فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
گیسو خزان 🎯 تارگت
پارت گذاری روزانه 1 الی 2 پارت تارگت به معنی هدف، نشونه #Target 🎯 آیدی جهت حق عضویت کانال vip: @khazan_22
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام گیسو خزان 🎯 تارگت
کانال گیسو خزان 🎯 تارگت (@gisooroman) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 14 739 مشترک است و جایگاه 22 181 را در دسته ایراتیک و رتبه 22 140 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 14 739 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 05 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -162 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -5 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.31% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 11.34% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 635 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 672 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 43 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“پارت گذاری روزانه 1 الی 2 پارت
تارگت به معنی هدف، نشونه
#Target 🎯
آیدی جهت حق عضویت کانال vip:
@khazan_22”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 06 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | +2 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | +1 |
| 2 | من همسر یک مقام دار بودم.❌
یک مرد از خانوادهی سیاسی که عاشقانه میپرستیدم اما من... نمیتونستم بچمو تو اون فضا بزرگ کنم.🚫
پس ترکش کردم! مردی که اجازه نمیداد محافظ ها به درِ اتاقم نزدیک بشن رو ترک کردم و رفتم و حالا....
حالا که با یک پاپوش انداختنم زندان و حکم اعدام برام بریدن هیچ پناهی ندارم جز اون..
جز زنگ زدن به مردی که خودم به اون هیولای وحشی تبدیلش کردم♨️
مردی که هنوز هم با یک نگاه و لمس دستش جون میدادم🔥❤️🔥
https://t.me/+_Dw4JW90jEUzMGFk
عاشقانهای غلیظ و خفن از دو عاشقی که دارن برای هم جون میدن ولی همو پس میزنن🥹👆🏻🔥 | 138 |
| 3 | sticker.webp | 156 |
| 4 | _زندگیم؟ نمیزاری ببینمت؟
ملافه را بیشتر دور خودم پیچیدم
+نه.. نیا نزدیک.. برو بیرون.. بعد اینکه دوش گرفتم میام بیرون خودم
_خب چرا برم بیرون؟
+چـون.. راحت نیستم!
ثانیه ای سکوت شد اما با کشیده شدن یک دفعه ای ملافه جیغ بلندی کشیدم او با خنده مرا در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن صورتم کرد
_هیش آروم.. یعنی چی نمیزاری ببینمت؟ اونم فردای شبی که..
+وااای...هیچی نگو پرهام
و دوباره تقلا کردم تا از او جدا شوم اما ناگهان با احساس درد و خیسی که در ران هایم احساس کردم چشمانم گرد شد.. از این بدتر نمیشد...!
همچین خونریزی عادی نبود وای که اگر او میفهمید....
ناگهان با قرمز شدن ملافه با ترس چشم به او دوختم با حرکت یک دفعه ای که...
https://t.me/+aBAonjw3mh83Yjlk
https://t.me/+aBAonjw3mh83Yjlk | 168 |
| 5 | سروش کیانی ام.
من همیشه شکارچی بودم؛
مردی ام که همیشه بلد بود کِی لبخند بزند، کِی نزدیک شود و کِی بیخیال از کنار یک دل شکسته رد شود!
اما گیر دختری افتادم که اصلاً قرار نبود دوستش داشته باشم…
او برای من بخشی از نقشهای بود که قرار بود با آن انتقام بگیرم.
قرار بود اعتمادش را به دست بیاورم
و درست وقتی خیال کرد میتواند روی من حساب کند، همهچیز را خراب کنم.
اما یک جای کار را حساب نکرده بودم…
اینکه ممکن است مردی با این همه ادعای دلبری،
یک روز خودش بدجوری گیر بیفتد!
او قرار بود قربانیِ انتقام من باشد؛
اما کمکم تبدیل شد به تنها زنی که دیگر نمیتوانستم از دستش بدهم.
و بدتر از همه اینکه،
هرچه بیشتر عاشقش شدم،
بیشتر فهمیدم اگر حقیقت را بفهمد، این بار اوست که باید از من انتقام بگیرد.
https://t.me/+O4jaewKFSu1hYTE0
https://t.me/+O4jaewKFSu1hYTE0 | 98 |
| 6 | #پارت_1
چاقو را با مهارت روی گوجه سفت و سالم تنظیم میکنم و هنوز برش اول را ندادهام کیان قدم به آشپزخانه میگذارد و بلند میگوید:
-جانان یه دونه املت قارچ، دو تا نیمرو پفکی!
سپس سمت ژاله میچرخد:
-دو تا اسپرسو، یه دونه پای سیب همراه نسکافه!
به همان سرعتی که آمده از در چوبی بیرون میزند. ژاله دستهایش را شسته و به سرعت به پشت میز برمیگردد و من قارچهای گرد و سفید و شسته شده را جایگزین گوجه زیر دستم میکنم و تند خردشان میکنم.
صدای تق تق خرد شدن ظریفشان به مانند همیشه روحم را نوازش میدهد. حتی میتوانم چشم ببندم و با مهارت و استفاده از قدرت شنوایی و حسی دستانم تمام قارچها را یک دست خرد کنم، اما معمولا این کار را در خفا انجام میدهم نه زمانی که مشتری منتظر سفارشش است.
روغن را به اندازه در سه ماهیتابه مخصوص میریزم و شعلهها را تنظیم میکنم، تخممرغ میشکنم و سفیده و زردهشان را جدا میکنم. روغن تابه املت که داغ میشود قارچهای خرد شده را به آن اضافه میکنم و کمی مهلت میدهم تا از سفتی درآیند و نرمتر شوند.
همزمان سمت میز پشت سرم میچرخم و سفیده و زرده تخممرغ را جداگانه با همزنبرقی آنقدر میزنم تا پف کنند و بالا بیایند، سپس با هم مخلوطشان میکنم و نمک و فلفلسیاه و پنیر پارمسان به آن اضافه میکنم، در نهایت در دو تابه داغ شده مایع پفکی را به مساوات تقسیم میکنم تا پخته شوند.
هنوز سراغ املت نرفتهام، غزاله از آن سمت آشپزخانه صدایم میزند:
-وای جانان گند زدم بیا کمک...
بیتوجه به حرف همیشگیاش، گوجه خرد میکنم و به قارچهای نیمه پز شده اضافه میکنم.
-چیو خراب کردی باز؟
-بادمجونا سوخت جانان بیا دیگه، خانمسرمدی بیاد پوست از کلهم میکنه، بیا تو رو قرآن...
حرف زدن بچهها و برخورد ظرفها به یکدیگر و صدای جز ولز غذاهای در حال پخت طنین انداز فضای بینمان است و من قسمت آخر جملهاش را نمیشنوم. اما حدس این که خودش را توبیخ کرده کار سختی نیست.
در تابه املت را میگذارم و با نیم نگاهی به نیمرو پفکی، سریع خودم را به او میرسانم.
بادمجان کبابی را در روغن شناور کرده و نیمی از آن را کاملا سوزانده. گاز را خاموش میکنم و کفگیر را از دستش میگیرم و غر میزنم:
-صد بار بهت گفتم انقدر تو بادمجونا روغن نریز، به خودش میگیره و وقتی سرد بشه پس میزنه بیرون و قابل خوردن نیست. این همه روغن واسه میرزاقاسمی چه معنی داره؟ دفعه اولته درست میکنی مگه؟
دست به کمر میزند:
-هوف لاله پشت گوشی به حرفم گرفت اصلا نفهمیدم چیکار میکنم، خواستم روغنشو هم کم کنم ولی دستم سوخت ببین...
دست سوختهاش در این لحظه اهمیتی ندارد و نگاهی به آن نمیاندازم، اما تهدیدکنان میگویم:
-خانمسرمدی ببینِ گوشی اوردی آشپزخونه و مشغول حرف زدنی، غذا رو هم سوزوندی، این دفعه پادرمیونی آقایهاشمی هم کارساز نیست، گفته باشم.
-میدونم به خدا، ولی تلفن واجبی بود، مامانم مریضِ امروز لاله بردتش دکتر. زنگ زدم از حالش بپرسم که دکتر چی گفته! الان میبرم تو کمدم میذارم گوشیو.
تابهِ بادمجانهای سوخته و غرق در روغن را از روی گاز برمیدارم و درون سینک میاندازم و تابهای دیگر جایگزینش میکنم. مقداری روغن در آن میریزم و زیرش را روشن نمیکنم. چند بادمجان کبابی پوست نشده را به دستش میدهم و جدی میگویم:
-خدا به مادرت سلامتی بده ولی کاری نکن که دوباره توبیخ بشی! بالا سر غذا میمونی و روغن دیگه بهش اضافه نمیکنی، ادویههاشو طبق دستوری که بهت دادیم میزنی؛ پوست بادمجونهارو هم تمیز و مرتب میگیری. سیاهی نمونه داخلش...
قدمهای تندم سمت املت و نیمروی پفکی چرخ میخورد و او دستپاچه شروع به کار میکند:
-چشم... چشم این دفعه حواسم هست.
زیر گاز را خاموش میکنم و نیمرو آماده شده را در دو ظرف مجزا با جعفری و سبزیجات و گوجه گیلاسی تزئین میکنم و کمی بعد با تست گوجهِ املت که کاملا پخته است، تخممرغ را به آن میافزایم.
در نهایت زنگ را به صدا در میآورم و خیره به کسی میشوم که همزمان با زنگ زدنم وارد آشپزخانه میشود و...
https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk
https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk
https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk
https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk
کافه رستوران بلوط رمانی سرشار از انرژی مثبت و عشقی بینظیر و زیبا بین سرآشپز و مدیر رستوران🥹 | 106 |
| 7 | _خان گفتن یا صیغهی محرمیت یا باطل شدن جواز طبابتتون
کفری دور خودم چرخیدم
_خان غلط کرده با تو مگه کیه که دستور گنده تر از دهنش میده فکر میکردم خان ها منقرض شدن این دایناسورتون از کجا در اومده؟
مرد درشت هیکل مقابلم با این حرف شروع به لرزیدن کرد
_نگید خانم....خان....خان بزرگ ماست
هر چی بگن باید همون بشه
_برو به اون پیر چروک بگو سوفیه محمدی به ریش نداشته باباش میخنده که اینجا بمونه و الدورم بلدروم شما رو گوش کنه
مرد اینبار رنگ باخت
_خانم....
_کوفت خانم برو نبینمت پیغام منم به خان برسون بگو از کی تا حالا وزیر وزارت علوم شده من بی خبرم برو.....
فریاد آخرم و بلند تر از قبل زدم و به سمت تک سوئیت این بیمارستان پنج تخته رفتم
جایی که محل زندگی موقتم بود
چمدون باز نشده ام و ساکم و برداشتم
باید میرفتم...!
یعنی چی که برای طبابت باید صیغه خان پیر و چروک اینها بشم اصلا مگه دوره زمانه این چیزهاست؟
از بیمارستان کوچیک ولی مجهز روستا بیرون زدم.
از حق نگذریم خانشون خیلی دست و دلباز بود بیمارستانش امکاناتی رو داشت که حتی بیمارستانها هزار تخته نداشتن
سمت ماشینم رفتم که صدای متوقفم کرد:
_پیغامت رسید به گوش خان....
متعجب با شنید صدای اشنا ایستادم به عقب برگشتم....
_ا...ستاد....شماید اونم اینجا.....
اردلان تبریزی
استاد راهنمای من و البته خواستگاری که رد کردم!
_بله منم کجا شال و کلاه کردی
_استاد اخه اینجا کجا بود منو فرستادید. دارید تلافی میکنید نمیدونید خان چروکشون چه دستوری داده؟
_چروک نیست؟
_ببخشید؟
_خانشون چروک نیست
_شما از کجا میدونید؟
اینبار اردلان لبخندی زد چیزی که از اون کوه غرور تا حالا ندیدم
_چون خودمم!
وا رفته بهش اشاره کردم که تخص سر تکون داد
_آره خانشون منم و از اونجایی که تا مهر من نباشه تو رسما فارغ التحصیل نمیشی پس چارهی نداری جز صیغه من شدن.......
https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk
https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk
من تک دختر فرهاد محمدی به خاطر رازی در گذشته به خواستگاری خوشتیپ ترین و مغرور ترین استاد دانشگاهم جواب نه ندادم!
و اونم از روی کینه منو به روستایی فرستاد که خان آبادیش خودشه ...
خیال میکرد من و بدست آورده غافل از اینکه راز سیاه گذشته ام..... | 178 |
| 8 | من دلربام... 🪽
تمامِ زندگیم عاشق انوشیروان بودم؛ مردی که از جنس خودم بود، از یه خونوادهی دولتی... مردی که قرار بود تا آخر عمر کنارم بمونه.
اما بعد از مرگ خونوادم، همهچی توی دلم مرد... حتی عشقم به اون. با نامردی ازش جدا شدم و پنج سال از زندگیش دور موندم.
تا اینکه برای فرار از یه زندگیِ جهنمی، دوباره برگشتم سمت همون مردی که یه روزی پناهِ قلبم بود...
فقط یه چیز رو نمیدونستم؛ انوشیروان دیگه اون مردِ پنج سال پیش نبود... و وقتی فهمید من دخترش رو ازش پنهون کردم، تازه فهمیدم برگشتن به آغوشش، شاید بزرگترین اشتباه زندگیم بوده... 🖤
https://t.me/+_Dw4JW90jEUzMGFk | 163 |
| 9 | #خلاصه رمان آواره
به قلم ترمه
انوشیروان...
مردی که همه زندگیم بود ولی بهخاطر شغلش ازش طلاق گرفتم... یه شبه از چشمش افتادم و قسم خورد دیگه اسممو به زبون نیاره ولی وقتی متهم شدم به قتل غیرعمد و تو زندان کتکم زدن چارهای نداشتم جز اینکه به اون زنگ بزنم... به مردی که وقتی ترکش کردم...
https://t.me/+_Dw4JW90jEUzMGFk
#عاشقانه #هات | 160 |
| 10 | - دلربا، دلی جان کجایی شما بچه گریه میکنه.
وقتی جوابی نشنید، با نگرانی در اتاق دلربا را باز کرد. با شنیدن صدای دوش حمام، نفسی آسوده کشید.
- دلربا حمومی؟
شیر آب بسته شد.
- شمایی آقا انوشیروان؟
بچه را تکانی داد و نفسش از بوی خوش شامپوی دخترک حبس شد.
- خودمم... بچه گریه میکنه، میگم کمکی چیزی لازم نداری؟
دختر لب گزید و لای در را باز کرد ولی با دیدن انوشیروان تن لختش را پشت در کشید.
- شیشه شیرش رو میزه، برید بیرون الان میام... الان میام.
انوشیروان با شیطنت پسرکشان را روی تخت گذاشت تا شیر بخورد و خودش در حمام را هل داد و ....🙈🔥
https://t.me/+_Dw4JW90jEUzMGFk
انوشیروان عاشق زنشه ولی مجبوری طلاق گرفته بودن حالا که فهمیده بچهدارن هرروز به بهونه بچه...🥹
#دارایمحدودیتسنی
#بزرگسال | 52 |
| 11 | sticker.webp | 375 |
| 12 | - بیخودی رگ غیرتت واسه زنی که طلاقش دادی باد نکنه پرهام خان!
با هیکل درشت و مرد.ونه جلوی راهم رو گرفت.
- ببین دختر خوب، تو تا نفس بکشی ناموس من حساب میشی ...خیال نکن چون طلاقت دادم میتونی ول بچرخی!
قد کوتاهم در برابر قد بلندش تو ذوق میزد و همین باعث شد برای نگاه کردن بهش سر بلند کنم.
- بکش کنار آقای محترم، قبلا شوهرم بودی الان صرفا یه مزاحمی ...میخوای بدمت دست پلیس؟
بازوم رو توی دستش گرفت و با خودش سمت ماشین کشید.
- با من لج نکن آدرینا، میدونی که بخوام ...یه جایی میبرمت دست احد و ناسی بهت نرسه!
منو اسیر پنجه های قوی و محکمش کرده بود که غر زدم:
- کجا میخوای ببری؟ اصلا من چیکارتم؟ نه دیگه شوهرمی نه بابامی نه ...
طوری روی صندلی ماشین نشوندم و کمربندم رو خودش چفت کرد که مهلت حرف زدن نداد و کنار گوشم پچ زد:
- اعصاب منو انگولک نکن فداتشم، بزار یه امروز رفع دلتنگی کنم ...بشین تو جات انقدر وول نخور ...
https://t.me/+OVXtZvnJ6aY0ZDE0
https://t.me/+OVXtZvnJ6aY0ZDE0 | 324 |
| 13 | من با یه مردی طرفم که اصلاً معیارهای منو نداره.
صبحانه میره کلهپاچه میخوره و بهم میگه:
«تست آووکادو نداریم؟»
وقتی بهش میگم من برای داشتن یه زندگی لاکچری جنگیدم،
میخنده و میگه:
«سندروم سیندرلا داری؛ خیلی وقته زنگ ساعت دوازده شب رو زدن.»
من از مردی که با کفش اسپرت میاد قرار،
انتظار کتوشلوار و شمع و رستوران لاکچری دارم؛
اون از من میپرسه:
«قرمهسبزی دوست داری یا کباب؟»
من میگم:
«من یه زندگی خاص میخوام.»
میگه:
«باشه، فردا بریم شمال.»
میگم:
«با هواپیما؟»
میگه:
«با ماشین.»
میگم:
«هتل پنجستاره؟»
میگه:
«ویلا.»
میگم:
«استخر؟»
میگه:
«دریا.»
اصلاً این بشر
معیارهای منو نمیفهمه یا من دارم زیادی سخت میگیرم؟!
تازه بدتر از همه اینه که
هرچی بیشتر باهاش کلکل میکنم،
بیشتر دلم میخواد فردا هم ببینمش.
فکر کنم مشکل از کلهپاچه نیست…
مشکل اینه که دارم به مردی عادت میکنم
که اصلاً قرار نبود انتخابش کنم.
https://t.me/+76RVEwk59jsxODhk
https://t.me/+76RVEwk59jsxODhk | 162 |
| 14 | #پارت_1
نان سنگک را روی دستم جا به جا کردم، تکهای کندم و در دهانم گذاشتم. نسبت به داغی چند دقیقهی قبلش، قابل خوردن شده بود. داخل کوچه باریکمان پیچدم، همزمان توپ پلاستیکی فوتبالِ راه راهِ سفید آبی، که رویش دو جلد پاره از نوع خودش کشیده شده بود، آمد و به ساق پایم خورد. چشمم به توپ بود و صدای داد بچهها از آخر کوچه بلند شد:
-خاله شوت بزن، زود باش...
خبیثانه پایم را روی توپ گذاشتم. تکهای نان دیگر کندم و خوردم.
-بنداز دیگه.
توپ را زیر کفش به بازی گرفتم و دو قدمی جلو رفتم. هشت نفر بودند. قد و نیم قد. با نگاهی منتظر و کلافه که زودتر توپ را پس بدهم. اعتراض امیر قدرتمندتر از بقیه بود:
-جونِ خالهمرمر بنداز بیاد، شرط بستیم بابا.
با نگاهی به سمت چپ و دیدنِ ساحل جلوی در خانهشان، چشمکی زدم و فرا خواندمش. نگاهِ براقش به من بود و عروسک بدون پایش هم طبق معمول در آغوشش، فوری سمتم قد تند کرد. دوست و یاور همیشگیاش هم پشت سرش دوید و آمد. به من که رسیدند، ساحل نفسزنان پرسید:
-بله خالهجون؟
نان را به او سپردم که میدانستم مثل خودم دوست دارد خالی خالی بخورد و کیفم را هم به بهار دوستش دادم.
-حواستون به اینا باشه، پوزه اینارو به خاک بمالم، خب؟
-اه، چقدر لفتش میدی خاله، بنداز دیگه.
دخترها هیجانزده تأییدم کردند. با احتیاط پشت سرم پیش راه آمدند. از دروازه اول گذشتم و سعید جرئت نکرد سمتم بیاید و نظری به توپ داشته باشد. ایستادم و توپ را زیر پایم نگه داشتم. دست به کمر زدم و به چهرههای ناراضی و آفتابسوختهشان که میدانستم بوی گند عرق و مرد هم میدهند، چشم دوختم. البته که من هم دست کمی از آنها نداشتم و چهل دقیقه از آخرین تمریناتم میگذشت.
-جا نداریما... چهار به چهاریم. بنداز توپو دیگه.
با یک نگاه کلی به کوچه فقط مادر ساحل و بهار را بیرون و جلوی در خانهشان مشغول صحبت، دیدم. خوب بود، کارم راحتتر میشد و توبیخ مامان اگر به گوشش میرسید کمتر.
-خاله، هوی... مارو نگاه.
-دفعه پیش ما جورتو کشیدیم، سر کیسه رو شل نکردی. فکر اینکه امروز بازیت بدیم از سرت بیرون کن.
ابرو بالا انداختم. علیرضا نطق غرایی کرده بود. جلوتر رفتم. رو به هشتنفرشان که دست به سینه و اخمآلود نگاهم میکردند، لبخند حرص درآری زدم و... ناغافل حمله کردم:
-اگه بتونید بگیرید و گل نزنم، خرجِ شرط امروزتون با من.
تنها چند ثانیه مکث کردند تا حرفم را حلاجی کردند و بعد... چون اسپند روی آتش به تکاپو افتادند. از هر طرف سمتم هجوم آوردند. دخترها به همراه مادرانشان که حواسشان جمع ما شده بود، شروع به تشویقم کردند.
پسرها فریاد میزدند و فحش نثار هم میکردند که دست بجنبانند. حرفهای و دقیق از میانشان گذشتم. دوبار روپایی زدم و به تلافی نطق غرای علیرضا لایی دادمش. صدای خندهی بچهها از عصبانیت سرخ و کبودش کرد. با بدجنسی نیشخندی زدم و جلوتر رفتم.
مسیر صد متری را میتوانستم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند، طی کنم و گل بزنم، اما اذیت کردن و حرص دادنشان توفیق دیگری داشت و نمیخواستم از دست بدهم. امیررضا و سروش چون کنه به دست و پایم پیچیدند. لحظهای توپ را از دست دادم و دور شدن. سمتشان قدم تند کردم و دوباره توپ را گرفتم. شالم را از سرم کشیدند و روی شانههایم افتاد. موهایم در هوا رقصان شد.
راه را به رویم بستند. دوباره رو پایی زدم و با چرخشی کوتاهِ همراه توپ، دورشان زدم. فقط ده قدم دیگر با دروازه فاصله داشتم. دوباره شبیه زنبورهای مدافع که به قلمروشان حمله کرده بودم، سمتم هجوم آوردند.
حریفم نمیشدند. بردیا هم لایی خورد و خنده دخترها و دادِ دوستانش کر کننده شد. بیتوجه جلو رفتم و درست در سه قدمی اینکه گل را داخل دروازه شوت کنم به تنهی محکمی خوردم. تنه یکباره و چون رعد و برقی بیموقع خودش را جلوی من انداخته بود.
توپ را از دست دادم. علیرضا سریع آن را قاپید و دور شد. تعادلم بر هم خورده بود که دستِ همان تنه بیخاصیت و مزاحم، سریع روی کمرم نشست. میخواست از افتادنم جلوگیری کند. در لحظه، خشمگین خودم را عقب کشیدم. دستانش بلاتکلیف در هوا ماند. لبخندی دنداننما زد و با سرخوشی چشمکی روی هوا پراند:
-ببخشید خانم مربی، نفهمیدم چی شد از خونه دراومدم یهو بت خوردم.
https://t.me/+Noq6YcAO9_YyMjU0
https://t.me/+Noq6YcAO9_YyMjU0
https://t.me/+Noq6YcAO9_YyMjU0
رمان کالسکهٔ خاطرات😍
رمان جدید زهرا سادات رضوی استارت خورد🫰😌 | 209 |
| 15 | من مهتـــا فتحی ام!
تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی!
سورن مردی بود که بعد از مرگ پدر ومادرم دل دادم بهش و عاشقش شدم، اما اون با بهترین دوستم بهم خیانت کرد!
و در نهایت بانقشه همه اموالم روگرفتن و بهم انگ دیوونگی زدن و منوراهی تیمارستـــان کردن!
وقتی خبر ازدواج سورن با دوستم به گوشم رسید، مُــــردم!
شش ماهـه تمام هرشب خیره ماه شدم و برای فرار از این دیوونه خونه نقشه کشیدم و تا انتقام زندگی و احساس برباد رفته ام رو بگیرم!
و امشب وقت اجرای نقشه هامه!
فرار من از این دارلمجانین رعشه به جون خیلی ها میندازه که بی شک سورن اولین نفر این لیسته!
اون باید منتظر من و انتقام بی رحمانه من باشه! اون باید تاوان قلبی که شکونده بود و بازی ای که با من کرده رو پس می داد!
امـــا درست شب فرار از تیمارستان اتفاقی برام می افته که زندگیم زیر و رو می شه!
من...
https://t.me/+uoOhEDrZXJo1Y2Nk
https://t.me/+uoOhEDrZXJo1Y2Nk
توصیه ویژه برای رمانخوان های حرفه ای❤️🔥 | 337 |
| 16 | خونبس مردی شدم که آرزوی خیلی از دخترای دورم بود، البرز!🔥
اما من نمیخواستمش و برای همین هم فرار کردم...
بعد از چند سال، وقتی از زندگی بریده بودم و از شدت فقر میخواستم خودکشی کنم، خودم و انداختم جلوی یه ماشین مدل بالای خارجی.😔
از کجا میدونستم البرزه؟
از کجا میدونستم دوباره اسیرش میشم؟! 😭
من و برد به خونهش، اونم وقتی که میدونستم ازم کینه به دل داره و...🔥😢
https://t.me/+oJ7xismBbONiNTc8
#خونبس #بزرگسال🔞 | 639 |
| 17 | _ از عروس خونبس توله نمیخوام
با سر به قوطی زعفرون اشازه زد و بی رحمانه ادامه داد
_ تا شب که برگشتم خودت از شرش راحتشو... روش من خیلی درد داره طاقت نمیاری!
گفت و مثل همیشه درو قفل کرد و رفت
بغض کرده سمت ساکم رفتم و از زیر تخت بیرون کشیدنش
بچه هنوز برای لگد زدن کوچیک بود اما حس کردم میشنوه که زمزمه کردم
_ میریم مامانی... جایی که مارو نمیخوان نمیمونیم پسرم
بغضم ترکید و کلید یدکی که به سختی از البرز دزدیده بودم رو از زیر فرش بیرون کشیدم
مقصد مشخص بود
ترمینال، اولین بلیط برای یه شهر دور!
https://t.me/+oJ7xismBbONiNTc8 | 393 |
| 18 | sticker.webp | 877 |
| 19 | .
-
میخوام طلاقش بدم مامان
دیگه خسته شدم، راست میگفت منو اون هیچ وقت ما نمیشیم....
مرد رو به مادرش میگفت غافل از اینکه همسرش پشت در پشتی خانه صدای آنها را میشنود....صدای مردی که روزی عاشقانه ها خرجش میکرد،همون مردی که انقدر التماس کرد تا حسنا این ازدواج رو پذیرفت ولی حالا،حالا حرف از نخواستنش بود....
مادر پسر متعجب و خیره به پسرش لب میزند:
- دیوونه شدی مادر، چی داری میگی؟
عالم و آدم رو بسیج کردی برای این دختر و حالا یکسال نشده میخوای طلاقش بدی؟
بی حوصله و عصبانی رو به مادرش میگوید:
- ول کن این حرفا رو اون خودش گفت زندگی باهاش سخته منه احمق نفهمیدم ولی حالا.... هنوز دیر نشده حالا دیگه نمیخوامش...
بعد بدون اینکه از حضور دختر مطلع باشه با شوق و هیجان و صدای آروم تری گفت:
- میدونی چیه مامان ایندفعه واقعا عاشق شدم....
مادر به صورتش کوبید و رو به پسر توپید:
- صداتو بیار پایین احمق، حسنا بفهمه بهش خیانت کردی روزگارتو سیاه میکنه...
مرد بیخیال دستی در هوا تکون داد و گفت:
- ول کن این حرفا رو مادر من،من دیگه نمیخوامش،من تابان رو میخوام اون دخترک با چهره شرقی و جذاب،اصلا مامان میبینمش دلم میره و همه هورمون هام فعال میشه....
دیگه دخترک واینساد و آروم بیرون اومد با دلی شکسته که سعی داشت پشت اخم های در همش پنهانش کنه،
- چند وقته؟
مادر پسر خودش رو جلو انداخت سعی کرد پسر احمقش رو توجیح کنه
- اینو ولش کن حسنا جان دیوونه شده یه چیزی میگه....
به مادرشوهرش نگاه کرد و بعد پاکت عکس رو به دستش داد،پاکتی پر از عکس های دختری در آغوش بنیامین....در آغوش همسرش....
بعد دیدن عکس ها قسم خورده بود اگر حقیقت باشد مرد را آتش بزند و حالا مطمئن شده بود حقیقت دارد....
بنیامین با دیدن عکس ها رنگ پریده به حسنا خیره شد،او هم میدانست دخترک بیخیال از این داستان عبور نمیکند، آن دخترک خاص با نیرو های عجیب،کسی که بخاطر قدرتش به هیچ مردی اجازه ورود به حریمش رو نمیداد و
حالا تنها مرد زندگیش بهش خیانت کرده بود...!
از چشم های دختر آتش شعله میکشید کاملا آماده دریدن مرد بود ولی لحظه آخر فقط یک کلمه گفت:
- برو...
برای همیشه برو...
همین....
و رهایش کرد،
مردی رو که عاشقانه میپرستید به همین راحتی رها کرد!
غافل از اینکه یادگاری پسر در بطن اون دوباره آنها را به هم وصل خواهد کرد....
https://t.me/+k1k9rB7J6m1kNjFk
https://t.me/+k1k9rB7J6m1kNjFk
https://t.me/+k1k9rB7J6m1kNjFk
https://t.me/+k1k9rB7J6m1kNjFk | 649 |
| 20 | -سه ماه صیغه در ازای پول عمل مادرت!
پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد.
برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم:
- ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس!
سیگارش روتوی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار روتوی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام.
- صیغه ام شو!
چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت.
-می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه صیغه ام شی!
اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم:
-شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟
انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد.
-اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه!
بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت:
-فکرات روکه کردی خبرم بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری!
با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش روبه هم کوبیدم.
من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!
دو روز بعد
-خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره!
با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم!
با دستایی که میلرزید شمارش روگرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید.
-ســــ...لام
- به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟
-من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رومی خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره!
گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید:
-متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته!
بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه کردم:
- هیـــراد!
صدای کلافه اش بلند شد و گفت:
- شش ماه صیغه ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی!
هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه.
- قبوله!
- آدرس بیمارستان روبفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم
ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم!
تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه!
و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم!
https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0
https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0 | 503 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
