سایت قره چمن
رفتن به کانال در Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
نمایش بیشتر1 561
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+1530 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+4
در 0 کانالها
ژوئن '26
+38
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+13
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+10
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+26
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+29
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+52
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+22
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+23
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+30
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+21
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+40
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+23
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+21
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+54
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+39
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+31
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+33
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+42
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+21
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+40
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+36
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+26
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+43
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+29
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+20
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+19
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+26
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+33
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+22
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+21
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+21
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+23
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+21
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+26
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+28
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+28
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+36
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+27
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+27
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+47
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+30
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+30
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+31
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+52
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+49
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+40
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+82
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+2 516
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 ژوئیه | +1 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | +1 | |||
| 01 ژوئیه | +1 |
پستهای کانال
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستوهشت
افسانه خانم خودش گفت بیام اتاقش رو تمیز کنم..
زینب پوزخندی زد و گفت:لابد خودشم بهت گفت جواهراتش رو برداری و استفاده کنی! ها؟
ترسیده گفتم:من... فقط... فقط خواستم یکم روی گردنم بندازم و ببینمش.. همین...
زینب با قدم های بلندی به سمتم اومد، بهش نمیومد پا درد داشته باشه، چنگی به لباسم زد و من رو به سمت در اتاق هل داد و با خشم گفت
:برو بیرون، دیگه نبینم تو اتاق خانم و آقا پا بذاری! چیه ؟نکنه میخوای جای من رو بگیری؟ بیرون...
با گریه از اتاق بیرون زدم.....کار اشتباهی کرده بودم، اجازه نداشتم به وسایل شخصی افسانه خانم دست بزنم، حتی برای یک لحظه! افسانه خانم کم در حق من خوبی نکرده بود! چطور تونسته بودم به خودم اجازه بدم به وسایل شخصیش دست بزنم...
عذاب وجدان لحظه ای رهام نمیکرد و به زینب حق میدادم با تندی باهام رفتار کنه...برای اینکه فکر و خیال دست از سرم برداره راهی حیاط شدم و خودم رو مشغول جارو کردن حیاط کردم.....بعد اون ماجرا چندباری اومدم ماجرای اون روز رو به افسانه خانم بگم و ازش معذرت خواهی کنم، اما هربار پشیمون میشدم و با خودم میگفتم حالا که زینب چیزی نگفته بهتره منم ساکت بمونم و حرفی در مورد اتفاقی که گذشته نزنم.....
مدتی از اون ماجرا گذشته بود و بهمن ماه از راه رسیده بود....
هوا به شدت سرد بود و کمتر میشد از ساختمون خارج شد، مدتی بود حالم خوش مبود و افسانه خانم بهم استراحت مطلق داده بود و تاکید کرده بود پله ها رو بالا و پایین نکنم.
به زینب هم سپرده بود تا هوام رو داشته باشه و غذام رو برام بیاره بالا، زینب خانمم هروقت چشم افسانه خانم رو دور میدید مدام با طعنه و کنایه من رو آزار میداد، میگفت خوبه اومدی اینجا واسه کار کردن! معلوم نیست که عین ملکه ها بشینی و من پیرزن جلوت خم و راست بشم....
خودمم از شرایط موجود راضی نبودم.....
اصلا دلم نمیخواست بار اضافه ای رو دوش کسی باشم ،اما ترس از دست دادن بچه ام باعث شده بود به شدت محتاط باشم...
یادمه اون روز برف سنگینی باریده بود، هوا به شدت خشک و سرد بود و تمام دست هام ترک برداشته بود، از کرمی که افسانه خانم بهم داده بود کمی به دست هام زدم و آهسته از اتاقم بیرون زدم......
گشتی تو سالن زدم و وقتی دیدم کسی بالا نیست آهسته به سمت اتاق افسانه خانم رفتم، میخواستم برم تو تراس و کمی هوا بخورم......
نیم ساعتی تو تراس ایستادم و بعد از ترس اینکه کسی من رو تو اون اتاق ببینه با عجله به سمت اتاق خودم رفتم، وارد اتاق که شدم حس کردم کسی قبل من تو اتاق بوده، لباسی که آویز بود زمین افتاده بود و کیف مشکی رنگم کمی بهم ریخته بود، اول خواستم کیف رو چک کنم، اما بی حوصله زیپ کیف رو بستم و سرجام دراز کشیدم و خوابیدم.....
تو خواب و بیداری بودم که صدای افسانه خانم به گوشم رسید که داشت با صدای بلندی زینب رو صدا میزد.....
هراسون از جا بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم و در رو باز کردم، درست لحظه ای که در رو باز کردم چشمم به زینب افتاد که سراسیمه وارد راهروی اتاق افسانه خانم شد، از سر کنجکاوی دنبالش رفتم، صدای کلافه ی افسانه خانم به گوشم رسید:زینب... آخرین بار کی اتاق منو تمیز کردی؟
زینب خانم سریع گفت:دیروز خانم... خودتون بودید دیگه...
افسانه خانم با صدای آرومی گفت:دیشب خودم گذاشتمش سرجاش... مطمئنم...
زینب با کنجکاوی گفت:چی رو خانم؟ چی شده؟
+گردنبندم... گردنبند زمردم نیست زینب،خودم دیشب گذاشتمش تو کشو... اما الان نیست!
ترس بدی به جونم افتاد....اگر زینب میگفت من اون گردنبند رو گردنم انداختم شاید افسانه خانم به من شک میکرد،کمی خودم رو آروم کردم و با خودم گفتم تو که کاری نکردی، دلیلی واسه ترسیدن وجود نداره...
بعد از سکوتی کوتاه زینب خانم بریده بریده گفت:خانم... من باید یک چیزی رو بهتون بگم، یعنی باید زودتر از این ها میگفتم.....
ضربان قلبم بالا رفت و دردی که داشتم بیشتر شد.. برای لحظه ای تصویر اون ساک بهم ریخته و لباس افتاده ی روی زمین اومد تو ذهنم...
+چند روز قبل که به این دختره ماهزاده گفته بودید اتاقتون رو مرتب کنه... من اومده بودم بالا، دیدم این دختره گردنبند رو انداخته گردنش جلوی آینه داره خودشو نگاه میکنه و میخنده... من... رفتم دعواش کردم، اما دیدید زبونش چقدر درازه دیگه، گفت از خانم اجازه گرفتم، منم رو همین حساب به شما چیزی نگفتم...
تمام بدنم یخ کرده بود، بوی دردسر میومد...
با عجله به سمت اتاقم رفتم، باید ساک رو چک میکردم، حسی بهم میگفت زینب داره برام پاپوش درست میکنه...
سریع وارد اتاق شدم و در رو بستم، چند تا نفس عمیق کشیدم تا به ترس و وحشتم غلبه کنم...
با عجله به سمت ساک لباسم رفتم، بازش کردم و همه رو کف اتاق خالی کردم،
ادامه دارد...
@qaracheman
| 2 | لاکپشت غول پیکر در روستای پیریجه😍
@qaracheman | 208 |
| 3 | نیم کیلو باش ولی مرد باش🥸 | 238 |
| 4 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستوهفت
این دو تا هم سنی ازشون گذشته، نه حوصله ی بچه های من رو دارند، نه بچه ها رو درک میکنن، واسه همین اصرار دارم همین خانم جوان پرستار بچه ها بشه... وگرنه اصلا بهت رو نمیزدم... توام میتونی یک پرستار جدید برای دانیال پیدا کنی، ها؟
افسانه خانم دستپاچه لبخندی زد و گفت:در موردش فکر میکنم داداش، فعلا تا چهلم خونتون شلوغه، خودمم مدام سر میزنم بهتون، بعد چهلم تصميم میگیریم، باشه؟
آقا سهیل سری تکون داد و آهسته چیزی به خواهرش گفت و بعد خداحافظی کرد و به سمت ماشینش رفت.....
ترس کل وجودم رو گرفته بود..... فکر زندگی کردن تو خونه ی این مرد وحشت رو به جونم مینداخت... تحت هیچ شرایطی راضی نمیشدم اونجا برم.....
سوار ماشین که شدیم و کمی از خونه ی آقا سهیل فاصله گرفتیم دیگه دلم طاقت نیاورد و رو به افسانه خانم گفتم:ببخشید خانم. میخواستم در مورد پیشنهاد برادرتون باهاتون صحبت کنم...
افسانه خانم که به سمتم برگشت کل جسارتم رو جمع کردم و با صدای لرزونی گفتم:خانم من دلم نمیخواد تو خونه آقا سهیل کار کنم...یعنی اونجا راحت نیستم...
افسانه خانم چند لحظه به من نگاه کرد و گفت :عزیزم درکت میکنم ،خیالت راحت کسی نمیتونه تو رو مجبور کنه که اونجا کار کنی....
دوباره برگشتیم خونه و خانم به سرکارش برگشت و منم مشغول داسنا شدم..دانیالی که به شدت شلوغ بود و کارهای عجیبی میکرد...
زیاد متعجب نمیشدم از ریختن صابون کف سالن برای لیز خوردن زینب یا قیچی کردن سبزی های باغچه ی کوچک پشت حیاط یا ریختن یک عالمه آرد روی زمینی که زینب خانم به تازگی شسته بود....
تو اون مدت افسانه خانم مدام به برادرش و بچه هاش سر میزد اما من دیگه پام رو تو اون خونه نذاشته بودم و خوشحال بودم که افسانه خانم من رو مجبور به رفتن نکرده بود.....
یادمه اواخر دی ماه بود و ستاره خبر آورده بود که طاهره خانم داره ساک سفر میبنده تا برای دیدن پسرهاش به آمریکا بره.....
منم کم کم به خاطر قد کوتاهم خیلی زود حاملگیم داشت مشخص میشد.....
دلم میخواست زودتر اون بچه به دنیا بیاد، افسانه خانم میگفت بچه دختره و من حس میکردم قراره صاحب یک پسر بشم...
اون روز سرگرم املا گفتن به دانیال بودم که در اتاق زده شد و افسانه خانم سرکی تو اتاق کشید و رو به من گفت:یک زحمتی میکشی ماهزاده؟
به احترامش از جا بلند شدم و سوالی نگاهش کردم....
+زینب زمستون ها پا دردش شروع میشه کمتر میتونه بالا بیاد، اتاق ما هم به شدت بهم ریخته و کثیفه. یک لطفی کن کارت تموم شد،یکم اتاق رو سروسامون بده ....
چشمی گفتم و افسانه خانمم کمی دفتر املای دانیال رو چک کرد و راضی از کار من ازم تشکر کرد و بیرون رفت....
یک ساعتی سرم با دانیال گرم بود، از وقتی فهمیده بود باردارم، کمتر دردسر درست میکرد و کمتر حرصم میداد و گاهی سوال هایی از بچه میپرسید و انگار دلش میخواست با بچه ی من بازی کنه و من به خودممیگفتم لابد این همه اذیت و آزارش به خاطر تک فرزندیشه و اگه خواهر و برادر داشت شاید کمتر اذیت میکرد.....
کارم که تموم شد دستی به موهای خوشرنگ دانیال کشیدم و گفتم:تا تو یکم استراحت کنی من اتاق مامان بابات رو تمیز میکنم، باشه؟
دانیال خودش رو روی تختش انداخت و ماشین اسباب بازیش رو برداشت و باشه ای گفت....
منم از جا بلند شدم و برای اولین بار به سمت اتاق افسانه خانم و همسرش رفتم.....تا اون روز اصلا وارد اون اتاق نشده بودم، فقط از تو حیاط تراس بزرگش رو دیده بودم....
وارد اتاق که شدم بعد از عبور از راهروی کوتاهی اتاق بزرگی جلوم نمایان شد،کاغذ دیواری های قرمز رنگ اتاق باعث شده بود اتاق تاریک به نظر بیاد، اما حتی کاغذ دیواری های تیره هم نتونسته بود اون اتاق بزرگ رو کوچک جلوه بده...با حسرت نگاهی به اتاقشون انداختم، تخت دو نفره ی بزرگی وسط اتاق بود و رو تختی زرشکی رنگی روی تخت بود، دو تا آباژور طلایی دو طرف تخت بود و مجسمه ی بزرگی هم کنج اتاق بود... چند دست لباس مردونه و زنونه به شکل نامرتبی روی تخت بود و کلی کیف و کفش روی زمین پخش شده بود.
باحسرت چشم گرفتم از وسایل اتاق و مشغول جمع کردن و مرتب کردن کمد چوبی گوشه ی اتاق شدم......
حین کار کشویی رو باز کردم و متوجه جواهرات خیلی زیبایی شدم، یک گردنبند طلا با نگین های زمردی... از دیدنش چشم هام برقی زد و با ذوق گردنبد رو به گردنم بستم و از تو آیینه خیره شدم به خودم... چقدر بهم میومد، داشتم واسه خودم رویا بافی میکردم که با صدای خشک زینب خانم جیغی کشیدم و از جا پریدم:چه میکنی؟ کی بهت اجازه داد دست به جواهرات خانم بزنی؟
دستپاچه سریع قفل گردنبند رو باز کردم و با چشم های خیس از اشک گذاشتمش تو کشو، اصلا دلم نمیخواست زینب من رو تو این وضعیت ببینه...
دستپاچه تند تند آخرین کفش رو تو کمد جا دادم و گفتم:خانم...
اداره دارد...
@qaracheman | 248 |
| 5 | AnimatedSticker.tgs | 219 |
| 6 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستوشش
الیاس با بغض سری تکون داد و گفت:بابا میدونه؟
افسانه خانم زمزمه کرد:تا لحظه ی آخر بالای سرش بود... یگانه رو خیلی دوست داشت..
اینو گفت و دوباره صورتش خیس از اشک شد، کلافه بودم، دلم میخواست برگردم خونه ،اما افسانه خانم ازم خواست اونجا بمونم و هوای پسر ها رو داشته باشم.
خودشم با آقا ایرج رفت و دانیال رو آورد اونجا...قرار بود من طبقه ی بالا پیش پسرها بمونم و مراقبشون باشم تا کمتر تو مراسم عزاداری باشن و کمتر غصه بخورن...
وارد اتاق الیاس که شدم چشمم به قاب عکس زیبایی از مادرش افتاد، تصویر نقاشی شده از زنی با موهای طلایی و چشم های درشت آبی و لبخندی زیبا...
باورم نمیشد زن تو تصویر از دنیا رفته باشه، لباس آبی رنگی به رنگ چشم هاش به تن داشت و زیبایی اش چشم هرکسی رو خیره میکرد.
مراسم ختم باشکوهی برای زنی که هیچوقت ندیده بودمش برگزار شده بود، صدای گریه های مردونه ای که از پایین میومد دلم رو به درد میآورد، دانیال که انگار شرایط رو درک کرده بود آرومتر از همیشه گوشه ای نشسته بود و با ماشینش بازی میکرد....
آخر شب بود و به سختی تونسته بودم پسرها رو راضی کنم که بخوابن، به ظاهر خونه خالی از مهمون شده بود، از سر کنجکاوی و بی خوابی از پله ها پایین رفتم تا سرکی تو سالن بکشم......
سالن بزرگ خونه پر از گل های سفید با ربان های مشکی بود، عکس زنی زیباتر از نقاشی که دیده بودم روی دیوار بود و چندین شمع پایین قاب عکس روشن بود.
نور شمع ها سالن خونه رو روشن کرده بود.....
آهی کشیدم و به سمت حیاط رفتم تا هوایی تازه کنم. افسانه خانم و اقوام درجه یکش تو اتاق های پایین خوابیده بودن.....
وارد حیاط شدم و روی تاب سفید رنگ حیاط نشستم و هوای خوش پاییز رو به ریه هام فرستادم، تو حال و هوای خودم بودم که با شنیدن صدای مردونه ای از جا پریدم...
+هيچوقت فکر نمیکردم انقدر زود تنهام بذاره...
با تعجب به سمت صدا برگشتم....آقا سهیل بود، با رنگ و رویی پریده و چشم هایی قرمز شده، دلم براش سوخت، از جا بلند شدم و زیر لب بهش تسلیت گفتم..
آقا سهیل چنگی به موهاش زد و گفت:به نظرت میتونم دو تا پسر نوجوون رو بدون مادر بزرگ کنم؟
دستپاچه بودم، نمیدونستم چه جوابی بهش بدم، دلیلی برای هم صحبتی باهاش نداشتم، برای همین گفتم:ببخشید، شب از نیمه گذشته، من... باید برم بخوابم....
خواستم برن که با اخم گفت:دختر جون، چی تو من دیدی که هربار با دیدنم سعی میکنی بری؟
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:هیچی... هیچی...اجازه بدید برم....
اشکم داشت درمیومد، اصلا حس خوبی نسبت به اون مرد نداشتم...حتی با اینکه داغدار بود....
پا تند کردم و از کنارش به سرعت رد شدم و به سمت ساختمون اصلی رفتم و تا آقا سهیل بخواد دنبالم بیاد من به سرعت از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق پسر ها شدم.....
اصلا دست خودم نبود به شدت ازش واهمه داشتم ....
چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد به سختی خوابیدم...
تا هفتم یگانه خانم تو اون خونه موندیم و من تمام تلاشم رو میکردم تا زیاد با آقا سهیل رو در رو نشم..... آقا سهیلی که با وجود عزادار بودنش همیشه سنگینی نگاهش رو حس میکردم...
بعد از هفتم، افسانه خانم با وجود مخالفت های بچه های برادرش مجبور شد وسایلش رو جمع کنه تا به خونه برگردیم و این وسط من از همه خوشحال تر بودم.....
روز رفتن وقتی داشتیم وسایل رو تو ماشین جا میدادیم سروکله ی آقا سهیل پیدا شد.....نیم نگاهی به من انداخت و رو به خواهرش گفت:داری میری افسانه؟ میخوای تنهامون بذاری؟
افسانه خانم با ناراحتی گفت:الهی بمیرم برای دلت داداش... چیکار میتونم برات بکنم؟ میدونی که منم باید دیر یا زود برگردم سر خونه زندگیم... ولی بهت سر میزنم، عمو میاد بهتون سر میزنه... تنهاتون نمیذاریم.....
آقا سهیل کمی دست دست کرد و بعد اشاره ای به من کرد و گفت:خدمتکارت رو بزار بمونه اینجا،مراقب بچه ها باشه، سام خیلی تعریفش رو میکرد....
با انزجار نگاهش کردم....پسر هاش اصلا با من رابطه ی چندانی نداشتن که بخوان از من تعریف کنن و این مرد باز خودش رو پشت دروغ هاش مخفی کرده بود....
افسانه خانم با بهت نگاهی به من انداخت و گفت:+ماهزاده رو؟ نمیشه که داداش... یعنی چطور بگم... ماهزاده خدمتکار من نیست اصلا! پرستار دانیاله،تحصیل کرده است،دیپلم داره و بنا به شرایطی نمیتونه بیرون از خونه کار کنه. بهت قول میدم بگردم یک پرستار جوون برای پسرهات پیدا کنم.
همین هفته جفت و جورش میکنم. باشه؟
آقا سهیل ابرویی بالا انداخت و با سماجت گفت:نه!خودت میدونی دوست ندارم پای هرکسی به خونه و زندگیم باز بشه...
محدثه و راضیه رو هم یگانه خدابیامرز خودش بهشون اعتماد داشت و خودشم تو خونه بود و حواسش به همه چیز بود... اما الان که نیست نمیتونم بچه هام رو دست هر کسی بسپارم...
ادامه دارد...
@qaracheman | 267 |
| 7 | عکسهای روز عاشورا
📸 عباس سلیمانی | 236 |
| 8 | دلم تنگ است ومیدانم تودیگر برنمیگردی
بمانم هرچه خیره پشتِ این دربرنمیگردی
به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب
به زیرِاین درختِ سایه گستر برنمیگردی
سالروز درگذشت شادروان جواد قاسمی
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
🆔 @gharacheman | 274 |
| 9 | از بنر های تشکر میتوان فهمید که
با تو هر خانه خرابی خانه اش آباد شد!
+ بیستم محرم شهادت حضرت شریفه دختر امام حسن مجتبی بر اعلیحضرت ولیعصر علیهم السلام تسلیت باد🖤
ایشان به همراه اسرای کربلا بودند که در میانه راه به شهادت میرسند و حرم ایشان در نزدیکی شهر حله عراق زیارتگاه محبین اهل بیت علیهم السلام است
✅صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman | 301 |
| 10 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستوپنج
رنگش به شدت پریده بود و از شدت بغض لب هاش میلرزید، تا گفتم چی شده زد زیر گریه و همونجا تو حیاط روی صندلی نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت...
با نگرانی دویدم و از تو آشپزخونه لیوان آبی براش بردم و کنارش نشستم....
آب رو که خورد دیگه نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و پرسیدم:چیزی شده افسانه خانم؟ این چه حال و روزیه؟
افسانه خانم با غصه گفت:زن داداشم... فوت شده...
با بهت گفتم:زن... زن آقا سهیل؟ یا...
افسانه خانم سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:زن سهیل... ده روزی بود تو بیمارستان بستری بود، امروز فوت شد..
با ناراحتی گفتم:خدا رحمتشون کنه... خدا به آقا سهیل و بچه هاشون صبر بده... بیماریشون چی بود؟
افسانه خانم آهی کشید و گفت:سرطان... سرطان پیشرفته ی خون... یگانه دختر عموم بود، سال ها قبل با علاقه با سهیل ازدواج کرد، دو تا پسر ازش به یادگار مونده... مادرش اصالتا فرانسوی بود و بعد تولد یگانه نتونست اینجا دووم بیاره، از عموم جدا شد و برگشت فرانسه... یگانه تنها دختر عموم بود و یادگار یگانه عشقی که هنوزم فراموشش نکرده...
عموم داغون میشه ماهزاده...
چطور میتونه این داغ رو تحمل کنه! من چطور این خبر رو بهش بدم؟ اصلا از شرایط حاد یگانه خبر نداشت! بهش گفته بودیم با سهیل یک سفر چند روزه رفتن فرانسه! نمیخواستم بدونه حالش بد شده و بیمارستانه! خود عموم مشکل قلبی داره.. وای خدا سرم داره از درد منفجر میشه..
با غصه دستی به شونه اش کشیدم...
افسانه خانم از جا بلند شد و گفت:میخوام برم خونه ی داداشم، باید به پسرهاش خبر بدم...
بعدم یک جوری عموم رو با خبر کنیم، باهام میای؟میترسم تنهایی از پسش برنیام... دانیال رو بسپار به زینب و باهام بیا....
چشمی گفتم و با عجله لباس پوشیدم و برگشتم پایین،عادت داشتم وقتی میخواستم از خونه بیرون برم دستکش میپوشیدم و با روسری زخم کنار چونه ام رو تا جایی که میشد مخفی میکردم.....
افسانه خانم آقا ایرج رو صدا زد تا ما رو به خونه ی برادرش برسونه، تو راه هم مدام گریه میکرد و خودش رو سرزنش میکرد که چرا زودتر به عموش خبر نداده تا تو آخرین لحظات زندگی دخترش کنارش باشه!
خونه ی آقا سهیل یک خونه ی بزرگ با نمای خیلی قشنگی بود که چشم هرکسی رو خیره میکرد، درخت های بزرگ کل حیاط خونه رو پوشونده بودند و مسیر سنگفرش شده ای از درب حیاط تا جلوی ورودی ساختمون اصلی ادامه داشت...
همراه افسانه خانم وارد سالن بزرگ خونه ی برادرش شدیم....صدای بحث و دعوای دو پسر به گوش میرسید، افسانه خانم پالتوش رو به دست خدمتکار جوون خونه داد و آهسته خبر فوت خانم خونه رو بهش داد و بعد اشاره ای به من کرد تا همراهش برم....
از پله ها که بالا رفتیم صدای جر و بحث واضح تر شد،انگار دو تا پسر داشتن سر مالکیت تلویزیون بحث میکردن..
افسانه خانم کلافه دستی به صورتش کشید و تقه ای به در اتاق زد که باعث شد صدای پسر ها قطع بشه...
در اتاق باز شد و پسری با موهای پریشون جلوی در ظاهر شد، با دیدن افسانه خانم لبش به خنده باز شد و با گفتن سلام عمه خودشو با افسانه رسوند...
دلم براش سوخت، به زور چهارده یا پونزده ساله به نظر میومد، چشم های آبی رنگی داشت و موهای پریشون قهوه ای روشن، پشت سرش پسری ایستاده بود که هیچ شباهتی بهش نداشت و بیشتر شبیه پدرش بود، قد بلند، با پوستی تیره و موهای مشکی و چشم های ریز و مشکی ،درست نقطه ی مقابل برادرش بود انگار.....
افسانه خانم یکدفعه بغضش شکست و با صدای بلندی زد زیر گریه....
پسر که بعد ها فهمیدم اسمش الیاس هست با تعجب گفت:عمه... چرا گریه میکنی؟ چی شده؟بعد با بهت به من نگاه کرد، با بغضی که سعی میکردم نشکنه جلو رفتم و بازوی افسانه خانم رو گرفتم و به سختی نشوندمش روی مبل، پسر دومی که کمی یاغی تر به نظر میومد و بهش میومد کمی از برادرش کوچکتر باشه جلو اومد و با صدای گرفته ای گفت:مادرم فوت شد؟
با تعجب نگاهش کردم، الیاس با بغض جلو اومد، جلوی پای افسانه خانم نشست و گفت:مادرم فوت شد عمه؟ آره؟ واسه همین گریه میکنی؟
افسانه خانم بی حرف سری تکون داد و گریه اش شدت گرفت، پسر کوچکتر که اسمش سام بود بی حرف به سمت اتاقی دوید و در رو محکم پشت سر خودش بست..نمیدونستم باید چیکار کنم، گیج و سردرگم کنار افسانه خانم نشستم و سعی کردم کمی به الیاس دلداری بدم..
نیم ساعتی هر دو خوب گریه کردند تا بالاخره الیاس از جا بلند شد و با صدای گرفته ای گفت:میخوام ببینمش... میخوام مامان رو ببینم عمه...
افسانه خانم سری تکون داد و گفت:به وقتش میبینی عزیزم، بهتره فعلا بری پیش سام. ازت خواهش میکنم الیاس، سام از تو کوچکتره، حساس تره... کمی باهاش مدارا کن، خواهش میکنم کمتر با هم بحث و دعوا کنید. باشه؟
ادامه دارد...
@qaracheman | 309 |
| 11 | AnimatedSticker.tgs | 272 |
| 12 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستوچهار
با حرص گفتم:صدای خنده ی من؟
زینب خانم پوزخندی زد و گفت:امثال شما رو من خوب میشناسم، بوی پول به مشامت خورده؟ از کجا فهمیدی زن آقا سهیل رفتنیه؟ ها؟ از روز اولم به خانم گفته بودم این دختر و نمیشه بهش اعتماد کرد، منتهی خانم انقدر ساده و دل رحمه، به هرکس و ناکسی رحم میکنه و هر بی کس و کاری رو تو خونه اش راه میده..
از حرص تمام بدنم میلرزید...قدمی به سمتش برداشتم و به سختی جلوی گریه کردنم رو گرفتم و گفتم:بی کس و کار؟هر آدمی؟
خندیدم و گفتم:خوب شد گفتی، چون تا امروز نمیدونستم افسانه خانم به این خانمی و مهربونی چرا باید تو رو به عنوان کلفت تو خونه اش قبول کنه، الان فهمیدم! چون افسانه خانم هر کیو تو خونه اش راه میده..
اینو گفتم و ضربه ای به شونه اش زدم تا از سر راهم کنار بره و بعد به سرعت به سمت اتاقم دویدم...
وارد اتاق که شدم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بی صدا زدم زیر گریه
زینب خانم سن و سالی ازش گذشته بود، افسانه خانم میگفت سال های زیادی به همسرش و خانواده ی همسرش خدمت کرده، میگفت زبون تندی داره ،اما چیزی تو دلش نیست و من نمیفهمیدم چرا این زن انقدر از من بدش میومد...
تا جایی که میدونستم خودش دو تا پسر و یک دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودن و رفته بودن دنبال زندگی خودشون. افسانه خانم میگفت پسرهاش مخالف کار کردنش هستن، اما خود زینب خانم دلش میخواد کار کنه..
نیم ساعتی نشستم و خوب خودم رو خالی کردم و بعد صورتم رو شستم و از اتاقم بیرون زدم....
اتاق من کنار اتاق دانیال بود، از پله ها که میومدم بالا یک سالن گرد روبه رو بود، سمت راست سالن دو اتاق کنار هم بود که یکی برای دانیال و یکی دیگه برای من بود، سمت چپ هم راهروی باریکی بود که انتهای اتاق بزرگ افسانه خانم و همسرش بود که من تا اون روز واردش نشده بودم....
از تندی که با زینب خانم کرده بودم پشیمون بودم.....هرچند اونم با من بد حرف زده بود، اما از لحاظ سنی جای مادرم بود و درست نبود من بهش بی احترامی کنم.....
آهسته به سمت آشپزخونه رفتم.....
هنوز وارد نشده بودم که متوجه آقا ایرج شدم، شوهر زینب خانم که مرد آروم و کم حرفی بود، گوشه ی آشپزخونه ایستاده بود و داشت به حرف های زنش گوش میکرد:اگر من این دختره رو از این خونه پرت نکردم زینب نیستم، به خدا ایرج... کاری میکنم خانم عین چی پرتش کنه بیرون از اینجا.. حالا وایستا ببین...
آقا ایرج با خونسردی گفت:لابد یک چیزی بهش گفتی که این جوابو بهت داده!
زینب من نمیفهمم تو چرا انقدر سر به سر این دختر بدبخت میذاری؟چه هیزم تری بهت فروخته این بیچاره؟
پشت دیوار مخفی شدم و در حالی که کل بدنم میلرزید گوشم رو تیز کردم تا صداشون رو بشنوم:تو لازم نکرده طرف اون رو بگیری، خودش شش متر زبون داره برای دفاع از خودش! اگر این دختره پاش به این خونه باز نمیشد من میتونستم خانم رو راضی کنم تا الهام برای پرستاری از دانیال بیاد... دختر بدبخت من چی کم از این دختره داره مگه؟
آقا ایرج خندید و گفت:سواد... الهام سواد نداره، حالا فهمیدی چی کم داره از این دختر؟ دست بردار زینب، این کینه اول از همه خودت رو نابود میکنه، این دختر که از چیزی خبر نداشته، خانمم از روز اول گفت دنبال یک پرستار باسواده برای پسرش... پس دیگه جای بحثی نمونده.
زینب خانم با خشم گفت:لازم نکرده تو منو نصیحت کنی، چقدر بهت گفتم بزار الهام رو بفرستم مدرسه یکم سواد یاد بگیره! کلاس دومش که تموم شد به زور از مدرسه بلندش کردی!
آقا ایرج با دلخوری گفت:انگار همه چیز رو یادت رفته! همون سال از پله افتاده بودی و پات شکسته بود، مادر اردشیر خان میخواست ما رو بیرون کنه ،چون کاری از تو ساخته نبود، منم الهام رو از مدرسه بلند کردم تا کمک حال تو بشه! سال بعدش هم بهش گفتم برگرده مدرسه، ولی خودش نخواست بره! حالا هم پیش کشیدن حرف های گذشته دردی ازت دوا نمیکنه...
وقتی دیدم بحث رو به مشکلات خانوادگی خودشون کشوندن آهسته راهم رو به سمت حیاط کج کردم و در رو آهسته بستم.....
فکرم درگیر حرف های زینب خانم بود و ترس این رو داشتم که واقعا بخواد من رو از اون خونه بیرون کنه!
جلوی افسانه خانم خودش رو خیلی دلسوز و مهربون نشون میداد ،اما وقتی با هم تنها میشدیم مدام نیش و کنایه میزد و سعی میکرد با حرف هاش دلم رو برنجونه...
***
چند روزی از اون ماجرا گذشته بود، تمام تلاشم رو میکردم تا زیاد با زینب خانم روبه رو نشم.....حقیقتش هم ازش میترسیدم، هم دنبال دردسر نبودم و دلم میخواست تو آرامش زندگیم رو بکنم...
یادمه آذر ماه بود و من خسته از سروکله زدن با دانیال داشتم کفش های گلی اش رو تمیز میکردم که در حیاط باز شد و افسانه خانم پریشون حال وارد خونه شد، با دیدنش کفش ها رو زمین گذاشتم و با عجله جلو رفتم،
ادامه دارد...
@qaracheman | 309 |
| 13 | محدودیت های ترافیکی در تهران | 321 |
| 14 | ❌ یه دونه از این لیفتراک های شارژی تو هر کارگاهی لازمه😍
✅ نیم تن وزن بلند میکنه تازه میتونی سفارش بدی یک تن رو هم جابجا کنه
✅ دو ساعته شارژ میشه و هشت ساعت برات کار میکنه
✅ بقیه اطلاعاتم توی کلیپ هست
✅ برای ثبت سفارش تماس بگیرید:
۰۹۱۲۶۰۵۱۶۲۲
آقای صدیقی | 299 |
| 15 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستوسه
کلافه از سروکله زدن با دانیال میخواستم از اتاقش بیرون برم که صدای زینب از طبقه ی پایین به گوشم رسید:دانيال جان... پسرم بیا دایی ات اومده دنبالت ....خوشحال از اینکه دانیال با دایی اش میره و چند ساعتی از دستش راحت میشم سریع حاضرش کردم و فرستادمش پایین.....
به محض رفتنش خواستم برم تو اتاقم دراز بکشم که صدای زینب دوباره به گوشم رسید:ماهزاده... بیا آقا سهیل باهات کار داره....
با تعجب از جا بلند شدم و بعد مرتب کردن لباسم رفتم پایین.....
سهیل دایی دانیال بود، تا اون روز من فقط اسمش رو شنیده بودم و اصلا ندیده بودمش. روز اولی که به افسانه خانم زنگ زده بودم گویا اون جواب تلفن رو داده بود...
وارد حیاط که شدم از دور چشمم به مرد میانسالی افتاد،قد بلند و فربه، با شکمی که نیم متر از خودش جلوتر بود، سیبیل های بلندی داشت و کلاه مشکی رنگی روی سرش بود.....
با دیدنش کمی جا خوردم، فکر میکردم جوون باشه، یعنی وقتی افسانه خانم میگفت با دانیال میرن فوتبال حدس میزدم مرد جوونی باشه که همبازی دانیاله!
جلو که رفتم با دیدن من لبخندی روی لبش نشست و کلاهش رو کمی از روی سرش برداشت و با لحن چاپلوسانه ای گفت:سلام خانم جوان..میخواستم پرستار جوان و زیبای دانیال جان رو ببینم..انقدر تو همین مدت کوتاه دانیال اسم شما رو برده که واقعا دلم میخواست هرچه زودتر شما رو ببینم....
کمی خودم رو جمع و جور کردم و زیرلب جواب سلامش رو دادم. میدونستم داره دروغ میگه، دانیال اصلا رابطه ی چنان خوبی با من نداشت که بخواد جلوی دایی اش در مورد من حرف بزنه!
دروغ گفتش کاملاً واضح بود و وقتی فهمیدم حتی اسم من رو هم نمیدونه، دیگه شکم به یقین تبدیل شد که این مرد یک دروغگوی ماهره.....
آقا سهیل دستی به موهای دانیال کشید و رو بهش گفت پسر برو تو ماشین، شیطنت هم نکن تا من کمی با این خانم صحبت کنم...
دانیال که گویا فقط از دایی اش حرف شنوی داشت چشمی گفت و با توپش به سمت کوچه رفت....
به شدت معذب بودم، از نگاه و خنده های موذیانه اش بدم میومد. به سختی لب باز کردم و گفتم اگر اجازه بدید... من برم...
دستی به سیبیل بلندش کشید و گفت:اگر اجازه بدید کمی باهاتون حرف داشتم..
معذب با فاصله ازش ایستادم و منتظر حرفش موندم...
آقا سهیل گفت:صورتت چی شده؟
زمزمه کردم:سوخته...
آهانی گفت و دوباره پرسید
+دستت هم سوخته؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ افسانه چیز زیادی در موردت بهم نگفته....
دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم، حس بدی بهم میداد. برای همین مختصر گفتم:دستمم سوخته...
ابرویی بالا انداخت و بهم اشاره کرد تا پشت میز روی صندلی بشینم. با نگرانی گفتم:دانیال ممکنه شیطنت کنه...
گفت:نگران نباش خانم جوان، پسرم تو ماشین مراقبشه...
بی حرف سرم رو پایین انداختم، بعد از سکوتی کوتاه آقا سهیل گفت:چشم های قشنگ و معصومی داری... اگر صورتت نسوخته بود.
وقتی سکوت و خجالت من رو دید ادامه داد من تو کار طراحی لباسم، دنبال چهره های معصومم برای مدل شدن..به جرات میتونم بگم اگر رد سوختگی روی صورتت نبود گزینه ی اول من بودی..
به سختی گفتم:من... از کارم راضیم...
با صدای بلند خندید، خنده ای که تنفر انگیز بود...
گفت:شوخی میکنی بانوی جوان؟ یعنی تو از سروکله زدن با یک بچه ی عاصی و شیطون راضی هستی؟ یعنی پیشرفت و دیده شدن و سفر کردن رو دوست نداری؟
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:بله...من از شرایطم راضیم... من رو ببخشید، ولی باید برم..
خواستم از جا بلند شم که با جدیت گفت:بشین...
ناخواسته نشستم..
گفت:من میدونم نمیتونی به راحتی از پس دانیال و آزار و اذیت هاش بربیای، افسانه که مادر این بچه است نتونست تحملش کنه... تو که دیگه جای خود داری! البته من بهت حق میدم، یک دختر جوان و بی تجربه... راستی گفتی از کجا اومدی؟
گفتم:نگفتم...
+چی ؟متوجه نشدم...
کمی صدام رو بالاتر بردم و گفتم:من بهتون نگفتم از کجا اومدم... الانم اگر اجازه بدید میخوام برم..
آقا سهیل از جا بلند شد، کلاهش رو روی سر نیمه طاسش گذاشت و گفت:+خونه ی من تو خیابون... هست، درست نبش اولین کوچه اش، یک خونه ویلایی بزرگ و پر دار و درخت، هروقت حس کردی جایی تو این خونه نداری ،سری به اونجا بزن، حقوق و مزایای بالاتری هم بهت میدم....
اینو گفت و از حیاط خونه بیرون رفت.
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و با عجله به سمت ساختمون رفتم. تا در رو باز کردم چشمم به زینب خانم افتاد، با دیدن من با سوءظن نگاهم کرد و گفت:با آقا سهیل چی میگفتی؟
دستپاچه گفتم:هیچی... چیز خاصی نبود، ازم در مورد سهیل دانیال سوال کرد.. همین...
زینب خانم که انگار از همون روز اول حسابی شمشیر رو از رو بسته بود با اخم هایی درهم گفت:یک ساعته تو حیاط نشستی باهاش حرف زدی بعد میگی در مورد دانيال بود! صدای خنده اتون تا اینجا میومد...
ادامه دارد...
@qaracheman | 311 |
| 16 | آدم دلش میخواد کنارشون بخوابه😂 | 269 |
| 17 | AnimatedSticker.tgs | 269 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستودو
وقتی احمد به دنیا اومد زن دومش جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا باید ستاره رو طلاق بدی... میترسید احمد بتونه محبت پدرش رو جلب کنه و شوهرم برگرده پیش من.. برای همین مدت زیادی تو دعوا و کشمکش بودیم، دیگه نشد برای احمد شناسنامه بگیرم... یعنی خواستیم بگیریم، شوهرم گفت میره مشهد و میاد براش شناسنامه میگیره، ولی تو راه... تصادف...
اینو گفت و زد زیر گریه..
با ناراحتی نگاهش کردم، اگر به من بود دلم نمیخواست دروغ بگم ،اما خب شرایط ستاره فرق داشت، اگر میفهمیدن این بچه رو برداشته، قطعا براش مشکل پیش میومد...
طاهره خانم که گریه ی ستاره رو دیده بود و تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:باشه دخترم، اشکال نداره... پس فقط شناسنامه ی خودت رو برام بیار،بعدش میتونی کارت رو شروع کنی؟
ستاره با ذوق گفت:دستتون درد نکنه، قول میدم پشیمون نشید.. فقط ما از کی میتونیم کارمون رو شروع کنیم؟
طاهره خانم لبخندی زد و گفت:فردا چطوره؟
افسانه خانمم در تایید حرفش گفت:عالیه، هرچند اگر به من باشه میگم از همین الان، بس که این بچه من رو عاصی کرده....
با موافقت ما و قبول شرط و شروط های افسانه خانم و طاهره خانم قرار شد همون روز وسایلمون رو جمع کنیم و برای زندگی به خونه ی جدید نقل مکان کنیم
و اینجوری شد که من و ستاره خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم خونه ی افسر خانم رو تخیله کردیم،ستاره هم جفت پاشو کرد تو یک کفش و به بهانه ی خسارت گرفتن، اجاره ی اون مدتی که تو خونه ی افسر خانم بودیم رو پس گرفت و وسایل کم خونمون رو جمع کردیم و با ماشینی که افسانه خانم فرستاده بود دنبالمون به سمت سرنوشت جدیدی قدم برداشتیم....
****
کلافه از سر و صدای زیاد دانیال با حالی زار گفتم:دانیال... بیا بشین،ببین هنوز مشقت رو ننوشتی ها....
دانیال رو تختش بالا و پایین پرید و با هیجان داد زد:مشق نمینویسم... بیا بازی کنیم....
طاقتم رو طاق کرده بود این بچه، تو ده روزی که تو خونشون ساکن شده بودم تازه میفهمیدم افسانه خانم از دست این بچه ی شرور چی میکشیده، به معنای واقعی کلمه پشیمون شده بودم ...شاید اگر به اون کار و سقف بالای سرم و حمایت بی دریغ افسانه خانم نیاز نداشتم قید حقوق بالام رو میزدم و کارم رو رها میکردم. دانیال به شدت شیطون بود.....
مغزش فقط برای خرابکاری کار میکرد انگار! از فلفل ریختن تو غذای من و زینب تا خرابکاری کردن تو کفش مهمون هایی که افسانه خانم بعد مدت ها با وسواس دعوتشون کرده بود!
نه تنبیه روش جواب میداد و نه با ملایمت میشد از کاری منعش کرد.....
منم واقعا حریفش نمیشدم، گاهی خسته از شیطنت هاش، رهاش میکردم تا هرکاری دوست داره انجام بده و معمولا به محض رها کردنش ،صدای جیغ زینب خانم و فریاد های افسانه خانم بلند میشد.....
شیطنت هاش به قدری زیاد بود که حتی تو مدرسه هم قبولش نکرده بودن و بعد بیست روز عذرش رو خواسته بودن و حتی پول زیاد و پارتی بازی پدر دانیال هم نتونسته بود کاری از پیش ببره!
آقا اردشیر، پدر دانیال یکی از جراح های معروف شهر بود.....تقریبا چهل ساله بود و کمتر تو خونه دیده میشد، افسانه خانم هم پزشک عمومی بود، مدت زیادی به خاطر دانیال از کارش کناره گرفته بود و حالا با حضور من داشت مطبش رو دوباره راه اندازی میکرد ....
بیشتر ساعت روز من و زینب خانم و همسرش و دانیال تو خونه تنها بودیم.
تنها ساعاتی که من کمی میتونستم استراحت کنم ،وقت هایی بود که دانیال خواب بود یا دایی اش میومد دنبالش و با خودش میبردش فوتبال ....از ستاره هم بی خبر نبودم.... تو اون ده روز دوبار دیده بودمش، از کارش خیلی راضی بود، در واقع کار زیادی هم تو اون خونه نداشت، میگفت طاهره خانم عادت داره خودش آشپزی میکنه و من فقط خونه رو گردگیری میکنم و به احمد رسیدگی میکنم.
دعا دعا میکرد طاهره خانمم قبولش کنه و تو اون خونه موندگار بشه. قرار گذاشته بودیم تا کل حقوقمون رو پس انداز کنیم، تا به وقتش بتونیم زندگی مستقلی برای خودمون دست و پا کنیم......
دانیال خودش رو از تخت پایین انداخت و نشست کنارم و با لحن شیطنت باری گفت:مشق هام رو مینویسم به یک شرط..
چشم هام رو ریز کردم و گفتم :واسه من شرط نذار دانیال، راضی شدم برات تاب ببندم به درخت ،توام قرار شد مشق بنویسی تا مامانت شب ببینه.....
دانیال گفت:میای بریم زیرزمین؟
با تعجب گفتم:زیرزمین واسه چی؟
با خنده گفت:بریم چند تا سوسک و موش بیاریم بندازیم تو آشپزخونه زینب...
حال زارم رو که دید با صدای بلند زد زیر خنده توام از سوسک میترسی؟
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:نه، مگه سوسک ترس داره؟
اما دانیال که موضوع جدیدی برای اذیت کردن من پیدا کرده بود مدام سعی میکرد با تعریف کردن از سوسک و موش های زیرزمینشون من رو آزار بده.....
ادامه دارد...
@qaracheman | 318 |
| 19 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوبیستودو
وقتی احمد به دنیا اومد زن دومش جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا باید ستاره رو طلاق بدی... میترسید احمد بتونه محبت پدرش رو جلب کنه و شوهرم برگرده پیش من.. برای همین مدت زیادی تو دعوا و کشمکش بودیم، دیگه نشد برای احمد شناسنامه بگیرم... یعنی خواستیم بگیریم، شوهرم گفت میره مشهد و میاد براش شناسنامه میگیره، ولی تو راه... تصادف...
اینو گفت و زد زیر گریه..
با ناراحتی نگاهش کردم، اگر به من بود دلم نمیخواست دروغ بگم ،اما خب شرایط ستاره فرق داشت، اگر میفهمیدن این بچه رو برداشته، قطعا براش مشکل پیش میومد...
طاهره خانم که گریه ی ستاره رو دیده بود و تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:باشه دخترم، اشکال نداره... پس فقط شناسنامه ی خودت رو برام بیار،بعدش میتونی کارت رو شروع کنی؟
ستاره با ذوق گفت:دستتون درد نکنه، قول میدم پشیمون نشید.. فقط ما از کی میتونیم کارمون رو شروع کنیم؟
طاهره خانم لبخندی زد و گفت:فردا چطوره؟
افسانه خانمم در تایید حرفش گفت:عالیه، هرچند اگر به من باشه میگم از همین الان، بس که این بچه من رو عاصی کرده....
با موافقت ما و قبول شرط و شروط های افسانه خانم و طاهره خانم قرار شد همون روز وسایلمون رو جمع کنیم و برای زندگی به خونه ی جدید نقل مکان کنیم
و اینجوری شد که من و ستاره خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم خونه ی افسر خانم رو تخیله کردیم،ستاره هم جفت پاشو کرد تو یک کفش و به بهانه ی خسارت گرفتن، اجاره ی اون مدتی که تو خونه ی افسر خانم بودیم رو پس گرفت و وسایل کم خونمون رو جمع کردیم و با ماشینی که افسانه خانم فرستاده بود دنبالمون به سمت سرنوشت جدیدی قدم برداشتیم....
****
کلافه از سر و صدای زیاد دانیال با حالی زار گفتم:دانیال... بیا بشین،ببین هنوز مشقت رو ننوشتی ها....
دانیال رو تختش بالا و پایین پرید و با هیجان داد زد:مشق نمینویسم... بیا بازی کنیم....
طاقتم رو طاق کرده بود این بچه، تو ده روزی که تو خونشون ساکن شده بودم تازه میفهمیدم افسانه خانم از دست این بچه ی شرور چی میکشیده، به معنای واقعی کلمه پشیمون شده بودم ...شاید اگر به اون کار و سقف بالای سرم و حمایت بی دریغ افسانه خانم نیاز نداشتم قید حقوق بالام رو میزدم و کارم رو رها میکردم. دانیال به شدت شیطون بود.....
مغزش فقط برای خرابکاری کار میکرد انگار! از فلفل ریختن تو غذای من و زینب تا خرابکاری کردن تو کفش مهمون هایی که افسانه خانم بعد مدت ها با وسواس دعوتشون کرده بود!
نه تنبیه روش جواب میداد و نه با ملایمت میشد از کاری منعش کرد.....
منم واقعا حریفش نمیشدم، گاهی خسته از شیطنت هاش، رهاش میکردم تا هرکاری دوست داره انجام بده و معمولا به محض رها کردنش ،صدای جیغ زینب خانم و فریاد های افسانه خانم بلند میشد.....
شیطنت هاش به قدری زیاد بود که حتی تو مدرسه هم قبولش نکرده بودن و بعد بیست روز عذرش رو خواسته بودن و حتی پول زیاد و پارتی بازی پدر دانیال هم نتونسته بود کاری از پیش ببره!
آقا اردشیر، پدر دانیال یکی از جراح های معروف شهر بود.....تقریبا چهل ساله بود و کمتر تو خونه دیده میشد، افسانه خانم هم پزشک عمومی بود، مدت زیادی به خاطر دانیال از کارش کناره گرفته بود و حالا با حضور من داشت مطبش رو دوباره راه اندازی میکرد ....
بیشتر ساعت روز من و زینب خانم و همسرش و دانیال تو خونه تنها بودیم.
تنها ساعاتی که من کمی میتونستم استراحت کنم ،وقت هایی بود که دانیال خواب بود یا دایی اش میومد دنبالش و با خودش میبردش فوتبال ....از ستاره هم بی خبر نبودم.... تو اون ده روز دوبار دیده بودمش، از کارش خیلی راضی بود، در واقع کار زیادی هم تو اون خونه نداشت، میگفت طاهره خانم عادت داره خودش آشپزی میکنه و من فقط خونه رو گردگیری میکنم و به احمد رسیدگی میکنم.
دعا دعا میکرد طاهره خانمم قبولش کنه و تو اون خونه موندگار بشه. قرار گذاشته بودیم تا کل حقوقمون رو پس انداز کنیم، تا به وقتش بتونیم زندگی مستقلی برای خودمون دست و پا کنیم......
دانیال خودش رو از تخت پایین انداخت و نشست کنارم و با لحن شیطنت باری گفت:مشق هام رو مینویسم به یک شرط..
چشم هام رو ریز کردم و گفتم :واسه من شرط نذار دانیال، راضی شدم برات تاب ببندم به درخت ،توام قرار شد مشق بنویسی تا مامانت شب ببینه.....
دانیال گفت:میای بریم زیرزمین؟
با تعجب گفتم:زیرزمین واسه چی؟
با خنده گفت:بریم چند تا سوسک و موش بیاریم بندازیم تو آشپزخونه زینب...
حال زارم رو که دید با صدای بلند زد زیر خنده توام از سوسک میترسی؟
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:نه، مگه سوسک ترس داره؟
اما دانیال که موضوع جدیدی برای اذیت کردن من پیدا کرده بود مدام سعی میکرد با تعریف کردن از سوسک و موش های زیرزمینشون من رو آزار بده.....
ادامه دارد...
@qaracheman | 1 |
| 20 | کوچه های خلوت و با صفای قره چمن😍
+ امروز
🆔 @QaraCheman | 324 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
