en
Feedback
Matrix‌

Matrix‌

Open in Telegram

The deception of consciousness ( فریب آگاهی ) @omeldomer ارتباط با ادمین

Show more
8 595
Subscribers
+2224 hours
+937 days
+7630 days
Posts Archive
چرا از چیزهایی که ندیده‌ایم می‌ترسیم؟ راز پرونده‌های آکاشیک @deceptmatrix

نام فیلم : The Professor سال تولبد : 2018 فیلم the professor محصول ۲۰۱۸ در مورد استاد ادبیاتی است که به یک سرطان ریه‌ی بدخیم و کشنده مبتلا می‌شود. حال این شخص باید با مقوله‌ی مرگ کنار بیاید و زندگی گذشته‌اش را واکاوی کند... استاد ادبیات سعی می‌کند که روز‌های باقی مانده‌اش را به تجربه‌های جدید و ساختارشکنانه‌ای بپردازد که تا پیش از این خودش را از انجام آن‌ها منع می‌کرده است. فیلم بسیار شبیه به رمان «مرگ ایوان ایلیچ» اثر تولستوی ساخته و پرداخته شده. شخصی که متوجه مرگ زودرس خود می‌شود و بعد از این باید در جستجوی این باشد که آیا زندگی‌اش معنایی داشته است؟ یا قرار است در بی‌معنایی و پوچی بمیرد؟... @deceptmatrix

نام کتاب : مرگ ایوان ایلیچ نویسنده : لئو تولستوی ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی داستان تولستوی، شخصی موفق در زندگی روزمره و کاری است، ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. البته این مشکلات به نوعی متأثر از موفقیت‌های کاری وی است. او بنا به دلایلی که در کتاب ذکر شده، دچار یک بیماری سخت‌درمان می‌شود. تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند... @deceptmatrix

🔺 مرگ ایوان ایلیچ  🔹نویسنده: لئو تولستوی  ▫️ سال انتشار: ۱۸۸۶ 🔹 داستان یک زندگی توخالی و پشیمانی‌های پایانی «مرگ ایوان ایلیچ» یکی از تأثیرگذارترین آثار تولستوی است که به شکلی عمیق و تکان‌دهنده، زندگی یک مرد متوسط را روایت می‌کند—کسی که تمام عمرش را صرف دنبال کردن ظواهر و تأیید دیگران کرد، اما در لحظات پایانی عمر، با حقیقت تلخ پوچیِ زندگی‌اش روبه‌رو شد.  📖 خلاصه داستان (کامل) ایوان ایلیچ، قاضیِ موفق و صاحب‌منصبی در روسیه‌ی تزاری است که زندگی‌اش را بر اساس استانداردهای جامعه پیش می‌برد: ازدواجی ظاهرا مناسب، شغلی محترم، خانه‌ای پرزرق‌وبرق، و روابطی سطحی با اطرافیان. اما وقتی بیماری لاعلاج به سراغش می‌آید، تمام این ساختارهای توخالی فرو می‌ریزند. ریاکاریِ زندگی : ایوان همیشه خود را فردی «موفق» می‌دانست، اما در واقع، هیچ‌چیز را از صمیم قلب انتخاب نکرده بود—نه همسرش، نه شغلش، و نه حتی عقایدش. همه‌چیز برای نمایش به دیگران بود.  تنهاییِ مطلق : در بستر مرگ، او می‌فهمد که هیچ‌کس—حتی خانواده‌اش—واقعاً به او اهمیت نمی‌دهد. همسر و فرزندانش فقط منتظرند تا بمیرد و زندگیِ «عادی» آنها ادامه یابد. پشیمانیِ دیررس : در آخرین لحظات، ایوان متوجه می‌شود که تمام عمرش را به اشتباه زیسته است. او به دنبال ثروت، مقام و تأیید اجتماعی بود، اما هرگز رابطه‌ای اصیل با کسی نداشت. تنها کسی که در روزهای آخر به او محبت می‌کند، خدمتکاری فقیر به نام «گراسیم» است—کسی که هیچ نقابی ندارد. ✨ نکات کلیدی کتاب 1-مرگ، آینه‌ی زندگی است : ترس ایوان از مرگ، در واقع ترس از مواجهه با زندگی‌ای است که هرگز واقعی نبوده. تولستوی نشان می‌دهد که چگونه انسان‌ها خود را با مشغولیت‌های پوچ گول می‌زنند تا از فکر کردن به معنای وجودی‌شان فرار کنند. 2-ارتباطاتِ ساختگی : ایوان ده‌ها «دوست» و آشنای مهم دارد، اما در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش، هیچ‌کس جز یک خدمتکار ساده کنارش نیست. این نشان‌دهنده‌ی پوچیِ روابطی است که فقط بر پایه‌ی منافع مادی یا اجتماعی بنا شده‌اند. 3- پوچیِ موفقیتِ ظاهری : او تمام عمرش را صرف «پیشرفت» کرد—اما وقتی به گذشته نگاه می‌کند، تنها چیزی که می‌بیند، حس تهی بودن است. آیا واقعاً ارزش داشت؟ 4- رستگاری در آخرین لحظات: در صحنه‌ی پایانی، ایوان برای اولین بار به فرزندش محبت می‌کند و درمی‌یابد که عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد. اما آیا این ادراک، دیر نرسیده است؟ 🔺 تولستوی در این کتاب، مثل یک مشاورِ بی‌رحم، خواننده را وادار می‌کند تا از خود بپرسد: «اگر امروز آخرین روز زندگی‌ام بود، از نحوه‌ی زندگی‌کردنم راضی بودم؟» @deceptmatrix

🔹آیا ما حقیقت‌های ریاضی را کشف می‌کنیم یا فقط درون یک بازی نمادین انسانی حرکت می‌کنیم؟ اخیرا جوانی 23 ساله بدون اینکه ریاضیات پیشرفته بداند توانست با کمک هوش مصنوعی  به جواب یک مسئله ی ریاضی 60 ساله که توسط  پل اردوش(Paul Erdős) (ریاضی‌دانی افسانه‌ای که هزاران مسئله مطرح کرد و خیلی از آن‌ها هنوز حل نشده‌اند.) طرح شده بود دست پیدا کند که در اینترنت و  فضای مجازی شدیدا وایرال شد... اما این رویداد کدام دیدگاه را در دنیای ریاضی تقویت میکند؟ ریاضیات کشف است یا اختراع؟ دیدگاه افلاطونی‌(platonism) :  آنها باور دارند که حقایق ریاضی در جهانی مستقل از ذهن و جهان فیزیکی وجود دارند... ریاضی‌دانان این حقایق را «کشف» می‌کنند،.. نه «اختراع». این حقایق ازلی، غیرمادی، و مستقل از هر زبان و قراردادی هستند... آنها میگویند چون AI توانسته مستقل از ذهن انسانی به چنین حقایقی دست پیدا کنند پس دیدگاه آنها را تقویت میکند... انها همچنین استدلال میکنند همانند تلسکوپ که نمیفهمد کیهان چیست اما حقایق جهان فیزیکی را آشکار میکند AI هم حقایق جهان ریاضیات را بعنوان یک ابزار آشکار میکند... دیدگاه «اختراع» (فرمالیسم و ساخت‌گرایی) : از منظر بخشی از فلسفه تحلیلی (و دیدگاه‌هایی شبیه به رویکرد متأخر لودویگ ویتگنشتاین)، ریاضیات مجموعه‌ای از «بازی‌های زبانی» و قواعد گرامری است که ما انسان‌ها وضع کرده‌ایم... هوش مصنوعی مفاهیم پایه‌ای را خلق نکرده است؛ بلکه نمادها را بر اساس اصولی که ما به او داده‌ایم پردازش می‌کند... ماشین به دلیل سرعت و قدرت پردازش بالا، صرفاً پیامدهای منطقی و پنهان همین قواعد دست‌ساز ما را استخراج می‌کند... یعنی هوش مصنوعی در حال انجام یک بازی پیچیده در زمینی است که ما آن را اختراع کرده‌ایم... اما کدام دیدگاه تقویت می‌شود؟ هر دو دیدگاه طرفدارانی دارند و نمیشود با قاطعیت یک از آنها را رد کرد چون یک بحث تفسیری است نه تجربی... اما به استدلال های افلاطونی ها انتقادات زیادی وارد میشود... موفقیت ماشین نشان می‌دهد که حقیقت ریاضی وابسته به ذهن انسان و فرهنگ او نیست... اما این گزاره با «حقیقت ریاضی کاملاً مستقل از هرگونه ذهن و نظام نمادی و وابسته به جهانی انتزاعی است» تفاوت دارد. آنچه ماشین نشان می‌دهد صرفاً «استقلال از انسان» است، نه «وجود عینی افلاطونی» تمثیل تلسکوپ هم ضعیف است چون تلسکوپ با جهان رابطه ی مستقیم علی دارد اما هوش مصنوعی با چه جهانی ارتباط دارد؟! اینکه یک مدل زبانی (بدون شهود، آگاهی یا درک معنایی)  صرفاً با پیش‌بینی توکن بعدی بر پایهٔ میلیاردها پارامتر، یک اثبات معتبر تولید می‌کند... این یعنی تمام آنچه برای تولید ریاضیات لازم است درون نظام نمادی و قاعده‌مند رخ می‌دهد، نه در تماس با جهان مُثُل و این برای توضیح کفایت میکند... بنابراین تیغ اوکام این دیدگاه را بیشتر تقویت میکند...و میگوید هر توضیح اضافه‌تری (جهان مُثُل) باید بار اثبات خود را به دوش بکشد... دیدگاه "لودویگ ویتگنشتاین" به ریاضیات چیست؟ از دیدگاه ویتگنشتاین(فیلسوف قرن بیستم) ریاضیات نه «کشف» یک جهان اسرارآمیز انتزاعی است، و نه لزوما «اختراع» خودسرانه ی ذهن... ریاضیات یک فعالیت انسانی است، یک بازی زبانی که با قواعدی که خودمان وضع کرده‌ایم شکل می‌گیرد... ما قواعد را می‌سازیم، اما به محض ساختن، نتایج ضروری آن قواعد بر ما تحمیل می‌شود... درست مانند بازی شطرنج مهره‌ها و قوانین حرکت را ما اختراع کرده‌ایم، اما وقتی بازی آغاز می‌شود، یک حرکت خاص «اجباری» و «درست» می‌شود. این جبرِ برآمده از قاعده است که توهم «کشف» را می‌آفریند، در حالی که همه چیز درون زبان، درون اجتماع، و درون «صورت زندگیِ» ما رخ می‌دهد... این همان دیدگاهی است "ترنس تائو" (احتمالا بزرگترین ریاضیدان زنده) در مصاحبه ها به آن اذعان میکند: اینکه ریاضیات ترکیبی از اختراع و کشف است... @deceptmatrix

دست‌نوشته‌های مذهبی آیزاک نیوتن که بیش از ۲۰۰ سال مخفی نگه داشته شده بودند...فلسفه‌ی آیزاک نیوتن..... @deceptmatrix

گروه ماتریکس 👇 https://t.me/+At5hp4wi8IVlNTc8
گروه ماتریکس 👇 https://t.me/+At5hp4wi8IVlNTc8

+9
Marina Raye - Motherlove.flac30.37 MB

🔹🔹چرا انسان به معنا نیاز دارد؟ فرض کنید فردا صبح از خواب بیدار شوید و با قطعیت مطلق بدانید که هیچ هدف از پیش تعیین‌شده‌ای برای زندگی وجود ندارد؛ نه مأموریتی، نه سرنوشتی و نه معنایی که از بیرون به زندگی تحمیل شده باشد... حالا یک سؤال مطرح می‌شود : اگر معنا وجود نداشته باشد، چرا مغز ما این‌قدر بی‌وقفه به دنبال آن می‌گردد؟! این فقط یک پرسش فلسفی نیست؛ یک پرسش عصب‌شناختی هم هست... مغز، ماشین معنابافی است! مغز انسان برای جمع‌آوری اطلاعاتِ خام ساخته نشده؛ برای ساختن روایت ساخته شده است...! شبکه‌هایی در مغز، به‌ویژه «شبکه پیش‌فرض» (DMN)، دائماً در حال کنار هم قرار دادن خاطرات، تجربیات، اهداف و آرزوها هستند تا به زندگی ما نوعی انسجام بدهند... به همین دلیل است که انسان‌ها به سختی می‌توانند با تصادف محض کنار بیایند... ما الگو می‌بینیم، داستان می‌سازیم و برای رنج‌ها و موفقیت‌های خود دنبال توضیح می‌گردیم... اگر معنا وجود نداشته باشد، آیا مغز آن را خلق می‌کند؟ برخی پژوهشگران معتقدند نیاز به معنا، محصول فرعی تکامل است... اجداد ما اگر می‌توانستند میان رویدادهای پراکنده ارتباط برقرار کنند، شانس بیشتری برای بقا داشتند... در نتیجه مغزِ انسان به دستگاهی تبدیل شد که تقریباً همه‌چیز را در قالب یک روایت بزرگ‌تر تفسیر می‌کند...! شاید به همین دلیل باشد که انسان‌ها فقط نمی‌پرسند : «چه اتفاقی افتاد؟» بلکه می‌پرسند: «چرا این اتفاق افتاد؟! » زندگی بدون معنا چه می‌شود؟ مطالعات روان‌شناسی نشان می‌دهند افرادی که احساس می‌کنند زندگی‌شان هدف و معنا دارد، معمولاً تاب‌آوری بیشتری در برابر استرس، ناامیدی و بحران‌های زندگی نشان می‌دهند... در مقابل، احساس پوچی می‌تواند با اضطراب، افسردگی و رفتارهای پرخطر همراه شود... نکته جالب اینجاست که مغز تفاوت چندانی میان منابع مختلف معنا قائل نیست... برای یک نفر، خانواده معناست، برای دیگری علم، برای دیگری هنر و برای فردی دیگر ایمان... مغز بیش از آنکه به «نوع معنا» اهمیت بدهد، به «وجود معنا» اهمیت می‌دهد... شاید سؤال اصلی این نباشد که معنا از کجا می‌آید. بلکه سؤال مهم‌تر این باشد : اگر نیاز به معنا صرفاً یک توهم تکاملی باشد، چرا مغز انسان بدون آن این‌قدر دشوار زندگی می‌کند؟! شاید معنا چیزی نباشد که آن را کشف می‌کنیم؛ شاید چیزی باشد که آن را می‌سازیم...! Source: Viktor Frankl (1946) – Man’s Search for Meaning Steger (2009) – Meaning in Life Baumeister & Vohs (2002) The Pursuit of Meaningfulness in Life Buckner et al. (2008) – The Brain’s Default Network @deceptmatrix

🔹🔹بیایید چند دقیقه این فرض را بپذیریم… بیایید برای چند دقیقه بپذیریم که در واقعیت هیچ خالقی وجود ندارد؛ نه نظارتِ ماورایی، نه قضاوت، نه پاداش و نه تنبیه... حالا با این فرض، چند سؤال مهم پیش می‌آید : 🔹آیا همهٔ انسان‌ها باید به این نتیجه برسند؟ 🔹آیا باور داشتن به یک خالق، فارغ از درست یا غلط بودنش، ممکن است کارکرد مفید داشته باشد؟ 🔹آیا «باور به یک ناظرِ اخلاقی» شبیه وجود دوربین در یک مکان خلوت عمل می‌کند؟ 🔹و آیا اصلاً منطقی است که تصور «جهانی بدون خالق» را بخواهیم با زور در ذهن همه فرو کنیم؟ این‌ها فقط پرسش‌های فلسفی نیستند؛ ریشهٔ عمیقی در علوم اعصاب، روان‌شناسی تکاملی و انسان‌شناسی دارند... آیا مغز انسان برای پرستش سیم‌کشی شده است؟ مطالعات نروساینس (Cognitive Neuroscience of Religion) نشان می‌دهند که مغز ما چند ناحیه دارد که هنگام نیایش، تفکر درباره نیروهای برتر، یا احساس حضور یک ناظر اخلاقی فعال می‌شوند : 🔹شبکه پیش‌فرض مغز (DMN)  مسئول تخیل، معنابخشی و تصور «عاملی نادیدنی» 🔹قشر پیش‌پیشانی : کنترل اخلاقی و قضاوت. 🔹آمیگدالا : تنظیم ترس از مجازات یا پیامد. 🔹تمپورال پاریتال جانکشن (TPJ) : توانایی منتالایزیشن؛ یعنی «فکر کردن به اینکه دیگری چه قصدی دارد» این بخش‌ها محصول تکامل‌اند... اجداد ما اگر به نیروی ناظر باور داشتند، کمتر کارهای پرخطر می‌کردند... همکاری‌شان بیشتر می‌شد و جامعهٔ کوچک‌شان پایدارتر می‌ماند... یعنی مغز انسان فقط برای درک جهان نیست؛ برای باور کردن هم تکامل یافته... پس طبیعی است که بسیاری از مردم، حتی اگر دلیل منطقی نداشته باشند، به سمت «وجود یک ناظر بزرگ» میل کنند...! 🔹وقتی باور به خدا، نقش یک پلیس خیالی را بازی می‌کند ! در روان‌شناسی اجتماعی، پدیده‌ای داریم به نام: «Supernatural Monitoring Hypothesis» فرضیهٔ «نظارت ماورایی»... به زبان ساده اگر انسان تصور کند کسی از بالا مراقبش است، احتمال اینکه دزدی کند، دروغ بگوید، خیانت کند و یا به دیگران آسیب بزند کاهش پیدا می‌کند... در آزمایش‌ها حتی چسباندن یک تصویر چشم روی دیوار باعث رفتار اخلاقی‌تر در جمع شده است. حالا تصور کنید یک جامعه سال‌ها به «چشمی آسمانی» باور دارد؛ این باور واقعاً می‌تواند کارکرد اجتماعی مثبت تولید کند... این یعنی باور به خالق، از نظر کارکرد روانی و اجتماعی، می‌تواند مثل وجود یک دوربین در یک جای خلوت عمل کند... 🔹آیا باید به همه ثابت کنیم جهان خالق ندارد؟ اگر فرض کنیم واقعاً خالقی وجود ندارد، باز هم یک حقیقت مهم می‌ماند: «انسان‌ها صرفاً با واقعیت زندگی نمی‌کنند؛ با معنا هم زندگی می‌کنند.» برخی مغزها با «بی‌خدایی» سازگار می‌شوند، اما بسیاری دیگر دچار اضطراب وجودی، پوچی، افزایش رفتارهای پرخطر و کاهش کنترل تکانه می‌شوند...پس از منظر علوم اعصاب و تکامل، اینکه همهٔ مردم را مجبور کنیم به این نتیجه برسند که «هیچ خالقی نیست» منطقی نیست... همان‌طور که مجبور کردن همهٔ مردم به باور یک ایدئولوژی هم غیرعلمی و غیرمنطقی است... برخی ذهن‌ها نیاز به یک «چارچوب معنا» دارند؛ چه خدا باشد، چه طبیعت، چه قانون اخلاقی. پس نتیجه چیست؟ ممکن است وجود خالق واقعیت نداشته باشد؛ اما باور به خالق، یک واقعیت زیستی، تکاملی و اجتماعی است و حذف یک‌بارهٔ آن از ذهن همه ی مردم، مثل برداشتن سیستم ترمز از یک جامعه است! چیزی که علم هرگز تأییدش نمی‌کند؛ شاید حقیقت مهم‌تر این باشد : «لازم نیست همه به یک چیز واحد برسند؛ مهم این است که باورها تا جایی که ممکن است، پیامدهای انسانی و سازنده داشته باشند.» سپیتام آذرمهر Source: Kapogiannis et al. (2009)  Cognitive and neural foundations of religious belief. PNAS Shariff & Norenzayan (2007)  God is watching you: Priming God concepts increases prosocial behavior. Norenzayan & Shariff (2008)  The origin and evolution of religious prosociality @deceptmatrix

این بخش‌ها محصول تکامل‌اند. اجداد ما اگر به نیروی ناظر باور داشتند، کمتر کارهای پرخطر می‌کردند، همکاری‌شان بیشتر می‌شد و جامعهٔ کوچک‌شان پایدارتر می‌ماند. یعنی مغز انسان فقط برای درک جهان نیست؛ برای باور کردن هم تکامل یافته. پس طبیعی است که بسیاری از مردم، حتی اگر دلیل منطقی نداشته باشند، به سمت «وجود یک ناظر بزرگ» میل کنند. - وقتی باور به خدا، نقش یک پلیس خیالی را بازی می‌کند! در روان‌شناسی اجتماعی، پدیده‌ای داریم به نام: «Supernatural Monitoring Hypothesis» فرضیهٔ «نظارت ماورایی». به زبان ساده اگر انسان تصور کند کسی از بالا مراقبش است، احتمال اینکه دزدی کند، دروغ بگوید، خیانت کند و یا به دیگران آسیب بزند کاهش پیدا می‌کند. در آزمایش‌ها حتی چسباندن یک تصویر چشم روی دیوار باعث رفتار اخلاقی‌تر در جمع شده است. حالا تصور کنید یک جامعه سال‌ها به «چشمی آسمانی» باور دارد؛ این باور واقعاً می‌تواند کارکرد اجتماعی مثبت تولید کند. این یعنی باور به خالق، از نظر کارکرد روانی و اجتماعی، می‌تواند مثل وجود یک دوربین در یک جای خلوت عمل کند. - آیا باید به همه ثابت کنیم جهان خالق ندارد؟ اگر فرض کنیم واقعاً خالقی وجود ندارد، باز هم یک حقیقت مهم می‌ماند: «انسان‌ها صرفاً با واقعیت زندگی نمی‌کنند؛ با معنا هم زندگی می‌کنند.» برخی مغزها با «بی‌خدایی» سازگار می‌شوند، اما بسیاری دیگر دچار اضطراب وجودی، پوچی، افزایش رفتارهای پرخطر و کاهش کنترل تکانه می‌شوند. پس از منظر علوم اعصاب و تکامل، اینکه همهٔ مردم را مجبور کنیم به این نتیجه برسند که «هیچ خالقی نیست» منطقی نیست. همان‌طور که مجبور کردن همهٔ مردم به باور یک ایدئولوژی هم غیرعلمی است. - برخی ذهن‌ها نیاز به یک «چارچوب معنا» دارند؛ چه خدا باشد، چه طبیعت، چه قانون اخلاقی. پس نتیجه چیست؟ ممکن است وجود خالق واقعیت نداشته باشد؛ اما باور به خالق یک واقعیت زیستی، تکاملی و اجتماعی است و حذف یک‌بارهٔ آن از ذهن همهٔ مردم، مثل برداشتن سیستم ترمز از یک جامعه است! چیزی که علم هرگز تأییدش نمی‌کند؛ شاید حقیقت مهم‌تر این باشد: «لازم نیست همه به یک چیز واحد برسند؛ مهم این است که باورها تا جایی که ممکن است، پیامدهای انسانی و سازنده داشته باشند.» 👤- سپیتام آذرمهر Source: Kapogiannis et al. (2009) – Cognitive and neural foundations of religious belief. PNAS - Shariff & Norenzayan (2007) – God is watching you: Priming God concepts increases prosocial behavior. - Norenzayan & Shariff (2008) – The origin and evolution of religious prosociality. - «Channel of science is for all»giannis et al. (2009) – Cognitive and neural foundations of religious belief. PNAS - Shariff & Norenzayan (2007) – God is watching you: Priming God concepts increases prosocial behavior. - Norenzayan & Shariff (2008) – The origin and evolution of religious prosociality. @deceptmatrix

🔹🔹بیایید چند دقیقه این فرض را بپذیریم… بیایید برای چند دقیقه بپذیریم که در واقعیت هیچ خالقی وجود ندارد؛ نه نظارتِ ماورایی، نه قضاوت، نه پاداش و نه تنبیه... حالا با این فرض، چند سؤال مهم پیش می‌آید : 🔹آیا همهٔ انسان‌ها باید به این نتیجه برسند؟ 🔹آیا باور داشتن به یک خالق، فارغ از درست یا غلط بودنش، ممکن است کارکرد مفید داشته باشد؟ 🔹آیا «باور به یک ناظرِ اخلاقی» شبیه وجود دوربین در یک مکان خلوت عمل می‌کند؟ 🔹و آیا اصلاً منطقی است که تصور «جهانی بدون خالق» را بخواهیم با زور در ذهن همه فرو کنیم؟ این‌ها فقط پرسش‌های فلسفی نیستند؛ ریشهٔ عمیقی در علوم اعصاب، روان‌شناسی تکاملی و انسان‌شناسی دارند... آیا مغز انسان برای پرستش سیم‌کشی شده؟ مطالعات نروساینس (Cognitive Neuroscience of Religion) نشان می‌دهند که مغز ما چند ناحیه دارد که هنگام نیایش، تفکر درباره نیروهای برتر، یا احساس حضور یک ناظر اخلاقی فعال می‌شوند... شبکه پیش‌فرض مغز (DM N ) → مسئول تخیل، معنابخشی و تصور «عاملی نادیدنی». • قشر پیش‌پ ی شانی → کنترل اخلاقی و قضا و ت. • آمیگدالا → تنظیم ترس از مجازات یا پیامد. • تمپورال پاریتال جانکشن (TPJ) → توانایی منتالایزیشن؛ یعنی «فکر کردن به اینکه دیگری چه قصدی دارد». این بخش‌ها محصول تکامل‌اند. اجداد ما اگر به نیروی ناظر باور داشتند، کمتر کارهای پرخطر می‌کردند، همکاری‌شان بیشتر می‌شد و جامعهٔ کوچک‌شان پایدارتر می‌ماند. یعنی مغز انسان فقط برای درک جهان نیست؛ برای باور کردن هم تکامل یافته. پس طبیعی است که بسیاری از مردم، حتی اگر دلیل منطقی نداشته باشند، به سمت «وجود یک ناظر بزرگ» میل کنند. - وقتی باور به خدا، نقش یک پلیس خیالی را بازی می‌کند! در روان‌شناسی اجتماعی، پدیده‌ای داریم به نام: «Supernatural Monitoring Hypothesi فرضیهٔ «نظارت ماورایی». به زبان ساده اگر انسان تصور کند کسی از بالا مراقبش است، احتمال اینکه دزدی کند، دروغ بگوید، خیانت کند و یا به دیگران آسیب بزند کاهش پیدا می‌کند. در آزمایش‌ها حتی چسباندن یک تصویر چشم روی دیوار باعث رفتار اخلاقی‌تر در جمع شده است. حالا تصور کنید یک جامعه سال‌ها به «چشمی آسمانی» باور دارد؛ این باور واقعاً می‌تواند کارکرد اجتماعی مثبت تولید کند. این یعنی باور به خالق، از نظر کارکرد روانی و اجتماعی، می‌تواند مثل وجود یک دوربین در یک جای خلوت عمل کند. - آیا باید به همه ثابت کنیم جهان خالق ندارد؟ اگر فرض کنیم واقعاً خالقی وجود ندارد، باز هم یک حقیقت مهم می‌ماند: «انسان‌ها صرفاً با واقعیت زندگی نمی‌کنند؛ با معنا هم زندگی می‌کنند.» برخی مغزها با «بی‌خدایی» سازگار می‌شوند، اما بسیاری دیگر دچار اضطراب وجودی، پوچی، افزایش رفتارهای پرخطر و کاهش کنترل تکانه می‌شوند. پس از منظر علوم اعصاب و تکامل، اینکه همهٔ مردم را مجبور کنیم به این نتیجه برسند که «هیچ خالقی نیست» منطقی نیست. همان‌طور که مجبور کردن همهٔ مردم به باور یک ایدئولوژی هم غیرعلمی است. - برخی ذهن‌ها نیاز به یک «چارچوب معنا» دارند؛ چه خدا باشد، چه طبیعت، چه قانون اخلاقی. پس نتیجه چیست؟ ممکن است وجود خالق واقعیت نداشته باشد؛ اما باور به خالق یک واقعیت زیستی، تکاملی و اجتماعی است و حذف یک‌بارهٔ آن از ذهن همهٔ مردم، مثل برداشتن سیستم ترمز از یک جامعه است! چیزی که علم هرگز تأییدش نمی‌کند؛ شاید حقیقت م
ه
🛐 - بیایید چند دقیقه این فرض را بپذیریم… بیایید برای چند دقیقه بپذیریم که در واقعیت هیچ خالقی وجود ندارد؛ نه نظارتِ ماورایی، نه قضاوت، نه پاداش و نه تنبیه. حالا با این فرض، چند سؤال مهم پیش می‌آید: • آیا همهٔ انسان‌ها باید به این نتیجه برسند؟ • آیا باور داشتن به یک خالق، فارغ از درست یا غلط بودنش، ممکن است کارکرد مفید داشته باشد؟ • آیا «باور به یک ناظرِ اخلاقی» شبیه وجود دوربین در یک مکان خلوت عمل می‌کند؟ • و آیا اصلاً منطقی است که تصور «جهانی بدون خالق» را بخواهیم با زور در ذهن همه فرو کنیم؟ این‌ها فقط پرسش‌های فلسفی نیستند؛ ریشهٔ عمیقی در علوم اعصاب، روان‌شناسی تکاملی و انسان‌شناسی دارند. - مغز انسان برای پرستش سیم‌کشی شده؟ مطالعات نروساینس (Cognitive Neuroscience of Religion) نشان می‌دهند که مغز ما چند ناحیه دارد که هنگام نیایش، تفکر درباره نیروهای برتر، یا احساس حضور یک ناظر اخلاقی فعال می‌شوند: • شبکه پیش‌فرض مغز (DMN) → مسئول تخیل، معنابخشی و تصور «عاملی نادیدنی». • قشر پیش‌پیشانی → کنترل اخلاقی و قضاوت. • آمیگدالا → تنظیم ترس از مجازات یا پیامد. • تمپورال پاریتال جانکشن (TPJ) → توانایی منتالایزیشن؛ یعنی «فکر کردن به اینکه دیگری چه قصدی دارد».

اگر خدا هست، چرا رنج می‌کشیم؟ | تکان‌دهنده‌ترین مصاحبه استیون بارتلت @deceptmatrix

این زنده‌بودن و پویایی شگفت‌انگیز است، ... هرچند که به هیچ‌کس تعلق ندارد، ... به‌ویژه از این جهت که مال هیچ‌کس نیست، و همین پ
این زنده‌بودن و پویایی شگفت‌انگیز است، ... هرچند که به هیچ‌کس تعلق ندارد، ... به‌ویژه از این جهت که مال هیچ‌کس نیست، و همین پویاییِ تسخیرناپذیر است که در دسترس همگان قرار دارد، حتی همین حالا، در اتاقی که در آن نشسته‌ای... این پویایی منتظر شما نیست تا کشفش کنید، چرا که یک راز نیست، بلکه آشکارترین چیزی است که وجود دارد... نیل دنهام @deceptmatrix

این زنده‌بودن و پویایی شگفت‌انگیز است، ... هرچند که به هیچ‌کس تعلق ندارد، ... به‌ویژه از این جهت که مال هیچ‌کس نیست، و همین پ
این زنده‌بودن و پویایی شگفت‌انگیز است، ... هرچند که به هیچ‌کس تعلق ندارد، ... به‌ویژه از این جهت که مال هیچ‌کس نیست، و همین پویاییِ تسخیرناپذیر است که در دسترس همگان قرار دارد، حتی همین حالا، در اتاقی که در آن نشسته‌ای... این پویایی منتظر شما نیست تا کشفش کنید، چرا که یک راز نیست، بلکه آشکارترین چیزی است که وجود دارد... نیل دنهام @deceptmatrix

Repost from Matrix‌
"ما حقیقتاً چه می‌دانیم؟" گفتگوی نیما اورازانی با محمدمهدی اردبیلی در این مصاحبه دکتر محمدمهدی اردبیلی - متافیزیسین - تلاش می‌کند تا رویکرد شکاکانۀ رادیکال خود را که به عنوان بخش سلبی پروژه‌ای که در اصول مبارزه در زمانۀ نیهیلیسم آغاز کرده است دنبال کند. این گفتگو تفسیر کتاب اصول مبارزه در زمانۀ نیهیلیسم نیست اگر چه با مطالب کتاب مرتبط است. به نظر محمد خواننده باید با خود اثر مواجهه‌ای مستقیم پیدا کند چرا که اثر حیات مستقل خویش را دارد و در معرض تفسیرهای گوناگون قرار دارد.... @deceptmatrix

Repost from Matrix‌
+1
گیاهان اقتدار در شمنیزم... @deceptmatrix

photo content

photo content

photo content