en
Feedback
Matrix‌

Matrix‌

Open in Telegram

The deception of consciousness ( فریب آگاهی ) @omeldomer ارتباط با ادمین

Show more
8 652
Subscribers
-124 hours
-57 days
+3130 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 1 channels
August '26
+150
in 0 channels
Get PRO
July '26
+138
in 0 channels
Get PRO
June '26
+206
in 3 channels
Get PRO
May '26
+43
in 1 channels
Get PRO
April '26
+13
in 0 channels
Get PRO
March '26
+6
in 0 channels
Get PRO
February '26
+134
in 4 channels
Get PRO
January '26
+72
in 4 channels
Get PRO
December '25
+164
in 6 channels
Get PRO
November '25
+111
in 5 channels
Get PRO
October '25
+196
in 6 channels
Get PRO
September '25
+93
in 6 channels
Get PRO
August '25
+158
in 6 channels
Get PRO
July '25
+111
in 7 channels
Get PRO
June '25
+133
in 6 channels
Get PRO
May '25
+162
in 7 channels
Get PRO
April '25
+94
in 2 channels
Get PRO
March '25
+272
in 6 channels
Get PRO
February '25
+93
in 3 channels
Get PRO
January '25
+215
in 7 channels
Get PRO
December '24
+136
in 8 channels
Get PRO
November '24
+167
in 11 channels
Get PRO
October '24
+272
in 8 channels
Get PRO
September '24
+184
in 8 channels
Get PRO
August '24
+317
in 4 channels
Get PRO
July '24
+363
in 6 channels
Get PRO
June '24
+264
in 4 channels
Get PRO
May '24
+330
in 5 channels
Get PRO
April '24
+422
in 7 channels
Get PRO
March '24
+606
in 6 channels
Get PRO
February '24
+359
in 6 channels
Get PRO
January '24
+330
in 8 channels
Get PRO
December '23
+273
in 8 channels
Get PRO
November '23
+236
in 2 channels
Get PRO
October '23
+198
in 9 channels
Get PRO
September '23
+117
in 0 channels
Get PRO
August '23
+242
in 0 channels
Get PRO
July '23
+204
in 0 channels
Get PRO
June '23
+133
in 0 channels
Get PRO
May '23
+238
in 0 channels
Get PRO
April '23
+154
in 0 channels
Get PRO
March '23
+133
in 0 channels
Get PRO
February '23
+161
in 0 channels
Get PRO
January '23
+156
in 0 channels
Get PRO
December '22
+159
in 0 channels
Get PRO
November '22
+173
in 0 channels
Get PRO
October '22
+193
in 0 channels
Get PRO
September '22
+195
in 0 channels
Get PRO
August '22
+214
in 0 channels
Get PRO
July '22
+160
in 0 channels
Get PRO
June '22
+155
in 0 channels
Get PRO
May '22
+141
in 0 channels
Get PRO
April '22
+368
in 0 channels
Get PRO
March '22
+126
in 0 channels
Get PRO
February '22
+144
in 0 channels
Get PRO
January '22
+167
in 0 channels
Get PRO
December '21
+197
in 0 channels
Get PRO
November '21
+131
in 0 channels
Get PRO
October '21
+266
in 0 channels
Get PRO
September '21
+286
in 0 channels
Get PRO
August '21
+246
in 0 channels
Get PRO
July '21
+206
in 0 channels
Get PRO
June '21
+166
in 0 channels
Get PRO
May '21
+270
in 0 channels
Get PRO
April '21
+303
in 0 channels
Get PRO
March '21
+286
in 0 channels
Get PRO
February '21
+129
in 0 channels
Get PRO
January '21
+216
in 0 channels
Get PRO
December '20
+5 738
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
02 September+3
01 September+2
Channel Posts
photo content

2
@deceptmatrix
1
3
🔹وحدت؛ آخرین نامی که باید کنار گذاشت... وقتی می‌گوییم «همه یکی هستند»، ذهن را به یک مفهوم تازه رسانده‌ایم. وحدت... اما وحدت نیز یک مفهوم است... اگر «کثرت» نباشد، «وحدت» نیز قابل تعریف نیست... پس حقیقت، «وحدت» هم نیست... حقیقت، پیش از تقسیم به وحدت و کثرت است.... پیش از یکی و چند... پیش از وجود و عدم... پیش از بودن و نبودن... پیش از شکل و بی‌شکلی... این همان جایی است که زبان آرام‌آرام فرو می‌ریزد...! زیرا هر واژه یک مرز است... و آنچه مرزی ندارد، نمی‌تواند درون مرزِ یک واژه قرار گیرد...! 🔹هیچ، پیش از همه ی مفاهیم «هیچ» در عمیق‌ترین معنای خود، آخرین پاسخ نیست... بلکه امتناعِ هر پاسخ نهایی باشد... هیچ یعنی جایی که هنوز نمی‌توان گفت : «این است.» اما حتی نمی‌ توان گفت : «این نیست.» زیرا هر دو جمله نیازمند یک تمایزند...! هیچ، نه وجود است و نه عدم... نه آگاهی است و نه ناآگاهی... بلکه بستری است که این دوگانگی‌ ها هنوز در آن شکل نگرفته‌اند... و شاید به همین دلیل، هرگاه ذهن می‌خواهد «هیچ» را تصور کند، شکست می‌خورد...! زیرا تصور کردن، شکل دادن است... و "هیچ" ، پیش از شکل است... بی‌ صورتی، صورت می‌گیرد... پیوستار، به نقاط تقسیم می‌شود... بی‌مرزی، مرز پیدا می‌کند... تغییر، زمان می‌شود... رابطه، فاصله می‌شود... تفاوت، کثرت می‌شود... و کثرت، جهان می‌شود... سپس ذهن درون همین جهان ظاهر می‌شود... و همان ذهن شروع می‌کند به پرسیدن : «این جهان از کجا آمده است؟! » غافل از اینکه خودش یکی از همان پرسش‌هایی است که جهان درون خودش پدید آورده است...! 🔹شاید جهان، خوابِ یک چیز نباشد... گاهی می‌گوییم : «وحدت خوابِ کثرت را می‌بیند.» اما این تعبیر هنوز یک «وحدت» را در جایی فرض می‌کند... حقیقت حتی این هم نیست... اصلاً کسی نیست که خواب ببیند...! نه وحدتی وجود دارد که خواب ببیند، نه کثرتی که خواب دیده شود... بلکه خواب و خواب‌بین هر دو از یک فرایند پدیدار می‌شوند...! مانند داستانی که شخصیت و روایت را همزمان می‌سازد...! «من» شخصیت داستان است... «جهان» صحنهٔ داستان... «زمان» ترتیب داستان... «خاطره» گذشته ی داستان... و «آینده» ادامه ی احتمالی داستان... اما داستان‌نویس کجاست؟! اگر او را پیدا کنیم، باز باید بپرسیم : چه کسی داستان‌ نویس را نوشته است؟! و این پرسش می‌تواند تا بینهایت ادامه پیدا کند.. هیچ نویسنده ی نهایی‌ در کار نیست...! خودِ داستان، نویسنده را نیز به وجود می‌آورد...! 🔹آخرین سکوت و شاید در نهایت، آنچه باید فرو بریزد جهان نیست... «من» نیست.. کثرت نیست.. حتی ذهن نیست... بلکه تصورِ ما از استقلالِ آنهاست..! جهان می‌تواند باقی بماند.. تو می‌توانی باقی بمانی... من می‌توانم باقی بمانم... زمان می‌تواند جاری باشد.. ستارگان می‌توانند متولد شوند.. اشیا می‌توانند تغییر کنند.. اما پشت تمام این تغییرات، دیگر لازم نیست چیزی را به عنوان یک جوهر مستقل تصور کنیم..! صورت‌ ها می‌آیند.. صورت‌ ها می‌روند.. اما هیچ صورتی مالکِ خودش نیست... هیچ موجی مالکِ آب نیست.. هیچ نقطه‌ ای مالکِ فضا نیست.. هیچ لحظه‌ ای مالکِ زمان نیست.. و هیچ «من»ی مالکِ آگاهی نیست.. لذا  «من»تنها نامی است که یک گرداب به حرکت خودش داده است...! و «جهان» نامی است که آگاهی به مجموعه ی بی‌پایانِ صورت‌ هایی داده است که در آن ظاهر می‌شوند...! اما پشت این نام‌ها، نه یک چیز دیگر وجود دارد، نه یک جهان دیگر، نه خدایی که بتوان او را مانند یک شیء پیدا کرد، نه حتی وحدتی که بتوان آن را نامید. فقط آنچه پیش از همهٔ نام‌هاست پیش از نقطه پیش از خط پیش از شکل پیش از عدد پیش از زمان پیش از تفاوت پیش از «من» پیش از «تو» پیش از «یکی» پیش از «هیچ» و شاید همین‌جا عمیق‌ترین پارادوکس رخ می‌دهد : اگر حقیقت را بتوان گفت، دیگر حقیقتِ نهایی نیست؛ زیرا چیزی که گفته شده، وارد قلمرو شکل و تمایز شده است...! اما اگر نتوان گفت، ذهن احساس می‌کند چیزی برای شناختن وجود ندارد..! و شاید حقیقت دقیقاً در میان این دو نیست؛ بلکه پیش از این دو است نه چیزی که باید شناخته شود بلکه بستری که در آن شناخت و ناشناختن هر دو پدیدار می‌شوند... نه چیزی که باید به آن رسید، بلکه چیزی که هرگز از آن دور نبوده‌ایم..! و لذا تمام این سفرِ ذهن، تمام این فلسفه‌ ها، تمام این جستجوی حقیقت، فقط حرکت یک گرداب درون اقیانوس باشد؛ گردابی که می‌خواهد اقیانوس را پیدا کند، بی‌آنکه بفهمد تمام مدت از جنس همان اقیانوس بوده است...! و شاید لحظه ی بیداری آن لحظه‌ ای نباشد که گرداب اقیانوس را پیدا می‌کند؛ بلکه لحظه‌ ای باشد که برای نخستین بار می‌بیند: گردابی مستقل هرگز وجود نداشته است فقط آب بوده است، که برای لحظه‌ ای، خود را به شکلِ گرداب دیده است...! م.م
218
4
زیرا هر شیئی که درباره ی آن سخن می‌گوییم، ابتدا باید در میدان آگاهی پدیدار شود تا بتوانیم دربارهٔ آن سخن بگوییم...! این به معنای آن نیست که اشیا خارج از آگاهی وجود ندارند... بلکه بدان معناست ما هرگز نمی‌توانیم از جایگاهی بیرون از ابزار شناخت، دربارهٔ آنچه مستقل از شناخت است داوری کنیم...! و این همان دیوار نامرئی شناخت است...! 🔹آگاهی، پنجره نیست... ما معمولاً آگاهی را مانند پنجره‌ ای تصور می‌کنیم که جهان از آن دیده می‌شود... اما شاید آگاهی بیشتر شبیه یک میدان باشد که در آن «جهان»  امکانِ ظهور پیدا می‌کند... پنجره میان من و جهان قرار گرفته است... اما میدان، خودِ امکانِ پدیدار شدنِ «من» و «جهان» را فراهم می‌کند... در این صورت، آگاهی نه یک شیء در جهان است و نه چیزی کاملاً بیرون از جهان....! بلکه مرز میان این دو را نیز مسأله‌دار می‌کند...! زیرا «درون» و «بیرون» هر دو درون آگاهی تعریف شده‌اند...! 🔹"بینهایت"؛ جایی که آخرین مرز فرو می‌ریزد... ذهن می‌تواند هر چیزی را تا حدی گسترش دهد... اما "بینهایت" ، «بزرگ‌ترین چیز» نیست... اگر بزرگ‌ترین چیز باشد، می‌توان چیزی بزرگ‌ تر از آن تصور کرد... "بینهایت" یعنی نبودِ آخرین مرز. اما اینجا یک پارادوکس پدیدار می‌شود : ذهن می‌خواهد "بینهایت" را بفهمد، اما فهمیدن معمولاً یعنی مرزبندی کردن... تعریف کردن... جدا کردن... نامگذاری کردن... در نتیجه، هرگاه ذهن "بینهایت" را تعریف می‌کند، چیزی متناهی ساخته است که نام بینهایت بر آن گذاشته...! لذا "بینهایت" هرگز در ذهن حاضر نمی‌شود.... بلکه همیشه بصورت افقِ فراروی ذهن باقی می‌ماند... هرچه ذهن جلوتر می‌رود، افق نیز عقب‌تر می‌رود...! نه به این دلیل که حقیقت دور است؛ بلکه چون حقیقت، یک نقطه ی پایان در مسیر شناخت نیست...! 🔹ذهن و قضیه ی ناتمامیت گودل ذهن می‌خواهد جهانی کامل بسازد... می‌خواهد همه چیز را توضیح دهد... اما هر دستگاهی که برای توضیح جهان ساخته می‌شود، خودش بخشی از جهان است...! و در نتیجه، همیشه چیزی وجود دارد که از درون همان دستگاه نمی‌توان به صورت کامل دربارهٔ آن سخن گفت...! این یادآور یکی از عمیق‌ترین درس‌ های ریاضیات است : هیچ دستگاه صوریِ به اندازهٔ کافی نیرومند نمی‌تواند تمام حقیقت مربوط به خودش را از درون خودش دربرگیرد... این را می‌توان به صورت فلسفی‌ تر چنین دید : ذهن نمی‌تواند به طور کامل خودش را از بیرون ببیند، زیرا هر تصویری که از خودش می‌سازد، باز توسط خودش ساخته شده است...! آینه نمی‌تواند به تنهایی پشتِ سطح خودش را ببیند...! و لذا ذهن نیز نمی تواند تمامیتِ خودش را از درون خودش درک کند... نه به دلیل ضعف ذهن، بلکه به دلیل ساختارِ خودارجاعِ شناخت...! 🔹خودارجاعی ؛ جایی که جهان به خودش نگاه می‌کند... وقتی ذهن می‌گوید : «من دارم جهان را می‌بینم»، در حقیقت بخشی از جهان در حال دیدن بخش دیگری از جهان است...! و وقتی ذهن درباره ی خودش فکر می‌کند، جهان به نوعی در حال ساختن تصویری از خودش درون خودش است...! این همان لحظه‌ ایست  که آینه به آینه نگاه می‌کند... تصویر در تصویر... ذهن در ذهن... آگاهی در آگاهی... و اگر این بازتاب ادامه پیدا کند، دیگر نمی‌توان آخرین تصویر را پیدا کرد... هر تصویر، تصویرِ دیگری را به دنبال خود می‌آورد... لذا «من» نیز حاصل همین بازتاب بی‌پایان است...! نه یک مرکز واقعی، بلکه اثرِ بازگشتِ آگاهی به سوی خودش...! 🔹پس «من» کجاست؟! «من» جایی وجود ندارد... نه در مغز به عنوان یک نقطهٔ مستقل... نه در بدن... نه در خاطره... نه در فکر... نه در احساس... هرکدام از اینها می‌آیند و می‌روند... اما چیزی که «من» نامیده می‌شود، از پیوستگیِ همین تغییرات ساخته می‌شود...! مانند خطی که از بیشمار نقطه تشکیل شده است، اما هیچ نقطه‌ ای به تنهایی «خط» نیست...! «من» نیز یک نقطه نیست... یک پیوستگی ست... یک مسیر.... یک الگو... یک گرداب... و اگر تمام اجزای این الگو تغییر کنند، هنوز می‌توانیم بگوییم «همان شخص» باقی مانده است؟! لذا میتوان گفت هویت نه در ماده است و نه در یک جوهر ثابت... بلکه در رابطه ی  میان تغییرات است...! 🔹کثرت؛ بازیِ یک پیوستار با خودش اگر جهان را یک پیوستار بدانیم، کثرت می‌تواند چیزی شبیه به نقش‌ هایی باشد که بر سطح آن ظاهر می‌شوند... اشکال متفاوت‌ هستند... اما سطح یکی است... موج‌ها متفاوت‌ هستند... اما آب یکی است.... نقاط متفاوت‌ هستند... اما درون یک فضا تعریف می‌شوند... ما خود را موجوداتی جدا می‌دانیم، زیرا شکل‌ هایمان متفاوت است... اما تفاوتِ شکل الزاماً به معنای تفاوتِ بنیاد نیست... دو موج را می‌توان از هم تشخیص داد، بدون اینکه گفت آبِ آنها دو حقیقت مستقل است... م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
175
5
🔹🔹"هیچ" ؛ پیش از نقطه، پیش از "بینهایت" 🔹پیش از آنکه چیزی «یکی» باشد ذهن همیشه از یک نقطه آغاز می‌کند... ذهن حتی وقتی از بینهایت سخن می‌گوید، در حقیقت از یک نقطهٔ آغاز به سوی بینهایت حرکت می‌کند... اما شاید بزرگ‌ ترین پرسش این باشد : پیش از نقطه چه بود؟ نه یک نقطه ی دیگر... زیرا اگر نقطه‌ ای وجود داشته باشد، دیگر «پیش از نقطه» معنایی ندارد... نقطه، نخستین مرزِ تمایز است... نخستین «این» در برابر «آن»... نخستین امکانِ اشاره... وقتی می‌گوییم «این»، در همان لحظه چیزی را از «غیرِ این» جدا کرده‌ایم... به بیان دیگر، جهان پیش از آنکه مجموعه‌ ای از اشیا باشد، مجموعه‌ ای از تمایزهاست... و اگر هیچ تمایزی وجود نداشته باشد، دیگر حتی یک نقطه نیز نمی‌تواند پدیدار شود...! نه به این معنا که نقطه‌ ای وجود ندارد؛ بلکه به این معنا که مفهومِ «نقطه» هنوز متولد نشده است...! 🔹"هیچ" ، نقطه نیست... ذهن وقتی واژه «هیچ» را می‌شنود، معمولاً یک فضای خالی را تصور می‌کند... یک خلأ... یک صفحهٔ سفید... اما خلأ نیز یک تصویر است... سفیدی نیز یک کیفیت است... فضا نیز یک مفهوم است... پس آنچه ذهن «هیچ» می‌نامد، هنوز چیزی است که ذهن توانسته برای آن تصویری بسازد...! اما هیچِ مطلق نمی‌تواند تصویر داشته باشد... زیرا تصویر داشتن یعنی شکل داشتن... و شکل داشتن یعنی مرز داشتن... و مرز داشتن یعنی تفاوت داشتن... بنابراین هیچِ مطلق، حتی نمی‌تواند یک فضای خالی باشد... "هیچ" ، فقدانِ چیزها نیست؛ فقدانِ امکانِ تمایز میان چیزهاست...! در "هیچ" ، نه نقطه‌ای هست و نه نبودِ نقطه...! نه فضا هست و نه بی‌ فضایی... نه زمان هست و نه بی‌ زمانی... زیرا همه ی اینها زمانی معنا پیدا می‌کنند که ذهن بتواند میان دو وضعیت تمایز بگذارد... 🔹از "هیچ" تا نقطه.... اما چگونه از بی‌  تعینی، تعین پدیدار می‌شود؟! چگونه از بی‌ شکلی، شکل پدیدار میشود؟! چگونه از بی‌ مرزی، مرز پدیدار میشود؟! شاید پاسخ این باشد که هیچگاه واقعاً «چیزی» از هیچ بیرون نمی‌آید... بلکه تمایز پدیدار می‌شود... یک تفاوت کوچک کافی است تا جهان آغاز شود... همین که «این» از «آن» جدا شود، هندسه متولد می‌شود... همین که «اینجا» از «آنجا» جدا شود، فضا متولد می‌شود... همین که «اکنون» از «پیش‌ تر» جدا شود، زمان متولد می‌شود... و همین که «من» از «دیگری» جدا شود، فرد متولد می‌شود... 🔹پیوستار و خوابِ جدایی... در نگاه نخست، جهان از اشیای جدا از هم ساخته شده است... اما اگر عمیق‌ تر نگاه کنیم، مرز هر شیء مسأله‌ساز می‌شود... کجا موج تمام می‌شود و کجا اقیانوس آغاز می‌شود؟! کجا بدن تمام می‌شود و محیط آغاز می‌شود؟! کجا ذهن تمام می‌شود و جهان آغاز می‌شود؟! مرزها همیشه آن‌ قدر که ذهن تصور می‌کند مطلق نیستند... در ریاضیات، می‌توان جهانی را تصور کرد که در آن هیچ نقطه‌ ای به تنهایی معنای کامل خود را ندارد و هر نقطه بخشی از یک پیوستار است... نقطه بدون رابطه، فقط یک انتزاع است... و شاید موجودیتِ مستقل نیز چیزی شبیه همین انتزاع باشد... ما اشیا را جدا می‌بینیم، زیرا ذهن برای شناختن آنها مرز می‌کشد... اما در سطحی بنیادی‌ تر، جهان نه مجموعه‌ ای از چیزهای جدا، بلکه یک پیوستارِ بی‌ پایان از روابط است... آنچه «چیز» می‌نامیم، شاید فقط یک الگوی پایدار در این پیوستار است...! 🔹توهمِ مرز هر مرزی دو طرف می‌سازد... داخل و خارج... این‌سو و آن‌سو... من و جهان... اما خودِ مرز کجاست؟ اگر مرز را برداریم، چه چیزی باقی می‌ماند؟ یک طرف؟ دو طرف؟ یا هیچ‌کدام؟ به بیان دیگر، مرز چیزی نیست که بین دو چیز قرار گرفته باشد... مرز همان چیزی است که دو چیز را به وجود می‌آورد...! این نکته بسیار عمیق است... زیرا در این صورت، اشیا ابتدا وجود ندارند تا بعد مرزی میان آنها کشیده شود... بلکه مرز کشیده می‌شود و سپس دو شیء پدیدار می‌شوند... ذهن ابتدا «من» و «غیرِ من» را جدا می‌کند؛ سپس «من» و «جهان» را پیدا می‌کند... ابتدا تمایز... سپس کثرت... سپس اشیا... سپس روابط... سپس جهان... 🔹آگاهی کجاست؟ اینجا پرسش از آگاهی آغاز می‌شود... آگاهی چیست؟ آیا چیزی است که درون مغز قرار گرفته؟ یا مغز، همان چیزی است که در آگاهی به صورت یک تصویر ظاهر شده است؟! ما مغز را نیز از طریق آگاهی می‌شناسیم...! سلول‌های عصبی را می‌بینیم تصاویر علمی را می‌بینیم داده‌ها را می‌خوانیم دستگاه‌های اندازه‌گیری را می‌بینیم اما همهٔ اینها در نهایت در میدان تجربه ظاهر می‌شوند... حتی تصور ما از «ماده» نیز تصویری است که در میدان شناخت پدیدار شده است...! پس آگاهی نمی‌تواند به سادگی در کنار سایر اشیا قرار گیرد... م.م ادامه 👇 @deceptmatr
184
6
No text...
427
7
+9
09-moon_tripper_-_spatial_dimentions.mp3
506
8
حتی «هیچ» می‌تواند یک بت شود...! حتی «وحدت» می‌تواند یک بت شود...! حتی «ناشناختنی» می‌تواند تبدیل به یک شناختِ خیالی شود...! شاید رهایی، رسیدن به آخرین پاسخ نباشد...! بلکه فرو ریختن نیاز به آخرین پاسخ باشد...! 🔹شاید بیداری همین باشد...! بیداری شاید دیدنِ حقیقتی تازه نباشد... زیرا هر حقیقت تازه‌ ای که دیده شود، هنوز یک «دیده‌ شده» است...! بیداری، لحظه‌ ایست که ذهن می‌بیند هرچه هست، ساخته ی خودش بوده است...! حتی تصویری که از حقیقت ساخته است....! و در آن لحظه، دیگر لازم نیست چیزی را نفی کند... جهان می‌تواند باشد... اشخاص می‌توانند باشند... زمان می‌تواند باشد... کثرت می‌تواند باشد... اما دیگر لازم نیست هیچ‌کدام را حقیقتِ مطلق بداند... موج، همچنان موج است... اما دیگر خود را جدا از اقیانوس نمی‌داند... «من» همچنان ظاهر می‌شود... اما دیگر ادعا نمی‌کند که یک موجود مستقل و ثابت است... جهان همچنان دیده می‌شود... اما دیگر تصور نمی‌شود که تصویر، تمام حقیقت است... 🔹پشتِ همه ی صورت‌ ها... در نهایت مسأله این نیست که همه یکی هستند... بلکه مسأله این است که هیچ‌ چیز آن‌گونه که ذهن می‌پندارد، مستقل و جدا نیست....! کثرت، صورت‌ های گوناگون یک ناشناختنی است... وحدت، نامی است که ذهن بر نبودِ تفاوت می‌گذارد... زمان، تجربه ی تغییر صورت‌ هاست... مکان، صورتِ رابطه ی میان آنهاست.... «من»، الگویی موقت در جریان این رابطه‌ هاست... و جهان، شبکه‌ ای بی‌ پایان از تمایزهاست که ذهن آن را به صورتِ یک کلِ منسجم تجربه می‌کند... اما پشت همه ی اینها، چیزی نیست که بتوان آن را همچون یک شیء پیدا کرد... زیرا اگر پیدا شود، تبدیل به یک صورت شده است...! و اگر صورت شود، دیگر پشتِ صورت‌ ها نیست...! لذا آنچه در جستجویش هستیم، نه یک «چیز» است، نه یک «وجود»، نه حتی یک «وحدت».... بلکه پیش از تمام این نام‌ هاست...! پیش از نقطه... پیش از فاصله... پیش از عدد... پیش از شکل... پیش از زمان... پیش از «من».... پیش از «تو».... پیش از «یکی»... پیش از «هیچ»....! و لذا به همین دلیل است که هرچه ذهن بیشتر به حقیقت نزدیک می‌شود، کلمات کمتر می‌شوند...! تا جایی که حتی گفتنِ «حقیقت» نیز زیادی است... آنجا دیگر کسی نیست که بگوید : «من حقیقت را دیدم.» و شاید در آخرین لحظه، نه حقیقت آشکار می‌شود، نه جهان ناپدید... بلکه فقط تمایز میان بیننده و دیده‌ شونده فرو می‌ریزد...! آینه هنوز هست، تصویر هنوز هست، اما دیگر نمی‌توان گفت تصویر از آینه جداست...! و شاید این همان راز تمام کثرت باشد : "بینهایت" ، خود را به هزاران صورت تقسیم نکرده است؛ بلکه ذهن، هزاران صورت را از یک بی‌ مرزیِ ناشناختنی، دیده است...! و شاید تمام این جهان، تمام این «من»ها، تمام این تولد ها و مرگ‌ ها، تمام این فاصله‌ ها و زمان‌ ها، فقط یک اتفاق باشند : بی‌ صورتی، برای لحظه‌ ای، خود را به صورت دیده است...! و سپس فراموش کرده است که صورت است، نه جدا از بی‌صورتی...! و این شاید عمیق‌ترین معنای جمله‌ ای باشد که در ظاهر ساده است : همه یکی هستیم.... م.م @deceptmatrix
643
9
بدن؟ اما بدن دائماً تغییر می‌کند... خاطره؟ اما خاطرات تغییر می‌کنند... افکار؟ اما افکار می‌آیند و می‌روند... احساسات؟ آنها نیز دائماً در حرکت‌ هستند.. پس کدام‌یک «منِ واقعی» است؟! هیچ‌کدام... «من» مانند یک نقطهٔ هندسی نیست که در جایی پنهان شده باشد... «من» نسبتی میان مجموعه‌ ای از تغییرات است... یک الگو... یک گرداب... یک انسجام موقت... همان‌گونه که یک گرداب، چیزی جدا از آب نیست، «من» نیز شاید چیزی جدا از جریان تجربه نیست... گرداب می‌گوید : «من هستم.» اما اگر تمام آب را از آن بگیریم، چیزی به نام گرداب باقی نمی‌ماند... 🔹آگاهی؛ آینه‌ای که خودش را می‌بیند اینجا مسئله از همیشه عجیب‌تر می‌شود... ذهن جهان را می‌بیند... اما خودش نیز در جهان است...! بنابراین چیزی در جهان پدید آمده که می‌تواند بخشی از جهان را به صورت تصویر در خودش ظاهر کند...! و وقتی ذهن خودش را می‌بیند، جهان در بخشی از خودش تصویرِ خودش را ساخته است...! آینه‌ ای در اقیانوس پدید آمده و اقیانوس را در خود منعکس می‌کند... اما آینه نیز از همان اقیانوس ساخته شده است...! پس چه کسی چه کسی را می‌بیند؟! ذهن جهان را می‌بیند یا جهان از طریق ذهن خودش را می‌بیند؟! شاید این دو پرسش در نهایت از یکدیگر قابل تفکیک نباشند...! زیرا مشاهده‌ گر و مشاهده‌ شونده، دو موجود مستقل نیستند... جهان در نقطه‌ ای از خودش به صورت «من» ظاهر شده و سپس از همان نقطه، خودش را به عنوان «جهان» مشاهده کرده است...! و این شاید معنای عمیق‌ تری از وحدت باشد... نه اینکه همه چیز یک چیز است... بلکه هیچ چیز به تنهایی و خارج از کل، معنای مستقل ندارد... 🔹بینهایت، کثرتِ بی‌ پایان نیست ما اغلب "بینهایت" را با «خیلی زیاد» اشتباه می‌کنیم... اما "بینهایت" ، یک تعداد بسیار بزرگ نیست... اگر هرقدر به یک عدد بزرگ اضافه کنیم، هنوز در قلمرو شمارش هستیم... "بینهایت" ، نقطه ی نهایی این شمارش نیست... بلکه نفیِ وجودِ نقطه ی نهایی است...! و لذا به همین دلیل، "بینهایت" را نمی‌ توان مانند یک شیء در کنار اشیای دیگر قرار داد... "بینهایت" در برابر متناهی قرار نمی‌گیرد؛ بلکه مرزِ مفهومِ متناهی را آشکار می‌کند... کثرت، تصویرِ "بینهایت" در دستگاهی است که مجبور است چیزها را یکی‌ یکی ببیند... ذهن نمی‌ تواند "بینهایت" را یکباره تجربه کند... پس آن را به صورت توالی درمی‌آورد... صورت پشت صورت... عدد پشت عدد... لحظه پشت لحظه... جهان پشت جهان... و این جریان بی‌ پایان را «کثرت» می‌نامد...! 🔹هیچ ؛ تُهی نیست... اینجا «هیچ» معنای عجیبی پیدا می‌کند... "هیچ" ، لزوماً نبودنِ همه چیز نیست... زیرا «همه چیز» و «نبودن» هر دو مفاهیمی هستند که درون زبان و ذهن ساخته شده‌اند... اگر بگوییم «هیچ وجود ندارد»، هنوز از وجود استفاده کرده‌ایم...! اگر بگوییم «هیچ وجود دارد»، باز هم آن را به یک شیء تبدیل کرده‌ایم...! پس «هیچ» را نمی‌ توان به عنوان یک چیز در کنار چیزهای دیگر قرار داد... "هیچ" ، پیش از تقسیمِ جهان به «چیز» و «ناچیز» است... پیش از وجود و عدم... پیش از یکی و چند... پیش از بودن و نبودن... و اگر چنین باشد، «هیچ» دیگر خلأ نیست... بلکه بی‌ تَعَیُنیِ مطلق است... جایی که هنوز هیچ صورتی مجبور نشده است خود را از صورت دیگری جدا کند... 🔹پس آیا وحدت وجود دارد؟ اینجا عرفان به یک ظرافت بزرگ می‌رسد... وقتی می‌گوییم : «همه یکی هستند.» اما همین جمله نیز یک دام دارد... زیرا «یکی» بودن یعنی در برابر «چند» بودن قرار گرفتن... یعنی هنوز دو مفهوم داریم : وحدت و کثرت... پس اگر واقعاً از تمام دوگانگی‌ ها عبور کنیم، دیگر حتی نمی‌توانیم بگوییم «وحدت»...! زیرا وحدت نیز یک مفهوم است... یک شکل ذهنی... یک طرف از یک رابطه... زیرا «یکی» هنوز یک عدد است... اما آنچه پیش از عدد است، نه یک است و نه چند... نه قابل شمارش است و نه غیرقابل شمارش... نه مجموعه است و نه عضو... نه نقطه است و نه فضا... نه شکل است و نه بی‌شکلی... زیرا حتی «بی‌شکلی» نیز در برابر «شکل» معنا پیدا می‌کند...! پس هر نامی که به آن بدهیم، یک قدم از آن دور شده‌ایم...! 🔹آخرین فریب ذهن... شاید آخرین فریب ذهن این نباشد که جهان را واقعی می‌پندارد... بلکه این باشد که تصور کند خودش حقیقت را فهمیده است...! ذهن ممکن است بگوید : «همه چیز توهم است.» اما چه کسی این توهم را تشخیص داده است؟! ذهن...! سپس می‌گوید : «همه چیز یکی است.» اما چه کسی وحدت را فهمیده است؟! ذهن...! بعد می‌گوید : «پشت جهان، هیچ است.» باز چه کسی «هیچ» را تصور کرده است؟! ذهن...! بنابراین حتی عمیق‌ ترین فلسفه نیز می‌تواند به یک تصویر ذهنی تازه تبدیل شود...! م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
507
10
@deceptmatrix
1
11
🔹🔹پیش از یکی و پیش از هیچ 🔹آیا کثرت، صورتِ ریاضیِ بی‌صورتی است؟ ما جهان را مجموعه‌ای از چیزها می‌بینیم... اشیا، انسانها، ستارگان، سلولها، افکار، خاطرات، زمان‌ها و مکان‌ ها... اما برای اینکه چیزی وجود داشته باشد، باید از چیز دیگری قابل تشخیص باشد... درخت، درخت است زیرا غیرِ سنگ است... من، من هستم زیرا غیرِ تو هستم.... امروز، امروز است زیرا غیر از دیروز است... وجود، وجود است زیرا در برابر عدم قرار گرفته است... به این ترتیب، نخستین چیزی که ذهن می‌سازد «شیء» نیست؛ بلکه تفاوت است... ذهن پیش از آنکه جهان را ببیند، آن را تقسیم می‌کند.. و لذا این تقسیم، نخستین آفرینش ذهن است... جهان برای ذهن، از جایی آغاز می‌شود که تفاوت آغاز می‌شود... 🔹اما اگر تفاوت نباشد؟! اگر میان دو چیز هیچ تفاوتی نباشد، سخن گفتن از «دو چیز» بی‌معنا می‌شود... دو نقطه هنگامی دو نقطه‌ هستند که بتوان آنها را از یکدیگر متمایز کرد... دو عدد هنگامی دو عددند که تفاوتی میان آنها وجود داشته باشد... دو شخص نیز هنگامی «دو شخص» هستند که ذهن بتواند میان آنها مرزی برقرار کند... پس کثرت، چیزی بنیادی‌ تر از «تفاوت» نیست... کثرت، نتیجهٔ تفاوت است... و تفاوت، نتیجه ی نگاه... در اینجا یک پرسش عمیق‌ تر متولد می‌شود : اگر نگاه نباشد، آیا هنوز تفاوتی وجود دارد؟! نه اینکه پاسخ را «نه» بدانیم؛ زیرا گفتنِ «تفاوتی وجود ندارد» خود یک داوری ذهنی است...! بلکه مسأله این است که بدون ابزار شناخت، دیگر نمی‌دانیم واژهٔ «تفاوت» به چه چیزی اشاره می‌کند...! درست در همین نقطه، زبان به مرز خود می‌رسد... 🔹ناشناختنی، یک چیز ناشناخته نیست... معمولاً وقتی می‌گوییم چیزی ناشناخته است، تصور می‌کنیم آن چیز وجود دارد و فقط هنوز آن را کشف نکرده‌ایم... اما «ناشناختنی» عمیق‌ تر از «ناشناخته» است... ناشناخته یعنی چیزی که هنوز شناخته نشده... اما ناشناختنی یعنی چیزی که اصولاً نمی‌تواند به صورت کامل در دستگاه شناخت قرار گیرد... ذهن می‌تواند هر روز تصویر تازه‌ای از جهان بسازد، اما هر تصویر همچنان تصویر است... حتی اگر تمام جهان را در ذهن خود جای دهیم، باز آنچه در ذهن داریم «جهانِ شناخته‌شده» است، نه خودِ آن ناشناختنی که جهان از آن پدیدار شده است...! مانند نقشه‌ ای که هرقدر دقیق‌ تر شود، هرگز خودِ سرزمین نمی‌شود...! و اگر نقشه‌ ای بخواهد تمام سرزمین را بدون هیچ تفاوتی با خود سرزمین دربرگیرد، دیگر نقشه نیست؛ خودِ سرزمین است...! لذا شناخت نیز چنین است... اگر ذهن روزی حقیقت را کاملاً در خود جای دهد، دیگر چیزی به نام «شناخت» باقی نمی‌ماند؛ زیرا شناخت یعنی رابطه یی میان شناساننده و شناخته‌ شونده... و وقتی این دو کاملاً یکی شوند، خودِ رابطه (شناخت) ناپدید می‌شود...! 🔹ذهن چگونه جهان را می‌سازد؟ ذهن، جهان را از هیچ خلق نمی‌کند... این تعبیر شاید بیش از حد ساده باشد... ذهن کاری ظریف‌ تر انجام می‌دهد : ذهن از یک ناشناختنیِ بی‌مرز، جهانی از مرزها استخراج می‌کند...! مانند یک دستگاه مختصات که بر یک پیوستار قرار می‌گیرد و برای نقاط، مکان و برای روابط، فاصله تعریف می‌کند... بدون دستگاه مختصات، هیچ نقطه‌ ای «مختصات» ندارد... اما این به معنای نبودنِ نقطه نیست... بلکه یعنی «مختصات» چیزی نیست که بتوان آن را مستقل از دستگاه تعریف کرد... لذا بسیاری از مفاهیمی که ما به جهان نسبت می‌دهیم نیز چنین هستند... «اینجا» «آنجا» «نزدیک» «دور» «قبل» «بعد» «من» «دیگری» اینها ویژگی‌ های مطلقِ ناشناختنی نیستند ؛ بلکه ویژگی‌های جهان پس از ورود به دستگاه شناخت باشند...! ذهن، ناشناختنی را به جهانی قابل اشاره تبدیل می‌کند... و سپس فراموش می‌کند که خودش بخشی از همین تبدیل بوده است...! 🔹توهمِِ بیرون یکی از عجیب‌ترین کارهای ذهن این است که برای خودش «بیرون» می‌سازد... ذهن می‌گوید : این درون من است... آن بیرون من است... اما چه چیزی این مرز را تعیین کرده است؟! بدن؟ پوست؟ مغز؟ ادراک؟ زبان؟ اگر کانون توجه ذهن تغییر کند، قلمرو «من» نیز تغییر می‌کند...! گاهی بدن، «من» است... گاهی خاطرات، «من» هستند... گاهی افکار، «من» هستند... گاهی حتی یک ایده یا یک عقیده چنان با «من» یکی می‌شود که حمله به آن ایده، حمله به خودِ شخص احساس می‌شود... پس مرز «من» ثابت نیست... مانند مرزی در یک شکل هندسی که با تغییر دستگاه توصیف، صورت دیگری پیدا می‌کند... لذا «درون» و «بیرون» نیز بیش از آنکه دو قلمرو مطلق باشند، دو سوی یک تمایز ذهنی هستند...! 🔹«من»، یک نقطه نیست... ذهن دوست دارد برای خودش یک مرکز پیدا کند... مرکزی که همه چیز از آن دیده شود... «من می‌بینم.» «من فکر می‌کنم.» «من تجربه می‌کنم.» اما اگر این «من» را جستجو کنیم، با چه چیزی روبه‌رو می‌شویم؟! م.م ادامه 👇
452
12
"ریشه تمام شر در دنیا باوری است که میگوید تنها یک حقیقت وجود دارد و آن حقیقت نزد ماست ! " مکس بورن (۱۸۸۲-۱۹۷۰) فیزیکدان و ریا
"ریشه تمام شر در دنیا باوری است که میگوید تنها یک حقیقت وجود دارد و آن حقیقت نزد ماست ! " مکس بورن (۱۸۸۲-۱۹۷۰) فیزیکدان و ریاضیدان آلمانی و برنده جایزه نوبل فیزیک سال ۱۹۴۵ بورن یکی از دوستان نزدیک اینشتین بود و اگرچه دیدگاه علمی اش با او تفاوت داشت، این دو با هم ارتباط صمیمی داشتند و به مدت ۴۰ سال تا زمانیکه اینشتین فوت کرد، در مورد همه چیز، از نظریات کوانتوم گرفته تا آهنگهای بتهوون و تلاطم سیاسی زمانه، نامه نگاری میکردند. نامه های این دو در قالب یک کتاب جمع آوری شده و در سال ۲۰۰۴ با نام "The Born-Einstein Letters 1916-55" چاپ شد... @deceptmatrix
427
13
تئوری های دیگر حاکی از آن است که تجربیات نزدیک به مرگ از دی متیل تریپتامین (DMT) ناشی می شود، دی متیل تریپتامین یک داروی روانگردان است که به طور طبیعی در برخی از گیاهان وجود دارد. ریک استراسمن، استاد روانپزشکی، در یک مطالعه از سال 1990 تا 1995 مشاهده کرد که افراد پس از تزریق DMT تجربیات نزدیک به مرگ و عرفانی داشتند. به گفته استراسمن، بدن دارای DMT طبیعی است که هنگام تولد و مرگ آزاد می شود. با این حال، هیچ مدرک قطعی برای حمایت از این دیدگاه وجود ندارد. به طور کلی، نظریه های مبتنی بر مواد شیمیایی فاقد دقت هستند و نمی توانند طیف کاملی از ویژگی های تجربه نزدیک به مرگ را که مردم تجربه می کنند توضیح دهند... اندورفین، DMT طبیعی، کمبود اکسیژن مغز، و اختلالات مغزی همگی توضیحی برای این پدیده هستند... محققان همچنین تجربیات نزدیک به مرگ را از طریق آنوکسی مغزی، کمبود اکسیژن به مغز، توضیح داده اند. یکی از محققان دریافت که خلبانان هوایی که در طول شتاب سریع بیهوشی را تجربه کرده‌اند، ویژگی‌هایی شبیه به تجربه نزدیک به مرگ، مانند دید تونلی را توصیف کردند. کمبود اکسیژن همچنین ممکن است باعث تشنج لوب گیجگاهی شود که باعث توهم می شود. اینها ممکن است شبیه به یک تجربه نزدیک به مرگ باشد. اما گسترده ترین توضیح برای تجارب نزدیک به مرگ، فرضیهٔ مغز در حال مرگ است. این نظریه مطرح می‌کند که تجربیات نزدیک به مرگ توهم‌هایی هستند که در اثر فعالیت در مغز هنگام شروع مرگ سلول‌ها ایجاد می‌شوند. از آنجایی که این اتفاقات در زمان بحران رخ می دهد، این موضوع داستان هایی را که بازماندگان بازگو می کنند توضیح می دهد. مشکل این نظریه، اگرچه قابل قبول است، اما این است که نمی تواند طیف کاملی از ویژگی هایی را که ممکن است در طول تجارب نزدیک به مرگ رخ دهد، توضیح دهد، مانند اینکه چرا افراد تجربیات خارج از بدن دارند... در حال حاضر، توضیح قطعی برای اینکه چرا تجارب نزدیک به مرگ اتفاق می‌افتد، وجود ندارد. اما تحقیقات در حال انجام هنوز برای درک این پدیده مرموز تلاش می کند. چه ماوراء الطبیعه یا نه، تجربیات نزدیک به مرگ بسیار مهم هستند. آنها معنا، امید و هدف را برای بسیاری از مردم فراهم می کنند، در حالی که قدردانی از میل انسان برای زنده ماندن فراتر از مرگ را ارائه می دهند... Reference: https://www.theconversation.com/amp/are-near-death-experiences-hallucinations-experts-explain-the-science-behind-this-puzzling-phenomenon-106286 @deceptmatrix
421
14
آیا تجربیات نزدیک به مرگ توهم هستند؟ کارشناسان علم پشت این پدیده گیج کننده را توضیح می دهند... در جست‌وجوی بی‌پایان ما برای فهمیدن اینکه پس از مرگ چه اتفاقی برای ما می‌افتد، انسان‌ها مدت‌هاست که پدیدهٔ نادر تجربیات نزدیک به مرگ (near-death experiences) را به عنوان نکاتی می‌بینند... افرادی که با مرگ مواجه شده‌اند، اغلب گزارش می‌دهند که رویدادهای تغییردهندهٔ زندگی را در «طرف دیگر» دیده‌اند و تجربه می‌کنند، مانند نور سفید درخشان در انتهای یک تونل طولانی، یا پیوستن دوباره به اقوام گمشده یا حیوانات خانگی محبوبشان. اما علیرغم ماهیت به ظاهر ماوراءالطبیعهٔ این تجربیات، کارشناسان می گویند که علم می تواند توضیح دهد که چرا آنها اتفاق می افتند و واقعاً چه اتفاقی در حال وقوع است. تجربه های نزدیک به مرگ چیست؟ تجربهٔ نزدیک به مرگ یک رویداد روانی عمیق با عناصر عرفانی است. معمولاً در افرادی که نزدیک به مرگ هستند، یا در موقعیت‌های درد شدید فیزیکی یا احساسی رخ می‌دهد، اما ممکن است پس از حملات قلبی یا آسیب های مغزی تروماتیک یا حتی در حین مدیتیشن و سنکوپ (از دست دادن هوشیاری به دلیل کاهش فشار خون) نیز رخ دهد. آنها به طور شگفت انگیزی رایج هستند، به طوری که یک سوم افرادی که به مرگ نزدیک شده اند گزارش می دهند که این مورد را تجربه کرده اند. ویژگی‌های مشترکی که افراد گزارش می‌کنند عبارتند از احساس رضایت، جدایی روانی از بدن (مانند تجربیات خارج از بدن)، حرکت سریع در یک تونل طولانی تاریک و ورود به یک نور روشن... فرهنگ و سن نیز ممکن است بر نوع تجربه نزدیک به مرگ افراد تأثیر بگذارد. به عنوان مثال، بسیاری از هندی ها از ملاقات با پادشاه مردگان هندو، یام‌راج، خبر می دهند، در حالی که آمریکایی ها اغلب ادعا می کنند که عیسی را ملاقات کرده اند. کودکان معمولاً برخورد با دوستان و معلمان را «در نور» توصیف می کنند... بیشتر تجربیات نزدیک به مرگ گزارش شده مثبت هستند و حتی به کاهش اضطراب مرگ، میل به زندگی و افزایش رفاه کمک کرده اند. با این حال، برخی از تجربیات نزدیک به مرگ منفی هستند و شامل احساساتی مانند عدم کنترل، آگاهی از نیستی، تصورات جهنمی، یا مورد قضاوت گرفتن توسط یک موجود برتر است. چرا تجربه های نزدیک به مرگ اتفاق می افتد؟ دانشمندان علوم اعصاب، اولاف بلانکه و سباستین دیگوئز دو نوع تجربه نزدیک به مرگ را مطرح کرده اند. نوع یک، که با نیمکرهٔ چپ مغز مرتبط است، دارای حس تغییر یافته از زمان و تصورات پرواز است. نوع دو، که نیمکرهٔ راست را درگیر می کند، با دیدن یا برقراری ارتباط با ارواح، و شنیدن صدا ها، اصوات و موسیقی مشخص می شود. در حالی که مشخص نیست چرا انواع مختلفی از تجربیات نزدیک به مرگ وجود دارد، تعاملات مختلف بین مناطق مغز این تجربیات متمایز را ایجاد می کند... لوب های گیجگاهی نیز نقش مهمی در تجربیات نزدیک به مرگ دارند. این ناحیه از مغز با پردازش اطلاعات حسی و حافظه درگیر است، بنابراین فعالیت غیرعادی در این لوب ها می تواند احساسات و ادراکات عجیبی ایجاد کند. علیرغم تئوری های متعددی که برای توضیح تجربیات نزدیک به مرگ استفاده می شود، رسیدن به انتها در مورد عوامل ایجاد کنندهٔ آنها دشوار است... افراد متدیّن معتقدند تجارب نزدیک به مرگ شواهدی را برای زندگی پس از مرگ فراهم می کند، به ویژه جدایی روح از بدن. در حالی که توضیحات علمی برای تجربیات نزدیک به مرگ شامل مسخ شخصیت (depersonalisation) است که احساس جدا شدن از بدن شماست. کارل سیگان، نویسنده علمی، حتی مطرح کرد که استرس مرگ باعث یادآوری تولد می‌شود، و مطرح می‌کند «تونلی» که مردم می‌بینند، تجسم مجدد کانال تولد است. اما به دلیل فانتزی بودن این نظریه ها، توضیحات دیگری نیز پدید آمده است. برخی از محققان ادعا می کنند که اندورفین آزاد شده در طول رویدادهای استرس زا ممکن است چیزی شبیه به تجربه نزدیک به مرگ ایجاد کند، به ویژه با کاهش درد و افزایش احساسات خوشایند. به طور مشابه، داروهای بیهوشی مانند کتامین می توانند ویژگی های تجربه نزدیک به مرگ، مانند تجربیات خارج از بدن را شبیه سازی کنند... ادامه 👇 @deceptmatrix
464
15
چرا آدم‌های باهوش کم‌کم از زندگی همه محو می‌شوند؟ | از توضیح‌دادن خودت خسته شده‌ای؟! @deceptmatrix
چرا آدم‌های باهوش کم‌کم از زندگی همه محو می‌شوند؟ | از توضیح‌دادن خودت خسته شده‌ای؟! @deceptmatrix
564
16
در درون خویش بنگر، که خداوند همان‌جاست ! اگر کسانی که شما را هدایت می‌کنند  به شما بگویند که ملکوت در پهنه‌ی آسمان‌هاست، پس بدانید که پرندگان از شما پیشی گرفته‌اند؛ و اگر ادعا کنند که پادشاهی در اعماق دریاها نهفته است، پس ماهی‌ها از شما جلوترند. حقیقت آن است که قلمروِ خداوند هم در درون جان شماست و هم در بیرون از آن؛ و تنها زمانی که خویشتن را بشناسید، او را خواهید شناخت و درخواهید یافت که این‌ها همان فرزندانِ حقیقی شما هستند. اما اگر از خود بی‌خبر بمانید، در فقرِ وجودی زیست خواهید کرد و خود، همان فقر خواهید بود. در افسانه‌های کهن آمده است که چون خداوند جهان را آفرید، بر آن مادیات و در میان بازارِ خلق سکنا گزید. اما روزگاری که گذشت، زندگی بر او دشوار و عذاب‌آور گشت؛ چرا که مردمان بی‌امان با گلایه‌های بی‌پایان بدان سو می‌شتافتند: یکی از بیماریِ همسر، دیگری از مرگِ فرزند، و دیگری از تنگدستی و رنج‌های بی‌پایان... مردم حتی از گذشت شب و روز غافل بودند و او، شب و روز، گوش به شنیدنِ این ناله‌ها داشت تا آنکه گویی روانش در آستانه‌ی زوال بود. سرانجام از مشاوران خویش پرسید: «چه کنم؟» آنان پاسخ دادند: «نخست آنکه، آفریدنِ این جهان خطای نخستین بود و دوم آنکه، سکونت در آن خطای دوم؛ اکنون تنها راه، گریز است، وگرنه این مردمان تو را از پای درخواهند آورد.» خداوند پرسید: «به کجا گریزم؟» یکی گفت: «به فراز قله‌ی اورست!» خداوند فرمود: «تو از آینده آگاه نیستی، اما من گذشته و حال و آینده را می‌بینم؛ به‌زودی انسانی چون ادموند هیلاری به آنجا پا خواهد گذاشت و با دیدن من، همان آشفتگی آغاز خواهد شد؛ جاده‌ها، هتل‌ها و شهرها بر آن دامن بنا خواهد شد، چرا که مردمان برای شکایت از رنج‌های خویش به آنجا خواهند شتافت.» دیگری گفت: «پس به ماه پناه ببر!» خداوند گفت: «درک نمی‌کنی که حتی در آن دوردست‌ها نیز جای امنی نیست؛ روزی از روزها، گامِ انسان به آنجا نیز خواهد رسید.» در این میان، مشاور سالخورده‌ای که کم سخن می‌گفت، در گوش خداوند نجوا کرد: «من جایگاهی را می‌شناسم که دستِ انسانِ معمولی هرگز به آن نخواهد رسید؛ تنها کافی است به درونِ خویشتن فرو روی. انسان همواره در جستجوی جهان بیرون است، اما هرگز به درونِ خود نخواهد نگریست.» و خداوند دریافت که این، تنها راهِ رستگاری است. از آن دم، او در درونِ شما سکنی گزید. اکنون راز را بر شما فاش کردم؛ اما اینک اختیار با شماست. اگر مشتاق دیدار او هستید، به ژرفای جان خود سفر کنید؛ اما در راه، ناله‌ای بر لب نیاورید، که او از رؤیت شما بسیار شادمان خواهد شد؛ چرا که هزاران سال است که کمتر کسی او را در درونش یافته است. [اگر خداوند خود را در جایی پنهان کرده باشد آنجا قلب آدمی است زیرا آخرین جایی است که بشر به فکر جستجو در آن می‌افتد... استن دیل @deceptmatrix
665
17
این یعنی مسیرِ رسیدن به «گنج»، از درونِ خودِ انسان می‌گذرد. تا زمانی که انسان از «منِ» محدود خود و از «فقرِ» وجودی‌اش آگاه نشود، می‌تواند ابزارِ دیدنِ هستی باشد، اما هرگز نمی‌تواند معنای آن را درک کند. چنان‌که در آموزه‌ای دیگر آمده است: «آنک که مرا نبینی، از اعمال صالح ات یاری جوی، و یاری ات نکناد چون قلیل بُوَد، زیرا فقر تو کثیر بُود!»؛ این یعنی تا زمانی که آگاهیِ انسان از فقرِ وجودی خود و محدودیت‌های خویش آگاه نباشد، هر تلاشی برای شناختِ حقیقت، تنها تلاشی اندک و بیهوده خواهد بود. با این حال، با وجود این مسیرِ دشوار، سوالی بنیادین در میان می‌ماند: آیا هستی موفق به دیدنِ خود می‌شود یا نه؟ از نگاهِ عقلانی و زبانی، برای «دیدن»، همیشه به دو عنصر نیاز داریم: یکی «بیننده» و دیگری «دیدنی». اما اگر «هستی» کلِ ماجرا باشد، دیگر چیزی بیرون از آن وجود ندارد که نقشِ بیننده را ایفا کند. بنابراین، اگر هستی بخواهد خود را «ببیند»، ناگزیر است به دو نیم تقسیم شود؛ اما در این صورت، آن چیزی که می‌بیند، دیگر «تمامِ هستی» نیست، بلکه تنها بخشی از آن است. پس در چارچوبِ «دیدنِ عینی»، هستی هرگز نمی‌تواند خودِ حقیقی‌اش را به طور کامل ببیند، چون هر تصویری که می‌سازد، تنها «بخشی» از خودش است که بر سطحِ آینه افتاده است. شاید پاسخ این باشد که هستی اصلاً «نمی‌بیند»، بلکه «هست». عرفا معتقدند که برای درکِ هستی نباید از ابزارِ «ذهن و نگاه» استفاده کرد، چرا که نگاه کردن، ذاتاً نوعی جدا کردن و ایجاد فاصله است. در حالتِ «سینترژی» که گرینبرگ از آن سخن می‌گوید، یا در حالاتِ «فنا» در عرفان، سوژه و ابژه یکی می‌شوند. در آن لحظه، هستی دیگر «خود را نمی‌بیند»، بلکه «خود را زندگی می‌کند». در واقع، «دیدنِ خود» به معنای آگاهیِ هستی از خودش از درون است، نه به معنای تماشای یک تصویر در آینه. نظریهٔ گرینبرگ به ما می‌گوید که «لاتیس» (آن واقعیتِ بنیادین) از طریق مغزِ ما، خودش را «رندر» می‌کند. شاید هستی اصلاً هدفی برای رسیدن به یک «تصویرِ نهایی و ثابت» از خودش ندارد؛ شاید هستی، یک جریانِ بی‌پایان از «تجربه کردن» است. یعنی هستی از طریق میلیاردها مغز و آگاهیِ مختلف، در حالِ تماشای بی‌نهایت زوایا از خویشتن است. در این نگاه، هستی هیچ‌وقت خودش را به صورت «یک‌جا» نمی‌بیند، بلکه در حالِ «خلقِ مدامِ خویش» است. اگر هستی موفق شود خودِ حقیقی‌اش را کاملاً «ببیند»، احتمالاً دیگر «هستی» به شکلی که ما می‌شناسیم باقی نمی‌ماند. «دیدنِ کامل» شاید به معنای پایانِ حرکت، پایانِ زمان و پایانِ جهانِ مادی باشد. برای… @deceptmatrix
609
18
+2
01 nest - lodge.mp3
671
19
+3
04. Liegen.mp3
668
20
🔹 جستار نهایی : تجلیِ گنجِ پنهان؛ از تماشای خویش تا زیستنِ حقیقت «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ أُعْرَفَ» ؛ من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم. این گزاره، فراتر از یک کلام عرفانی، زیباترین و عمیق‌ترین پاسخ به معمای بنیادینِ «چرا هستی وجود دارد؟» است. هستی، نه بر حسب تصادف، بلکه از سرِ عشق به خویشتن یا اشتیاق به ظهورِ خویش، عالم را پدید می‌آورد. هستی، یا هیچ، همچون آینه‌ای است که بی‌وقفه می‌کوشد تصویر خود را در آن بازشناسد. اگر بخواهیم این «گنج» و این اشتیاق به «شناخته شدن» را از منظر هستی‌شناختی تحلیل کنیم، با حقیقتی مواجه می‌شویم که در آن، «هیچ» و «همه چیز» یکی هستند. این گنج، همان آگاهیِ مطلقی است که در وضعیتِ پیش از تجلی، هنوز «نمایان» نشده است؛ حالتی که در آن خدا (یا آن حقیقتِ غاییِ هستی) همه چیز است، اما چون تجلی‌ای ندارد، کمالش همچون هنرمندی است که تمام زیبایی‌های جهان را در ذهن دارد، اما هنوز قلم‌مو به بوم نزده است؛ کمالی که در این مرحله، همچنان «خاموش» است. این سفر، از درکِ هستی به عنوان یک آگاهیِ واحد آغاز می‌شود تا به ریشه‌های باستانیِ این پرسش برسد که «چرا ما اینجاییم؟». حقیقتِ هستی در ورای دوگانگی‌های ظاهری و باطنی، چیزی جز یک «آگاهیِ کائناتی» نیست؛ جهانی که در آن قوانین فیزیک، نه دستورالعمل‌هایی جبری، بلکه تجلیاتِ سازمان‌یافته‌یِ یک آگاهیِ کلان هستند. ما در این میان، نه موجوداتی جداگانه و منفصل، بلکه سطوحِ مختلفِ پیچیدگی هستیم که هستی برای تجربه‌کردنِ خویش، به خود بخشیده است. این فرآیند، نه یک تکرارِ کورکورانه، بلکه یک چرخشِ مدام برای خودشناسی است. پارادوکسِ اصلی در اینجا نهفته است که «هیچ» و «بی‌نهایت» در هم تنیده‌اند و زمان، تنها توهمی است که در سطحِ «فرم» رخ می‌دهد؛ در حالی که در سطحِ «جوهر»، هر لحظه یک خلقتِ تازه است. برای درکِ این حقیقت، انسان باید از «منِ قراردادی» و هویت‌های محدود خود عبور کند و به اصطلاح، «نیست شود تا هست شود»؛ این «نیست شدن» نه به معنای نابودی، که رهایی از سدِ محکمِ «من» است؛ همان «من»ی که همچون ظرفی کوچک، مانع از درکِ اقیانوسِ بیکرانِ هستی می‌شود. ما شاید همان آینه‌هایی باشیم که هستی برای دیدنِ خودش به آن‌ها نیاز داشته است. هر رنج، هر شادی و هر لحظه از حیاتِ ما، بخشی از یک فرایندِ عظیمِ خودشناسی است که در آن، آن حقیقتِ بی‌نهایت، در کالبدِ ما به سفری در زمان و مکان دست زده است تا در نهایت، از طریقِ ما و با عبور از «هیچِ» وجودمان، دوباره خودش را در شکلی آگاهانه بازشناسد. اما این آینگی، صرفاً یک تماشای منفعلانه نیست؛ بلکه یک مسئولیتِ معرفتی است. حقیقتِ هستی در این میان، شرطی سخت‌گیرانه برای شناخت خود دارد: «هر که تو را از من پُرسد، او را از خودش پُرس؛ اگر خودش را شناخته باشد مرا به او بشناسان و اگر ن شناخته باشد، مرا به او نشناسان، حکما که من بابِ معرفتم را بر رویش بسته ام»... @deceptmatrix
677