Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
گیسو خزان 🎯 تارگت
پارت گذاری روزانه 1 الی 2 پارت تارگت به معنی هدف، نشونه #Target 🎯 آیدی جهت حق عضویت کانال vip: @khazan_22
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel گیسو خزان 🎯 تارگت
Channel گیسو خزان 🎯 تارگت (@gisooroman) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 14 721 subscribers, ranking 22 114 in the Erotic category and 22 182 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 14 721 subscribers.
According to the latest data from 09 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -165 over the last 30 days and by -6 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 3.71%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 11.27% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 546 views. Within the first day, a publication typically gains 1 659 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 41.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“پارت گذاری روزانه 1 الی 2 پارت
تارگت به معنی هدف، نشونه
#Target 🎯
آیدی جهت حق عضویت کانال vip:
@khazan_22”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 10 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Erotic category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | +3 | |||
| 08 September | +3 | |||
| 07 September | +1 | |||
| 06 September | +1 | |||
| 05 September | +2 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +1 | |||
| 01 September | +1 |
| 2 | sticker.webp | 68 |
| 3 | از قدیم گفتن عقد دخترعمو و پسرعمو تو آسمون بسته شده... پس رزی و پوریا مالِ همند. دیگه حرفی نشنوم!
عمه اینو گفت و عصاشو جوری کوبید زمین که لوستر تقریبا افتاد.
یه چشمغره هم به مامان انداخت که مامان تا سه نسل بعدش جرأت حرف زدن نداشته باشه.
زنعمو اونقدر آستین عمو رو کشیده بود که کت عمو از وسط دو تیکه شد.
مامانم که دید نه عمو نفس میکشه، نه آقاجون پلک میزنه، قهر کرد، رفت بیرون و در رو جوری بست که دیوار ترک برداشت.
منم مثل مجسمه خشکم زده و به پوریای زمخت و مغرور روبهروم زل زده بودم. همون موجود عُنق و بدقلقی که از بچگی شغل اصلیش اذیت کردن من بود.
اون عنقو و من لجباز، چه زوجی بشیم🤦🏻♀😂
مثلا هر روز با یه "نه" گفتن، به حضرت آقا، یه مدل بلای آسمونی رو سرم نازل میشه.
مثلاً:
_ رزی یه بوس بده...
_ نه!
فردا صبح سوسک مرده تو ریملم پیدا میکنم.
_ رزی بیا بغلم...
_ نوموخام!
همون شب مثل یه خرس واقعی تو تخت میخوابه که جای من نشه.
_ رزی هوس قورمهسبزی کردم...
- به من چه؟
کرم خاکی میریزه تو قاشق غذام.
_ رزی لباسامو بشور...
_ وقت ندارم.
اختاپوس میندازه تو لباسشویی.
عوضش لباسهاش، با هشت تا دست شسته میشن.
و این فقط روز اولشه...
خدا به داد رزی برسه😱😜😂😍
اگه شمام از جونتون سیر شدین و دوست دارین شاهد این جنگ و کشمکش باشید، بفرمایین👇👇😉❤️🔥
ble.ir/join/FTuYR28qnN
ble.ir/join/FTuYR28qnN
کـانـال بـلـــه ☝🏻☝🏻☝🏻😍♥️
کـانـال تلگـرام 👇👇👇😍♥️
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8 | 58 |
| 4 | _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه.
همینکه دستگیره در خانه را چرخاند تا بیرون برود، صدای لرزان و ظریفی
از پشت سرش
نگاه آرامش به پشت چرخید
در فضای تاریک و روشن خانه.. دخترک مو طلایی...
با چشمان باد کرده
میان لباس های سر تا پا سیاه گشاد، گم شده بود
دخترک 17 ساله، زن داداشش بود
داداشِ مردهاش
ابرو گره زد
_نه. کار دارم
دخترک زیادی نازک نارنجی و توسری خور بود
از اول هم مخالف بود که برادر کوچکش یک بچه مدرسهای بیکس و کار را عقد کند
خواست بیتوجه بیرون برود که بغض دخترک ترکید. بیرمق
_نرین تورو خد..ا. مادرتون نمیزا..رن من برم بیرون. خیلی وقته انسولینم تموم شده. میدونم زیاد اینجا نمیاین و الـ..ـان برای سال برادرتون اومدین اما چارهای ندارم جـ..
کیان حرف دخترک را برید
گرهی ابروهایش کور شد
با دیدنِ جای کبودی بزرگی که روی گونهی سفید دخترک بود
انگار از کسی سیلی خورده باشد
_من شوهر سینه چاکت نیستم، دخترجون. شوهرت یه ساله که تو قبر خوابیده. از یکی دیگه بخواه
ریموت ماشینش را از روی میز کنار در چنگ زد که... کسی آستین پالتویش را بیجان گرفت
از پشت
چشمانش تیز به عقب برگشت
دخترک با بغض و پر شرم صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_خواهش میکنم، آقا کیان. قبل از مراسم سالِ برادرتـ..ـون پوران خانوم گفتن اگر کسی بفهمه عروس بیوهشون قند داره.. بیرونم میکنن از اینجا. برای همین امروز هر..چیز شیرینی که جلوم گرفتن و مجبور شدم بخورم. چون دختر خالهتون پیشم نشسته بود
هقی از لب های دخترک بیرون پرید و همزمان با دست لرزانش چیزی را بالا آورد
_پو..ل نقد ندارم ولی این گردنبند هست. شنیـ..ـدم دارو گرون شده. بفرمایید
دخترک گوشهی لباسش را با بغض و شرم در دست مشت کرد. چانهاش به سینهاش چسبید
_ببخشیـ..ـد اما... اگر رفتین داروخانه یه چیز دیگه هم میخوام. میشه یه شامپو برام بخرین؟ بگین برای پوست حساس خود داروخانه میده. گر..ون نیست به خدا. اگر شامپوی دیگهای بز..نم کل تنم جوش میزنه
گوشهی لب کیان.. بالا رفت
با تمسخر
خیره به گردنبند ظریف طلا که میان انگشتان لرزان دخترک بود
_کلی شامپو توی حموم هست. روز اول که شوهرت مُرد گفتم هرچی میخوای و لیست کن. وقتی اونموقع نگفتی پس واجب نبوده
چانهی دخترک لرزید
_به خدا یادم نبود. تا..زه تموم شده
نگاه جدیاش را میخ چشمان خیس دخترک کرد
همان برادرش این دختر را لوس کرده بود که چشمانش همیشه خیس بود
دستش را کشید که انگشتان بیرمق دخترک از پالتویش جدا شد
_اگر به من بود از همون اول بیرونت میکردم، دخترجون. پس برو دستبوسی پوران که نگهت داشته
بیتوجه به اینکه دخترک بیتعادل چند قدم دنبالش آمد و میخواست چیزی بگوید
در را بست
°°°
°°°
_عروستون چی؟! اون خرید نداره برای مدرسهاش؟ مگه نمیره دوازدهم؟
ریحانه لبش را با زبان تر کرد. پر ترحم
_نه. دیروز بهش گفتم. تشکر کرد گفت نمیخواد. از دیشب از اتاقش بیرون نیومده. پایینم نیومد که حداقل سر شام ازش بپرسم. مامان پوران گفت پاپیچش نشیم. یه بیسکوییتی چیزی میخوره تو همون اتاقش
همزمان که صدای ریحانه به گوشش میرسید، پله ها را بالا رفت
پایین نیامدن دخترک؟
هرموقع آمده بود دخترک را دیده بود
همیشه بعد از غذا با آن هیکل ظریف و پیشبند گشاد، خودش کل ظرف های مهمانی را میشست
پا روی پلهی آخر گذاشت
ریحانه صدا بلند کرد. با ذوق
_داداش منتظرت باشیم تو ماشینت تا میای؟! هر روز ماشین عوض میکنی این جدیده رو ما زیاد ندیدیم. بریم سوار شیم؟
جواب نداد
اول.. باید دخترک را ببیند
در را با تقهای باز کرد
ابروهایش گره خورد
دخترک احمق. نمیداند باید در را قفل کند؟
_دخترجون
با تشر صدایش کرد اما.. خاموشی کل خانه
خانهی کوچک و نقلی برادر کوچک و بیدست و پایش
در طبقهی بالا زندگی میکردند
دو اتاق که سرجمع سی متر بود
فقط همین دختر میتوانست با برادر بیغیرتش بسازد
از دخترک بدش میآمد
چون گونهاش از جای انگشتان برادر عیاش او سرخ، اما پیش بقیه میگفت صورتش به کابینت خورده
پالتوی بلندش با نایلون شامپو و انسولین ها را روی مبل انداخت
هفده تا داروخانه را گشت تا شامپو را پیدا کرد
از دیشب.. دخترک ریز با آن لپ های همیشه سرخ از خجالتش را، ندیده بود
با دیدن چیزی که در تاریکی گوشهی کاناپه مچاله شده، ابروهایش تیز گره خورد
دخترک بود. با همان لباس های سیاه
_اینجا جای خوابیدنه هیوا؟
تشر آرامش.. بازهم بیجواب ماند
دخترک تکان نخورد
بازوی دخترک را کشید که.. نفس در سینهاش گره خورد
با لمس بازوی لاغر دخترک..
تن مانند کورهی داغش
موهای خیس طلاییاش و...
تازه دید
دانه های بزرگ قرمز روی کل صورت و گردن سفید دخترک
دخترک.. حتی نفس هم...
ادامهی پارت⬇️
https://t.me/+mOowCXhNh445NTE0
کپی سریعا پیگری میشه❌ | 26 |
| 5 | این آقا پسر جذاب رو میبینید؟👆
بهش میگن يزدان خان😎
از نوادگان کریم خان زند هستن.
وارث یه ثروت بزرگ، اما این خانواده یه غم عظیم داره🥺
تنها دختر شون رو لحظه زایمان دزدیدن و همه این سالها به دنبالش بوده تا اینکه...👇
https://t.me/+p2JYazxSpMpiMmRk
بعد از سالها یه دختر مغرور و مذهبی رو بهش نشون دادن و گفتن، این دختر عموی تو هست.
پدر بزرگش قیّومیت زهرا رو بهش میده، کتبی و رسمی!
میدونی یعنی چی؟
یعنی فقط با اجازه يزدان خان میتونه ازدواج کنه😱
يزدان بهش فقط یک هفته اجازه میده که از خانواده ش جدا شده و برگرده خونه واقعیش...
جایی که زهرا هست و سه تا پسر نامحرم درحالیکه یزدان مدام...🙈🥺🔞😱
- بذار ببوسمت
https://t.me/+p2JYazxSpMpiMmRk
سرش رو زير گوشم آورد.
- فقط واسه من جانماز آب میکشی؟
گره روسري رو شل کرد. دستم رو سريع آوردم بالا و گذاشتم روي گره.
با خشم نگاهم کرد.دستش رو گذاشت رو دستم و محکم کشيد.
گره بازتر شد تا خواستم گره رو محکم تر کنم، نذاشت.
صداي خاصش، گرفته و خاص تر شده بود.
- فقط ميخوام ازت #نفس بکشم...
يه چيزي توي شکمم پيچيد!
- نه... نکن
- کاريت ندارم، هيشکي نمياد... بذار ببوسمت. | 32 |
| 6 | - مذاکرات ما و این زن عین مذاکرات آمریکا و ایرانه، اگه به نتیجه برسه من اسممو از نیما عوض میکنم میذارم ترامپ!
🤣🤣🤣🤣
کوروش نگاه چپی به سمتش انداخت.
- نیما چند دقیقه دهنتو ببندی و مزخرف نگی نمیگن لالی!
نیما بیخیال شانه بالا انداخت.
- تو این زنه رو نمیشناسی، دختر به اون خوشگلی با اون قد و بالا و پر و دم و برجستگیهای قابل قبول که میتونه هر مرد جوون پولداری رو خر کنه رفته شده زن یه پیرمرد خرفت و بعد مرگشم اموالش رو بالا کشیده، این یعنی چی؟
کوروش سوالی نگاهش کرد.
- یعنی چی؟
نیما لبخند ژکوندی زد.
- یعنی باید تمام و کمال هستهایمون رو در برابرش تسلیم کنیم.
کوروش با دست به سمت زنی که داشت با قدم های محکم ولی ارام به سمتشان قدم برمیداشت اشاره کرد. زنی جوان با بوت های پاشنه بلند و بارانی بلند البالویی که توجه کل رستوران را به خود جلب کرده بود.
اعترافش سخت بود، اما زن بسیار جذاب و لوند بود.
- زنه اینه؟
نیما رد نگاهش را گرفت و گفت:
- بقول ترامپ ناوگان عظیمی از بدبختی به سمتمان در حال حرکت است خواهیم دید چه میشود!
کوروش غرید:
_ کم چرت و پرت بگو. دو دقیقه اون دهنت رو بچسب و خفهخون بگیر. باید راضیش کنیم دست از شکایتش بکشه وگرنه پروژهمون میخوابه بیچاره میشیم.
_ این زن با اون کفشای پاشنه موشکیش از رومون رد میشه حالا ببین کی گفتم.
با صدای ظریف ولی محکم سلام زن هر دو از جا برخاستند. زن با اعتماد بنفس گفت:
- آقایون دادفر؛ درسته؟ شکیبا باستان هستم.
نیما مزه پراند.
- ما تسلیمیم!
دختر ابروهایش را بالا داد و کوروش سقلمهی محکمی به او زد.
- خوش اومدید خانم باستان. من کوروش دادفر هستم.
نیما دستش را به سمت زن دراز کرد.
- خوشبختم نیمام!
زن بیتوجه به دست دراز شدهی نیما پشت میز نشست.
- وقت زیادی ندارم. بهتره زودتر حرفامونو بزنیم.
کوروش پوزخندی به دست در هوا ماندهی نیما زد و نیما زیر لب زمزمه کرد:
- اینطور که پیداست کار فقط با گه خوردیم جمع میشه!
شکیبا یک تای ابرویش را بالا داد و رک و بیتعارف گفت:
_ بذارید راحت باشم آقایون، نیازی به گه خوردن نیست! اگه پیشنهادمو قبول کنید، شکایتم رو پس میگیرم.
کوروش چپ چپ به نیما نگاه کرده و بلافاصله پرسید:
- چه پیشنهادی؟
شکیبا نگاهش را بین دو نفر چرخاند.
- یه عقد صوری نیاز دارم تا اموال شوهر سابقمو بی دردسر انتقال بدم به خودم و دهن یه عده وراج رو ببندم، اگه راضی شید به یه عقد صوری سه ماهه، شکایتمو پس میگیرم.
چشمان جفتشان از پیشنهاد زن گرد شد، اما نیما بلافاصله دستش را بالا آورد:
- من حاضرم!
شکیبا نگاهش را از نیما گرفت و به کوروش دوخت.
- تو…. تو باید عقدم کنی.
نیما نیشخندی زده و با نگاه کوتاهی به چشمان کوروش به خودش اشاره کرد.
_ اینطور که پیداست کوروش هستهایش رو تسلیم کرد و مذاکرات نتیجه داد، معرفی میکنم دونالد جی ترامپ هستم!
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
😂😂😂😂😂😂
عاشق این نیمای خرم
ببینید بعدش چی میشه😍🤣🤣
🤣
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
خلاصه: پروژهی بزرگ کوروش با شکایت شکیبا متوقف شده است و او برای پس گرفتن پیشنهادش از او میخواهد…
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0
https://t.me/+UO6EJSULuRRmZjk0 | 49 |
| 7 | من آلپ ارسلانم
پسر ناخلف حاج ملک شاهان که اسم و آوازه کلاب هام تو دبی آبرو و اعتبار واسهش نذاشت.
با برگشتنم حاجی مجبورم کرد عزیز دردونه شو بگیرم
دلارای شونزده ساله خوشگل و بکر که تنها گناهش عاشق من شدن بود.
بعد چند ماه کام گرفتن ازش درست وقتی بی بی چکش مثبت شد با رسوایی ترکش کردم و برگشتم دبی و...😱💔
https://t.me/+q5AR8F75qdRhOGM0 | 704 |
| 8 | sticker.webp | 455 |
| 9 | – متأسفم علا... در اثر تصادف قدرت باروریت رو از دست دادی. عقیم شدی.
علا ناباور به رضا خیره شد.
_شوخیه؟
_نه... آزمایشات میگن دیگه هیچوقت نمیتونی پدر بشی.
مرد با بغضی که از عصبانیت پنهانش میکرد، خندید.
_من که نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر و برادر... با این همه مال و ثروت، باید آرزوی بچهمو هم به گور ببرم؟
رضا چند لحظه ساکت ماند.
_شاید... هنوز دیر نشده باشه.
علا سرش را بالا آورد.
_چی میگی؟
_عطیه رو یادت میاد؟
_کدوم عطیه؟
_همون دختر جنوبی که چند سال پیش اومده بود کلینیک... همونی که رحمش رو اجاره داده بود.
علا اخم کرد.
_خب؟
رضا نفسش را بیرون داد.
_ میترا برای بارور کردن تخمکش... از نمونهٔ تو استفاده کرده بود.
زمان برای علا ایستاد.
_یعنی... چی؟
_یعنی ممکنه یه بچه داشته باشی.
– میترا چه غلطی کرده؟
– تو برای چکاپ نمونه داده بودی... مشتری یه نمونهٔ خاص میخواست...
علا با ناباوری به او خیره شد.
_ یعنی بچهٔ من...؟
_آره.
مکثی کرد و آرامتر گفت:
_عطیه و بچهت هنوز زندهن... تهرانن. فقط باید پیداش کنی...
چهار سال بعد...
_گفتم یا پاشی، یا با اون تولهحرومزادهات از اینجا گم شی!
عطیه درمانده مقابل صاحبخانه ایستاده بود.
_داداش من تا آخر ماه پولو تسویه میکنم...
_چهار ماهه همینو میگی!
_یا چی؟
صدای مرد غریبهای حیاط را پر کرد.
مردی چهارشانه، خوشپوش و عصبانی وارد شد.
قبل از اینکه صاحبخانه فرصت کند جواب بدهد، مشت علا روی صورتش نشست.
_دهنت باز شه به زن و بچهٔ من چیزی بگی، جرت میدم!
عطیه مات به مرد خیره شد.
_شما... من شما رو نمیشناسم...
علا برای اولین بار درست به صورتش نگاه کرد.
چشمهای سرمهکشیده...
همان چهرهای که چهار سال پیش دیده بود.
_عطیه...؟
دخترک کوچکی از پشت مادرش بیرون آمد.
علا نگاهش را روی صورت بچه چرخاند.
و همان لحظه چیزی در وجودش فرو ریخت...
این بچه...
لبهایش خشک شد.
_من... پدر بچهتم.
عطیه با شنیدن این جمله فقط به او خیره ماند.
اما علا هنوز نمیدانست...
زن و بچهای که تمام این سالها از وجودشان بیخبر بوده، قرار نیست به همین راحتی او را ببخشند.
https://t.me/+2e6hAORNh0w1MWM0
https://t.me/+2e6hAORNh0w1MWM0 | 553 |
| 10 | #پارت۱۰۸
_ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟
_ ننه… نه مامانبزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست...
رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانهی مامانبزرگ غشغش بهم خندیدند.
پیرزن در یخچال را محکم کوبید.
زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین.
گرسنه بودم… دیشب هم سر سفرهی شام راهم ندادند.
داد زد:
_ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازدهست و از فرنگ اومده. میخوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟
رستا تمسخرآمیز گفت:
_ مامانجونی نمیدونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟
_ تازه ترشیدهام هست. هیچکس گردنش نمیگیره. دیگه به میوهی خواستگاری من دست نزن.
دوباره زدند زیر خنده.
بغض تا بالای گلویم بالا آمد.
بیانصافی تا کجا؟
این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ…
ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردنکلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! میگفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند.
مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت:
_ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پارهپوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست.
تا شب همهی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دستهای کوچکم درد میکرد و کمرم تیر میکشید، بومنقتشیام را برداشتم و امدم حیاط.
مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود.
بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند.
گرسنه نشسته بودم کنار درخت.
دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد.
دست مردانهای مقابلم دراز شد و چند گیلاس به سمتم گرفت:
_ بگیر دخترکوچولو!
بند دلم پاره شد.
همینکه با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم.
زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کتشلوار خوشدوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یکوری لبخند زد.
_ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه.
اخم داشت. ولی نگاهش میخندید. جثهام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ میکرد، از ترس جان به جان آفرین میدادم!
_ میدونم اسمتو خانم کوچیک!
تا خواستم بپرسم از کجا، گفت:
_ گیلاس نمیخوری؟
از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر میفهمید خواستگارش امده اینجا و من با او صحبت کردهام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه میشد…
_ شما… شما چرا اومدین اینجا؟ شما همونید؟
_ کدوم؟
شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبروبرایم نماند.
_ همون خواستگار… آقای برسام هامون!
سرش را جلو کشید.
انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم.
_ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی!
_ من؟… من چرا؟
صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاسها را سمت لبهایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت:
_ من واس داشتن تو و تن ریزهمیزهت پا گذاشتم تو این خونه!
هنوز در شوک حرفش بودم که یکدفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای اینکه تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسیام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد.
_ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام!
همان لحظه مامانبزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد:
_ دختر بهدردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟!
هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت:
_ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم میکنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و میندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه!
همه لال شدند از ترس!
قلبم ایستاده بود…
مهناز گریان و بُهتزده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد…
تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید…
ادامهی این رمان عاشقانهمعمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاقهایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب میافته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk | 264 |
| 11 | #part180
- همسرتون حافظهش رو از دست داده! شما رو نمیشناسه، حتی اسم خودش رو هم یادش نیست! شما همسرش هستین و خاطرات زیادی با هم دارین، مطمئنا یادآوری خاطرات گذشته میتونه براش کمککننده باشه!
حرفهایی که دکتر میزند لبخند تلخی روی لبانم مینشاند.
فرهاد تا قبل از تصادف چشم دیدن مرا نداشت!
آرام و آهسته به تختش نزدیک میشوم.
با دیدنش تمام خاطرات تلخ زندگی مشترکمان مقابل چشمانم نقش میبندد، اما من هنوز هم به طرز احمقانهای دوستش داشتم!
اگر حرفی از گذشته میزدم، باید از طوطی هم حرف میزدم!
طوطیای که دوستم بود و فرهاد عاشقش، اما مجبور شده بود با من ازدواج کند.
حرفهای دکتر در سرم تکرار میشود.
هر حرفی که به فرهاد میزدم، باورش میشد؟! پس چرا نمیگفتم با عشق ازدواج کردهایم و حرفی از طوطی نمیزدم؟!
تنها میماند نداشتن عکس مشترک که بهانهای برایش میآوردم!
با این افکار دست فرهاد را لمس میکنم که چشمانش را باز میکند.
نگاهش غریبه است، اما خشمگین نیست... اما دستم را پس نمیزند!
دروغها را پشت سر هم ردیف میکنم و او باورم میکند!
***
پنج سال از آن روزها میگذرد و وضعیت حافظهی فرهاد بهبودی پیدا نکرده است!
دستم شکم برآمدهام را لمس میکند و نمیدانم چرا دلم شور میزند!
نگاهی به تقویم میاندازم و با دیدن تاریخ ماتم میبرد! ۶ شهریور است... روزی که قرار بود فرهاد با طوطی ازدواج کند!
صدای آیفون مرا از جا میپراند...
با این فکر که فرهاد پشت در است، بدون نیم نگاهی به آیفون، در را باز میکنم.
- خوب شد اومدی عزیزم! دخترمون هم بدجور...
اما با دیدن زنی که در آستانهی در ایستاده است حرف در دهانم نصفه میماند.
طوطی اینجا چه میکند؟!
https://t.me/+Z11UoApkmH0zMzY8
https://t.me/+Z11UoApkmH0zMzY8
شب عروسی پسرعمویم درست چند دقیقه قبل از عقد، با گذاشتن یک نامه کنار استخر، به قصد خودکشی خودم را در استخر انداختم.
در آن نامه تهمت بزرگی به فرهاد، پسرعمویم، زده بودم! آنقدر بزرگ که عروسی به هم خورد و او مجبور شد با من ازدواج کند!
در چشم همه، مقصر به هم خوردن آن عروسی من بودم...
اما هیچکس نمی دانست که من آن کار را به خواست طوطی، دختری که قرار بود عروس فرهاد شود، انجام دادم!
اگه دنبال رمانی هستین که حتی نشه سطر بعدیش رو حدس زد، طوطیِگربهصفت همون رمانه❗️
فقط یادتون نره که عضوگیری این رمان به دلیل کپی محدوده | 440 |
| 12 | دانا آژگان!
پسر حاجی پولدار و مغروری که اسمش خوف تو دل همه میندازه.
دانا به خاطر تصادف یک سال توی کما میمونه.
کمایی که توش همش خواب و خیال یک دختر با نگاه خاکستری و موهای فر رو میبینه.
بعد از به هوش اومدنش، درست روزی که میخواد با نامزدش عقد کنه، اون دختر رو سر سفرهی عقدش میبینه و میفهمه دختر تو خیالش رفیق نامزدش بوده…
دختر بی گناهی که از هیچی خبر نداره امّا دانا اون رو جلوی همه میبوسه و کاری میکنه که....
https://t.me/+tlrfnIy3O0AxMjU0
https://t.me/+tlrfnIy3O0AxMjU0
#همخــونهای #کلکـلی #عاشقانه 🔥
🍃با ۹۰۰ تا پارت آماده در کانال🍃 | 525 |
| 13 | 🎯🎲🎯🎲🎯🎲🎯
#تارگت
#پارت_1723
- من تا یه جایی باهاش بودم.. همدستش شدم.. تو اون شرکتش با این که شرایط روحی خوبی نداشتم ولی خیلی بیشتر از توانم کمکش کردم.. حتی به خاطر اون.. مجبور شدم واسه گرفتن قطعات دوباره با تو رو به رو بشم.. ولی اون هیچ کدوم از اینا رو ندید و فقط به خودش و زیاده خواهی های بیش از حدش فکر کرد.. اون روزم.. خودش خواست که فرار کنه و کسی مجبورش نکرد پس.. مقصر ما نیستیم!
پوزخندی رو لبم نشست و با تلخی زمزمه کردم:
- به خصوص حالا که فهمیدم.. حتی تو سرش نقشه قتل من و داشت که از این طریق به تو ضربه بزنه.. دیگه برام هیچ فرقی با دشمن نداره..
- نرفتی ببینیش؟!
سرم و تند به چپ و راست تکون دادم و خیره تو چشمای میران با قطعیت لب زدم:
- فکر نمی کنم دیگه هیچ وقت دلم بخواد ببینمش.. چه خوب بشه چه.. بمیره.. برام مهم نیست.. از حالا به بعد.. تنها کسی که تو این دنیا برام اهمیت داره تویی.. صد در صد فکر و قلبم مال توئه.. دیگه بقیه ذره ای جا ندارن.. قول می دم که در آینده این و بهت ثابت کنم!
همون دستی که هنوز توی دستش بود و کشید تا برم توی بغلش و بعد از چند تا نفس عمیق که از لا به لای موهام کشید بوسه ای رو سرم زد و گفت:
- تو همین دو روز هرچی که لازم بود بدونم و بهم ثابت کردی فرشته زمینی من..
حلقه دستاش و دورم تنگ تر کرد و گذاشت انقدر اون جا بمونم تا آروم شم و بعد از چند دقیقه.. دیگه از اون مود غمگین درومدم و شنیدن صدای ضربان قلب میران و همین نفس های همچنان خشدارش.. انقدری آرومم کرد که بخوام بحث و بکشونم سمت مسائل دیگه که بدجوری داشت مغزم و سوراخ می کرد..
- میران؟!
- جون میران؟!
- تو اون بسته چی بود؟!
تارگت تو vip به اتمام رسید😍🎯
اگه دلتون می خواد قبل از افزایش قیمت رمان کامل شده رو با قیمت فعلی 160 هزار تومن خریداری کنید و تا پارت آخر (1804) بخونید.. برای دریافت شماره کارت پیام بدید👇
@khazan_22 | 995 |
| 14 | - من از مردای سلطه گر که روی تک تک کارات کنترل دارن هیچ خوشم نمیاد!
- باید قبل از این که بخوای با سلطه گرترین آدم روی زمین آشنا بشی بهش فکر می کردی!
- ببین چی می گم.. من هیچ وقت مال تو نمی شم! پس کلاً از این فاز مالکیت بیا بیرون!
- مگه من ازت خواستم مال من بشی؟ خودت بعد از اتفاقی که امشب بینمون می افته میای سراغم و برای مال من شدن.. التماسم می کنی..
- به همین خیال باش.. امشب هیچ اتفاقی قرار نیست...
با صدای قفل شدن در اتاق نگاه هراسونم و به صورت خونسردش دوختم و آب دهنم و قورت دادم..
- خیلی مطمئن نباش!
🦋
عضوگیری رمان 🦋مورانو🦋 تو کانال vip شروع شد
این رمان فعلاً پارت گذاری رایگان نداره و اگه مایل به خوندنش هستید می تونید با پرداخت حق عضویت (۱۸۹ هزار تومن) وارد کاناvipبشید🩵
اون جا هفتهای 12 پارت داریم (4 پارت در روزای زوج)
آنچه خواهید خواند هم که نمی شه نباشه🥰
ضمناً تا پارت 120 آپ شده😍
فقط توجه داشته باشید که حق عضویت این رمان به صورت موقت ۱۸۹ هزار تومنه و بعد افزایش قیمت داریم ❌
پس اگه دلتون می خواد رمان و با قیمت فعلی خریداری کنید.. برای دریافت شماره کارت پیام بدید👇
@khazan_22 | 1 001 |
| 15 | 🌔🪕🌖🪕🌔🪕🌖
#کوپید
#پارت_934
- خدا شاهده که دیگه دردم خودم و زندگی به فنا رفته ام نبود.. گفتم رفت که رفت گور باباش.. از اولم مال من نبود و منم حقمه هرچی مصیبت از طریق اون زن سرم بیاد.. آه زن و بچه هامه که تا عمر دارم روی شونه هام سنگینی می کنه.. چشمم کور.. دنده ام نرم تحملش می کنم.. ولی این وسط با فتنه های اون زندگی تو هم توی خطر افتاده بود.. من هنوز نمی دونم حس تو به یزدان و ازدواجتون چیه و چی شد که اصلاً قبول کردی با اون آدم بری زیر یه سقف.. ولی فکر این که یه مهر طلاق دیگه.. این بار به خاطر بی عرضگی من توی شناسنامه ات بخوره و یه ضربه دیگه به روح و روانت وارد شه.. نذاشت دست رو دست بذارم و هیچ کاری نکنم.. می تونستم همون موقع زنگ بزنم و بهت بگم ولی.. اولاً که گفتن همچین چیزی انقدر راحت نبود و منم تمام این دو سه روز با خودم کلنجار رفتم تا چشمت و باز کنم.. بعدشم ترجیح می دادم.. اولین دیدارمون رو در رو باشه.. واسه همین اون روز تا شب جلوی مغازه یزدان کشیک دادم.. تا بالاخره مغازه رو بست و راه افتاد سمت خونه اتون تا آدرستون و گیر بیارم.. شبم تا صبح همون جا توی ماشین خوابم برد و فرداش جفتتون از خونه زدید بیرون و من تازه فهمیدم که پیش گرشا کار می کنی! می خواستم همون روز بیام سراغت ولی..
لبخند خجالتزده ای رو لبش نشست و همون طور که دستش و رو فکش که احتمالاً به خاطر ضربه مشت گرشا درد گرفته بود می کشید گفت:
- نمی خواستم با اون سر و وضع آشفته و داغونم.. پا تو محل کارت بذارم و آبروت و ببرم.. هرچند که الآنم باعث آبروریزیت شدم ولی.. گفتم شاید اگه اون شکلی من و ببینی.. فکر کنی دنبال جلب ترحمم و اومدم راضیت کنم تا من و دوباره به زندگیتون راه بدید..
رمان کوپید تو کانال vip تموم شد❌
اگه میخوای این رمانو تا پارت آخر (۱۹۳۵) به صورت کامل بخونید برای پرداخت حق عضویت (۱۶۴ هزار تومن) پیام بدید👇
@khazan_22 | 982 |
| 16 | الدی نمیخوره که حاملهشه و بتونه پسرهرو نگه داره، ولی پسره آدم موندن نیست...
میره و دخترحاجیِ ۱۷ساله میمونه با شکم بالا اومده‼️ | 341 |
| 17 | من آلپ ارسلانم
پسر ناخلف حاج ملک شاهان که اسم و آوازه کلاب هام تو دبی آبرو و اعتبار واسهش نذاشت.
با برگشتنم حاجی تف تو صورتم انداخت و دوباره از خانواده طردم کرد.
قسم خوردم حالا که ازم گذشت طوری حیثیتش و ببرم که همه عالم و آدم تف و لعنتش کنند.
طعمه آتیش خشمم دامن دختر دختر چادری و معصوم حاج فرهمند رفیق شفیق پدرم و گرفت.
دلارای شونزده ساله خوشگل و بکر که تنها گناهش عاشق من شدن بود.
بعد چند ماه کام گرفتن ازش درست وقتی بی بی چکش مثبت شد با رسوایی ترکش کردم و برگشتم دبی و...😱💔
https://t.me/+q5AR8F75qdRhOGM0 | 395 |
| 18 | من آلپ ارسلانم
پسر ناخلف حاج ملک شاهان که اسم و آوازه کلاب هام تو دبی آبرو و اعتبار واسهش نذاشت.
با برگشتنم حاجی تف تو صورتم انداخت و دوباره از خانواده طردم کرد.
قسم خوردم حالا که ازم گذشت طوری حیثیتش و ببرم که همه عالم و آدم تف و لعنتش کنند.
طعمه آتیش خشمم دامن دختر دختر چادری و معصوم حاج فرهمند رفیق شفیق پدرم و گرفت.
دلارای شونزده ساله خوشگل و بکر که تنها گناهش عاشق من شدن بود.
بعد چند ماه کام گرفتن ازش درست وقتی بی بی چکش مثبت شد با رسوایی ترکش کردم و برگشتم دبی و...😱💔
https://t.me/+q5AR8F75qdRhOGM0 | 55 |
| 19 | sticker.webp | 274 |
| 20 | از شدت فقر، بدنم رو فروختم.
به یه زن و شوهر پزشک.
یه دختر حصیرباف ساده بودم...
از بچگی توی بازار، وسط یه مشت مرد کار میکردم تا خرج خودم و خواهر و برادر یتیمم رو دربیارم.
تا اینکه اون زن رو دیدم...
خانم دکتر با صدایی که انگار داشت میشکست، گفت:
«سالهاست بچهدار نمیشیم... تو آخرین امید مایی.»
در ازاش، پول پیش همون خونهای رو بهم میدادن که همیشه خوابش رو میدیدم.
چارهای جز قبول کردن نداشتم...
چند ماه گذشت.
شکمم بزرگ شد.
زندگیم داشت تغییر میکرد...
اما از اونا حتی یه پیام هم نیومد.
نگران شدم. ترسیدم.
رفتم سراغ تنها آدرسی که داشتم؛ مطب آقای دکتر.
وقتی وارد شدم، دنیا زیر پام خالی شد.
منشی با تعجب نگاهم کرد.
گفت آقای دکتر هیچوقت ازدواج نکرده...
خانم دکتری وجود نداشت.
اصلاً هیچوقت وجود نداشته.
پس اون زنی که دستمو گرفته بود و گفته بود «تو نجاتدهندهی ما هستی»... کی بود؟
و این بچه که داره توی شکم من رشد میکنه... مال کیه؟
https://t.me/+DVLuNV5-3zk1NDk8
https://t.me/+DVLuNV5-3zk1NDk8 | 311 |
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
