سایت قره چمن
Kanalga Telegram’da o‘tish
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
Ko'proq ko'rsatish1 560
Obunachilar
-224 soatlar
+17 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+17
0 kanalda
Iyun '26
+38
0 kanalda
Get PRO
May '26
+13
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+8
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+10
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+26
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+29
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+52
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+14
0 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+22
0 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+17
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+17
0 kanalda
Get PRO
May '25
+23
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+30
0 kanalda
Get PRO
Mart '25
+21
0 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+17
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+40
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+23
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+20
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+21
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+25
0 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+25
0 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+54
0 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+39
0 kanalda
Get PRO
May '24
+31
0 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+33
0 kanalda
Get PRO
Mart '24
+42
0 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+21
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+40
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+36
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+33
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+33
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+33
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+26
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+43
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+29
0 kanalda
Get PRO
May '23
+20
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+14
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+19
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+20
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+26
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+33
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+22
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+7
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+20
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+7
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+13
0 kanalda
Get PRO
May '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+23
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+26
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+28
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+28
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+36
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+27
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+27
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+47
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+30
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+30
0 kanalda
Get PRO
May '21
+31
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+52
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+49
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+40
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+82
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+2 516
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 30 Iyul | 0 | |||
| 29 Iyul | 0 | |||
| 28 Iyul | 0 | |||
| 27 Iyul | +1 | |||
| 26 Iyul | 0 | |||
| 25 Iyul | 0 | |||
| 24 Iyul | +2 | |||
| 23 Iyul | 0 | |||
| 22 Iyul | 0 | |||
| 21 Iyul | 0 | |||
| 20 Iyul | +1 | |||
| 19 Iyul | +2 | |||
| 18 Iyul | +2 | |||
| 17 Iyul | +1 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | +1 | |||
| 12 Iyul | +2 | |||
| 11 Iyul | 0 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | +1 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | +1 | |||
| 05 Iyul | 0 | |||
| 04 Iyul | +1 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | +1 | |||
| 01 Iyul | +1 |
Kanal postlari
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادوهفت
از طرفی پسر بزرگ ماه بانو به دور از چشم خانواده اش نامزدیش رو با دختر مورد علاقه اش بهم زده بود و بی خبر از همه راهی جنگ شده بود.....
ننه و ماه بانو حال و روز خوبی نداشتن و ما همگی نگران حال هادی و ایوب بودیم..... هربار در خونه زده میشد انگار دلهره ای به جون ما می افتاد، از وقتی خبر شهادت پسر صغری خانم رو داده بودن و صدای شیون هاش به گوشمون رسیده بود ،انگار خواب رو آزمون گرفته بودند..
یادمه زمستون سال ۶۴ بود،مدتی بود علی پسر رعنا و امین پسر ترنج اصرار داشتن به جنگ برن، رعنا راضی به رفتنش نبود و به هر قیمتی میخواست تنها پسرش رو پیش خودش نگهداره و علی رو تو خونه حبس میکرد،میگفت علی هنوز بچه اس میگفت اگر این بچه بره و نیاد من نابود میشم..اما علی حرف به گوشش نمیرفت.... مصمم بود برای رفتن و تشر های رعنا و داد و بیداد های پدرش و نصیحت های ما راه به جایی نمیبرد.......
انگار نوه های آقاجون با هم مسابقه گذاشته بودن و همگی میخواستن به جبهه برن..
علی میگفت دشمن داره به خاک کشور تعرض میکنه و وظیفه ی من و جوون های امثال منه که از این خاک دفاع کنیم و رعنا میگفت همین که هادی و ایوب رفتن دیگه بسه ...
اما این حرف ها به گوش علی و امین نمیرفت و در نهایت دور از چشم خانواده ها شبونه با کمک هادی که برای مرخصی اومده بود راهی جبهه شدن.....
با رفتن پسرها انگار گرد مرده تو خونه ی ما و آقاجون پاشیده بودن. مارال به شدت تو خودش بود، انگار رفتن هادی تاثیر بدی روش گذاشته بود.
چون بین بچه ها و نوه های آقاجون مارال بیشتر وقتش رو با هادی میگذروند،هادی تقریبا چهار سالی از مارال بزرگتر بود و از همون بچگی همیشه هوای مارال رو مهوش رو داشت و بیشتر از همه به مارال توجه میکرد.سری آخری که برگشته بود ،ننه خیلی امید داشت که هادی موندگار بشه ، حتی یکی دوبار به گوش من انداخت که با مارال حرف بزنم بلکه بتونه هادی رو راضی به موندن کنه... اما حرف زدن مارال و قهر و دلخوریشم کاری از پیش نبرد و هادی بالاخره کار خودش رو کرد و نامه ای برای ننه گذاشت و شبونه با علی و امین راهی جبهه شدند...
مارال افسرده و نگران کل روز سرش تو کتاب های قدیمی بود و به ندرت حرف میزد ......
مدتی بود یکی دو تا خواستگار داشت، اما به خواست خودش به همشون جواب رد داده بودیم.......
میگفت نمیخوام تو این شرایط جنگ به فکر ازدواج باشم، اما من خیلی خوب میدونستم درد مارال چیه.....من این دختر رو بزرگ کرده بودم و میدونستم ته دلش چی میگذره، همونطور که میدونستم خوش خدمتی ها و زبون بازی های مهوش برای ترنج بی دلیل نیست، اینم میدونستم که سر زدن های گاه و بی گاه مارال به ننه هم بی دلیل نیست، دخترا دل سپرده بودن...
حدودا دو سه ماهی از رفتن پسرا گذشته بود.......
ننه مدتی بود درگیر بیماری سختی شده بود و زمین گیر شده بود، آقاجونم دیگه جون رفتن به زمین های کشاورزی رو نداشت و کارها رو به داماد ها سپرده بود و خودش تو خونه از ننه مراقبت میکرد،یک سالی بود که خانم جون، مادر آقاجون هم فوت کرده بود و عمه مهتاج هم شش ماه بعدش از پله ی کوتاه خونه اشون افتاده بود و زمین گیر شده بود.......
از طرفی خبرهای عجیب و غریبی از صفدر به گوشمون میرسید، خیلی وقت بود ندیده بودمش، آخرین بار تو مجلس سالگرد عمه دیده بودمش که به شدت شکسته و غمگین بود و بعد از اون دیگه کسی تو ده صفدر رو ندیده بود.
آقاجون هربار سراغش رو از خواهراش میگرفت میگفتن حالش خوبه و دوست نداره کسی رو ببینه و آقاجونم اصراری برای دیدنش نمیکرد
اما مدتی بود خبرهای عجیب و غریبی به گوشمون میرسید، از طرف یکی از اقوام مهدی شنیده بودیم که سمیرا دختر بزرگ عمه، صفدر رو تو طویله نگه میداره و به شدت باهاش بد رفتاری میکنه.
رعنا که این حرفو زد هیچکس باورش نمیشد...... من معتقد بودم یک کلاغ چهل کلاغ کردن ،اما رعنا مطمئن بود خبرش درسته و میگفت یکی با چشم های خودش صفدر رو تو طویله دیده...
بالاخره انقدر رعنا گفت و گفت تا منو راضی کرد یک روز به بهانه ی بردن آش نذری به خونه ی سمیرا بریم و سر و گوشی آب بدیم...
تا اون روز سعی کرده بودیم این خبر به گوش آقاجون نرسه،هرچند سن و سالی ازش گذشته بود،اما میدونستم اگر این خبر رو میشنید جوشی میشد و کار دستمون میداد.......
کاسه ی آش رو تو سینی گذاشتم و چادرم رو مرتب کردم و رو به رعنا گفتم"قلبم داره میاد تو دهنم، آخر این کنجکاوی تو کار دستمون میده......
رعنا اخمی کرد و سینی رو برداشت و گفت:کاری نمیخواییم بکنیم که، میخواییم به دختر عمه امون سر بزنیم. جمع کن خودتو یک جوری رفتار میکنی انگار داریم میریم دزدی..
با بی میلی دنبال رعنا راه افتادم و به سمت خونه ی سمیرا رفتیم،همش دلهره داشتم..
از ته دل میخواستم خبرهایی که به گوشمون رسیده دروغ باشه،
ادامه دارد...
@qaracheman
| 2 | AnimatedSticker.tgs | 4 |
| 3 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادوشش
مادرشون رو از دست داده بودن و پدرشون با بی خیالی فراموششون کرده بود و با گذشت چندین ماه از سکونتشون تو خونه ی ما ،هنوز کسی به سراغشون نیومده بود.....
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم جلوی شکستن بغضم رو بگیرم...
مارال به تلخی گفت:دیدی گفتم مخالفت میکنه؟ اون مامان ما نیست، مامان حامیه...
مهوش با بغض گفت:خودش میگه حامی داداش ماعه...
به سختی لبخندی زدم و دست مارال رو گرفتم و مهوش رو به خودم نزدیک کردم و هر دو رو بغل گرفتم و در حالی که دیگه نمیتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم با صدای گرفته ای گفتم.:من خیلی خوشحال میشم اگر منو مامان صدا کنید... خیلی خیلی خوشحال میشم...
مهوش هورایی کشید و به عادت وقتایی که خیلی خوشحال میشد گونه ام رو محکم بوسید و مشغول بالا پریدن شد.
مارال هم هرچند کمتر به روی خودش میاورد، اما مشخص بود اونم خوشحاله...
از همون روز دخترا منو مامان صدا میزدن، محمدرضا هم با شنیدن این ماجرا خیلی خوشحال شد و یکبار خودش پیشقدم شد و رو به مارال که منو مامان صدا زده بود گفت:وزه، چطور زنداییت رو مامان صدا میکنی، ولی به من میگی دایی؟
مارال با خجالت سرش رو پایین انداخت و از فردای اون روز محمدرضا رو هم بابا صدا میکردن ......انگار از همون موقع دخترا شدن دخترای واقعی ما، جوری که کم کم با گذر زمان انگار همگی فراموش کردیم که مارال و مهوش دخترای زن و مرد دیگه ای هستن... حتی ننه و آقاجون هم محبت خاصی نسبت به دخترا داشتن و بعد از مدتی رابطه ی آقاجون با من و محمدرضا هم بهتر شد و دوباره یک خانواده ی واقعی شدیم....
***
سال ها از روزی که با محمدرضا ازدواج کرده بودم میگذشت،حامی بزرگ شده بود و مدرسه میرفت و دخترا حسابی قد کشیده بودن و تغییر کرده بودند.
تو اون سال ها هیچکس سراغ دخترا نیومده بود، فقط محمدرضا که با خانواده اش در ارتباط بود خبر دخترا رو به پدر و مادرش میداد و خیالشون رو راحت میکرد که جای دخترا خوبه.
با وجود گذر زمان هنوز خانواده ی محمدرضا چشم دیدن منو نداشتن و منم اصراری برای برقراری رابطه باهاشون نداشتم. رعنا میگفت مگه عقلت کم باشه که تلاش کنی با خانواده ی شوهرت ارتباط برقرار کنی، اونم خانواده ای که چشم دیدنت رو ندارن...
سال ۵۶ سال سخت و پر از غمی بود، تو اولین روزهای اون سال دخترم رو مرده بدنیا اومد و غم رو مهمون خونه امون کردن، بعد حامی با وجود تلاش های زیاد دیگه نتونسته بودم باردار بشم و بعد چند سال فکر میکردم با تولد بچه ی جدید قراره حال و روزمون بهتر بشه ،اما مرده به دنیا اومدن دخترم غم عالم رو به دلمون انداخت...
خرداد ماه همون سال هم ننجون بعد از تحمل چند ماه بیماری و زمین گیر شدن یک شب خوابید و صبحش دیگه بیدار نشد.....
قبول مرگش برای منی که هنوز عزادار دخترم بودم ،خیلی سخت بود، ننه هم به شدت شکسته شده بود و غم فوت مادرش اون رو شکسته تر از قبل کرده بود.
جای ننجون بدجور خالی بود،بودنش برای هممون نعمت بود، نعمتی که قدرش رو ندونستیم و زود از دستش دادیم ....اتاق تمیزش خیلی زود خالی شد و آخرین نشونه های حضور ننجون هم پاک شد و بعد از سالگردش اتاقش شد اتاق محمد و زن جوونش که از اقوام دور آقاجون میشد......
شیرین اولین عروس ننه بود و ننه خیلی دوستش داشت.....
شیرین هم دختر خوبی بود و سرش به کار خودش بود...محمد با حمایت آقاجون یک مغازه باز کرده بود و با کمک محمدرضا که علاوه بر معلمی فروشندگی هم میکرد از شهر جنس میاوردن و تو ده میفروختن....
تازه ده روز از عروسی شیرین و محمد میگذشت که فهمیدن باردارم، اینبار خیلی محتاط تر بودم، اون سال رو از مدرسه مرخصی گرفتم و خونه نشین شدم ،به امید اینکه بچه ام به سلامت به دنیا بیاد.
آبان ماه سال ۵٧ بود ..بهمن ماه همون سال همزمان با شنیدن خبر پیروزی انقلاب، درست تو روزهایی که مردم خوشحال بودن از پیروزی اشون صاحب دختری سرخ و سفید شدیم و اسمش رو برای زنده نگهداشتن یاد ننجون نازآفرین گذاشتیم...
با تولد نازآفرین و بزرگتر شدن خانواده امون، محمدرضا با کمک آقاجون زمینی خرید و مشغول ساختش شد و درست تو اولین روزهای تولد دو سالگی نازآفرین ما به خونه ی چهار خوابه ی بزرگی نقل مکان کردیم...
خیلی دلش میخواست برای زندگی به شهر بریم، اما من دلِ دل کندن از خانواده ام رو نداشتم و بعد از سختی های زیادی که کشیده بودم ترجیح میدادم تو ده باشیم..
محمدرضا دوباره برای تدریس به مدرسه برگشت و منم به خاطر اینکه نازآفرین از آب و گل دراومده بود برگشتم مدرسه و در نبودم مارال که تازه دیپلمش رو گرفته بود به امور خونه رسیدگی میکرد و حواسش به بچه ها بود....هادی برادر کوچکترم داوطلبانه به جنگ رفته بود و ننه و آقاجون از غصه ی هادی روز و شب نداشتن.....
ادامه دارد...
@qaracheman | 80 |
| 4 | نخود سوماخ
+ بزودی از سایت قره چمن
یاد عزیزان سفر کرده...
صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 213 |
| 5 | یاد عزیزان سفر کرده...
سالروز درگذشت شادروان حسن خانمحمدی
یادی کنیم از دختر مرحومش شادروان صدیقه خانمحمدی
شادی روحش فاتحه و صلوات 🌺
صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 229 |
| 6 | یاد عزیزان سفر کرده...
سالروز درگذشت مرحوم حاج غلامعلی خدایاری
شادی روحش فاتحه و صلوات 🌺
📸 خدایاری
صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 252 |
| 7 | صف بربری سر صبح
+ بربری های آقای غفاری تو قره چمن عالیه | 253 |
| 8 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادوپنج
صدای گریه ی ننه که بلند شد انگار تازه فهمیدم چی شده، عمه فوت کرده بود، خیره به سقف با دهنی باز و چشم هایی وحشت زده، انگار که قبل مرگ چیز ترسناکی دیده باشه...
قلبم تند تند میزد و تمام بدنم میلرزید، با دست های لرزون چشم های وحشت زده ی عمه رو بستم و صدای گریه ام گم شد تو صدای شیون ننه و گریه های ماه بانو...
*
دست مارال رو گرفتم و حامی رو تو بغلم جابه جا کردم و خیره شدم به خونه ی ابدی عمه... به قبری که حتی دیدنش لرز به جونم مینداخت...
مارال با بغض خودش رو بهم چسبوندو گفت:مامان مینا رو هم خاک کردن زندایی؟
به سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم:آره عزیزم،اینجا خونه ی ابدی همه ی ماست...
+مامان میترسه زندایی، همیشه از تاریکی میترسید، بابام میدونست، واسه همین وقتی میخواست اذیتش کنه مینداختش تو زیرزمین که تاریک بود...
با حالی خراب چشم چرخوندم.... مهوش تو بغل محمدرضا بود و کمی دورتر از ما گوشه ای نشسته بودن، نمیدونستم در جواب مارال باید چی بگم ،برای همین اشاره ای به محمدرضا کردم و گفتم:برو پیش دایی قشنگم، اینجا شلوغه حامی اذیت میشه، حامی رو بگیر برو به دایی بگو شما رو ببره خونه.دیگه خودت بلدی به حامی غذا بدی،مگه نه؟
مارال سری تکون داد و حامی رو بغل گرفت و به سمت محمدرضا رفت...
با رفتنشون نفس راحتی کشیدم و کمی به جمعیت نزدیک شدم، عمه مهتاج و مادرجون، ننه و دخترای عمه مائده و ماه بانو اطراف مزار عمه رو گرفته بودن،بیشتر از همه مادرجون گریه میکرد و عمه مهتاج سعی میکرد آرومش کنه.
آقاجونم گوشه ای کنار مهدی و احمد ایستاده بود،سرش رو پایین انداخته بود و به حدی غمگین بود که هرکسی با دیدنش دلش براش میسوخت....
با غصه نگاهی به مزار عمه انداختم.....آقاجون که با خبر شد،شکستن کمرش رو دیدم،وسط حیاط خم شد روی زانو و شونه هاش لرزید. انگار باورش نمیشد خواهرش فوت شده باشه، اونم تو خونه ی خودش و درست تو روزهایی که فکر میکرد حالش داره بهتر میشه...
مراسم خاکسپاری عمه به خوبی برگزار شد و بدون حضور پسرش به خاک سپرده شد. میگفتن صفدر خبر نداره، عمه مهتاج میگفت اگر بفهمه بهم میریزه و ما هم همه چیز رو به خودشون سپرده بودیم....
مراسم که تموم شد مهمون ها برای ناهار به خونه ی آقاجون رفتن، منم میخواستم باهاشون برم، ولی دخترا بی حوصله بودن و حامی هم مدام نق میزد. برای همین ترجیح دادم برم خونه ،مخصوصا که پچ پچ ها و حرف های دیگران به گوشم میرسید و آزارم میداد.....
بعد اون همه زحمتی که ننه کشیده بود همه فکر میکردن ننه و ما باعث و بانی فوت عمه شدیم! رعنا حرص میخورد و ترنج میگفت نشنیده بگیرید و جواب کسی رو ندید...
بعد فوت عمه رفت و آمد من به خونه ی آقاجون بیشتر شد..... تقریبا هر روز به ننه سر میزدم، دخترا هم سرشون گرم میشد و با بچه های ماه بانو و ترنج بازی میکردند، حامی هم همبازی علی پسر رعنا بود و همگی حیاط رو روی سرشون میذاشتن.......
روزها و هفته ها و ماه ها میگذشت، بچه ها جلوی چشممون قد میکشیدن و بزرگ میشدن...دخترا به دور از هیاهو وارد مدرسه ی ده شدن و منم از مهر همون سال معلم کلاس سومی ها شدم و محمدرضا هم تو کلاس ششم درس میداد...
صبح به صبح حامی رو به ننه میسپردم و راهی مدرسه میشدم......
از ذوق درس دادن و بودن با دانش آموزا سر از پا نمیشناختم، تو این شرایط بودن ننه و خواهرا قوت قلب زیادی بود برام، ننه و رعنا و ترنج تو نگهداری از حامی کمکم میکردن و ماه بانو کلید خونه ام رو داشت و در نبودم میومد خونه رو جمع و جور میکرد.....
رابطه ام با مارال و مهوش هم خیلی خوب بود،دخترای بی دردسری نبودن،اما سازش باهاشون سخت نبود، مارال معمولا خود رای بود و حرف حرف خودش بود، اما مهوش به شدت مهربون و با ملاحظه بود و خیلی راحت میتونست مارال رو کنترل کنه.
تو کارهای خونه هم کمک حالم بودن و علاقه ی زیادی هم به حامی داشتن.....
یادمه بهمن ماه همون سال بود که یک روز وقتی داشتم برگه ی بچه ها رو تصحیح میکردم، مارال اومد روبه روم نشست و خیره شد بهم...
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:چیزی شده مارال؟ چیزی میخوای؟
مارال کمی دست دست کرد و خیره شد به اطراف، خیلی خوب میشناختمش! وقتی میخواست حرفی بزنه و روش نمیشد،مدام اطرافش رو میپایید...
خودکارم رو زمین گذاشتم و تمام حواسم رو بهش دادم و گفتم:جانم مارال، چی میخوای بگی؟
سکوت مارال که طولانی شد مهوش با خونسردی گفت:من میدونم چی میخواد بگه..
مارال با خشم نگاهش کرد و گفت:تو ساکت شو...
با محبت گفتم:مارال جان، عزیزم یا خودت بگو یا اجازه بده مهوش بگه...
مهوش سریع و بی معطلی گفت:+چی میشه ما به تو بگیم مامان؟
با این حرفش برای لحظه ای حس کردم قلبم از حرکت ایستاد، بدترین ظلم ها در حق این دو دختر شده بود.....
ادامه دارد...
@qaracheman | 253 |
| 9 | AnimatedSticker.tgs | 237 |
| 10 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادوچهار
+ای وای به من، اومدم ثواب کنم کباب شدم، بیین چی بهم میگه؟میگه به عزای بچه ات بشینی که بچه ام رو بیرون کردی.. والا صفدر خودش خواست بره، ما رو عاصی کرده بود، دخترا جرات نداشتن بیان اینجا، همشون پاشون از اینجا بریده شد ،گفتم عیب نداره، من خوبی میکنم خدا یک جایی جوابش رو میده.....
این همه از خودم گذشتم، درد و سختی رو تحمل کردم، به خودش و پسرش خدمت کردم که آرزوی مرگ بچه ام رو بکنه؟ که به محمد بگه الهی بری زیر گل؟ ای زبونت رو مار بگزه زن انقدر که دلت سیاهه... بچه های من بهش خوبی کردن ببین اون چی میگه؟
سری تکون دادم و گفتم:تقصیر خودته ننه، محبت هم حد و اندازه ای داره، هرکسی لیاقت محبت نداره... حالا تا اینجا هرکاری از دستت ساخته بوده کردی، بعد این دیگه زیر بار نرو، خبر بفرست دختراش بیان دنبالش...
بسه هرچی از خودت گذشتی و زحمتش رو کشیدی، وقتی میبینی قدر نمیدونه چرا به خودت زحمت بدی؟
ننه با غصه گفت:از گناهش میترسم ننه...
اخمی کردم و گفتم:کدوم گناه؟ مگه وظیفه ی توئه ازش نگه داری کنی؟ دو تا دختر داره، شوهر داره،خواهر و مادر داره... به من و شما چه... تا اینجا بهش لطف کردی و فهمیدی لیاقت لطف و محبتت رو نداره، از خودت و سلامتی خودت گذشتی دیدی که چی جوابت رو داد! بسه ننه... به اندازه ی خودت ثواب کردی، دیگه بسه....
ننه آهی کشید و گفت:خیلی وقته خسته شدم، اما به خاطر آقاجونت دم نزدم،نخواستم دلش رو بشکنم، حالش خوب بود... از اینکه خواهرش تو خونه اش بود حالش خوب بود. من دقیق نمیدونم تو گذشته بین آقاجونت و مائده چی گذشته، یعنی هرچی میدونم از حرف های آقاجونته، اما احساس میکنم آقاجونت عذاب وجدان داره در مورد مائده، حس میکنم با آوردنش به اینجا میخواست از بار عذاب وجدانش کم کنه...
واسه همین نخواستم نه بیارم و دلش رو بشکنم، این مرد خیلی جاها پشت من بود و نذاشت اخمی به صورتم بشینه، من تا امروز اگر کاری کردم به خاطر آقاجونت بوده، وگرنه به زنی که در حق دخترم بدترین کارا رو کرده بود چطور میتونستم خدمت کنم؟
زیر بازوی ننه رو گرفتم و به سمت نشیمن بردمش، وارد نشیمن که شدیم ننه با دیدن دخترا با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:اینا کین دیگه؟
لب گزیدم و آهسته گفتم:دخترای خواهر محمدرضان... میگم برات حالا، بشین برات آب قند بیارم رنگ به صورت نداری.....
لیوان آب قند رو به دست ننه دادم و یواش یواش ماجرای دخترا رو براش تعریف کردم، حرفم که تموم شد ننه با تعجب گفت:والا که من فکر میکردم تو از بقیه خواهرات عاقل تری... این چه کار احمقانه ای بود کردی ماهی؟ این دخترا بابا دارن، پدربزرگ و مادربزرگ دارن، تو چیکاره ای که بخوای نگهشون داری؟ چهار روز تر و خشکشون میکنی، بزرگ که شدن یا باباشون میاد دنبالشون یا خودشون میرن دنبال پدرشون، با چه عقلی شما دو تا همچین تصمیمی گرفتید؟ مگه اینا بی کس و کار بودن؟
نگاهی به مارال که داشت زیر چشمی نگاهمون میکرد انداختم و با صدای آرومی گفتم:راه دیگه ای نداشتم ننه، مادرشون فوت شده بود و باباشون پی خوش گذرونی خودش بود، این طفل معصوم ها آواره ی خونه ی این و اون بودن،محمدرضا هم پریشون حال بود، دخترای خوبین، باباشون هم دست نوشته داده به محمدرضا که تحت هیچ شرایطی سر وقت این بچه ها نیاد.....
هرچند خودم شک داشتم به حرف هام اما امید داشتم عزیز هیچوقت نخواد بیاد سر وقت دختراش، به خودم قول داده بودم به بهترین شکل ممکن بزرگشون کنم، بفرستمشون مدرسه، دانشگاه... برن برای خودشون کسی بشن و روزای تلخ بچگی رو فراموش کنن....
داشتم با ننه حرف میزدم که سروکله ی ماه بانو پیدا شد،مختصر ماجرا رو برای اونم تعریف کردم، ماه بانو شونه ای بالا انداخت و با گفتن اینکه صلاح زندگیت رو خودت بهتر میدونی به سمت مطبخ رفت تا سینی صبحانه ی عمه رو حاضر کنه و با زبون خوش بتونه چند لقمه ای غذا بهش بده......
ننه بی حرف خیره شده بود به دخترا و منم تو حال و هوای خودم بودم که صدای زمین خوردن چیزی اومد و پشت بندش صدای فریاد ماه بانو به گوشمون رسید.....
سراسیمه از جا بلند شدم و با صدای بلندی از مارال خواستن حواسش به حامی باشه و خودم به سمت اتاق عمه دویدم...وارد اتاق که شدم با دیدن صحنه ی روبه روم لرز بدی به جونم افتاد...
عمه دراز کشیده روی تشکش با دهن باز و چشم های مات خیره شده بود به سقف...
نمیفهمیدم ماه بانو چرا گریه میکنه و ننه چرا زانوهاش خم شده و روی زمین نشسته.....با بهت جلو رفتم، زانو زدم جلوی عمه و دست روی دستش گذاشتم، دستش گرم بود... نفس راحتی کشیدم و زمزمه کردم:بدنش گرمه...
ماه بانو هق هق کنان گفت:مرده... مرده...
تشری به ماه بانو زدم و گفتم:چی میگی بانو؟ چرا حرف بیخود میزنی؟ چرا باید مرده باشه؟ همین چند دقیقه قبل داشت داد و بیداد میکرد... خودم صداش رو شنیدم...
ادامه دارد...
@qaracheman | 286 |
| 11 | Matn yo'q... | 275 |
| 12 | سراسکند بازاری😍
چهارشنبه بازار هشترود
+ امروز چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
@qaracheman | 311 |
| 13 | اون قدیم بود زنبیل میذاشتن تو نونوایی الان کارتت رو باید بذاری تو صف!
هنر نزد ایرانیان است و بس!😁 | 311 |
| 14 | بربری های آقای غفاری یه چیز دیگه ست😍
تا داغه بریم صبحانه | 299 |
| 15 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادوسه
مارال زیر چشمی نگاهم کرد و بعد از سکوتی کوتاه گفت:توام زن بابا داشتی؟
با تعجب نگاهش کردم، با انگشت اشاره ای به زخم صورتم کرد و با بغض گفت:صورتت زخمه...زخم صورت من کار زن بابامه...
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه قشنگم، زخم صورت من کار... کار یکی دیگه است... دوست داری باهام بیای تو مطبخ غذا رو بکشیم؟
نگاهی به محمدرضا انداخت، محمدرضا سری تکون داد و گفت:برو عزیزم...
مارال که بلند شد، مهوش هم به سرعت پشت سرش بلند شد و با ترس گفت:میخوای تنبیه اش کنی؟ میخوای تو مطبخ زندانیش کنی؟
دلم میخواست زار بزنم و گریه کنم......معلوم نبود چی به سر این دو طفل معصوم آورده بودن که انقدر میترسیدن.....به سختی بغضم رو قورت دادم و با صدای گرفته ای گفتم
گفتم:نه عزیزم،میخوام برم شام بیارم... توام دوست داری باهام بیا....
هر دو پشت سرم راه افتادند و به سمت مطبخ رفتیم..... گیج و سر درگم بودم، نمیدونستم با دو تا دختر تو این سن باید چطوری رفتار کنم....سعی کردم سر حرف رو با مارال که بزرگتر بود باز کنم و جالب بود هر سوالی میپرسیدم مهوش سریع جواب میداد...منم سعی میکردم با محبت باهاشون رفتار کنم تا اعتمادشون رو جلب کنم.....بودن دخترا تو اون خونه اگر چه سختی های خودش رو داشت، اما هر دو عاشق حامی بودن و وقتی حامی بیدار میشد کل حواسشون به حامی بود.
باهاش بازی میکردن و مراقبش بودن و خیال منم بابت حامی راحت میشد و به کارام میرسیدم.....
دو روز از اومدن دخترا گذشته بود و میخواستم به ننه سر بزنم، تو اون دو ماه به خونشون سر نزده بودم،اما ننه گاهی در حد چند دقیقه بهم سر میزد و زودم میرفت....
اول خواستم دخترا رو خونه تنها بذارم، اما دلم نیومد تنهاشون بذارم، تازه داشتن بهم اعتماد میکردن برای همین ازشون خواستم حاضر شن تا با هم به خونه ی آقاجون بریم.....
حامی رو بغل گرفتم و نگاهی به دخترا انداختم.....مهوش با دقت داشت موهای مارال رو میبافت،زبونش رو بین دندون هاش گرفته بود و چشم هاش رو ریز کرده بود و با تمرکز مشغول انجام کارش بود. انگار نه انگار یک سال و خوردی از مارال کوچکتر بود، جوری مراقب مارال بود که باعث شگفتی من و محمدرضا شده بود.....
چادرم رو روی سرم انداختم و گفتم:حاضر شدید دخترا؟ دیر شدا...
مهوش با دست های کوچکش بافت بهم ریخته ی موهای مارال رو روی شونه اش انداخت و گفت:بریم زندایی... ما حاضریم....
به سختی جلوی خنده ام رو گرفتم،موهای مارال رو بد بافته بود ،اما دلم نیومد تو ذوقش بزنم، دست مهوش رو گرفتم، اونم دست مارال رو گرفت و همگی به سمت خونه ی آقاجون رفتیم.....
تو راه دختر عمه مهتاج رو دیدم، با دیدن ما با شگفتی جلو اومد و بعد از سلام کردن با تعجب گفت:دخترای کی هستن؟ نکنه دخترای شوهرتن، ها؟ شنیده بودم قبل تو زن داشته، پس راست بوده.....
سری تکون دادم و گفتم:نه عزیزم، دخترای خواهر همسرم هستن، قراره پیش ما زندگی کنن، اگر کاری نداری من یکم عجله دارم......
صدیقه ابرویی بالا انداخت و در حالی که نگاهش رو به ما دوخته بود زیر لب خداحافظی کرد و ازمون دور شد.
با حرص با قدم های بلند به سمت خونه ی آقاجون رفتم، این مردم منتظر کوچکترین چیزی بودن تا ازش حرف و ماجرا دربیارن.....وارد خونه ی آقاجون که شدم صدای داد و بیداد عمه به گوشم رسید که داشت به ننه بد و بیراه میگفت.... کلافه حامی رو به دخترا سپردم و به سمت نشیمن بردمشون و خودم با قدم های بلند به سمت اتاق قدیمی خودم رفتم....
وارد اتاق که شدم با دیدن ننه که با چشم های گریون داشت سینی صبحانه ی واژگون شده رو جمع میکرد و عمه که با حرص و صورتی قرمز شده از خشم داشت به ننه بد و بیراه میگفت عصبانی شدم...
+همش... همش تق... تقصیر توهه.. ت... تو و دخ... دخترات... بچه... بچه ام رو بی... بیرون کرد.. ید... بچ... بچه ات... جلوت... پرپر... بزن.. بزنه که... بچ.. بچه ی منو... آآآآواره.... کردی...
با حرص سلام بلندی کردم.....
ننه سرش رو بالا گرفت، با دیدن من سریع اشکش رو پاک کرد و سینی صبحانه رو برداشت، عمه هم حق به جانب نگاهم کرد و به سختی گفت:چی... چیه؟بچ... بچه ام... ررر ر... رو بیرون.... کرررد... کردید... حاااحالا سروکله ات... پییییدا شده؟
نگاه بدی بهش انداختم و با خشم گفتم
:خوبه یکم قدر بدونید عمه! ننه ی من بی مزد و منت داره ازتون نگهداری میکنه به جای تشکر این حرفا رو میزنید؟
عمه با خشم گفت:هم... همش... تق.. تقصیر تووووعه... گمشوو... گمشووووو
با حرص سینی رو از دست ننه گرفتم و بی حرف از اتاق بیرون زدم و از عمد در اتاق رو محکم بستم تا عمه هرچقدر دلش میخواد داد و بیداد کنه.....در رو که بستم ننه دیگه طاقت نیاورد،روی پله نشست و با صدای بلندی زد زیر گریه،
مشغول ماساژ شونه هاش شدم و با غصه گفتم:گریه میکنی چرا؟ چی شده؟
ننه با صدای گرفته ای گفت
ادامه دارد...
@qaracheman | 307 |
| 16 | AnimatedSticker.tgs | 269 |
| 17 | یکی از همشهریا رو هم کردن
جالبه جناب هکر هر روز داره یه شماره کارت رو میده!!!!
به این پیامها توجه نکنید!!!!! | 300 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادودو
خونه کوچیک بود و اتاق مستقلی برای دخترا نداشتیم و من دلم نمیخواست تو بدو ورود فکر کنن سربار ما هستن... محمدرضا میگفت مارال دختر عاقل و فهمیده ای هست و خیلی بزرگتر از سنش میفهمه..
نیم نگاهی به ترنج انداختم و گفتم:به نظرت اینجا رو بکنیم اتاق دخترا مشکلی پیش نمیاد؟
ترنج شونه ای بالا انداخت و گفت:نه، تو که مهمون خاصی نداری، کسی هم خونه ات نمیاد... میتونی لحاف و تشک ها رو همه بذاری اینجا، دخترا اینجا باشن، اتاق خودتون بشه نشمین، موقع خواب هم تشک هاتون رو ببری اونجا. در کل واسه اتاق خیلی به خودت سخت نگیر. من نگران چیز دیگه ای هستم ماهی... از کجا معلوم بتونی با این دو تا دختر بسازی؟ نباید بدون مشورت همچین تصميمی میگرفتی...
+مشورت هم میکردم تصميمم عوض نمیشد ترنج، محمدرضا خیلی دلش میخواست دخترا رو بیاره اینجا، فقط منتظر بود من حرفی بزنم... انشالله که چیزی نمیشه، الانم چیزی تا اومدنشون نمونده، این چند تا عروسک اینجا باشه ببینم دیگه به چی نیاز پیدا میکنن.حالا بگذریم، تو بگو، چه خبر از خونه ی آقاجون؟ از ننه و ننجون... خیلی وقته ندیدمشون... خیلی دلم میخواد بیام، اما ننه انگار بین بچه هاش و صفدر، صفدر رو انتخاب کرده و دور ما رو خط کشیده ...
ترنج با غصه گوشه ای نشست و گفت ننه داره از پا درمیاد ماهی، خیلی براش نگرانم، صفدر رو به هر زور و ضربی بود سه روز قبل فرستادیم خونه ی خودش،دیگه صدای ماه بانو و ننجون هم در اومده بود. از وقتی صفدر رفته عمه خیلی بی قراری میکنه، میدونی چیه..انگار بعضی آدم ها محبت بهشون نیومده، عمه اول هاش خیلی خوب بود، قدر میدونست و به ننه احترام میذاشت، اما از یک جایی به بعد هوا برش داشته خیال میکنه ما نوکرشیم و وظیفه داریم کار هاشو بکنیم.... نه که دیده ننه بی حرف بهش خدمت میکنه و آقاجون خیلی حواسش بهش هست، اونم داره سواستفاده میکنه، ننه حرفی نمیزنه ،اما محمد میگه شب ها تا صبح از درد دست و پاهاش خواب نداره... میترسم بلایی سرش بیاد...
+چی بگم ترنج؟ واقعا نمیفهمم چرا انقدر به عمه خوش خدمتی میکنه، دیدی که سر ماجرای صفدر حاضر شد رابطه اش رو با من و رعنا قطع کنه ،اما صفدر رو از خونه اش بیرون نکنه.تعجب میکنم چطور الان راضی شده صفدر رو بفرسته خونه ی خودش! به خدا قسم صدبار خواستم بیام و بهشون سر بزنم، اما دست و دلم به رفتن نبود، خودت میدونی چی میگم دیگه، محمدرضا هم حرفی نمیزد ،نگاه های صفدر منو آزار میداد و نمیتونستم تحملش کنم...
حالا که میگی صفدر رفته ،منم میام به ننه سر میزنم، ببینم راضی میشه یک مدت عمه رو بفرسته خونه ی عمه مهتاج یا نه، بالاخره اگر ما وظیفه داریم، اونم وظیفه داره دیگه. نمیشه که همش گردن ننه باشه....
+فعلا که خودش رو نابود کرده حاضرم نیست اعتراضی بکنه! منم نمیخواستم دیگه برم خونه اشون، اما دلم واسش میسوزه، درسته با شرایطی که دارم نمیتونم زیاد کمک حالش باشم، اما همینکه یک غذا براش درست کنم خودش خیلیه، صفدر و عمه کم بودن، وسواس ننجون هم بیشتر شده، مخصوصا که صفدر یک مدت لج کرده بود روی فرش و گلیم دستشویی میکرد...واسه همین کاراش بود که ننه بالاخره به صدا اومد و پسش فرستاد پیش خواهراش....
+خیلی خب، من به رعنا خبر میدم میاییم به ننه سر میزنیم..
ترنج باشه ای گفت و چادرش رو برداشت تا بره....خواستم بدرقه اش کنم که با شنیدن صدای در با نگرانی روسریم رو روی سرم انداختم و به سمت حیاط رفتم، سه روز از تصمیمی که گرفته بودم میگذشت و هنوز کسی جز ترنج از تصمیمم باخبر نبود..
در رو که باز کردم چشمم افتاد به چشم های روشن و گرد و پر از اشک دختری که با همون نگاه اول مهرش به دلم افتاد،معصومیت نگاهش قلبم رو به لرزه می انداخت، رد قرمز محوی از زیر چشمش تا کنار گوشش کشیده شده بود و از قرمزی چشم هاش مشخص بود مدت زیادی رو گریه کرده.....
محمدرضا دستی به کمر دختر بزرگتر کشید و با محبت گفت مارال جان، زنداییه... اسمش ماهزاده اس...
بی اختیار روی زانو نشستم تا هم قدش بشم و بدون فکر بغلش کردم و بوسه ای به سرش زدم:چه دختر قشنگی...محمدرضا نگفته بودی خواهرزاده به این قشنگی داری......
بعدم دست دراز کردم و دختر کوچکتر رو که با کنجکاوی داشت نگاهم میکرد بغل گرفتم و با لبخند گفتم:چقدر شما خوشگلی عزیزم... بیایید تو، خیلی وقته منتظرم.....
ترنج با فاصله از ما ایستاده بود، با دیدن ما سلامی کرد و بعد از کمی خوش و بش با بچه ها تنها بودن بچه هاش رو بهانه کرد و به خونه اش رفت.....
نمیدونستم باید چیکار کنم، دخترا با خجالت کنار محمدرضا نشسته بودن و من گیج و سردرگم بین اتاق ها در رفت و آمد بودم، بالاخره تونستم به هیجانم غلبه کنم و با چند تا لیوان شربت وارد اتاق دخترا شدم.....
ادامه دارد...
@qaracheman | 318 |
| 19 | ❌ در مورد این ویدئو عرض کنم خدمتتون که عزیزان گفتن سیم ها قطع نشده بود بلکه درخت افتاده بود روش و اتصالی کرده بوده و برق چاه قطع شده بود | 315 |
| 20 | دلیل قطعی آب این روزهای قره چمن
🆔 @QaraCheman | 338 |
