CINEMANIA
-Philosophical readings of radical images -An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence -Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei -It all begins here: t.me/CineManiaa/4814 - instagram.com/cine.maniaa/
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel CINEMANIA
Channel CINEMANIA (@cinemaniaa) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 11 802 subscribers, ranking 23 565 in the Movies category and 27 022 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 11 802 subscribers.
According to the latest data from 16 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 102 over the last 30 days and by 8 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 18.77%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 7.63% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 2 215 views. Within the first day, a publication typically gains 901 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 21.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as سینمانیا, نشست, همچون, سلسلهنشست, لحظه.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“-Philosophical readings of radical images
-An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence
-Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei
-It all begins here: t.me/CineManiaa/4814
- instagram.com/cine.maniaa/”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 17 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Movies category.
[...] بیکن بارها حالت تهوع، استفراغ و انقباض بدن را نقاشی کرده است. نقاشی بسیار زیبایی دارد به نام فیگور کنار روشویی: مردی که روی روشویی خم شده و در حال بالا آوردن است. خودِ استفراغ دیده نمیشود، اما تمام وضعیت بدن، تمامِ پشت او، آن را منتقل میکند. این یک «پشتِ در حال استفراغ» است؛ پشتی که تحت تأثیر نیروی استفراغ قرار گرفته است. آنوقت میفهمید که این اصلاً کار سادهای نیست. او لبهی روشویی را گرفته است و انگار بدنش دارد از خودش بیرون میریزد. متوجه هستید چه چیزی میان استفراغ و فریاد مشترک است؟ پیدا کردنش دشوار نیست. در هر دو، نوعی تلاش وجود دارد؛ تلاشی که در آن بدن میخواهد از خودش بگریزد. این واقعاً عجیب است: فرارکردن، گریختن. انگار بدن دارد از خودش بیرون میزند. نوعی احساس وحشت محض، قسمی دلهره. و این همان فاجعه است. اگر قرار باشد بدن در نقاشی بیکن ظاهر شود، باید از دل همین فاجعهی «بدنِ در حال گریز از خودش» عبور کند. این همان نمودار بیکن است. بدن میتواند به شکلهای مختلف بگریزد: از راه استفراغ، یا فریاد. و واقعاً اینها دو دهان متفاوتند. دهانی که بالا میآورد، همان دهانی نیست که فریاد میکشد. بدنی که میخواهد از خودش بگریزد... این واقعاً چیز عجیبی است: بدنم از من میگریزد. نمیدانم تابهحال عمل جراحی سنگینی داشتهاید یا نه، اما کسانی که چنین تجربهای داشتهاند، بهنظر من چیزی را فهمیدهاند که کمک میکند این مسئله را درک کنیم...- Gilles Deleuze, Painting and the Question of Concepts, Session 2, 7 April 1981, 60. - @CineManiaa | سینمانیا
میپرسید آیا ترجیح میدادم هرگز زاده نشوم؟ برای انتخاب، باید اول زاده شد؛ و هر انتخابی، در نهایت، به ویرانی ختم میشود. اما از برادرم بپرسید، همان که قرار بود روی آن صندلی بنشیند. صندلی خالی است، چون او هرگز نرسید که زاده شود. بااینحال، از او بپرسید؛ آنگاه که همچون باد زیر آسمان میتازد، بر روی ساحل میغلتد، بوی نمِ علفها را درمیکشد و سرمست از نیروی خویش، در پیِ شکار زندهاش میدود. آیا فکر میکنید از اینکه نتوانسته در صف انتظار «انجمن مسکن و پسانداز اسلو» ثبتنام کند، اندوهگین است؟ یا شما هرگز جای خالیاش را حس کردهاید؟ یک بعدازظهر در یک تراموای شلوغ به اطرافتان نگاه کنید. آیا اجازه میدهید قرعهای بیفتد و یکی از این کارگران خسته برگزیده شود تا همان کسی باشد که شما به دنیا آوردهاید؟ هیچکس توجهی ندارد؛ یکی پیاده میشود، دو نفر دیگر سوار میشوند، و تراموا بیوقفه به راه خود ادامه میدهد.- پیتر وسل زاپفه، قطعهای از یک مصاحبه، ۱۹۵۹ - @CineManiaa | سینمانیا
میپرسید آیا ترجیح میدادم هرگز زاده نشوم؟ برای انتخاب، باید اول زاده شد؛ و هر انتخابی، در نهایت، به ویرانی ختم میشود. اما از برادرم بپرسید، همان که قرار بود روی آن صندلی بنشیند. صندلی خالی است، چون او هرگز نرسید که زاده شود. بااینحال، از او بپرسید؛ آنگاه که همچون باد زیر آسمان میتازد، بر روی ساحل میغلتد، بوی نمِ علفها را درمیکشد و سرمست از نیروی خویش، در پیِ شکار زندهاش میدود. آیا فکر میکنید از اینکه نتوانسته در صف انتظار «انجمن مسکن و پسانداز اسلو» ثبتنام کند، اندوهگین است؟ یا شما هرگز جای خالیاش را حس کردهاید؟ یک بعدازظهر در یک تراموای شلوغ به اطرافتان نگاه کنید. آیا اجازه میدهید قرعهای بیفتد و یکی از این کارگران خسته برگزیده شود تا همان کسی باشد که شما به دنیا آوردهاید؟ هیچکس توجهی ندارد؛ یکی پیاده میشود، دو نفر دیگر سوار میشوند، و تراموا بیوقفه به راه خود ادامه میدهد.پیتر وسل زاپفه، قطعهای از یک مصاحبه، ۱۹۵۹ @CineManiaa | سینمانیا
پایان زندگی نیچه سرشار از نمایش است؛ آنقدر پر از شخصیتهای دسیسهگر و فراز و فرودهای داستانی است که به ملودرام پهلو میزند. فروپاشی افسانهای او در تورین، آن هنگام که اسبی زیر ضربات بیرحمانهی شلاق را در آغوش گرفت؛ تلاشهای بیشمار برای درمانش، از جمله درمانی هنری که ناکام ماند؛ نامههای کوتاه و شوریدهی آخر عمرش، همان نامههای جنون؛ مراقبت سلطهجویانهی خواهرش که او را در ردای سفید کشیشان میپوشاند تا مریدان برای زیارت «فیلسوف دیوانه» نزدش بیایند؛ و سپس یازده سال بیماری، فلج و خاموشی، تا هنگام مرگش در ۲۵ اوت ۱۹۰۰. و مرگ نیچه تازه آغاز ماجرا بود؛ زیرا دستنوشتههایش هنوز قرار بود منتشر شوند... در مقابل، مرگ شوپنهاور بیحادثه و نمایش بود. او صبح ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰، در خواب از دنیا رفت. چند ماه پیش از آن، در نامهای به دوستی بیمار نوشته بود: «خواب سرچشمهی همهی سلامت و نیروست، حتی نیروی فکری. من هفت ساعت میخوابم، اغلب هشت ساعت، و گاهی نه ساعت.» پس کدام مرگ فلسفیتر است؟ شاید هیچکدام. شاید باید به گزینهی سومی فکر کرد: نیکولا شامفور، نویسندهی فرانسوی قرن هجدهم؛ همان پارهگوی تلخی که هم شوپنهاور هم نیچه، بهخاطر گزندگی بدبینانهی سخنانش، ستایشش میکردند. شامفور قرار بود صبح روز یازدهم سپتامبر ۱۷۹۳، به جرم انتقاد از دولت فرانسه زندانی شود. پس تصمیم گرفت پیش از آن، خودش دست به کار شود. به روایت یکی از دوستانش، او شامگاه دهم سپتامبر غذایش را آهسته خورد، عذر خواست، و به اتاق خوابش رفت. آنجا تپانچهای برداشت، آن را پر کرد و به پیشانیاش شلیک کرد. اما تیر خطا رفت؛ بینیاش را درید و چشم راستش را از حدقه بیرون آورد. سپس تیغی برداشت و چند بار کوشید گلویش را ببرد. هنوز زنده بود. چندین بار به قلبش ضربه زد. باز هم زنده ماند. در آخرین تلاش، هر دو مچ دستش را برید. آن هم به جایی نرسید. سرانجام، از شدت درد یا نومیدی، فریادی کشید و روی صندلی فرو افتاد. نیمهجان، ظاهراً چنین چیزی به زبان آورده: «از آدمی چه انتظاری دارید؟ هیچ کاری را درست انجام نمیدهد؛ حتی کشتن خودش را.» بدبینی که حتی در مردن نیز ناکام میماند...- Eugene Thacker, Cosmic Pessimism, 63. - @CineManiaa | سینمانیا
در شامگاه ۲۳ نوامبر ۱۶۵۴، بلز پاسکال تجربهای را از سر گذراند که بعدها پژوهشگران از آن با عنوان «دومین دگرگونی معنوی» او یاد کردند. حاصل آن واقعه متنی کوتاه بود که امروز با نام مموریال شناخته میشود؛ یادداشتی موجز و تبآلود، سرشار از تصویرهای عرفانیِ آتش و نور، که پاسکال آن را روی برگهای کوچک نوشت. او سپس آن کاغذ را در آستر داخلی کتش دوخت تا همیشه نزدیک قلبش باشد. سالها بعد، هنگامی که مرگ به سراغش آمد، همان یادداشت را در میان لباسهایش یافتند. با این حال، نمیدانم چرا بخشی از ذهنم از این واقعیت احساس نومیدی میکند که پاسکال مموریال را تنها در پارچهی لباسش دوخته بود و نه در گوشت تنش؛ مثلاً درست زیر سینهی چپش. آنجا میتوانست عفونت کند و جوانه بزند؛ میتوانست از سینهاش، همچون پیچکهایی خیالین، سر برآورد، رشتههایی از اُپال سیاه و خاموش که آهسته و مرموز رشد میکنند. آنگاه تمام بدن او ــو بعدها جسدشــ را انبوهی از ذراتِ تقطیرشدهی اندیشهای خاکسترمانند در خود فرو میبرد و میپوشاند.- Eugene Thacker, Cosmic Pessimism, 44. - @CineManiaa | سینمانیا
تمامِ زندگی، در نهایت، چیزی جز مجموعهای از واکنشهای شیمیایی و فرایندهای مکانیکی نیست. انسان، با تمام رؤیاها، اخلاقیات، ادیان و نظامهای فکریاش، فقط حادثهایست ناچیز و گذرا در تاریخِ بیکرانِ کیهان. هیچ اصلِ متعالیای وجود ندارد، هیچ هدفی در کار نیست، و جهان کوچکترین اهمیتی به آمال و آرزوهای ما نمیدهد. نژادها پدید میآیند و ناپدید میشوند؛ تمدنها برای لحظهای کوتاه میدرخشند و بعد در ظلمت فرو میروند. ستارگان خاموش میشوند، کهکشانها از هم میپاشند، و حتی خودِ زمان هم روزی معنایش را از دست خواهد داد. آنچه ما معنا مینامیم، فقط توهمی موقتیست که ذهنِ ناتوانِ بشر برای تحملِ خلأِ جهان ساخته. حقیقت، اگر بیپرده دیده شود، هیچ نیست جز بیاعتناییِ مطلقِ کیهان؛ سکوتی سرد و بیانتها که پیش از ما وجود داشته و پس از نابودیِ آخرین انسان هم ادامه خواهد داشت.- H. P. Lovecraft, Letter To the Gallomo (Alfred Galpin, Samuel Loveman, and Maurice W. Moe), 11 December 1919. - @CineManiaa | سینمانیا
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
