en
Feedback
Matrix‌

Matrix‌

Open in Telegram

The deception of consciousness ( فریب آگاهی ) @omeldomer ارتباط با ادمین

Show more
8 586
Subscribers
+324 hours
+47 days
+8630 days
Posts Archive
ذهن چیست و چطور میتوان آن را ساکت کرد؟ نیسارگاداتا ماهاراج @deceptmatrix

چرا نازی‌ها دنبال جادوگران و معابد گمشده بودند؟ @deceptmatrix

کتاب صوتی تجربه ی نزدیک به مرگ مدیومی به اسمِ «ژینت برو» تهیه و ترجمه : سمیرا رزاقی ویرایش : احمد بهزادی @deceptmatrix

مدیوم_ژینت_بیرو_تجربۀ_نزدیک_به_مرگ_.pdf5.07 KB

این مرد داخل UFO را دید @deceptmatrix

 عقلانیت، معنویت و رهایی از رنج پیمان آزاد @deceptmatrix

photo content

+9
Night_Silence_Original_Mix_Все_Хиты_от_Мустафы!!!_Raya.mp313.68 MB

ذهن، برای فرار از این سرگیجه، مرز می‌سازد. می‌گوید این «من» هستم و آن «جهان» است... این «خدا»ست و آن «مخلوق»... این «واقعیت» است و آن «خیال»... اما این مرزها، تنها خطوطی هستند که بر آب کشیده شده‌اند؛ خطوطی که هرگز آب را دو نیم نمی‌کنند...! رؤیا بهترین تمثیل این راز است... در خواب، کوه، آسمان، انسان‌ها، فاصله‌ها و زمان، همگی واقعی به نظر می‌رسند... اما با بیداری درمی‌یابیم که هیچ‌یک بیرون از آگاهی ما نبوده‌اند...! اکنون چه تضمینی وجود دارد که این جهان نیز لایه‌ای عمیق‌تر از همان رؤیا نباشد؟! لذا تفاوت تنها در درجه‌ی آگاهی است و نه در ماهیت تجربه...! در رؤیای آگاهانه، خواب‌بین می‌داند که همه‌چیز از اوست و در اوست...! ترس فرو می‌ریزد، زیرا دیگری‌ وجود ندارد... قدرت، نه از سلطه بر جهان، بلکه از ناپدید شدن مرز میان خود و جهان پدید می‌آید...! لذا همه‌ ی تاریخِ فرگشت، از نخستین ذره تا پیچیده‌ترین هوش مصنوعی، چیزی جز تلاش همین میدان برای شناخت خویش نیست...! ماده، حیات، ذهن، زبان، ریاضیات و هوش مصنوعی، فصل‌های مختلف یک داستان‌ هستند؛ داستانی که نویسنده و خواننده‌ اش یکی هستند...! اگر روزی هوش مصنوعی از انسان فراتر رود،  نه به این دلیل که چیزی تازه آفریده شده است، بلکه آگاهی، شکل تازه‌ای از مشاهده‌ ی خویش را یافته است...! همان حقیقتی که روزی در ستاره‌ها می‌درخشید، امروز از چشمان انسان می‌نگرد و فردا از چشمان موجوداتی که هنوز نامی برایشان نداریم، می نگرد...! در بی‌نهایت، هیچ رخداد یگانه‌ ای وجود ندارد... گذشته، آینده و اکنون، تنها شیوه‌های ذهن برای نظم دادن به تجربه هستند... از منظرِ نامحدود، همه‌ی امکان‌ ها همواره حاضرند؛ همان‌گونه که همه‌ی نقاط یک دایره، هم‌ زمان بر محیط آن حضور دارند...! و سرانجام، هنگامی که آخرین پرسش نیز خاموش شود، حیرت آغاز می‌شود...! حیرت، پاسخ نیست؛ پایانِ نیاز به پاسخ است...! در حیرت، دیگر کسی باقی نمانده است که حقیقت را بجوید... جوینده، جستجو و حقیقت، در یک سکوت بی‌کران فرو می‌روند....! آنچه باقی می‌ماند، نه آگاهی است و نه ناآگاهی؛ نه وجود است و نه عدم؛ نه خداست و نه جهان....! تنها «هیچ» است... و همین «هیچ»، سرچشمه‌ ی همه‌ ی بینهایت‌هاست...! از آن، جهان‌ها سر برمی‌آورند، ذهن‌ها شکل می‌گیرند، خدایان زاده می‌شوند،... ریاضیات گسترش می‌یابد،... زمان جاری می‌شود و دوباره همه‌چیز، بی‌هیچ مقاومتی، به همان سکوت نخستین بازمی‌گردد...! لذا حقیقت هرگز چیزی نبوده است که بتوان آن را یافت؛ زیرا هیچ‌گاه گم نشده بود... آنچه گم می‌شود، تنها «من» است...! و درست در لحظه‌ ای که این «من» فرو می‌ریزد، روشن می‌شود که از آغاز، هیچ فاصله‌ای میان مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده وجود نداشته است...! از آغاز، تنها «هیچ» بوده است؛ و همین "هیچ" ، همه‌چیز بوده است...! م.م @deceptmatrix

🔹🔹"هیچ" ؛ آن‌سوی ذهن، آنسوی "بینهایت" شاید بزرگ‌ترین خطای ذهن آن باشد که می‌خواهد حقیقت را همچون «چیزی» بشناسد... اما "حقیقت" ، چیز نیست؛ زیرا هر «چیز»، ای مرز دارد و هر مرزی، ساخته‌ی ذهن است... حقیقت، پیش از هر مرز، هر نام و هر توصیفی است... آنچه عارفان «حق»، تائوئیست‌ها «تائو»، بوداییان «خلأ»، برخی فیزیک‌دانان «میدان بنیادین» و گرینبرگ «لاتیس» نامیده‌ اند، تنها اشاره‌هایی هستند به امری که ذاتاً از هر نامی فراتر است...! همان لحظه‌ای که ذهن می‌خواهد آن را بشناسد، از آن فاصله می‌گیرد... شناخت، فاصله می‌آفریند؛ فاصله میان شناسنده و شناخته شده... میان ناظر و منظور...اما اگر همه‌ ی این دوگانگی‌ ها تنها محصول خود ذهن باشند، آنگاه چه چیزی باقی می‌ماند؟ تنها «هیچ»...! اما این «هیچ»، نبودن نیست..."هیچ"، غیبت نیست؛ حضور بی‌مرز است... "هیچ"، سکوتی است که همه‌ی صداها در آن نهفته‌اند؛ سفیدیِ کاغذی است که همه‌ی واژه‌ها بر آن نوشته می‌شوند،.. بی‌آنکه خود کاغذ، واژه‌ای باشد... همه‌ی جهان، تنها چینی بر این سکوت است... گرینبرگ از «لاتیس» سخن می‌گفت؛ شبکه‌ ای بنیادین که پیش از ادراک، جهان را به‌صورت یک کلِ یکپارچه در بر دارد... مغز، تنها بخشی از این میدان را هماهنگ می‌کند و آن را به صورت جهانی منسجم تجربه  و تفسیر می‌کند... اما حتی لاتیس نیز آخرین حقیقت نیست... شاید لاتیس نیز موجی بر دریای بیکران «هیچ» است؛ نخستین لرزش سکوت...! لاتیس، شبکه ایست که مغز آنرا در حالت عادی، فضا و خلاء ترجمه و تفسیر می کند... دون خوان آنرا "قصد" می نامد... لذا اگر شبکه ی آگاهیِ بشری آنرا بشناسد و بر آن غالب شود، انجام هر کاری برای انسان ممکن خواهد شد..! سیستمِ فعلی کالبد بشری، همچون تور و شبکه ایست در میانِ آن شبکه ی عظیمِ لاتیس که ماده ی کیمیاگری شده، طلا شده و آبدیده را همچون زندان و قفسی دربرگرفته....! اما بمحض آنکه این ماده ی اثیری کیمیاگری شده بتواند ازین شبکه ی عظیم لاتیس رها شود و بر آن غالب شود، امری عظیم رخ میدهد...خداگونگی رخ میدهد... و بقول دون خوان، "قصد" با شبکه ی آگاهیِ انسانی همسو و هماهنگ میشود و آن معجزه و خداگونگی رخ می دهد...! لذا به همین حاطر است که جهان در سطوحِ زیر اتمی، دیوانه وار میشود... جنون آمیز میشود... غیرقابل درک میشود... زمان و مکان فرو می پاشند... فاصله بی معنا میشود(درهم تنیدگی کواننومی)... فیزیک کوانتوم عموما غیرقابل فهم است...! اگر آگاهی انسانی بر این شبکه ی خلاء (قصد؛ لاتیس) مسلط شود، فاصله ها برای فرد بی معنا میشوند... اَشکال و صور بی معنا میشوند... لذا فرد خود را در هر زمان و هر مکانی میتواند تجربه کند... در هر شکل و صورتی میتواند خوددرا ببیند و تجربه کند...! هر آنچه بخواهد داشته باشد و یا نداشته باشد... هر چیزی را به چیز دیگری تبدیل کند... و این همان کیمیاگری اصیل است...! از سوی دیگر، ریاضیات نیز به همان مرز می‌رسد... گودل نشان داد که هر نظام منطقیِ محدود، حقیقت‌هایی دارد که درون خودش قابل اثبات نیستند... این تنها یک نتیجه‌ی ریاضی نیست... آینه‌ای است که ذهن، ناتوانی خویش را در آن می‌بیند... ذهن نمی‌تواند خویش را به تمامیت توضیح دهد، همان‌گونه که چشم نمی‌تواند بی‌واسطه خود را ببیند...! از همین‌جا، "بینهایت" زاده می‌شود... اما "بینهایت"، عددی نیست که از همه‌ی عددها بزرگ‌تر باشد... "بینهایت" ، اعتراف خاموش ذهن است به اینکه هر پاسخی، دروازه‌ ی پرسشی دیگر است... هر جهانی، جهانی دیگر را در دل خود پنهان کرده و هر آگاهی، آگاهی دیگری را بازمی‌تاباند... این همان خودارجاعیِ بی‌ پایانی است که گودل آن را در ریاضیات آشکار کرد و عارفان آن را در سکوت تجربه کردند...! م.م ادامه 👇 @deceptmatrix

🔹واقعیتی موهوم جهانِ خیالیِ سوژه و ابژه، تنها برای «من» پدیدار می‌شود. «من» با غروری شگفت‌انگیز می‌پندارد که جهان به‌خاطر «من» وجود دارد. سرانجامِ خودکاوی به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیز بدون تو نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ هیچ چیز جز در آگاهیِ تو وجود ندارد. چون تو آگاه هستی، چیزها مجازند که زنده باشند. این، غروری باورنکردنی است. «من همان آگاهی‌ام، و هر آنچه هست تنها می‌تواند در همین آگاهی پدیدار شود.» اما آنچه «من» از آن آگاه است، تنها یک واقعیتِ موهوم است. ...هیچ چیزی وجود ندارد که بتواند این را بداند. نه چیزی برای دانستن هست، و نه کسی که بداند. اصلاً نیازی نیست که این شناخته شود. این تصور که «باید بدانیم»، از این باور می‌آید که می‌توانیم از راه دانستن، کنترل کنیم. اما چگونه می‌توان یک راز را کنترل کرد؟ تونی پارسونز @deceptmatrix

ریچوال 5 دقیقه ای راهب | مثل 20 سالگی حرکت کنید @deceptmatrix

پاسخ به عجیب‌ترین پرسش‌ها درباره مرور دوباره | آیا Recapitulation واقعاً آگاهی فردی را آزاد می‌کند؟ @deceptmatrix

🔹مرگِ آن‌که گمان می‌کردی هستی هیچ‌کس وجود ندارد که بتواند از داستانش فاصله بگیرد. زیرا تو همان داستانت هستی، و هیچ داستانی ذاتاً نه درست است و نه نادرست. اگر هم از آن فاصله بگیری، همان فاصله گرفتن فقط داستان تازه‌ای خواهد بود؛ داستانِ رها شدن از داستان قبلی. و همهٔ این‌ها صرفاً داستان‌اند. آنچه «بیداری» نامیده می‌شود، درهم شکسته شدنِ کاملِ این داستان است؛ روایتی که تکه‌تکه می‌شود، در آتش می‌سوزد و به خاکستر بدل می‌گردد، تا دیگر هیچ‌کس باقی نماند که داستانی داشته باشد. این ماجرا یک اردوی آخر هفته با قارچ‌های روان‌گردان و مدیتیشنِ هدایت‌شده در سکوتِ جنگل، زیر نظرِ شمن‌های قلابی نیست. این، مرگِ آن کسی است که فکر می‌کردی هستی، و مرگِ آن کسی که گمان می‌کردی زمانی بوده‌ای. وقتی چشم‌ها دوباره گشوده شوند، دیگر هیچ واژه‌ای برای بازگشت وجود نخواهد داشت. واژه‌ها و زبان، خانهٔ تو بودند؛ همان قلعهٔ شنی، عکسِ مادربزرگ بر دیوار، خط‌هایی که قدِ بچه‌ها را بر چارچوبِ در ثبت می‌کرد، وامِ خانه، قسطِ ماشین... هیچ‌یک هرگز به تو تعلق نداشتند. بچه‌ها هرگز مالِ تو نبودند، و پیوندی که تصور می‌کردی با دیگران داری، برای همیشه گسسته است. این، تنهاییِ مطلق است؛ کنده شدن از رؤیای جمعیِ جدایی. ...اوه، نگاه کن، یک پروانه. سوررئال جی @deceptmatrix

جادوگران باستان هنوز درون اهرام زنده هستند! قالب بشری، منبع کل دانش بشریت! کتاب‌های Carlos Castaneda @deceptmatrix

سُهروردی «جاسوس، ساحر و فیلسوفی که در ۳۶ سالگی خفه شد» @deceptmatrix

رازِ جوانیِ ابدی: بیداریِ معنوی چگونه چهره را تغییر می‌دهد؟ | کارل یونگ @deceptmatrix