سایت قره چمن
前往频道在 Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
显示更多1 563
订阅者
-124 小时
+17 天
+430 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+2
在0个频道中
八月 '26
+28
在0个频道中
Get PRO
七月 '26
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+38
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+10
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+29
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+52
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+22
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+23
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+30
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+23
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+54
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+39
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+31
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+33
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+42
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+36
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+43
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+28
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+28
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+47
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+31
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+49
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+40
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+82
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+2 516
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | +1 |
频道帖子
طبیعت زیبای روستای نارین آباد در بهار😍
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
| 2 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_بیستوشش
گفتم :آره، ولی خرجمون رو این مدتم داده گفته میذاره رو اجاره، موندم چه کنم؟ من شاید اونقدر پول نداشته باشم، اون وقت دوباره آواره میشم!
_یه چیزی گفته نترس!! شریفه رو من میشناسم، شاید حتی همون اجاره کمم نگیره!
_یعنی اینجوریه؟
_آره ،ولی من برات یه کار سراغ دارم اگه با شریفه کنار اومدی ،پس میتونی این کارم بکنی!
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه اگه با اخلاق شریفه کنار اومدی ،با اخلاق صاحب کارم کنار میای!
_چه کاری هست؟
_کار توی خونه، نخواستم جلو شریفه این حرفا رو بزنم، گفتم تو بیای اینجا...برگرد خونه ،عصری من میام خونه اونجا درباره کار حرف میزنیم ....
حسن که تا اون موقع ساکت بود گفت:اوستا برا منم کار هست؟!
_تو که کار داری پسر، بچسب به کار خودت، با حمالی کسی به جایی نمیرسه!!
باز رو به من گفت:برو خونه، به شریفه هم چیزی نگو، عصری خودم میام.
_باشه.
منتظر بودم حسن بیاد با هم برگردیم، ولی حسن دنبال کار خودش بود ...محمد علی که من رو معطل دید گفت:چته دختر چرا حیرونی؟!
_آخه نمیدونم از کجا اومدیم!
سری تکون داد وگفت:ببین اگه میخوای تو شهر زندگی کنی، باید زرنگ باشی، الانم طبق این مسیری که بهت میدم خودت برگرد خونه، راهی نیست ،ولی زرنگ باش تا بتونی گلیم خودت رو از آب بکشی!
مسیری رو برام گفت و من طبق چیزهایی که محمد علی گفته بود رفتم خونه.... یکی دو تا کوچه رو اشتباه رفتم، ولی خب بالاخره رسیدم ...شریفه خانم من روکه دید گفت:چیکارت داشت؟!
_میخواست بینه اوضاع آرومه یا نه؟
_انگار من دیو دو سرم که اوضاع آروم نباشه.
_فقط گفت عصری میاد اینجا.
_نگفت چیکار؟!
_نه.
_خیلی خب! هر چی تو خونه بوده تمومه، عصر هم که آقا تشریف میاره...فهیمه پاشو با من بریم یه سری خوراکی و اینا بخریم و بیایم...
فهیمه خوشحال از جا پرید و همراه شریفه خانم رفت، فریده که اون روزا واقعا توانش بهتر شده بود داشت با فتانه بازی میکرد و اون آرامش توی زندگی من، یه چیز رویایی بود!!
عصر اون روز محمد علی که اومد همونجا روی تحت نشست و هر چی شریفه خانم اصرار کرد داخل نیومد، دست آخر شریفه خانم خودشم نشست و گفت:نیا!!
خودشم نشست، با چایی و میوههایی که صبح خریده بودن رفتم پیششون، محمد علی گفت:از مستاجرهات راضی هستی؟
_اگه یه کار درست تو زندگیت انجام داده باشی تا حالا پیدا کردن این بچهها برای خونه منه!
محمد علی اشارهای به اتاقی که قرار بود ما اجاره کنیم کرد وگفت:اون اتاق که هنوز خالیه!
_نم داره، اتاق خشک که شد میان اونجا.
_سه هفته نمش خشک نشده؟!
_تو چیکارت به این کارا، بگو چی شده اومدی اینجا؟!
_برای فردوس کار پیدا کردم، اومدم باهاش حرف بزنم، خودش گفته بود اگه کاری بود بهش خبر بدم!
_کار؟ چه کاریه؟!
_نظافت خونه و اینا.
_پیش کی؟!
_آدمش مطمئنه!
_کیه؟!
_ای بابا شریفه خانم، مستاجرته بچت که نیست اینقدر سین جیم میکنی!
_به تو این حرفا نیومده، تو خونه من زندگی میکنه نمیشه هر جایی بره و بیاد که!
_هرجایی نیست!
_خب بگو کجاس؟
_خونه حسین علی.
شریفه خانم عصاش رو کوبید زمین و از جا بلند شد وگفت:لازم نکرده، کار نمیخواد این دختر اصلا، اندازه یه گنجشک غذا میخوره ،کار میخواد چیکار؟
_۴ نفرن شریفه، هزار تا اتفاق میافته، تو خرجشون رو میدی؟!
_من؟ چرا من بدم؟!
_خیلی خب، پس سنگ ننداز جلو پاش، بذار بره یه کاری بکنه دستش پیش کسی دراز نباشه، جای بدی هم که نمیره ،خونه رو میشناسیم ،صاحبخونه رو هم!
نمیدونستم درباره کی حرف میزدن و اصلا اون حسین علی نامی که میگفتن کی بود! سکوت کرده بودم تا اون دو تا با هم به توافق برسن، چه فرقی میکرد کجاست؟! محمد علی تا اون موقع به من کمک کرده بود و بدم رو نخواسته بود شریفه خانم هم....شریفه خانم گفت:ببین محمد علی این دختر نمیتونه با اون راحلهی بدجنس سر کنه.
محمد علی گفت:راحله به خونه حسین علی چیکار داره؟! اون خونه زندگیش جداست!
_بله خونه زندگیش جداس ،ولی سوار خونه زندگی باباشه، اون شوهر بیکارش، بابای راحله نباشه نون نداره بخوره!
راستش بیشتر از اینکه بخوام بدونم حسین علی و راحله و اینا کین، دوست داشتم بفهمم دلیل این راحتی بین محمدعلی و شریفه خانم چیه؟! مثل دو تا آدم خیلی آشنا باهم برخورد میکردن و حرف میزدن...باز صدای محمدعلی اومد که گفت:زهرا خانم که فوت شده، کارگرهای خونه حسین علی یکی یکی رفتن، این دم آخری معصوم فقط مونده بود، اونم که رفت.
معصوم به گوشم آشنا اومد، همونی بود که رفته بودیم مجلس عزا کار کنیم توی همون خونه قصر مانند!! شریفه خانم گفت:همون بهتر که بره، حسین علی عقل کرده بیرونش کرده.
_بالاخره من نفهمیدیم کار حسین علی درسته یا نه؟!
_اینکه این دختر بره تو خونهاش کار کنه نادرسته ،ولی بیرون کردن معصوم درسته!
_عجب!! من قول دادم بهش.
ادامه دارد...
@qaracheman | 129 |
| 3 | 🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان
تو ای همیشه طلوع امید! تا نرسی
سیاهروزی ما را خيال پایان نیست
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
🆔 @ba_ghaem | 119 |
| 4 | AnimatedSticker.tgs | 116 |
| 5 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_بیستوپنج
چیزی که ما توی زندگیمون غیر از ننه از کسی ندیده بودیم، اگه کسی بهمون مهربونی هم میکرد بیشتر ترحم بود تا مهربونی !!!!
روزهامون توی خونه شریفه خانم خوب میگذشت، شریفه خانم هنوز نگذاشته بود بریم توی اتاقی که بهمون اجاره داده بود، میگفت :کفش نم داره بچه ها مریض میشن !
و ما توی ساختمون خودش ساکن بودیم.
کارهای خونه رومیکردم و هر روز پای اجاق گاز کنارم می ایستاد و میگفت چی بپزم و خودش هم میگفت چطوری بپزم ....هر چیزی میپخت برای همه بود و من علنا میدیدم رنگ به روی بچه ها اومده ،یه روز بهش گفتم: شریفه خانم کاش ما خرجمون رو سوا میکردیم ...
_چرا باب طبع خانم نیست غذاهام؟!
_نه نه، آخه داریم از شما میخوریم ...
_روی اجاره ازت میگیرم ....
و من ترس برم داشت اونجوری که اون غذا میپخت، من سالی یه بار هم نمیتونستم به بچه ها غذا بدم ...مدام برنج و گوشت، حالا میگفت میذاره رو اجاره!!!! من از کجا می اوردم اون همه اجاره؟! هیچی نگفتم، یعنی حرفی نداشتم بزنم.. دو هفته ای اونجا بودیم و زیلو دیگه خشک شده بود به بچه ها گفتم :ما دیگه میتونیم بریم اتاق خودمون ..
شریفه خانم عصبانی گفت :کجا ؟!این بچه حال و روز خوشی نداره، تازه یه کم جون گرفته ببرش تو اون اتاق تا دوباره از پا بیفته!!! این دختر هم که قرار شد شبا پیشم بمونه، تو اگه میخوای بری اون اتاق برو! اینا همینجا میمونن ...
مونده بودم چه کنم؟ اگه میخواست اونجوری رفتار کنه من از کجا باید می آوردم اجاره میدادم آخه؟! چرا نمیتونستم یه مدت بدون دغدغه زندگی کنم؟! الان که بچه ها جای گرم و خوراک خوبی داشتن چرا نمیتونستم منم با خیال راحت زندگی کنم ؟!
از حسن هم اون روزا خبری نبود تا دلم خوش باشه بلکه کاری میکنم و پولی در میارم ...
هفته سومی بود که ساکن خونه شریفه خانم بودیم، توی اون مدت هیچ کس سراغش رو نگرفته بود ،یعنی واقعا خانواده ای نداشت و اینکه، اون کاری نمیکرد، کسی هم که سراغش نمی اومد، پس اینطور بریز به پاش کردنش پولش از کجا می اومد؟! سوال زیاد داشتم، ولی جرات پرسیدن یکیش رو هم نداشتم..
یکی از همون روزا بود که در حیاط رو زدن فهیمه خواست بره در رو باز کنه که شریفه خانم نگذاشت و گفت :بمون خودم باز میکنم ..
رفت دم در و طولی نکشید که صدا زد :
فردوس فردوس !!
_بله شریفه خانم ؟
_بیا با تو کار دارن...
دم در حسن بود خوشحال گفتم:ااا حسن حالت خوبه ؟
_خوبم اوستام من رو فرستاده، باهات کار داره گفته بیای مغازه ...
نگاهی به شریفه خانم انداختم گفت :برو ولی زود بیا !
_چشم..
با حسن راه افتادیم، از روزی که اومده بودیم خونه شریفه خانم دیگه پام رو بیرون نگذاشته بودم، حسن گفت:
ببینم اذیتتون که نمیکنه؟!
_کی؟ شریفه خانم؟! نه بابا آدم مهربونتر از خودش نیست!
_چی؟ مهربون؟ خیلی ترسناکه...
خندیدیم و گفتم:ظاهرش اینجوریه ،وگرنه آدم مهربونیه!
_چه میدونم ما که هر وقت دیدیمش داره دعوا میکنه ...
_ببینم تو زیاد میشناسیش؟!
_اییی کم و بیش ....
_تنهاس، یعنی کسی رونداره؟! آخه تو این مدت کسی سراغش نیومده!
_تنهاس، یه شوهر پولدار داشته، خونه و اینا هم بالا شهر داره هنوز، ولی خب اومده اینجا نشسته!
_چرا؟!
_چون اینجا اولین خونهای بوده که با شوهرش توش زندگی کرده!!! خله زنه، آدم خونه بالا شهر رو ول میکنه بیاد اینجا؟!
_اینجا هم خونهاش خوبه.
_بله، ولی برو خونههای اون طرف رو ببین.
_ببینم محمد علی چیکارم داره؟!
_نمیدونم.
_تو هم این مدت بیکار بودی یا سراغ من نیومدی؟!
_خیلی کار نبوده ،اگه بوده هم کارای سنگین بوده.
_ اگه کار بود خبرم کن، فکر کنم کلی پول اجاره باید بدم، آخه این مدت خرج خورد و خوراکمونم رو داده شریفه خانم، گفته میذارم رواجاره.
رسیده بودیم دم مغازه محمد علی، چند تا مرد داخل بودن ...دوست نداشتم برم داخل، محمد علی انگار فهمید که خودش اومد دم در سلام دادم و جواب گرفتم گفت:چیه جا و مکان پیدا کردی سراغ ما نمیای!!!
_نخواستم مزاحمتون بشم.
_ببینم شریفه خانم چطوره؟ میسازه؟
_خوبه.
حسن با خنده گفت:ساختن چیه ،بیا ببین فردوس چه فرشتهای ازش ساخته!!
محمد علی بهش توپید که:حسن!!
_چشم اوستا ،من لال!!
_خب فردوس پس زندگی به کامه نه؟
_ای همچین.
_چرا اینطور با ناله سرد؟!
_کار ندارم ،پول میخوام برای اجاره و این چیزا..
_قرار شد اجاره کم بدی که!
ادامه دارد...
@qaracheman | 194 |
| 6 | وقتی همه جا یخ بسته تو قره چمن😍
+ آذر ماه ۱۴۰۴
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 220 |
| 7 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_بیستوچهار
ولی زبون به دهن گرفتم ..همونطور که میرفت سمت ساختمون گفت :اونجا نمونید بیاید داخل خونه، انگار امشب مجبورید توی خونه من بمونید...نه زیرانداز دارید، نه هیچی، فقط لباسهاتون روعوض کنید بعد بیاید داخل!!!
با فهیمه و فتانه رفتیم داخل اتاق،لباسهامون روعوض کردیم و برگشتیم دم ساختمونِ شریفه خانم ایستادیم که صدا زد :بیاین داخل چرا معتل میکنید ؟!
رفتیم داخل... فریده کنار دیوار نشسته بود و کلی ظرف خوراکی جلوش بود شریفه خانم گفت :برید اونجا یه چیزی هم بخورید پس نیفتید از صبح هیچی نخوردید !!!
فتانه شروع کرد به تند تند خوردن خوراکی ها ...بهش چشم غره ای رفتم ،که شریفه خانم گفت :هان چته؟! چپ چپ نگاه بچه میکنی!!! بذار بخوره، وگرنه اینم میشه مثل اون یکی مریض احوال !
حرفی نزدم که گفت :ننهتون چرا مرده؟
_سر زا رفت، بچه دار شد بچهاش مرده دنیا اومد،چند روز بعدشم خودش مرد !
_باباتون چی؟ چرا نبرد شما رو پیش خودش ؟!
_زنش شهری بود،ما رونخواسته...
فهیمه گفت :پسرش رو برده پیش خودش !
_آهان دخترا رو نخواسته، پسر رو خواسته ،وای بهش !!!
شریفه خانم رو به من گفت :پاشو برو تو آشپزخونه یه ظرفی رو گازه بردار بیار یه لقمه نون به این بچه ها بده !
_دستتون درد نکنه ،ولی من خودم یه فکری میکردم !
_کجا ؟! رو زمین خالی؟! پاشو دختر !
رفتم توی آشپزخونه ...جای جای خونه شریفه خانم از تمیزی برق میزد، در واقع نیازی به هیچ کاری نداشت...در قابلمه روی گاز رو آروم برداشتم تا ببینم چی هست ،از دیدن اون آبگوشت پر ملات آب دهنم راه افتاد، شاید سالها پیش توی عروسی یکی از اهالی آبگوشت خورده بودم ،صدای شریفه خانم اومد که گفت:
کاسه ها رو از تو کمد بردار به تعداد بیار !
_چشم !
گفته بودم چشم... ولی خودش اومد توی آشپزخونه و جای وسایل رو نشون میداد ،از سبزی و ترشی و پیاز و نون همه چی آماده بود.. سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم و گفتم:شما کی این غذا رو پختید ؟!
_آبگوشت رو صبح باید بار بذاری دختر تا جا بیفته !
پس از صبح به نیت ما پخته بود، اون روز ناهار مفصلی خوردیم و خستگی از تن هممون در رفت ،بعد از ناهار فهیمه رفت تا ظرف بشوره شریفه خانم گفت :تمیز بشور خب ؟!
_چشم خاله شریفه !!!
_خاله ؟
_آره شما خیلی مهربونی میخوام خاله بگم
_بگو!!! فقط تمیز بشور من باید یک ساعتی بخوابم سرو صدا نکنید...
و رفت توی اتاقی و در رو بست.. ماها مونده بودیم توی هال ..فتانه انگار از خستگی و قوت اون ناهار بیحال شد و خوابش برد.... فریده هم... فهیمه بعد از شستن ظرفها بالشتی برداشت و اونم خوابید و منم دراز کشیدم...... اون پیرزن بد خلق نبود ،تازه خیلی هم مهربون بود....هر چی بود اون روز امیدم به زندگی پیش رومون بیشتر شد، اونقدری که چشمهام گرم شد و خوابم برد.
چشم که باز کردم بچه ها هنوز خواب بودن ...هوا میرفت رو به تاریکی یعنی اینقدر خوابیده بودیم؟! سریع بلند شدم سر جام نشستم ،شریفه خانم رو دیدم که توی حیاط روی تخت نشسته رفتم پیشش تند تند گفتم:ببخشید نمی دونم چطور خوابم برد ؟!
نگاهی بهم انداخت وگفت: مثل آدمیزاد!!!! چطور نداره. خسته بودی خوابت برد ...
_عصبانی نشدید؟!
نگاهی بهم انداخت و گفت: _اون محمد علی گفته من بدخلقم نه ؟!
_نه نه !!!
_میدونم اون گفته ،من تا کسی رو مخم نره کاری به کسی ندارم دختر اینو یادت بمونه !!!
_چشم ....
_برو چایی دم کردم بریز بیار، یه کم باهات حرف دارم ...
دو تا چایی ریختم و رفتم پیش شریفه خانم گفت :اول اینکه من چایی رو کم رنگ میخورم..
_الان عوض میکنم ...
عوض کردم و برگشتم پیشش، سرش رو روی عصاش گذاشته بود و به جلوش خیره بود، استکان چایی رو گرفتم جلوش و گفتم :بفرمایید ...
_دستت درد نکنه!!! ببین دختر دارم میبینم تو با اینکه خودت بچه ای ولی بزرگتر اونهای دیگه ای، باید حواست بهشون باشه، بالاخره خودت مسئولیت قبول کردی در قبالشون، میفهمی چی میگم؟!
_بله ...
_خوبه، مسئولیت قبول کردن سخته ،اینکه سه تا بچه رو دنبال خودت راه انداختی و اومدی شهر غریب، خیلی دل و جرات میخواد ..
_شاید از سر ناچاری بوده !!!
_اون که حتما همین بوده....کاری به اینا ندارم ...تا توی خونه منید دست از پا نباید خطا کنید، چه خودت چه اونهای دیگه !!!من تو در و همسایه آبرو دارم، اگه گاهی هم بهت سخت میگیرم به خاطر خودته !
_میدونم ،شما آدم مهربونی هستید !
_همیشه اینجوری نیستم حواست باشه!
_چشم ...
صدای فتانه اومد که داشت میگفت :آجی آجی !!
_پاشو برو ببین چیکارت داره ؟!
دلم قرص شده بود یه اینکه اون پیرزن میتونست رنگ و روی زندگیمون روعوض کنه ،تازه یه روز بود وارد خونه اش شده بودیم و اون با مهربونی تموم باهامون برخورد کرده بود، درسته اخلاقش تند بود، ولی خب ته اون تندی مهربونی هم بود ،
ادامه دارد...
@qaracheman | 242 |
| 8 | به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
سلام صبح بخیر❤️ | 209 |
| 9 | 🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان
عاقبت او ظهور خواهد کرد
خاک را غرق نور خواهد کرد
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
🆔 @ba_ghaem | 214 |
| 10 | AnimatedSticker.tgs | 203 |
| 11 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_بیستوسه
با عصایی که دستش بود گوشه حیاط رو نشون داد و گفت:شما باید اونجا بمونید یه اتاقه، حموم و دستشویی هم اونجاس، آب کم میریزید.. پول آب و برق زیاد بشه کرایهتون رو زیاد میکنم... کارای خونه رو هم باید بکنید،من توان ندارم، شب هم من میترسم تنها بمونم، یکی باید بیاد اون سمتی که من هستم بخوابه، فهمیدی؟!
_بله!!
محمدعلی گفت :کرایه اش هم همون که توافق کردیم؟!
_بله دیگه ...
محمد علی از جا بلند شد ومنم به تبعیت ازش بلند شدم رو به شریفه خانم گفت :پس بچه ها فردا صبح میان !
_زودتر بیان که من چند روزه غذای درست وحسابی نخوردم ...
بعدم راه افتاد سمت ساختمون خودش، من ومحمد علی زدیم از خونه بیرون گفتم :کرایه اش چقدره ؟!
_خیلی کم ،چون قراره کنارش باشید!!! ببین فردوس این پیرزن فقط میخواد تنها نباشه ،در واقع نیازی به کرایه اون اتاق نداره ،اگه بتونید باهاش راه بیاید خیلی خوب میشه !
_خب اینجوری من دیگه نمیرسم برم بیرون کار کنم که، خورد و خوراکم داریم بالاخره!
_درسته، بهتره با خواهرهات صحبت کنی اونا هم کار کنن، این مدت ندیدم اونا کاری بکنن ....
_فتانه و فهیمه بچهان، فریده هم ناخوش احواله توانی نداره برای کار کردن...
_به هر حال این خونه رو از دست نده خب ؟!میام با مشدی حرف میزنم حسابت رو تسویه کنه، فردا صبح با حسن بیاید اینجا راهی نیست..
_باشه دست شما هم درد نکنه....
_خواهش میکنم ...
محمد علی با من اومد پیش مشدی و مشدی وقتی فهمید میخوایم بریم ،خودم دیدم که ناراحت شد، ولی با همون خلق تنگش گفت :بالاخره رفتنی شدن!!!؟
_آره مشدی خونه پیدا کردم براشون، حسابشون تسویه کن که فردا میرن !
_فقط کرایه امشب میمونه !
_ببین مشدی مسافر به این خوبی از کجا پیدا میشه نه ؟!
جوابی بهش نداد ...به بچه ها که گفتم خونه پیدا کردیم همه خوشحال شدن.. وضعیت رو براشون توضیح دادم و همه قبول کردن که همکاری کنن .
صبح روز بعد حسن اومد که باهم بریم خونه شریفه خانم، پول مشدی رو دادم و گفتم:حلال کن مشدی !
_برو دختر خدا پشت و پناهت !
با حسن و بچه ها رفتیم خونه شریفه خانم، در رو زدیم و باز مثل روز قبل صداش اومد که :کیه باز ؟!
_منم شریفه خانم! فردوس .
_فردوس کیه ؟!
حسن اروم گفت :چیکار میخوای بکنی با این پیرزن !!!
در باز شد و شریفه خانم ما رو که دید گفت :بی سرو صدا بیاید داخل...انگار که کودکستانه!!!
حسن همون دم در خداحافظی کرد و رفت، ماها به ردیف جلو شریفه خانم ایستاده بودیم، اونم لب تخت نشسته بود ،ماها رو تک به تک از نظر گذروند و رو به فتانه گفت :تو انگار شلوغی، ولی نباید شلوغ کنی خب ؟!
فتانه که از قبل بهش کلی تذکر داده بودم گفت :چشم !
_آفرین ...
رو به فهیمه گفت :تو !!!شبا بیا پیشم بخواب !
اونم گفت :چشم !
روبه فریده گفت :دختر تو چرا اینقدر حال نداری ؟!
به جای فریده گفتم:حالش خوش نیست شریفه خانم !
_مریضی بدی که نداره ؟
_نه دور از جون، کلا ضعیفه !
_به خورد و خوراکش برس خب، تا کمتر مریض بشه و ضعیف نمونه !
_چشم !!
_کارای خونه با خودته من نمیتونم کاری بکنم..
_چشم، فقط اگه کاری برام جور شد میتونم برم ؟!
_کارا رو کی میکنه ؟!
_خودم قبلش یا بعدش میکنم، بعدم بچه ها هم میتونن کمک کنن...
_خیلی خب حالا کو کار ؟! وسیله هم که ندارید رو زمین میخواید بشینید و بخوابید ؟!
جوابی ندادم از جاش بلند شد تکیه به عصاش زد وگفت :تو اون اتاق یه مشت خرت و پرت هست، برید ببینید چیزیش به دردتون میخوره!
خواستیم بریم طرف اتاق که رو به فریده گفت :تو بیا من کارت دارم، نمیخواد بری !
فریده رو با خودش برد.... اون روز تا ظهر همه وسایل اتاق رو خالی کردیم ..یه زیلو بود که میشد برای کف اتاق ازش استفاده کرد، ولی کثیف بود به فهیمه گفتم :باید بشوریم هوا گرمه زود خشک میشه ...
_اگه بذاره این پیرزن ..
_هیس میشنوه ...
از شریفه خانم سوال کردم و اون گفت :
خیلی آب نریزید فقط...
زیلو رو شستیم و یکی دو تا بالشت بود اونها رو هم تمیز کردیم و وسایل اضافه موند گوشه حیاط، شریفه خانم اومد توی حیاط و گفت :اینا رو چرا انداختین اینجا؟! نگاه حیاط دسته گلم رو چیکار کردید ...
واقعا نمیدونستم چی بهش بگم، رو به فهیمه گفت:زود برو در خونه روبرو رو بزن بگو خاله شریفه گفته بیاید اینجا کار دارم ..
فهیمه بدو رفت وچند دقیقه دیگه با دو تا مرد اومد ..شریفه خانم رو به مردها گفت :این وسایل رو اگه بدرد میخوره بدید به یکی،فقط گوشه حیاط نمونه !!!
دو تا مرد بدون سوال وجوابی وسایل رو بردن بیرون ،شریفه خانم گفت :خب رو چی میخوابید ؟!
_حالا که هوا گرمه، بعدش یه فکری میکنم یه لحاف تشکی میخریم...
_همین کارا رو کردی اون زبون بسته رو به این حال و روز انداختی...
دلم میخواست بگم :والا من تقصیری ندارم...
ادامه دارد...
@qaracheman | 242 |
| 12 | سد روستای شنگل آباد چرا اینجوریه؟؟
کسی میدونه؟؟ | 234 |
| 13 | #اعلام_مراسم
چهلمین روز درگذشت مرحوم کربلایی حبیب عبدی جداقیه
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 236 |
| 14 | ️ ❌ فروشی
❌پاسار ۱۱۰cc
پاسار ۱۱۰cc، دندهعقبدار و تمیز و سالم👌
☑ تازه یک جفت لاستیک عقب تایوانی تعویض شده
☑ ترمز جلو و عقب تازه تعویض شده
☑ باتری نو
☑ بدون ایراد
☑ تکاستارت و آماده به کار
موتور از نظر فنی شرایط خوبی داره و برای کسی که دنبال یه موتور آماده و بیدردسره، گزینه مناسبیه.
📞 جهت اطلاعات بیشتر و هماهنگی:
آقای اکبری
۰۹۱۰۷۶۸۳۹۱۶
۰۹۱۲۳۳۳۲۲۸۶ | 211 |
| 15 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_بیستودو
_بشین بچه شما خودتون به زور اونجا جا شدید!!! بالاخره یه جایی پیدا میکنم ....
اون روز دست از پا دراز تر برگشتم مسافرخونه ..دیگه روم نمیشد پیش محمد علی هم برم، هر روز با فهیمه دور و بر اون منطقه رو میگشتیم، اگه جایی عزاداری چیزی بود میرفتیم که کمک کنیم، گاهی بهمون کار میدادن و گاهی نه...حسن یکی دو باری برامون خوراکی آورده بود و میگفت :اینا رو ننه ام پخته، بهش گفتم شماها اینجایید،گفته براتون بیارم !!!
همین که توی اون شهر غریب دو تا آدم میشناختیم خودش خوب بود.... یه روز صبح تازه کل کلم با مشدی تموم شده بود که دیدم حسن داره میاد سمت اتاق ما ،مشدی بهم توپید وگفت :همین که این پسر میره و میاد اینجا دلیل خوبیه برا بیرون کردن شما از اینجا!!! حیف که شاگرده محمد علیه !!!
حسن اخمی به مشدی کرد و من خنده ام گرفت، دیگه بچه ها هم حسن رو میشناختن، رو بهش گفتم :اینجا اومدی چیکار باز این مشدی نق میزنه ؟!
_بیخیال اینو ول کن ،یه کار پیدا کردم میای بریم با هم؟
_چی هست ؟!
_تمیز کاری خونه..
_آره چرا نیام ..
_پس بدو من
بچه ها رو بهم سپردم و با حسن رفتیم، کار سختی نبود ،کارای سنگین رو حسن میکرد و تمیز کاریای دیگه رو من، کار خوبی بود، البته پول خوبی ندادن بهمون، ولی بهتر از بیکاری بود ...
از اون به بعد هر وقت حسن کاری پیدا میکرد می اومد دنبال من و با هم میرفتیم ...محمدعلی به حسن این اجازه رو داده بود که هر وقت کاری داشت و میتونست از جای دیگه پولی در بیاره بره و اون کار رو انجام بده و زمان بیکاریش پیش محمد علی باشه ...حسن که هیچ ،من هم از محمد علی ممنون بودم. نمونه بارز یه مرد بود !!!
یک ماهی بود اومده بودیم شیراز ..هر از گاهی کاری پیدا میشد و خوب بود خلاصه، البته اگه از غرغرهای مشدی میگذشتیم و اینکه خودم هم دلم میخواست جا و مکان ثابتی داشته باشیم ...
یه روز مشدی با مشت شروع کرد به زدن در اتاق ،کار هر روزش بود، فکر کردم اومده دنبال کرایه اش، پول رو برداشتم رفتم دم در که بهش بدم ولی گفت:بیا برو محمد علی کارت داره !!!
بعدم گذاشت و رفت..سریع رفتم مغازه محمد علی، جوری که وقتی رسیدم نفس نفس میزدم بریده بریده سلام دادم و محمد علی گفت :علیک سلام! چه خبره مگه آتیش میبری دختر ؟!
_مشدی ...گفت کارم ...داری زود اومدم !
_اره بشین ،ببین این مدت خیلی گشتم تا جایی که مناسب شماهاست پیدا کنم، الان یه جا پیدا کردم، فقط صاحبخونه یه کم بد خلقه !!!
ناغافل گفتم :از ننه قمر که بد اخلاق تر نیست !
_چی ؟!
_هیچی صاحبخونه قبلی رو میگم ،عیب نداره ،ما ارومیم، کاری نمیکنیم ناراحت بشه !
_مساله اینجاست که میخواد براش کار کنی !
_کار ؟!
_آره مثلا تمیزی خونه و آشپزی و مهم تر اینکه شبا تنها نمونه !
_تمیزی و آشپزی حله،ولی ...
_یه پیرزن تنهاست که بی نهایت میترسه، بهش که گفتم ۴ تا دخترید...گفته بیان ببینمشون ..یکیشون شبا باید بیاد پیشم بخوابه! فقط خوبیای که داره اجاره کمی میگیره ازتون، به نظرم جای خوبیه و بهتر از اینجا پیدا نمیکنی !
_اگه شما میگی خوبه که خوبه ....
_خیلی خب پس بیا بریم خونه رو ببین حرفامونو بزنیم ...
_باشه بریم ...
محمد علی صدا زد :حسن ؟حسن ؟
_بله اوستا ...
_حواست باشه من الان میام...
با محمد علی راه افتادیم یکی دو تا کوچه رو رد کرد و کنار در آهنی بزرگی ایستاد ودر رو زد ،صدایی اومد که گفت :کیه سر صبحی ؟!
_منم شریفه خانم، محمد علی!
در باز شد و پیرزنی تر و تمیز ومرتب ،اما چاق، توی چارچوب در قرار گرفت، سلام علیکی با محمد علی کرد و نگاهش ثابت موند روی من، محمد علی گفت:این دختر ،فردوسه!! همون که گفته بودم براتون، اومده که با هم حرف بزنید اگه کنار اومدید خونه رو بهش اجاره بدید.
سری تکون داد و بی هیچ حرفی راه افتاد سمت حیاط محمد علی گفت:برو داخل، فقط حواست باشه هر چی پرسید کامل و راست جواب بدی!
_باشه.
حیاط خونه تمیز بود ..درسته کوچیک بود، ولی خب هم باغچه داشت و هم حوض کوچیکی کنار حیاط بود، تخت کوچیکی زیر تک درخت حیاط بود، شریفه خانم نشست و رو به محمد علی گفت:بشین! تو هم دختر، اونجا لب حوض بشین!
حوض روبروی تخت بود نشستم و شریفه خانم گفت:اسمت چیه؟!
_فردوس.
_ننه بابات کجان؟ محمد علی گفت تنهایی!
_ننه ام مرده بابام هم...زن گرفته ما رو ول کرده.
_یعنی کس و کاری، فامیلی چیزی نداری؟! چه مردمونی پیدا میشن هیچکی نبوده شماها رو جمع کنه؟!
_نبوده دیگه، بعدم ما خودمون نمیخواستیم سربار کسی بشیم.
_چند نفرید؟
_۴ تا.
_ببین محمد علی دارم جلو روت میگم، این دختر میگه کسی رو نداره، فردا پس فردا نیان در این خونه رو بزنن بگن ما فامیلشون و فلان و بهمان ها!!
محمد علی گفت:خیالت راحت ،اگه کسی میخواست بیاد سراغشون تا حالا اومده بود!
_بقیهتون کجان؟!
_مسافرخونه.
ادامه دارد...
@qaracheman | 245 |
| 16 | 🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان
□ أنْتَ نِظامُ الدّینِ وَ یَعْسُوْبُ المُتَّقِیْنَ وَ عِزُّ المُوَحِّدِیْنَ وَ بِذٰلكَ أمَرَني رَبُّ العالَمِیْنَ
■ تو نظامبخش دین، و پیشوای متّقیان و عزّتبخش اهل توحيد هستی و خداوند عالمیان مرا به چنین ایمانی امر فرموده است.
📚 زیارت حضرت صاحب الأمر علیهالسلام
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
🆔 @ba_ghaem | 216 |
| 17 | AnimatedSticker.tgs | 210 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_بیستویک
رفتم بیرون و معصوم خانم رو دیدم، روم نمیشد بهش بگم پول بهم بده،ولی حقم بود دیگه باید میگرفتم!!
جلو رفتم تا بگم پولم رو بدن، محمد علی از دور دستش رو بالا برد که یعنی صبر کنم، هیچی نگفتم.. خودش اومد جلو و رو به معصوم خانم گفت:معصوم حق این بچه رو بده، یه ظرف هم غذا همراهش کن.
معصومه که برای بقیه رئیس بود رو به محمدعلی گفت:چشم آقا الان میارم.
اون که رفت محمد علی گفت:چطور بود؟!
_سخت نبود، میشه هر روز بیام؟!
_هر روز که مجلس ختم نیست اینجا، ولی توی این ۴ روز باقیمانده بیا، بالاخره پولی جمع میکنی.
_باشه ممنون.
_فقط با حسن بیا و برگرد.
_حتما.
معصومه اومد بیرون ظرفی غذا دستم داد و کمی پول و رو به محمدعلی گفت:نصف بقیه پولش دادم،دیر اومده زودم داره میره.
محمد علی جوابش رو نداد و با هم راه افتادیم سمت در، حسن اومد طرفمون و گفت:اوستا فردا هم بیام؟!
_آره بیا ،ولی زودتر بیا، فردوسم بیار!!
_باشه.
من و حسن باهم زدیم بیرون حسن گفت:غذا هم داری انگار!
_آره اوستات دستش درد نکنه بهشون گفت بهم غذا بدن.
_اوستام مرد خوبیه ،یعنی خیلی خوبه، وضعشم خوبه، همه هم ازش حساب میبرن!!
_آره دیدم اون معصومه خانم ازش حساب میبرد، اینی که مرده چیکارهاش بوده؟!
_زن برادرش.
_اوه اینجا خونه برادرشه؟!
_آره برای همینم میذارن ماها اونجا کار کنیم...
_میخوای تو هم غذا ببری؟ چون به تو غذا ندادن!
_نه من دیروز غذا بردم، زیاد بود هنوز داریم، ننه همون رو امروز به خورد بقیه میده.
_تو چرا کار میکنی؟
_مجبورم، باید خرج بقیه رو بدم!
_تو هم حتما بابا نداری؟
_نه!
احساس کردم ناراحت شده گفتم:ناراحت نباش منم ندارم، تازه تو ننه داری ،من همونم ندارم !
_ها من ننه دارم، تو چرا تنهایی؟!
_ننه ام مرده ،آقام هم زن گرفته ما رو ول کرده، ما هم مجبور شدیم بیایم اینجا !!!
_آقای من مرد خوبی بوده، ولی خب زود مرده و ننه ام دست تنها ما رو کشونده تا اینجا ،دیگه حالا من کار میکنم تا اون استراحت کنه، ولی سیر کردن شکم ۵ نفر سخته، خدا خیرش بده اوستام رو ،هوام رو داره !!!
اون روز حسن من رو گذاشت دم مسافرخونه و گفت :فردا ۹ صبح اینجا باش، زودتر بریم که به قول اوستام حقمون رو کامل بدن.
_باشه...
رفتم بالا و بچه ها از دیدن ظرف غذا اونقدری خوشحال شدن که حتی نپرسیدن کجا بودی و چیکار کردی؟! همین که سر گشنه زمین نگذاشتن برای من بالاترین خوشی بود.... از اون روز ،۴ روز بعد با حسن میرفتیم همون خونه و تا غروب میموندیم و موقع برگشت معصوم همراه پول،ظرفی غذا هم بهم میداد ،ولی میدیدم که سختشه،غر میزد که :این آقا محمد علی هم نفسش از جای گرم بلند میشه، کار کرده پولش رو میگیره، دیگه غذا به چه کارش میاد !!!
ولی پیدا بود جرات ندادن غذا رو نداره ،راستش ناراحت بودم این عزاداری که تموم میشه، باز من بیکار بودم، پول خوبی جمع کرده بودم، اگه مشکل جا و مکانمون هم حل میشد، میتونستم با همین کار کردن خرجمون رو در بیارم ...با اینکه پول مشدی رو سر وقت میدادم، ولی مدام غر میزد :پس کی قراره برید از اینجا؟!
سعی میکردم سکوت کنم تا بهانه ای دستش ندم،عزاداری تموم شد و باز برگشتم به وضعیت عادی... دو روز بعد از تموم شدن عزاداری ،رفتم دم مغازه محمد علی ..خدا روشکر کسی داخل مغازه نبود، سلام دادم سرش رو از روی برگههای جلوش بلند کرد و گفت :سلام... زاغ سیاهم رو چوب میزنی دختر؟ همین که اومدم مغازه پیدات شد !!
_خب چه کنم؟ امیدم به شماس، دنبال جا هستم دیگه ،این مشدی هم بس که نق زد ...
_ببینم مگه پولش رو ندادی ؟
_دادم ،هر روز اول صبح پول اون رو میدم ..
_خب پس چشه ؟
_چه میدونم میگه زیادی موندیم ...
_عجب...ببین خونه زیاده،ولی خب به درد تو نمیخوره، میخوام یه جا پیدا کنم که کنار یه خونواده باشی که تنها نمونید،چون مردی بالا سرتون نیست!
_خب اونجوری هم کسی خونه نمیده به ما ..
_یه کم صبر کن پیدا میشه...
حسن از در مغازه اومد داخل و گفت :اا فردوس!!! اوستا خونه براش پیدا کردید ؟!
_به کارت برس حسن این هزار بار!!! تو کار مشتری دخالت نکن...
_من که حرفی نزدم اوستا، سوال پرسیدم !!!
_نپرس حسن، نپرس !!!
تلفن روی میز زنگ خورد و محمد علی گوشی رو برداشت، سلام علیکی کرد وگفت :نمیدونم عمو جان، من نه کاره ایم نه چیزی...
اونی که پشت خط بود نمیدونم چی گفت که باز جواب داد :ببین راحله جان، بابات نمیسازه با کسی، مگه معصوم و مریم سالها با مادرت کار نکرده بودن، خب نمیسازه بهشون، همونا هم امروز و فردا فراری میشن...
_میام، شب میام حرف میزنیم !!!
بعدم گوشی رو گذاشت و دستی به صورتش کشید نگاهی به من انداخت وگفت :بمون همون مسافرخونه، اگه مشدی هم غر زد بیا پیش من خب؟! برات جا و مکان پیدا میکنم، ولی میخوام جایی باشه که اذیت نشی !!!
حسن گفت :اوستا بیان خونه ما ؟!
ادامه دارد...
@qaracheman | 279 |
| 19 | روستای زیبای بنفشه درق😍
+ بهار❤️ | 261 |
| 20 | #اعلام_مراسم
سالروز درگذشت مرحوم کربلایی احمد اکبری
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 283 |
