ch
Feedback
سایت قره چمن

سایت قره چمن

前往频道在 Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

显示更多
1 551
订阅者
+124 小时
无数据7
+530
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+22
在0个频道中
五月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+10
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+29
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+52
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+22
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+23
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+30
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+23
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+54
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+39
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+31
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+33
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+42
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+36
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+43
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+28
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+28
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+47
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+31
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+49
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+40
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+82
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+2 516
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
24 六月+2
23 六月+1
22 六月+1
21 六月+2
20 六月+1
19 六月0
18 六月0
17 六月+1
16 六月0
15 六月+1
14 六月+2
13 六月0
12 六月+2
11 六月+3
10 六月0
09 六月0
08 六月0
07 六月+2
06 六月+1
05 六月0
04 六月0
03 六月+1
02 六月0
01 六月+2
频道帖子
رحمت الله به عشاق اباعبدالله❤️ تو این شب عاشورا یاد کنیم از نوکر و پیرغلام حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دایی عزیزم شادر
رحمت الله به عشاق اباعبدالله❤️ تو این شب عاشورا یاد کنیم از نوکر و پیرغلام حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دایی عزیزم شادروان کربلایی حاج جواد سلیمانی شادی روح همه گذشتگان فاتحه و صلوات 🌹 صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

2
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع 📸 مصطفی قاسمی | هم اکنون کربلا
69
3
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع... + شب عاشورا😭😭😭 امشب و فردا برای تسلی خاطر و سلامتی امام زمان صدقه بده
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع... + شب عاشورا😭😭😭 امشب و فردا برای تسلی خاطر و سلامتی امام زمان صدقه بدهید قلب آقا در فشار است و ما چه میدانیم عاشورا یعنی چه... اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
84
4
رحمت الله به عشاق اباعبدالله❤️ پدرم را خدا بیامرزد پدرم از مرید های تو بود او که در بساط نوکریت از محاسن سفید های تو بود یاد
رحمت الله به عشاق اباعبدالله❤️ پدرم را خدا بیامرزد پدرم از مرید های تو بود او که در بساط نوکریت از محاسن سفید های تو بود یاد کنیم از همه نوکران و پیرغلامان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام مخصوصا شادروان کربلایی حاج علی قاسمی که فردا پنجمین سالروز درگذشتش هست شادی روح همه شون فاتحه و صلوات 🌹 صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
104
5
عزاداری در بازار تهران
عزاداری در بازار تهران
141
6
تو این ایام یاد کنیم از همه ی کسایی که تو محرم های سالهای قبل توی مسجد و هیئت های عزاداری نوکری میکردند مخصوصا مرحوم حسن رحما
تو این ایام یاد کنیم از همه ی کسایی که تو محرم های سالهای قبل توی مسجد و هیئت های عزاداری نوکری میکردند مخصوصا مرحوم حسن رحمانی که از زحمتکشان مسجد مالک اشتر بود شادی روح همه شون فاتحه و صلوات🌹
153
7
⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫ اعلام مراسم مرحومه خانم ربابه محمد یاری عرض تسلیت خدمت خانواده های معزی، شادی
⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫ اعلام مراسم مرحومه خانم ربابه محمد یاری عرض تسلیت خدمت خانواده های معزی، شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
248
8
🖤انا لله و انا الیه راجعون درگذشت مرحومه خانم ربابه محمد یاری همسر مرحوم مشهدی غلامحسین بابائی (همسر برادر حاج علی بابائی ) را به اطلاع همشهریان محترم می‌رساند مراسم تشیع پیکر آن مرحومه ساعت ۹ صبح امروز ۱۴۰۵/۴/۳ در آرامستان روستای قره چمن برگزار می‌گردد
245
9
تاسوعا… ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
تاسوعا… ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
236
10
AnimatedSticker.tgs
220
11
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدودو البته اعتراف میکنم انتظار این همه زیبایی رو نداشتم ...ولی میدونستم روزی میاد که زنی بیاد بشینه جلوم و تلاش کنه زندگیش رو ازم پس بگیره... انگار همیشه میدونستم این زندگی موقته و یک روزی تموم میشه، اما فکر نمیکردم انقدر زود... انقدر بی رحمانه... دستی به صورتم کشیدم، خواستم حرفی بزنم که زن گفت:صورتت سوخته؟ مگه نه؟ شنیدم شوهرت اینکارو کرده! از دلیلش... بگذریم... مهم نیست دیگه.. با بهت نگاهش کردم، چطور همچین اطلاعاتی از من داشت؟ تعجبم رو که دید دوباره خندید و گفت:من خیلی وقته میدونم دخترجون... میدونم شوهرم... پدر بچه ام... علاقمتد شده به یه دختر دهاتی مطلقه و به خاطرش هرکاری کرده، از همون موقع که به دروغ بهم گفت بهش اضافه خدمت دادن... بالاخره من زنم، خیلی زود فهمیدم اضافه خدمت بهانه است و پای یک زن در میونه...میدونی... برام عجیبه تو چطور نفهمیدی؟ شم زنانه ات چطور بهت نگفت شوهرت بیشتر روزهای هفته رو پیش کیه! ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت:ااما بذار اعتراف کنم، حتی فکرش رو نمیکردم اون زن یکی عین تو باشه... بدت نیاد، اما خودتم خوب میدونی هیچ جذابیتی برای هیچ مردی نداری، اونم مردی مثل محمدرضا که منو تو زندگیش داره.... نفسم به شماره افتاده بود.... زبونم انگار لال شده بود، دیوار های اتاق داشتن بهم فشار میاوردن و من داشتم کم میاوردم... دلم میخواست زبون باز کنم و داد بزنم، دلم میخواست یقه ی اون زن رو بگیرم و از خونه ام پرتش کنم بیرون... دلم میخواست برگردم ده، برگردم پیش آقاجونم... پیش ننه و ننجونم... قطره اشکی نشست روی گونه ام، بغض داشت خفه ام میکرد، اما نباید گریه میکردم، نباید از خودم ضعف نشون میدادم..... با صدای لرزونی گفتم:من... من نمیدونستم، از هیچی خبر نداشتم.. زن سری تکون داد و گفت:پونزده سالم بود وقتی اومدن خواستگاریم... دختر دومی خونه بودم و کم خواستگار نداشتم، آقام بین خواستگار هام محمدرضا رو واسم مناسب دید و منم نه نگفتم..... اون موقع ها محمدرضا تازه بیست و یک سالش بود، هنوز نه سربازی رفته بود، نه کار درستی داشت. تو همین شهر با هم آشنا شدیم. بعدش پدرامون تو یک کاری باهم شریک شدن و دو سال بعد عقدمون از اینجا کوچ کردیم و رفتیم شهر بزرگتر با امکانات بیشتر... محمدرضا رو دوست داشتم، اونم دوستم داشت. زندگی خوبی هم داشتیم تا اینکه تصميم گرفت بره سربازی... از همون روزهای اولی که منتقل شده بود به روستای شما فهمیدم خبریه... نمیگم دلش چون شک ندارم تو یک علاقه زودگذر بودی .. میگم بودی چون دیگه علاقه ای هم بهت نداره... بی رحمانه حرف میزد و هر حرفی عین خنجری تیز تو قلبم فرو میرفت، من حس میکردم تنهاترین و بی کس ترین موجود روی زمینم... زمزمه کردم:بهم گفت دوستم داره... +و تو دختر ساده باورت شد؟ یکبار به خودت نگفتی چرا؟ چرا باید تو رو دوست داشته باشه؟ چرا نمیخوای بفهمی؟ باور نمیکردم، منو دوست داشت، این جمله رو روز ها و شب های زیادی بهم گفته بود... از قشنگی چشم هام گفته بود، اما چشم های زنی که روبه روم بود هزار برابر زیباتر از چشم های من بود... زن که انگار از سکوت من خسته شده بود از جا بلند شد، شاید انتظار داشت باهاش بجنگم! برای داشتن مردی که نمیدونستم کجای زندگیشم... ایستاد و چادرش رو روی سرش مرتب کرد و حرف آخرش رو زد:از زندگیش برو، قبل اینکه اون از زندگیش حذفت کنه... چنگی به زمین زدم و نالیدم:اینکارو نمیکنه... تلخ خندید:برای اینکه اینکارو باهات نکنه برو.. برو و عزت خودت رو حفظ کن.... خودت رو بیشتر از این خار و زلیل نکن... دیگه نتونستم گریه ام رو کنترل کنم، هق هق میکردم و میگفتم محمدرضا اینکارو با من نمیکنه... ادامه دارد... @qaracheman
280
12
❌ فیلم دسته عزاداری روز عاشورای قره چمنی ها در دهه ۸۰ 📹 ابوالفضل تقی زاده
❌ فیلم دسته عزاداری روز عاشورای قره چمنی ها در دهه ۸۰ 📹 ابوالفضل تقی زاده
231
13
❌بانک‌هایی که به اختلال خوردن: تجارت، ملی، صادرات، دی، بلو، ردبانک، کارآفرین چه همراه بانک چه کارت کار نمیکنن
257
14
❌ تا ۱۹ تیر مترو و اتوبوس بی آر تی توی تهران مجانیه
255
15
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدویک به احمد میگفت پسرم و حسابی بهش عادت کرده بود. چند تا کاسه بشقاب گذاشتم جلوی احمد تا باهاش بازی کنه و خودم کنار ستاره نشستم، ستاره خیره شده بود به احمد و چشم نمیگرفت ازش، آهسته گفتم:حسابی بهش عادت کردی ها... ستاره با شوق گفت:الهی قربونش برم، به خدا برام عین بچه ی خودمه، اصلا درد و غصه هام یادم رفته انقدر که سرم گرم این بچه اس.... +ستاره... تهش که چی؟ دو سه روز دیگه میان این بچه رو ازت میگیرن، به نظرت این وابستگی درسته؟ این بچه هم این وسط آسیب میبینه... ستاره اخمی کرد و گفت:نمیذارم ازم بگیرنش، این بچه که کسی رو نداره، از خداشون باشه من بزرگش کنم... من زن عبدالله ام، ارث عبدالله به من و این بچه میرسه، این بچه هم یادگاری عبدالله است... تو بگو ماهزاده، این بچه حق من هست یا نه؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم :من چه میدونم، هرچیم میگم به خاطر خودته... ستاره سری تکون داد و گفت:من میدونم دارم چیکار میکنم، میدونی ماهی... یه عمر عین آدم های بی دست و پا نشستم تا بقیه برام تصميم بگیرن... هرچی بقیه گفتن، گفتم چشم... اما دیگه بسه، اینبار میخوام خودم واسه زندگی خودم تصميم بگیرم، اینبار نمیذارم خوشبختی که حقم هست رو ازم بگیرن، من یه عمر از خدا یه بچه خواستم، حالا که خدا اون بچه رو گذاشته تو دامنم، مگه عقلم کم باشه که به راحتی از دستش بدم.... شونه ای بالا انداختم و سکوت کردم. زیاد از حرف های ستاره سر در نمیاوردم. ستاره یک ساعتی نشست و وقتی احمد شروع به بهانه گیری کرد سریع بچه رو برداشت و خداحافظی کرد و رفت.... حدودا یک ساعتی از رفتن ستاره گذشته بود و من بی حوصله داشتم کتابی رو ورق میزدم که در خونه زده شد، سریع روسریم رو روی سرم انداختم و به سمت در رفتم، از پشت در با ترس گفتم :کیه؟ جوابی نیومد و کسی دوباره در زد، به در نزدیک تر شدم و گفتم:کیه؟ کی پشت دره؟ صدای ظریف زنی به گوشم رسید:باز میکنید؟ همسایه ام.... مکثی کردم و با تردید در رو آهسته باز کردم، زن جوونی بود، چشم های درشت مشکی اش و ابروهای کمونی اش اولین چیزی بود که توجه ام رو جلب کرد،چادرش رو جوری سر کرده بود که کیپ تا کیپ صورتش رو پوشنده بود، اما از همون چشم و ابرو میشد فهمید زن خوشگلیه... زن کمی جلو اومد و با صدای آرومی گفت:میتونم بیام تو؟ به سختی آب دهنم رو قورت دادم و ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم و بی حرف کنار کشیدم تا داخل بیاد.... وارد خونه که ‌شد با غم عمیقی نگاهی به اطراف انداخت و گفت:مرد که تو خونه ندارید؟ سری به طرفین تکون دادم، زن جوون با لبخند غمگینی چادرش رو از سرش پایین کشید و روی شونه هاش انداخت و تازه اونجا بود که فهمیدم زیباترین زنی که تو عمرم دیدم جلوم ایستاده... ظریف بود، قد بلند و کشیده، با لب های باریک و بینی قلمی... +خونه ی قشنگی دارید... نقلی و جمع و جور، مخصوص یک زندگی دو نفره... نمیدونم چرا دیدنش و شنیدن صداش دلهره به جونم مینداخت، با مکثی کوتاه بهم نزدیک شد و زمزمه کرر:زن محمدرضایی؟ اینو که گفت دلهره ام بیشتر شد، سری به نشونه ی مثبت تکون دادم.. چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دائم؟ دستم رو مشت کردم، دلم میخواست بهش بگم دائمي... اما بی اختیار گفتم:. سه ساله... یک سالش گذشته.. خندید... با صدای آروم اما چشم هاش پر از اشک بود، نفس عمیقی کشید و گفت:تعارف نمیکنی بریم داخل؟گرما یکم اذیتم میکنه..... اینو گفت و چادرش رو کمی کنار زد و تازه اونجا بود که متوجه شکمش شدم، به نظر حامله میومد... سرم داشت گیج میرفت، انگار پاهام تحمل وزنم رو نداشت... اشاره ای به اتاق کردم و به سختی گفتم:بفرمایید... زن با اجازه ای گفت و جلوتر از من وارد اتاق شد....اشک تا پشت پلکم اومد، اما جلوی خودم رو گرفتم و گفتم صبر کن ماهزاده... صبر کن... هنوز هیچی مشخص نشده...شاید واقعا زن همسایه باشه.. حتما عین نیره خانم پر حرفه و میخواد سر از همه چی در بیاره.... با قدم های لرزون وارد اتاق شدم، گوشه ای نشسته بود و داشت به اطراف نگاه میکرد، من رو که دید لبخندی روی لبش نشست و گفت:اسمم پریچهره... با خودم گفتم چقدر هم اسمش به صورتش میاد..... زمزمه کردم:منم ماهزاده ام... سکوت بدی اتاق رو فرا گرفته بود، بعد از سکوتی تقریبا طولانی پریچهر لب باز کرد و با بی‌رحمی گفت:یک دلخوشی سه ساله ای... بعد این براش تموم میشی، البته شایدم زودتر ، به هرحال داره پدر میشه، بار مسوولیت میفته رو دوشش، دیگه نمیتونه به هر بهانه ای ما رو تنها بذاره و بیاد اینجا..میدونی، حتی اگر بخوادم نمیتونه، چون این بچه میشه زنجیر دست و پاش.. گیج و منگ نگاهش کردم.یکی تو سرم میگفت ماهزاده خودت رو گول نزن،خودت خیلی خوب میدونی این زن کیه و حرفش چه معنی میده،اصلا انگار از همون روزی که به محمدرضا جواب بله دادم منتظر همچین روزی بودم.منتظر همچین زنی! ادامه دارد... @qaracheman
254
16
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صد ستاره محکم گونه های پسر بچه رو بوسید و با حسرت گفت:اگر خدا یکی از اینا به من داده بود حال و روز من این نبود.... دست پسر بچه رو گرفتم و گفتم:خیلی خوشگله... بعد از این کی نگهش میداره؟ ستاره آهی کشید و گفت +مارال دخترعموی عبدالله اس، از بچگی تو دست و بال ننه ی عبدالله بزرگ شده، حتما میدنش اون نگهش داره... با کنجکاوی گفتم:ازدواج نکرده مگه؟ +چرا،ازدواج کرده، سه تام دختر داشت تا جایی که من خبر دارم... ولی خب ننه بابای عبدالله سن و سالی ازشون گذشته، عبدالله یه خواهر داره که دیگه از سن بچه داریش گذشته.... از طرفی عالیه هم دو تا خواهر داره که بچه سال هستن، ننه عالیه هم خیلی سال قبل فوت شده، خواهراش هم ناتنی هستن... جز مارال کسی نیست این بچه رو نگه داره.... کمی خیره شد به بچه و با حسرت گفت:کاش میدادنش من نگهش دارم... با تعجب گفتم:واقعا راضی میشی پسر شوهرت رو بزرگ کنی؟ ستاره محکم پسر بچه رو به خودش فشرد و گفت:از خدامه... اگر بهم بدنش رو تخم چشم هام نگهش میدارم، از باباش هم اونقدر مال و منال مونده که محتاج این و اون نشیم... عالیه خیلی طلا میخرید،همه میگفتن کلی طلا تو خونه داره... شونه ای بالا انداختم و گفتم:یعنی راضی میشن بدنش به تو؟ ستاره آهی کشید و گفت:محاله...هرکی راضی بشه مادر عبدالله محاله رضایت بده! انقدر از من بیزاره، اون موقع ها همش میگفت تو باعث شدی بچه ام شش سال آرزو به دل بمونه...پسر بچه که حتی اسمش رو نمیدونستیم کمی خودش رو به سمت من کشید و خندید.... جوری که دندون های بامزه اش معلوم شدن، دلم غنج رفت و بوسه ای به دستش زدم، یک ساعتی اونجا نشستیم، ستاره پسربچه رو زمین گذاشته بود تا با خاک بازی کنه، منم مدام با وسواس دستش رو تمیز میکردم تا دست خاکی رو نبره تو دهنش...بعد یک ساعت سروکله ی مارال پیدا شد.... با قدم های بلند به سمتمون اومد، خم شد و پسرک رو بغل کرد و رو به ستاره گفت:دستت درد نکنه، نمیشد بردش تو اون جمعیت... انقدر دیشب تا حالا صدای گریه و زاری شنیده که همش گریه میکرد، تازه خنده به لبش اومد.... ستاره با حسرت گفت:اسمش چیه؟ +احمد... اسمش احمده... +میگم.. یعنی... شما عزادارید، خونتون شلوغه... میخوای بده اش من تا هفت این خدابیامرز ها بچه پیش من باشه... ها؟ +خودت خوب میدونی زن عموم بفهمه بلوا به پا میکنه ستاره... ازم نخواه اینکارو بکنم.... ستاره با اصرار گفت:تو این شلوغی کسی نمیفهمه این بچه کجاست.. تو منو خوب میشناسی مارال، من تو این سال ها آزارم به کسی نرسیده. این بچه رو عین بچه ی نداشته ی خودم دوست دارم.به خدا قسم من هيچوقت با عالیه مشکل نداشتم، از روز اول راضی بودم باهاش تو یک خونه زندگی کنم و مراقب بچه هاش باشم، اما عالیه خدابیامرز قبول نکرد... الانم از بچه اش عین تخم چشمم مراقبت میکنم.... مارال کمی دست دست کرد و گفت:بده اش من ،ببرمش خونه ی عموم، از اونجا یکم وسیله براش جمع کنم، به زن عمو میگم تا هفتم می‌سپارمش به خواهرشوهرم، ولی میارمش پیش تو...هنوز خونه ی قدسی خانمی؟ ستاره با شوق گفت:آره... آره اونجام... پس من برم... آره برم یکم اتاق رو جمع و جور کنم... اینو گفت و دست من رو کشید و گفت:برو بگو قدسی خانم اینا بیان بریم.. اصلا حالش از این رو به اون رو شده بود، لبخند از روی لبش کنار نمیرفت و از ذوق روی پاهاش بند نبود.... منم قدسی خانم رو خبر کردم و با بقیه ی همسایه ها برگشتیم سمت خونه. تو راه قدسی خانم با تعجب نگاهی به ستاره انداخت و گفت:چی شد حال رو روزش تغییر کرد؟ ستاره خانم با ذوق گفت:قراره احمد رو بیارن تا هفت پیش من بمونه... قدسی خانم با تعجب گفت:احمد کیه؟ زمزمه کردم:پسر شوهرش... اینو که گفتم قدسی خانم چشم هاش گرد شد و گفت:زده به سرت ستاره؟ میخوای بچه مردم رو بیاری نگه داری که اگر خالی به صورتش افتاد به هزار نفر جواب پس بدی؟عقلت رو از دست دادی؟ ستاره بغض کرده گفت:دلم به این بچه خوشه ننه قدسی، دلخوشیم رو ازم نگیر.. قدسی خانم سری به نشونه ی تاسفت تکون داد و آهسته گفت:عقلش رو از دست داده این زن.... ولی ستاره خوشحال بود و منم از خوشحالیش خوشحال بودم. وقتی رسیدیم خونه هم سریع رفت اتاقش رو جمع و جور کرد و از نیره و سارا چند تا اسباب بازی گرفت و یکم غذا برای احمد بار گذاشت و با ذوق منتظر اومدن مارال موند. منم دیدم موندنم اونجا بی فایده است بی سر و صدا چادرم رو سرم کردم و برگشتم خونه... دو سه روز تنها خونه موندم....اما از ترس برگشت اون مرد با کوچکترین صدایی از جا میپریدم و اصلا خواب درستی نداشتم.... روز چهارم صبح زود بود که سروکله ی ستاره با احمد پیدا شد.... حسابی آب زیر پوست خودش و احمد افتاده بود و لبخند از روی لبش پاک نمیشد. ادامه دارد... @qaracheman
229
17
👥🗣😥هرگاه به یاد حسین بن علی علیه السلام افتادی، بگو: ... عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ ثُوَيْرٍ قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَ يُونُسُ بْنُ ظَبْيَانَ وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو سَلَمَةَ السَّرَّاجُ جُلُوساً عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَیهِ السَّلامُ ، وَ كَانَ الْمُتَكَلِّمُ مِنَّا يُونُسَ وَ كَانَ أَكْبَرَنَا سِنّاً. فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، إِنِّي كَثِيراً مَا أَذْكُرُ الْحُسَيْنَ عَلَیهِ السَّلامُ ، فَأَيَّ شَيْ‏ءٍ أَقُولُ؟ فَقَالَ: قُلْ: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ» تُعِيدُ ذَلِکَ ثَلَاثاً، فَإِنَّ السَّلَامَ يَصِلُ إِلَيْهِ مِنْ قَرِيبٍ وَ مِنْ بَعِيد. (الکافی، ج 4، ص575) حسین بن ثُوَیر نقل می کند: من ، یونس بن ظَبیان ، مُفَضَّل بن عمر و ابو سَلَمَۀ نزد حضرت صادق علیه السلام نشسته بودیم. در بین ما یونس که مسن تر از همه ما بود سخن می گفت. عرض کرد: فدایت شوم، من زیاد به یاد حسین بن علی علیه السلام هستم ، در این حالت چه بگویم؟ فرمود: سه بار بگو: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ» ، همانا سلام از دور و نزدیک به حسین بن علی علیه السلام می رسد. ✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
217
18
AnimatedSticker.tgs
224
19
برای متولدین تیر 😍
برای متولدین تیر 😍
258
20
این گوشی خوش قیمت مبارک همشهری عزیزمون توی جعبه شارژر و کابل شارژ و قاب هم هست برای دیدن قیمت ها روی لینک بزنید: https://t.me
این گوشی خوش قیمت مبارک همشهری عزیزمون توی جعبه شارژر و کابل شارژ و قاب هم هست برای دیدن قیمت ها روی لینک بزنید: https://t.me/mobile_shooop
258