en
Feedback
سایت قره چمن

سایت قره چمن

Open in Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

Show more
1 563
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3
in 0 channels
August '26
+28
in 0 channels
Get PRO
July '26
+17
in 0 channels
Get PRO
June '26
+38
in 0 channels
Get PRO
May '26
+13
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+8
in 0 channels
Get PRO
January '26
+10
in 0 channels
Get PRO
December '25
+26
in 0 channels
Get PRO
November '25
+29
in 0 channels
Get PRO
October '25
+52
in 0 channels
Get PRO
September '25
+14
in 0 channels
Get PRO
August '25
+22
in 0 channels
Get PRO
July '25
+17
in 0 channels
Get PRO
June '25
+17
in 0 channels
Get PRO
May '25
+23
in 0 channels
Get PRO
April '25
+30
in 0 channels
Get PRO
March '25
+21
in 0 channels
Get PRO
February '25
+17
in 0 channels
Get PRO
January '25
+40
in 0 channels
Get PRO
December '24
+23
in 0 channels
Get PRO
November '24
+20
in 0 channels
Get PRO
October '24
+21
in 0 channels
Get PRO
September '24
+25
in 0 channels
Get PRO
August '24
+25
in 0 channels
Get PRO
July '24
+54
in 0 channels
Get PRO
June '24
+39
in 0 channels
Get PRO
May '24
+31
in 0 channels
Get PRO
April '24
+33
in 0 channels
Get PRO
March '24
+42
in 0 channels
Get PRO
February '24
+21
in 0 channels
Get PRO
January '24
+40
in 0 channels
Get PRO
December '23
+36
in 0 channels
Get PRO
November '23
+33
in 0 channels
Get PRO
October '23
+33
in 0 channels
Get PRO
September '23
+33
in 0 channels
Get PRO
August '23
+26
in 0 channels
Get PRO
July '23
+43
in 0 channels
Get PRO
June '23
+29
in 0 channels
Get PRO
May '23
+20
in 0 channels
Get PRO
April '23
+14
in 0 channels
Get PRO
March '23
+19
in 0 channels
Get PRO
February '23
+20
in 0 channels
Get PRO
January '23
+26
in 0 channels
Get PRO
December '22
+33
in 0 channels
Get PRO
November '22
+22
in 0 channels
Get PRO
October '22
+7
in 0 channels
Get PRO
September '22
+21
in 0 channels
Get PRO
August '22
+20
in 0 channels
Get PRO
July '22
+7
in 0 channels
Get PRO
June '22
+13
in 0 channels
Get PRO
May '22
+21
in 0 channels
Get PRO
April '22
+23
in 0 channels
Get PRO
March '22
+21
in 0 channels
Get PRO
February '22
+26
in 0 channels
Get PRO
January '22
+28
in 0 channels
Get PRO
December '21
+28
in 0 channels
Get PRO
November '21
+36
in 0 channels
Get PRO
October '21
+27
in 0 channels
Get PRO
September '21
+27
in 0 channels
Get PRO
August '21
+47
in 0 channels
Get PRO
July '21
+30
in 0 channels
Get PRO
June '21
+30
in 0 channels
Get PRO
May '21
+31
in 0 channels
Get PRO
April '21
+52
in 0 channels
Get PRO
March '21
+49
in 0 channels
Get PRO
February '21
+40
in 0 channels
Get PRO
January '21
+82
in 0 channels
Get PRO
December '20
+2 516
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September+1
01 September+1
Channel Posts
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_سی _نه دیگه حوصله اون پیرزن بد خلق رو ندارم !! _حسن !!! _والا من موندم چطور شماها تحملش میکنید ،خدانگهدار.. _خداحافظ دستت درد نکنه بازم.. حسن رفت و‌ منم ظرف حلوا به دست وارد شدم شریفه خانم گفت :چیه؟ خیرات بابای حسنه ! _دست تو چیکار میکنه ؟ _خودش آورده بود ... _زیادی به این بچه رو‌ نده ها، هیچ از ننه اش خوشم نمیاد !!! چیزهایی که خریده بودم رو دادم دست فهیمه و گفتم :چشم !!! یاد گرفته بودم در برابر همه چی بگم چشم!!!! اینجوری دیگه حرف و حدیثی به پا نمیشد ،میگفتم چشم ،ولی کار خودم رو‌میکردم!!! فتانه اون روزا دمغ بود و فهیمه میگفت :روزی چند بار یاد فرخ میکنه ! _والا فرخ یادش رفت فتانه بوده و این بچه یادش نرفت ! _کاش میرفتم یه خبری ازش می‌گرفتیم‌ _ول کن ، تو سر این بچه هم ننداز، انگار یه کمی زندگی آرام دلت رو برمیداره ؟! _نه ولی ...دلم برا ده تنگ شده ! _تنگ نشه، چی داشت اون ده ها ؟!جز بدبختی عایدی نداشت.... بعدم رفتم سر وقت کارها ،دلم نمی‌خواست هیچی از ده و آدمهاش بشنوم ..ما خودمون ۴ تا برای هم کافی بودیم‌ ....فهیمه تا آخر شب دور من پلکید و‌هی گفت :آجی ببخشید نمیخواستم ناراحت بشی! _چیزی نیست فهیمه خوب میشم... روز بعد وارد خونه حسین علی که شدم‌ دو تا بسته روی میز وسط هال بود،حسین علی از پله هایی که به طبقه دوم خونه میرسید می‌اومد پایین و‌ همزمان آستین‌های پیرهنش رو‌ هم می بست ،سلام دادم و راستش تعجب کردم از اینکه خونه بود جوابم رو داد و با اشاره به بسته های روی میز گفت :اینا برای تواه، فرداشب مهمونیه از امروز کارهات رو انجام بده که فردا به همه کارا برسی ....۴ نفرن هر چیزی که بهتر از همه میتونی درست کنی رو‌ درست کن هر چی هم کم داری بگو بگیرم ! _باشه نگاه میکنم میگم فردا بخرید... _امروز نمیرم سرکار ،خونه ام !!!هرچی کمه بگو توی حیاطم.. _چشم ... _این لباسم بپوش، اگه اندازه نیست عوض کنیم فردا شب باید مرتب پیش مهمونا ظاهر بشی. بسته رو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه بازشون کردم‌ تونیک مشکی بود و شلوار همرنگش... این مرد چقدر به رنگ مشکی علاقه داشت ،خودش هم هر موقع دیده بودمش مشکی تنش بود..... تونیک بود و شلوار!!!! من اینجوری لباس بپوشم؟! همیشه بلوز و‌دامن می پوشیدم ...داشتم لباسها رو زیر و رو میکردم که حسین علی صداش اومد و گفت :بیا برو بپوش نمیشه که فقط نگاهش کنی! رفتم توی پستوی آشپزخونه پوشیدمشون اومدم بیرون و‌ گفتم :اندازه اس !!! نگاهیی کرد و گفت خوب خ و از در هال زد بیرون... ناهاری پختم... داشتم پشت سینک ظرفشویی ظرفها رو‌می‌شستم که حس کردم کسی توی آشپزخونه اس برگشتم که چون ناگهانی بود بشقاب توی دستم افتاد زمین و شکست ،هول گفتم :ببخشید نمیخواستم...... حسین علی گفت :عیب نداره مواظب باش دستت زخم نشه ... _ا بی سرو صدا اومدید ... _تو غرقی تو یه عالم دیگه! یادم رفته بود بگم، به شریفه بگو فردا شب دیر میری خونه ! _دیر؟! _مهمون دارم یادت رفت ؟! _نه ولی خب من غذاها رو اماده میکنم و ... _توقع نداری من غذا بکشم توی ظرف و پذیرایی کنم که؟! جوابی ندادم اون رفت و‌منم بقبه کارها رو‌تند تند کردم و موقع رفتن لباسهامم عوض کردم‌.... توی حیاط روی صندلی نشسته بود گفتم‌:من کارم تموم شد میرم .. _باشه فردا زودتر بیا !چرا لباسها رو درآوردی ؟! _آخه.... _خیلی خب حداقل توی این خونه مرتب بپوش، اینم بشه دستور کارفرما .. _چشم .... به شریفه خانم که گفتم حسین علی مهمون داره و‌دیر برمیگردم شب بعد، شروع کرد غر زدن :امان از حسین علی و‌مهمون داری هاش!!! به تو چه خودش میدونه و کله‌ی خشک خودش !!!نمیخواد بری .. _قول دادم شریفه خانم... _بیخود... گفتم :_کارم رو از دست میدم اینم کاره دیگه !!! _همه اش زیر سر محمد علیه... حواست باشه ها دختر، بعضی مهمونهای حسین علی آدمهای درستی نیستن .... _من از پس خودم بر میام شریفه خانم ! _خدا کنه، آخرش این دوتا من رو دق میدن ! _خدا نکنه.... روز بعد راهی خونه حسین علی شدم‌ وارد خونه که شدم‌ کسی داخل نبود، شروع کردم به انجام کارها لباسها تمیز تا و‌مرتب شده گوشه آشپزخونه گذاشته شده بود و این نشون میداد حسین علی اونها رو‌مرتب کرده ،چون من اونها رو روی دسته صندلی رها کرده بودم‌.... نیازی به پوشیدنش نبود ...کارها رو انجام میدادم نمی‌خواستم ناهار درست کنم چون خودش گفته بود نیازی نیست، از همون صبح مشغول پخت شام شدم سرم گرم کار بود و متوجه گذر زمان نبودم‌ ،همه شعله های گاز که پر شدم تازه فهمیدم که کارم خوب پیش رفته .... دستمالی برداشتم تا وسایل هال رو‌ گردگیری کنم هنوز میز اول رو‌تمیز نکرده بودم‌ که صدای در حیاط اومد از پنجره دیدم که حسین علی اومد داخل،کارم رو از سر گرفتم و وقتی اومد داخل سلام دادم جواب داد و گفت :زود جمع و‌جور کن الان میرسن! ادامه دارد... @qaracheman

2
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان وعده دادند که فریادرسی می‌آید از پس این شب تاریک کسی می‌آید ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَر
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان وعده دادند که فریادرسی می‌آید از پس این شب تاریک کسی می‌آید ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
54
3
AnimatedSticker.tgs
53
4
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستونه بعدم کتش رو پوشید، اسم غذاها رو گفت و رفت..من موندم و اون خونه درندشت...میز صبحانه اش رو جمع کردم و سعی میکردم حواسم باشه ظرفها به جایی نخوره و‌ اتفاقی نیفته..دلم ضعف میرفت لقمه ای از نون رو خوردم و پیش خودم فکر کردم کاش پرسیده بودم میتونم چیزی بخورم یا نه؟! هر چی بود اون روز رو سخت مشغول آشپزی بودم، نهایت تلاشم رو میکردم‌ غذایی بپزم که ازم راضی باشه و همه جا هم تر و‌ تمیز باشه،نمیدونستم اونکه ظهر نمیاد خونه ،دو‌ مدل غذا میخواست چیکار ؟! ولی مگه به من ربطی داشت؟! ...نداشت!!!! باید کارم رو میکردم و‌ پولم رو‌میگرفتم... اون روز کارم که تموم شد در رو قفل کردم و رفتم خونه، عزا گرفته بودم بعد از اونهمه خستگی تازه باید کارهای خونه شریفه خانم رو‌ میکردم ،وارد که شدم از خستگی نا نداشتم سلامی دادم و آروم به فریده گفتم: غر نزد شریفه خانم ؟ _نه کارها رو‌ هم کمکش کردیم، نگران نباش! _خدا خیرتون بده ... شریفه خانم گفت:چطور گذشت ؟! _خوب بود، کار سختی نبود فقط امیدوارم غذاها رو دوست داشته باشن ! _حسین علی غذا براش خیلی مهمه، همیشه باید غذای خوب می‌خورد،حتی ناهارش رو‌ میبرد محل کارش که یه وقت بهش سخت نگذره ،فقط غذای خونگی میخوره، از غذا خوشش بیاد موندگاری! شریفه خانم ناخواسته جواب سوالاتم رو داده بود، پس ناهارش رو میبرد سر کار که باید دو‌مدل غذا میپختم، توی فکر بودم که شریفه خانم گفت : هی دختر کجایی ؟! _هان؟ همین جا !!! _میگم راحله هم بود ؟! _نه کسی نیومد به من گفتن در رو باز نکنم اصلا ! _خوبه، همین در رو باز نکن ! از اون روز کار من همین بود صبح از خونه میزدم بیرون و‌میرفتم خونه حسین علی ،کارها رو‌میکردم و برمیگشتم و شب اونقدر خسته بودم که بیهوش میشدم‌ ماه اول که میخواستم به شریفه خانم اجاره بدم گفتم :شریفه خانم چقدر بهتون بدم اجاره ؟! _مگه توافق نکردیم ؟! _اخه این مدت خرجمون با شما بوده... _به خاطر تو که ندادم، به خاطر این بچه ها دادم، دوست داشتم دادم !!! خلاصه که فقط اجاره اش رو برداشت و من نفسی از سر آسودگی کشیدم‌ ،بهار داشت تموم میشد و‌ ما هنوز ساکت خونه شریفه خانم بودیم‌ یه شب بهش گفتم :شریفه خانم ما دیگه باید بریم اتاق خودمون ! نه گذاشت نه برداشت، گفت:برید !!! زیلو رو پهن کرده بودیم‌ و‌ از پولی که داشتم چند تا خرت و پرت و یکی دو تا لحاف تشک خریدم، اون مدت خرج نداشتیم و پول دستم مونده بود، از وقتی ساکن خونه خودمون شدیم،منم گاهی چیزی میخریدم، درسته در برابر خرجی که شریفه خانم میکرد چیزی نبود،ولی خب نمیخواستم زیر دینی باشم ...بچه ها که مدام خونه شریفه خانم بودن و‌ موقع خواب توی اتاق خودمون بودیم ..در کل زندگی آرومی رو پیش می‌بردیم ... یکماهی بود پیش حسین علی کار میکردم و‌ غیر از روز اول شاید یکی دوبار دم در بهم برخورد کرده بودیم‌، اون روز در رو که باز کردم و‌ رفتم داخل دیدم در قفل نیست، ترسیدم نکنه کسی وارد خونه شده باشه تکه چوبی از گوشه حیاط برداشتم و‌ بالای سرم گرفتم و‌رفتم داخل.... چرخیدم سمت آشپزخونه که یهو حسین علی رو‌دیدم‌ من رو که تو اون حال دید دستهاش رو بالا برد و‌گفت :نزنی !!! چوب رو آوردم پایین و گفتم :ببخشید فکر کردم کسی توی خونه اس ! _منم کسی نیست... چوب رو از دستم گرفت و‌ گفت :موندم حقوقت رو‌بدم !!! دست توی جیبش کرد و پولی که از قبل اماده کرده بود دستم داد و‌گفت :این ماه یکی دو تا مهمونی داریم، بیای برا کارا انعامت جداس، تعدادشون زیاد نیست خودت تنهایی میتونی از پسش بر بیای فقط ... کمی مکث کرد و بعد گفت :فقط باید یه کم سر و وضعت رو درست کنی ! نگاهی به خودم انداختم میدونستم در برابر اون خونه و‌ اون آدم من خیلی شلخته هستم ،حرفی نزدم که گفت :اگه بخوای خودم میتونم برات لباس بگیرم‌ _نه خودم .. نگذاشت حرفم تموم بشه و‌گفت :نیازی نیست، خودم میگیرم میذارم اینجا، دیگه خودت بردار .. این یعنی اینکه از وضعیت راضی نیست، حق هم داشت خودم هم میدونستم باید همیشه مرتب بود،ولی خب توی شرایطی نبودم‌ که بتونم لباس نو بخرم، البته تا اونوقت !!!!چون اونروز حقوق گرفته بودم و می‌تونستم روی حقوق ماه‌های دیگه هم حساب کنم و من برنامه ریزی میکردم برای عید بتونم برای بچه ها لباس بخرم .. اون روز حسین علی که رفت کارها رو کردم و برگشتم خونه شریفه خانم ...سر کوچه که رسیدم حسن رو از دور شناختم که دم در بود، اونجا چیکار داشت؟! پا تند کردم و خودم رو رسوندم به در ،در بسته بود حسن من رو که دید برگشت طرفم و گفت :خوب شد در نزدم... _چیزی شده؟! _نه اومده بودم این رو‌بدم... ظرف حلوایی دستش بود گرفت طرفم و‌ گفت :ننه ام پخته خیرات مال بابام ! _ممنون خدا رحمتش کنه... _ممنون.. _ییا بریم داخل .. ادامه دارد... @qaracheman
148
5
عکس قدیمی و خاطره انگیز 😍 سال ۱۳۵۲ دبستان پهلوی قره چمن آموزگار خانم تبریزی کیا میشناسن این دانش آموزا رو 📸 آقای زمانی کوخا
عکس قدیمی و خاطره انگیز 😍 سال ۱۳۵۲ دبستان پهلوی قره چمن آموزگار خانم تبریزی کیا میشناسن این دانش آموزا رو 📸 آقای زمانی کوخالو ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
182
6
بهار زیبای قره چمن😍 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
بهار زیبای قره چمن😍 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
194
7
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستوهشت من با اون لباسهایی که صد بار شسته شده بود و باز پوشیده شده بود، قطعا به درد کارش نمیخوردم.. ولی با حرفی که زد فهمیدم منظورش چیز دیگه ایه.... گفت :خودش که بچه اس، یه بچه دیگه هم دنبالشه؟! محمدعلی گفت :خان داداش اگه اجازه بفرمایید بیایم داخل حرف بزنیم ... حسین علی بی هیچ حرفی راه افتاد سمت ساختمون و ماهم دنبالش.... نشست و‌گفت :خب بگو! من به تو چی گفتم هان ؟!گفتم یه آدم مطمئن میخوام و‌ کاری... دو تا بچه برداشتی برام آوردی !!! _مطمئنه خیالت راحت !!!بعدم بچه نیست ،۱۵ سالشه، پیش شریفه زندگی میکنه خیالت راحت باشه ازش ! _از اون سر شهر میخواد بیاد اینجا و برگرده ؟! _تو چیکار به اینا داری! زبر و زرنگه ،اونقدر که از پس اخلاق شریفه براومده و باهاش سازگار شده.. فهیمه اخر نتونست ساکت بمونه و گفت : خاله شریفه خیلی هم خوبه، مثل فرشته ها میمونه ! با ارنج زدم به فهیمه و گفتم :هیسس !!! حسین علی گفت :همین مونده بود شریفه بشه فرشته !!! رو به من کرد و‌گفت:از پس کار خونه برمیای؟! نظافت، شست و شو، رفت و‌روب؟! _بله.. _آشپزی ؟ _بله.. از جا بلند شد و‌ گفت :غذای مونده نمیخورم، ناهار و شام جدا جدا باید آماده کنی ،ظرف کثیف سر ظرفشویی نمونه، یه رد خاک رو وسایل نباشه، فضولی موقوف!!! این بچه رو هم نمیتونی بیاری، سر وقت میای سر وقت میری.. صبح ۱۰ اینجایی و ۶ عصر میری... هر وقت کار اضافه بود میمونی، فهمیدی ؟! _بله ... _خوبه حقوقت هم....تومان، هر ماه بهت میدم! با شنیدن مبلغ اونقدری خوشحال شدم که اگه میگفت کوه هم بکن میکردم.... من کجا کار میکردم با این حقوق، شاید پول یه سال کار کردن اونموقع آقای من بود... صدای محمد علی اومد که گفت :راحله ؟! _راحله سر خونه زندگی خودشه... _خبر داره ؟ کلافه گفت:خبر داشته باشه و نداشته باشه فرقی نداره ،از وقتی مادرش فوت شده چیکار کرده هان؟! یه بار گفته بابا مرده ای یا زنده ؟!فقط برج به برج میاد برا گرفتن ماهیانه اش... خسته ام کرده محمد علی، خسته !!! _چاره چیه ؟زندگی هست که خودش خواسته! _هرچی ،با من فعلا قهره، اگه بهت زنگ زد بگو کارگر جدید اومده !!! _پس فردوس دیگه بیاد از فردا ؟ _بیاد ببینیم چطوره، فردا صبح زودتر بیا، نگاه کن محمد علی دارم جلو روت میگم ،رک هم میگم ،تو ضامنشی ،همه چی رو از چشم تو‌می بینم، ملتفتی؟! _میدونم داداش.. بعد رو به ما دو تا گفت :بریم ! دم در بودیم که فهیمه گفت: هیچم خونه اش قشنگ نبود، بد اخلاق!!! اونوقت به خاله شریفه میگه بد اخلاق !!! _هیس دختر، هرچی به فکرت اومد که نباید بگی !!! محمد علی خندید و‌گفت :ولش کن چیکارش داری ! برگشتیم خونه و شریفه خانم تا میتونست سین جیم کرد، محمد علی گفته بود روز بعد ساعت ۸ از خونه بزنم بیرون و یه جوری هم بهم مسیر رو گفته یود که بتونم پیدا کنم و خودم برم،راستش ترس داشتم یه دختر روستایی تنها بخوام تنهایی توی اون شهر رفت و‌آمد کنم ،ولی به قول محمد علی یه روز دو روز که نبود، باید عادت میکردم‌...روز بعد کارها رو سپردم به فهیمه و فریده و رفتم سمت یه سرنوشت جدید ....راستش فکر میکردم خیلی سخت باشه رفتن اون مسیر ،ولی خیلی راحت رسیدم در خونه!!!! تازه اونجا بود که ترس برم داشت ،ولی راهی بود که باید میزفتم‌ در رو زدم‌ صدایی اومد که پرسید :کیه ؟ _منم فردوس... در تقی باز شد و برای منِ هیچی ندیده سوال بود در چطور خود بخود باز میشه؟! رفتم داخل کسی نبود، وارد ساختمون شدم‌ و همونجا دم در ایستادم، خونه ساکت ساکت بود ..ترسیده بودم و‌ اون حجم از سکوت بیشتر میکرد ترسم رو‌، اروم گفتم‌ :سلام کسی نیست؟! صدایی از گوشه خونه اومد که گفت :بیا اینجام !!! نمیدونستم کجا برم، خب تو‌ که میدونی من میام‌ رفتی کجا قایم شدی که چی؟! سمت صدا رفتم نشسته بود پشت میزی و چیزی میخورد... دوباره سلام دادم برگشت سمتم و‌ گفت : بیا اینجا ! رفتم جلو‌ با لباسهای اتو کشیده پشت میز نشسته بود.. همونطور که داشت لقمه ای که گرفته بود رو می‌خورد گفت :من الان میرم‌، غذاهایی که باید برای ناهار و شام درست کنی رو بهت میگم ، برات سخت نیست ،دیگه پیش شریفه بودی حتما یه چیزایی بهت یاد داده ؟ _بله آقا... _شریفه هرچیش بد باشه،دستپختش خوبه ! لیوان چایی رو سرکشید و از جا بلند شد و‌گفت :من میریم ساعت ۶ کارت تموم باشه و‌ برو‌....در رو هیچ کس ر باز نمیکنی ..تلفن رو‌جواب نمیدی ..وقتی هم خواستی بری در رو قفل میکنی و‌ میری.. بعد دست توی جیب شلوارش کرد و‌ دو‌ تا کلید داد دستم و‌ گفت :این مال حیاطه اینم مال هال، با خودت ببر که فردا وقتی اومدی من نیستم‌ ...فقط حواست باشه ضامنت محمد علیه،هر اتفاقی بیفته یقه اونو میگیرم خب ؟! _خیالتون راحت .. _خوبه.. ادامه دارد... @qaracheman
220
8
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان بوی بهشت از نفس پاک توست دل همه سرگشته و شیدای توست ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان بوی بهشت از نفس پاک توست دل همه سرگشته و شیدای توست ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
203
9
AnimatedSticker.tgs
199
10
❌ نظرتون در مورد داستان رو بهم بگید اینکه بقیه ش رو بذارم یا تا نه؟
242
11
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستوهفت _بیخود قول دادی این بچه نفس نداره کارای اون خونه رو‌ بکنه. _نمیخواد کار کنه که، یه غذایی آماده کنه حسین علی که خونه نیست، یه نفر آدمه!! _مهمونی‌هاش چی پس؟! اون بدون مهمونی نمیتونه بمونه که! _برا اون کارا نیرو میاره ،کسی تو خونه نیست شریفه، یه آدم مطمئن میخواد، این دخترم امتحانش رو پس داده! _اصلا اینا به کنار، این بچه که نمیتونه هر روز این همه راه رو بره و‌ بیاد... _ اونش رو یه کاری میکنیم، بعدم یه جوری رفتار میکنی انگار بزرگترشی داری براش تصمیم میگیری، مستاجرته شریفه!! شریفه خانم عصبانی رفت سمت ساختمون و گفت:اصلا به من چه!!! کار خونه‌ی من لنگ نمونه، هر کاری میخواید بکنید. محمد علی رو به من گفت:نترس مشکل شریفه چیز دیگه‌ایه، حسین علی برادرمه، همون که چند وقت پیش زنش مرد ،کارگرا از خونه‌اش رفتن ،اخلاقی داره دقیقا کپی شریفه، برای همین میگم اگه با شریفه کنار اومدی با اونم کنار میای!! سوالم رو به زبون اوردم و گفتم:چرا شبیه همن ؟! _چون خواهر و برادرن !!! با تعجب گفتم شما و شریفه خانم ...؟! _آره خواهر و برادریم، بیشتر به مادر و پسر میخوریم نه ؟! راست میگفت.. محمدعلی اگه خیلی سن و‌،سال داشت ۴۰ ساله بود، ولی شریفه خانم حدود ۶۰_۶۵سالی داشت، انگار هنوز من گیج میزدم که محمد علی گفت :خب شریفه بچه اول بوده و‌ من آخر !!!این وسط بقیه بچه ها.. سری تکون دادم ..ولی هنوزم برام عجیب بود این رابطه خواهر برادری، آخه اون مدت هیچ حرفی در این باره زده نشده بود ،حتی شریفه خانم اشاره ای هم نکرده بود ،یا محمد علی هم اونموقع که خونه رو پیدا کرد چیزی نگفت... باز زبونم زودتر از عقلم کار کرد و گفتم :پس چرا شما که خواهرتون بود زودتر ما ر‌‌و نیاوردی اینجا؟! یا چرا نگفتید خونه خواهر شماس؟! _اول اینکه از بس براش مستاجر فرستادم و همه رو رد کرد اصلا بهش فکر نمیکردم، بعدم نگفتم خواهرمه که شماها با شرایط خودتون رو‌ وفق بدید ....شریفه اخلاق تندی داره و با همه کس نمیسازه ... _ولی من تو این مدت تندی ازشون ندیدم ! _چون خودتون سازگارید، اونم همین رو میخواد و حتی برادرم، حسین علی هم همین رو‌ میخواد، یکی که سازگار باشه با همه چی، پول خوبی میده، وضع مالیش خوبه، کارش هم زیاد نیست، یه نفر فقط میخواد از صبح تا عصر یکی تو خونه اش باشه ،خودشم شب به شب میاد خونه، شاید اصلا توی طول روز همدیگه رو نبینید، یه نظافتی بکنی و یه غذا آماده کنی، خب چی میگی ؟! _نمیدونم ،اگه شریفه خانم ... _شریفه راضی میشه، اخلاقشه با همه چی مخالفه ،ولی اونم میدونه تو به پول احتیاج داری، چی میگی ؟! _نمیدونم، اگه شما میگی خوبه که خوبه !!! _پس مبارکه! فردا عصر بیا در مغازه باهم بریم خونه حرفا رو بزنیم... _باشه ممنون دستتون درد نکنه ! _خواهش میکنم... از همونجا صدا زد :شریفه خانم خداحافظ! و صدای شریفه خانم اومد که گفت :به سلامت !!! اون که رفت منم رفتم داخل ،شریفه خانم گفت :قبول کردی؟! _تقریبا ،باید کار کنم شریفه خانم، ۴ نفریم ،خرج داریم، فردای زمستون هزار تا مشکل داریم... شریفه خانم گفت :خیلی خب، برو ولی حواست به اون راحله باشه !!! _راحله ؟! _دختر حسین علی ،برادر زاده مه، ولی بدجنسه!!!! نمیدونم از اون زنِ مثل دسته گل چطور این آدم دنیا اومده؟! البته مثل باباش، دیگه چرا راه دور میرم !!! _یعنی برادرتون آدم بدیه ؟! عصبانی گفت :من اینو گفتم ؟ _نه ببخشید ... روز بعد عصر که شد فهیمه رو برداشتم و با هم رفتیم دم مغازه محمد علی، تنهایی راستش میترسیدم بخوام برم خونه آدم غریبه!!! محمد علی ما رو که دید رو به حسن گفت :حواست باشه تا من بیام! _چشم اوستا... با ماشین خود محمد علی راه افتادیم، هرچی بالاتر میرفتیم فهیمه ناباور میگفت :چقدر قشنگه !!! دم خونه حسین علی ایستاد و‌گفت :ببین فردوس ،حسین علی هم مثل شریفه اس خب ،باید یه کم راه بیای ... _باشه... در رو زد و در باز شد وارد خونه که شدیم فهیمه گفت :چقدر بزرگه ! محمد علی اروم به فهیمه گفت: تو فقط سکوت، خب ؟! _اوهوم... دم در ساختمون بودیم که صدای مردی اومد که داشت میگفت :امان از تو محمد علی!!! من رو از کار و زندگی انداختی سر یه کارگر .... داشت حرف میزد و یه آن جلومون قرار گرفت... مردی بود حدودا ۵۰_۵۵ساله، پیرهن و شلوار مشکی تنش بود...موهاش از دوطرف بنا گوش کمی سفید شده بود، سرو صورت اصلاح شده و مرتبی داشت... درسته محمد علی هم نسبت به مردایی که من دیده بودم مرتب بود، ولی این آدم فرق داشت، زیادی تر و تمیز و اتو کشیده بود، ما رو که دید سکوت کرد ،نگاهی به من و فهیمه انداخت و‌ نگاهی به محمد علی.... بی هیچ حرف اضافه ای گفت :این ؟! والا حق داشت!!! مردی که خودش اینقدر تر و تمیز بود حتما خونه زندگیش هم همین قدر تمیز بود و ادامه دارد... @qaracheman
255
12
طبیعت زیبای روستای نارین آباد در بهار😍 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @
طبیعت زیبای روستای نارین آباد در بهار😍 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
254
13
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستوشش گفتم :آره، ولی خرجمون رو این مدتم داده گفته میذاره رو اجاره، موندم چه کنم؟ من شاید اونقدر پول نداشته باشم، اون وقت دوباره آواره میشم! _یه چیزی گفته نترس!! شریفه رو‌ من میشناسم، شاید حتی همون اجاره کمم نگیره! _یعنی اینجوریه؟ _آره ،ولی من برات یه کار سراغ دارم‌ اگه با شریفه کنار اومدی ،پس میتونی این کارم بکنی! _یعنی چی؟ _یعنی اینکه اگه با اخلاق شریفه کنار اومدی ،با اخلاق صاحب کارم کنار میای! _چه کاری هست؟ _کار توی خونه، نخواستم جلو شریفه این حرفا رو بزنم، گفتم تو بیای اینجا...برگرد خونه ،عصری من میام‌ خونه اونجا درباره کار حرف میزنیم .... حسن که تا اون موقع ساکت بود گفت:اوستا برا منم کار هست؟! _تو که کار داری پسر، بچسب به کار خودت، با حمالی کسی به جایی نمیرسه!! باز رو به من گفت:برو خونه، به شریفه هم چیزی نگو‌، عصری خودم میام. _باشه. منتظر بودم حسن بیاد با هم برگردیم، ولی حسن دنبال کار خودش بود ...محمد علی که من رو معطل دید گفت:چته دختر چرا حیرونی؟! _آخه نمیدونم از کجا اومدیم! سری تکون داد و‌گفت:ببین اگه میخوای تو شهر زندگی کنی، باید زرنگ باشی، الانم طبق این مسیری که بهت میدم خودت برگرد خونه، راهی نیست ،ولی زرنگ باش تا بتونی گلیم خودت رو از آب بکشی! مسیری رو برام گفت و من طبق چیزهایی که محمد علی گفته بود رفتم خونه.... یکی دو تا کوچه رو‌ اشتباه رفتم، ولی خب بالاخره رسیدم ...شریفه خانم من رو‌که دید گفت:چیکارت داشت؟! _میخواست بینه اوضاع آرومه یا نه؟ _انگار من دیو دو سرم که اوضاع آروم نباشه. _فقط گفت عصری میاد اینجا. _نگفت چیکار؟! _نه. _خیلی خب! هر چی تو خونه بوده تمومه، عصر هم که آقا تشریف میاره...فهیمه پاشو با من بریم یه سری خوراکی و‌ اینا بخریم و‌ بیایم... فهیمه خوشحال از جا پرید و همراه شریفه خانم رفت، فریده که اون روزا واقعا توانش بهتر شده بود داشت با فتانه بازی میکرد و اون آرامش توی زندگی من، یه چیز رویایی بود!! عصر اون روز محمد علی که اومد همونجا روی تحت نشست و‌ هر چی شریفه خانم اصرار کرد داخل نیومد، دست آخر شریفه خانم خودشم نشست و‌ گفت:نیا!! خودشم نشست، با چایی و‌ میوه‌هایی که صبح خریده بودن رفتم پیششون، محمد علی گفت:از مستاجرهات راضی هستی؟ _اگه یه کار درست تو زندگیت انجام داده باشی تا حالا پیدا کردن این بچه‌ها برای خونه منه! محمد علی اشاره‌ای به اتاقی که قرار بود ما اجاره کنیم کرد و‌گفت:اون اتاق که هنوز خالیه! _نم داره، اتاق خشک که شد میان اونجا. _سه هفته نمش خشک نشده؟! _تو چیکارت به این کارا، بگو‌ چی شده اومدی اینجا؟! _برای فردوس کار پیدا کردم، اومدم باهاش حرف بزنم، خودش گفته بود اگه کاری بود بهش خبر بدم! _کار؟ چه کاریه؟! _نظافت خونه و‌ اینا. _پیش کی؟! _آدمش مطمئنه! _کیه؟! _ای بابا شریفه خانم، مستاجرته بچت که نیست اینقدر سین جیم میکنی! _به تو این حرفا نیومده، تو خونه من زندگی میکنه نمیشه هر جایی بره و‌ بیاد که! _هرجایی نیست! _خب بگو کجاس؟ _خونه حسین علی. شریفه خانم عصاش رو کوبید زمین و از جا بلند شد و‌گفت:لازم نکرده، کار نمیخواد این دختر اصلا، اندازه یه گنجشک غذا میخوره ،کار میخواد چیکار؟ _۴ نفرن شریفه، هزار تا اتفاق می‌افته، تو خرجشون رو‌ میدی؟! _من؟ چرا من بدم؟! _خیلی خب، پس سنگ ننداز جلو پاش، بذار بره یه کاری بکنه دستش پیش کسی دراز نباشه، جای بدی هم که نمیره ،خونه رو می‌شناسیم ،صاحبخونه رو‌ هم! نمیدونستم درباره کی حرف میزدن و اصلا اون حسین علی نامی که میگفتن کی بود! سکوت کرده بودم تا اون دو تا با هم به توافق برسن، چه فرقی میکرد کجاست؟! محمد علی تا اون موقع به من کمک کرده بود و بدم رو نخواسته بود شریفه خانم هم....شریفه خانم گفت:ببین محمد علی این دختر نمیتونه با اون راحله‌ی بدجنس سر کنه. محمد علی گفت:راحله به خونه حسین علی چیکار داره؟! اون خونه زندگیش جداست! _بله خونه زندگیش جداس ،ولی سوار خونه زندگی باباشه، اون شوهر بیکارش، بابای راحله نباشه نون نداره بخوره! راستش بیشتر از اینکه بخوام بدونم حسین علی و راحله و‌ اینا کین، دوست داشتم بفهمم دلیل این راحتی بین محمدعلی و شریفه خانم چیه؟! مثل دو تا آدم خیلی آشنا باهم برخورد میکردن و‌ حرف میزدن...باز صدای محمدعلی اومد که گفت:زهرا خانم که فوت شده، کارگرهای خونه حسین علی یکی یکی رفتن، این دم آخری معصوم فقط مونده بود، اونم که رفت. معصوم به گوشم آشنا اومد، همونی بود که رفته بودیم مجلس عزا کار کنیم توی همون خونه قصر مانند!! شریفه خانم گفت:همون بهتر که بره، حسین علی عقل کرده بیرونش کرده. _بالاخره من نفهمیدیم کار حسین علی درسته یا نه؟! _اینکه این دختر بره تو خونه‌اش کار کنه نادرسته ،ولی بیرون کردن معصوم درسته! _عجب!! من قول دادم بهش. ادامه دارد... @qaracheman
262
14
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان تو ای همیشه طلوع امید! تا نرسی سیاه‌روزی ما را خيال پایان نیست ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ ال
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان تو ای همیشه طلوع امید! تا نرسی سیاه‌روزی ما را خيال پایان نیست ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
221
15
AnimatedSticker.tgs
217
16
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستوپنج چیزی که ما توی زندگیمون غیر از ننه از کسی ندیده بودیم، اگه کسی بهمون مهربونی هم میکرد بیشتر ترحم بود تا مهربونی !!!! روزهامون توی خونه شریفه خانم خوب می‌گذشت، شریفه خانم هنوز نگذاشته بود بریم توی اتاقی که بهمون اجاره داده بود، میگفت :کفش نم داره بچه ها مریض میشن ! و ما توی ساختمون خودش ساکن بودیم. کارهای خونه رو‌میکردم و‌ هر روز پای اجاق گاز کنارم می ایستاد و میگفت چی بپزم و‌ خودش هم میگفت چطوری بپزم ....هر چیزی می‌پخت برای همه بود و من علنا میدیدم رنگ به روی بچه ها اومده ،یه روز بهش گفتم: شریفه خانم کاش ما خرجمون رو سوا می‌کردیم ... _چرا باب طبع خانم نیست غذاهام؟! _نه نه، آخه داریم از شما میخوریم ... _روی اجاره ازت میگیرم .... و من ترس برم داشت اونجوری که اون غذا می‌پخت، من سالی یه بار هم‌ نمیتونستم به بچه ها غذا بدم‌ ...مدام برنج و‌ گوشت، حالا میگفت میذاره رو اجاره!!!! من از کجا می اوردم اون همه اجاره؟! هیچی نگفتم، یعنی حرفی نداشتم بزنم‌.. دو هفته ای اونجا بودیم‌ و زیلو دیگه خشک شده بود به بچه ها گفتم :ما دیگه میتونیم بریم اتاق خودمون .. شریفه خانم عصبانی گفت :کجا ؟!این بچه حال و روز خوشی نداره، تازه یه کم جون گرفته ببرش تو اون اتاق تا دوباره از پا بیفته!!! این دختر هم که قرار شد شبا پیشم بمونه، تو اگه میخوای بری اون اتاق برو! اینا همینجا میمونن ... مونده بودم چه کنم؟ اگه میخواست اونجوری رفتار کنه من از کجا باید می آوردم اجاره میدادم آخه؟! چرا نمیتونستم یه مدت بدون دغدغه زندگی کنم؟! الان که بچه ها جای گرم و‌ خوراک خوبی داشتن چرا نمی‌تونستم منم با خیال راحت زندگی کنم ؟! از حسن هم اون روزا خبری نبود تا دلم خوش باشه بلکه کاری میکنم و پولی در میارم ... هفته سومی بود که ساکن خونه شریفه خانم بودیم، توی اون مدت هیچ کس سراغش رو نگرفته بود ،یعنی واقعا خانواده ای نداشت و اینکه، اون کاری نمیکرد، کسی هم که سراغش نمی اومد، پس اینطور بریز به پاش کردنش پولش از کجا می اومد؟! سوال زیاد داشتم، ولی جرات پرسیدن یکیش رو‌ هم نداشتم.. یکی از همون روزا بود که در حیاط رو زدن فهیمه خواست بره در رو باز کنه که شریفه خانم نگذاشت و گفت :بمون خودم باز میکنم .. رفت دم در و طولی نکشید که صدا زد : فردوس فردوس !! _بله شریفه خانم ؟ _بیا با تو کار دارن... دم در حسن بود خوشحال گفتم‌:ااا حسن حالت خوبه ؟ _خوبم اوستام من رو فرستاده، باهات کار داره گفته بیای مغازه ... نگاهی به شریفه خانم انداختم گفت :برو‌ ولی زود بیا ! _چشم.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با حسن راه افتادیم، از روزی که اومده بودیم خونه شریفه خانم دیگه پام رو بیرون نگذاشته بودم، حسن گفت: ببینم اذیتتون که نمیکنه؟! _کی؟ شریفه خانم؟! نه بابا آدم مهربون‌تر از خودش نیست! _چی؟ مهربون؟ خیلی ترسناکه... خندیدیم و گفتم:ظاهرش اینجوریه ،وگرنه آدم مهربونیه! _چه میدونم ما که هر وقت دیدیمش داره دعوا میکنه ... _ببینم تو زیاد میشناسیش؟! _اییی کم و بیش .... _تنهاس، یعنی کسی رو‌نداره؟! آخه تو این مدت کسی سراغش نیومده! _تنهاس، یه شوهر پولدار داشته، خونه و اینا هم بالا شهر داره هنوز، ولی خب اومده اینجا نشسته! _چرا؟! _چون اینجا اولین خونه‌ای بوده که با شوهرش توش زندگی کرده!!! خله زنه، آدم خونه بالا شهر رو ول میکنه بیاد اینجا؟! _اینجا هم خونه‌اش خوبه. _بله، ولی برو خونه‌های اون طرف رو ببین. _ببینم محمد علی چیکارم داره؟! _نمیدونم. _تو هم این مدت بیکار بودی یا سراغ من نیومدی؟! _خیلی کار نبوده ،اگه بوده هم کارای سنگین بوده. _ اگه کار بود خبرم کن، فکر کنم کلی پول اجاره باید بدم، آخه این مدت خرج خورد و خوراکمونم رو داده شریفه خانم، گفته میذارم رو‌اجاره. رسیده بودیم دم مغازه محمد علی، چند تا مرد داخل بودن ...دوست نداشتم برم داخل، محمد علی انگار فهمید که خودش اومد دم در سلام دادم و‌ جواب گرفتم گفت:چیه جا و‌ مکان پیدا کردی سراغ ما نمیای!!! _نخواستم مزاحمتون بشم. _ببینم شریفه خانم چطوره؟ میسازه؟ _خوبه. حسن با خنده گفت:ساختن چیه ،بیا ببین فردوس چه فرشته‌ای ازش ساخته!! محمد علی بهش توپید که:حسن!! _چشم اوستا ،من لال!! _خب فردوس پس زندگی به کامه نه؟ _ای همچین. _چرا اینطور با ناله سرد؟! _کار ندارم ،پول میخوام برای اجاره و‌ این چیزا.. _قرار شد اجاره کم بدی که! ادامه دارد... @qaracheman
257
17
وقتی همه جا یخ بسته تو قره چمن😍 + آذر ماه ۱۴۰۴ ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام
وقتی همه جا یخ بسته تو قره چمن😍 + آذر ماه ۱۴۰۴ ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
254
18
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستوچهار ولی زبون به دهن گرفتم ..همونطور که میرفت سمت ساختمون گفت :اونجا نمونید بیاید داخل خونه، انگار امشب مجبورید توی خونه من بمونید...نه زیرانداز دارید، نه هیچی، فقط لباسهاتون رو‌عوض کنید بعد بیاید داخل!!! با فهیمه و‌ فتانه رفتیم داخل اتاق،لباسهامون رو‌عوض کردیم و برگشتیم دم ساختمونِ شریفه خانم ایستادیم که صدا زد :بیاین داخل چرا معتل میکنید ؟! رفتیم داخل... فریده کنار دیوار نشسته بود و کلی ظرف خوراکی جلوش بود شریفه خانم گفت :برید اونجا یه چیزی هم بخورید پس نیفتید از صبح هیچی نخوردید !!! فتانه شروع کرد به تند تند خوردن خوراکی ها ...بهش چشم غره ای رفتم ،که شریفه خانم گفت :هان چته؟! چپ چپ نگاه بچه میکنی!!! بذار بخوره، وگرنه اینم میشه مثل اون یکی مریض احوال ! حرفی نزدم که گفت :ننه‌تون چرا مرده؟ _سر زا رفت، بچه دار شد بچه‌اش مرده دنیا اومد،چند روز بعدشم خودش مرد ! _باباتون چی؟ چرا نبرد شما رو‌ پیش خودش ؟! _زنش شهری بود،ما رو‌نخواسته... فهیمه گفت :پسرش رو برده پیش خودش ! _آهان دخترا رو نخواسته، پسر رو خواسته ،وای بهش !!! شریفه خانم رو به من گفت :پاشو برو تو آشپزخونه یه ظرفی رو گازه بردار بیار یه لقمه نون به این بچه ها بده ! _دستتون درد نکنه ،ولی من خودم یه فکری میکردم ! _کجا ؟! رو زمین خالی؟! پاشو دختر ! رفتم توی آشپزخونه ...جای جای خونه شریفه خانم از تمیزی برق میزد، در واقع نیازی به هیچ کاری نداشت...در قابلمه روی گاز رو آروم برداشتم تا ببینم چی هست ،از دیدن اون آبگوشت پر ملات آب دهنم راه افتاد، شاید سالها پیش توی عروسی یکی از اهالی آبگوشت خورده بودم‌ ،صدای شریفه خانم اومد که گفت: کاسه ها رو از تو کمد بردار به تعداد بیار ! _چشم ! گفته بودم چشم... ولی خودش اومد توی آشپزخونه و‌ جای وسایل رو نشون میداد ،از سبزی و ترشی و پیاز و‌ نون همه چی آماده بود.. سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم و گفتم‌:شما کی این غذا رو پختید ؟! _آبگوشت رو صبح باید بار بذاری دختر تا جا بیفته ! پس از صبح به نیت ما پخته بود، اون روز ناهار مفصلی خوردیم‌ و خستگی از تن هممون در رفت ،بعد از ناهار فهیمه رفت تا ظرف بشوره شریفه خانم گفت :تمیز بشور خب ؟! _چشم خاله شریفه !!! _خاله ؟ _آره شما خیلی مهربونی میخوام خاله بگم _بگو!!! فقط تمیز بشور من باید یک ساعتی بخوابم سرو صدا نکنید... و رفت توی اتاقی و‌ در رو بست.. ماها مونده بودیم توی هال ..فتانه انگار از خستگی و قوت اون ناهار بی‌حال شد و خوابش برد.... فریده هم... فهیمه بعد از شستن ظرفها بالشتی برداشت و اونم خوابید و منم دراز کشیدم...... اون پیرزن بد خلق نبود ،تازه خیلی هم مهربون بود....هر چی بود اون روز امیدم به زندگی پیش رومون بیشتر شد، اونقدری که چشمهام گرم شد و خوابم برد. چشم که باز کردم بچه ها هنوز خواب بودن ...هوا میرفت رو به تاریکی یعنی اینقدر خوابیده بودیم؟! سریع بلند شدم سر جام نشستم ،شریفه خانم رو دیدم که توی حیاط روی تخت نشسته رفتم پیشش ‌‌تند تند گفتم:ببخشید نمی دونم چطور خوابم برد ؟! نگاهی بهم انداخت و‌گفت: مثل آدمیزاد!!!! چطور نداره. خسته بودی خوابت برد ... _عصبانی نشدید؟! نگاهی بهم انداخت و گفت: _اون محمد علی گفته من بدخلقم نه ؟! _نه نه !!! _میدونم اون گفته ،من تا کسی رو مخم نره کاری به کسی ندارم دختر اینو یادت بمونه !!! _چشم .... _برو چایی دم کردم بریز بیار، یه کم باهات حرف دارم ... دو تا چایی ریختم و رفتم پیش شریفه خانم گفت :اول اینکه من چایی رو کم رنگ میخورم.. _الان عوض میکنم ... عوض کردم و برگشتم پیشش، سرش رو روی عصاش گذاشته بود و به جلوش خیره بود، استکان چایی رو گرفتم جلوش و گفتم‌ :بفرمایید ... _دستت درد نکنه!!! ببین دختر دارم میبینم تو با اینکه خودت بچه ای ولی بزرگتر اونهای دیگه ای، باید حواست بهشون باشه، بالاخره خودت مسئولیت قبول کردی در قبالشون، میفهمی چی میگم؟! _بله ... _خوبه، مسئولیت قبول کردن سخته ،اینکه سه تا بچه رو دنبال خودت راه انداختی و اومدی شهر غریب، خیلی دل و جرات میخواد .. _شاید از سر ناچاری بوده !!! _اون که حتما همین بوده....کاری به اینا ندارم ...تا توی خونه منید دست از پا نباید خطا کنید، چه خودت چه اونهای دیگه !!!من تو در و همسایه آبرو دارم، اگه گاهی هم بهت سخت میگیرم به خاطر خودته ! _میدونم ،شما آدم مهربونی هستید ! _همیشه اینجوری نیستم حواست باشه! _چشم ... صدای فتانه اومد که داشت میگفت :آجی آجی !! _پاشو برو ببین چیکارت داره ؟! دلم قرص شده بود یه اینکه اون پیرزن میتونست رنگ و روی زندگیمون رو‌عوض کنه ،تازه یه روز بود وارد خونه اش شده بودیم و اون با مهربونی تموم باهامون برخورد کرده بود، درسته اخلاقش تند بود، ولی خب ته اون تندی مهربونی هم بود ، ادامه دارد... @qaracheman
269
19
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم سلام صبح بخیر❤️
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم سلام صبح بخیر❤️
233
20
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان عاقبت او ظهور خواهد کرد خاک را غرق نور خواهد کرد ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان عاقبت او ظهور خواهد کرد خاک را غرق نور خواهد کرد ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
243