CINEMANIA | سینمانیا
-Philosophical readings of radical images -An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence -Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei -It all begins here: t.me/CineManiaa/4814 - instagram.com/cine.maniaa/
显示更多📈 Telegram 频道 CINEMANIA | سینمانیا 的分析概览
频道 CINEMANIA | سینمانیا (@cinemaniaa) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 926 名订阅者,在 电影 类别中位列第 21 823,并在 伊朗 地区排名第 27 952 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 926 名订阅者。
根据 05 十一月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -6,过去 24 小时变化为 -6,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.85%。内容发布后 24 小时内通常能获得 5.06% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 413 次浏览,首日通常累积 603 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 18。
- 主题关注点: 内容集中在 سینمانیا, نشست, همچون, سلسلهنشست, لحظه 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“-Philosophical readings of radical images
-An assemblage of original creations-envisioned and executed with complete independence
-Curated by 2 admins: Ari Sarazesh, Ramin Alaei
-It all begins here: t.me/CineManiaa/4814
- instagram.com/cine.maniaa/”
凭借高频更新(最新数据采集于 06 十一月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 电影 类别中的关键影响点。
تندبادی شن را پس میراند و در برابر ظلمتِ فزاینده برمیافرازد؛ باران، زیرِ تپشِ تندِ زهره، به شکل ستونی فرو میریزد و سرد چون یخ به هر سو میپاشد؛ پسر زن را به زیرِ سرپناه میراند؛ پارچهی پشمی، خیس از آبِ سوزانی که از لابهلای چینهای جامههای درهمآمیختهشان در ناحیهی سینه سرازیر است، رنگِ سرخِ خود را بر تنِ کودکِ خفتهْ زیر طاقک پس میدهد؛ زیورهای سینههای بههمفشردهشان به مدالی میخورند و جرینگجرینگ میکنند؛ برده، همچون آبسهای که رگبار سوراخسوراخش کرده، زانو زده و زیر شکم شتر ماده در شن چاله میکند؛ بازوانِ آبلهگونش، تهی از خون، در شنِ خیس میلرزند؛ میمون، با بازوانی سست، مشکِ آبِ شلووارفتهای که به گردنش بستهاند، پوزهای خونآلود، آلتی افراشته و چشمی که زهرهی پوشیده در بخارهای بنفش را میپاید، جیغهای ریز میکشد و بر افعیهای شاخدارِ بیسر پا میکوبد؛ پیهِ تراویده بر درپوشِ علفی سفت میشود؛ و گردبادِ باران بهسوی زهره عقب مینشیند.Pierre Guyotat, Eden, Eden, Eden, translated by Graham Fox (London: Creation Books, 2003), p. 180. این آخرین تصویر رمان شگرف پییر گیوتاست؛ عدن، عدن، عدن: ممیمونی نالهکنان، با پوزهای خونآلود، بازوانی آویخته و آلتی افراشته، بر افعیهای بیسر پا میکوبد و با یک چشم به ستارهی شامگاهی، پوشیده در بخارهای بنفش، خیره مانده است؛ در همان حال، پردههای باران بهسوی ستاره واپس مینشینند. به قول فاضلی، شاید هر پنجهزار سال یکبار نویسندهای پیدا شود که بتواند چنین بنویسد. این کتاب را هم باید هر پنجهزار سال یکبار باز کرد، یک پاراگراف از آن خواند و دوباره بست. انگار نه باید سودای ترجمهاش را داشت، نه به زورِ فهم و تفسیر رامش کرد. باید گذاشت این زبان مهیب و زیبا از آدم عبور کند، مثل گردبادی که چیزی را سر جای خودش باقی نمیگذارد. @CineManiaa | سینمانیا
تازه از مهمانیای برگشتهام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخطبعی از لبانم جاری بود، همه میخندیدند و تحسینم میکردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم میخواست به خودم شلیک کنم.سورن کییرکگورِ ۳۳ ساله. The Soul of Kierkegaard: Selections from His Journals
شکلی از اسپینوزیسمِ شخصی شده در ایران کنونی وجود دارد که با «تحریف، نقص و جعل» مفاهیمی از این سنت فلسفی، سعی میکند از فکر کردن به صورتهای عام آزادی و اشکال عمومی و نهادزایِ حق و حقوق اجتماعی پیشگیری کند. این مقاله، در یکی از لحظات خود، در نقد آن بخش از خوانشهایی است که از نقد تعریف کلاسیک قدرت، و طرح شمایی از کثرت نقاط قدرت، نفی صورت عام قدرت را نتیجه میگیرد. از تکثر روابط سیاسی، به خصوصیسازی امر سیاسی میرسد. از صورتبندی مولکولی میل و عاطفه، بردگی و آزادی میل فردی یا گروه کوچک دوستی را نتیجه میگیرد و در مجموع این ایده را به مثابه اصل دو فوریتی هرنوع مقاومت و مبارزهی اجتماعی پیش میکشد: «کنشگری محلی و پراکندهی گروههای دوستی».🔺 کدام اسپینوزا؟ [ در پاسخ به برخی نوشتهها و سخنرانیها ] [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]
خودم را میکُشم، چون برای دیگران بیفایده و برای خویش خطرناکم؛ چون خودم را جاودانه میپندارم و امّید دارم.شانزده سال بعد، در مه ۱۸۶۱، نامهی بلندبالایی برای مادرش نوشت و از او خواست تا به پاریس بیاید و چند روزی کنارش بماند:
برای هزار دلیل هولناک نمیتوانم به اونفلور بیایم و چیزی را که اینهمه میخواهم در آنجا بجویم: اندکی شهامت و نوازش. در پایان مارس برایت نوشتم که آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟ ... در آن برهه در بطنِ یکی از آن بحرانهایی بودم که آدم در مقابلش حقیقت هولناک را میبیند. [...] تو نامههایم را با دقت کافی نمیخوانی. گمان میکنی وقتی از نومیدیهایم، سلامتی و وحشتم از زندگی حرف میزنم، دارم یاوه میبافم، یا که دستکم اغراق میکنم.بودلر هنوز رؤیاهایی در سر داشت. از کتابی سخن میگفت که میخواست در آن قلبش را عریان کند؛ طرحی که بعدها با عنوان قلب عریان من، شناخته شد. در کنار آن، نوشتن چند رمان و دو نمایشنامه را نیز در سر داشت که یکی از آنها را برای تئاتر فرانسه در نظر گرفته بود. با این همه، حتی هنگام برشمردن این طرحها نیز دیگر چندان به تحققشان امّید نداشت:
آیا هرگز همهی اینها را خواهم نوشت؟ دیگر باور ندارم. [...] من تنهایم؛ بدون دوست، معشوق، سگ و گربه. به کجا شکایت کنم؟ تنها عکس پدرم را دارم که همیشه ساکت است.این تنهایی در سراسر نامه با نیاز شدیدش به مادر درهم آمیخته. بودلر مینویسد:
هر بار که قلم برمیدارم تا وضعیتم را برایت شرح دهم، میترسم؛ میترسم تو را بکشم، این تن ضعیفت را از پا درآورم. و تو نمیدانی که من همیشه در آستانهی خودکشیام.و چند سطر بعد میافزاید:
انگار محکومیم که همدیگر را دوست بداریم، برای همدیگر زندگی کنیم و زندگیمان را تا آنجا که ممکن است شرافتمندانه به پایان ببریم. با این همه، در این وضعیت هولناکی که گرفتار آنم، یقین دارم که یکی از ما دیگری را خواهد کشت و از میان خواهد برد.بعد، دوباره به همان فکری بازمیگردد که شانزده سال پیش نیز به سراغش آمده بود:
فکر خودکشی همیشگی نیست؛ اما هر از گاهی بازمیگردد. [...] چرا خودکشی؟ بهخاطر بدهیها؟ بله؛ هرچند میتوان از پسِ بدهیها برآمد. اما از پسِ خستگی هولناکی که حاصل کشآمدنِ بیپایانِ وضعیتی تحملناپذیر است، چه؟ اگر بخواهم صریح باشم باید بگویم که دیگر میلی به زندگیکردن ندارم.و در پایان مینویسد:
خداحافظ. از پا افتادهام. نزدیک سه روز است نه خوابیدهام نه چیزی خوردهام؛ گلویم گرفته... باید کار کرد. نه، با تو خداحافظی نمیکنم، چون هنوز امّید دارم دوباره ببینمت. لطفاً نامه را با دقت بخوان. سعی کن خوب بفهمیش. و اینکه دوستت دارم.@CineManiaa | سینمانیا
چیزی که ممکن است یکی را از شدت شادی به گریه بیندازد، برای دیگری چیزی نیست جز تودهای سبز که سر راه ایستاده.و میافزاید:
برای چشمِ انسانی که تخیل دارد، خودِ طبیعت چیزی جز تخیل نیست.جای دیگری مینویسد:
هرکس جهان را متناسب با آن چیزی میبیند که خودش هست.و در سال ۱۸۰۲ آن جملهی مشهور را مینویسد:
خدا ما را از این نگاه تکساحتی و از خوابِ نیوتن نجات دهد.- درهرحال آنچه بلیک میدید، در ذهنش محصور نمیماند. وارد شعرها، حکاکیها و اسطورهشناسی شخصی گستردهاش میشد و به جهانی پر از موجودات، پیامبران، هیولاها و خدایانی بدل میشد که نام، تاریخ و سرگذشت خودشان را داشتند. تخیل، مکاشفه و واقعیت در این جهان بهسادگی از یکدیگر جدا نمیشدند. او میدانست دیگران دربارهاش چه فکر میکنند. همچنانکه در یکی از نوشتههایش تقریباً داوری را به آینده واگذار میکند:
شما مرا دیوانه میدانید؛ شاید مسئله برعکس باشد. بگذارید آیندگان از روی آثارمان قضاوت کنند.دو قرن بعد، آن ابهام همچنان باقیست. با شاعری روبهرو هستیم که خدا را پشت پنجره میدید، درختان را پر از فرشته مییافت، با مردگان سخن میگفت و از مالیخولیا مینوشت؛ و پرسشی که از جهان او باقی میماند هنوز همان است: مرز واقعیت را آنچه وجود دارد تعیین میکند، یا آنچه توان دیدنش را داریم؟ @CineManiaa | سینمانیا
۵ جلسه (۶۰۰ دقیقه) یکشنبهها، ساعت ۱۹ تا ۲۱ شروع دوره: ۱۹ مهر آنلاین و آفلاین■ عناوین جلسات:
۱. دلوز، فیلسوف تصویر و درونماندگاری ۲. هستیشناسی تصویر ۳. زمان، حافظه و فضا در سینما ۴. نشانه، معنا و زبان تصویر ۵. دلوز و سیاست تصویر📮 جهت ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید: ● @pouya_teh_82
