سایت قره چمن
前往频道在 Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
显示更多1 571
订阅者
+124 小时
+17 天
+830 天
数据加载中...
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+1
在0个频道中
九月 '26
+25
在0个频道中
Get PRO
八月 '26
+28
在0个频道中
Get PRO
七月 '26
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+38
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+10
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+29
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+52
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+22
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+23
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+30
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+23
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+54
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+39
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+31
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+33
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+42
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+36
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+43
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+28
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+28
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+47
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+31
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+49
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+40
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+82
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+2 516
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 04 十月 | 0 | |||
| 03 十月 | +1 | |||
| 02 十月 | 0 | |||
| 01 十月 | 0 |
频道帖子
شهر چایی😍
+ روستای کوخالو | این فیلم مربوط به بهار ۱۴۰۵ هست
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
| 2 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_هشتادوپنج
شبها تا صبح خواب به چشمم نمی اومد ...
نگاهش ،خنده هاش، ایما و اشاره هاش !!!کلا آدم ترسناکی بود ....
سه روز ار رفتن جمال گذشته بود، شب قبلش سرو صداهایی از بیرون اتاق ما اومده بود انگار کسی سعی میکرد در رو باز کنه، چون در رو قفل میکردم بعد از خوابیدن بچه ها، برای همین ترسم بیشتر شده بود، به فریده اروم گفتم :من که رفتم بیرون در رو ببند ...
_باشه منم ازش خوشم نمیاد ، چرا نمیره ؟!
_چمیدونم نمیشه بهش بگی برو، خونه اشه .
فهیمه و فتانه رو به بهونه ای فرستادم خونه عمه و به فهیمه سفارش کردم هر طوری هست امشب رو اونجا بمونن،بالاخره مواظبت از خودم و فریده راحتتر بود تا مواظبت از 4 نفر!!!
اونها که رفتن باز به فریده گوشزد کردم و رفتم سراغ آشپزی ،کمی خیالم راحت بود ....داشتم آب جوش می آوردم تا بتونم توی سرما ظرفها رو تمیز کنم ،عباس بیرون بود و من از این بابت هم خیالم راحت بود، صبح رفته بود و من ندیده بودم برگرده، مشغول بودم که حس کردم صدای خفه ای مثل جیغ میاد، سرکی بیرون کشیدم همه چی آروم بود، مطبخ توی حیاط بود ناسزایی به خودم و افکارم و عباس فرستادم.... سعی کردم زودی کارم رو تموم کنم و برگردم داخل ،ظرفها رو شستم و رفتم داخل در اتاق نیمه باز بود، گفتم :ای فریده باز خوبه گفتم در رو قفل کن!!!
سمت اتاق رفتم حس کردم کسی داخله، در رو هل دادم ،نفهمیدم چی شد تکه چوبی که همیشه دم در ورودی بود رو برداشتم و زدم توی سر عباس!!! برگشت سمت من، فریده صورتش عین گچ بود، عباس خواست بهم حمله کنه که باز چوب رو بالا بردم و زدم روی شونه اش ،انگار محکم زدم و با ضربه قبلی قاطی شد و یهو افتاد.... رفتم سمت فریده.. چند تا ضربه به صورتش زدم و گفتم :فریده!!! فریده !!!
لیوانی آب به خوردش دادم، کم کم چشمهاش رو باز کرد عباس گوشه ای افتاده بود، فریده با گریه گفت :وای فردوس.... وای ...
_هیسسسس چیزی نگو! بشین تا من بیام !
_نه من با این نمیمونم...
_نمیدونم اصلا زنده اس یا نه !!!
_مرده؟!
_ آروم بگیر الان میام !
ننه نرجس توی خواب بود و هیچی نفهمیده بود... کی مواظب ما بود ؟!!!خبط کرده بودم ،نباید بچه ها رو میفرستادم،ولی الان وقت فکر کردن به اینها نبود،نمیدونستم چطور قراره با اون وضعیت کنار بیایم، ولی فعلا وضعت عباس بدتر بود ،نکنه مرده باشه ؟!اگه مرده باشه من چه کنم؟!توی حیاط بالا و پایبن میرفتم، باید از کسی کمک میگرفتم ولی کی؟! تصمیم گرفتم برم پیش عمه خاتون جان ،ولی خب اگه میفهمید چی شده بدبخت میشدیم!!! نباید میگذاشتم بقیه بفهمن..
از در زدم بیرون... اگه یکی از اهالی میفهمید چی شده دیگه ماها توی اون ده جایی نداشتیم..
نگاهم روی در خونه همسایه موند، مگه نه اینکه اون مدت اون بیشتر از همه به داد ما رسیده بود، ولی میرفتم چی میگفتم ؟!عباس رو چه میکردم؟! هرچی که بود در رو زدم میترسیدم ننه نرجس بیدار بشه و اون همه رو خبردار کنه، طول کشید تا در رو باز کرد، ظاهرم چطوری بود نمیدونم که به محض باز کردن در گفت :چیزی شده اتفاقی افتاده ؟!
_آره ...
_چی شده ؟!
_یه چیز خیلی بد!!! میشه بیاید اون خونه ؟
نمیخواستم مردم من رو دم خونه اون مرد ببینن ،گفت :برو دارم میام !!!
توی حیاط قدم رو میرفتم که اومد داخل و گفت :خب بگو یالا ...
_من ...من یه کاری کردم ...
_چیکار ؟!
_راستش.... با چوب زدم توی سر یکی، توی اتاقه ؟!
اشکهام میریخت و همزمان حرف هم میزدم، بی هیچ سوال و جوابی دویید سمت ساختمون، منم به دنبالش.. ننه نرجس بیدار شده بود و توی جاش نشسته بود، من رو که دید گفت :هی دختر این کیه ؟!
_همسایه اس ننه ...
_اینجا چیکار داره ؟!
جوابش رو ندادم و رو به اون مرد که بعد از چند ماه هنوز اسمش رو هم نمیدونستم گفتم :اونجاس!!!
وارد اتاق شد... فریده همونجا نشسته بود... اون مرد عباس رو نگاه کرد و گفت :زنده اس چیزیش نیست ،با چی زدی ؟!چرا زدی دختر ؟!
بعد نگاهش ثابت موند روی فریده و عباس چشمهاش گرد شد و رو به من گفت:
ادامه دارد...
@qaracheman | 142 |
| 3 | 🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان
امين وحی ربُّ العالمين است
امان آسمانها و زمین است
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
🆔 @ba_ghaem | 134 |
| 4 | AnimatedSticker.tgs | 124 |
| 5 | ❌برای عضویت تو کانال بله روی لینک زیر بزنید:
http://ble.ir/qaracheman | 186 |
| 6 | اگه جنگی چیزی شد نت قطع شد توی کانال بله عضو بشید اونجا دور هم جمع هستیم | 201 |
| 7 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_هشتادوچهار
از همون دیوار کوچیک گذشت و برگشت روی پشت بوم خودشون از پله های نردبون پایین رفتم ،فهیمه گفت :کی بود ؟!
_نمیدونم، هر کی بود خدا خیرش بده تمیز کرد، به ننه نرجس نگو حوصله ندارم غر بزنه !!!
باهم رفتیم داخل و ننه نرجس گفت :تموم شد ؟!
_بله ...
_دیدی تنبلی میکردی، کاری نداشت یه کم گرم شو حیاط رو هم تمییپز کن ...
بعدم زیر لحاف گرفت خوابید ،دلم میخواست یخ چیزی بهش بگم، ولی چاره ای نداشتم جز سکوت!!! نزدیکی های ظهر بود که در رو زدن خودم رفتم برای باز کردن در، همون مرد جوون بود با بیلی توی دستش، گفت :راستش گفتم نمیتونی حیاط رو خالی کنی، اومدم کمک !!!
_دستتون درد نکنه، ولی ...
_بیخیال ننه نرجس با من مشکل نداره ..
_میشناسیدش؟!
همونطور که داشت تند تند برفها رو میریخت توی کوچه گفت :آره میشناسمش!!!
_ولی من شما رو ندیدم اصلا، ما بچه که بودیم اینجا زندگی میکردیم !
_من اهل اینجا نیستم،چند سالیه اینجا زندگی میکنم ...
_آهان پس همینه چون من اکثر اهالی رو میشناسم !
_ولی بچه های ننه نرجس نیستید !!!
_نه پیشش زندگی میکنیم...
_پدری، برادری، شوهری کسی نیست کمک حالتون؟!
_نه متاسفانه ...
حیاط کوچیک خونه ننه نرجس رو تمیز کرد و گفت:خب اینم از این!!! کاری بود من در خدمتم !
_ممنون لطف کردید واقعا میترسم تعارف کنم بیاید داخل، ننه نرجس خوابیده !!
_نه نه منم باید برم خدا نگهدار ...
اون که رفت منم رفتم داخل فهیمه گفت :این کی بود ؟!
_همون فرشته نجات روی پشت بوم
_کی هست ؟!
_نمیدونم گفت اهل اینجا نیست ...
_همون از اهالی اینجا نیست، وگرنه بدجنسی این اهالی رو قطعا داشت و کمک نمیکرد !
کاسه ای از آشی که پخته بودم پر کردم و گفتم :من این رو بهش بدم بابت تشکر !
در خونه اش رو زدم طولی نکشید در رو باز کرد و من رو که دید گفت :گویا قراره همدیگه رو ببینیم نه ؟!
_انگار ...
_دست شما درد داشت نکنه نمیتونم تعارفتون کنم بیاید داخل !
_نه نه من باید برم
و برگشتم خونه.....
بهمن ماه رو که رد میکردیم من از خوشحالی توی پوست خودمم نمیگنجیدم ،چون سرما تموم میشدم و هم هوا خوب میشد ...هم فریده از اون مریضی خلاص میشد، البته ناشکری نمیکردم چون اونسال حالش به نسبت خیلی خیلی بهتر از سالهای قبل بود، هم دارو داشتم و هم اینکه بنیه اش قویتر بود،جز چند روز تب چندانی نداشت و در کل حال عمومی خوبی داشت !
مرد همسایه رو گاهی میدیدم، ولی چیزی ازش نمیدونستم ،حتی اسمش رو ....آخرای بهمن بود که بعد از گذشت 4 یا 5 ماه پسرهای ننه نرجس از راه رسیدن ،هر دو تا هم باهم اومده بودن.. جمال رو قبلا دیده بودم، ولی عباس رو بار اول میدیدم ..راستش از همون لحظه ورود از نگاهش خوشم نیومد ،سعی میکردیم از اتاقی که بودیم بیرون نیایم، ولی خب من مجبور بودم برای پخت و پز از اتاق بیرون برم.... جمال مرد خوبی بود، بیشتر وقتش رو بیرون میگذروند ،ولی عباس نه، مدام خونه بود و من معذب بودم ،من مدتها توی خونه حسین علی کار کرده بودم ،ولی هیچوقت حس معذب بودن نداشتم !!!
یه روز کنار اجاق داشتم کار میکردم که حس کردم اومد داخل و گفت :نخسته !
_ممنون ...
کنارم ایستاد و گفت :غذاهات خوشمزه اس!!!
_نوش جان ....
چاقویی دستم بود و داشتم مرغی که همون روز صبح جمال سر بریده بود رو تمیز میکردم، تند تند کار میکردم، این دیگه چی بود؟! کارم رو تموم کردم و غذا رو بار گذاشتم ..گویا اون دو تا برادر قصد رفتن نداشتن، سفره جدایی برای بچه ها انداختم و برای اونها هم جدا ،جمال توی در اتاق ایستاد و گفت :می اومدین سر سفره !!
_اینجا بچه ها راحت ترن !
_هر طور میخواید ....
صداشون می اومد که جمال گفت :عباس فردا صبح بر گردیم و عباس گفت: من چند روزی دیگه میمونم، کاری ندارم تو برگرد ،من بعد میام، چند روزی بیشتر پیش ننه بمونم !!!
دلم هری ریخت... اگه میخواست تنها با ما توی یه خونه بمونه ،خدا باید بخیر میگذروند..... عمو گفته بود هر موقع اینها اومدن شما خونه نمونید!!!ولی من پشت گوش انداخته بودم ....میترسیدم هم به جمال چیزی بگم،میتونست هر بهتونی به ما بزنه، سعی کردم همونطور بگذرونم و مواظبت کنم ،اونموقع خونه عمه هم نمی تونستم برم ،میرفتم چی میگفتم؟!میگفتم چند وقته اینا هستن و من حالا به عقلم رسیده بیام خونه شما! نه نمیشد !!!!
روز بعد جمال برگشت و ما موندیم... ننه نرجس هنوز کرختی زمستون انگار توی تنش بود ،چون مدام میخوابید، به بچه ها سفارش کردم :اصلا تنهایی از اتاق بیرون نمیاید فهمیدید؟!
فهیمه گفت :بگو زندانی و خلاص.
_همین که گفتم!!
سعی میکردم سریع شام و ناهاری آماده کنم و بقیه اش رو پیش بچه ها باشم، از هر چیزی میترسیدم،
ادامه دارد...
@qaracheman | 222 |
| 8 | عصر دل انگیز روستای یالقوزآغاج 😍
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 226 |
| 9 | ❌لیست قیمت گوشی های اپل، سامسونگ و شیائومی
۱۱ مهر ۱۴۰۵
🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده
❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی
@abolfazl_mrd
پیام بدید🙏🌹
❌کانال موبایل شاپ (سه شنبه بازار) مرجع قیمت موبایل و لوازم جانبی
برای عضویت روی لینک بزنید:
https://t.me/mobile_shooop | 253 |
| 10 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_هشتادوسه
رو به اسفندیار گفتم :بیا اینجا رو هم ببینم نمیتونی ازمون بگیری، برو ...
الان میام ننه نرجس، از خونه عمه خاتون جان اومدن !
_زود بیا داخل در رو هم ببند...
_چشم !!!
رو به اسفندیار گفتم :برو !!!
_میرم ،ولی برمیگردم ..
در رو بستم و تکیه دادم به در، پس حسینعلی علی خبر نداشت که کجاییم، لبخندی روی لبم نشست اینکه رفته بود سراغ اسفندیار و کتک مفصلی هم بهش زده بود دلم رو خنک میکرد، ولی یادم می افتاد که چرا ده به ذهنش نمیرسه، بعد به خودم جواب میدادم چون من همیشه سفت و محکم میگفتم ده نمیرم!!!! هر چی بود اومدن اسفندیار خوب بود، نه به خاطر دیدن خودش، به خاطر اینکه فهمیده بودم اوضاع از چه قراره!!! راستش اون روزا از دست شریفه خانم و محمد علی هم دلخور بودم، اونها فقط به خاطر اینکه زندگی حسین علی به خیال خودشون از حالت نرمال بیرون نیاد، ما رو فرستادن ده،کار درست شاید این بود که میذاشتن خودمون تصمیم بگیریم، در این مورد، هر چی که بود وضعیت ما اونجوری بود !!!
از اسفندیار دیگه خبری نشد، حتی از عمو هم، حدس میزدم برگشته باشن شیراز، چون اون همه ده نمیموندن، اونم توی اون سرما...هوا که سرد شده بود ننه نرجس بد خلق تر شده بود و همین بچه ها رو اذیت میکرد، مدام داخل خونه زیر لحاف بود و هیچ کس حق جیک زدن هم نداشت، میگفت :من اعصاب سرو صدا ندارم ...
خبری از پسر هاش نبود، انگار اونها هم خیالشون راحت بود که مادرشون تنها نیست، هرچی بود خودشون رو مجبور به رفت و آمد و تحمل غرغرهاش نمیکردن ...
آذر ماه بود دو ماهی بود خونه ننه نرجس موندگار بودیم، عمه خاتون جان گاهی سری میزد، بالاخره خونه پسرش نزدیک ما بود ،گاهی که میرفت اونجا سری هم به ما میزد.... خبری از شیراز نداشتم.. گاهی دلم میخواست تماسی با شریفه خانم بگیرم ،ولی پشیمون میشدم، باید اون آدمها و اون زندگی رو فراموش میکردیم... دل چرکین بودم از همه اشون، آدم توی روزای سخت همه و همه چیز رو مقصر میدونه !!!
فریده باز مریض احوال شده بود، درسته به نسبت قبل بهتر بود، ولی خب اون مریضی و بیحالی رو داشت و ننه نرجس هم مدام میگفت:این دختر آخرش من رو مریض میکنه !!!
و اجازه اینکه از اتاق بیاد بیرون رو نداشت، از زمستون و سرما بیزار بودم.... یه شب برف سنگینی بارید برف که قطع شد ..هر کسی مردی داشت روی پشت بوم خونه اش بود برای برف روبی و ننه نرجس مدام غر میزد :سقف خونه ام میاد پایین، باید برفها رو بریزیم پایین!!!
میگفتم :ننه من که نمیتونم برم بالا !
با بدجنسی تمام میگفت :چرا نتونی؟! مگه چیت از مردا کمتره، اگه سقف اومد پایین چی ؟!
خلاصه اونقدر گفت و گفت که فهیمه گفت :کاش کسی کمک میکرد!
در جوابش گفت :من آدم غریب تو خونه ام راه نمیدم !!!
گفتم :خیلی خب به کاریش میکنم !
باید از نردبون چوبی کنار حیاط بالا میرفتم تا برفها رو بریزم پایین، بالا رفتن از همون نردبون خودش مکافاتی بود.. با هزار تا ترس و لرز بالا رفتم و تازه بالا که رسیدم ترس برم داشت، اون حجم از برف رو چیکار نمیکردم ،تا بالای زانوهام برف بود، با پاروی چوبی سعی کردم برفها رو تکون بدم، ولی خب زورم نمیرسید و هربار مقدار کمی جابجا میشد، فهیمه مدام از پایین میگفت: آجی مواظب باش !!!
_باشه فهیمه هولم نکن ....
روی پشت بومها مردها در حال کار کردن بودن، هر کس من رو میدید چند لحظه ای نگاهم میکرد و بعد باز مشغول کار خودش میشد، حواسم به کارم بود که بلکه بتونم کمی برفها رو جابجا کنم تا صدای ننه نرجس در نیاد، کمی که گذشت صدایی از پشت بوم کناری اومد که گفت :این کار تو نیست دختر !!!
برگشتم سمت صدا و هیچی نگفتم... باز کارم رو از سر گرفتم، ولی خب پشت بوم رو دیده بودم ،پاک پاک بود!!! دلم میخواست پشتم بوم ما هم الان تو اون وضعیت بود، باز صدای مرد جوون اومد که گفت :اینجوری پیش بری ،برفها هم یخ میزنه دیگه نمیتونی حتی پا رو پشت بوم بذاری !
چشمهام رو بستم و سعی کردم اروم باشم و گفتم :خودم میدونم، ولی توانم در این حده!!!
_بیام کمک ؟!
راستش اونقدر ناچار بودم که گفتم :نیکی و پرسش ؟!
لبخندی زد و از روی دیوار کوتاهی گذشت و اومد روی پشت بوم ما و تند تند برفها رو میریخت پایین، فهیمه از پایین گفت :آجی آروم یه وقت می افتی...
لب پشت بوم رفتم و گفتم :هیس کمکی اومد !!!
اون مرد که نمیشناختمش پشت بوم رو تمیز کرد و گفت :بفرمایید !!!
لبخندی زدم و گفتم :دستتون درد نکنه واقعا لطف بزرگی کردید !
_خواهش میکنم...
ادامه دارد...
@qaracheman | 253 |
| 11 | اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان و عجل فرجه | 222 |
| 12 | AnimatedSticker.tgs | 222 |
| 13 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_هشتادودو
_همه خوبن خیالت راحت!!! فردوس کسی که سراغتون نیومده ؟!
_کی مثلا ؟!
_نمیدونم آدم غریبه ای کسی !!!
_نه چطور ؟چیزی شده ؟!
_نه نگران نباش!!! حسین علی که فهمید رفتید زد به سیم آخر!!! ما نگفتیم کجایید ،گفتیم نمیدونیم کجا رفتن ، گفته خودم پیدا میکنم کجا رفتن.... با ما حرف نمیزنه ،گفتم بپرسم ازت کسی سراغتون نیومده!!!
_نه خیالتون راحت اینجا رو نمیتونه پیدا کنه !
_از اون هرچی ....
و تلفن قطع شد ....شریفه خانم نتونست حرفش رو تموم کنه... لبخندی از سر رضایت زدم، پس حسینعلی عصبانی شده بوده و دنبالمون بود ،فهیمه گفت :
آجی چی شده ؟!
_هان ؟هیچی حالش خوب بود خوشحال شد از اینکه زنگ زدم احوال همه رو هم پرسید .
_چی میگفت میگفتی چیزی شده ؟!
_هیچی دلنگران بود حتما خوابی چیزی دیده میشناسیش که !!!
فهیمه دیگه پا پی نشد ....یکهفته بود که خونه ننه نرجس بودیم که یه روز صبح در خونه رو زدن چون هوا سرد بود ننه نرجس تا نزدیکی های ظهر که آفتاب کامل پهن میشد توی حیاط از زیر لحاف بیرون نمی اومد فهیمه رفت تا در رو باز کنه، کمی که گذشت اومد داخل و گفت:
آجی دم در کارت دارن
گفتم :کیه ؟!
_عمو
_باز این پیداش شد!!! چرا راحتمون نمیذارن ؟!
رفتم دم در سلام علیکی کردم و گفتم :
بفرما عمو !!
_داخل نمیام ،اومدم ببینم جاتون خوبه، کم و کسری نیست ؟!
_همه چی خوبه
_خیلی هم خوب، امیدوارم سر عقل اومده باشید و دیگه اینجا آروم بگیرید !
_کاری به کارمون نداشته باشید اروم میگیریم !!!
_شنیدم تو این خونه دو تا پسر هم زندگی میکنن !!!
_اشتباه شنیدی عمو، اینجا نیستن شهرستانن!!!
_روزایی که میان شماها برید خونه خاتون جان، خوبیت نداره تو خونه ای بمونید که دو تا مرد جوون هست !
حوصله بحث باهاش رو نداشتم برای همین گفتم:
باشه ،دیگه ؟!
_این چه طرز حرف زدنه؟!
_عجبااا مخالفت کنم باهاتون میگید این چه طرز حرف زدنه!!! موافقت کنم میگید این چه طرز حرف زدنه!!! پس چه کنم ؟!
توجهی به جوابی که بهش دادم نکرد و گفت:
اسفندیار که نیومد اینجا ؟!
_نه برای چی بیاد ؟!
_نمیدونم ،خودت بهتر میدونی
_من هیچی نمیدونم ،جز اینکه دست از سرمون بردارید به زندگی خودتون برسید
_خیلی خب ،چیزی خواستی و کاری داشتی خبر کن !!
_باشه
عنو رفت منم برگشتم داخل، پیش خودم گفتم:اگه میخواستی کمکی بکنی دست خالی نمی اومدی !
کی اومده بودن و با کی اومده بود، رو نمیدونستم، علاقه ای هم به دونستن نداشتم، شاید توقع داشت بریم خونه عمه دست بوسونش ولی به روی خودم نیاوردم..... روز بعد اول صبح بود که باز در رو زدن، ننه نرجس غر زد :
کی اینقدر میره و میاد ؟!
جوابش رو ندادم و اینبار خودم رفتم در رو باز کردم ،اسفندیار بود!!! اولین چیزی که به چشمم خورد گوشه ابروش بود که چسبی بزرگ روش زده بودن تکیه به دیوار کنار در زد و گفت:قبلا یه سلامی بلد بودی اونم یادت رفته ؟!
_تو یادم بیار!!! فرمایش ؟!
_لااقل دعوت کن داخل !
_صاحبخونه ام خوش نداره کسی خونه اش رفت و آمد کنه !!!
_ااا تو که از صاحبخونه شانس می آوردی، چی شد پس ؟!
حوصله اش رو نداشتم و نمیخواستم مردمی که رد میشدن من رو ببینن با اسفندیار، گفتم :اصل حرفت رو بزن خوبیت نداره جلو مردم !!!
_همین مردم بدونن خونه غریبه تنها زندگی میکردی، چی میگن به نظرت ؟!
غریدم:اسفندیار بس کن !!!
در حالی که سعی میکرد صداش بالا نره با عصبانیت گفت :من بس کنم یا اون ؟! ببین چه بلایی سرم آورده !!!
_حسین علی ؟!
_چه راحت هم اسمش رو میاری !!!
_چرا ؟!
اومد سراغم ،چند روز بعد از رفتن شماها سر کوچه گیرم انداخت انگار نمیدونست کجا رفتید، دنبالتون بود، منم گفتم نمیدونم کجایید، انگار خواهر و برادرش عاقل تر از خودشن اونها هم بهش نگفتن شماها کجایید، منم همون رو گفتم ،گفتم رفتید ،ولی نگفتید که کجا میرید ،اونم باور نکرد و اینم دستکارش...
_خوبت کرده !!!
_منو ببین فردوس، هنوز که پیداتون نکرده ؟!
_اگه کرده بود به نظرت من به تو میگفتم ؟!
انگار خودش هم میدونست با حرف زور نمیتونه با من راه بیاد، برا همین از در دوستی جلو اومد و گفت :ببین فردوس به خاطرت کتک هم خوردم، بیا کوتاه بیا!!!
_نمیشه اسفندیار ....
_چرا نشه ؟من و تو که عقد کنیم همه چی حل میشه!!!
_مادرت چی؟ بابات چی ؟اصلا همه چی به کنار من با سه تا بچه دیگه ام، تنها نیستم اونا رو هم قبول میکنی؟!! نه !!!
_اینجا که جاشون خوبه ،میای بهشون سر میزنی، نمیخوای رهاشون کنی که !!!
_شاید از نظر تو اینجوری باشه، ولی من نمیتونم رهاشون کنم ...
_تا کی ؟!
_تا هر وقتی که سروسامون بگیرن ...
_میدونی تا فتانه سرو سامون بگیره تو دیگه پیری !
_مهم نیست ..
صدای ننه نرجس اومد که گفت :هی دختر چی میگی یکساعت دم در؟! با کی داری پچ پچ میکنی ؟!
ادامه دارد...
@qaracheman | 274 |
| 14 | تهران هوا چقدر خوب شده😍 | 282 |
| 15 | همین
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 293 |
| 16 | ۴۴ هزار تایی شدنمون مبارک❤️
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 273 |
| 17 | ۴۴ هزار تایی شدنمون مبارک❤️ | 261 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_هشتادویک
وارد شدیم انگار من رو نشناخت کمی نگاهم کرد و گفت: تو کی باشی ؟
_من فردوسم ننه نرجس، یادت نیست !
_ها چرا چرا یادمه!!!
مردی حدودا 26 یا 27 ساله از داخل اومد بیرون و رو به دایی گفت :خوش اومدی !
دایی گفت :سلامت باشی اینم خواهرزاده ام ..
جمال اصلا عوض نشده بود، فقط بزرگ شده بود نگاهی به من انداخت و گفت:فردوس درسته ؟؟!
سری به نشونه تایید تکون دادم لبخندی زد و گفت :بیاین داخل...
_نه همینجا خوبه، راستش دایی گفت شرایط ما رو، گفته شما هم قبول کردید، فقط اومدم ببینم حرف دیگه ای هم هست ؟!
_حرف دیگه یعنی چی ؟!
_اجاره ای چیزی !!!
_ببین ننه نرجس تنهاس، من و عباس کارمون شهرستانه ،خیلی بهش میگیم باهامون بیاد، ولی میگه خونه خودم راحتترم، ما هم نمیخوایم آرامشِش بهم بخوره، تابستون راحتتره ...دو سه روزی یه بار یکیمون میاد سر میزنه بهش، ولی زمستون نه !!!برف و یخبندون، تا پارسال خودم ده بودم، ولی امسال مجبورم برم شهرستان ،ممکنه گاهی نتونیم بیایم برای سر زدن، برای همون میخوایم کسی پیشش باشه ..خیالمون راحت باشه، در واقع اجاره ای نمیخوام، هم کار ما راه می افته ،هم شما!!!
_میدونی که 4 نفریم ؟!
_میدونم ...
صداش رو آروم کرد و گفت:یه کم به سر و صدا حساسه، یه کم مراعات کنید حله !!!
_اون حله ،بازم من مشکلی برای اجاره ندارم !
_میدونم همین که تنها نباشه و غذایی براش آماده کنید، مریض احوال که شد تنها نباشه، بقیه اش مشکلی نیست....
_از کی میتونیم بیایم ؟!
_هر موقع بخواید !
_فردا ؟!
_بیاید ...
خوشحال بودم ،اینکه به این راحتی جا و مکانی پیدا کرده بودیم خوشحالم میکرد، اونقدری که خوشحال برگشتم خونه و به بچه ها گفتم :جمع کنید فردا میریم خونه خودمون!
عمه که بیخبر بود گفت :خونه خودتون ؟!این از کجا دراومد ؟!
براش توضیح دادم.. اخم هاش رو کشید توی هم و گفت: دایی؟! هیچوقت دایی نبود ،حالا دایی شد!!! توی اون مدت که نبودید ،حتی نپرسید این بچه ها کجان ؟!
عصبانی گفتم :کاش شما هم نپرسیده بودید ،الان ما راحت زندگیمون رو میکردیم !!!
_به هر حال تا بابات نیاد نمیتونم بذارم برید !
ساکی که دستم بود رها کردم و گفتم :خیلی خب خودتون خواستید، ولی یه کلام دیگه نشنوم که چرا بحث و دعوا !!!
_خب دعوا نکنین ...
_نمیتونیم!!! نه که خیلی بدین هستیم باید دعوا کنیم !
_فردوس با من یکی به دو نکن ..
_عمه ما میریم... گفتید بیاید ده، اومدیم، دیگه بذارید زندگی کنیم !!!
انگار عمه خودش هم میدونست موندن ما اونجا جز دردسر چیزی براش نداره، برای همین در حد غرغر کردن اونشب رو گذروند و روز بعد ما همون دو سه تا ساکی که داشتیم برداشتیم و رفتیم خونه ننه نرجس، جمال هنوز بود ،ماها رو که دید گفت:منتظر موندم شماها بیاید من برم دیگه خیالمون که راحت باشه شاید کمتر سر بزنیم !
بعد شماره ای دستم داد و گفت :اگه مشکل حادی بود از قهوه خونه زنگ بزن این شماره منه !
_باشه..
_پس من خیالم راحت ؟!
_راحت !!!
جمال رفت ،خونه ننه نرجس نسبتا بزرگ بود و بی نهایت بهم ریخته، انگار توانی نداشت و خب تنها هم بود، وارد که شدیم اولین نفر فتانه گفت :اینجا کثیفه!!!
_هیسسسس، تمیزش میکنیم مگه چیکار داره ؟!
فهیمه گفت :هییی !!!یادتونه خاله شریفه روزای اول چقدر ازمون کار کشید...
لبخندی نشست روی لبم و گفتم :حیف، چه روزای خوبی بود !!!
هر چی که بود اونجا موندگار شدیم... ننه نرجس پیرزن بد خلق و غرغرویی بود ،ولی خب ماها از کنار حرفهاش میگذشتیم... چند روزی طول کشید تا تونستیم خونه رو تمیز کنیم ،چیزی که توی اون خونه خوب بود این بود که پسرها خوب به خونه رسیده بودن و این باعث میشد ترس از سرما و زمستون نداشته باشیم ....صبح به صبح غذایی درست میکردم و به ننه نرجس هم میدادم، اونم سکوت میخواست و غذا همین !!!کنار اومدن باهاش راحت بود.
یه روز که با بچه ها حرف میزدیم و از شیراز میگفتیم گفتم :اصلا یادم رفته سراغی از شریفه خانم بگیرم !
فهیمه گفت:بریم زنگ بزنیم ؟!
نزدیک ظهر بود گفتم :همه نمیتونیم بریم...
فریده گفت :شماها برید من و فتانه میمونیم یه روز دیگه ما هم میایم ...
_باشه ...
با فهیمه راه افتادیم سمت قهوه خونه، یه تلفن بود که همه با اون به جاهایی که میخواستن زنگ میزدن، شماره رو گرفتم، چند تا بوق خورد و کسی جواب نداد، داشتم ناامید میشدم که صدای شریفه خانم پیچید توی گوشی و گفت :الو؟!
_الو شریفه خانم خوبید؟ منم فردوس..
_فردوس!!!! خودتی ؟ کجارفتی دختر خبری از خودت ندادی ،خوبی بچه ها خوبن ؟!
_خوبیم همه خوبیم ،شما چطورید ؟!
_خوبم بد نیستم، برگشتم خونه خودم، فردوس اوضاعتون چطوره؟! اذیت که نمیشید ؟!
_نه نه !!همه چی خوبه ..
دلم میخواست از حسین علی بپرسم ،ولی روم نمیشد، برای همین گفتم :اونجا همه خوبن ؟!
ادامه دارد...
@qaracheman | 265 |
| 19 | 🌹السلام علیک یا صاحب الزمان
دل خسته ای از جمعه های بی ثمر بودن
دل خسته ای از سال ها بی همسفر بودن
در سهله یا در جمکران تنهای تنهایی
در اوج تنهایی به فکر غربت مایی
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
🆔 @ba_ghaem | 249 |
| 20 | AnimatedSticker.tgs | 247 |
