سایت قره چمن
Ir al canal en Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
Mostrar más1 558
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+1030 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+9
en 0 canales
junio '26
+38
en 0 canales
Get PRO
mayo '26
+13
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+1
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+8
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+10
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+26
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+29
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+52
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+14
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+22
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+17
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+17
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+23
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+30
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+21
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+17
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+40
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+23
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+20
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+21
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+25
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+25
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+54
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+39
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+31
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+33
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+42
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+21
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+40
en 0 canales
Get PRO
diciembre '23
+36
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+33
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+33
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+33
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+26
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+43
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+29
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+20
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+14
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+19
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+20
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+26
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+33
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+22
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+7
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+21
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+20
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+7
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+13
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+21
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+23
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+21
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+26
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+28
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+28
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+36
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+27
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+27
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+47
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+30
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+30
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+31
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+52
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+49
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+40
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+82
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+2 516
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 17 julio | +1 | |||
| 16 julio | 0 | |||
| 15 julio | 0 | |||
| 14 julio | 0 | |||
| 13 julio | +1 | |||
| 12 julio | +2 | |||
| 11 julio | 0 | |||
| 10 julio | 0 | |||
| 09 julio | +1 | |||
| 08 julio | 0 | |||
| 07 julio | 0 | |||
| 06 julio | +1 | |||
| 05 julio | 0 | |||
| 04 julio | +1 | |||
| 03 julio | 0 | |||
| 02 julio | +1 | |||
| 01 julio | +1 |
Publicaciones del Canal
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوپنجاهویک
کمی ازم دور شد و دوباره به سمتم اومد و گفت
+ماهزاده تویی ؟ خوبی؟
نگاهش کردم، میشناختمش اما تو اون لحظه انقدر گیج بودم که نمیدونستم این زن کیه، به سختی سری تکون دادم و گفتمخوبم... یک لحظه سرم گیج رفت، خوبم...
زن ابرویی بالا انداخت و ازم فاصله گرفت..... وقتی کمی لرزش بدنم کمتر شد چنگی به بقچه ام زدم و به سرعت راهی خونه شدم......
در که زدم طولی نکشید که محمد با صورتی رنگ پریده در رو باز کرد، با دیدنش ترس ورم داشت، ترس اینکه محمدرضا رو دیده باشن...
سریع داخل شدم و چادرم رو روی بند رخت انداختم و خواستم به سمت اتاقم برم که محمد گفت:آبجی...
با تعجب به سمتش برگشتم، خیلی وقت بود کلمه ای باهام حرف نزده بود:چیزی شده محمد؟ چرا رنگ و روت پریده؟
کمی بهم نزدیک شد و گفت:هول نکنی ها... به خدا چیزی نشده. الانم صحیح و سالم پیش ننه اس، بردنش اتاق ننجون....
هراسون گفتم:چی میگی محمد؟ کی طوریش نشده؟ حامی کو؟ ها؟
منتظر جوابش نموندم و به سمت اتاق ننجون دویدم.... در رو که باز کردم با دیدن حامی که با سر بسته تو بغل ننه بود با وحشت جلو دویدم:چی شده؟ حامی؟ چش شده؟
ننه با ملایمت گفت:آروم باش ماهزاده، تازه خوابش برده... ببین چیزیش نیست، خوبه...
به حرف ننه اهمیت ندادم و حامی رو از بغلش بیرون کشیدم، حامی بی حوصله مشغول گریه کردن شدن، نفس راحتی کشیدم و دستی به دستمال بسته شده به سرش کشیدم و گفتم:سرش چرا بسته اس؟
دستم خیس شد، با وحشت گفتم:چرا از سرش زخمه ننه؟ چی شده؟ چرا چیزی نمیگید؟
ننجون سری تکون داد و گفت:امون میدی مگه؟یک لحظه بشین بچه رو ترسوندی... ببین طوریش نیست الان، حالش خوبه....
حامی رو محکم به خودم چسبوندم، تنها دارایی زندگیم بود، حاضر بودم جونم رو بدم ولی خاری به پای بچه ام نره....
+طوری نشده ماهزاده، همین محمد داداشت صدبار از این پله ها زمین خورد و سرش شکست، میبینی که صحیح و سالمه، بچه است دیگه. شیطنت داره
با بغض رو به ننه گفتم:من سپردمش به شما ننه، امانت دست شما بود، اینه رسم امانت داری؟
ننه خواست حرفی بزنه که ننجون اشاره ای کرد تا چیزی نگه و خودش گفت:ننه ات کار داشت، میخواست یکم شیرینی درست کنه واسه امشب، بچه رو سپرد به محمد یک لحظه رفت تا مطبخ، محمدم که میدونی سر به هواس، حواسش پرت شده بود بچه افتاد زمین یکم سرش شکاف برداشت. براش ضماد زدیم، خدیجه خانمم اومد زخمش رو دید گفت طوری نیست....
نگاه بدی به محمد که جلوی در ایستاده بود انداختم و بی فکر گفتم:از عمد انداختیش مگه نه؟
محمد با تعجب گفت:نه! چرا باید اینکارو بکنم....
با خشم از جا بلند شدم، حامی رو که داشت گریه میکرد به خودم فشردم و گفتم:از عمد اینکارو کردی، چون از من بدت میاد، چون از بچه ی من بدت میاد... چون تو تمام این مدتی که اینجا بودم عین یک دشمن بهم نگاه میکردی، میخواستی اینجوری تلافی کنی آره؟
ننه بازوم رو گرفت و گفت:آروم باش ماهی... این چه حرفیه میزنی؟
با خشم بازوم رو از دست ننه کشیدم و با گریه گفتم:دست از سرم بردار، بچه ام رو زدید ناکار کردید انتظار دارید آروم باشم؟ اگر بچه ی ترنج و رعنا یا ماه بانو بودم همینقدر راحت میگفتید طوری نشده؟ چرا؟ چون بچه ی من پدر بالا سرش نیست؟ چون مادرش آبروتون رو برده؟ واسه این دوستش ندارید؟
قدمی به عقب برداشتم......شاید زمین خوردن حامی اونقدر موضوع بزرگی نبود، اما واقعا از لحاظ روحی تحت فشار بودم و انگار دنبال راهی بودم تا خودم رو خالی کنم و از همه مهمتر دنبال راهی برای بهم زدن مراسم بله برون بودم.....
قدمی به عقب برداشتم و با صدای بلندی گفتم:مراسم امشب رو بهم بزنید، چون محاله با این حال حامی من پامو تو اون مراسم بذارم، از من میشنوید کلا قرار عقد رو هم بهم بزنید ،چون من اجازه نمیدم کسی غیر از محمدرضا برای بچه ام پدری کنه.....
اینو گفتم و بی توجه به بهت و تعجب ننه و ننجون تنه ای به محمد زدم و به سرعت راهی اتاقم شدم.....هنوز نفس راحتی نکشیده بودم که ننه سراسیمه در رو باز کرد و گفت:میفهمی چی میگی ماهی؟مراسم بله برون رو بهم بزنم؟ عقد رو بهم بزنم؟ مگه مردم مسخره ی من و توان؟ دیروز گفتم بیان، امروز بگم نیان؟
مکثی کردم و کمی حامی رو آروم کردم و گفتم:من از اولم مخالف این وصلت بودم. اینو هرکی ندونه شما خوب میدونی، منم کسی رو برای بله برون دعوت نکردم که الان بخوام مسخره اشون کنم.این مهمونی رو خودتون راه انداختید، خودتونم باید بهمش بزنید....
ننه که دید تو حرف و تصمیمم مصمم هستم کمی لحنش رو نرم کرد و گفت:ماهی... الهی قربونت برم، نکن... به خدا من دق میکنم از دست تو و کارهات، پای آبرو در میونه، دوست و دشمن
منتظرن ببینن این وصلت به کجا میرسه، اگر بهم بخوره دیگه نمیشه حرف مردم رو جمع کرد، آقات دور از جونش سکته میکنه اینبار...
ادامه دارد...
@qaracheman
| 2 | AnimatedSticker.tgs | 39 |
| 3 | Sin texto... | 208 |
| 4 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوپنجاه
ترنج با ذوق گفت:تازه فهمیدم وقتی دیشب گفتی خوشبختی یعنی چی... اگر احمد همینقدر مهربون بمونه من خیلی خوشبختم ماهی...
به خدا اینا همش به خاطر توئه، چون کمکت کردم خدا داره کمکم میکنه..
بغلش کردم و با بغض گفتم:اینا به خاطر دل پاک خودته... الانم برگرد برو خونه ات، بیشتر استراحت کن، زیادم نمیخواد بیای تو این شلوغی ها، خدا رو چه دیدی شاید محمدرضا پیداش شد، اونوقت یک دعوا و جنجال اساسی داریم.....
+یعنی میاد؟ اگر بیاد باهاش میری؟آقاجون رو چیکار میکنی؟ آقا یدالله که تو تدارک مراسم عقد هست رو چی؟ وای ماهی من جای تو ترس برم داشته.....
خودمم میترسیدم، بیشتر از هروقت دیگه ای تو زندگیم ترسیده بودم، اما مجبور بودم صبر کنم تا ببینم چی پیش میاد......
خیال ترنج رو راحت کردم که اتفاق بدی نمیفته و راهیش کردم بره خونه......
خودمم تا صبح دست به دست شدم و خواب به چشمم نیومد......
همش میگفتم اگر محمدرضا نیاد چی؟ اگر نیاد و من مجبور شم به عقد یدالله در بیام چی! لحظه ای میگفتم کاش بهش گفته بودم ازش صاحب یک بچه شدم و لحظه ای پشیمون میشدم از پیغام فرستادنم...
انقدر فکر و خیال کردم که دم دم های صبح، وقت بیدار شدن برای نماز صبح چشم هام گرم شد و بی توجه به خروس بی محل همسایه خوابم برد..
با صدای گریه ی حامی و صدای هراسون ننه چشم باز کردم، تمام تنم کوفته بود، ننه که چشم بازم رو دید نفس راحتی کشید و حامی رو بغل گرفت و با حرص گفت:خواب مرگه مگه؟ خودشو کشت این بچه بس گریه کرد، آفتاب تا وسط حیاط اومده تو هنوز خوابی؟ پاشو این بچه هلاک شد از گشنگی..
بین خواب و بیداری دست دراز کردم و حامی رو گرفتم و مشغول شیر دادنش شدم، انقدر بد خوابیده بودم که هنوز تمام بدنم کوفته بود.....
+بچه رو که شیر دادی بیا ماه بانو یک دستی به صورتت بکشه..
با تعجب گفتم:واسه چی؟
ننه نگاهش رو ازم دزدید و گفت:امشب میان واسه بله برون...
+امشب؟ مگه قرار نبود بله برون فردا شب باشه؟
ننه همونطور که از اتاق بیرون میرفت گفت:نه، امشبه، توام پاشو برو حمام، یک دستی به سر و صورتت بکش، بعدم لباست رو دادم دوختن، خدا کنه سایزت عوض نشده باشه، برگشتنی از حمام برو لباست رو هم بگیر... همین الانم برو حمام تا کوچه خلوته بری و برگردی، تو حمامم با کسی همکلام نشو، مردم منتظر یک اشاره ان تا دوباره داستان بسازن واست.... آسه میری آسه میای، دردسر درست نکنی تو همچین روز مهمی...
با بغض نگاهش کردم، در رو که بست دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه...با گریه بقچه ی حمامم رو برداشتم و بعد از سپردن حامی به ننه با قدم های سست از خونه بیرون زدم، تو مسیر رفتن جز یکی دو نفر کس دیگه ای رو ندیدم، حمامم خداروشکر به خاطر سر ظهر بودن خلوت بود، منم گوشه ای کارم رو انجام دادم و تند تند لباسم رو تنم کردم و از حمام زدم بیرون...دل نگران حامی بودم......میدونستم ننه تو همچین روز مهمی خودش رو درگیر تمیز کردن خونه میکنه، حامی هم مدتی بود سینه خیز میرفت و اگر لحظه ای ازش غافل میشدم از دو پله ی بین حیاط و اتاق ها خودش رو زمین مینداخت....
انقدر فکر و خیال تو سرم بود که اصلا نفهمیدم مسیر برگشت تا خونه رو چطوری رفتم.....
سر کوچه که رسیدم ناخودآگاه نگاهی به اطراف انداختم، اولین بار محمدرضا رو تو همون کوچه دیده بودم.....با دیدن مردی که درست روبه روی خونه ی آقاجون تو سایه ی دیوار خونه ی همسایه ایستاده بود و خیره بود به در خونه برای لحظه ای حس کردم قلبم از حرکت ایستاده.... چند بار پلک زدم، با خودم گفتم خیالاتی شده ماهزاده، حتما خیالاتی شدی... اما مرد هنوز همونجا ایستاده بود و تازه انگار متوجه من شده بود و بهم نگاه میکرد، بقچه ی لباسم از دستم افتاد، دستم رو به دیوار گرفتم و قدمی به سمتش برداشتم، از تو سایه که بیرون اومد انگار تازه فهمیدم مردی که با زخم عمیقی روی صورتش روبه روم ایستاده محمدرضا اس...
با صدای آروم و گرفته ای که من رو به گذشته ها میبرد زمزمه کرد:سلام خانم ماهزاده...
بغضم شکست و زدم زیر گریه، اومده بود... اومده بود دنبالم...
نفس عمیقی کشیدم تا به گریه و لرزش بدنم غلبه کنم و با بغض گفتم:تو... تو اینجا...
چونه اش لرزید، صدای قدم هایی به گوشم رسید، سریع نگاهش رو ازم گرفت و با بغض خفه ای گفت:برو خونه... بهتره کسی ما رو با هم نبینه. تو یک فرصت مناسب میام...
اینو گفت و تو چشم برهم زدنی از پیچ کوچه گذشت و از جلوی چشمم دور شد...جوری ناپدید شد که مطمئن شدم خواب و خیال بوده دیدنش... تو روز روشن، وسط ده! جلوی خونه ی آقاجون! مگه میشد اصلا!!تنها چیزی که من رو به شک مینداخت بوی عطرش بود که انگار پیچیده بود تو کوچه، چند لحظه ای همونجا ایستادم، زنی از کنارم گذشت و با تعجب نگاهم کرد.
ادامه دارد...
@qaracheman | 219 |
| 5 | در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
+ یادش بخیر این شعر | 232 |
| 6 | 💢گامی بزرگ در جستوجوی حیات فرازمینی؛ کشف سیارهای شبیه زمین با جوی تایید شده
دانشمندان برای نخستین بار وجود یک جو را روی یک سیاره خارج از منظومه شمسی که در «منطقه قابل سکونت» قرار دارد، بهطور مستقیم تایید کردند؛ کشفی که میتواند جستوجوی حیات در جهان را وارد مرحلهای تازه کند.
پژوهشگران اعلام کردند سیاره فراخورشیدی LHS 1140b که در فاصله حدود ۴۹ سال نوری از زمین قرار دارد، دارای جو است و شرایط آن میتواند امکان وجود آب مایع روی سطح این سیاره را فراهم کند؛ یکی از مهمترین پیشنیازهای شکلگیری حیات. | 248 |
| 7 | 🔴 شهر هایی که دیشب مورد حملات ارتش ایالات متحده آمریکا قرار گرفته اند
🔸بندرعباس
🔸 جزیره قشم
🔸سیریک
🔸 بندر لنگه
🔸 بندر خمیر
🔸 بوشهر
🔸ایرانشهر
🔸 چابهار
🔸 ویسیان _لرستان
🔸حمیدیه
🔸بستان
🔸 اهواز
🔴 حملات شدید دشمن آمریکایی علیه زیرساخت های ایران
🔸هدف قرار گرفتن دو پل ارتباطی رفت و برگشت بندرعباس به شیراز و معروف به پل بندرعباس - کهورستان - لار
🔸 هدف قرار گرفتن پل نیمهکاره؛ محور بندر خمیر - کشار - بندرعباس
🔸هدف قرار گرفتن پل گریوه ـ مسیر بندرعباس ـ خمیر - لار
🔸هدف قرار گرفتن پل بعد از روستای لاتیدان ـ مسیر برگشت بندرعباس - خمیر - لار
🔸هدف قرار گرفتن پل روستای مارو شهرستان خمیر
🔸 هدف قرار گرفتن هدف قرار گرفتن فرودگاه ایرانشهر
🔸هدف قرار گرفتن ایستگاه انشعاب راه آهن بندر عباس
🔸خسارت به شبکه برق بندر عباس در اثر حملات
🔸انهدام کامل برج دریایی چابهار | 273 |
| 8 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهلونه
ترنج عادت داشت هر روز عصر یک سری به خونه میزد،ولی وقتی خورشید غروب کرد و خبری ازش نشد نگرانش شدم... دو ساعتی از غروب گذشته بود که در خونه زده شد، سریع از اتاق بیرون زدم، ترنج بود...
ماه بانو تازه داشت برمیگشت خونه اش، با دیدن ترنج با تعجب گفت:ترنج، خیر باشه؟ چرا نیومدی عصری؟ اومدم در خونه ات دنبالت، زندایی گفت از صبح با شوهرت رفتی جایی.....
ترنج به سختی لبخندی زد و گفت:یکم حال ندار بودم، رفتم تا درمونگاه ده بالا و برگشتم، نگفتم که نگران نشید...
ننه و ماه بانو و ننجون ترنج رو دوره کردن، دلم عین سیر و سرکه میجوشید، ننه مدام از ترنج میپرسید کجات درد داشته؟ ترنج هم یکبار میگفت دلم، یکبار میگفت معده ام و ننه هربار براش داروی گیاهی تجویز میکرد.....
در نهایت نیم ساعتی تجویز و تشخیصشون طول کشید و بالاخره ترنج تونست به بهانه ی دلتنگی برای حامی به سمت اتاق من بیاد......
از پشت پنجره که دیدم داره به سمت اتاقم میاد سریع در اتاق رو باز کردم، ترنج که وارد شد بی معطلی گفتم:چی شد؟ این همه وقت کجا بودی؟
ترنج نفس عمیقی کشید و گوشه ی اتاق نشست و گفت:وای ماهی... خدا منو ببخشه، تو عمرم به اندازه ی امروز دروغ نگفته بودم..
با کنجکاوی گفتم:چی شده؟ کاغذ رو میدادی مادر سعیده بهش میداد، چرا انقدر لفتش دادی؟
ترنج کمی آب خورد و گفت:رفتم خونه اشون، همون دیشب که داشتم برمیگشتم خونه رفتم... هرچی در زدم کسی در رو باز نکرد، از همسایه اشون پرسیدم، گفتن دخترش زودتر از موعد دردش گرفته اینا رفتن ده دخترش...
اون شب تا صبح خوابم نبرد، صبح خودم رو زدم به مریضی، هی گفتم دلم درد میکنه، سرم گیج میره، حالم بده...
احمدم هیچوقت منو اینجوری ندیده بود، باورش شد، راستش انقدر استرس اینو داشتم که نتونم کاغذ رو به سعیده برسونم که واقعا حالم بد شده بود و رنگم پریده بود.
احمدم گفت برو به ننه ام بگو یک جوشونده ای چیزی بهت بده، به دروغ گفتم از دیروز دل درد دارم، میترسم حامله باشم جوشونده بخورم بچه ام بیفته،بیا منو ببر ده بالا میگن اونجا یه طبیب خوب داره.
احمدم که میدونی، عاشق بچه اس...اول گفت برو پیش قابله، میدونی که خاله اش قابله اس... گفتم نه، شاید رفتم و حامله نبودم، نمیخوام الکی اسمم سر زبون ها بیفته، بعدم خودم رو زدم به بی حالی...
احمد بنده خدا عین چی ترسیده بود، اینو که شنید دیگه معطل نکرد، بدون اینکه به کسی بگه ماشین پسر خاله اش رو گرفت منو برد ده بالا... خدا منو ببخشه بس که دروغ گفتم.
خلاصه نزدیک ظهر بود رسیدیم ده، یعنی ماهی خدا دوستت داره که من رسیدم درمونگاه ده دیدم سعیده و خانواده اش هم اونجان...
بچه اش تازه به دنیا اومده بود و داشتن کم کم میرفتن که من دیدمشون، سریع رفتم جلو حال و احوال کردم، سعیده حال ندار بود، اما تا چشم خانواده اش رو دور دیدم، سریع کاغذ رو گذاشتم تو دستش گفتم از طرف ماهزاده اس نباید کسی ببینه، اونم سریع کاغذ رو گذاشت تو لباسش.....
با هیجان گفتم:پس کاغذ رو بهش دادی... دستت درد نکنه ترنج، چطوری میتونم محبتت رو جبران کنم؟
ترنج با شوخی گفت:همه ی گناهام گردنت، تازه کاغذ رو که دادم احمد پیله کرد بیا تا دکتر ، هرچی گفتم بهتر شدم و ولش کن به گوشش نرفت، باورت نمیشه ماهی انقدر گفته بودم دلم درد میکنه که واقعا دلم درد میکرد، خلاصه دکتره یه خانم خوش اخلاقی بود، اومد م.
عاینه ام کرد و...
ترنج که ساکت شد با نگرانی گفتم:خب؟ چی شد؟ مشکلی داری؟
ترنج ابرویی بالا انداخت و با شوق خندید و گفت:نوچ... حامله ام...
با صدای بلند خندیدم و محکم بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم:مبارکه... عزیزم... خیلی برات خوشحالم... چرا به بقیه نگفتی؟
+هنوز زوده، احمدم قرار شد به کسی نگه، ولی ماهی پاقدم این بچه برام خوبه، احمد تو راه برگشتن انقدر مهربون شده بود، گفت از همین امروز شروع میکنم به ساختن زمینی که بابام بهم داده، تا قبل زایمانت میریم خونه ی خودمون.
اینو که گفت انگار دنیا رو بهم دادن، میدونی چند ساله دارم تلاش میکنم زندگیم رو سوا کنم، اما حریف احمد نمیشدم......
اما تا فهمید دوباره حامله ام و اون خانم دکترم خدا خیرش بده گفت زنتون ضعیفه و باید بیشتر استراحت کنه و از استرس و نگرانی به دور باشه، انگار از این رو به اون رو شد!
تا همین الانم خونه بود، نمیذاشت پامو از خونه بیرون بذارم، زندایی اومد گفت بیایید شام، رفت سینی شام رو برداشت آورد تو اتاق، عین روزای اول ازدواجمون...
بعدم یک کاری براش پیش اومد خواست بره بیرون بهش اصرار کردم منو برسونه اینجا. اونم نه نگفت، یعنی میشه همیشه همینجوری باشه ماهی؟ همینقدر مهربون؟
با لبخند نگاهی به ذوق ترنج انداختم، چقدر توقع امون از زندگی کم بود... دستی روی دستش گذاشتم و گفتم:انشالله همیشه همینقدر خوشبخت باشید ترنج....
ادامه دارد...
@qaracheman | 255 |
| 9 | AnimatedSticker.tgs | 219 |
| 10 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهلوهشت
براش نوشتم راضی به این عقد نیستم و به محمدرضا بگه اگر هنوز ذره ای به من علاقه داره قبل عقد خودش رو به ده برسونه......
نمیتونستم حرفی از حامی بزنم،نمیخواستم محمدرضا رو تحت فشار بزارم، اما ته قلبم امید داشتم محمدرضا با دیدن حامی پا سست کنه و نتونه دست بکشه ازم...
کاغذ رو که به ترنج دادم و راهیش کردم سمت خونه تازه پشیمون شدم !
یاد حرف های ننجون افتادم.....محمدرضا خوب یا بد مشخص بود زن دیگه ای داره و حضور دوباره ی من تو زندگیش درست نبود، اما نمیتونستم حامی رو از داشتن پدر واقعی خودش محروم کنم...
گیج و سر درگم بودم، اصلا نمیفهمیدم کارم درست بوده یا نه، ده بار تصميم گرفتم برم کاغذ رو از ترنج بگیرم و تن بدم به تقدیر، اما نمیتونستم... در آخر انقدر فکر و خیال کردم که کنار حامی خوابم برد...
صبح با ضربه ی آرومی که به صورتم خورد چشم باز کردم، حامی با چشم های درشت و سیاهش با لبخندی روی لب داشت نگاهم میکرد، بچه ی صبوری بود.
انگار درد و غصه ی مادرش رو درک میکرد...
کمی با حامی بازی کردم و بعد از شیر دادنش و عوض کردنش خوابوندمش سرجاش و جغجغه اش رو به دستش دادم و از اتاق بیرون زدم...
وارد حیاط که شدم چشمم به ننه افتاد که قالی ها رو آورده بود تو حیاط و با کمک محمد داشت خاک قالی رو میتکوند.....
منو که دید دست از کار کشید و گفت:ماهی برو صبحانه بخور بیا کارت دارم....
آهسته چشمی گفتم و به سمت مطبخ رفتم، لقمه ای نون پنیر خوردم و برگشتم تو حیاط، خبری از ننه نبود و محمد داشت قالی ها رو تمیز میکرد....نیم نگاهی به محمد انداختم.... به تقلید از آقاجون بهم کم محلی میکرد، نه با من حرف میزد ،نه حتی نگاهی به حامی مینداخت، در حالی که عاشق بچه های ماه بانو و ترنج و رعنا بود...
کمی نگاهش کردم و وقتی دیدم بی توجه به من با اخم های درهم داره کارشو انجام میده ،با غصه راهی سالن شدم، ننه صندوق لباسش رو آورده بود وسط سالن و با دقت داشت تو صندوق دنبال چیزی میگشت...
بعد از کلی گشتن بالاخره پارچه ی صورتی رنگی درآورد و گفت:آها... ایناهاش... بیا بیین میپسندی......
جلو رفتم و پارچه رو تو دستم گرفتم،پارچه ای با ضمینه ی صورتی و گل های سبز روشن بود..
+مبارک صاحبش باشه...
ننه اخمی کرد و گفت:برای توئه، میدم ننجون قیچی اولش رو بزنه، دستش سبکه ،اینبار حتما خوشبخت میشی، بعدم میدم زن آقا مجتبی تا فردا صبح برات یک پیراهن قشنگ بدوزه....
مکثی کردم و گفتم:پیراهن برای چی؟
ننه کلافه پارچه رو برداشت و گفت:برای دو شب دیگه که قرار بله برونه، توام زانوی غم بغل نگیر، انگار ننه ات مرده، داری شوهر میکنی.....
پوزخندی زدم و بی حرف از جا بلند شدم
ننه با اعتراض گفت:کجا؟
+میرم پیش حامی،لباس بله برون رو که برام مشخص کردید،دیگه کاری ندارم! اگر اجازه بدید به بچه ام سر بزنم....
ننه از جا بلند شد و به سمتم اومد و گفت:ماهی، چرا انقدر تلخی میکنی؟ چرا زندگی رو به کام خودت و ما تلخ میکنی؟
تلخ خندیدم و گفتم:من که هرچی گفتید گفتم چشم! دیگه چیکار باید بکنم؟ چی بگم؟
ننه دستم رو گرفت و با محبت گفت:حرف های دیشب من رو به دل نگیر، به جون آقات اون حرفا رو زدم تا سر عقل بیای، من شک ندارم با یدالله خوشبخت میشی....خواست گونه ام رو ببوسه که خودم رو کنار کشیدم و گفتم:باشه ننه، چشم... شما گفتید زنش شو ،منم گفتم چشم، گفتید اگر نه بگی دیگه جایی تو این خونه نداری ،منم فهمیدم و گفتم چشم،دیگه باید چیکار کنم؟
ننه با غصه گفت:سه تا دختر شوهر دادم نصف دردسرای تو رو نداشتن، چرا انقدر اذیتم میکنی؟
+چون سه تا دختر شوهر دادید و هیچکدومشون خوشبخت نشدن ننه،یکبارم شده مادر باش و پای دردودل بچه هات بشین تا بفهمی چقدر تو زندگی سختی کشیدن، چقدر غصه خوردن و چقدر حسرت کشیدن...
اگر حرفی نمیزنن و سرشون به زندگی خودشونه، به خاطر خوشبخت بودنشون نیست، به خاطر اجباره... میفهمید؟مجبورن تو زندگی که براشون فراهم کردید بمونن... منم اگر عمه همچین کینه ای ازم نداشت هنوز داشتم با پسرش زندگی میکردم و دم نمیزدم میفهمی؟اگر هنوز زنش بودم قطعا انگ اجاق کوری هم بهم میخورد و احتمالا باید سایه ی هوو رو هم تو زندگیم تحمل میکردم..
ننه با حیرت گفت:چی میگی ماهی؟ یعنی چی ....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:یعنی همین که گفتم، ....صفدر مشکل داشت...
حالا هم دیگه حرف زدن از گذشته دردی دوا نمیکنه، شما خواستی زن این مرد بشم منم گفتم چشم.اما این مرد حتی اگر دنیا رو به پای من بریزه من بازم خوشبخت نیستم ننه، پس این فکرو از سرت بیرون کن که زنش میشم و از اینجا میرم و به مرور زمان بهش عادت میکنم و خوشبخت میشم!
اینو گفتم و به سرعت از سالن بیرون زدم..... حرف هایی رو زده بودم که روی دلم سنگینی میکرد و اگر نمیگفتم خفه میشدم...اون روز تا شب خبری از ترنج نبود.....
ادامه دارد...
@qaracheman | 272 |
| 11 | روز تاسوعا | 283 |
| 12 | ❌ فروش زمین در قره چمن
✅ فروش ۳ قطعه زمین
✅ دو قطعه هر کدام به ابعاد ۱۳/۵۰ طول × ۸/۰۵ عرض، هر قطعه به مساحت تقریبی ۱۰۹ متر مربع
✅ یک قطعه به مساحت ۲۱۷ متر مربع به ابعاد ۱۳/۵ در ۱۶/۱۰
❌ امکان فروش بهصورت تکقطعه یا یکجا وجود دارد.
❌ زمین ها راه و کوچه دارند!
✅ آدرس: قره چمن بازار اوستی
✅ شماره تماس
۰۹۱۲۱۳۴۶۲۷۵
👤 آقای مرادی
متقاضیان برای کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی بازدید تماس بگیرند. | 186 |
| 13 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهلوهفت
نمیخوام ننجون... زنش نمیشم....
ننجون سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:یعنی چی دخترجون...
با غصه گفتم:چرا ننه اینکارو باهام میکنه؟من که یک گوشه ی این خونه دارم بی سر و صدا زندگیم رو میکنم ننجون، واسه چی میخوان به زور شوهرم بدن؟؟؟؟
+چی بگم ننه،چی بگم که هرچی بگم تف سربالاس... ماهزاده جان، ننه تو کوتاه بیا، دست بردار از لجبازی، آقا یدالله آدم بدی نیست، گرم و سرد این دنیا رو چشیده، وضع مالی خوبی داره، تو شهرم زندگی میکنه... کسی هم تو زندگیت دخالت نمیکنه، بعد این همه درد و رنج حقته یک زندگی آروم داشته باشی. زنش شو، از اینجا برو...
لبخند تلخی زدم و وقتی فهمیدم ننجون هم طرف اون هاست، بی حرف از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...
ترنج، حامی رو روی زمین خوابوند و با نگرانی به سمتم اومد:ماهی؟ چرا رنگ به صورت نداری!
دستی به صورتم کشید و گفت:یخ کردی... بیا... بیا بشین...
روی زمین نشستم و به سختی گفتم:از سعیده خبر داری ترنج؟
ترنج کمی فکر کرد و گفت:سعیده؟ همون دوستت؟ آره... یعنی خبر اونطوری که نه، اما شنیدم پسر دار شده و بلافاصله بعدش حامله شده، واسه همین خیلی نمیاد ده... بیشتر ننه اش میره بهش سر میزنه....
شک داشتم تو گفتن حرفم، ترنج معمولا بی طرف بود و بهتر بود برای پیدا کردن سعیده از رعنا کمک میگرفتم،اما معلوم نبود رعنا بیاد خونه ی آقاجون یا نه....
برای همین رو به ترنج گفتم:میخوام سعیده رو ببینم، یک کاغذ بهت بدم میتونی بدی ننه اش همین فردا به دستش برسونه؟ بگو خیلی مهمه...
ترنج گیج و منگ گفت:باشه... فقط... تو این شرایط با اون چیکار داری؟
مکثی کردم و بهش نزدیک شدم، دستش رو گرفتم و گفتم:تو زندگیت خوشبختی آبجی؟
ترنج لبخند تلخی زد و گفت:شکر خدا... همین که تنمون سلامته خداروشکر، سایه ی مردم بالای سرمه، بچه هام صحیح و سالم ان... دیگه چی میخوام از زندگی؟
لبخندی زدم و گفتم:واقعا اینو میگی ترنج؟ یعنی با شوهرت خوشبختی؟
ترنج خیره شد به یک نقطه و با حسرت گفت:آدمیزاد به همه چی عادت میکنه ماهی... روز اولی که زن پسر داییم شدم فکر میکردم اونم مثل آقامه، یعنی نه فقط اون، فکر میکردم همه مردها مثل آقاجون مهربونن، واسشون زن و زندگیشون از همه چی مهمتره، اما زمان که گذشت فهمیدم آدم ها با هم فرق دارن و نمیشه انتظار داشت همه مثل هم باشن، روزای اول تحمل همچین مردی خیلی سخت بود، دست بزن داشت، زبون تند و تیز داشت، زن دایی تو زندگیم دخالت میکرد... خب منم سنم کم بود کوتاه بیا نبودم، هرچی میگفتن جوابشون رو میدادم، از یک جایی به بعد دیدم اینجوری فقط خودم عذاب میکشم، وقتی فهمیدم حامله ام، زبونم رو کوتاه کردم و نشستم سر زندگیم، نمیدونم منظورت از خوشبختی چیه ماهی، نمیدونم چی از زندگی میخوای! اما من خوشبختم، بچه هام سالم ان... شوهرم بعد سال ها کم کم سر عقل اومده و وقتی سکوت منو در برابر خانواده اش دیده، کمتر اذیتم میکنه، باورت نمیشه گاهی وقتا جلوی ننه اش طرف منم میگیره.....
+یعنی میگی اگر منم با صفدر سازش میکردم زندگیم خوب میشد؟
ترنج سریع گفت :نه! من کی همچین حرفی زدم ماهی؟ تو عمه رو با زندایی مقایسه میکنی؟ عمه به تو بهتون زد، زندایی خیلی بخواد منو عذاب بده تهدیدم میکنه که سرم هوو میاره!
زندگی تو و صفدر حتی با سازش تو هم به جایی نمیرسید، پس زندگی خودت رو با من مقایسه نکن.....
اشک گوشه ی چشمم رو پاک کردم و گفتم:یعنی میگی وقتی حامی خودش پدر داره، پدرش هم دنبال ما هست و اصلا از وجود بچه اش خبر نداره، درسته من برم زن یکی بشم که سی سال ازم بزرگتره؟ زن کسی که از همین اول مدام از خاطرات زن سابقش میگه؟ وقتی دلم با یکی دیگه است درسته برم با یکی دیگه زندگی کنم؟ نمیتونم ترنج، اینجوری تا ابد در عذابم...
ترنج مکثی کرد و با تردید گفت:سعیده میتونه تو پیدا کردن پدر حامی کمکت کنه؟
شک داشتم تو گفتن حقیقت، ترنج همیشه سعی میکرد میونه رو بگیره تا هیچکس از دستش ناراحت نشه و من نمیدونستم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه، ترنج که مکث منو دید با اطمینان گفت:بهم اعتماد کن ماهی، من شاید مثل رعنا پشتت در نیام ،اما به خدا قسم جز خوشبختی تو هیچی نمیخوام، اگر بدونم تا با پدر حامی خوشبخت میشی و راهش رسوندن این کاغذ به سعیده اس دریغ نمیکنم...
تردید رو کنار گذاشتم و گفتم:آره، اگر این کاغذ به دست سعیده برسه میتونه بهم کمک کنه، اما حتما فردا باید بهش برسه..
میتونی اینکارو بکنی؟
ترنج که قول داد تو اولین فرصت کاغذ رو به دست سعیده برسونه، منم معطل نکردم و سریع کاغذی برداشتم و تند تند متنی برای سعیده نوشتم و ازش خواستم به محمدرضا خبر برسونه که من ده هستم و قراره تا آخر هفته به عقد مردی دربیام که جای پدرمه...
ادامه دارد..
@qaracheman | 278 |
| 14 | برای مردم خونگرم جنوب دعا کنیم❤️
سلام صبح بخیر❤️ | 260 |
| 15 | AnimatedSticker.tgs | 257 |
| 16 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهلوشش
که اخم جاشو به لبخند محوی داد:خوشگل شدی ماهی...
لبخند تلخی زدم و گفتم:کار درستی دارم میکنم ترنج؟
ترنج سری تکون داد و بعد از سکوتی کوتاه گفت:نمیدونم... به خدا موندم کار درست و غلط چیه...بعد کمی بهم نزدیک شد و چادرم رو روی سرم مرتب کرد و زمزمه کرد:توکل کن به خدا، انشالله که اینبار خوشبخت میشی.....
با بغض سری تکون دادم، حامی رو بهش سپردم و با دلی پرغصه از اتاق بیرون زدم
رعنا نیومده بود،دلخور بود از منی که سکوت کرده بودم و از ننه و آقاجونی که به قول خودش دوباره داشتن من رو بدبخت میکردن!
ماه بانو هم نیومده بود ،چون آقاجون به خواستگاری برادرشوهرش جواب رد داده بود و اونم دلگیر شده بود... مونده بود ترنج که اگر اونم نمیومد ،من دق میکردم...
با پاهای لرزون به سمت مطبخ رفتم و سینی چایی رو حاضر کردم، چند دقیقه ای منتظر موندم تا صدای آهسته ی ترنج رو شنیدم که ازم میخواست برای پذیرایی از خواستگار ها به سالن برم..
سینی رو برداشتم و با قدم های کوتاه به سمت سالن رفتم....
وارد سالن شدم، زیر لب سلامی کردم و بدون اینکه نگاهی به کسی بندازم سینی چایی رو کنار آقاجون زمین گذاشتم و خودم رو به سختی به ننجون رسوندم و کنارش نشستم. قطعا اگر میخواستم یک لحظه ی دیگه بایستم و سینی رو بگردونم از حال میرفتم...
ننجون اشاره ای بهم کرد تا به خودم مسلط باشم، به سختی جلوی لرزش بدنم رو گرفتم و زیر چشمی به آقا یدالله نگاه کردم. قبلا دیده بودمش، تو مراسم عروسی ترنج..... مرد قد بلند و هیکلی بود، برعکس پوشش باقی مرد ها، کت و شلوار تنش بود و کروات زده بود،سیبیل بلندی داشت و به چهره ی نونوار کرده اش نمیومد بیشتر از چهل ساله باشه، اما رعنا میگفت پنجاه رو رد کرده....
صدای مادر پیرش به گوشم رسید:ماشالله... ماشالله به دختر قشنگم... عروس خانم چرا چایی رو نچرخوندی ما روی ماهت رو از نزدیک ببینیم.....
لب گزیدم و نگاهی به ننه انداختم.....
ننه اشاره کرد که بلند شم، ننجون هم فشاری بهم آورد تا از جا بلند شم...
بغضم رو قورت دادم و سینی رو برداشتم و چرخوندم، اول جلوی مرد مسنی که پدر آقا یدالله بود، محاسن سفیدی داشت و لبخند مهربونی روی صورتش بود. چایی رو برداشت و با محبت گفت:دست گلت درد نکنه عروس...
بی حرف سینی رو جلوی آقا یدالله گرفتم، مکثی کرد و خیره شد تو صورتم... چشم هام خیس اشک بود و جلوم رو تار میدیدم، دست هام به حدی میلرزید که سینی پر از چایی شده بود....
آقا یدالله استکانش رو برداشت و زیر لب تشکر کرد، سینی رو که جلوی مادرش گرفتم سینی رو ازم گرفت و مجبورم کرد کنارش بشینم و گفت:به خدا از وقتی یدالله گفته میخواد زن بگیره، انگار دنیا رو بهم دادن... وقتی گفت دختر آقا جعفر رو میخوام گفتم کی بهتر از قوم و خویش خودمون؟ حالا درسته دختره دوبخته بوده و یک بچه ام داره... اما گناه که نکرده، چه بهتر که به جای یک دختر، یک زن بچه دار رو سر و سامان بدی....
قرار شد بریم یه گوشه با هم حرف بزنیم..
سختم بود ،ولی سرم و بالا گرفتم و به سختی گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم...
یدالله هیچی نگفت و چند لحظه نگاهم کرد و سرشو پایین انداخت...دیگه حرفی بینمون رد و بدل شد،وقتی برگشتیم تو جمع مادر یدالله گفت مبارکه؟
یدالله لبخندی زد و همه دست دست زدند...
با گیجی کنار ننجون نشستم،چطور ممکن بود! من که به اون مرد گفته بودم یکی دیگه رو دوست دارم! چطور میتونست همچین کاری با من بکنه...
تو چشم بر هم زدنی قرار و مدار عقد گذاشته شد، زبونم انگار بند اومده بود، هربار میومدم حرفی بزنم ننه نیشگونی از پام میگرفت و با تهدید ازم میخواست ساکت شم.....
آقا یدالله که مشخص بود با ننه هماهنگه گلویی صاف کرد و گفت:اگر صلاح بدونید مراسم عقد رو زودتر برگزار کنیم، هر دوی ما تجربه هایی در گذشته داشتیم و خب مسلما دلمون نمیخواد مراسم بزرگی داشته باشیم، منم باید برگردم سر کارم، نمیتونم مغازه ام رو مدت زیادی دست شاگرد بسپارم، اگر موافق باشید آخر همین هفته عقد کنیم.دو روز دیگه ام برای بله برون با اقوام و دخترام خدمت برسیم .....
کمی فکر کردم، آخر هفته... همش چهار روز تا آخر هفته مونده بود! اشک چشم هام رو پر کرده بود، دلم میخواست لب باز کنم و اعتراض کنم، اما با وجود ننه و نگاه های تندش و تهدید هاش مجبور به سکوت بودم...
دلم بد شکسته بود از مادری که انگار مادری کردن رو بلد نبود، به قول رعنا همین که ما شوهر میکردیم براش بس بود، دیگه مهم نبود شوهرمون چطور آدمی باشه!
با سکوت من مراسم خواستگاری تموم شد و خیلی زود همه رفتن خونه هاشون، ننه و آقاجون که برای بدرقه رفتن تازه انگار راه نفسم باز شد و با گریه رو به ننجون گفتم:من راضی نبودم ننجون... راضی نبودم... چرا اینکارو با من میکنن؟ چرا میخوان منو به زور بدن به یکی که سی سال ازم بزرگتره؟
ادامه دارد...
@qaracheman | 296 |
| 17 | تو این وضعیت گوشی بخریم یا نه؟ | 274 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهلوپنج
رعنا با حرص حامی رو زمین گذاشت و رو به ننه گفت:بخت خوب اینه ننه؟ننه این دختر هنوز بیست سالش تموم نشده،حقشه زن یه مرد پنجاه ساله بشه؟ سی سال ازش بزرگتره، ماهی به چهل نرسیده ،این مرد پیره و باید رو به قبله بخوابه! میخوای این دختر رو شوهر بدی چهار روز دیگه بیوه که شد با شش تا بچه قد و نیم قد بیاد سر وقتت؟
قرار بود اون شب آقا یدالله با مادرش برای خواستگاری بیان و رعنا از وقتی فهمیده بود من رضایت نسبی دادم، حسابی جوشی شده بود و مدام در حال بحث کردن با ننه و ماه بانو بود.
میگفت دارید دوباره ماهزاده رو بدبخت میکنید و من خسته از بحث و جدل سعی میکردم سکوت کنم و ببینم اینبار سرنوشت چه بازی رو برام رقم زده...
ننه با حرص رو به رعنا گفت:زبونت رو گاز بگیر وزه، توی نادون تو گوش این دختر خوندی ،وگرنه ماهزاده کی رو حرف ما حرف میزد که حالا بار دومش باشه! یکبار تو روی آقات ایستاد که نتیجه اشم دید....
رعنا پوزخندی زد و گفت:چقدرم همه ی ما از گوش دادن به حرف شما خیر دیدیم ننه! همین ماهزاده مگه به حرف شما زن صفدر نشد؟ یادتون نرفته که چی به سرش اومد؟ ها؟ حالا بگذریم از زندگی داغون ما سه تا که همش حاصل انتخاب شما بوده...
ننه با خشم نگاهی به رعنا انداخت و گفت:بسه... زبونت رو کوتاه کن انقدر آتیش زیر خاکستر خواهرت نشو، صفدر رو خود ماهی خواست.
رعنا پرید وسط حرف ننه و بی توجه به من که داشتم به پهنای صورت اشک میریختم گفت:اينم خود ماهی نمیخواد، منتهی به خاطر فشار شما ساکت شده..
بعدم رو کرد به من و گفت:واسه چی ساکت موندی؟ واسه چی اجازه دادی اون مرد بیاد خواستگاریت ها؟
بی حرف نگاهش کردم، رعنا با حرص چنگی به موهاش زد و گفت:به خدا دارید خطا میکنید، ننه تو که میدونی... تو که میدونی بابای این بچه دنبال ماهیه، انقدر منو ساکت کردی که هیس، هیچی نگو، ماهی نفهمه!واسه چی؟ واسه اینکه خواستی بدیش به قوم و خویش پولدار خودت؟ چی بهت میرسه ننه؟
ننه با حرص سیلی محکمی به رعنا زد و گفت: برو خونه ات، گمشو برو و انقدر آتیش نزن به جون این دختر. من اگر حرفی میزنم برای خوشبختی این دختر و اون طفل بیگناهه....
رعنا تلخ خندید و علی رو بغل گرفت و با صدای گرفته ای گفت:باشه ننه، من میرم خونه ام، میرم میشینم تو کاخ شاهی ام و سر زندگی خوش و خرمی که شما برام ساختید و ساکت میشم تا شما برای دومین بار هم این دختر رو بدبخت کنی.....ولی یادت نره همونطور که پدر و مادر باید از بچه هاشون رضایت داشته باشن، بچه ها هم باید از پدر و مادرشون راضی باشن... از من میپرسی؟ هیچکدوم از ما راضی نیستیم از این زندگی که برامون درست کردید....
اینو گفت و با خشم از اتاق بیرون زد و قبل رفتن داد زد:ماهی رو عقد اون مرد کنی دیگه پامو تو این خونه نمیذارم....
بعدم و در رو جوری محکم بست که حامی از خواب پرید و بنای گریه گذاشت.....
منم پا به پاش گریه میکردم و سعی میکردم آرومش کنم، اما کی دل آتیش گرفته ی خودم رو آروم میکرد؟ننه کمی تو اتاق ایستاد و وقتی دید من بی حرف فقط دارم گریه میکنم زمزمه کرد:اینبار خوشبخت میشی... بد به دلت راه نده، به حرف رعنا هم گوش نده......
خواست از اتاق بیرون بره که با صدای خفه ای گفتم:ننه... رعنا راست میگه؟ محمدرضا دنبال منه...
ننه حرفم رو قطع کرد و با خشم گفت:بسه ماهی،دیگه اسم اون رو هم حق نداری بیاری... میفهمی؟ یکبار به خاطرش تو روی خانواده ات در اومدی، تهش چی نصیبت شد؟ یک نگاه به زندگیت بنداز! ببین صدقه سر ایستادن جلوی پدرت، به چه حال و روزی افتادی! خودت کم بودی یک طفل بی گناه رو هم اسیر خودت کردی.....
با سماجت گفتم:ننه جواب منو بده، محمدرضا اومده بود دنبال من؟ آره؟ چی بهش گفتید؟ چی بهتون گفت؟ واسه چی این همه وقت ناپدید شده بود؟
ننه با حرص دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:آره... اومده بود، ولی نیومده بود دنبال تو، اومده بود حلالیت بگیره. اومده بود بگه پشیمونه از خراب کردن زندگیت!
اون زن داره ماهی، اینو تو سرت فرو کن، اون مرد زن داره و زنشم دوست داره و تو رو رها کرده! میفهمی؟ ولت کرده و رفته دنبال زندگی خودش! تو رو خدا سر عقل بیا ماهی... خوشبختی تو در گرو این ازدواجه...
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت و من به این فکر میکردم که خوشبختی یعنی چی؟
و *
چادر سفیدم رو روی سرم انداختم و تو آیینه خیره شدم به صورت رنگ پریده و چشم های بی روحم و به این فکر کردم که آخرین بار کی خندیدم؟ کی از ته دل خوشحال بودم؟
آهی کشیدم و نیم نگاهی به ترنج انداختم که با اخم های درهم داشت چند دست لباس کهنه ی بچه هاش رو که برای حامی آورده بود تو صندوق اتاق من مرتب میکرد....کارش که تموم شد از جا بلند شد و نگاهی به من انداخت و تازه اونجا بود
ادامه دارد...
@qaracheman | 305 |
| 19 | AnimatedSticker.tgs | 281 |
| 20 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهلوچهار
روز به روز بیشتر کنجکاو میشدم تا بفهمم محمدرضا برای چی برگشته... دلم میخواست بدونم تو مدتی که نبوده چه بلایی سرش اومده و چرا با صورت زخمی و پای لنگ برگشته دنبال من...
بوی پاییز برای من همیشه یادآور روزهای خوش شروع مدرسه بود، برگ درخت های زرد شده بود و مدرسه ها باز شده بود... حرف و حدیث ها در مورد من تمومی نداشت و ننه با دروغی که سرهم کرده بود بیشتر اسمم رو سر زبون ها انداخته بود....روزهای سختی رو میگذروندم.....
آقاجون خسته از طعنه های خانواده اش باهام تلخی میکرد و ننه حتی دلش نمیخواست پاشو از خونه بیرون بذاره،مدام هم بهم طعنه میزد که ببین... نگاه کن چه زندگی واسمون ساختی!
همش تقصیر توئه اگر تو اشتباه نکرده بودی هیچکدوم از این اتفاقات نمی افتاد... دلم میشکست از حرف هاش! از حرف های مادری که انتظار داشتم تمام قد پشت دخترش باشه و نبود...
آبان از راه رسیده بود و من روز و شبم رو با پسرم میگذروندم، از رفتار سرد آقاجون و نگاه های تند محمد و کم محلی های ننه به ستوه اومده بودم و ترجیح میدادم بیشتر وقتم رو تو اتاقم بگذرونم...
حامی تازه غلت زدن رو یاد گرفته بود و من با ذوق به تلاش هاش نگاه میکردم ....برام خواستگار پیدا شده بود! اونم چه خواستگاری... مرد پنجاه ساله ی زن مرده ای که دو تا دختر بزرگ داشت، یکی از دختراش دو سال و یکی دیگه یک سال از من بزرگتر بود...
جالب اینجا بود که جز رعنا همه میگفتن بخت بهت رو کرده! میگفتن آقا یدالله وضع مالی خوبی داره، دختراشم که شوهر کردن و رفتن سر زندگی خودشون، میشی خانم خونه ی بزرگش...
از دست به خیر بودن خواستگارم میگفتن و سعی میکردن راضیم کنن به این وصلت... ننه میگفت این مرد پا به سن گذاشته و میتونی کنارش به آرامش برسی، میگفت این مرد نه عین صفدر بچه است که گوش به حرف مادرش باشه، نه عین محمدرضا دو زنه که بخواد ولت کنه و بره!
دلم پرغصه بود.....دلم میخواست داد بزنم و بگم این زندگی که شما واسم ساختید رو نمیخوام! زندانی بودن تو چاردیواری خونه ای که فکر میکردم قراره پناه امنم باشه رو نمیخوام، اما چاره ای جز سکوت نداشتم.
رعنا میگفت حرف بزن، بگو نمیخوام این مرد رو، مردی که میتونه جای آقات باشه رو! امامن به خاطر اشتباهی که کرده بودم زبونم کوتاه بود و نشسته بودم تا به قول ننجون ببینم سرنوشت قراره چی رو برام رقم بزنه!
حامی رو روی پام خوابوندم و مشغول تکون دادنش شدم تا خوابش ببره، فکرم ولی جای دیگه ای بود، فکرم جایی فراتر از اون چهاردیواری و اون روستا بود... فکرم پیش محمدرضایی بود که ازش خبر نداشتم و نمیدونستم چطوری ازش خبر بگیرم... يکدفعه فکری به سرم افتاد... سعیده! سعیده... سعیده قطعا میتونست بهم کمک کنه.....
زیر لب ناسزایی به خودم فرستادم که زودتر به فکر سعیده نیفتادم! اون شاید نمیدونست من برگشتم ده، باید یک جوری با مادرش حرف میزدم و میفهمیدم کی میاد ده.....
فکر اینکه بتونم خبری از محمدرضا بگیرم حالم رو بهتر کرده بود...
تو حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و ننه با اخم هایی درهم وارد اتاق شد
نیم نگاهی بهش انداختم و حامی رو روی زمین خوابوندم. ننه روبه روم نشست و گفت:تصميم خودت رو گرفتی؟
آهی کشیدم و گفتم:تصميم من که مشخصه! خودتونم میدونید ننه،واسه چی دوباره میپرسید؟برعکس میخواییم اینبار تلاش کنیم زندگی خوبی داشته باشی، به خدا من این آقا یدالله رو خیلی وقته میشناسم، از سمت پدری باهاش فامیلم، مرد خوبیه، زن اولشم خدا رحمتش کنه زن خوب و بسازی بود، یه مرضی افتاد به جونش که دیگه صداش در نمیومد..
هرکی جای این مرد بود همون موقع زن میگرفت.....اما تا روز آخر پا به پای زنش موند، کمتر مردی تو این دوره زمونه پیدا میشه که تا تهش به پای زنش بمونه.....
اما آقا یدالله بدون توجه به حرف خانواده اش تا لحظه ی آخر کنار زنش موند، بعدم که زنش فوت شد صبر کرد دختراش از آب و گل دراومدن، پنج سال دست تنها جفت دختراش رو بزرگ کرد و شوهر داد، حالا که دختراش رفتن سر زندگی خودشون میخواد خودشم ازدواج کنه تا چراغ خونه اش روشن بشه...
بیا و کوتاه بیا، بزار یک بار بیاد، باهاش حرف بزن. خدا رو چه دیدی شاید محبتش افتاد به دلت، ها؟تازه خونه زندگیش هم شهره! دستت رو میگیره از اینجا میبرتت خلاص میشی از حرف و حدیث مردم.....
با چشم های خیس از اشک نگاهم رو از ننه گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:بگید بیاد...
ننه با شوق صورتم رو غرق بوسه کرد و گفت؛الهی تصدقت بشم، الهی که خوشبخت بشی.....
بعدم خوشحال از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. در رو که بست دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بی صدا زدم زیر گریه....
ننه حق داشت اصرار به این وصلت داشته باشه، میخواست من رو شوهر بده تا از ده برم... تا دیگه جلوی چشمش نباشم و آیینه ی دقش نباشم...
ادامه دارد...
@qaracheman | 320 |
