ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Matrix‌

Matrix‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

The deception of consciousness ( فریب آگاهی ) @omeldomer ارتباط با ادمین

إظهار المزيد
8 677
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+67 أيام
-630 أيام

جارٍ تحميل البيانات

جذب المشتركين
أكتوبر '26
أكتوبر '26
+57
في 1 قنوات
سبتمبر '26
+128
في 6 قنوات
Get PRO
أغسطس '26
+150
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+138
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+206
في 4 قنوات
Get PRO
مايو '26
+43
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+13
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+6
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+134
في 4 قنوات
Get PRO
يناير '26
+72
في 4 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+164
في 6 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+111
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+196
في 6 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+93
في 6 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+158
في 6 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+111
في 7 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+133
في 6 قنوات
Get PRO
مايو '25
+162
في 7 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+94
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '25
+272
في 6 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+93
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '25
+215
في 7 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+136
في 8 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+167
في 11 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+272
في 8 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+184
في 8 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+317
في 4 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+363
في 6 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+264
في 4 قنوات
Get PRO
مايو '24
+330
في 5 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+422
في 7 قنوات
Get PRO
مارس '24
+606
في 6 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+359
في 6 قنوات
Get PRO
يناير '24
+330
في 8 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+273
في 8 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+236
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+198
في 9 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+117
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+242
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+204
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+133
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+238
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+154
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+133
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+161
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+156
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+159
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+173
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+193
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+195
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+214
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+160
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+155
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+141
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+368
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+126
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+144
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+167
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+197
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+131
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+266
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+286
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+246
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+206
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+166
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+270
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+303
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+286
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+129
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+216
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+5 738
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
16 أكتوبر+1
15 أكتوبر+7
14 أكتوبر0
13 أكتوبر+3
12 أكتوبر+6
11 أكتوبر0
10 أكتوبر+1
09 أكتوبر+2
08 أكتوبر+13
07 أكتوبر+1
06 أكتوبر+5
05 أكتوبر+7
04 أكتوبر+1
03 أكتوبر+1
02 أكتوبر+1
01 أكتوبر+8
منشورات القناة
بیماری، بسوی مرگ....

2
+7
Sina Bathaie - Anatoliya (2024) SONGSARA.NET.mp3
214
3
لا يوجد نص...
243
4
+9
Man Ba In Tanhaeiyam Kheyli Rafigham.mp3
264
5
لا يوجد نص...
269
6
لا يوجد نص...
250
7
شاید این رؤیای بی‌پایان باشد: نه لزوماً خوابِ یک موجود در خوابِ موجودی دیگر، بلکه بازگشتِ مداومِ شناخت به خود... خواب در خواب... تصویر در تصویر... جهان در ذهن... ذهن در جهان... و «من» در میان این دو؛ نه الزاماً یک جوهرِ مستقل در مرکز هستی، بلکه نقطه‌ای که جهان، در آن، به پرسش از خودش تبدیل می‌شود...! و درست در همان لحظه که ذهن می‌خواهد آخرین پرده را کنار بزند، درمی‌یابد که خودِ پرده‌ برداشتن نیز بخشی از همان رؤیایی است که می‌خواهد راز آن را کشف کند...! لذا راز، در پشتِ آخرین پرده پنهان نشده است... شاید راز، در این باشد که هیچ پرده‌ای را نمی‌توان از جایگاهی کاملاً بیرون از تمامِ پرده‌ها کنار زد... و آنجا که جستوجوی تصاحبِ حقیقت خاموش می‌شود، امکانِ دیگری از دیدن پدیدار می‌شود: دیدنی که ادعای مالکیت ندارد... شناختی که خود را با تمامِ واقعیت اشتباه نمی‌گیرد... و سکوتی که دیگر مجبور نیست برای هر چیزی، یک نامِ نهایی بسازد... جهان، خودش را می‌جوید؛ ذهن، خودش را در جهان می‌یابد؛ و «من»، در سکوتِ میان این دو، شاید درمی‌یابد که جوینده نیز چیزی جز بخشی از همان راز نبوده است... م.م @deceptmatrix
257
8
در هر مرحله، آنچه قرار بود مبنای نهایی باشد، دوباره به موضوعی برای پرسش تبدیل می‌شود.. لذا نقطه‌ی امتناع، نقطه‌ای در زمان یا مکانی در جهان است... نامِ لحظه‌ ایست که ذهن درمی‌یابد هر پاسخِ درون‌سیستمی، باید در نسبت با چارچوبی فهمیده شود؛ و هیچ پاسخِ معینی، صرفاً به دلیلِ آنکه پاسخ است، به پاسخِ نهایی تبدیل نمی‌شود... ذهن به دنبال نقطه‌ای است که دیگر نتوان درباره‌ی آن سؤال کرد؛ اما خودِ خواستن یافتنِ چنین نقطه‌ای نیز می‌تواند موضوع پرسش قرار گیرد...! در اینجا، اندیشه به مرز خود نزدیک می‌شود... نه لزوماً به این معنا که اندیشیدن باید متوقف شود، بلکه به این معنا که اندیشه درمی‌یابد نمی‌تواند محدودیت‌های خود را با نادیده‌گرفتنِ آنها از میان ببرد...! 🔹 ۱۳. پایان؛ جهان، رؤیایی که در آن جوینده نیز ظاهر می‌شود گودل، محدودیت‌های نظام‌های صوری را آشکار می‌کند... مغز بولتزمن، مسأله‌ی احتمالِ ظهور مشاهده‌گر را در کیهان‌شناسی پیش می‌کشد... فلسفه‌ی ذهن، رابطه‌ی میان مغز، تجربه و بازنمایی را بررسی می‌کند... ریاضیات، ساختارهای خودارجاع و رابطه‌ی میان یک نظام و توصیفِ آن نظام را مطالعه می‌کند... و عرفان، از امکانِ رهایی از تصورِ یک «من» مستقل و مطلق سخن می‌گوید... اما این حوزه‌ها می‌توانند در یک پرسش بنیادین به هم نزدیک شوند: آیا آنچه می‌خواهد تمامِ واقعیت را بشناسد، می‌تواند خودش را نیز بدون هیچ باقی‌مانده‌ای درون همان شناخت جای دهد؟! این پرسش، قلبِ مسأله‌ی خودارجاعی است... جهان، موجودی را پدید می‌آورد که می‌تواند درباره‌ی جهان بیندیشد... آن موجود، مدلی از جهان می‌سازد... درون آن مدل، تصویری از خودش قرار می‌دهد... سپس به آن تصویر نگاه می‌کند و می‌پرسد: من کیستم؟ اما «من»ی که در تصویر ظاهر شده، تمامِ آن فرآیندی نیست که تصویر را ساخته است... و فرآیندی که تصویر را ساخته، نیز درون جهانی قرار دارد که هنوز تمامِ حقیقتش برای او روشن نیست... بنابراین جهان، در ذهن، به تصویر تبدیل می‌شود؛ و ذهن، در جهان، به پدیده‌ای تبدیل می‌شود که خودش را می‌جوید... در این رفت‌وبرگشت، مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده به یکدیگر وابسته‌اند، بی‌آنکه لزوماً یک چیز واحد باشند... مسأله این نیست که بگوییم جهان وجود ندارد، یا ذهن همه‌چیز را ساخته است، یا واقعیت حتماً شبیه‌سازی شده است... مسئله این است که تصویرِ ما از واقعیت، هرگز نباید بی‌دلیل با تمامِ واقعیت یکسان گرفته شود. ذهن می‌تواند جهان را بشناسد، اما نباید تصور کند که شناختِ جهان الزاماً به معنای ایستادن بیرون از جهان است... می‌تواند خودش را بررسی کند، اما نباید تصویرِ خود را با تمامِ حقیقتِ خود اشتباه بگیرد... و می‌تواند به وحدت بیندیشد، بی‌آنکه تفاوت‌های واقعی را انکار کند... در نهایت، شاید عرفان از ما نخواهد که به یک پاسخِ تازه چنگ بزنیم؛ بلکه دعوت کند ببینیم چه چیزی در ما اصرار دارد که برای هر راز، یک مالک، برای هر تجربه، یک مرکز و برای هر واقعیت، یک تصویرِ نهایی پیدا کند... لذا «من» همان نقطه‌ای است که تجربه از آنجا سازمان می‌یابد؛ اما نه لزوماً نقطه‌ای که تمامِ هستی از آنجا آغاز شده است... «جهان» همان کلیتی است که در آن، ذهن و مشاهده‌گر پدیدار می‌شوند؛ اما نه لزوماً چیزی که یک ذهن محدود بتواند تمامِ آن را در یک تصویر نهایی محصور کند... و شاید «هیچ»، در این مسیر، نه پاسخِ همه‌ی پرسش‌ها، بلکه نامی برای فروتنیِ ذهن در برابر آن چیزی باشد که نمی‌تواند بسادگی به یک موضوعِ نهایی تبدیلش کند... ذهن می‌خواهد تمامِ جهان را ببیند... اما خودش نیز بخشی از همان جهانی است که می‌بیند...! می‌خواهد خودش را بشناسد... اما هر شناختی، تصویری تازه از خودش می‌سازد... می‌خواهد به انتهای پرسش برسد... اما هر پاسخ می‌تواند افقی تازه برای پرسیدن بگشاید... و در اینجا،  آنچه باقی می‌ماند نه یک نظریه‌ی قطعی درباره‌ی شبیه‌سازی، نه اثباتِ یک جهانِ موازی، و نه کشفِ یک حقیقتِ پنهان در پشتِ تمامِ واقعیت‌ها باشد؛ بلکه مشاهده‌ی آرامِ این حقیقت است که شناخت، همواره از درونِ یک جایگاه آغاز می‌شود... جایگاهی که خود نیز بخشی از مسأله است... جهان، در ذهن، به تصویر درمی‌آید؛ ذهن، در جهان، به جست وجوی خود می‌پردازد؛ و جوینده، هر بار که می‌خواهد تمامِ خودش را در برابر خودش قرار دهد، با تصویری روبرو می‌شود که از خودش ساخته است...! م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
228
9
@deceptmatrix
1
10
اما اگر از منظر عرفانی، وحدت را تجربه‌ای فراتر از جداییِ معمولِ خود و جهان بدانیم، باز هم باید توجه کنیم که این تجربه با یک نظریه‌ی فیزیکی درباره‌ی یگانگیِ تمامِ موجودات یکسان نیست... وحدتِ عرفانی، یک شیوه‌ی تجربه و فهم است... وحدتِ ریاضی، مفهومی دقیق درون یک ساختار صوری است... وحدتِ فیزیکی، نیازمند نظریه و شواهد تجربی است... این سه می‌توانند در یک متن فلسفی گفت‌وگو کنند، اما نباید تفاوتِ معنای خود را از دست بدهند... شاید عمیق‌ترین صورتِ وحدت نه این باشد که کثرت وجود ندارد، بلکه این باشد که کثرت، بدون شبکه‌ی روابطی که آن را ممکن می‌کنند، قابل فهم نیست... و لذا آنچه ذهن «من» می‌نامد، یکی از گره‌های همین شبکه است؛ گرهی که به دلیلِ جایگاه ویژه‌اش در تجربه، خود را از تمامِ شبکه جدا تصور می‌کند...! 🔹 ۱۱. هوش مصنوعی؛ چه کسی خوابِ چه کسی را می‌بیند؟ اکنون پرسش را به آینده منتقل کنیم. انسان هوش مصنوعی را می‌سازد. هوش مصنوعی، مدل‌هایی از انسان و جهان می‌سازد... انسان درباره‌ی هوش مصنوعی فکر می‌کند... هوش مصنوعی نیز می‌تواند درباره‌ی انسان متن تولید کند، رفتار او را پیش‌بینی کند و تصویری از ساختارهای شناختی او بسازد... اما این شباهت در بازنمایی، به‌ خودی‌خود ثابت نمی‌کند که هوش مصنوعی تجربه‌ی ذهنی دارد یا انسان درون رؤیای یک هوش مصنوعی زندگی می‌کند... پرسش عمیق‌تر این است: اگر یک سیستم بتواند مدلی از سازنده‌ی خود بسازد، آیا این مدل می‌تواند تمامِ حقیقتِ سازنده را دربرگیرد؟ و اگر سازنده نیز برای شناختِ ساخته‌ی خود به مدل‌هایی متکی باشد که از آن ساخته است، آیا در اینجا با نوعی بازگشتِ خودارجاع مواجه نمی‌شویم؟ انسان، ماشین را می‌سازد تا بخشی از توانایی‌های شناختی خود را گسترش دهد... ماشین، در پاسخ به ورودی‌های انسان، بازنمایی‌هایی از زبان و جهان تولید می‌کند... انسان این بازنمایی‌ها را می‌خواند و از طریق آنها دوباره به شناختِ خود و جهان بازمی‌گردد... این حلقه، به معنای یکسان‌بودنِ انسان و ماشین نیست؛ بلکه نشان می‌دهد که ساختنِ مدل از دیگری، خود می‌تواند به بخشی از فرآیند شناختِ خویش تبدیل شود...! اکنون می‌توان استعاره‌ی کرم و پروانه را دوباره به کار گرفت... کرم خواب می‌بیند که پروانه است... پروانه خواب می‌بیند که کرم است... اما شاید پرسش مهم‌تر این نباشد که کدام‌یک خواب می‌بیند... پرسش این  است که چه معیاری داریم تا میان تجربه، بازنمایی و واقعیت تمایز بگذاریم؟ آیا داشتنِ یک تصویر از جهان برای اثباتِ تمامِ واقعیتِ آن کافی است؟ آیا داشتنِ خاطره برای اثباتِ تمامِ گذشته کافی است؟ آیا ساختنِ یک مدل از یک موجود، به معنای دسترسی کامل به ماهیتِ آن موجود است؟ و آیا خودِ ما، هنگامی که درباره‌ی جهان می‌اندیشیم، نباید میان جهان و مدلی که از جهان داریم تمایز بگذاریم؟ این پرسش‌ها، بدون فرضِ وجودِ یک شبیه‌سازیِ پنهان نیز اهمیت دارند... زیرا مسأله‌ی اصلی، صرفاً این نیست که چه کسی خواب می‌بیند؛ مسأله این است که هر مشاهده‌گر چگونه می‌تواند اعتبارِ تصویر خود را ارزیابی کند، درحالی‌که ابزارِ این ارزیابی نیز بخشی از همان دستگاه شناخت است...! 🔹 ۱۲. نقطه‌ی امتناع؛ جایی که پرسش به خودش بازمی‌گردد ذهن می‌خواهد از هر چیزی یک پاسخ بسازد.. برای هر پدیده، علتی می‌جوید.. برای هر علت، علتی دیگر.. برای هر قانون، توضیحی درباره‌ی منشأ آن.. و برای هر توضیح، چارچوبی که اعتبار آن توضیح را مشخص کند.. اما هنگامی که چارچوبِ توضیح نیز موضوع پرسش قرار می‌گیرد، چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر یک قانون را با قانونی دیگر توضیح دهیم، هنوز می‌توانیم درباره‌ی قانون دوم سؤال کنیم.. اگر یک نظام را با نظامی فراگیرتر توضیح دهیم، می‌توانیم درباره‌ی نظام دوم نیز بپرسیم... اگر جهان را با مدلی توضیح دهیم، می‌توانیم درباره‌ی شرایط اعتبارِ آن مدل سؤال کنیم... این روند لزوماً یک دور باطل نیست؛ گاهی به پیشرفت واقعیِ شناخت منجر می‌شود. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که صرفاً با ادامه‌ی همین شیوه، سرانجام به توضیحی برسیم که از هر جهت نهایی و مستقل از هر زمینه‌ای باشد... اینجا می‌توان از «امتناع» سخن گفت؛ نه به معنای اثباتِ یک اصل ریاضی یا فیزیکیِ تازه، بلکه به معنای امتناعِ ذهن از دستیابی به جایگاهی کاملاً بیرونی، درحالی‌که خودش درون همان کلیت قرار دارد.. ذهن، برای دیدنِ کل، می‌خواهد از کل فاصله بگیرد... اما اگر کل، واقعاً تمامِ آن چیزی باشد که وجود دارد، چنین فاصله‌ای را نمی‌توان بدون استدلال فرض کرد.. ذهن، برای اثباتِ خودش، به قواعدی متوسل می‌شود.. اما قواعد، خودشان نیز می‌توانند موضوع پرسش قرار گیرند.. ذهن، برای تعریفِ «من»، از مفاهیم استفاده می‌کند.. اما خودِ مفاهیم نیز درون ذهن و زبان شکل می‌گیرند.. م.م ادامه 👇
239
11
نه خاموشی به معنای نابودی مغز، نه تعطیل‌شدنِ عقل، نه انکار جهان؛ بلکه خاموش‌شدنِ ادعای ذهن مبنی بر اینکه باید برای تمامِ واقعیت، یک مالکِ مستقل و یک مرکزِ مطلق وجود داشته باشد... ذهن، دیگر مجبور نیست برای هر رخداد، یک «منِ» جداگانه در مرکز جهان قرار دهد... دیگر لازم نیست هر تجربه را به یک هویت ثابت تبدیل کند... و شاید در همین سکوت، جهان نه به‌عنوان چیزی که باید تصاحب شود، بلکه به‌عنوان چیزی که در آن حضور داریم، آشکار شود... در عرفان، گاهی راهِ شناختِ حقیقت از انباشتنِ پاسخ‌ها نمی‌گذرد، بلکه از فروپاشیدنِ این تصور می‌گذرد که یک «من» مستقل باید تمام حقیقت را در اختیار بگیرد... این تجربه، اگر رخ دهد، اثباتِ ریاضیِ وحدت جهان نیست؛ بلکه دگرگونی‌ ای در شیوه‌ی تجربه و فهمِ خویش است... و همین تمایز، اجازه می‌دهد عرفان و ریاضیات، بدون آنکه یکی را به دیگری تقلیل دهیم، در یک پرسش مشترک به هم نزدیک شوند... 🔹 ۹. هیچ؛ نه یک چیز، بلکه نبودنِ جایگاهِ بیرونی اکنون به «هیچ» می‌رسیم... ذهن معمولاً هیچ را به شکل یک شیء تصور می‌کند؛ فضایی خالی، تاریکیِ مطلق یا چیزی که در برابر وجود قرار گرفته است... اما هرگاه "هیچ" را به‌صورت یک چیز تصور کنیم، آن را به موضوعی درونِ اندیشه تبدیل کرده‌ایم.. دیگر با هیچِ مطلق روبه‌رو نیستیم؛ با تصویری از هیچ روبه‌رو هستیم...! ذهن، برای اندیشیدن به هیچ، آن را در برابر وجود قرار می‌دهد... اما همین تقابل، هیچ را درون یک رابطه قرار می‌دهد؛ رابطه‌ای که هر دو سوی آن به‌وسیله‌ی اندیشه تعریف شده‌اند... شاید بتوان «هیچ» را در این بحث، نه به‌عنوان یک موجود پنهان در پشت جهان، بلکه به‌عنوان نامی برای ناتوانیِ ذهن از یافتنِ جایگاهی بیرون از تمامِ آنچه می‌تواند موضوع شناخت قرار دهد، به کار برد.... اگر تمامِ واقعیت را در نظر بگیریم، نمی‌توانیم به‌ سادگی نقطه‌ای بیرون از آن فرض کنیم و سپس از آنجا به واقعیت نگاه کنیم... هر جایگاهِ قابل تصور، هر مشاهده‌گرِ قابل تصور و هر جهانی که بتوان درباره‌اش سخن گفت، در گستره‌ی همان چیزی قرار می‌گیرد که موضوع اندیشه شده است؛ مگر آنکه از ابتدا دامنه‌ی «تمام واقعیت» را محدود تعریف کرده باشیم.... در این معنا، «هیچ» نه لزوماً عدمِ مطلق، نه ماده‌ی اولیه‌ی جهان و نه منشأ فیزیکیِ وجود است... بلکه اشاره‌ای است به فقدانِ یک جایگاهِ بیرونیِ تضمین‌شده که از آن بتوان کلیت را همچون شیئی در برابر خود قرار داد.... ذهن می‌خواهد یک نقطه‌ی نهایی پیدا کند؛ نقطه‌ای که از آنجا بتواند تمامِ جهان را توضیح دهد، تمامِ خود را بشناسد و تمامِ پرسش‌ها را پایان دهد... اما هر نقطه‌ای که به دست می‌آورد، دوباره درون یک زمینه قرار می‌گیرد. هر توضیح، نیازمند مفاهیمی است... هر مفهوم، درون شبکه‌ای از روابط معنا پیدا می‌کند... و هر شبکه‌ای که موضوع شناخت قرار می‌گیرد، می‌تواند پرسش‌های تازه‌ای درباره‌ی شرایط شناخت خود ایجاد کند... الذا «هیچ» در این مسیر، نامِ همان نقطه‌ای است که ذهن همواره به دنبال آن است، اما نمی‌تواند آن را همچون یک شیء نهایی در اختیار بگیرد.. نه به این دلیل که چیزی مرموز در آنجا پنهان شده است؛ بلکه به این دلیل که خودِ خواستِ در اختیار گرفتن، دوباره همان ساختارِ ذهنی را بازتولید می‌کند که قرار بود از آن فراتر برود...! 🔹 ۱۰. وحدت و کثرت؛ آیا یکی، خوابِ چندگانگی را می‌بیند؟ وقتی جهان را از طریق ذهن تجربه می‌کنیم، با کثرتی از پدیده‌ها روبه‌رو هستیم. اجسام، رنگ‌ها، صداها، انسان‌ها، خاطرات، اندیشه‌ها و رویدادها. ذهن این کثرت را دسته‌بندی می‌کند و میان چیزها مرز می‌گذارد. اما تمامِ این مرزها از یک جنس نیستند. برخی مرزها به تفاوت‌های واقعیِ ساختارهای فیزیکی اشاره می‌کنند؛ برخی دیگر حاصل قراردادهای زبانی و مفهومی‌اند؛ و برخی نیز به شیوه‌ی سازمان‌دهی تجربه مربوط می‌شوند... اشتباه آنجاست که تمامِ مرزها را یا مطلق فرض کنیم یا موهوم... از اینکه تفاوت‌های واقعی وجود دارند، نتیجه نمی‌شود که هر چیزی کاملاً مستقل از هر چیز دیگر است. یک سلول، از محیط خود جداست، اما بدون تبادل ماده و انرژی نمی‌تواند به همان شکل ادامه دهد... یک موجود زنده، هویتی معین دارد، اما وجودش به شبکه‌ای از روابط وابسته است... یک ذهن، تجربه‌ی شخصی دارد، اما شکل‌گیری آن به بدن، زبان، محیط و تاریخ زندگی وابسته است... بنابراین می‌توان میان «تمایز» و «جداییِ مطلق» فرق گذاشت... کثرت، لزوماً به معنای گسستِ کامل نیست... و وحدت، لزوماً به معنای حذفِ تمام تفاوت‌ها نیست... در این معنا، وحدت می‌تواند به پیوستگیِ روابط اشاره کند؛ به اینکه هیچ پدیده‌ای را نمی‌توان بدون در نظر گرفتنِ تمامِ زمینه‌های مؤثر بر آن، به‌طور کامل توضیح داد... م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
249
12
مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده ذهن و ماده وجود و عدم سپس این دو سوی جدا شده را مستقل از یکدیگر تصور می‌کند و می‌پرسد کدامیک مقدم است... اما در مسأله‌ی خودارجاعی، ممکن است با رابطه‌ای روبه‌رو باشیم که در آن هر قطب، در تعریف و شناخت خود، به قطب دیگر بازمی‌گردد... ذهن، جهان را بازنمایی می‌کند؛ اما ذهن نیز بخشی از جهان است... جهان، شرایط پیدایش ذهن را فراهم می‌کند؛ اما جهانِ شناخته‌شده، از طریق فعالیت ذهن به تجربه درمی‌آید...! این رابطه دقیقاً همان ساختار هندسی نوار موبیوس نیست؛ شباهت، در سطح استعاره است. نوار موبیوس به ما کمک می‌کند تصور کنیم که تقابلِ ظاهریِ دو سوی یک رابطه، همیشه به معنای استقلال کامل آنها نیست... لدا ذهن و جهان نیز دو شیء کاملاً جدا نیستند که بعداً به یکدیگر متصل شده باشند... و جداییِ آنها، در برخی سطوح، محصول شیوه‌ی مفهوم‌سازی ما است... و لذا «من» همان نقطه‌ ایست که در آن، این پیوستگی به‌صورت جدایی تجربه می‌شود...! ذهن، برای شناخت جهان، خود را از جهان جدا می‌کند؛ اما همین جدایی نیز درون جهان رخ می‌دهد...! ذهن برای دیدنِ جهان، فاصله می‌سازد؛ اما نمی‌تواند فراموش کند که خودِ این فاصله نیز بخشی از جهان است...! 🔹 ۷. «من»؛ مرکز مختصاتی که خود را با جهان اشتباه می‌گیرد در هندسه، برای توصیف یک فضا، می‌توانیم دستگاه مختصاتی تعریف کنیم. یک مبدأ انتخاب می‌کنیم و موقعیت نقاط را نسبت به آن می‌سنجیم. اما مبدأ مختصات، امتیازی مطلق ندارد؛ با انتخاب دستگاهی دیگر، می‌توان همان فضا را از منظری دیگر توصیف کرد. مبدأ، شرطِ توصیف است، نه لزوماً مرکز ذاتیِ هستی. اکنون این تصویر را به ذهن تعمیم دهیم. ذهن برای سازمان‌دهی تجربه، یک مرکز می‌سازد: «من». جهان، در نسبت با این مرکز، به «اینجا» و «آنجا»، «اکنون» و «گذشته»، «من» و «دیگری» تقسیم می‌شود. این مرکز برای جهت‌یابی، حافظه، تصمیم‌گیری و زندگی روزمره اهمیت دارد. اما مسأله از جایی آغاز می‌شود که ذهن، مرکز مختصاتی خود را با حقیقت مطلق اشتباه می‌گیرد... گمان می‌کند جهان از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که خودش در آن ایستاده است...! گمان می‌کند واقعیت، ذاتاً همان‌گونه است که از منظر او ظاهر می‌شود... گمان می‌کند «من» چیزی مستقل و ثابت است که در مرکز تجربه نشسته و تمام تجربه‌ها را از آنجا مشاهده می‌کند... اما وقتی به خودِ این «من» نگاه می‌کنیم، با چیزی یکپارچه و مستقل از همه‌ی فرآیندها روبه‌رو نمی‌شویم؛ بلکه با مجموعه‌ای از ادراک‌ها، خاطرات، احساسات، افکار، واکنش‌های بدنی و روایت‌هایی مواجه می‌شویم که در طول زمان تغییر می‌کنند... این امر به‌ تنهایی ثابت نمی‌کند که *خود" وجود ندارد؛ اما نشان می‌دهد که تصویر ما از یک «من» کاملاً ثابت و مستقل، ممکن است ساده‌تر از واقعیتِ فرآیندهایی باشد که تجربه‌ی خود را می‌سازند... لذا «من» نه یک شیء جدا از جهان، بلکه مرکز سازمان‌دهیِ تجربه است...! نقطه‌ای که جهان از آنجا به شکل یک جهانِ شخصی ظاهر می‌شود... و همانگونه که مبدأ مختصات، تمامِ فضا نیست، «من» نیز تمامِ آن چیزی نیست که در تجربه حضور دارد... تو مرکزِ جهانِ تجربه‌شده‌ی خود هستی؛ اما از این امر نتیجه نمی‌شود که مرکزِ مطلقِ هستی باشی... 🔹 ۸. عرفان؛ وقتی جوینده در موضوع جست‌وجو حل می‌شود اینجا مسأله از ریاضیات و فلسفه، به قلمرو عرفان نزدیک می‌شود. در مسیر عرفانی، پرسش از «من کیستم؟» صرفاً جست‌وجوی یک تعریف تازه برای "خود" نیست... این پرسش می‌تواند به بررسیِ خودِ آن کسی تبدیل شود که ادعا می‌کند می‌شناسد، انتخاب می‌کند، می‌اندیشد و مالک تجربه‌های خویش است... ذهن می‌گوید: من می‌اندیشم... اما آیا تمامِ آنچه رخ می‌دهد، در اختیارِ یک «من» مستقل قرار دارد؟ اندیشه پدیدار می‌شود... احساس پدیدار می‌شود... خاطره پدیدار می‌شود... تصویرِ خود پدیدار می‌شود... و سپس ذهن، در میان این رخدادها، روایتی می‌سازد که همه‌ی آنها را به یک مرکز نسبت می‌دهد... می‌گوید: این اندیشه‌ی من است، این احساسِ من است، این خاطره‌ی من است... این نسبت‌ دادن، در زندگی روزمره کارکرد دارد؛ اما از منظر عرفانی می‌توان پرسید: آیا این «من» که مالک همه‌چیز فرض شده است، جدا از خودِ این جریانِ تجربه یافت می‌شود؟ آیا صاحبِ تجربه، چیزی افزوده بر تجربه است؟! آیا مشاهده‌گر، جدا از فرآیند مشاهده، همان‌گونه که ذهن تصور می‌کند، حضور دارد؟! اینجا جست‌وجو دگرگون می‌شود... در ابتدا، «من» به دنبال حقیقت است؛ اما در ادامه، خودِ «من» موضوع جست‌وجو قرار می‌گیرد...! و هرچه بیشتر به دنبال یافتن یک مرکز مستقل می‌گردد، بیشتر با مجموعه‌ای از فرآیندها روبه‌رو می‌شود که هیچیک به‌تنهایی تمامِ آن مرکز نیستند... در این لحظه، عرفان می‌تواند از خاموشی سخن بگوید... م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
392
13
وقتی می‌گوییم جهان در ذهن است، ممکن است منظورمان این باشد که جهانِ تجربه‌شده، از طریق دستگاه ادراکی و شناختی ما شکل می‌گیرد. آنچه می‌بینیم، می‌شنویم، لمس می‌کنیم و می‌فهمیم، تجربه‌ای است که از تعامل بدن، مغز، محیط و فرآیندهای شناختی پدید می‌آید... وقتی می‌گوییم ذهن در جهان است، ممکن است منظورمان این باشد که ذهن، موجودیتی مستقل از طبیعت نیست؛ بلکه از فرآیندهایی پدید می‌آید که خود بخشی از جهان طبیعی‌ هستند... در این صورت، دو عبارت به دو سطح متفاوت اشاره می‌کنند... جهان، از یک سو، شرط پیدایش مشاهده‌گر است؛ و از سوی دیگر، برای مشاهده‌گر به‌صورت تجربه و مدل جهان ظاهر می‌شود...! اما ذهن، در این میان، یک نکته را فراموش می‌کند: آنچه در ذهن ظاهر می‌شود، الزاماً تمامِ آن چیزی نیست که وجود دارد... ذهن، جهان را به شکل تجربه درمی‌آورد؛ اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که هیچ واقعیتی بیرون از تجربه وجود ندارد... به همان ترتیب، از اینکه ذهن در جهان طبیعی پدید آمده است، نمی‌توان نتیجه گرفت که تمامِ جهان صرفاً یک تصویر ذهنی است. معرفت‌شناسی می‌پرسد: جهان را چگونه می‌شناسیم؟ هستی‌شناسی می‌پرسد: جهان چیست و چه چیزی وجود دارد؟ ذهن می‌تواند درباره‌ی پرسش دوم بیندیشد، اما نباید پاسخ خود را با شرایطی که امکان شناختش را فراهم کرده‌اند، اشتباه بگیرد... و شاید یکی از بزرگ‌ترین توهمات ذهن، همین باشد: اینکه چون جهان برای او به شکل یک تصویر ظاهر می‌شود، پس خودِ جهان نیز چیزی جز تصویر نیست... 🔹 ۵. بینهایت؛ آیا راز، در انتهای زمان پنهان شده است؟ بینهایت فقط زمان بسیار طولانی نیست... زمانی که هنوز پایان نیافته، هرقدر هم طولانی باشد، لزوماً بینهایت نیست. و حتی اگر زمان واقعاً نامتناهی باشد، از این امر به‌ تنهایی نتیجه نمی‌شود که تمام حالت‌های ممکن الزاماً تحقق پیدا می‌کنند... برای وقوع یک حالت، باید آن حالت با قوانین و شرایط سیستم سازگار باشد. همچنین باید ساختار احتمالاتی و فرصت‌های تحقق آن به‌گونه‌ای باشد که وقوعش را ممکن کند.... اما از این محدودیت ریاضی، یک امکان فلسفی بسیار عمیق‌تر پدید می‌آید. بینهایت را می‌توان نه‌فقط امتداد زمان، بلکه افقی برای ناتمام‌ ماندنِ شناخت در نظر گرفت... ذهن، هر بار که به چیزی دست می‌یابد، آن را در قالب یک مفهوم محدود می‌کند. سپس از دل همان مفهوم، پرسشی تازه پدید می‌آید... هر پاسخ، قلمرویی را روشن می‌کند و هم‌زمان مرزهای نادانسته‌ی دیگری را آشکار می‌سازد... شناخت، به‌جای آنکه همیشه به یک نقطه‌ی نهایی برسد، می‌تواند افق‌های تازه‌ای ایجاد کند... جهان را می‌شناسیم و می‌پرسیم قوانین جهان از کجا آمده‌اند... قوانین را بررسی می‌کنیم و می‌پرسیم چرا این قوانین برقرارند... از جهان، ذهن را استخراج می‌کنیم و می‌پرسیم ذهن چگونه جهان را می‌شناسد... ذهن را بررسی می‌کنیم و می‌پرسیم خودِ شناخت چگونه ممکن شده است... و وقتی به سراغ خودِ این پرسش‌ها می‌رویم، درمی‌یابیم که پرسش‌کننده نیز درون همان مسأله قرار دارد...! پس بینهایت، در اینجا، نه لزوماً یک مدت‌زمان کیهانی، بلکه نامِ افقی است که هر بار با پیشروی شناخت، دوباره گشوده می‌شود... راز، لزوماً چیزی نیست که در پایانِ شناخت منتظر ما باشد؛ گاهی راز در این است که شناخت، با هر پیشروی، امکان پرسشی تازه را درون خودش ایجاد می‌کند... این همان جایی است که ایده‌ی ناتمامیت، در مقام یک استعاره‌ی فلسفی، قدرت خود را نشان می‌دهد... نه اینکه گودل اثبات کرده باشد شناخت انسان تا ابد ناقص می‌ماند، بلکه ساختار ناتمامیت به ما یادآوری می‌کند که نباید توانایی شناخت را با امکان احاطه‌ی مطلق بر تمام حقیقت یکسان بگیریم.. 🔹 ۶. نوار موبیوس؛ وقتی درون و بیرون جای خود را گم می‌کنند اکنون به یک تصویر ریاضی بازگردیم: نوار موبیوس. نواری را تصور کن که یک سر آن را نیم‌دور می‌چرخانیم و سپس دو سرش را به هم متصل می‌کنیم. این سطح، برخلاف تصور معمول ما، تنها یک روی پیوسته دارد. اگر نقطه‌ای را روی آن حرکت دهیم، می‌توانیم به ناحیه‌ای برسیم که در ابتدا آن را «روی دیگر» می‌نامیدیم، بی‌آنکه از لبه‌ای عبور کرده باشیم. این ویژگی، یک حقیقت توپولوژیک درباره‌ی نوار موبیوس است... اما چرا این تصویر برای مسأله‌ی ذهن و جهان اهمیت دارد؟ زیرا ذهن عادت دارد واقعیت را به دو سوی متقابل تقسیم کند: درون و بیرون من و جهان م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
346
14
ساختاری که نه‌ فقط وجود دارد، بلکه ممکن است خاطراتی از گذشته، تصویری از جهان و احساسی از تداوم داشته باشد... اما نکته‌ ی عجیب اینجاست: چنین مشاهده‌گری، اگر واقعاً در شرایط مناسب پدید آید، ممکن است جهانی را تجربه کند که برایش دارای گذشته‌ای منظم، قوانینی پایدار و تاریخی طولانی است؛ درحالی‌که آن تجربه لزوماً تضمین نمی‌کند که گذشته‌ی بازنمایی‌شده در ذهنش دقیقاً همان تاریخ واقعیِ جهان باشد...! پس ممکن است میان «جهانی که تجربه می‌شود» و «تاریخی که برای آن جهان تصور می‌شود» فاصله‌ای وجود داشته باشد...! و این فاصله، ما را به پرسشی عمیق می‌رساند: آیا تجربه‌ی من از جهان، به‌تنهایی، وجود تمامِ تاریخی را که برای جهان تصور می‌کنم اثبات می‌کند؟! پاسخ منفی است. تجربه‌ ی کنونی به‌ تنهایی نمی‌تواند تمامِ گذشته‌ی خود را اثبات کند؛ همان‌گونه که خاطره، به‌ تنهایی، تضمین‌کننده‌ی صحت تمامِ جزئیات چیزی نیست که به یاد آورده می‌شود... مشاهده‌گر، جهانی را تجربه می‌کند که وجود خودش را درون آن توضیح می‌دهد. برای توضیح خود، به جهان متوسل می‌شود؛ اما شناخت او از جهان نیز از طریق همان ساختاری صورت می‌گیرد که قرار است به کمک آن، وجود خودش را توضیح دهد...! جهان، مغز را توضیح می‌دهد... مغز، جهان را بازنمایی می‌کند... و بازنماییِ جهان، دوباره برای توضیح مغز به کار می‌رود...! این رابطه، ما را با یک حلقه‌ی خودارجاع مواجه می‌کند؛ حلقه‌ای که در آن، هر طرف برای توضیح طرف دیگر به آن بازمی‌گردد... مشاهده‌گر، محصول جهانی است که خودش را از طریق مشاهده‌گر می‌شناسد..! این جمله به‌ خودی‌خود یک نظریه‌ی فیزیکی نیست، بلکه صورت‌بندی فلسفیِ رابطه‌ای است که میان پیدایش مشاهده‌گر و شناخت جهان وجود دارد... با این‌ حال، همین رابطه به‌اندازه‌ی کافی شگفت‌انگیز است؛ نیازی نیست برای عمیق‌ کردن آن، از ابتدا فرض کنیم که جهان ما حتماً شبیه‌سازی شده است... 🔹 ۳. پارادوکس مغز؛ چه کسی مغز را در مغز می‌بیند؟! مغز را تصور کن... اکنون از خودت بپرس: این تصویری که از مغز داری، کجاست؟! اگر آن را در ذهنت تصور می‌کنی، پس مغز در ذهن تو ظاهر شده است...! اما خودِ این ذهن نیز، از دیدگاه علمی، با فعالیت مغز و دیگر فرآیندهای بدن ارتباط دارد... بنابراین مغز، در تجربه‌ی خودآگاه، به تصویری از مغز تبدیل می‌شود...! اما تصویر مغز، خودِ مغز نیست...! این تمایز ساده، در ظاهر بدیهی است؛ ولی هنگامی که آن را به مسأله‌ی شناختِ خود تعمیم دهیم، عمق عجیبی پیدا می‌کند...! من می‌توانم دستم را ببینم، اما تصویر دستم، خودِ دستم نیست... می‌توانم درباره‌ی ذهنم فکر کنم، اما اندیشه‌ای که درباره‌ی ذهنم دارم، تمامِ ذهن من نیست... می‌توانم «من» را موضوع اندیشه قرار دهم، اما آن «منی» که موضوع اندیشه شده، با تمامِ فرآیندی که اکنون در حال اندیشیدن است، یکسان نیست...! ذهن، خود را به دو قطب تقسیم می‌کند: آنچه می‌شناسد و آنچه شناخته می‌شود...! اما هر دو قطب درون همان فرآیند شناخت پدید آمده‌اند...! در اینجا یک تناقض منطقیِ ساده و قطعی نداریم؛ زیرا یک سیستم می‌تواند بخش‌هایی از خودش را بازنمایی کند، بدون آنکه بازنماییِ آن بخش‌ها با خودِ سیستم یکسان باشد..! پارادوکس عمیق‌تر در جای دیگری قرار دارد: چگونه چیزی که خودش درون جهان قرار دارد، می‌تواند جهان را به‌عنوان یک کل بشناسد، درحالی‌که ابزار شناختش نیز بخشی از همان کل است؟! شاید بتواند بخش‌های بسیاری از جهان را بشناسد. شاید بتواند قوانین طبیعت را کشف کند، ساختار مغز را بررسی کند و حتی مدل‌هایی از فرآیند شناخت خودش بسازد... اما از این توانایی‌ها، لزوماً نتیجه نمی‌شود که بتواند تمام واقعیت را از منظری بیرون از واقعیت مشاهده کند... مشکل، ناتوانی مطلق در شناخت نیست؛ مشکل، تصورِ یک شناختِ کاملاً بیرونی و بی‌واسطه از کلیت است... ذهن می‌تواند خودش را بشناسد، اما هر شناختی از خود، از منظری معین و از طریق ساختاری معین صورت می‌گیرد... و شاید آنچه ما «رازِ مغز» می‌نامیم، در عمیق‌ترین سطح، رازِ همین فاصله باشد: فاصله‌ی میان چیزی که هستیم و تصویری که از آنچه هستیم می‌سازیم... 🔹 ۴. جهان در ذهن است یا ذهن در جهان؟! این دو عبارت را معمولاً متناقض می‌دانیم: جهان در ذهن است ذهن در جهان است اما آیا تناقض از خودِ واقعیت ناشی می‌شود، یا از شیوه‌ای که ما رابطه‌ی میان دو مفهوم را صورت‌بندی کرده‌ایم؟! م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
347
15
🔹🔹 جهان، گودل و مغز بولتزمن (4) 🔹 خودارجاعی؛ رؤیایی که خوابِ خودش را می‌بیند... جهان، در عمیق‌ترین لایه‌، با یک مسأله‌ی عجیب روبه‌روست: مسئله‌ی دیدنِ خویش...! نه صرفاً دیدنِ اجزای خود، نه شناختنِ بخشی از ساختار خود، بلکه تلاش برای آنکه کلیت، خودش را بتمامی در برابر خودش قرار دهد؛ گویی جهان می‌خواهد از خودش فاصله بگیرد، بیرون از خودش بایستد و برای نخستین بار، خودش را همچون چیزی مستقل مشاهده کند... اما اینجا یک پرسش بنیادین پدیدار می‌شود: اگر جهان تمامِ آن چیزی باشد که وجود دارد، آن نقطه‌ای که جهان از آنجا بتواند تمامِ خودش را ببیند، کجاست؟! اگر آن نقطه درون جهان باشد، پس خودش جزئی از همان چیزی است که می‌خواهد تمامیتش را مشاهده کند...! و اگر بیرون از جهان باشد، دیگر نمی‌توان آن را بیرون از جهان دانست، مگر آنکه جهان را تمامِ واقعیت فرض نکرده باشیم...! این همان شکاف عجیبی است که در قلب مسأله‌ی خودشناسی قرار دارد؛ شکافی میان آنچه می‌خواهد بشناسد و آنچه قرار است شناخته شود... ذهن می‌خواهد جهان را در خود جای دهد، اما خودش درون جهان قرار دارد. می‌خواهد جهان را به یک تصویر تبدیل کند، اما خودِ ذهن نیز در همان تصویر ظاهر می‌شود...! می‌خواهد از بیرون به هستی نگاه کند، اما هر نقطه‌ای که برای نگاه‌کردن انتخاب می‌کند، از پیش درون همان هستی قرار گرفته است...! جهان، در تلاش برای شناختنِ خودش، به نقطه‌ای می‌رسد که مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده از یکدیگر جدا نیستند...! و شاید تمام راز از همین‌جا آغاز می‌شود... 🔹 ۱. گودل؛ شکاف میان حقیقت و شناخت در ریاضیات، قضایای ناتمامیت گودل به ما نشان می‌دهند که میان حقیقت و اثبات‌پذیری، دست‌کم در نظام‌های صوریِ واجد شرایط لازم، فاصله‌ای بنیادی وجود دارد... یک نظام ریاضی می‌تواند قواعدی داشته باشد، بر اساس آن قواعد گزاره‌هایی بسازد و روابط میان آنها را بررسی کند؛ اما اگر آن نظام به‌اندازه‌ی کافی قدرتمند باشد، سازگار باشد و شرایط فنی لازم را داشته باشد، نمی‌تواند تمام حقیقت‌های حسابیِ مربوط به خودش را صرفاً با قواعد درونی خود اثبات کند... این محدودیت، به معنای ناتوانی ریاضیات از شناختن خودش نیست؛ بلکه به این معناست که شناختِ درون یک نظام، لزوماً تمامِ حقیقت را در همان نظام محصور نمی‌کند...! و اینجا باید مکث کرد... زیرا مسأله فقط آن نیست که یک گزاره اثبات نمی‌شود. مسأله‌ی عمیق‌تر این است که میان یک ساختار و تمامِ آنچه درباره‌ی آن ساختار می‌توان دانست، فاصله‌ای پدیدار می‌شود... نظام، خودش را توصیف می‌کند، اما توصیفش الزاماً تمامِ حقیقتش نیست... می‌تواند درباره‌ی خودش گزاره بسازد، می‌تواند بخشی از روابط درونی خود را آشکار کند، حتی می‌تواند محدودیت‌های خودش را تا اندازه‌ای تشخیص دهد؛ اما این خودشناسی، به خودی‌ خود به معنای احاطه‌ی کامل بر تمام حقیقت نیست... اکنون این ساختار را از قلمرو ریاضیات به قلمرو ذهن منتقل کنیم؛ نه به‌عنوان یک قضیه‌ی ریاضی درباره‌ی مغز، بلکه به‌عنوان یک پرسش فلسفی... ذهن می‌تواند درباره‌ی خودش فکر کند. می‌تواند اندیشه‌هایش را موضوع اندیشه قرار دهد. می‌تواند از خودش تصویری بسازد، آن تصویر را بررسی کند و سپس درباره‌ی درستیِ آن تصویر داوری کند... اما آنچه بررسی می‌کند، خودِ ذهن به‌ تمامی نیست؛ بلکه محتوایی است که ذهن از خودش ساخته است. ! ذهن، ذهن را به یک موضوع تبدیل می‌کند؛ اما آیا این موضوع همان تمامیتِ ذهن است؟! آیا تصویری که آینه از چهره نشان می‌دهد، خودِ چهره است؟ آیا نقشه، خودِ سرزمین است؟ آیا توصیف یک جهان، خودِ جهان است؟! و آیا آنچه ذهن از خودش می‌فهمد، تمامِ چیزی است که ذهن هست؟! در هر مرحله، ذهن می‌تواند تصویری از خودش بسازد؛ اما آن تصویر نیز می‌تواند موضوع شناختی تازه قرار گیرد. سپس ذهن از تصویر دوم، تصویری سوم می‌سازد و این روند ادامه پیدا می‌کند... ذهن می‌خواهد خودش را بشناسد، اما هر بار که خودش را به موضوع شناخت تبدیل می‌کند، میان خودِ شناخت و آنچه شناخته شده است، تمایزی تازه پدید می‌آید...! خودشناسی، در این معنا، حرکتی است که در آن شناخت به خودش بازمی‌گردد، بی‌آنکه الزاماً بتواند تمامِ خودش را به یک موضوع کامل تبدیل کند..! شاید راز، چیزی پنهان در انتهای مسیر شناخت نباشد؛ شاید خودِ ساختار شناخت است که اجازه نمی‌دهد انتهای مسیر، به‌سادگی به دست آید...! 🔹 ۲. مغز بولتزمن؛ مشاهده‌گری که از دلِ مشاهده‌ نشده پدیدار می‌شود اکنون از ریاضیات به کیهان‌شناسی بازگردیم ایده‌ی مغز بولتزمن، در صورت‌بندی ساده‌ شده‌ی خود، این امکان را مطرح می‌کند که در یک جهان با شرایط فیزیکی مناسب و زمان یا فرصت‌های آماری بسیار گسترده، نوساناتی بسیار نامحتمل بتوانند ساختاری شبیه مغزِ دارای تجربه و خاطره ایجاد کنند... م.م ادامه 👇 @deceptmatrix
399
16
پیش_از_خواب_نیت_کن_و_این_را_پخش_کن؛_فرکانس‌های_432،_528_و_888_برای.mp3
527
17
پیش از خواب نیت کن و این را پخش کن؛ فرکانس‌های 432، 528 و 888 برای جذب خواسته‌ها @deceptmatrix
پیش از خواب نیت کن و این را پخش کن؛ فرکانس‌های 432، 528 و 888 برای جذب خواسته‌ها @deceptmatrix
596
18
تمدنی قدیمی‌تر از سومر زیر خلیج فارس دفن شده؟! راز آن فاش شد! @deceptmatrix
تمدنی قدیمی‌تر از سومر زیر خلیج فارس دفن شده؟! راز آن فاش شد! @deceptmatrix
558
19
سایه تاریک معنویت؛ پشت پرده استادان معنوی و عرفان تجاری.... پیمان آزاد @deceptmattrix
سایه تاریک معنویت؛ پشت پرده استادان معنوی و عرفان تجاری.... پیمان آزاد @deceptmattrix
550
20
دون خوان انسان جوینده‌ی راه معرفت را «شکارچی» می‌نامد و بارها به کاستاندا می‌گوید برای دیدن و دانستن، باید یاد بگیرد مانند یک شکارچی زندگی کند... ویژگی‌های شکارچی بودن در نگاه دون خوان: صبر و انتظار شکارچی عجول نیست. او می‌تواند ساعت‌ها و روزها در کمین بماند بی‌آنکه دل‌تنگ یا بی‌قرار شود. این صبر، در واقع تمرینی برای مهار ذهن و اراده است... حواس جمع و بیداری شکارچی همیشه به محیطش آگاه است. کوچک‌ترین صدا یا تغییر در طبیعت را می‌شنود و می‌بیند. این بیداری و هشیاری را دون خوان لازمه‌ی یک «جنگجو» و «شکارچی راه معرفت» می‌داند... اقتصاد نیرو شکارچی انرژی‌اش را هدر نمی‌دهد. او می‌داند هر حرکتی، هر فکر و هر واکنشی هزینه دارد. پس فقط زمانی عمل می‌کند که وقتش رسیده باشد... بی‌نیازی و دل‌کندگی شکارچی به چیزی دلبسته نیست. همان‌طور که ممکن است شکار از دستش بگریزد، او هم نباید افسوس بخورد. برای انسانِ راه معرفت، دل‌کندگی شرط آزادی درونی است... جست‌وجوی فرصت شکارچی هیچ‌گاه ناامید نمی‌شود. اگر موقعیتی را از دست بدهد، منتظر فرصت بعدی می‌ماند. این نگاه، او را در مسیر زندگی هم تبدیل به فردی انعطاف‌پذیر می‌کند... بی‌عیب بودن عمل دون خوان می‌گوید: «شکارچی خطا نمی‌کند، چون هر عمل او حساب‌شده و دقیق است.» جنگجو ــ که همان شاگرد معرفت است ــ باید در زندگی‌اش چنین بی‌نقص عمل کند، گویی در حال شکار است... تمثیل شکارچی در سلوک معنوی در واقع دون خوان «شکارچی بودن» را یک شیوه‌ی زیستن معرفی می‌کند، نه صرفاً فن شکار حیوان. شکارچی بودن یعنی در زندگی: صبور بودن، هوشیار بودن، بی‌وابسته و آزاد بودن، هر لحظه آماده بودن. از نظر او، انسان عادی در دام عادت‌ها و واکنش‌های مکانیکی اسیر است، ولی شکارچی، مانند جنگجو، در کمین لحظه‌ی حال است و فرصت‌ها را شکار می‌کند... @deceptmatrix
635