ar
Feedback
سایت قره چمن

سایت قره چمن

الذهاب إلى القناة على Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

إظهار المزيد
1 559
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+1530 أيام
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+5
في 0 قنوات
يونيو '26
+38
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+13
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+8
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+10
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+26
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+29
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+52
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+22
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+17
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+17
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+23
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+30
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+21
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+17
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+40
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+23
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+20
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+21
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+25
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+25
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+54
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+39
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+31
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+33
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+42
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+21
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+40
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+36
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+43
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+29
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+20
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+14
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+19
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+20
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+26
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+33
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+7
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+21
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+20
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+7
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+13
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+21
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+23
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+21
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+28
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+28
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+36
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+27
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+27
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+47
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+30
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+30
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+31
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+52
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+49
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+40
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+82
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+2 516
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
11 يوليو0
10 يوليو0
09 يوليو+1
08 يوليو0
07 يوليو0
06 يوليو+1
05 يوليو0
04 يوليو+1
03 يوليو0
02 يوليو+1
01 يوليو+1
منشورات القناة
یاد عزیزان سفر کرده... سالروز درگذشت مرحوم حاج احمد اسماعیلی شادی روحش فاتحه و صلوات 🌺 📸 امیر حسین امینیان صفحه ی اینستاگرا
یاد عزیزان سفر کرده... سالروز درگذشت مرحوم حاج احمد اسماعیلی شادی روحش فاتحه و صلوات 🌺 📸 امیر حسین امینیان صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

2
کیا این بازی رو یادشونه؟؟
کیا این بازی رو یادشونه؟؟
140
3
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوسیوهفت +باشه... فقط یادت نره، هروقت حس کردی جایی اونجا نداری میتونی برگردی، کمکت میکنم به آرزوت برسی و تو آموزش و پرورش استخدام بشی... لبخندی به محبتش زدم و گفتم:من تا ابد مدیون شما و محبت شمام... دعا کنید آقاجونم منو ببخشه، چون دیگه طاقت دوریشون رو ندارم...... افسانه خانم سپرد تا شخص مطمئنی من رو به ده برسونه و از راننده خواست یک روز هم منتظرم بمونه تا اگر تصميم به برگشتن داشتم مشکلی برای برگشتنم وجود نداشته باشه...... انقدر ذوق رفتن داشتم که سر از پا نمیشناختم.....از طرفی از عکس العمل خانواده ام هراس داشتم، اونا وقتی من تنها بودم منو قبول نکرده بودن و حالا با یک بچه... اونم بچه ی مردی که ازش بیزار بودن معلوم نبود چه برخوردی باهام داشته با‌شن... صبح قبل طلوع آفتاب از افسانه خانم و آقا اردشیر خداحافظی کردم، جواب خداحافظی سرد زینب خانم و شوهرش رو دادم و دانیال رو محکم بغل کردم و بهش قول دادم اگر تونستم بهش سر بزنم و بعد ساک وسایلم رو برداشتم و سوار ماشین شدم..... تو کل مسیر سعی میکردم به خودم امید بدم که حتما خانواده ام باهام برخورد خوبی میکنن و هرگز دلشون نمیاد من رو با یک بچه از خونه بیرون کنن... شب از نیمه گذشته بود وقتی رسیدیم ده و مرد راننده با راهنمایی من جلوی خونه ی آقاجون نگه داشت، اول میخواستم برم خونه ی سعیده و صبح بیام ده، اما با خودم فکر کردم بهتره نیمه شب و تو خلوتی کوچه برم خونه ام تا اگر از اونجا رونده شدم کسی من رو بچه به بغل نبینه... از مرد راننده تشکر کردم و راهنماییش کردم تا برای خوابیدن به سمت مسجد ده بره و خودم کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. قلبم تندتند میزد و تمام بدنم میلرزید.... حامی رو که خواب بود دست به دست کردم و ضربه ای به در زدم...... ننه خوابش سبک بود و شک نداشتم با این صدا بیدار میشه... چند دقيقه ای طول کشید تا صدای قدم هایی به گوشم رسید و بعد صدای خواب آلود ننه:کیه؟ بغض کرده گفتم:ماهزاده ام... در حیاط که باز شد معطل نکردم و سریع وارد حیاط شدم، ننه مات و مبهوت نگاهم کرد و زمزمه کرد:ماهی... تو... اینجا...این... این بچه... با بغض گفتم:راهم نمیدی ننه؟ ننه گیج و سردرگم کیفم رو برداشت و من رو به سمت اتاقم راهنمایی کرد، بعدم چراغ نفتی رو روشن کرد و گذاشت روبه روم و ساکت نشست و خیره شد بهم.... حامی رو خوابوندم و بی اختیار بغضم شکست و زدم زیر گریه. ننه چهار دست و پا بهم نزدیک شد و محکم بغلم کرد و زد زیر گریه، بین گریه یک چیزایی میگفت که متوجه نمیشدم... کمی که گذشت از خودم جداش کردم و گفتم:ببخش منو ننه... زندگی همتون رو خراب کردم.... ننه دستی به صورتم کشید و گفت:میدونی از وقتی رفتی و غیب شدی چقدر غصه ات رو خوردم؟ شبی نبود که با فکرت سرم رو زمین نذارم... این بچه کیه ماهی؟ این همه وقت کجا بودی؟ چرا اون شب بهم نگفتی اون نامرد چیکارت کرده؟ با تعجب گفتم:شما از کجا میدونی؟ از کجا میدونید محمدرضا ولم کرده؟ ننه کمی دستپاچه شد، حتی تو تاریک و روشنی اتاق هم متوجه رنگ پریده اش شدم، کمی دست دست کرد و گفت:رعنا گفت... یعنی من دلم طاقت نیاورد... به مهدی گفتم بیاد یک سروگوشی آب بده... اونم با رعنا رفته بود خونه ی شما،فهمیده بود از اونجا رفتید... بعدم رفته بود سراغ همون زنی که تو خونه اش بودی..اسمش چی بود... شمسی... قدسی... یه همچین چیزی، اون همه چیز رو گفته بود و تازه اون موقع بود که من بدبخت فهمیدم اون شب تو تنها اومده بودی اینجا... بعدش همه جا رو دنبالت گشتیم... آقات رو اگر ول میکردیم اون مرد رو یه بلایی سرش میاورد... به سختی جلوش رو گرفتیم، اما همش نگران تو بود، میگفت اگر تا امروز کاری به کارش نداشتم، واسه این بود که خیالم راحت بوده یکی هواش رو داره... لبخند تلخی زدم و گفتم:جای بدی نبودم ننه.. ننه نگاهی به حامی انداخت و گفت:این بچه... زمزمه کردم:بچه ی خودمه... بچه ی منو محمدرضا.... ننه با بهت گفت:چی ؟بچه تو؟ با اون...؟ پس چرا چیزی به ما نگفت؟ +کی ننه؟ کسی نمیدونسته من حامله ام.. دروغ گفتن بلد نبود، وقتی دروغ میگفت چشم میچرخوند اطرافش رو نگاه می‌کرد، منم خوب میشناختمش.... ننه بعد مکث کوتاهی گفت:مهدی رفته بود سراغت رو گرفته بود کسی بهش نگفته بود تو حامله ای... با شک و تردید نگاهش کردم و گفتم:گفتم که ننه، کسی نمیدونست من حامله ام... شما گفتی آقاجون میخواسته محمدرضا رو بزنه؟ مگه اومده بود اینجا؟ ننه سریع گفت:نه! اینجا بیاد چیکار! میگم یعنی اگر دستش بهش میرسید یک بلایی سرش میاورد.... نمیدونم چرا حرف ننه رو باور نکردم....... برای اینکه خیالش رو راحت کنم مختصر براش گفتم چی به سرم اومده و کجا بودم... ننه هم انقدر گریه کرد که دیگه نفسش بالا نمیومد..... ادامه دارد... @qaracheman
146
4
AnimatedSticker.tgs
129
5
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوسیوشش کنارم نشست و همونطور که دست حامی رو نوازش میکرد گفت:ستاره اومده دیدنت.... با صدای گرفته ای گفتم:میدونم افسانه خانم... اگر شما ناراحت نمیشید من دوست ندارم ببینمش... افسانه خانم آهی کشید و گفت:من نمیدونم بین شما چی گذشته، اما ستاره پشیمونه، تو که اومدی تو اتاق زد زیر گریه.... لبخند تلخی زدم و گفتم:منم خسته ام... خسته از نارو خوردن ها... از تنها گذاشته شدن ها... دیگه بسمه، نمیخوام به این رابطه ادامه بدم. یک روز فکر میکردم با ستاره دوستم و برای این دوستی هر دو باید از یک سری چیزها بگذریم، اما ستاره بهم نشون داد که فقط و فقط به خودش و پسرش فکر میکنه و دیگران براش ذره ای اهمیت ندارن. منم ترجیح میدم راهم رو از همچین آدمی جدا کنم. قرارم نیست اون آسیبی ببینه، همونطور که خودش میخواست ،میتونه به زندگیش ادامه بده. کاری هم به من نداشته باشه..... افسانه خانم گفت:باشه... بهش میگم بره و دیگه این اطراف پیداش نشه. فقط یک چیزی ماهی... سوالی نگاهش کردم، مکثی کرد و گفت:برای شناسنامه ی حامی، میخوای چیکار کنی؟ این بچه باید شناسنامه داشته باشه...... با بغض گفتم:میگید چیکار کنم؟ +صیغه نامه نداری؟ یک مدرکی که باهاش بتونی شوهرت رو مجبور کنی برای این بچه شناسنامه بگیره..... پوزخندی زدم و گفتم:نه، اگر داشتمم باهاش برای پسرم شناسنامه نمیگرفتم، محمدرضا ما رو ترک کرده افسانه خانم،من از اون شهر اومدم بیرون تا زندگی اون رو بهم نریزم! الان با یک بچه برم آوار بشم رو زندگی یک زن بدبخت تر از خودم؟ افسانه خانم آهی کشید و گفت:به هرحال این بچه شناسنامه میخواد! نمیشه که تا ابد بدون شناسنامه باشه... کمی فکر کردم و گفتم:میخوام برگردم ده... برم پیش خانواده ام... شده برم به دست و پای آقاجونم بیفتم تا منو ببخشه، بهش بگم خطا کردم بهشون پشت کردم... از وقتی پسرم به دنیا اومده لحظه ای از فکر ننه ام بیرون نیومدم، آقاجونم کینه کرده، اون که گناهی نداره...شاید تا الان فهمیده باشه چی به سر من اومده، شک ندارم دل نگرانمه... میرم لااقل اون رو از نگرانی در بیارم..... +اگر قبولت نکنن چی؟ اگر نخوان تو رو با یک بچه تو خونه اشون راه بدن چیکار میکنی؟ کمی فکر کردم و گفتم:اینکارو باهام نمیکنن.. از اول اشتباه کردم که بهشون نگفتم چی به سرم اومده،راستش حرف ستاره من رو وسوسه کرده بود، وگرنه همون موقع باید بهشون میگفتم محمدرضا تنهام گذاشته. شک نداشتم هرطور شده منو میبخشیدن و قبولم میکردن..... افسانه خانم از جا بلند شد و گفت:خیلی خب، صلاح کار رو خودت بهتر میدونی، من فقط میتونم راهنمایی ات کنم... البته که بودنت پیش خانواده ات به نفعته، ولی اگر حس کردی جایی اونجا نداری برگرد اینجا... سهیل خیلی اصرار داره برای پرستاری از پسر هاش بری خونه اش، دلیلش رو نمیدونم، اما برادرم رو میشناسم و میدونم نگاه بدی بهت نداره، یعنی انقدر یگانه خدابیامرز رو دوست داشت که به زن دیگه ای فکر نمیکنه.. لبخندی زدم و گفتم:خدا شما رو سر راهم قرار داد تا تو سخت ترین روزهای زندگیم تنها نباشم، من تا ابد زیر دین شما هستم، الانم شما بگید برم خونه ی آقا سهیل میگم چشم... +اول برو پیش خانواده ات، اگر قبولت نکردن برگرد اینجا،حتی میتونی حامی رو پیش ما بذاری و خودت تنها بری... سری تکون دادم و زمزمه کردم:نه... طاقت دوریش رو ندارم.. افسانه خانم با لبخند گفت:حق داری، ماشالله انقدر تو دل برو هست منم طاقت دوریش رو ندارم، چه برسه به تو که مادرشی... خیلی خب، بزار چله ی بچه برسه، یکم خودتم جون بگیری، بعدش کمکت میکنم بری.. ازش تشکر کردم و سرم رو گرم حامی کردم...روزهای بعد انگار زمان روی دور تند بود..... از صبح انقدر درگیر حامی میشدم که نمیفهمیدم زمان چطور میگذره، تابستون هم شروع شده بود و دانیال درسی نداشت و بیشتر روز رو میرفت خونه ی آقا سهیل و با پسر دایی هاش سرگرم بود و من علنا کاری جز رسیدگی به حامی نداشتم، افسانه خانمم مستقيما به خورد و خوراکم رسیدگی میکرد و این حجم از محبتش من رو شرمنده میکرد و دلم میخواست زودتر چله ی حامی سر بیاد و برگردیم ده... دلم لک زده بود برای ننه و خواهرام، حتی برای آقاجونی که منو با بی رحمی از خودش رونده بود.... مرداد ماه تازه شروع شده بود که از افسانه خانم خواستم کمکم کنه برگردم ده، انقدر تو اون مدت بهش زحمت داده بودم که واقعا شرمنده اش بودم و دین بزرگی به گردنم داشت...... افسانه خانم که حسابی تو اون مدت به حامی عادت کرده بود، سعی کرد از رفتن منصرفم کنه، وقتی ازش خواستم ماشینی برام بگیره تا برم ده گفت"مطمئنی ماهزاده؟ اگر بری و شرایط بدتر بشه چی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:از این بدتر خانم؟ تک و تنها تو یک شهر غریب، با بچه ای که شناسنامه نداره و خانواده ای که مدت هاست ازم بی خبرن... برم بهتره.. ادامه دارد... @qaracheman
209
6
گلمیشیک ای شیعه لر شام غریبانه بیز + مراسم شام غریبان در قره چمن تیرماه ۱۴۰۵ مداح : کربلایی جواد رحمانی صفحه ی اینستاگرام ما:
گلمیشیک ای شیعه لر شام غریبانه بیز + مراسم شام غریبان در قره چمن تیرماه ۱۴۰۵ مداح : کربلایی جواد رحمانی صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraChema
197
7
سپر نادری نادرشاه بعنوان گرانبهاترین سپر دنیا، از پوست کرگدن و با استفاده از جواهرات غنیمت گرفته شده از هند مرصع‌ کاری شد و ه
سپر نادری نادرشاه بعنوان گرانبهاترین سپر دنیا، از پوست کرگدن و با استفاده از جواهرات غنیمت گرفته شده از هند مرصع‌ کاری شد و هم‌اکنون در موزه جواهرات ملی محفوظ است.
219
8
🔹فردا شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵ کالابرگ سرپرست خانوارهای با کد ملی ۳، ۴، ۵ و ۶ شارژ می‌شود.*
220
9
۵۰۰ هزارتومنی تقلبی زیاد شده! این ویدیو رو ببین، خوب دقت کن تا سرت کلاه نره
۵۰۰ هزارتومنی تقلبی زیاد شده! این ویدیو رو ببین، خوب دقت کن تا سرت کلاه نره
238
10
⭕ امام سجاد برای عزاداران غذا آماده می‌کردند بانوان بنی هاشم لباس سیاه پوشیدند... ● لما قتل الحسین بن علیّ (علیهما‌السلام) لب
⭕ امام سجاد برای عزاداران غذا آماده می‌کردند بانوان بنی هاشم لباس سیاه پوشیدند... ● لما قتل الحسین بن علیّ (علیهما‌السلام) لبسن نساء بنی‌هاشم السواد و المسوح و کنّ لایشتکین من حرّ و لا برد و کان علیّ بن الحسین (علیهماالسلام) یعمل لهنّ الطعام للمأتم. ○ وقتی حسین بن علی (علیهماالسلام) به شهادت رسید، بانوان بنی‌هاشم لباس سیاه و ساده پوشیدند و شکایتی از گرما و سرما نداشتند؛ و مرتبا علی بن الحسین (امام زین العابدین علیه‌السلام) برای مجالس عزاداری‌شان غذا آماده می‌کردند. 📚 کتاب المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، جلد۲، صفحه۴۲۰ 🏴 سالروز شهادت حضرت زین العالدین امام سجاد علیه السلام بر اعلیحضرت ولیعصر علیه السلام تسلیت باد 🏴اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🏴
262
11
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوسیوپنج آقا سهیل که صورت درهمم رو دید قدمی به جلو برداشت و گفت:حالتون خوبه خانم ماهزاده؟ گریه ام گرفت، دلم نمیخواست کسی جز محمدرضا من رو اینجوری خطاب کنه... خانم ماهزاده گفتنش انگار من رو میبرد به روزهای خوش زندگی با محمدرضا و تو اون شرایط و اون حال روحی حتی لحظه ای نمیخواستم به اون روز ها فکر کنم و حسرت بخورم... به سختی گفتم:دانیال... میری مامانت رو صدا کنی؟ دانیال چشمی گفت و به سرعت از پله ها بالا رفت، اشک روی صورتم نشست. از شدت خجالت دلم میخواست بمیرم... با خودم گفتم حال و روزت رو ببین ماهزاده! دلم داشت تیکه تیکه میشد،دلم محبت ننه رو میخواست، دلم لک زده بود برای تشرهای ننجون... دلم حمایت آقاجونم رو میخواست ....مردی که هنوز نتونسته بودم نامردیش رو باور کنم... گفتم:من... من... ببخشید... دست خودم نبود... آقا سهیل گفت:هول نکن دخترجون، یگانه خدابیامرز سر سام همینجوری شد... اصلا نترس، الان با افسانه می‌بریمت بیمارستان... چشم بهم بزنی دختر خوشگلت تو بغلته... با وجود دردی که داشتم با تعجب نگاهش کردم و گفتم:دختر؟ رو چه حسابی میگید دختره؟ خندید و گفت:همینجوری... دختر دوست دارم.... سعی کردم جلوی داد کشیدنم رو بگیرم، طولی نکشید که افسانه خانم حاضر و آماده از پله ها پایین اومد، دانیال رو به زینب سپرد و خودش من رو سوار ماشین کردن و به سمت بیمارستان رفتیم.... دردم لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد اما از شدت خجالت حتی جرات نداشت آخ بگم. ناخن هام رو تو گوشت دستم فرو کرده بودم و به سختی سکوت کرده بودم.... افسانه خانمم کنارم نشسته بود و مدام دلداریم میداد و سعی میکرد بهم قوت قلب بده... ولی من ترسیده بودم، شاید هیچوقت تو عمرم به اندازه ی اون روز ترس نداشتم. ترس اینکه بمیرم و بچه ام بی کس بمونه... ترس اینکه بمونم و نتونم از امانتی که خدا بهم هدیه داده به خوبی نگهداری کنم... ترس اینکه کم بیارم...که خسته بشم و خطا کنم... چنگی به دست افسانه خانم زدم و به سختی گفتم :افسانه خانم... اگر... اگر من طوریم شد، شما بدونید که من اهل روستای... هستم... خانواده ام اونجان... اگر طوریم شد بچه ام رو بدید به ننه ام..... افسانه خانم اخمی کرد و تشری بهم زد و گفت:ساکت شو ماهی، این همه زن این درد رو کشیدن ،مگه مردن که دور از جون تو بخوای بمیری؟ با گریه گفتم:اون همه زن عین منِ بدبخت بی کس و تنها نبودن،اون همه زن غریب و بیکس نبودن... تو رو خدا قول بدید اگر طوریم شد.. افسانه خانم حرفم رو قطع کرد و با حرص گفت:خیلی خب، اگر مردی من بچه ات رو تحویل مادرت میدم، حالا ساکت شو و انقدر مزخرف بهم نباف.... دردی که حس میکردم داره تک تک اعضای بدنم رو نابود میکنه با تولد پسرک سرخ و سفیدم به آنی از بین رفت... به محض ورودم به بیمارستان به اتاق زایمان منتقل شدم و تو کمتر از یک ساعت زایمانم تموم شد و پسرکم رو تو بغلم گذاشتن... با دیدنش با صدای بلندی زدم زیر گریه. ماما دعوام میکرد و میگفت با اینکارت جفتت برمیگرده و واقعا هم اینجوری شد..... اما وقتی به پسری که تو بغلم بود نگاه میکردم انگار تمام درد و غصه هام یادم میرفت.....انگار این بچه اومده بود تا مرهمی برای درد های قلبم باشه، تا بهم نشون بده خدا هر دری رو ببنده در دیگه ای رو برات باز میکنه..... دلم نمیخواست حتی لحظه ای از پسرم دور بشم.....هنوز انقدر کوچولو بود که معلوم نبود به کی شبیهه، اما فرم چشم هاش من رو به یاد محمدرضا مینداخت... انگشت هاش عین انگشت های خودم باریک بود، خودشم تپلی بود و انقدر شیرین بود که دل افسانه خانم رو برده بود.... انتظار داشتم بعد زایمانم افسانه خانم عذرم رو بخواد،اما انگار با تولد پسرم افسانه خانم همه چیز رو فراموش کرده بود... اسمش رو به خواست خودم گذاشتم حامی... تا حامی و پشتیبان مادر تنهاش بشه... تا یادم نره تو روزهایی به دنیا آوردمش که هیچ پناه و حامی نداشتم... مرخص که شدم و برگشتم خونه ی افسانه خانم، یک روز ستاره به دیدنم اومد، احمد حسابی بزرگ شده بود و کم کم داشت حرف میزد. ستاره بسته ی سبز رنگی کنار تشک پسرم گذاشت و با شرمندگی گفت:منو ببخش ماهی... پوزخندی زدم و بدون اینکه جوابش رو بدن حامی رو بغل گرفتم و به بهانه ی شیر دادنش راهی اتاقم شدم. حقیقتا من آدم کینه ای نبودم، یعنی به خاطر رفتار آقاجون و دلشکستگیم همیشه سعی میکردم خلاف اون عمل کنم و بخشنده باشم، اما ستاره بد کرده بود باهام... کسی که فکر میکردم دوستمه و میتونم روش حساب کنم تو بدترین شرایط پشتم رو خالی کرده بود .....سرم گرم حامی بود که تقه ای به در خورد و افسانه خانم وارد اتاق شد، با دیدنم لبخند محوی زد، چقدر مدیون این زن بودم..تو روزهایی که عزیزترین آدم های زندگیم رهام کرده بودن، من چقدر خوشبخت بودم که خدا این زن رو سر راهم گذاشته بود.. ادامه دارد... @qaracheman
259
12
AnimatedSticker.tgs
214
13
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوسیوچهار آقا ایرج سری تکون داد و در حیاط رو بست، انقدر سردم بود که بی تعارف به سمت ساختمون اصلی رفتم.....تقه ای به در سالن زدم و در رو باز کردم. انگار تازه قدر سقف بالای سرم رو میدونستم... افسانه خانم روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب میخوند، با دیدن من عینکش رو برداشت و با تعجب از جا بلند شد.. بغض کرده سلام کردم و گفتم:ببخشید که بی خبر اومدم... میخواستم اگر میشه...لطف کنید امشب... یعنی فقط برای یک شب اجازه بدید اینجا بمونم... بغضم شکست و زدم زیر گریه:منو ببخشید افسانه خانم... به جون همین بچه م من هرگز گردنبند شما رو ندزدیدم...من نمک نمیخورم نمکدون بشکونم... به حال و روز الانم نگاه نکنید، من سر سفره ی حلال بزرگ شدم... افسانه خانم با غصه بهم نزدیک شد،دست دور شونه ام انداخت و تن یخ زده ام رو به سمت شومینه برد. بی حرف من رو روی مبل نشوند و با صدای بلندی گفت:زینب... چایی بیار، زود باش... بعدم کنارم نشست و گفت:گریه نکن... برای بچه ات خوب نیست. به سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم:قول میدم فردا از اینجا برم... افسانه خانم اخمی کرد و گفت:لازم نکرده، تا تولد بچه ات میتونی اینجا بمونی.. الانم چایی ات رو بخور، یکم که گرم شدی برو اتاقت، میگم زینب برات شام رو بیاره اونجا... با خوشحالی گفتم:واقعا؟ میتونم تا تولد بچه اینجا بمونم؟ سری تکون داد و گفت:آره، میتونی... ولی اگر یک خطای دیگه ببینم دیگه نمیتونم ازت بگذرم... خم شدم و دستش رو بوسیدم و با قدردانی گفتم:ازتون ممنونم... به خدا که من هرگز کار خطایی نکردم. ولی چشم... هرچی شما بگید... افسانه خانم لبخند محوی زد و گفت:وقتی رفتی خیلی پشیمون شدم، با خودم گفتم میری پیش ستاره، یک ساعتی که گذشت دلم طاقت نیاورد رفتم سر وقت ستاره، گفت از اونجا رفتی... خیلی نگرانت شدم، نميدونستم شب رو کجا میمونی، خوب شد برگشتی زیر لب ازش تشکر کردم و خواستم حرفی بزنم که زینب خانم با سینی چایی وارد سالن شد، با دیدن من دهنش از تعجب باز موند و بریده بریده گفت:خانم... دوباره این دختر رو راه دادید؟ چطور بهش اعتماد کردید؟ افسانه خانم اخمی کرد و گفت:حرف اضافه نزن زینب، چایی رو بیار این بچه تنش یخ کرده. بعدم براش سوپ درست کن ببر بالا... لب گزیدم و بدون حرف چایی گرمم رو خوردم و با قدم های آهسته به سمت اتاق سابقم رفتم......بودن تو خونه ی افسانه خانم تنها چیزی بود که تو اون شرایط از خدا میخواستم، حمایت و مهربونی افسانه خانم غیر قابل انکار بود، عین یک خواهر بزرگتر هوام رو داشت و اینبار اجازه نمیداد زینب خانم دخالتی تو موندن من بکنه. حتی کار خودش رو هم سبک کرده بود و بیشتر روز رو خونه بود و نمیذاشت من زیاد با دانیال تنها باشم... روزها میگذشت و من هیج خبری از ستاره نداشتم.....یعنی خودم نخواسته بودم ازش خبر بگیرم، از زنی که تو سخت ترین شرایط ممکن من رو از خودش رونده بود و چشم بسته بود رو تک تک روزهایی که با هم برای آینده نقشه می‌کشیدیم...... سال تلخی که انگار کش اومده بود بالاخره تموم شد.. احساس میکردم سال ها از اومدنم به اون شهر میگذره، دلم بدجور هوای خانواده ام رو کرده بود، محمدرضا رو... همیشه با خودم فکر میکردم محمدرضا بابای خوبی میشه..... اما آخرین روزهای بهار داشت تموم میشد و محمدرضا حتی نمیدونست دختری که بی کس و تنها رها کرده داره آخرین روزهای بارداریش رو میگذرونه... سنگین شده بودم، انقدر سنگین که دیگه نمیتونستم پله ها رو بالا و پایین کنم و به دستور افسانه خانم تو اتاقک کوچک طبقه ی پایین ساکن شده بودم، دانیال خیلی آرومتر شده بود و یک جورایی انگار مراعات من رو میکرد که زیاد اذیت نمیکرد..زینب خانمم هرچند دل خوشی ازم نداشت، اما باهام بحثی هم نمیکرد.. شب ها تا صبح به حالت نشسته میخوابیدم، خواب های آشفته ی زیادی میدیدم، گاهی تو خواب صورت دلخور آقاجون رو میدیدم و گاهی چهره ی نگران محمدرضا که ازم میپرسید چرا رفتم و تنهاش گذاشتم... سر در گم بودم، حس میکردم رفتنم اشتباه ترین کار ممکن بوده ،اما تو اون شرایط واقعا راهی برای برگشت نداشتم... اواخر بهار بود و از صبح درد خفیفی داشتم، تو اتاق کوچکم نشسته بودم و برای بچه ای که هنوز به دنیا نیومده بود داشتم کلاه و شالگردن میبافتم و زیر لب لالایی ننه رو زمزمه میکردم که يکدفعه درد بدی گرفتم.... آهسته از جا بلند شدم، دستم رو به دیوار گرفتم و از اتاق بیرون رفتم، همزمان با ورودم به سالن در سالن باز شد و آقا سهیل در حالی که داشت سر به سر دانیال میذاشت وارد سالن شد... تو اون مدت زیاد ندیده بودمش، اما میدونستم همچنان اصرار داره بعد زایمانم برم خونه اشون، چند تا پرستار برای پسر هاش گرفته بود ،اما هیچکدوم بیشتر از یک ماه دووم نیاورده بودن... ادامه دارد... @qaracheman
269
14
❌ جاده هشترود و قبرستان قره چمن شب جمعه ست شادی روح همه درگذشتگان فاتحه و صلوات🌹 صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram
❌ جاده هشترود و قبرستان قره چمن شب جمعه ست شادی روح همه درگذشتگان فاتحه و صلوات🌹 صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraChema
271
15
❌ فروش زمین در قره چمن ✅ فروش ۳ قطعه زمین ✅ دو قطعه هر کدام به ابعاد ۱۳/۵۰ طول × ۸/۰۵ عرض، هر قطعه به مساحت تقریبی ۱۰۹ متر مر+3
❌ فروش زمین در قره چمن ✅ فروش ۳ قطعه زمین ✅ دو قطعه هر کدام به ابعاد ۱۳/۵۰ طول × ۸/۰۵ عرض، هر قطعه به مساحت تقریبی ۱۰۹ متر مربع ✅ یک قطعه به مساحت ۲۱۷ متر مربع به ابعاد ۱۳/۵ در ۱۶/۱۰ ❌ امکان فروش به‌صورت تک‌قطعه یا یکجا وجود دارد. ❌ زمین ها راه و کوچه دارند! ✅ آدرس: قره چمن بازار اوستی ✅ شماره تماس ۰۹۱۲۱۳۴۶۲۷۵ 👤 آقای مرادی متقاضیان برای کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی بازدید تماس بگیرند.
309
16
نقشه حمله آمریکا به ایران، ۹ جولای ۲۰۲۶ (دیشب) بوشهر، بندر کنگان، بندر لنگه، بندرعباس، سیریک، بندر جاسک، کنارک، چابهار، ایران
نقشه حمله آمریکا به ایران، ۹ جولای ۲۰۲۶ (دیشب) بوشهر، بندر کنگان، بندر لنگه، بندرعباس، سیریک، بندر جاسک، کنارک، چابهار، ایرانشهر، آق قلعه، جزیره قشم، بوموسی و لاوان‌ و کیش پل راه آهن در آق قلا، استان گلستان
297
17
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوسیوسه ستاره دوون دوون تا دم در حیاط باهام اومد، مدام ازم میخواست کله شقی نکنم و فردا برای معذرت‌خواهی از افسانه خانم برم... وقتی دید حریف من نمیشه سرد بودن هوا و تنها بودن احمد رو بهونه کرد و برگشت خونه اش... برگشت سر کاری که از هر چیزی براش مهمتر بود، کاری که به واسطه ی من به دست آورده بود انقدر براش عزیز بود که حاضر به از دست دادنش نبود... آهی کشیدم و از خونه اشون بیرون زدم...... هوای سرد بهمن ماه لرز به جونم انداخته بود، آهسته از اون محله بیرون زدم و به سمت پارک سر خیابون رفتم.... گوشه ای روی نیمکتی نشستم و ساکم رو کنار خودم گذاشتم،گرسنه بودم و از بعد ناهار هیچی نخورده بودم..... کمی به اطراف نگاه کردم و وقتی اغذیه فروشی رو قسمت شمالی پارک دیدم ،پا تند کردم و به سمت اغذیه فروشی رفتم..... پشت صندلی کثیفی نشستم و از تو کیفم جعبه ی چوبی رو کشیدم بیرون و دور از چشم دو مشتری تو مغازه ،درش رو باز کردم، کمی پول اونجا داشتم، اما با دیدن حجم تقریبا زیادی از پول دهنم باز موند... قطعا کار افسانه خانم بود چون خودش جعبه رو بهم داده بود... با غصه پول رو برداشتم و یواشکی مخفی کردم و بعد خوردن ساندویچ کتلت سریع برگشتم سمت پارک..... با خودم فکر کردم شب رو همونجا پشت درخت ها میخوابم و صبح زود میرم دنبال یک کار دیگه، سرم باد داشت و هنوز نفهمیده بودم چه خطراتی وجود داره... هوا رفته رفته سرد و سردتر میشد و با تاریک‌تر شدن هوا پارک لحظه به لحظه خالی و خالی تر میشد..... نگاه چند جوون آزارم میداد، به اجبار از جا بلند شدم و کیفم رو زیر چادرم گرفتم و کمی تو پارک قدم زدم تا جوون ها دور بشن و وقتی دیدم حواسشون پرت شده تو یک لحظه سریع خودم رو پشت درختی مخفی کردم..... چند دقیقه ای گذشت تا از پارک بیرون رفتند... نفس راحتی کشیدم و چند تا لباس از ساکم بیرون کشیدم و بالش زیر سرم کردم و تو خودم مچاله شدم و پشت درخت، جایی که هرکسی دید بهش نداشت دراز کشیدم و چند تا از لباس هام رو روی خودم انداختم و سعی کردم بخوابم. نفهمیدم چقدر گذشت، با حس صدایی بیدار شدم، بوی بدی به مشامم میخورد، تو تاریکی شب فقط برق چشم های سبز رنگی رو دیدم و خنده های مرد ژولیده ای که داشت نگاهم میکرد..... سریع خودم رو جمع کردم و عقب رفتم، تازه چشمم به تاریکی عادت کرده بود،مرد مو بلند و لاغری جلوم بود که زردی دندون هاش و بوی بدش داشت حالم رو بهم میزد...... سریع لباس هام رو تو کیفم ریختم و خواستم از جا بلند شم که گفت:کجا میری ؟ انقدر از حالم بد شده بود یا شاید بخاطر ساندویچ کثیفی خورده بودم ،ناخواسته عوق زدم و بالا آوردم....همین کارم باعث شد قدمی به عقب برداره، منم با وجود حال بدم از فرصت استفاده کردم و سریع کیفم رو برداشتم و با بیشترین سرعتی که میتونستم از اونجا دور شدم... از ترس داشتم پس می افتادم...... مدام زیر لب به خودم ناساز میدادم که با لجبازی و غرور خودم رو به این وضع انداختم..... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... اصلا نميدونستم کجام، هیچوقت تو تاریکی از خونه بیرون نرفته بودم و اصلا اونجاها رو نمیشناختم... مغازه ها همه بسته شده بودن و سرمای هوا باعث شده بود کمتر کسی تو خیابون ها باشه...دستم رو دور بدنم حلقه کردم و نگاهی با اطراف انداختم... آقاجونم کجا بود دخترش رو تو اون حال ببینه... یعنی دلش برام تنگ نمیشد؟ نگرانم نمیشد؟ محمدرضا چی؟ فکر نمیکرد بعد رفتنش چی به سر من میاد؟ من چیکار کردم که زندگیم به اینجا کشیده شد؟ به جایی که ندونم کار درست و غلط چیه... آدم خوب و بد کیه...گریه میکردم و اصلا نمیفهمیدم کجام و راستش جرات نداشتم از تک و توک آدم هایی که تو خیابون بودن سوالی بپرسم... کمی که جلو رفتم چشمم به دو تا زن چادری افتاد، سریع به سمتشون رفتم و جلوشون رو گرفتم و آدرس خونه ی افسانه خانم رو بهشون دادم.. یکی از زن ها با دقت نگاهم کرد و گفت:از خونه فرار کردی؟ برای اینکه از شر سوال هاش خلاص شم گفتم:آره... از خونه فرار کردم حالا پشیمونم... تازه اومدیم تو این محل، منم نفهمیدم چطور راه خونه رو گم کردم. تو رو خدا کمکم کنید برگردم.... هر دو نگاهی بهم انداختند، زن جوونتر سری تکون داد و گفت:خیلی خب، بیا می‌بریم میرسونیمت، زیاد از اینجا دور نیست.... ازش تشکر کردم و پشت سرش راه افتادم.....ستاره راست میگفت، باید از افسانه خانم معذرت خواهی میکردم و حداقل تا زمان تولد بچه ام تو اون خونه میموندم... ده دقیقه بعد جلوی در خونه ی افسانه خانم بودم. از دو تا زن تشکر کردم و زنگ در رو زدم. طولی نکشید که آقا ایرج در رو باز کرد، با دیدنم اخمی کرد و گفت:اینجا چیکار میکنی؟ انقدر ترسیده بودم که بی توجه بهش وارد خونه شدم و گفتم:میخوام با افسانه خانم حرف بزنم.... ادامه دارد... @qaracheman
304
18
AnimatedSticker.tgs
271
19
@qaracheman
324
20
اعلام مراسم ختم مرحوم احمد خدایاری شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
اعلام مراسم ختم مرحوم احمد خدایاری شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
274