fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

سایت قره چمن

سایت قره چمن

رفتن به کانال در Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

نمایش بیشتر
1 570
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
+330 روز
جذب مشترکین
نوامبر '26
نوامبر '26
+4
در 0 کانال‌ها
اکتبر '26
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '26
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '26
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+47
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+82
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 516
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
06 نوامبر+1
05 نوامبر0
04 نوامبر0
03 نوامبر+1
02 نوامبر+1
01 نوامبر+1
پست‌های کانال
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوپنجاهودو نگذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم :فرخ برای من قلدر بازی در نیار، خب؟! من میتونم از خودم و حتی از شماها مواظبت کنم.. _واقعا که ...ولی من اینجا نمیمونم، اجازه هم نمیدم شماها بمونید !!!! _بفرما خونه بگیر خرج زندگی رو هم بده، ماهم میایم... بسم الله!!!! واقعا در توانم نبود که بتونم و بخوام با فرخ هم در بیفتم.... اون روزا از دست خودم عصبانی بودم چرا نرفته بودم دنبال کاری ،کاری یاد نگرفته بودم، تا الان مستقل باشم.... اونموقع وقتی شریفه خانم بود ،هر بار اسم کار می آوردم، میگفت:ببین دختر کار تو مواظبت از این بچه هاس، همینکه سرت گرم کاری بشه هرکدوم از اینها یه گوشه می افتن، باید بالای سرشون باشی، این بچه ها بیشتر از پول ،بزرگتر میخوان تا از راه به در نشن.... حرفهاش درست بود و اینکه به نیمچه درآمدی هم داشتم و برای همین به قول شریفه خانم بالای سر بچه ها بودم، ولی خب الان فرخ بزرگ شده بود و برام شاخ و شونه میکشید...درسته من زیر بار حرفهاش نمی‌رفتم، ولی خب همون درگیری‌ها هم بد بود... کم کم همه برگشته بودن سر زندگی عادیشون و من منتظر مراسم چهلم بودم تا با حسین‌ علی و محمد علی حرف بزنم و فکری برای خودمون بکنم ...حسین علی انگار متوجه رفتارهای فرخ بود که تا اون خونه بود از اتاقی که توش بود بیرون نمیومد ،فرخ هم گویا همین رو میخواست ... صبح ها فتانه می‌رفت مدرسه... بچه دبیرستانی بود، سفت و سخت درس میخوند، اون سال فرخ مدرسه رو رها کرد و دیگه دنبال درس نرفت و همه وقتش رو می‌گذاشت روی کار ... اون روز صبح اون دو تا رو که راهی کردم، فکر کردم حسین علی هم رفته ،معمولا صبح ها زود بیدار میشد و خودش صبحانه ای سر پایی میخورد و می‌رفت. داشتم سفره رو جمع میکردم که حس کردم کسی اومد توی اشپزخونه، ترسیده برگشتم عقب و با دیدن حسین علی توی چارچوب در هین بلندی کشیدم و گفتم : واییی !!! _چته دختر؟ چرا ترسیدی؟ _فکر کردم رفتی!!! _نرفتم...این یه الف بچه هم ما رو مسخره خودش کرده.. _کی ؟؟ _خان داداش شما !!!جوری به آدم نگاه میکنه انگار میخواد یه بلایی سر آدم بیاره،من به خاطر تو چیزی نمیگم،گفته باشم، به خاطر خودش نیست !!! لبخندی زدم و چیزی نگفتم، باز گفت :چیه می‌خندی و رد میشی ؟! _چیزی نیست ... _فردوس تا کی قراره اینجوری بمونه ؟! _نمیدونم!! باید یه فکر اساسی بکنم.. _آفرین دختر خوب، فکر اساسی کن !!! _شاید یه‌جایی اجاره کردیم رفتیم ... لقمه نونی که دستش بود انداخت زمین و گفت :من چی میگم،تو چی میگی ؟! _خب فکر اساسی اینه دیگه !!! _فکر اساسی اینه که با هم ازدواج کنیم!!! از جا بلند شدم و گفتم :باز سر صبحی شروع نکنیم، خب ؟! _مگه تموم شده که شروع کنیم، ما باید الان زن و شوهر باشیم، حالا یه وقفه ای توش به وجود اومده بماند!!! نمیتونم به خاطر خان داداش شما تو روت هم نگاه نکنم ! _حسین علی خان گذشت، تموم شد !!! _نگذشته، تموم هم نشده، فقط تو یه بله بدی حله !!! _اگه بله ندم ؟! ببین فردوس خانم من که بیخیال نمیشم تو هم من رو دوست داری پس... _من بیخود بکنم !!! _توهین نکن ،بیا بشین حرف بزنیم !!! _حرفی ندارم .. از اشپزخونه زد بیرون ....همونجا موندم لبخندی ناخوداگاه روی لبهام نشست ،یهو اومد داخل و گفت :آهان همینه !!!ببین تو هم من رو دوست داری.. یهو اومده بود و من دلم نمیخواست من رو تو اون حال ببینه، ولی دیده بود و نظرش رو گفته بود، سریع به خودم اومدم و گفتم :این کارت بی جواب نمیمونه!!!! گفت :یعنی چی؟ گفتم :خیلی .... _خیلی چی؟! دوست‌داشتنیم نه ؟! _خودشیفته ... _فردوس ببین من ... صدای در حیاط باعث شد سکوت کنه .. گفتم حتما فرخه !!! حق به جانب گفت: قرار نیست ازش بترسیم که ؟! _برو حسین علی !نمیخوام یه بچه جوون رو سر لج بندازم ،لطفا !!! سری تکون داد و وارد حیاط خلوت پشت آشپزخونه شد ،فرخ بود و خداروشکر که حسین علی رو ندیده بود، گفتم :اینجا چیکار میکنی، مگه نرفتی مغازه ؟! _چرا یه چیزی یادم رفته، تو چته؟ چرا رنگت پریده ؟ _من ؟نه خوبم !!! اومد جلوم و گفت :نیستی، رنگت عین گچه،میخوای بریم دکتر ؟! _نه خوبم فرخ، تو به کارت برس !!! _چرا این در بازه ؟! در حیاط خلوت بازبود، انگار یادم رفته بود از داخل قفلش کنم، ترسیده بودم ،درسته فرخ حقی برای جواب کشی از من نداشت، ولی یه بچه غد بود،نمیخواستم بهونه ای دستش بدم !!! نگاهی به در انداختم و گفتم :نمیدونم شاید چیزی برداشتم ،یادم رفته ببندم !!! _فردوس تو و حواس‌پرتی؟! اصلا امکان نداره ! _فرخ بهم گیر نده،میدونی که این روزا حالم خوش نیست... _خب منم برای همینه،میگم تنها نمون دیگه ،بیا برو خونه فهیمه ... _نه کار دارم،حالم هم خوبه، برو تو ! _مطمئن ؟! _اره .. اون که رفت نفسی از سر آسودگی کشیدم و رفتم توی حیاط خلوت ،حسین علی گفت:تشریف بردن ؟! _اره بیا .. ادامه دارد... @qaracheman

2
تهران بارونی😍 برای شنبه و یکشنبه مراقب باشید اکثر جاها بارون شدید پیش بینی شده
تهران بارونی😍 برای شنبه و یکشنبه مراقب باشید اکثر جاها بارون شدید پیش بینی شده
134
3
یه سوال و جواب گذاشتم تو اینستاگرام خواستید توش سوال بپرسید! این سوال و اعتراض دوباره وارد نیست!🥸
یه سوال و جواب گذاشتم تو اینستاگرام خواستید توش سوال بپرسید! این سوال و اعتراض دوباره وارد نیست!🥸
162
4
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوپنجاهویک حتی فکر کردن به اینکه شاید روزی نباشه، سخت بود ،مگه نه اینکه از مادر مهربون تر بود، مگه نه اینکه بیشتر از پدر برامون دلسوزی کرده بود ،مگه نه اینکه توی روزهای که راهی به جایی نداشتیم سرپناهمون شده بود ....دیگه نای حرف زدن هم نداشت، به زور مسکن خواب بود.. محمد علی و حسین علی می اومدن دیدنش ،یه روز محمد علی برگه ای دستم داد و گفت:اینو انگشت بزن... _چیه ؟! _شریفه خونه ای که فهیمه توش میشینه رو داده به تو ! _من ؟! _اره خواسته کارای سندش رو بکنم! اون روز خدا میدونه تا شب زار زدم ،به من فکر کرده بود،دارایی بهم داده بود، من چه میکردم بی اون؟! فریده رو خبر کردم شایدم بار آخری بود، شاید دیگه نمیتونست شریفه خانم رو ببینه، با صمد از راه رسیدن.. من رو که دید خودش رو توی بغلم انداخت و گفت :چرا دیر خبر کردی؟! جوابی درست بدم، اون روزا دلم نمیخواست با احدی حرف بزنم.... دوست داشتم سکوت کنم و فقط نگاهش کنم،اون زن یه فرشته بود ....فرشته ای که سر راه من قرار گرفته بود تا آرواره کوچه و خیابون نشیم !!! یکی از همون روزا که همه رو فرستاده بودم رفته بودن خونه، حسین علی نرفت و بعد از رفتن همه گفت :از پا می افتی میدونی چند روزه بیمارستانی ؟! اشکهام ریخت و گفتم :مگه مهمه ؟! _معلومه مهمه، همه اونایی که اون بیرونن بهت احتیاج دارند و من هم !!! _من چی؟من به کی تکیه کنم ؟! _من هستم ... لبخند تلخی زدم و گفتم :اعتباری بهت نیست !!! _میدونم متاسفانه!!! ولی در حال حاضر که هستم، منم هم دردم باهات ،جان منم اونجا افتاده !!! _برای شما جان بوده،برای من از مادر هم نزدیکتر بوده، من چه کنم؟! حسین‌ علی اگه نباشه!!!! دیدی که دکتر گفت راه برگشتی نداره !!! گفت :آخ شریفه !!!! _من چه کنم حسین علی ؟چه کنم بی شریفه خانم؟! گفت :نکن فردوس! قول میدم تنهات نگذارم، قول میدم! شریفه خانم یه هفته بعد از اونروزی که ازم خواسته بود برادرهاش رو خبر کنم به رحمت خدا رفت و من به معنای واقعی کلمه یتیم شدم ....حتی موقع مردن ننه و آقا هم اون حس رو نداشتم ،تک و تنها بودم ...توی یه خلا خیلی بزررررگ!!! تمام مراسم شریفه خانم محکم ایستاده بودم، سعی میکردم نشون ندم چقدر داغ بزرگی رو دارم تحمل میکنم، ولی وقتی شبها تنها میشدم زار میزدم، جای خالی اون زن توی زندگی من تا ابد پر نمیشد... محمدعلی و حسین علی مراسم رو به بهترین شکل برگزار کردن و شب هفت وقتی مراسم تموم شد و فقط سرخاک ما موندیم ،نشستم سر قبر شریفه خانم و برای اولین بار توی اون روزا زار زدم، فریده کنارم نشست و گفت: آجی نکن اینجوری !!! _من تک و تنها بودم،کی دستم رو گرفت ؟هیچکی!!! جز این زن !!!من از دنیا دلم پر بود، روی شونه کی گریه کردم؟! این زن !!!!من به مشکل میخوردم، کی کمک می‌کرد؟! این زن!!! حالا چه کنم فریده،به کی پناه ببرم ؟!!! فریده که خودشم اپن روزا همه اش در حال گریه بود، گفت :خدا رحمتش کنه، اگه شریفه خانم میره بهشت، بقیه کجا میرن ؟! اونروز اونقدری گریه کردم که وقتی رسیدیم خونه حالم بد شد، نمیخواستم باعث آزار و اذیت کسی بشم، خودم رو رسوندم به اتاق و گوشه دیوار نشستم ،کمی که گذشت در اتاق باز شد و حسین علی اومد داخل ،گفت :خوبی ؟! سری تکون دادم .. گفت:رنگ به روت نیست... _من چه کنم الان ؟! _فردوس دنیا همینه، یه روز میایم ،یه روزم میریم !!! _هیچکس حال من رو نمیفهمه، هیچ کس نمیدونه من چی میگم !!! _شاید، بالاخره توی موقعیتت نیستیم، ولی چاره چیه؟! میشه برگردوند اونی که رفته رو ؟! _کاش میشد !!!آخ حسین علی من خیلی تنها شدم ،هیچکی رو ندارم... _نگو اینجوری خواهرات هستن، برادرت ...من !!! از زور گریه حالت تهوع گرفته بودم... گفت :اروم بگیر !!! فریده بعد از یک هفته همراه با اسد و خانواده اش که برای مراسم اومده بودن برگشت بندر و فهیمه هم رفت سر خونه و زندگیش، تنها که شدیم فرخ گفت :الان تکلیف چیه ؟! راستش خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم، اینکه تکلیف چی میشه؟! بالاخره دیگه شریفه خانمی نبود، بچه ای هم نداشت و خونه میراث برادرهاش میشد،گفتم :نمیدونم باید حرف بزنیم ،البته الان زوده، مراسم چهلم برگزار بشه بعد حرف میزنم ببینم چی میشه؟! نهایتش جایی اجاره میکنیم یا میریم خونه ای که دادیم اجاره... فتانه گفت:اونوقت خرجمون چی ؟! _اینم هست، میتونیم یه جای کوچیک اجاره کنیم، نمیدونم در هر حال الان زشته این حرفا رو بزنیم ... فرخ که میونه خوبی با حسین علی نداشت گفت:الان تک و تنها باید با این مرد بمونیم ؟! _فرخ ؟ _چیه مگه دروغ میگم ؟! _دروغ نمی‌گی ،ولی هر چیزی رو هم نباید گفت، چی دیدی ازش که اینطوری درباره اش قضاوت میکنی ؟! _چیزی ندیدم، ولی همینکه یه زمانی....شوهرت بوده برام سنگینه، اجازه نمیدم... اون روزا واقعا حوصله کل کل با فرخ رو نداشتم، ادامه دارد... @qaracheman
235
5
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان ‌□ اللهمَّ أظْهِرْ کَلِمَتَهُ وَ أعْلِ دَعْوَتَهُ وَ ٱنْصُرْهُ عَلیٰ عَدُوِّهِ وَ عَدُوِّكَ يا
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان ‌□ اللهمَّ أظْهِرْ کَلِمَتَهُ وَ أعْلِ دَعْوَتَهُ وَ ٱنْصُرْهُ عَلیٰ عَدُوِّهِ وَ عَدُوِّكَ يا رَبَّ العالَمِیْنَ ■ پروردگارا! کلمهٔ حقّهٔ او را در جهان، ظاهر ساز؛ و آوازهٔ دعوت او را بلند گردان؛ و او را بر دشمنان‌اش و دشمنان‌ات نصرت ببخش؛ ای پروردگار عالمیان 📚 زیارت حضرت صاحب الأمر علیه‌السلام ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
212
6
AnimatedSticker.tgs
190
7
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوپنجاه فرخ واکنش‌هایی نشون میداد و حسین علی به من می‌گفت :این یارو داداش شده برات حسابی !!! _چیه ناراحتت میکنه ؟! _نه ولی زیادی ... _زیادی نداره ،حواست به خودت باشه! فهیمه و حسن اصرار داشتن توی اون شرایط بریم خونه اونها ،ولی خب سه نفر نمیتونستیم مزاحم زندگی اونها هم بشیم، دست آخر بچه ها رو نشوندم و گفتم :ببینید چیزی قراره نیست اتفاق بیفته، خودم هم حواسم به همه چی هست ،شماها سرتون به زندگی خودتون باشه و مواظب کار و بار خودتون، لازم نیست برای من حساس بشین و تعیین تکلیف کنید !!!! فتانه که کلا کاری نداشت ..فهیمه هم میدونست حضور سه نفر توی زندگیش باز آرامشش رو بهم میزنه،ولی فرخ یه پسر 15_16ساله بود ،خب احساس بزرگی و آقا بالا سری داشت ،گفت :اگه این یارو ریگی به کفشش باشه با من طرفه، اجازه نمیدم باز ناراحتت کنم ! _تو نگران نباش، منم نمی‌خوام باز ناراحت بشم... اینجوری زندگی جدیدی در کنار هم برامون شکل گرفت، حسین علی دو هفته بعد از برگشتش رو کامل توی خونه موند و مدام به من گیر میداد،یه روز واقعا از دستش عصبانی شدم و گفتم: دارای تعادل زندگیم رو بهم میریزی ! _دقیقا همین کار رو میخوام بکنم. _چرا؟! بذار عادی و اروم زندگی کنم ! جلوم ایستاد‌و گفت :ببین فردوس میخوام یه زندگی جدید بهت بدم... _نمیخوام، نمیخوام!!! زندگی من آرومه، البته اگه تو بهمش نزنی .... _تا کی میخوای بار این بچه ها رو به دوش بکشی ؟! _تا ابد! خوب شد ؟! _باشه، ولی خودت چی ؟! _خودم حالم خوبه ،مشکلی هم ندارم... _ولی هنوز جوونی ... _حسین علی رک بگو، چی میخوای ؟! _اینبار عقد رسمی می‌کنیم من از اونور دنیا به این امید اومدم ... _اشتباه کردی، از من می‌پرسیدی بهت میگفتم ،من آدم ازدواج کردن نیستم !!! _چرا ؟! _چرا نداره، به قول شریفه خانم از کجا معلوم چند روز دیگه باز نخوای بری یه جای دیگه ؟! _من جایی نمیرم، من حلقه دارم دختر... _نداشتی و نداری!!! _داشتم والا دارم... _ولی رهام کردی و رفتی، الان هم همونه، فرقی نداره !!! _فردوس ببین .... _نه تو ببین، اگه بخوای بیشتر از این پیش بری، دست فتانه و فرخ رو میگیرم و از اینجا میرم! _کجا ؟! _به تو چه مربوط ؟هر جا که بخوام میرم ... این بحثها هر چند روزی یه بار به مدل های متفاوت بین ما اتفاق می افتاد ،حسین علی کارش رو دوباره شروع کرده بود.با اعتبار و پولی که داشت به گفته خودش خوب پیش میرفت، یکماهی بود اومده بود.. از یه طرف دلم گرم بود به بودنش و از طرفی هم درگیری‌هایی داشتم هم با خودش ،هم با فرخ ....فرخ جلو روش چیزی نمی‌گفت، ولی پشت سرش مدام غر میزد و من سعی میکردم نشنیده بگیرم ،ولی در کل بودن حسین علی حالم رو خوب میکرد!!!! چند وقتی بود حال شریفه خانم خوب نبود،یه روز صبح از خواب که بیدار شدم شریفه خانم من رو صدا زد و گفت :فردوس به محمد علی بگو بیاد ! _الان ؟! _اره حالم خوش نیست!!! هول کردم و گفتم :چیزی شده ؟! _نه نمیدونم حال خوبی ندارم، حسین‌علی رو هم خبر کن زودتر بیاد !!! _بریم درمونگاه ؟! _نه کاری که بهت گفتم رو بکن.... به محمد علی و حسین علی خبر دادم و اونها توی کمتر از دو ساعت از راه رسیدن ،محمد علی گفت:چی شده ؟! _نمیدونم حال خوبی نداره انگار !!! دو تایی نشستن پیشش ،شریفه خانم گفت :فردوس بیا تو هم ! نشستم کنارش، شروع کرد حرف زدن و گفت :ببینید من حالم خوش نیست، نمیدونم چقدر زمان دارم ،این چیزا دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره!!! اینو همه میدونن ،من خودم میدونم رفتنیم.. همه شاکی شدیم ،حسین علی گفت :صدامون زدی اینا رو بگی؟! _تو حرف نزن که از دستت شاکیم ! _چشم ... _صداتون کردم که یه چیزایی رو بگم، من این سالها از وقتی که این بچه ها اومدن پیشم انگار یه هدفی تو زندگی داشتم،قبلش صبح میشد و شب میشد ،همینطور بیخود و بی جهت، ولی اومدن اینا پیش من انگار همه ذهن من رو درگیر کرد و باعث شد دیرتر بمیرم... این بچه ها جون منن، شاید از خونم نباشن، ولی برام جون هستن ،محمد علی حرفی که بهت زدم رو کردی؟ _دارم حلش میکنم .. _خوبه .. دست من رو گرفت و گفت :گریه نکن هنوز که نمردم ... _نگید شریفه خانم، حتی حرف زدن در موردشم خوب نیست ... شریفه خانم رو به حسین علی گفت:حسین علی بد تا کردی با این دختر ! _اشتباه کردم.. _فایده نداره . بعد لبخندی زد و گفت :اگه شماها برادرم هستید ،این بچه ها رو عین بچه های من حواستون بهشون باشه ، نذارید چشمم دنبالشون باشه، قول بدید !!! _اخه این چه حرفاییه شریفه ؟! _قول ؟! هر دو تا گفتن :قول !!! _خب خیالم راحت شد ، حالم خوب نیست میخوام برم درمونگاه !!! اونروز سه تایی شریفه خانم رو بردیم بیمارستان .. دکتر دستور بستری ،حالش روز به روز بدتر میشد، مدام پیشش بودم.. هر چی فتانه و فهیمه اصرار میکردم بمونن، میگفتم :نه خودم باید بمونم !!! ‌‌ ادامه دارد... @qaracheman
235
8
اسم قاجاری شما چیه؟!
اسم قاجاری شما چیه؟!
274
9
رودخانه اینروزهای قره چمن شکر خدا پر آبه😍 📸 ماهان دیانت ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کان
رودخانه اینروزهای قره چمن شکر خدا پر آبه😍 📸 ماهان دیانت ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
269
10
#اعلام_مراسم یادبود مرحوم شادروان محمد سیمرغی شادی روحش فاتحه و صلوات🌹 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/Qar
#اعلام_مراسم یادبود مرحوم شادروان محمد سیمرغی شادی روحش فاتحه و صلوات🌹 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman
267
11
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوچهلونه _شما ؟!حالا شدم شما فردوس ؟! اشکهام که ریخت گفت: فکر میکردم خوشحال میشی از برگشتم !!! _چرا باید خوشحال بشم، یه مدت بمونی و باز بری ؟! _نمیرم ... ته دلم خوشی عالم ریخت، گفته بود نمیرم ،ولی بازهم دلم ریخت... گوشی تلفن رو برداشتم و گفتم :به آقا محمد علی خبر بدم اومدید ! گوشی رو ازم گرفت و گفت :لازم نکرده، فعلا من و توایم نمیخوام کسی بیاد! کم مونده بگم :منم!!! منم دلم برات تنگ شده بود ! ولی باید خودداری میکردم ،یه بار جلوش کم آورده بودم و چوبش رو هم ناجور خورده بودم، نباید دوباره همون اشتباه رو میکردم. برای همین بلند شدم و گفتم:باید به کارم برسم ،شما هم حتما خسته اید،بهتره استراحت کنید !!! _من خسته نیستم،ولی تو میخوای بری حرفی نیست!!! از اشپزخونه زد بیرون و منم تا تونستم بیرون نرفتم، نمیخواستم باز باهاش تنها بشم... کارهام که تموم شد رفتم توی هال، شریفه خانم روی مبل نشسته بود و حسین علی همونطور روی مبل چشمهاش رو بسته بود، نگاهی بهش انداختم و رو به شریفه خانم گفتم :چرا اینجا خوابیده؟! _خواب نیست... خداروشکر کردم چیز دیگه ای نگفتم، چشمهاش رو باز کرد و گفت :والا سکوت خونه اونقدر زیاده هر کسی رو خواب میکنه !!! شریفه خانم رو بهش کرد و گفت :اومدی دیدیمت خوشحالمون کردی، ولی نگفتی چرا اومدی ؟! صاف روی مبل نشست و گفت :والا نتونستم، من آدم اونجا موندن نیستم !! _آدم اینجا موندن هم نیستی ! _یعنی چی شریفه ؟! _یعنی اینکه جا و مکان درستی نداری، اینجا هم که بودی مدام این ور و اونور بودی، یادت که نرفته ؟! _خب کارم بود... _خب، تصمیمت چیه ؟! _برگشتم، تصمیمم اینه !!! _دقیقا کجا برگشتی؟! حواست هست حسین علی همه دارو ندارت رو دادی رفت که بری !!! _شریفه خواهر عزیزم!!! از اول همین رو بگو، نگرانی بخوام پیش تو بمونم، بذار یه روز بگذره ،بعد بدجنسی کن!!!! _حرف بیخود نزن ،والا حسین علی اینقدر از دست خودت و کارهات عصبانیم که ... _که چی ؟!میخوای بزنی؟! بیا بزن دلت خنک بشه !!! _همه چی رو به باد دادی!!! حسین علی رو به من گفت :تو هم نظرت همینه ؟! شریفه خانم برگشت توی روش و گفت :حواست باشه حسین علی با این دختر صنمی نداری ،یادت نره!! _خیلی خب بابا !!!فکر کردم از برگشتنم خوشحال میشی !!! شریفه خانم کمی آروم گرفت و گفت :خوشحال شدم، والا بلا خوشحال شدم ، برادرمی ، ولی چه کنم کارهات هیچوقت مثل آدمیزاد نمیمونه!!! _از لطف و محبت شما بسیار سپاسگزارم، در کمال ادب بهم ناسزا میدی ! _بچه هات چی ؟! _سر کار و بار خودشونن!! _راحله ؟! _فعلا که موندگاره تا ببینن چی میشه ! صدای در که اومد حسین علی گفت :راستی بقیه بچه ها کجان؟! کسی رو نمی بینم ... _دو تا رو شوهر دادیم رفتن ،اون دو تا هم الان میان... در باز شد و فتانه اومد داخل، چشمش که به حسین علی افتاد خشکش زد ،جوری که حسین علی گفت:به به فتانه خانم خوبی؟! فتانه نگاهش روی من نشست، گفتم: فتانه خوبی ؟! _ها؟ آره خوبم، سلام ببخشید من جا خوردم !!! با حسین علی سلام احوالپرسی کرد و رفت ،حسین علی گفت :چرا گفتی دو تا همین تعداد بودید دیگه !!! جریان فوت بابا و اومدن فرخ رو براش گفتم، دستی پشت دستش زد و گفت : زمان چه زود میگذره، انگار همین دیروز بود رفتم ! شریفه خانم گفت:نخیر آقا 6_7ساله رفتی !! راست می‌گفت ،چه زود گذشته بود، هر چند توی اون سالها من اونقدر درگیری و مشغله داشتم که بایدم زود می‌گذشت.... فرخ که برگشت و حسین علی رو دید چون قبلش چیزهایی در مورد من و اون شنیده بودم بعد از سلام علیک باهاش و فهمیدن اینکه کیه ،من رو کشید توی آشپزخونه و گفت: قراره تا کی بمونه ؟! _نمیدونم فعلا که هست... _ببین فردوس اگه بخواد دوباره خیالاتی به سرش بزنه !!! خنده ام گرفت و گفتم: چیه حضرت اقا اینقدر حساس شدی؟! _فردوس شوخی ندارم... _نترس تو سرت به کار خودت باشه... هر کدوم از بچه ها که خبر دار میشدن به من تذکر میدادن که: حواسم باشه حسین علی خیالاتی نداشته باشه!! محمد علی خبر دار شده بود و اومد دیدنش کمی که حرف زدن گفت :خب برنامه ات چیه؟! _بذار از راه برسم !!! _خب، بی هیچ برنامه ای که از اونجا نکوبیدی بیای !!! _راستش نه!!! توی بازار اعتبار دارم، پول زیادی ندارم، بالاخره این چند سال مثل اینجا نتونستم کار کنم و خرج و مخارج راحله و خانواده اش هم روی دوش من بوده، ولی خب یه مقدر پول دارم میتونم کار رو شروع کنم، ولی یه مدت اینجا میمونم ! شریفه و محمد علی بهم نگاهی انداختن، هر دو میخواستن چیزی بگن ولی خب چی میگفتن ؟!میگفتن:برو !!! محمد علی گفت :بیا خونه ما! _نه برادر مزاحم روال عادی زندگی شما نمیشم، شایدم جایی اجاره کردم.... _میگردم برات ! _دمت گرم ... من که دوست داشتم اونجا بمونه ،چی بهتر از این بود که مدام ببینمش، ادامه دارد... @qaracheman
267
12
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان گدایی در این خانه، آبروی من است به نام توست اگر ذرّه‌ای بها دارم ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان گدایی در این خانه، آبروی من است به نام توست اگر ذرّه‌ای بها دارم ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
242
13
AnimatedSticker.tgs
237
14
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوچهلوهشت هرچی فتانه عاشق درس و مدرسه بود فرخ ازش فراری بود، میگفتم:پسر لااقل دیپلم رو بگیر ! _دیپلم یعنی 4 سال دیگه، میدونی توی این 4 سال چقدر میشه کار کرد و پول درآورد، زندگی پول میخواد نه درس!!! _با درس بهتر میشه پول درآورد! خلاصه که بساطی بود باهاش و مدام هم میگفت :من همین امسال رو میخونم و دیگه تموم، میخوام کار کنم و پول در بیارم !!! فرخ رفته بود پیش محمد علی برای کار میگفت:اون بالا شهره کار بهتر میگرده !!! محمد علی که از کار فرخ راضی بود ، میگفت :خوده بچه حریصه، برا بازار خوبه!!! بذار هر کاری میخواد بکنه فردای روزگار طلبکارت نشه !!! توی اون مدت خبری از هیچکس نبود، نه عمو و خانواده اش نه حسین علی !!!!انگار زندگی روال عادیش رو بهمون نشون میداد ... فرخ اونسال رو خوند و ترک تحصیل کرد و به طور جدی کارش رو شروع کرد ،چیزی که توی وجود فرخ من رو نگران میکرد، همین جدی بودنش بود و صد البته بد خلقیش!!! همه چی رو دو دو تا چهار تا حساب میکرد ،حتی روابط خانوادگی و برادری رو!!! و خب این من رو می‌ترسوند، هر چی که بود چون سربازی نرفته بود و مجبور بود همون پیش محمد علی کار کنه و خیال من راحت بود که جاش امنه و به خاطر پول نمیتونه هر کاری بکنه!!! بچه فهیمه یکساله بود... بچه شیرین و بامزه ای بود که هیچ شباهتی از لحاظ ظاهری به ماها نداشت ،دقیقا شبیه خانواده پدریش بود، فهیمه دیگه غری نمیزد و همین نشون میداد زندگیش ثبات گرفته .. فریده هم گه گاهی تماسی میگرفت و گله میکرد که :چرا سری بهش نمی‌زنیم !!! حق داشت، ولی شرایط جوری نبود که بشه رفت.... شریفه خانم اونسال زمستون زیاد مریض میشد و هرچی هم دکتر میرفتیم میگفت :به خاطر سن و سالش هست... اون روز فتانه تازه رفته بود مدرسه، فرخ هم داشت میرفت تا مغازه رو باز کنه، داروها و صبحانه شریفه خانم رو دادم و اون همونجا کنار بخاری دراز کشید... داشتم سفره رو جمع میکردم که در حیاط رو زدن ،رفتم برای باز کردن در و همونطور غر میزدم: برای بار هزارم آیفون خراب شده تو این سرما !!! برف کمی اومده بود و روی زمین یخ بسته بود، اروم اروم میرفتم سمت در ...در رو باز کردم و از دیدن کسی که پشت در بود نزدیک بود پس بیفتم !! دستم به در بود یهو حواسم پرت شد و پام روی یخها لیز خورد نزدیک بود از روی پله ها بیفتم که گفت :مواظب باش !!! صداش رو که شنیدم انگار باور کردم خودشه !!!همونطور شیک و مرتب و اتو کشیده، حسین علی بود!!!!! نگاهم افتاد به چمدون‌هاش به خودم اومدم، گفتم :شما؟ اینجا ؟ _اول سلام، خوبی ؟منم خوبم شکر !!! لبخندی زدم و گفتم :ببخشید یهو دیدمتون شوکه شدم ... _خب بیام داخل !!! از جلو در کنار رفتم ،چمدون‌هاش رو آورد داخل و در رو بست اروم گفت: دلم برات تنگ شده بود !!! نگاهم کرد و گفت :خوبی نه ؟! بدون جوابی راه افتادم سمت ساختمون، ولی احساس می‌کردم تمام تنم میلرزه، نه از سرما، نه از ترس، نه از عصبانیت، از خوشی، از اینکه حسین علی برگشته بود، به خودم نهیب زدم :ساده نشو فردوس، شاید اومده که برگرده .. وارد خونه که شدم شریفه خانم گفت : کجا موندی دختر ؟کی بود سر صبحی؟ حسین علی اومد داخل و گفت :منم شریفه خانم بزرگ !!! شریفه خانم انگار باور نداشت، چند بار گفت:خودتی ؟! _آره آبجی خودمم... _چرا اینطور بی‌خبر ؟! _خواستم سوپرایز بشید... _هیچ کارت مثل آدم نیست حسین علی!!! معلوم نیست این دختر تو رو یهو پشت در دیده زهره اش ترکیده !!!نگاه کن رنگ به رو نداره... حسین علی نگاهی به من انداخت و گفت :خدایی بد جا خورد !!! نشست کنار شریفه خانم و مشغول صحبت شدن، منم رفتم توی آشپزخونه ،خودم رو سرگرم کردم که بیرون نرم، لبخندی روی لبهام بود که سعی میکردم جمعش کنم ،ولی نمیشد!!!! همون دیدن حسین علی دنیا رو به من داده بود !!!!کمی که گذشت اومد توی اشپزخونه، اون پالتو و کلاه و دستکش رو از خودش جدا کرده بود و مثل قبل با پیرهن و شلواری تیره رنگ جلوم ایستاده بود !!! موهاش کمی سفید تر شده بود،ولی در کل همون آدم جذاب قبلی بود !!! دست به بغل توی چارچوب در ایستاد، گفتم: چیزی میخواید ،صبحانه یا چایی؟! _یه چایی بدی خوب میشه... نشست پشت میز آشپزخونه، چایی رو جلوش گذاشتم،گفت :بشین !!! _برم پیش شریفه خانم. _شریفه خوابید، بشین بذار ببینمت !!! سر به زیر نشستم،گفت :چرا غریبگی میکنی فردوس؟! توقع داشت خیلی عادی و دوستانه رفتار کنم ،خواستم بلند بشم که نگذاشت و گفت :چرا میخوای بری ؟! _کار دارم... _کار جایی نمیره ،بشین من فقط به خاطر تو اومدم !!! تموم دلتنگی اون چند سال رو یه جا جمع کردم و با حرفهایی که توی دلم بود،گفتم :که باز بذاری و بری؟! _اشتباه کردم فردوس، اشتباه کردم حتی یه روزم نبود بهت فکر نکنم!!! پوزخندی زدم و گفتم :فکر کردن شما به من هیچی رو عوض نمیکنه... ادامه دارد.. @qaracheman
269
15
پاییز جاده میانه به تبریز😍
پاییز جاده میانه به تبریز😍
261
16
❌ آیفون ۱۷ پرومکس حافظه ۲۵۶ نات اکتیو ZAA 🔥سفید: 403 میلیون 🔥آبی: 368 میلیون ❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی
❌ آیفون ۱۷ پرومکس حافظه ۲۵۶ نات اکتیو ZAA 🔥سفید: 403 میلیون 🔥آبی: 368 میلیون ❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی @abolfazl_mrd پیام بدید🙏🌹 ❌کانال موبایل شاپ (سه شنبه بازار) مرجع قیمت موبایل و لوازم جانبی برای عضویت روی لینک بزنید: https://t.me/mobile_shooop
286
17
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوچهلوهفت _والا نه !!!یه مدته ربابه زمین خورده پاش شکسته و نمیتونه راه بره ،رخسار هم بچه رو برداشته و رفته ده ،اسفندیار هم برای کار رفته شهرستان، دست تنها موندم اینجا !!! باید از همون موقع که تماس گرفته بود می‌فهمیدم بی دلیلی نیست، گفتم :ایشالا زودتر بهتر میشه زن عمو !!! _میگم فردوس میتونی اون دختر آخری رو بفرستی یه مدت کمک حال ربابه ؟! حتی حاضر نبود اسمش رو بگه ،می‌گفت دختر آخری !!!گفتم :عمو منظورت فتانه اس ؟! _آره همون !!! توی دلم گفتم :من این بچه ها و به دندون نکشیدم که حالا کلفتی زن تو رو بکنن!!! ولی حرفی نزدم و گفتم :عمو فتانه کاری ازش بر نمیاد... _چطور برمی نمیاد؟! تو کوچیک تر از اون بودی 5 تا بچه رو جمع کردی!!! _اون من بودم!!! فتانه تنها کاری که تو زندگیش کرده درس خوندن بوده، اون من نیستم !!! _یعنی میگی نمیاد؟! _نه عمو نمیاد !!! رک گفته بودم، طلبکارم نبود،مگه کسی برای ما چه کرده بود،یادی ازمون کرده بود که حالا یادشون اومده بود ما هستیم ،شاید توقع داشت بگم خودم میام، ولی خودم هم نه میخواستم، نه میتونستم برم، برای همین گفتم :اگه تونستم سری میزنم به زن عمو ! _لازم نکرده !!!یه پیرمردم بهت رو انداختم، روم رو زمین انداختی !!! _عمو چه ... ولی اون گوشی رو گذاشت،نمیدونم چرا همه از من و ما توقع داشتن ،من واقعیت رو گفته بودم ،واقعا فتانه لیوانی رو جابجا نکرده بود توی خونه،چطور میتونست بره از مریضی پرستاری کنه؟! یکی دو روز بعد از اون جریان بود که فهیمه برای بار اول با چشم گریون اومد خونه ...تا اون زمان هر بار که می اومد همیشه حق به جانب بود و با توپ پر می اومد ،ولی اونروز انگار وضعیت بد بود، علی رو ازش گرفتم و گفتم :چته ؟! _من دیگه پا تو اون خونه نمیذارم !! _چرا باز دعوا کردید ؟!! _دعوا ااا ؟!!!هرچی از دهنش در اومد بهم گفت ،من دیگه اونجا نمیرم ... شریفه خانم هم انگار فهمید اوضاع خرابه گفت :خدا بخیر کنه، ایندفعه انگار فرق داره و واقعا هم فرق داشت!!! حسن اومد دنبال فهیمه ،ولی فهیمه پاش رو کرد توی یه کفش که :الا و بلا خونه جدا میخوام.. هرچی میگفتم:فهیمه به مردت فشار نیار !!! _چه فشاری میارم؟! پولی که خرج ننه و خواهراش میکنه حق ماست... و حرفش یه کلام بود میگفت :باید خونه جدا بگیری... حسن طفلک مونده بود اون وسط، دست آخر گفت :باشه خونه میگیرم ،ولی یه کم فرصت بده ! _تا نگیری اینجا میمونم ،نمیرم اون خونه رو به فهیمه گفتم :خب بگو چی شده ؟! _چی بشه!!!! خاله کلثوم ببین دست بچه 7_8ماهه رو چیکار کرده !!! آستینش رو بالا زد و کبودی بزرگی رو دست علی دیدم !!! ناراحت گفتم :مادربزرگش کرده ؟! _بله خواسته بچه رو ادب کنه، آخه این حالیشه ادب چیه ؟! حق داشت، واقعا ایندفعه رو حق داشت ،فهیمه همونطور که زار میزد گفت :هرچی به خودم گفت تحمل کردم، ولی به بچه ام حق نداره !!! فهیمه دو هفته ای خونه ما موند،حسن می اومد و می‌رفت ،ولی مادر شوهرش اصلا !!!حسن دنبال خونه بود میگفت :باید یه جایی همون دور و بر پیدا کنم ،این وقت سالم خونه خالی نیست... یه شب که حسن اومده بود و همین حرفا رو میزد و فهیمه هم سفت ایستاده بود و خونه جدا میخواست، شریفه خانم گفت : بری خونه جدا مشکلت حله؟! _آره خاله، من تو اون خونه حتی آبم نمیتونم بخورم، در حالی که شوهرم خرج همه رو میده، اگه یه لقمه نون خواستم بخورم ازم جواب پس میگیره ... _خب اینکه نمیشه... _و هر روزم بدتر از روز قبل میشه.. _برید خونه من بشینید !!! حسن گفت :نمیشه شریفه خانم !! _چرا نشه ؟! _اون خونه برای ما بزرگه ..اجاره اش هم زیاد،دو تا خونه رو باید خرج بدم ! _کی ازت اجاره خواست ؟! _نمیشه که... _چرا نشه؟ به تو که ندادم ،به خاطر دختر خودم میکنم، اگه مشگل با جابجایی شما حل میشه برید اونجا، وسیله هم هست!!! ولی حسن به کلثوم بگو این رسم امانت داری نبود... حسن شرمنده از کارهای مادرش سر به زیر انداخت و گفت: من شرمنده ،ولی چه کنم مادرمه!!! گفتم:تو چرا ؟!به خاطر کار یکی دیگه تو شرمنده نباش... و اینجوری شد که فهیمه اینها ساکن خونه شریفه خانم شدن، حسن خیلی اصرار داشت شریفه خانم اجاره ای هر چند کم ازشون بگیره، ولی شریفه خانم گفت: اون خونه خالیه، منم که دیگه به اینجا عادت کردم، خالی نمونه که خراب بشه... ولی خب مادرشوهر فهیمه وقتی فهمید قیامتی به پا کرد،میگفت:بچه ام رو ازم جدا کردید ... سعی میکردم زیاد درگیر زندگی اونها نشم، واقعا توانش رو نداشتم.... بعد از اون فهیمه هم کمتر گله گذاری میکرد ،یه مدت که قهر بودن، بعد هم که اشتی کردن بالاخره جدای از هم بودن!!! اول مهر اونسال فتانه و فرخ دوره راهنماییشون تموم میشد، سال اخر راهنمایی بودن و از همون اول سال فرخ بنای ناسازگاری رو برداشت و میگفت :من مدرسه نمیرم ! ادامه دارد... @qaracheman
294
18
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان ‌□ اللهمَّ صَلِّ علیٰ مُحَمّدٍ وَ آلِهِ وَ أنْجِزْ لِوَلِیّكَ ما وَعَدْتَهُ ■ پروردگارا! بر محم
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان ‌□ اللهمَّ صَلِّ علیٰ مُحَمّدٍ وَ آلِهِ وَ أنْجِزْ لِوَلِیّكَ ما وَعَدْتَهُ ■ پروردگارا! بر محمّد و آل ایشان درود فرست و آن‌چه به ولیّ‌ات وعده فرمودی را محقّق گردان 📚 زیارت حضرت صاحب الأمر علیه‌السلام ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
264
19
AnimatedSticker.tgs
264
20
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوچهلوشش بیمارستان که رسیدم حسن و کلثوم خانم رو دیدم که دم در اتاقی ایستاده بودن جلو رفتم و گفتم :کجاست ؟! حسن گفت :بردنش داخل ! منتظر موندیم ،صدای داد فهیمه بالا بود، کلثوم خانم گفت :وای چرا داد میزنه ابن دختر؟! والا ما تو خونه زایمون می‌کردیم صدامون رو کسی نمیشنید.. حال و حوصله نداشتم گفتم :اون شما بودی کلثوم خانم، فهیمه تحمل نداره !!! _واااا... ازش دور شدم و نشستم ،فهیمه رو روی تختی بیرون آوردن ،رنگ به رو نداشت من رو که دید گفت :آجی دارم میمیرم .. _هیچی نمیشه اروم باش... فهیمه رو بردن یه قسمت دیگه و ما منتظر موندیم، دلم عین سیر و سرکه می‌جوشید و خبری هم نبود، از هر کسی هم می‌پرسیدیم میگفت :هنوز به دنیا نیومده!!! ظهر شده بود دیدم که فرخ از دور می اومد ،به ما که رسید گفت :چی شد ؟! _هنوز خبری نیست... _شریفه خانم میخواست بیاد نگذاشتم ! _خوب کردی بهش زنگ میزنم... خبر به شریفه خانم دادم و باز نشستیم به انتظار!!! غروب بود که اسم حسن رو صدا زدن و گفتن:بچه به دنیا اومده !!! جلو رفتم و گفتم :خودش ؟! _خودشم خوبه میارن توی بخش.... خدا رو شکر کردم و رو به فرخ گفتم: تو برو خونه من پیش فهیمه میمونم ... اونکه رفت وارد اتاقی شدیم.. فهیمه روی تختی خواب بود رو به پرستار گفتم:چشه ؟! _هیچی خسته شده !!! کلثوم خانم گفت: کوه کنده !!! اروم گفت ،ولی شنیدم و نشنیده گرفتم ،بچه فهیمه یه پسر تپل و سبزه بود ..مادرشوهرش وقتی فهمید پسره انگار فهیمه براش عزیز شد... پیشونیش رو بوسید و پولی لای قنداق بچه گذاشت، به هر حال اینهم چالش بزرگی توی زندگی من بود.. بچه فهیمه بچه ناآرومی بود و از همون شب بیمارستان پیدا بود چه پدری قراره از همه در بیاره، اسمش رو علی گذاشتن و روز دوم اونو بردن خونه!!!! دوست داشتم فهیمه بیاد خونه ما که راحت‌تر باشیم، ولی مادر شوهرش گفت : مگه خودش خونه نداره ؟! و برای کم کردن بحثها من راهی خونه اونها شدم، تا چند روز از بچه و فهیمه مواظبت کردم، ولی خب دخالت‌های راه به راه مادرشوهرش کلافه ام کرده بود و اینکه مدام تیکه می انداخت که :یعنی ما خودمون نمیتونستیم کارای بچه و عروسمون رو بکنیم !!!! برای همین روز چهارم که شد به فهیمه گفتم :بهتره من برم ،والا اعصاب شنیدن و خودم رو به کر گوشی زدن ندارم، اگه تو خوبی تا من برم ؟! _نگران من نباش خوبم !!! _ببین هر وقت کاری داشتی خبر بده خب ؟ _باشه ... برگشتم خونه، ولی خب درگیریهاشون از اونجا به بعد، بدتر شد!!! مادر شوهر فهیمه میخواست بچه رو ببره پیش خودش و خب فهیمه هم قاعدتا اجازه نمی‌داد و دخالت‌های دیگه باعث می‌شد زندگی به کام هر دو طرف تلخ بشه .... فریده دو سه روزی از بندر اومد برای دیدن بچه فهیمه، همراه با شوهرش بود ،اونقدر اون مرد کم حرف بود که شریفه خانم به فریده میگفت:میگم مادر با خودت حرف هم میزنه ؟! فریده میخندید و میگفت:میزنه خاله،کلا مرد آرومیه !!! به فریده که نگاه میکردم روزی هزار بار خدا رو شکر میکردم ..سر حال بود و خنده به روش اومده بود، پیدا بود صمد آقا احترامش رو داره و همین برای من بس بود.... فریده اصرار داشت باهاش برم بندرعباس میگفت :همه اش پیش این بچه هایی ،پیش منم بیا !!! _میام فریده، بچه فهیمه یه کم از آب و گل در بیاد، مدرسه این دو تا هم تموم بشه میام !!! _هر بار همین رو میگی ... _نه این بار واقعا میام ... _حسین علی بعد از اون تماس، دیگه تماسی نگرفته بود و من نگران بودم، وقتی به شریفه خانم میگفتم : نگرانم!!! میگفت :برای حسین علی نگرانی معنا نداره !!! _اخه بار اخر حرف زدنش یه جوری بود ! _زیاد محلش نده، از یه چیزی و کاری خسته شده بوده، اون تماس رو گرفته بعدم یادش رفته!!! من دلم نمیخواست اینجوری بوده باشه،امید داشتم اون حرفها رو از ته دل زده باشه...هر چند دور، هر چند دست نیافتنی، دلم میخواست حتی اگه اون سر دنیا هم هست به یادم باشه!! انگار اینجوری امیدی داشتم.. فهیمه که بچه اش روز به روز بزرگتر میشد دگیریهاشون با مادر شوهرش هم بیشتر میشد ،مدام میگفت:حتی توی آب قند دادن به بچه ها هم دخالت میکنه، اینکه بهش غذا ندم یا ندم ،اینکه کی زیرش رو عوض کنم و نکنم ،خسته ام کرده !!! و من هیچ جوابی نداشتم بهش بدم جز اینکه صبر کنه، ولی خودم هم میدونستم صبر کردن در برابر همچین ادمی سخته !!! اوایل تابستون بود یه روز حوالی غروب بود که تلفن زنگ خورد، گوشی رو که برداشتم صدای عمو اومد ،شاید از بعد از عروسی اسفندیار ما باهم حرف نزده بودیم، سلام علیکی کردم و گفتم :خیر باشه ؟! _شما که سراغی از ما نمی‌گیرید ،گفتم من تماس بگیرم !! _خوب کردید چه خبر ؟! _خبر که هیچ، سلامتی درگیرم منم !!! _ایشالا که درگیر کار و باری ؟! ادامه دارد... @qaracheman
313