CINEMANIA
-Philosophical readings of radical images -An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence -Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei -It all begins here: t.me/CineManiaa/4814 - instagram.com/cine.maniaa/
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali CINEMANIA analitikasi
CINEMANIA (@cinemaniaa) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 11 793 obunachidan iborat bo'lib, Kino toifasida 23 635-o'rinni va Eron mintaqasida 27 062-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 11 793 obunachiga ega bo‘ldi.
14 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 94 ga, so‘nggi 24 soatda esa 5 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 21.34% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 7.55% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 516 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 890 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 25 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent سینمانیا, نشست, همچون, سلسلهنشست, لحظه kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“-Philosophical readings of radical images
-An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence
-Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei
-It all begins here: t.me/CineManiaa/4814
- instagram.com/cine.maniaa/”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 15 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kino toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
[...] بیکن بارها حالت تهوع، استفراغ و انقباض بدن را نقاشی کرده است. نقاشی بسیار زیبایی دارد به نام فیگور کنار روشویی: مردی که روی روشویی خم شده و در حال بالا آوردن است. خودِ استفراغ دیده نمیشود، اما تمام وضعیت بدن، تمامِ پشت او، آن را منتقل میکند. این یک «پشتِ در حال استفراغ» است؛ پشتی که تحت تأثیر نیروی استفراغ قرار گرفته است. آنوقت میفهمید که این اصلاً کار سادهای نیست. او لبهی روشویی را گرفته است و انگار بدنش دارد از خودش بیرون میریزد. متوجه هستید چه چیزی میان استفراغ و فریاد مشترک است؟ پیدا کردنش دشوار نیست. در هر دو، نوعی تلاش وجود دارد؛ تلاشی که در آن بدن میخواهد از خودش بگریزد. این واقعاً عجیب است: فرارکردن، گریختن. انگار بدن دارد از خودش بیرون میزند. نوعی احساس وحشت محض، قسمی دلهره. و این همان فاجعه است. اگر قرار باشد بدن در نقاشی بیکن ظاهر شود، باید از دل همین فاجعهی «بدنِ در حال گریز از خودش» عبور کند. این همان نمودار بیکن است. بدن میتواند به شکلهای مختلف بگریزد: از راه استفراغ، یا فریاد. و واقعاً اینها دو دهان متفاوتند. دهانی که بالا میآورد، همان دهانی نیست که فریاد میکشد. بدنی که میخواهد از خودش بگریزد... این واقعاً چیز عجیبی است: بدنم از من میگریزد. نمیدانم تابهحال عمل جراحی سنگینی داشتهاید یا نه، اما کسانی که چنین تجربهای داشتهاند، بهنظر من چیزی را فهمیدهاند که کمک میکند این مسئله را درک کنیم...- Gilles Deleuze, Painting and the Question of Concepts, Session 2, 7 April 1981, 60. - @CineManiaa | سینمانیا
میپرسید آیا ترجیح میدادم هرگز زاده نشوم؟ برای انتخاب، باید اول زاده شد؛ و هر انتخابی، در نهایت، به ویرانی ختم میشود. اما از برادرم بپرسید، همان که قرار بود روی آن صندلی بنشیند. صندلی خالی است، چون او هرگز نرسید که زاده شود. بااینحال، از او بپرسید؛ آنگاه که همچون باد زیر آسمان میتازد، بر روی ساحل میغلتد، بوی نمِ علفها را درمیکشد و سرمست از نیروی خویش، در پیِ شکار زندهاش میدود. آیا فکر میکنید از اینکه نتوانسته در صف انتظار «انجمن مسکن و پسانداز اسلو» ثبتنام کند، اندوهگین است؟ یا شما هرگز جای خالیاش را حس کردهاید؟ یک بعدازظهر در یک تراموای شلوغ به اطرافتان نگاه کنید. آیا اجازه میدهید قرعهای بیفتد و یکی از این کارگران خسته برگزیده شود تا همان کسی باشد که شما به دنیا آوردهاید؟ هیچکس توجهی ندارد؛ یکی پیاده میشود، دو نفر دیگر سوار میشوند، و تراموا بیوقفه به راه خود ادامه میدهد.- پیتر وسل زاپفه، قطعهای از یک مصاحبه، ۱۹۵۹ - @CineManiaa | سینمانیا
میپرسید آیا ترجیح میدادم هرگز زاده نشوم؟ برای انتخاب، باید اول زاده شد؛ و هر انتخابی، در نهایت، به ویرانی ختم میشود. اما از برادرم بپرسید، همان که قرار بود روی آن صندلی بنشیند. صندلی خالی است، چون او هرگز نرسید که زاده شود. بااینحال، از او بپرسید؛ آنگاه که همچون باد زیر آسمان میتازد، بر روی ساحل میغلتد، بوی نمِ علفها را درمیکشد و سرمست از نیروی خویش، در پیِ شکار زندهاش میدود. آیا فکر میکنید از اینکه نتوانسته در صف انتظار «انجمن مسکن و پسانداز اسلو» ثبتنام کند، اندوهگین است؟ یا شما هرگز جای خالیاش را حس کردهاید؟ یک بعدازظهر در یک تراموای شلوغ به اطرافتان نگاه کنید. آیا اجازه میدهید قرعهای بیفتد و یکی از این کارگران خسته برگزیده شود تا همان کسی باشد که شما به دنیا آوردهاید؟ هیچکس توجهی ندارد؛ یکی پیاده میشود، دو نفر دیگر سوار میشوند، و تراموا بیوقفه به راه خود ادامه میدهد.پیتر وسل زاپفه، قطعهای از یک مصاحبه، ۱۹۵۹ @CineManiaa | سینمانیا
پایان زندگی نیچه سرشار از نمایش است؛ آنقدر پر از شخصیتهای دسیسهگر و فراز و فرودهای داستانی است که به ملودرام پهلو میزند. فروپاشی افسانهای او در تورین، آن هنگام که اسبی زیر ضربات بیرحمانهی شلاق را در آغوش گرفت؛ تلاشهای بیشمار برای درمانش، از جمله درمانی هنری که ناکام ماند؛ نامههای کوتاه و شوریدهی آخر عمرش، همان نامههای جنون؛ مراقبت سلطهجویانهی خواهرش که او را در ردای سفید کشیشان میپوشاند تا مریدان برای زیارت «فیلسوف دیوانه» نزدش بیایند؛ و سپس یازده سال بیماری، فلج و خاموشی، تا هنگام مرگش در ۲۵ اوت ۱۹۰۰. و مرگ نیچه تازه آغاز ماجرا بود؛ زیرا دستنوشتههایش هنوز قرار بود منتشر شوند... در مقابل، مرگ شوپنهاور بیحادثه و نمایش بود. او صبح ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰، در خواب از دنیا رفت. چند ماه پیش از آن، در نامهای به دوستی بیمار نوشته بود: «خواب سرچشمهی همهی سلامت و نیروست، حتی نیروی فکری. من هفت ساعت میخوابم، اغلب هشت ساعت، و گاهی نه ساعت.» پس کدام مرگ فلسفیتر است؟ شاید هیچکدام. شاید باید به گزینهی سومی فکر کرد: نیکولا شامفور، نویسندهی فرانسوی قرن هجدهم؛ همان پارهگوی تلخی که هم شوپنهاور هم نیچه، بهخاطر گزندگی بدبینانهی سخنانش، ستایشش میکردند. شامفور قرار بود صبح روز یازدهم سپتامبر ۱۷۹۳، به جرم انتقاد از دولت فرانسه زندانی شود. پس تصمیم گرفت پیش از آن، خودش دست به کار شود. به روایت یکی از دوستانش، او شامگاه دهم سپتامبر غذایش را آهسته خورد، عذر خواست، و به اتاق خوابش رفت. آنجا تپانچهای برداشت، آن را پر کرد و به پیشانیاش شلیک کرد. اما تیر خطا رفت؛ بینیاش را درید و چشم راستش را از حدقه بیرون آورد. سپس تیغی برداشت و چند بار کوشید گلویش را ببرد. هنوز زنده بود. چندین بار به قلبش ضربه زد. باز هم زنده ماند. در آخرین تلاش، هر دو مچ دستش را برید. آن هم به جایی نرسید. سرانجام، از شدت درد یا نومیدی، فریادی کشید و روی صندلی فرو افتاد. نیمهجان، ظاهراً چنین چیزی به زبان آورده: «از آدمی چه انتظاری دارید؟ هیچ کاری را درست انجام نمیدهد؛ حتی کشتن خودش را.» بدبینی که حتی در مردن نیز ناکام میماند...- Eugene Thacker, Cosmic Pessimism, 63. - @CineManiaa | سینمانیا
در شامگاه ۲۳ نوامبر ۱۶۵۴، بلز پاسکال تجربهای را از سر گذراند که بعدها پژوهشگران از آن با عنوان «دومین دگرگونی معنوی» او یاد کردند. حاصل آن واقعه متنی کوتاه بود که امروز با نام مموریال شناخته میشود؛ یادداشتی موجز و تبآلود، سرشار از تصویرهای عرفانیِ آتش و نور، که پاسکال آن را روی برگهای کوچک نوشت. او سپس آن کاغذ را در آستر داخلی کتش دوخت تا همیشه نزدیک قلبش باشد. سالها بعد، هنگامی که مرگ به سراغش آمد، همان یادداشت را در میان لباسهایش یافتند. با این حال، نمیدانم چرا بخشی از ذهنم از این واقعیت احساس نومیدی میکند که پاسکال مموریال را تنها در پارچهی لباسش دوخته بود و نه در گوشت تنش؛ مثلاً درست زیر سینهی چپش. آنجا میتوانست عفونت کند و جوانه بزند؛ میتوانست از سینهاش، همچون پیچکهایی خیالین، سر برآورد، رشتههایی از اُپال سیاه و خاموش که آهسته و مرموز رشد میکنند. آنگاه تمام بدن او ــو بعدها جسدشــ را انبوهی از ذراتِ تقطیرشدهی اندیشهای خاکسترمانند در خود فرو میبرد و میپوشاند.- Eugene Thacker, Cosmic Pessimism, 44. - @CineManiaa | سینمانیا
تمامِ زندگی، در نهایت، چیزی جز مجموعهای از واکنشهای شیمیایی و فرایندهای مکانیکی نیست. انسان، با تمام رؤیاها، اخلاقیات، ادیان و نظامهای فکریاش، فقط حادثهایست ناچیز و گذرا در تاریخِ بیکرانِ کیهان. هیچ اصلِ متعالیای وجود ندارد، هیچ هدفی در کار نیست، و جهان کوچکترین اهمیتی به آمال و آرزوهای ما نمیدهد. نژادها پدید میآیند و ناپدید میشوند؛ تمدنها برای لحظهای کوتاه میدرخشند و بعد در ظلمت فرو میروند. ستارگان خاموش میشوند، کهکشانها از هم میپاشند، و حتی خودِ زمان هم روزی معنایش را از دست خواهد داد. آنچه ما معنا مینامیم، فقط توهمی موقتیست که ذهنِ ناتوانِ بشر برای تحملِ خلأِ جهان ساخته. حقیقت، اگر بیپرده دیده شود، هیچ نیست جز بیاعتناییِ مطلقِ کیهان؛ سکوتی سرد و بیانتها که پیش از ما وجود داشته و پس از نابودیِ آخرین انسان هم ادامه خواهد داشت.- H. P. Lovecraft, Letter To the Gallomo (Alfred Galpin, Samuel Loveman, and Maurice W. Moe), 11 December 1919. - @CineManiaa | سینمانیا
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
