ar
Feedback
CINEMANIA | سینمانیا

CINEMANIA | سینمانیا

الذهاب إلى القناة على Telegram

-Philosophical readings of radical images -An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence -Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei -It all begins here: t.me/CineManiaa/4814 - instagram.com/cine.maniaa/

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام CINEMANIA | سینمانیا

تُعد قناة CINEMANIA | سینمانیا (@cinemaniaa) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 11 905 مشتركاً، محتلاً المرتبة 21 813 في فئة أفلام والمرتبة 26 753 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 11 905 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 26 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -19، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -2، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.05‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 5.54‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 316 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 660 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 9.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل سینمانیا, نشست, همچون, سلسله‌نشست, لحظه.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“-Philosophical readings of radical images -An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence -Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei -It all begins here: t.me/CineManiaa/4814 - instagram.com/cine.maniaa/”

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 27 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة أفلام.

11 905
المشتركون
-224 ساعات
-77 أيام
-1930 أيام
أرشيف المشاركات
در پولارویدهای تارکوفسکی جهان از پیش خاطره شده است. هنوز همه‌چیز اینجاست، اما دلتنگی آغاز شده. گویی دیدنْ نخستین مواجهه با از
+9
در پولارویدهای تارکوفسکی جهان از پیش خاطره شده است. هنوز همه‌چیز اینجاست، اما دلتنگی آغاز شده. گویی دیدنْ نخستین مواجهه با از دست دادن است. با این لحظه‌ها مواجه می‌شویم و دلمان برای جایی و دقیقه‌ای تنگ می‌شود که هرگز در آن نبوده‌ایم، و زمان حتی آنچه را از سر نگذرانده‌ایم از ما می‌گیرد. @CineManiaa | سینمانیا

🔻 [برای آگاهی از جزییات ثبت‌نام، پیام دهید] این کارگاه با این فرض پیش خواهد رفت که اتوتئوری ژانری با مرزهای بسته و تثبیت‌شده
🔻 [برای آگاهی از جزییات ثبت‌نام، پیام دهید] این کارگاه با این فرض پیش خواهد رفت که اتوتئوری ژانری با مرزهای بسته و تثبیت‌شده نیست، بلکه روشی از نوشتن است که در آن تجربه‌ی زیسته و دستگاه نظری، به‌جای آن‌که یکی در خدمت دیگری باشد، در تنشی مولد با هم قرار می‌گیرند. این تنش مولد یکی از مسیرهایی است که امید به گشودگی در فضای نوشتار و پیش‌تر از آن در زبان و اندیشه ایجاد می‌کند. بر همین اساس، کارگاه از ابتدا حول دو محور نظری و عملی پیش می‌رود. این دو محور به‌موازات یکدیگر جاری‌اند: محور نظری: شناخت تبارشناسی، آثار مرجع، عناصر ساختاری، دستگاه‌های صوری (استناد، حاشیه‌نویسی، قطعه‌قطعگی، پژوهش ـ آفرینش)‌، بحث‌های نقادانه‌ پیرامون آن. محور عملی: تولید پیوسته‌ی متن، از تمرین‌های کوتاه هفتگی تا شکل‌گیری تدریجی یک اثر بلندتر با زبان ــ تجربه‌یی شخصی‌تر.  مناسب کسانی است که دست‌کم با یکی از فرم‌های نوشتار خلاق (همچون داستان، شعر، نمایش‌نامه، جستار شخصی، ناداستان) آشنا و مأنوس بوده باشند، همچنین با نوشتار علمی ــ آکادمیک (همچون مقاله‌، رساله، جستار آکادمیک، تز و ... ) و تئوری‌های هنری ـ ادبی، فلسفه و علوم انسانی بیگانه نباشند▪️ تصویر و زندگی

«این‌ها تنها در ذهن ما نیست، رابرت. این‌ها کهن‌ترین خاطرات زمین‌اند، کدهای زمانی‌ای که بر دوش هر کروموزوم و ژن حمل شده‌اند. هر گامی که در مسیر تکامل خود برداشته‌ایم نقطه‌ی عطفی‌ست که در آن خاطرات زیستی‌مان حک شده، از آنزیم‌هایی که چرخه‌ی دی‌اکسیدکربن را کنترل می‌کنند تا ساختار شبکه‌ی براکیال و مسیرهای عصبی سلول‌های هرمی در میان‌مغز، هر کدام گواهی‌ست از هزاران تصمیم که در برابر بحران‌های فیزیکی و شیمیاییِ ناگهانی اتخاذ شده‌اند. همان‌طور که روان‌کاوی، با بازسازی وضعیت‌های اولیه‌ی تروماتیک، مواد سرکوب‌شده را آزاد می‌کند، ما اکنون در حال فرو رفتن در گذشته‌ی روان‌باستانی‌مان (آرکیوپسیکیک) هستیم، در حال کشف تابوها و غریزه‌های کهن و نهفته‌ای که هزاران سال را در خاموشی به سر برده‌اند. طول عمر کوتاه فردی به تصوری نادرست از زمان منجر می‌شود. هر یک از ما به‌اندازه‌ی تمام تاریخ زیسته‌ایم و خون ما شاخه‌هایی از دریای بزرگ حافظه‌ی جمعی آن است. اودیسه‌ی درون‌رحمیِ جنینِ در حال رشدْ تاریخ تکامل کل گونه‌ها را بازسازی می‌کند و سیستم عصبی مرکزی‌اش در حکم مقیاس زمانیِ رمزگذاری‌شده‌ای‌ست که هر گره عصبی و هر سطح نخاعی را ایستگاهی نمادین از زمانِ نوروتیک به شمار می‌آورد.» ◄ جِی. جی. بالارد، جهانِ مغروق، ص ۵۶ @CineManiaa | سینمانیا

Repost from Critic channel
photo content

‍ ویلیام بلیک هنوز کودک بود که، بنا بر روایت‌های زندگی‌نامه‌ای، خدا را دید که سرش را از پنجره‌ی اتاقش به داخل آورده. آن‌قدر ترسید که جیغ کشید. چند سال بعد، هنگام قدم‌زدن در پکهام، درختی دید که شاخه‌هایش پر از فرشته بود؛ بال‌های روشنشان میان برگ‌ها می‌درخشید. این مکاشفه‌ها با کودکی تمام نشدند. وقتی برادر محبوبش رابرت مرد، بلیک می‌گفت روح او را دیده که از سقف اتاق بالا می‌رود و از شادی دست می‌زند. بعدها نیز بارها از دیدن ارواح، فرشتگان، شیاطین و مردگان سخن گفت. حتی بنا بر روایت خودش، شیوه‌ی معروف چاپ آثار مصورش را برادر مرده‌اش در یکی از همین مکاشفه‌ها به او آموخته بود. - برای بسیاری از معاصرانش، مرز میان این مکاشفه‌ها و جنون چندان روشن نبود. کسانی او را آشکارا دیوانه می‌دانستند و در نوشته‌هایشان از حالت چشمان، رفتار و سخنان نامتعارفش با نوعی هراس یاد کرده‌اند. اما اینکه امروز از دل چنین روایت‌هایی بخواهیم برای بلیک تشخیصی قطعی بیرون بکشیم، بیشتر حدس‌زدن است تا فهمیدن. خود او ــ‌با اطمینانی نامعمول‌ــ این تجربه‌ها را بخشی از شیوه‌ی دیدن و ساختن جهانش می‌دانست. بلیک البته از دوره‌های تاریک ذهنش هم نوشته است. در نامه‌ای از سقوط در «گودالی عمیق از مالیخولیا» حرف می‌زند؛ حالتی که، به گفته‌ی خودش، حتی دلیل روشنی برایش پیدا نمی‌کرد. در همان سال‌ها از اضطراب، تردید و فرسودگی نیز می‌نوشت و هم‌زمان بی‌وقفه کار می‌کرد. اما در آن ذهن، جهان دیگری نیز جریان داشت. یک بار درباره‌ی خورشید از او پرسیدند که آیا هنگام طلوع فقط قرصی گرد و آتشین می‌بیند. و پاسخ بلیک این بود که نه؛ او سپاهی بی‌شمار می‌بیند از موجودات آسمانی. درباره‌ی یک درخت هم می‌نویسد:
چیزی که ممکن است یکی را از شدت شادی به گریه بیندازد، برای دیگری چیزی نیست جز توده‌ای سبز که سر راه ایستاده.
و می‌افزاید:
برای چشمِ انسانی که تخیل دارد، خودِ طبیعت چیزی جز تخیل نیست.
جای دیگری می‌نویسد:
هرکس جهان را متناسب با آن چیزی می‌بیند که خودش هست.
و در سال ۱۸۰۲ آن جمله‌ی مشهور را می‌نویسد:
خدا ما را از این نگاه تک‌ساحتی و از خوابِ نیوتن نجات دهد.
- درهرحال آنچه بلیک می‌دید، در ذهنش محصور نمی‌ماند. وارد شعرها، حکاکی‌ها و اسطوره‌شناسی شخصی گسترده‌اش می‌شد و به جهانی پر از موجودات، پیامبران، هیولاها و خدایانی بدل می‌شد که نام، تاریخ و سرگذشت خودشان را داشتند. تخیل، مکاشفه و واقعیت در این جهان به‌سادگی از یکدیگر جدا نمی‌شدند. او می‌دانست دیگران درباره‌اش چه فکر می‌کنند. هم‌چنانکه در یکی از نوشته‌هایش تقریباً داوری را به آینده واگذار می‌کند:
شما مرا دیوانه می‌دانید؛ شاید مسئله برعکس باشد. بگذارید آیندگان از روی آثارمان قضاوت کنند.
دو قرن بعد، آن ابهام همچنان باقی‌ست. با شاعری روبه‌رو هستیم که خدا را پشت پنجره می‌دید، درختان را پر از فرشته می‌یافت، با مردگان سخن می‌گفت و از مالیخولیا می‌نوشت؛ و پرسشی که از جهان او باقی می‌ماند هنوز همان است: مرز واقعیت را آنچه وجود دارد تعیین می‌کند، یا آنچه توان دیدنش را داریم؟ @CineManiaa | سینمانیا

📣 #مدرسه_تهران برگزار می‌کند: 📌 «دلوز و تصاویر» ■ تصویر و درونماندگاری [طرح درس] ■ با تدریس: بریر بوجار فارغ‌التحصیل مطالعا
📣 #مدرسه_تهران برگزار می‌کند: 📌 «دلوز و تصاویر» ■ تصویر و درونماندگاری [طرح درس] ■ با تدریس: بریر بوجار فارغ‌التحصیل مطالعات سینمایی از سوربن نوول پاریس
۵ جلسه‌ (۶۰۰ دقیقه) یکشنبه‌ها، ساعت ۱۹ تا ۲۱ شروع دوره: ۱۹ مهر آنلاین و آفلاین
■ عناوین جلسات:
۱. دلوز، فیلسوف تصویر و درون‌ماندگاری ۲. هستی‌شناسی تصویر ۳. زمان، حافظه و فضا در سینما ۴. نشانه، معنا و زبان تصویر ۵. دلوز و سیاست تصویر
📮 جهت ثبت‌نام به آیدی زیر مراجعه کنید: ● @pouya_teh_82

‍ پیش از آنکه بدانیم این مرد کیست، جنگ کجاست و آن‌ که سیاه پوشیده چه کسی‌ست، چیزی بنیادی در تصویر فاش می‌شود: بدنی که دیگر توان نگه‌داشتن خودش را ندارد. معمولاً انسانِ در حال سقوط، «چیزی» را در جهان می‌گیرد تا نیفتد. اینجا آن چیز، بدن انسانی دیگر است. مرد زخمی به کشیش چنگ‌زده و برای چند لحظه، تمام جهانش به شانه و بازوی او تقلیل یافته. تفنگش چند قدم آن‌سوتر افتاده. یونیفورم، فرمان، قدرت و هویت نظامی عقب رفته‌اند و آنچه مانده، بدن است؛ شکسته، مجروح و رو به فروپاشی. - رولان بارت در اتاق روشن میان استودیوم و پونکتوم فرق می‌گذارد. استودیوم قلمرو فهم است؛ جنگ، سیاست، دین، سرباز، کشیش، خیابان و حتی تابلوی قصابی در پس‌زمینه، یعنی همهٔ آن چیزهایی که می‌توان دید و شناخت. پونکتوم اما جایی شروع می‌شود که تصویر از معنا جلو می‌زند و به تماشاگر ضربه می‌زند. در این عکس، شاید پونکتوم همان دست‌های سرباز باشد؛ دست‌هایی که احتمالاً لحظاتی قبل مسلح بوده‌اند و حالا به انسانی دیگر چنگ زده‌اند. ذهن می‌تواند دربارهٔ مرگ بیندیشد و برای آن فلسفه بسازد؛ بدن اما در لحظه‌ی سقوط، فقط چیزی را می‌گیرد. شاید قدرت این عکس نیز دقیقاً همین‌جا باشد: در اینکه آنچه را اکنون به نشانه و معنا بدل شده، زمانی حرکتی واقعی و ناگزیر بوده است. دست‌هایی واقعاً دراز شده‌اند، لباسی واقعاً گرفته شده و بدنی واقعاً در آن خیابان فروافتاده است. همان چیزی که بارت در عکس با عبارت «این بوده است» از آن یاد می‌کند: اصرار خاموش تصویر بر اینکه آنچه می‌بینیم، پیش از آنکه تصویر باشد، لحظه‌ای از جهان بوده است. - Héctor Rondón Lovera, Aid from the Padre, Puerto Cabello, Venezuela, June 2, 1962. Source: World Press Photo. - @CineManiaa | سینمانیا

ویدیویِ جلسه هشتم از نشست‌های حیوانیت که جمعه‌ی گذشته برگزار شد: لابستر و ادبیات. خاستگاه و شیوه‌ی مواجهه‌ی نویسنده-متفکر با این موجودِ دریایی؛ خاصه اگر علاقه به ادبیاتِ متاخرِ آمریکا و فاستر والاس دارید▪️ تصویر و زندگی

ویدیویِ جلسه هشتم از نشست‌های حیوانیت که جمعه‌ی گذشته برگزار شد: لابستر و ادبیات. خاستگاه و شیوه‌ی مواجهه‌ی نویسنده-متفکر با این موجودِ دریایی؛ خاصه اگر علاقه به ادبیاتِ متاخرِ آمریکا و فاستر والاس دارید▪️ تصویر و زندگی

استیون چشم به دیوار سفیدِ کاشی‌پوشِ انتهای ایستگاه دوخته بود؛ دیوار با شتاب به سویش می‌آمد. همان لحظه صدای نفس‌نفس زدن زنی را شنید. گِرنزی سرش را به شکم زن کوبیده بود و حالا زن، مثل مسافری درمانده، روی سر حیوان آویزان مانده بود. استیون پاهایش را دور گردن گاو حلقه کرد و سر زن را میان دو دست گرفت. گاوها آدم‌ها را با شتاب به دیوار می‌کوبیدند و می‌کوشیدند خودشان از برخورد با دیوار در امان بمانند، اما نمی‌شد. گِرنزی با همه‌ی توانش زن را به دیوار کوبید. چون استیون سر زن جوان را محکم در دست داشت، سرش پیش از باقی بدن به دیوار خورد. جمجمه شکست؛ چشم‌ها از حدقه بیرون زدند و دست‌های استیون خیس شدند. تکه‌های مغز زن روی پیراهنش پاشید. استیون از پشت گِرنزی فرو افتاد، اما انبوه جسدها پیش از زمین او را در خود گرفت. چند لحظه همان‌جا، بر پشته‌ی تن‌های بی‌جان، دراز کشید. خون جسدهای زیرش آهسته در لباسش می‌دوید و پشتش را خیس می‌کرد. با این همه، احساس امنیت داشت. خون آرامش می‌کرد. وقتی تبِ هیجان فرو نشست، گاوها دورش حلقه زدند و منتظر ماندند. گِرنزی، دورتر، همچنان روی جسد یکی از آدم‌ها بالا و پایین می‌پرید. استیون دستش را میان دل‌وروده‌ی اجساد کشید. سپس دید که روی پیکر زنی افتاده است. گاوی ماده جلو آمد و استیون با دست خون‌آلودش زیر چانه‌ی حیوان را نوازش کرد. گاوها بی‌تاب بودند. «چه می‌خواهید؟ همین حالا. فکر نکنید. نگذارید عقل به جای شما حرف بزند. بگذارید میل‌تان حرف بزند. چه می‌خواهید؟» گاو ماده، انگار که زبان تمام گله باشد، گفت: «می‌خواهم خونشان را به تنم بمالم.» گله یک‌صدا نعره کشید. استیون هم فریادش را با نعره‌ی آنها درآمیخت و جنونشان را شعله‌ورتر کرد و بعد کنار کشید و رهایشان کرد تا هرچه می‌خواهند بکنند. گاوها خودشان را روی اجساد انداختند. دیوانه‌وار تنشان را به خون آدم‌ها آغشته کردند؛ روی جنازه‌ها شاشیدند و ریدند و خودشان را در آمیزه‌ی خون و فضولات غلتاندند. دل‌وروده‌ی آدم‌ها را بیرون کشیدند و به سر و صورت یکدیگر مالیدند. استیون تماشایشان می‌کرد. وحشیگری بی‌مهار گله، چیزی جز بازتاب همان نیرویی نبود که در اعماق وجود خودش به حرکت درآمده بود. - Matthew Stokoe, Cows, Chapter 30 - @CineManiaa | سینمانیا

کتاب ِکنار ِخیابان ادبیات ، تاریخ ، فلسفه و .... ، نو ، دست دوم ، با قیمت‌های مناسب (از ۱۰۰ هزار تومان) و تا یک سوم قیمت روز
کتاب ِکنار ِخیابان ادبیات ، تاریخ ، فلسفه و .... ، نو ، دست دوم ، با قیمت‌های مناسب (از ۱۰۰ هزار تومان) و تا یک سوم قیمت روز به قول یکی از همکاران ، قدر کتاب دست دوم را کسی داند که به خریدن کتاب با قیمت روز دچار شود. زیاده قربانتان ، ارادت 🌱🕊 @kenarekhiabanbook کتاب‌های کلکسیونی (بنیاد فرهنگ، بنگاه ترجمه و ...) در صفحه اینستاگرام با همین نام https://www.instagram.com/kenarekhiabanbook?stkn=Nm8wb203enJpaWhp

‍ سنکا در نامه‌ی هفتادم از نامه‌های اخلاقی به لوسیلیوس، که در ترجمه‌ی انگلیسی ریچارد گامِر عنوان On the Proper Time to Slip the Cable، در باب زمانِ درستِ رها کردنِ بند، را بر خود دارد، حکایت مردی آلمانی را نقل می‌کند که در مدرسه‌ی مبارزان جانوران وحشی نگهش می‌داشتند؛ مردی که برای حضور در نمایش‌های صبحگاهی میدان آماده‌اش می‌کردند؛ آنجا که انسان را در برابر حیوانات وحشی قرار می‌دادند و رنج و مرگ او بخشی از سرگرمی تماشاگران بود. از نام این مرد چیزی نمی‌دانیم و سنکا نیز از گذشته‌اش چیزی نمی‌گوید؛ آنچه از او برای ما باقی مانده، تنها چند دقیقه از واپسین ساعات زندگی اوست، چند دقیقه‌ای که در آن، انسان برای آخرین بار اختیار مرگش را از جهانی پس می‌گیرد که اختیار زندگی‌اش را از او ستانده. سنکا می‌گوید در آستانه‌ی یکی از همین نمایش‌ها، مرد برای قضای حاجت اجازه خواست از دیگران فاصله بگیرد؛ خلوتی کوتاه که ظاهراً تنها فرصت او برای دور ماندن از چشم نگهبان بود. آنجا، در مستراح، چیزی در اختیارش نبود جز چوبی که اسفنجی بر سر آن بسته بودند؛ همان وسیله‌ی آلوده و بی‌ارزشی که برای پاک‌کردن «نواحی شرم‌آور بدن» به کار می‌رفت. اهمیت این اسفنج در روایت سنکا کم نیست: مرد برای واپسین کنش آزادانه‌ی زندگی خود به چیزی دست می‌برد که در پست‌ترین مرتبه‌ی اشیای پیرامونش قرار دارد، چیزی خوار، آلوده و آمیخته با فضولات بدن. شاید همین جزئیات است که حکایت را چنین تحمل‌ناپذیر می‌کند؛ مردی که دیگر هیچ ابزار، امکان و راه آبرومندانه‌ای برای انتخاب سرنوشتش در اختیار ندارد، دستش را به‌سوی تنها چیزی دراز می‌کند که باقی مانده. پس چوب و اسفنج را یک‌جا در گلوی خود فرو می‌برد، راه تنفسش را می‌بندد و خود را خفه می‌کند. و نگهبانان، وقتی بازمی‌گردند، او را مرده می‌یابند؛ و نمایش، بی‌آنکه آغاز شده باشد، به پایان می‌رسد. اما واکنش سنکا به این مرگ از خود حکایت نیز تکان‌دهنده‌تر است. او می‌نویسد:
That was truly to insult death!
«به‌راستی این، تحقیر مرگ بود.» بعد، با همان خشونتی که گاه در نوشته‌هایش پیدا می‌شود، می‌پذیرد که مرد مرگی پاکیزه و آبرومند نداشته و می‌پرسد: چه حماقتی بزرگ‌تر از آن‌که آدمی حتی هنگام مردن نیز گرفتار نازک‌طبعی باشد؟ درواقع برای سنکا، آن اسفنج آلوده چیزی از عظمت تصمیم مرد کم نمی‌کند؛ شاید درست برعکس، تمام معنای ماجرا از همین آلودگی برمی‌خیزد. اگر شمشیری در اختیارش بود، می‌توانست با شمشیر بمیرد؛ اگر دریا یا پرتگاهی پیش رویش بود، می‌توانست خود را بدان بسپارد. اما جهانی که آزادی را از او ستانده بود، حتی ابزار مرگی شرافتمندانه را نیز از دسترسش دور کرده بود، و او در همان تنگنای مطلق، از چیزی که برای پست‌ترین کار بدن ساخته شده راهی به بیرون گشود. و در نهایت سنکا، بی‌هیچ ملاحظه‌ای، یکی از مهیب‌ترین جمله‌هایی را می‌نویسد که تاریخ درباره‌ی آزادی انسان به خود دیده:
The foulest death is preferable to the fairest slavery.
«آلوده‌ترین مرگ، ترجیح دارد بر پاکیزه‌ترین بندگی.» @CineManiaa | سینمانیا

Repost from کمی کژی
Sátántangó, Bela Tarr 1994 آیین تماشای «تانگوی شیطان»، اثر بلا تار، جمعه ۲۰ شهریور — ساعت ۱۱ تا ۲۲ تهران کتاب الهیه (سرای سفیدسار) یک تجربه‌ی طولانی، متمرکز و ویژه برای مخاطبانی که تابِ این مواجهه را دارند. برای حضور به آیدی زیر پیام دهید. @Distorsionee @kamikazhi

کار من این است: حقیقت را آن‌قدر بزرگ کنم تا کسی نتواند از کنارش بی‌اعتنا بگذرد. باید از خشکسالی وحشت بسازم؛ تصویری سیاه از روستاهای بی‌شماری که چون لکه‌هایی فراموش‌شده در امتداد کرانه‌های رود نبی پراکنده‌اند؛ رودی که میان سرزمین ما و خاک همسایگان متخاصممان جاری است. از نخستین روزهایی که تاریخ به یاد می‌آورد، با این همسایگان جنگیده‌ایم؛ جنگ‌هایی طولانی، خون‌بار و ویرانگر. صلحی که امروز میان ما برقرار است چیزی بیش از پوسته‌ای نازک بر دهانه‌ی آتشفشانی خاموش نیست. من نیز این روزها سرگرم افزودن چند سطر به روایتی هستم که پایانش را از همین حالا می‌شود دید: آتشفشان دوباره دهان باز خواهد کرد. آب که نماند، خون جای آن را خواهد گرفت. تشنگی، آن حافظه‌ی وحشی و کینه‌توز را بیدار خواهد کرد؛ حافظه‌ای که تنها وانمود کرده بود مرده است. آن‌گاه آدم‌ها خواهند مرد، پرندگان ناپدید خواهند شد، حشرات کمیاب از میان خواهند رفت و گله‌هایی که زندگی مردم این نواحی به آنها بسته است، یکی پس از دیگری تلف خواهند شد. اما فاجعه فقط مرگ موجودات نیست. چیزی نامرئی‌تر نیز نابود خواهد شد: آهنگ زندگی، عادت روزها، سکوت عصرها، حرکت فصل‌ها؛ همان نظمی که نسل‌ها بی‌آنکه نامی بر آن بگذارند، درونش زیسته‌اند. امسال به شش روستا سفر کرده‌ام و درباره‌ی هر یک گزارش‌هایی نوشته‌ام پر از جزئیاتی که قرار است حقیقت را از آنچه هست هراس‌انگیزتر جلوه دهند. آخرین ایستگاه سفر حقیقت‌یابی‌ام روستای سرسرا بود؛ روستایی رو به رود نبی. همان رود عظیمی که شاعران، قرن‌ها، در ستایش کرانه‌هایش شعر گفته‌اند. هر قومی به زبان خویش چیزی به آب‌های شیرینش سپرده است: عشق و حرمت، دعا و آیین، افسانه‌هایی شگفت و روایت‌هایی از سیلاب‌ها، غرق‌شدگان و کسانی که رود نامشان را با خود برده است. اکنون اما، همان رودی که زمانی سرچشمه‌ی افسانه بود، آرام‌آرام دارد به پیشگو بدل می‌شود.
- Hassan Blasim, The Iraqi Christ, 101. - @CineManiaa | سینمانیا

🔻 در نشست هشتم از سلسله‌نشست‌های «حیوانیت» با عنوان لابستر؛ یک فیگور تاریخی و ادبی، درباره‌ی لابستر حرف می‌زنیم. لابستر در ه
🔻 در نشست هشتم از سلسله‌نشست‌های «حیوانیت» با عنوان لابستر؛ یک فیگور تاریخی و ادبی، درباره‌ی لابستر حرف می‌زنیم. لابستر در هنر و ادبیات غرب حضوری دیرپا و چندلایه دارد، از اسطوره و فلسفه یونان و روم تا ادبیات مدرن و هنر قرن بیستم، از بهشت گمشده جان میلتون تا نقاشی های طبیعت بی جان، از سالوادور دالی و ساموئل بکت تا تی‌اس‌الیوت و در نهایت مقاله‌ی مشهور دیوید فاستر والاس با عنوان به لابستر بیاندیش. این فیگور همزمان خوراک، نماد، بدن و مسئله اخلاقی بوده است. در این نشست، تاریخ فیگور لابستر در فرهنگ اروپا و آمریکا بررسی می‌شود و با رجوع به آثار پیشین، محدودیت‌های انسان‌محورانه در این مواجهه توضیح داده می‌شود. سخنران اصلی این جلسه احمدرضا توسلی است؛ داستان‌نویس و پژوهشگر «ادبیات، زبان و تمدن کشورهای انگلیسی‌زبان» در دانشگاه پاریس هشت. بوطیقای رمان دائره‌المعارفی و نسبت آن با مسئله‌ی علم و تکنولوژی، محور اصلی پژوهش‌های ایشان را تشکیل می‌دهد. برای شرکت: در اینجا عضو شوید. زمان نشست: جمعه ۲۰ شهریور (یازده سپتامبر)، رأس ساعت ۲۰:۳۰ به‌وقت ایران شرکت در این سلسله‌نشست برای عموم آزاد است◾️ تصویر و زندگی | سینمانیا | رئالیسم تاریک

اما خود خدا در کتاب ایوب چه؟ آیا او هنوز مسئله‌ی ماست؟ یا آنچه در برابر ماست چیزی نیست جز بازی شاعرانه‌ با تصوری غریب، باستانی و ازمدافتاده از خدا؟ آیا ما هنوز این خدا را می‌شناسیم؟ آری. او را از تاریخ ادیان می‌شناسیم: خدای عهد عتیق، یهوه‌ی غیور، خداوندگار سپاهیان. اما آیا قلمرو او فقط به تاریخ ادیان محدود می‌شود؟ آیا تنها در صفحات متون کهن زنده است؟ نه. او هنوز هم در تجربه‌ی ما فرمان می‌راند؛ همین امروز، همچون دو هزار و چهارصد سال پیش. او سیمای جهانی است که انسان، چه در طبیعت چه در جامعه، پیوسته خود را در برابر آن می‌یابد: نیروهای کور طبیعت؛ نیروهایی که هیچ نسبتی با اشتیاق انسان برای نظم و معنا ندارند. بیماری، ضربه‌ی ناگهانی و بی‌قاعده‌ی مرگ، زودگذری شهرت، خیانت دوستان و نزدیکان. او همان ماشین است؛ همان خدای قدرت. خدای سلطه و خشونت؛ خدای انقیاد و فرمان‌بری؛ خدای حزب، فتح و کشورگشایی. خدای فلز و زره، خدای لوله‌های مسی و صفحات زرهی؛ نیرویی عظیم و بی‌چهره که در برابرش فردیت انسان به‌آسانی خرد می‌شود. و ایوب تنها کسی نیست که با سلاح روح به مصاف چنین خدایی می‌رود. ایوب‌ها بسیارند. بعضی زیر پای این قدرت خرد می‌شوند و مرگشان به شهادتی قهرمانانه بدل می‌شود. بعضی دیگر اما، مرزهای شهادت را می‌بینند؛ درمی‌یابند که انسان تا کجا می‌تواند در برابر چنین نیرویی ایستادگی کند. پس در ظاهر سر فرود می‌آورند، در درون خم می‌شوند و سکوت اختیار می‌کنند، اما در ژرفای قلبشان چیزی باقی می‌ماند که هنوز تسلیم نشده است: تردید. تردیدی خاموش و پنهان؛ تردیدی که شاید جرئت فاش‌کردنش را نداشته باشند، اما دیگر نمی‌توانند آن را از قلب‌شان بیرون برانند.
- Peter Wessel Zapffe, On the Tragic (Om det tragiske, 1941), 106: “Job.” - @CineManiaa | سینمانیا

photo content
+2

مسیح بر صلیب فریاد می‌زند: «پدر، این خِسّتت مرا منزجر می‌کند؛ این را مرگ می‌نامی؟» به سقطی می‌اندیشد که از آن محروم ماند: به
مسیح بر صلیب فریاد می‌زند: «پدر، این خِسّتت مرا منزجر می‌کند؛ این را مرگ می‌نامی؟» به سقطی می‌اندیشد که از آن محروم ماند: به خویشتن، پیچیده در ژنده‌های خون‌آلود، اوفتاده بر کفِ مسافرخانه‌ای کثیف و ارزان. تصور مادرش، آلوده به گناهی کبیره، به هیجانش می‌آورد؛ و خیال عشقی سهمگین‌تر از هر عشقی که خود هرگز شناخته بود. چگونه ممکن بود مادرش از لذتِ دریدن و بیرون‌کشیدن میوه‌ی خدا از رَحِمِ خویش چشم بپوشد؟
زیرا اینک روزهایی فرا می‌رسد که خواهند گفت: خوشا به حال نازایان، و رحم‌هایی که هرگز نزاییدند، و پستان‌هایی که هرگز شیر ندادند. [لوقا، ۲۳:۲۹]
آنچه در عوض نصیبش شد، «یک کمدی کراهت‌آور» بود [ژرژ باتای، مجموعه آثار، جلد ششم، صفحه‌ی ۸۵]؛ این ملودرام پوک و بی‌جانِ عید پاک. - Nick Land, The Thirst for Annihilation, 54. - Three Studies for Figures at the Base of a Crucifixion, Francis Bacon, 1944. - @CineManiaa | سینمانیا

تنها... تنها، همان‌گونه که همواره بودم. سیاره‌ی زمین در نظرم «صفری» عظیم می‌نمود و من بار دیگر بر «نقطه‌ی صفر» ایستاده بودم... احساس می‌کردم همان خودِ خویشم. تنهایی را حس می‌کردم و از این رو، انگار که بر فراز جهان ایستاده باشم... زمان به من آموخته بود که «صفر» در حقیقت بزرگ‌ترین عددِ زندگی من است. صفر برای من نشانِ فقدان نبود؛ همواره نقطه‌ی عزیمت بود. - Ghada Samman, Beirut Nightmares, 372. - @CineManiaa | سینمانیا