتم و مغازه دومی همون مدل رو دقیقا با قیمت کمتر بهمون داد امیدوارم که واقعا خوب باشه چون هیج اطلاعاتی در این زمینه نداشتم و بلاخره بعد از مدت ها خریدم سپس رفتیم برای شام کباب خریدیم و یکم دور زدیم، قیمت های سرسام آور هم دیدیم دلم میخواست برم مسجد ولی متاسفانه نرسیدم و درنهایت هوا خیلی سرد شد اومدیم خونه، دور هم شام خوردیم حرف زدیم، لپ تاپ نازنینم رو امتحان کردیم ولی یکم برام سخته کار کردن باهاش برام، بعد چای دارچینی بعد از مدت ها دم کرد و دور هم خوردیم خیلی چسبید، فیلم دیدیم و واقعا امروز هم فرصت نشد خونه رو تمیز کنیم ، از طرفی مامان شب ها دوباره دستش درد میگیره خیلی، بابا هم یه حرفی رو زد البته من شوخی کرده بودم بعد بهش خیلی بر خورده بود و با لحن بدی بهم گفت که عمیقا ناراحت شدم، بریم بخوابیم که خسته ترینم 😁 | 35 |
| 7 | استوری مخصوص ایام فاطمیه رسید🖤👇🏻
https://t.me/addlist/xlIgOigHKdxkZDM0 | 6 |
| 8 | چه بی بهانه عاشقم...🥺 | 50 |
| 9 | ‼️‼️دوستان احتمال داره آمریکا دوباره حمله کنه، کانال پایین چند روز قبل حمله اسرائیل از طریق منابع خاص خودش اطلاع داده بود، الانم داره حرفهای خیلی خوبی میزنه
نحوه و نتیجه درگیری جنگ احتمالی رو پیش بینی کرده و داره اخبار اختصاصی رو میگه، حتما عضو بشید.😵💫👇
@SARBAZAN_SAIHE
@SARBAZAN_SAIHE | 4 |
| 10 | سوپر گروه دختران و پسران مذهبی ولایی🤩👇
https://t.me/+8_PREGx6ZidjZmRk | 2 |
| 11 | گاهیزندگییعنیریسککردنبرای
رویاییکههیچکسنمیتواندبفهمدᵕ.ᵕ🌱✨ | 50 |
| 12 | دلتنگ چای حرمِ امام رضا جانم ☕️ | 78 |
| 13 | Have a nice day🌱 | 71 |
| 14 | دیشب تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم بیدار شدم سریع حاضر شدم و صبحانه آماده کردم برای خودم و سپس کارهای مامان رو انجام دادم و با تپسی رفتم دانشگاه، هر چند دلم میخواست زودتر برم ولی خب نشد و به دلم نچسبید کلا اول رفتم ریاست و نامه ای که داشتم رو بلاخره بعد از مدت ها بهشون بدم اما نبودن و رفتم کلاس که استاد اصلا صداش در نمیومد و فقط حرف های متفرقه میزد و حوصلم سر رفت و رفتم پیش مسئول مربوطه که نشد مصاحبه انجام بدم و باهاش صحبت کردم و راضی شد، رفتم اتاق خودش و مدارک رو برداشتم که بهش بدم دیدم اشتباه بوده خلاصه مجدد فرم پر کردم و یه مصاحبه کوتاه و خداروشکر اوکی بود از هفته آینده میرم برای مدرسه ابتدایی دوره اول دقیقا همون چیزی که خودم خیلی دوستش داشتم خیلی براش اصلا ذوق دارم بعد رفتم حضوری خودم رو برای کلاس زدم خیلی خوب بود اصلا هم متوجه نشد خداروشکر، بعد رفتم پیش دوستام که همه گفتن چقدر با این لباس که از مشهد گرفته بودم خانم تر شدم و خیلی بهم میاد حقیقتا ذوق ذوقی شدم، کارهامو انجام دادم، دور هم حرف زدیم و دوباره رفتم ریاست ولی بازم نبودو دیگه مجبور شدم نامه رو با مشخصات خودم بهشون دادم تا هفته بعد نتیجه رو ازشون بگیرم انشالله که درست میشه و به امید اینکه گم نشه نامه، بعد با یکم تاخیر رسیدم کلاس بعدی با استاد مورد علاقم و درسی که خیلی شیرین هست اما هیچ جزوه ای ازش از اول نداشتم متاسفانه و هیچکس هم ننوشته، تبادل نظر میکنیم و به زبون ساده تحلیل میکنیم همین باعث میشه بهتر یاد بگیریم، بعد رفتم دوباره پیش دوستام حرف زدیم بعد با خانم مرادی صحبت کردم، و کلاس آخر که بازم همون استاد مورد علاقه و درس شیرینش بود و خوش میگذره و اصلا متوجه گذر زمان نمیشی بعد با دوستام کلی صحبت کردم بعد کلاس ، کلی چشم چرخوندم تا اون دوستم که قراره بهش سوغاتی رو بدم پیدا کنم ولی ندیدمش با اینکه خیلی منتظر موندم و همه جا رو گشتم خلاصه با اتوبوسی که بینهایت شلوغ بود برگشتم خیلی خسته کننده بود مسیر برام از طرفی دوباره خیابون هامون رو خراب کردن و مسیر سخت تر کردن تا رسیدم خونه دیدم خاله مریم و مامان فاطمه خونمون بودن و تازه رفته بودم و به آرایشگر گفته بودن بیاد که موهای مامان فاطمه رو رنگ کنه، چون امشب عروسی اقوام دور دعوت بودیم و مامان خیلی ذوق داشت از چند روز پیش ولی بخاطر ویروس ترسيدیم و نرفتیم خلاصه غذام رو خوردم و بقیه هم خوابیده بودن و قرار بود مثلا بریم بیرون دیگه منم خوابم برد بعد دور هم چای خوردیم، مامان قفسه سینش چند روزه درد میکنه و ناراحتم براش حرف زدیم کلی، شام خوردیم و بعد فیلم دیدیم و میوه خوردیم، گوشیم رو بروز رسانی کردم که خیلی تغییر کرد، کف پای سمت چپم خیلی درد میکنه و دلیلش رو واقعا نمیدونم و پدر طبق معمول میگه چون خیلی بی تحرک هستی، بریم بخوابیم که خسته ترینم 😁 | 71 |
| 15 | دیشب تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم بیدار شدم سریع حاضر شدم و صبحانه آماده کردم برای خودم و سپس کارهای مامان رو انجام دادم و با تپسی رفتم دانشگاه، هر چند دلم میخواست زودتر برم ولی خب نشد و به دلم نچسبید کلا اول رفتم ریاست و نامه ای که داشتم رو بلاخره بعد از مدت ها بهشون بدم اما نبودن و رفتم کلاس که استاد اصلا صداش در نمیومد و فقط حرف های متفرقه میزد و حوصلم سر رفت و رفتم پیش مسئول مربوطه که نشد مصاحبه انجام بدم و باهاش صحبت کردم و راضی شد، رفتم اتاق خودش و مدارک رو برداشتم که بهش بدم دیدم اشتباه بوده خلاصه مجدد فرم پر کردم و یه مصاحبه کوتاه و خداروشکر اوکی بود از هفته آینده میرم برای مدرسه ابتدایی دوره اول دقیقا همون چیزی که خودم خیلی دوستش داشتم خیلی براش اصلا ذوق دارم بعد رفتم حضوری خودم رو برای کلاس زدم خیلی خوب بود اصلا هم متوجه نشد خداروشکر، بعد رفتم پیش دوستام که همه گفتن چقدر با این لباس که از مشهد گرفته بودم خانم تر شدم و خیلی بهم میاد حقیقتا ذوق ذوقی شدم، کارهامو انجام دادم، دور هم حرف زدیم و دوباره رفتم ریاست ولی بازم نبودو دیگه مجبور شدم نامه رو با مشخصات خودم بهشون دادم تا هفته بعد نتیجه رو ازشون بگیرم انشالله که درست میشه و به امید اینکه گم نشه نامه، بعد با یکم تاخیر رسیدم کلاس بعدی با استاد مورد علاقم و درسی که خیلی شیرین هست اما هیچ جزوه ای ازش از اول نداشتم متاسفانه و هیچکس هم ننوشته، تبادل نظر میکنیم و به زبون ساده تحلیل میکنیم همین باعث میشه بهتر یاد بگیریم، بعد رفتم دوباره پیش دوستام حرف زدیم بعد با خانم مرادی صحبت کردم، و کلاس آخر که بازم همون استاد مورد علاقه و درس شیرینش بود و خوش میگذره و اصلا متوجه گذر زمان نمیشی بعد با دوستام کلی صحبت کردم بعد کلاس ، کلی چشم چرخوندم تا اون دوستم که قراره بهش سوغاتی رو بدم پیدا کنم ولی ندیدمش با اینکه خیلی منتظر موندم و همه جا رو گشتم خلاصه با اتوبوسی که بینهایت شلوغ بود برگشتم خیلی خسته کننده بود مسیر برام از طرفی دوباره خیابون هامون رو خراب کردن و مسیر سخت تر کردن تا رسیدم خونه دیدم خاله مریم و مامان فاطمه خونمون بودن و تازه رفته بودم و به آرایشگر گفته بودن بیاد که موهای مامان فاطمه رو رنگ کنه، چون امشب عروسی اقوام دور دعوت بودیم و مامان خیلی ذوق داشت از چند روز پیش ولی بخاطر ویروس ترسيدیم و نرفتیم خلاصه غذام رو خوردم و بقیه هم خوابیده بودن و قرار بود مثلا بریم بیرون دیگه منم خوابم برد بعد دور هم چای خوردیم، مامان قفسه سینش چند روزه درد میکنه و ناراحتم براش حرف زدیم کلی، شام خوردیم و بعد فیلم دیدیم و میوه خوردیم، گوشیم رو بروز رسانی کردم که خیلی تغییر کرد، کف پای سمت چپم خیلی درد میکنه و دلیلش رو واقعا نمیدونم و پدر طبق معمول میگه چون خیلی بی تحرک هستی، بریم بخوابیم که خسته ترینم 😁 | 2 |
| 16 | دیشب تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم بیدار شدم سریع حاضر شدم و صبحانه آماده کردم برای خودم و سپس کارهای مامان رو انجام دادم و با تپسی رفتم دانشگاه، هر چند دلم میخواست زودتر برم ولی خب نشد و به دلم نچسبید کلا اول رفتم ریاست و نامه ای که داشتم رو بلاخره بعد از مدت ها بهشون بدم اما نبودن و رفتم کلاس که استاد اصلا صداش در نمیومد و فقط حرف های متفرقه میزد و حوصلم سر رفت و رفتم پیش مسئول مربوطه که نشد مصاحبه انجام بدم و باهاش صحبت کردم و راضی شد، رفتم اتاق خودش و مدارک رو برداشتم که بهش بدم دیدم اشتباه بوده خلاصه مجدد فرم پر کردم و یه مصاحبه کوتاه و خداروشکر اوکی بود از هفته آینده میرم برای مدرسه ابتدایی دوره اول دقیقا همون چیزی که خودم خیلی دوستش داشتم خیلی براش اصلا ذوق دارم بعد رفتم حضوری خودم رو برای کلاس زدم خیلی خوب بود اصلا هم متوجه نشد خداروشکر، بعد رفتم پیش دوستام که همه گفتن چقدر با این لباس که از مشهد گرفته بودم خانم تر شدم و خیلی بهم میاد حقیقتا ذوق ذوقی شدم، کارهامو انجام دادم، دور هم حرف زدیم و دوباره رفتم ریاست ولی بازم نبودو دیگه مجبور شدم نامه رو با مشخصات خودم بهشون دادم تا هفته بعد نتیجه رو ازشون بگیرم انشالله که درست میشه و به امید اینکه گم نشه نامه، بعد با یکم تاخیر رسیدم کلاس بعدی با استاد مورد علاقم و درسی که خیلی شیرین هست اما هیچ جزوه ای ازش از اول نداشتم متاسفانه و هیچکس هم ننوشته، تبادل نظر میکنیم و به زبون ساده تحلیل میکنیم همین باعث میشه بهتر یاد بگیریم، بعد رفتم دوباره پیش دوستام حرف زدیم بعد با خانم مرادی صحبت کردم، و کلاس آخر که بازم همون استاد مورد علاقه و درس شیرینش بود و خوش میگذره و اصلا متوجه گذر زمان نمیشی بعد با دوستام کلی صحبت کردم بعد کلاس ، کلی چشم چرخوندم تا اون دوستم که قراره بهش سوغاتی رو بدم پیدا کنم ولی ندیدمش با اینکه خیلی منتظر موندم و همه جا رو گشتم خلاصه با اتوبوسی که بینهایت شلوغ بود برگشتم خیلی خسته کننده بود مسیر برام از طرفی دوباره خیابون هامون رو خراب کردن و مسیر سخت تر کردن تا رسیدم خونه دیدم خاله مریم و مامان فاطمه خونمون بودن و تازه رفته بودم و به آرایشگر گفته بودن بیاد که موهای مامان فاطمه رو رنگ کنه، چون امشب عروسی اقوام دور دعوت بودیم و مامان خیلی ذوق داشت از چند روز پیش ولی بخاطر ویروس ترسيدیم و نرفتیم خلاصه غذام رو خوردم و بقیه هم خوابیده بودن و قرار بود مثلا بریم بیرون دیگه منم خوابم برد بعد دور هم چای خوردیم، مامان قفسه سینش چند روزه درد میکنه و ناراحتم براش حرف زدیم کلی، شام خوردیم و بعد فیلم دیدیم و میوه خوردیم، گوشیم رو بروز رسانی کردم که خیلی تغییر کرد، کف پای سمت چپم خیلی درد میکنه و دلیلش رو واقعا نمیدونم و پدر طبق معمول میگه چون خیلی بی تجرک هستی، بریم بخوابیم که خسته ترینم 😁 | 2 |
| 17 | دیشب تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم بیدار شدم سریع حاضر شدم و صبحانه آماده کردم برای خودم و سپس کارهای مامان رو انجام دادم و با تپسی رفتم دانشگاه، هر چند دلم میخواست زودتر برم ولی خب نشد و به دلم نچسبید کلا اول رفتم ریاست و نامه ای که داشتم رو بلاخره بعد از مدت ها بهشون بدم اما نبودن و رفتم کلاس که استاد اصلا صداش در نمیومد و فقط حرف های متفرقه میزد و حوصلم سر رفت و رفتم پیش مسئول مربوطه که نشد مصاحبه انجام بدم و باهاش صحبت کردم و راضی شد، رفتم اتاق خودش و مدارک رو برداشتم که بهش بدم دیدم اشتباه بوده خلاصه مجدد فرم پر کردم و یه مصاحبه کوتاه و خداروشکر اوکی بود از هفته آینده میرم برای مدرسه ابتدایی دوره اول دقیقا همون چیزی که خودم خیلی دوستش داشتم خیلی براش اصلا ذوق دارم بعد رفتم حضوری خودم رو برای کلاس زدم خیلی خوب بود اصلا هم متوجه نشد خداروشکر، بعد رفتم پیش دوستام که همه گفتن چقدر با این لباس که از مشهد گرفته بودم خانم تر شدم و خیلی بهم میاد حقیقتا ذوق ذوقی شدم، کارهامو انجام دادم، دور هم حرف زدیم و دوباره رفتم ریاست ولی بازم نبودو دیگه مجبور شدم نامه رو با مشخصات خودم بهشون دادم تا هفته بعد نتیجه رو ازشون بگیرم انشالله که درست میشه و به امید اینکه گم نشه نامه، بعد با یکم تاخیر رسیدم کلاس بعدی با استاد مورد علاقم و درسی که خیلی شیرین هست اما هیچ جزوه ای ازش از اول نداشتم متاسفانه و هیچکس هم ننوشته، تبادل نظر میکنیم و به زبون ساده تحلیل میکنیم همین باعث میشه بهتر یاد بگیریم، بعد رفتم دوباره پیش دوستام حرف زدیم و کلاس آخر که بازم همون استاد مورد علاقه و درس شیرینش بود و خوش میگذره و اصلا متوجه گذر زمان نمیشی بعد با دوستام کلی صحبت کردم بعد کلاس ، کلی چشم چرخوندم تا اون دوستم که قراره بهش سوغاتی رو بدم پیدا کنم ولی ندیدمش با اینکه خیلی منتظر موندم و همه جا رو گشتم خلاصه با اتوبوسی که بینهایت شلوغ بود برگشتم خیلی خسته کننده بود مسیر، و مجدد اتوبوس عوض کردم | 1 |
| 18 | استوری مخصوص ایام فاطمیه رسید🖤👇🏻
https://t.me/addlist/xlIgOigHKdxkZDM0 | 2 |
| 19 | meta-95047710.mp3 | 70 |
| 20 | 99 درصد مداحی هایی که تو خیابون میشنوی و پیدا نمیکنی اینجاست🖤🕊
@SiratMedia
@SiratMedia
قول میدم مداحیاشو SAVE کنی")🍃 | 1 |
