en
Feedback
سبز خواهم شد!🌱

سبز خواهم شد!🌱

Open in Telegram

پارت گذاری : هر روزه به جز جمعه ها🌻✨ رمان کامل شده فروشی: فتنه🔥 رمان درحال تایپ: دختر کوچه درختی🌳 ارتباط با من : https://instagram.com/shifteh.77

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel سبز خواهم شد!🌱

Channel سبز خواهم شد!🌱 (@sheyda_shifteh) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 635 subscribers, ranking 3 592 in the Books category and 31 294 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 635 subscribers.

According to the latest data from 03 February, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -204 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects N/A% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 0 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as دخترک, صدا, وقت, نگاهش, کس.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
پارت گذاری : هر روزه به جز جمعه ها🌻✨ رمان کامل شده فروشی: فتنه🔥 رمان درحال تایپ: دختر کوچه درختی🌳 ارتباط با من : https://instagram.com/shifteh.77

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 04 February, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

10 635
Subscribers
No data24 hours
-607 days
-20430 days
Attracting Subscribers
February '26
February '260
in 0 channels
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 1 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '25
+8
in 40 channels
Get PRO
March '25
+236
in 81 channels
Get PRO
February '25
+223
in 92 channels
Get PRO
January '25
+400
in 114 channels
Get PRO
December '24
+283
in 70 channels
Get PRO
November '24
+1 080
in 149 channels
Get PRO
October '24
+833
in 143 channels
Get PRO
September '24
+627
in 85 channels
Get PRO
August '24
+925
in 154 channels
Get PRO
July '24
+480
in 103 channels
Get PRO
June '24
+352
in 105 channels
Get PRO
May '24
+774
in 123 channels
Get PRO
April '24
+4 250
in 91 channels
Get PRO
March '24
+544
in 91 channels
Get PRO
February '24
+509
in 128 channels
Get PRO
January '24
+818
in 94 channels
Get PRO
December '23
+481
in 74 channels
Get PRO
November '23
+1 216
in 146 channels
Get PRO
October '23
+1 211
in 194 channels
Get PRO
September '23
+687
in 0 channels
Get PRO
August '23
+559
in 0 channels
Get PRO
July '23
+824
in 0 channels
Get PRO
June '23
+393
in 0 channels
Get PRO
May '23
+720
in 0 channels
Get PRO
April '23
+1 698
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1 118
in 0 channels
Get PRO
February '23
+1 661
in 0 channels
Get PRO
January '23
+2 674
in 0 channels
Get PRO
December '22
+3 098
in 0 channels
Get PRO
November '22
+3 613
in 0 channels
Get PRO
October '22
+2 039
in 0 channels
Get PRO
September '22
+2 241
in 0 channels
Get PRO
August '22
+3 177
in 0 channels
Get PRO
July '22
+1 238
in 0 channels
Get PRO
June '22
+2 971
in 0 channels
Get PRO
May '22
+2 248
in 0 channels
Get PRO
April '22
+4 649
in 0 channels
Get PRO
March '22
+4 782
in 0 channels
Get PRO
February '22
+4 322
in 0 channels
Get PRO
January '22
+6 009
in 0 channels
Get PRO
December '21
+1 281
in 0 channels
Get PRO
November '21
+5
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '21
+2
in 0 channels
Get PRO
August '21
+10
in 0 channels
Get PRO
July '21
+15
in 0 channels
Get PRO
June '21
+43
in 0 channels
Get PRO
May '21
+206
in 0 channels
Get PRO
April '21
+170
in 0 channels
Get PRO
March '21
+247
in 0 channels
Get PRO
February '21
+2 036
in 0 channels
Get PRO
January '21
+2 505
in 0 channels
Get PRO
December '20
+4 993
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
02 February0
01 February0
Channel Posts
2
#سبز_خواهم_شد #پست_181 انقدر دسته های کیف را توی مشت فشار داده بودم که ردشان کف دست مانده بود. دسته را رها و خیسی دستم را روی دامن پیراهن کشیدم. فرمان را چرخاند و از پارک خارج شد. _خب؟ نگفتی؟ گلویی صاف کردم. _چی رو؟ _کی بود این خانوم دیبا؟ _گفتن که، قرار کاری بود... لبخند نیم بندی زد و با نوک انگشت شصت گوشه لبش را خاراند. _چه کاری؟ _قرار برای شرکتشون طراحی کنم. ابرویی بالا انداخت. _آها چه خوب!! گفتی اسم کاملش چی بود؟ اسمش را تکرار کردم و پرسیدم _اصلا خود شما اینجا چیکار داشتید؟ جدی شد و توضیح داد _با یکی دوتا از دوستام برای یه پروژه ی کاری جلسه داشتیم. اینجارو سهند بهم معرفی کرده بود. آهی کشیدم و جواب دادم _من هم قبلا با سهند اومده بودم. _با سهند زیاد میرید بیرون؟ _من اصلا وقت دادم که زیاد هم برم بیرون؟ جوابی نداد. ارام به سمتش برگشتم. _از قرار امروزم... یعنی میشه به کسی چیزی نگید؟ تکانی خورد و کمی جا به جا شد. اتاقک کوئیک سهند برای این حجم زیاد از دست و پا خیلی تنگ بود. _حتی سهند؟ یا اونو خودت قرار بهش بگی؟ _نه!!! من به کسی نمیگم. شما هم لطفا جایی عنوانش نکن باشه؟
3 585
3
#سبز_خواهم_شد #پست_180 لبخندی که از سر اسودگی خیال شکل گرفته بود با شنیدن صدای سلام مردانه ای سریع جمع شد. سرم را برگرداندم و با دیدنش از هول توی جا نیم خیز شدم، به طوری که صندلی تکان خورد و صدای بلندش توی فضا پیچید. خانوم دیبا نگاه کمی متعجبش را از من گرفت و جوابش را داد. شهریار خودش را معرفی کرد و بعد افزود _منتظر شدم تا صحبت هاتون تموم شه. خانوم دیبا شال را روی سر برگرداند و با ملایمت بیشتری جواب داد _ممنون از درک شما. بعد نگاه کوتاهی به ساعتش کرد و گفت _بنده حساب کنم الان برمیگردم. شهریار کمک کرد تا صندلی را سر جایش قرار دهم. _با اجازه اتون من همراه میز خودمون حسابش کردم. _ای وای، چرا آخه!؟ دستتون درد نکنه. شهریار خواهش میکنمی گفت و دست پشت کمرم گذاشت. پیامش را کاملا درک کردم و قدم برداشتم. کنار هم از کافه خارج شدیم. خانوم دیبا بعد از خداحافظی کوتاهی سوار ماشینش شد. _بیا ماشین کمی پایینتره... مثل جوجه اردکی، پشت سرش راه افتادم. از قصد قدم هایش را ارام کرد تا کنارش قرار بگیرم. بالاخره به ماشین رسیدیم. در را باز کرد و منتظر ماند تا سوار شوم. بعد دور زد و پشت رل نشست.
3 548
4
دوستانی که دنبال #دختر_کوچه_درختی میگردن🔔 رمان تمام شده و نخسه کامل آن فروشی هست ❌ برای خرید نخسه کامل کار مبلغ 78 هزار تومان به شماره حساب 5892101359343239 شیدا همراهی / سپه واریز کنید و عکس فیش واریز رو به آیدی ادمین بفرستید تا رمان رو دریافت کنید🤗 @shifteh_77
3 096
5
#سبز_خواهم_شد #پست_179 دهانم برای جواب یکی دوباری باز و بسته شد. هیچ ایده ای نداشتم. فقط گفتم _میخوام اسمم به عنوان طراح ذکر بشه... سری تکان داد. _خوبه دختر عاقلی هستی واحه جان... این میتونه یه سرمایه گذاری بهتر باشه برای اینده ات.... حالا شما مایلی با شرکت ما به صورتی غیر رسمی کار کنی؟ دوباره زبانم بند آمد. انگار که با یک نفهم طرف باشد دوباره توضیح داد. _یک جورهایی مثل استخدام هر فصل چند طرح میخوام اختصاصی فقط برای ما... جدا از استفاده اسمت میتونم مبلغی رو هم برای هر کار در صورت تایید واریز کنم. اما قرار داد کاریمون رسمی نیست.... متوجهی؟ ممکن طرح هات به کل اون فصل رد بشه... افکار پراکنده ام یک جا مترکز نمیشدند. حتی نمیدانستم پیشنهادش به نفع من خواهد بود یا تماما سو استفاده است!؟ من هیچ هزینه ی اضافی ای برای این حرفه پرداخت نکرده بودم. توی هنرستان درسش را خواندم و بعد هر چه بود بخاطر ذوق و علاقه ی خودم بود. دهانم چند باری باز و بسته شد. فکر کردم لازم نیست با جملات طولانی بیش از پیش گند بزنم. _ام... خب... من حرفی ندارم. یک جان دیگر کندم تا همین را هم بگویم. لبخندی زد و دست پیش اورد. دستش را گرفتم و نرم فشار دادم. سریع افزودم _فقط من برای ارتباط گرفتن یکم.... میدونید؟ فنجان نیمه خورده را کناری زد _موردی نیست هر وقت تونستی میتونی تماس بگیری، من ماهانه بخاطر مادرم گذرم به این شهر میخوره.
3 051
6
#سبز_خواهم_شد #پست_178 ویتر آمد. همان آبمیوه را سفارش دادم و او هم درخواست قهوه کرد. کاملا واقف بودم که سکوتم و لبخند های نصفه و نیمه بی هدفم بیشتر باعث دست کم گرفتنم میشود. گلویی صاف کردم و پرسیدم. _طرح هام اجرا شدن؟ ویتر قهوه او را مقابلش گذاشت. تشکری کوتاه کرد و با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت _انتظارشو نداشتم. مستقیم سر اصل مطلب رفتی عزیزم... کمی سرخ شدم. لیوان ابمیوه ام را جلو کشیدم و گفتم _نه فقط میخواستم اگر اجرا شدن ببینمشون.... _البته... گوشی تلفنش را برداشت و بعد از کمی کنکاش به سمتم گرفت. جهش شدید خون در بدنم از شدت هیجان را کاملا احساس کردم. _میتونی ورق بزنی و بقیه کار ها رو هم ببینی... گوشی را به سمتش برگرداندم. _خب چطور بود؟ هیجان زده گفتم _عالی... _باید برای فشن شوی ماه بعد برسن... این فقط بخشی از کار هامونه. سری تکان دادم و از دهانم پرید _بسلامتی... کمی از نوشیدنی اش را لب زد و ادامه داد _ببین من برای این دو کار هیچ مبلغی پرداخت نمیکنم. اما اگر بخوای مشکلی نیست..‌ فقط طرح ها به اسم خود شرکت ثبت میشن... حالا هر جور که مایلی.
4 293
7
#سبز_خواهم_شد #پست_177 اسکارف آلبالویی خال دار را خودم دوخته بودم و به پیراهن و بلندم می آمد. چفت در را باز کردم و پا بیرون گذاشتم. خانوم دیبا برایم دیت تکان داد. اسم ماشین شاسی بلند را نمیدانستم. معذب پا جلو گذاشتم و سوار شدم. باهم دست دادیم و احوال پرسی کردیم. _خب کجا بریم؟ زن متکبری نبود. اما وقتی کنارش قرار میگرفتی نمیشد و ناخودآگاه دست و پایت را گم میکردی. کمی فکر کردم نمیخواستم آن جمله کلیشه "فرقی ندارد" را تکرار کنم پس آدرس جایی که با سهند یکبار رفته بودیم را دادم. بعد سریع شروع به حساب پول های توی کیفم کردم. آبا جان موقع برگشت از روستا کمی پول توی کیفم گذاشته بود. با انکه احتمالا کل پول تمام میشد ولی میتوانستم حداقل یک ابمیوه سفارش دهم. سهند که نبود و امیدوار بودم صاحب کافه من را نشناسد و یا از دوستان علافش آن اطراف نباشند. بودن من در آن کافه خودش یک سرکشی بزرگ بود. مهم هم نبود که طرف مقابل زن باشد یا مرد!! خیلی زود رسیدیم. صبر کردم و بعد از پارک ماشین باهم پیاده شدیم. موقع ورود سعی کردم سرم را پایین بندازم و کنار خانوم دیبا راه بروم. کمی تپش قلب گرفته بودم. وقتی نشستیم خانوم دیبا لبخند زد و من بلا تکلیف لبخندش را جواب دادم.
4 994
8
اگه قصد خرید کانال وی آی پی رو دارید فقط چند روز مهلت خرید با این قیمت هست🤝
4 240
9
#سبز_خواهم_شد #پست_176 ولی هر چه بود این کار همان اندک توجه عمو را هم از من گرفت و زنعمو ها را جری تر کرد. واقعا شرایط من را نمیدیدند؟ من حتی یک درصد از رفاه بچه های آنها را نداشتم. آباجان به ندرت به من پولی میداد. پیر زن هنوز در دهه ها قبل زندگی میکرد. اگر با هزار سند و مدرک نبود قرانی پول دست من نمیداد. بالاخره مسئولیت داشت. و فکر میکرد پول دختر را خراب میکند!!! سالی یکبار برای کفش و لباس و شاید اگر چیز ضروری نیاز میشد من میتوانستم کمی پول داشته باشم. نمیدانم در اینده آن پول چه میشد!؟ اصلا شاید بابا همان یک چکه توجه را هم از من دریغ کرده بود و نمیدانستم! به مزون که رسیدم خانوم دیبا هنوز نیامده بود. میترا خانوم بعد از غر غر سریع کار ها را برایم ردیف کرد. باید کم کم عطای این آزادی کوچک را هم به لقایش میبخشیدم. ماهیت کار کردنم در اینجا دیگر هیچ فرقی با خانه نداشت. اوایل برای یادگیری بود اما الان فقط یک کارگری بی جیره و مواجب بود. آن هم برای زنی پررو و متوقع!! خانوم دیبا با مزون تماس گرفته  و گفته بود که پایین توی ماشین منتظرم است. ساره تا لحظه اخر مغزم را جویده بود. لباس عوض کردم. کیفم را برداشتم و پایین رفتم. برای این دیدار سعی کرده بودم لباس بهتری بپوشم. پشت در خودم را چک کردم و کمی برق لب زدم.
4 391
10
#سبز_خواهم_شد #پست_175 تا ظهر به تمیز کردن خانه و حیاط گذشت. برای زنعمو پیغامی نوشتم و ساعت از سه گذشته بود که به سمت مزون راه افتادم. توی راه دوباره با آبا جان حرف زدم. شب بعد از مجلس قران خوانی برمیگشتند. یک روز دوری از آبا من را شدیدا دلتنگ کرده بود. تنها وابستگی من در این دنیا خلاصه میشد در آبا، چون حس میکردم شاید فقط او حتی شده اندکی... من را دوست داشته باشد. اوایل تا ان جایی که یادم است وقتی بابا رفت و معلوم شد که این رفتن برگشتی ندارد. آبا مدام غر میزد. بابا ماهی یکبار نهایتا زنگ میزد تا خبر دهد که به حساب عمو پول ریخته آن موقع ها خود آبا حسابی نداشت. هر وقت زنگ میزد پشت تلفن بحث میشد. حق میدادم. سن پیر زن از تر و خشک کردن من گذشته بود. زنعمو ها من را بار اضافی میدیدند و دختر ها اذیتم میکردند. من بچه نا ارامی نبودم. فقط باید غذایم را میدادند و شاید هفته ای حمامم میکردند ولی همین ها هم برای بقیه زور داشت. و باز هم میگویم، من حق را به آن ها میدادم!! تحمل یک بار اضافی برای هر کسی سخت بود. کم کم وقتی از آمدن بابا قطع امید شد نوکری بی جیره و مواجب من شروع شد. هیچ وقت مستقیما آن پولی که بابا میداد را نداشتم! اوایل که به حساب عمو میزد ابا عقیده داشت که عمو فقط قسمتی از پول را به او میدهد. پس بعد از چند سال حسابی جدا برای آن پول به سرپرستی آبا به نام من باز شد که باز هم آن حساب هیچ وقت به دست من نرسید.
3 490
11
دوستانی که دنبال #دختر_کوچه_درختی میگردن🔔 رمان تمام شده و نخسه کامل آن فروشی هست ❌ برای خرید نخسه کامل کار مبلغ 78 هزار تومان به شماره حساب 5892101359343239 شیدا همراهی / سپه واریز کنید و عکس فیش واریز رو به آیدی ادمین بفرستید تا رمان رو دریافت کنید🤗 @shifteh_77
2 818
12
#سبز_خواهم_شد #پست_174 هیچ کس توی اشپزخانه نبود. هیچ ایده ای نداشتم که کی از خانه خارج شده بودند. چون صبح کمی بیشتر از همیشه خوابیده بودم. نفسم را راحتتر بیرون دادم و با احساس اضطراب کمتری به سمت سماور خاموش رفتم. سماور را آب کرده و زیرش را روشن کردم. نان و پنیر و چند لیوان کثیف روی میز بود. انها را جمع کردم و دستی به اشپزخانه کشیدم. برای خودم نیمرو درست کردم و به آباجان زنگ زدم. صدایش خسته بود و بیحال بود... طفلک این چند روز را استراحت درستی نداشت و احتمالا تا چند وقتی طول میکشید تا حالش رو به راه شود. بعد ساره از مزون تماس گرفت و اطلاع داد که خانوم دیبا ساعت پنج برای دیدنم به مزون می آید. البته که توپ و تشر های میترا خانوم را هم به اطلاعم رساند. کاش خانوم دیبا برای طراحی استخدامم میکرد. آن وقت مجبور نبودم با میترا خانوم که بدتر از زنعمو بود سر و کله بزنم. پوزخندی به افکارم زدم و بلند شدم. ساره چندباری گفته بود که باید برای گرفتن هزینه آن دو طرح پا پیش بگذارم. ولی حتی خجالت میکشیدم که خودم برایش پیام بگذارم و مطمئنا اگر درخواست ملاقات نمیکرد من هیچ قدم دیگری برنمیداشتم. ظرفی غذا برای لوسیفر برداشتم و به سمت حیاط!پشتی رفتم. سر جایش نبود. رفته و روی سکوی سیمانی نشسته بود. جلو رفتم و ظرف را پایین سکو مقابلش گذاشتم. انگار توی دو روز من را فراموش کرده بود.
3 594
13
⭕️ بیانیه سپاه تنگه هرمز بسته شد
667
14
متاسفانه باتوجه ب اتفاقات اخیر ساعت ۳:۳۰ صبح حملات صهونیستی اسراییل ب ایران رو که باعث کشته شدن تعدادی از هموطنانمون و تعدادی از سردارهای و افراد مهم کشور در این راستا بهترین کار دونستن اطلاعات دقیق و داشتن یک کانال خبری که جزییات ریز به ریز رو بگه   این کانال عضو بشید: https://t.me/+vW0BOyNFIQhmMzJk
628
15
پست جدید✨ امیدوارم حالتون خوب باشه💔 این روزا خبر فیک خیلی زیاد شدن🥲 بد به دلتون راه ندید خب؟ اخبار رو از اینجا دنبال کنید لااقل فیک نیست🤝 https://t.me/+vW0BOyNFIQhmMzJk
115
16
پارت جدید✨ امیدوارم حالتون خوب باشه🫶 اگه وصل نمیشید اینجا معتبره و کانفینگای رایگان میذاره😿 https://t.me/+orta3qA6EcRmYzJk
240
17
#سبز_خواهم_شد #پست_173 صبح تا جایی که میشد بیرون رفتن از اتاقم را به تعویق انداختم. بعد از ماجرای دیشب معذب و کمی ترسیده بودم. با آنکه هیچ لمس یا نگاه بدی ندیده بودم اما باز هم هیچ حس خوبی از موقعیتی که درونش قرار گرفته بودم نداشتم. با هر تداعی لحظه، لرزی از تنم عبور میکرد و قلبم محکم تر میکوبید. کاش آبا جان بود. حتی با تمام حمایت های کوچک و بزرگش من باز هیچ شناخت قطعی از شهریار نداشتم. نکند به زنعمو راپورت میداد؟ آن وقت دیگر من هیچ جایی در این خانه نداشتم. از شدت اضطراب موهایم را به چنگ کشیدم. تقصیر از من بود؟ باید در اتاقم را قفل میکردم. نه! بدتر ممکن بود زنعمو متوجه شود. اصلا چرا باید توی اتاق من می آمد؟ چرا؟ چرا؟ به پشت روی تخت افتادم. خیره به سقف سعی کردم تا جهت فکری ام را تغییر دهم. نمیشد!! باید بحث را پیش میکشیدم؟ به هیچ عنوان!! رفتار دیشبم تند بود؟ با خود چه فکری میکرد!؟ بالشت را روی سرم گذاشتم و محکم فشارش دادم، به حدی که نفسم برای لحظاتی قطع شود. بعد به یکباره بلند شدم و ایستادم از شدت کشیدگی ملحفه و بالشت هر دو باهم روی زمین پخش شدند. با پا هر دو را کناری زدم و روسری را روی سر انداختم. اوضاع مرتبی نداشتم. ولی مهم هم نبود. در را باز کردم و بیرون رفتم. حیاط در سکوت کامل به سر میبرد. مطلقا هیچ صدایی... با اینکه از تنهایی در این خانه درندشت خوف داشتم اما خوشحال شدم.
5 331
18
🔸به اخبار فیک فضای مجازی اعتماد نکنین و بیخود نترسین‌. اینجا رو داشته باشین تا در صورت اتفاقات مهم از اخبار مطلع بشید https://t.me/+swg-le9w1HFkNTk8
403
19
⭕️ بیانیه ترامپ بعد صحبت با نتانیاهو: دیدن بیانیه ترامپ ➡️
577
20
🔸به اخبار فیک فضای مجازی اعتماد نکنین و بیخود نترسین‌. اینجا رو داشته باشین تا در صورت اتفاقات مهم از اخبار مطلع بشید https://t.me/+swg-le9w1HFkNTk8
585