سایت قره چمن
Open in Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
Show more1 562
Subscribers
+124 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 562
یکی از همشهریا رو هم کردن
جالبه جناب هکر هر روز داره یه شماره کارت رو میده!!!!
به این پیامها توجه نکنید!!!!!
1 562
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادودو
خونه کوچیک بود و اتاق مستقلی برای دخترا نداشتیم و من دلم نمیخواست تو بدو ورود فکر کنن سربار ما هستن... محمدرضا میگفت مارال دختر عاقل و فهمیده ای هست و خیلی بزرگتر از سنش میفهمه..
نیم نگاهی به ترنج انداختم و گفتم:به نظرت اینجا رو بکنیم اتاق دخترا مشکلی پیش نمیاد؟
ترنج شونه ای بالا انداخت و گفت:نه، تو که مهمون خاصی نداری، کسی هم خونه ات نمیاد... میتونی لحاف و تشک ها رو همه بذاری اینجا، دخترا اینجا باشن، اتاق خودتون بشه نشمین، موقع خواب هم تشک هاتون رو ببری اونجا. در کل واسه اتاق خیلی به خودت سخت نگیر. من نگران چیز دیگه ای هستم ماهی... از کجا معلوم بتونی با این دو تا دختر بسازی؟ نباید بدون مشورت همچین تصميمی میگرفتی...
+مشورت هم میکردم تصميمم عوض نمیشد ترنج، محمدرضا خیلی دلش میخواست دخترا رو بیاره اینجا، فقط منتظر بود من حرفی بزنم... انشالله که چیزی نمیشه، الانم چیزی تا اومدنشون نمونده، این چند تا عروسک اینجا باشه ببینم دیگه به چی نیاز پیدا میکنن.حالا بگذریم، تو بگو، چه خبر از خونه ی آقاجون؟ از ننه و ننجون... خیلی وقته ندیدمشون... خیلی دلم میخواد بیام، اما ننه انگار بین بچه هاش و صفدر، صفدر رو انتخاب کرده و دور ما رو خط کشیده ...
ترنج با غصه گوشه ای نشست و گفت ننه داره از پا درمیاد ماهی، خیلی براش نگرانم، صفدر رو به هر زور و ضربی بود سه روز قبل فرستادیم خونه ی خودش،دیگه صدای ماه بانو و ننجون هم در اومده بود. از وقتی صفدر رفته عمه خیلی بی قراری میکنه، میدونی چیه..انگار بعضی آدم ها محبت بهشون نیومده، عمه اول هاش خیلی خوب بود، قدر میدونست و به ننه احترام میذاشت، اما از یک جایی به بعد هوا برش داشته خیال میکنه ما نوکرشیم و وظیفه داریم کار هاشو بکنیم.... نه که دیده ننه بی حرف بهش خدمت میکنه و آقاجون خیلی حواسش بهش هست، اونم داره سواستفاده میکنه، ننه حرفی نمیزنه ،اما محمد میگه شب ها تا صبح از درد دست و پاهاش خواب نداره... میترسم بلایی سرش بیاد...
+چی بگم ترنج؟ واقعا نمیفهمم چرا انقدر به عمه خوش خدمتی میکنه، دیدی که سر ماجرای صفدر حاضر شد رابطه اش رو با من و رعنا قطع کنه ،اما صفدر رو از خونه اش بیرون نکنه.تعجب میکنم چطور الان راضی شده صفدر رو بفرسته خونه ی خودش! به خدا قسم صدبار خواستم بیام و بهشون سر بزنم، اما دست و دلم به رفتن نبود، خودت میدونی چی میگم دیگه، محمدرضا هم حرفی نمیزد ،نگاه های صفدر منو آزار میداد و نمیتونستم تحملش کنم...
حالا که میگی صفدر رفته ،منم میام به ننه سر میزنم، ببینم راضی میشه یک مدت عمه رو بفرسته خونه ی عمه مهتاج یا نه، بالاخره اگر ما وظیفه داریم، اونم وظیفه داره دیگه. نمیشه که همش گردن ننه باشه....
+فعلا که خودش رو نابود کرده حاضرم نیست اعتراضی بکنه! منم نمیخواستم دیگه برم خونه اشون، اما دلم واسش میسوزه، درسته با شرایطی که دارم نمیتونم زیاد کمک حالش باشم، اما همینکه یک غذا براش درست کنم خودش خیلیه، صفدر و عمه کم بودن، وسواس ننجون هم بیشتر شده، مخصوصا که صفدر یک مدت لج کرده بود روی فرش و گلیم دستشویی میکرد...واسه همین کاراش بود که ننه بالاخره به صدا اومد و پسش فرستاد پیش خواهراش....
+خیلی خب، من به رعنا خبر میدم میاییم به ننه سر میزنیم..
ترنج باشه ای گفت و چادرش رو برداشت تا بره....خواستم بدرقه اش کنم که با شنیدن صدای در با نگرانی روسریم رو روی سرم انداختم و به سمت حیاط رفتم، سه روز از تصمیمی که گرفته بودم میگذشت و هنوز کسی جز ترنج از تصمیمم باخبر نبود..
در رو که باز کردم چشمم افتاد به چشم های روشن و گرد و پر از اشک دختری که با همون نگاه اول مهرش به دلم افتاد،معصومیت نگاهش قلبم رو به لرزه می انداخت، رد قرمز محوی از زیر چشمش تا کنار گوشش کشیده شده بود و از قرمزی چشم هاش مشخص بود مدت زیادی رو گریه کرده.....
محمدرضا دستی به کمر دختر بزرگتر کشید و با محبت گفت مارال جان، زنداییه... اسمش ماهزاده اس...
بی اختیار روی زانو نشستم تا هم قدش بشم و بدون فکر بغلش کردم و بوسه ای به سرش زدم:چه دختر قشنگی...محمدرضا نگفته بودی خواهرزاده به این قشنگی داری......
بعدم دست دراز کردم و دختر کوچکتر رو که با کنجکاوی داشت نگاهم میکرد بغل گرفتم و با لبخند گفتم:چقدر شما خوشگلی عزیزم... بیایید تو، خیلی وقته منتظرم.....
ترنج با فاصله از ما ایستاده بود، با دیدن ما سلامی کرد و بعد از کمی خوش و بش با بچه ها تنها بودن بچه هاش رو بهانه کرد و به خونه اش رفت.....
نمیدونستم باید چیکار کنم، دخترا با خجالت کنار محمدرضا نشسته بودن و من گیج و سردرگم بین اتاق ها در رفت و آمد بودم، بالاخره تونستم به هیجانم غلبه کنم و با چند تا لیوان شربت وارد اتاق دخترا شدم.....
ادامه دارد...
@qaracheman
1 562
❌ در مورد این ویدئو عرض کنم خدمتتون که عزیزان گفتن سیم ها قطع نشده بود بلکه درخت افتاده بود روش و اتصالی کرده بوده و برق چاه قطع شده بود
1 562
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتادویک
ما رو که دید یکم آروم شد.
یکم بهش صبحانه دادیم بعد خوابش برد. خداروشکر انگار پشیمون شدن بچه رو تو مسجد گذاشته بودن و رفته بودن. هیچیش هم نبود. اما تو جوری تب کرده بودی که رنگ به صورت نداشتی، تو همون خواب و بیداری انقدر هزیون گفتی که نگران شدیم طبیب آوردیم بالای سرت...
یکی دو ساعتی پاشویه ات کردیم تا درجه ی بدنت اومد پایین و دست از هزیون گفتن برداشتی...
بعدم آهسته سرش رو آورد جلو و زیر گوشم گفت:شانس آوردی ما بالای سرت بودیم موقع هزیون گفتنت...
با تعجب گفتم:چی میگفتم مگه؟
رعنا ابرویی بالا انداخت و گفت:چرت و پرت میگفتی...
اینو گفت و ریز ریز خندید، ترنج تشری به رعنا زد و گفت ول نمیکنی تو؟ گوش نده بهش ماهزاده، شوخی میکنه، فقط دو سه بار اسم حامی و محمدرضا رو بردی، بقیه حرف هات پرت و پلا بود....
نفس راحتی کشیدم و خیره شدم به آدم هایی که هر کدوم به شکلی برام عزیز بودن، دیدن خنده هاشون، شوخی کردن هاشون و محبتشون آرامشی بهم میداد که هيچوقت تجربه اش نکرده بودم...
****
سینی چایی رو جلوی محمدرضا گذاشتم ، دو سه روزی بود حال و روز خوبی نداشت، عین مرغ سرکنده شده بود و یک جا بند نمیشد، دو ماهی از اون ماجرا گذشته بود و سال نو شده بود، محمدرضا هم بعد سال تحویل سری به خانواده اش زده بود،قصدش سر زدن به دخترهای مینا بود و از وقتی برگشته بود حال و روزش بهم ریخته بود.....
استکان چایی رو جلوش گذاشتم و گفتم:نمیخوای بگی چی شده؟ چرا انقدر بهم ریخته ای؟
محمد گفت معلم کلاس چهارمی ها زنش مریضه، دیگه نمیتونه بیاد،گفت بهت بگم آقای سهرابی دنبال معلم میگرده، نمیخوای بری؟
محمدرضا آهی کشید و گفت:فعلا کارهای مهمتری دارم، نمیرسم برم......
گفتم:کار مهمت چیه؟ چرا حرف نمیزنی؟ کسی طوریش شده؟ رفتی پیش پدر و مادرت، اونجا اتفاقی افتاده بود؟
دستی به موهاش کشید و گفت:مارال و مهوش... دخترای مینا ، مارال خیلی شبیه میناس... وقتی میبینمش یاد بچگی های مینا میفتم.....
سکوتش که طولانی شد گفتم:خب، رفتی بهشون سر زدی؟ حالشون خوب بود؟
سری تکون داد و گفت:سر زدم...
عزیز میگه نگهشون نمیدارم، پدر و مادر منم سن و سالی ازشون گذشته، حال و حوصله ی دو تا بچه رو ندارن، دخترا آواره شدن، یک روز خونه ی خاله، یک روز خونه ی دایی...حال و روز خوبی نداشتن، خیلی فکرم درگیره، نمیدونم چیکار میتونم براشون انجام بدم...
+چند سالشونه؟
محمدرضا لبخند محوی زد و گفت:مارال 6سالش تموم شده، مهر امسال باید بره مدرسه، مهوش هم پنج سالشه،مینا تا زنده بود به خاطر این دو تا همه سختی ها رو تحمل میکرد و دم نمیزد، دلش نمیخواست دختراش زیر دست کسی غیر خودش بزرگ بشن... شک ندارم روحش در عذابه، دختراش آواره ی خونه ی این و اون شدن.....اینو گفت و به فکر فرو رفت....
حدس میزدم چی میخواد بگه، اما نمیفهمیدم چرا حرفش رو رک و راست نمیزد...
گفتم:عزیز دیگه نمیاد سر وقتشون؟
+نه،کلا انگار یادش رفته دو تا دختر داره، با زن جدیدش خوشه..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ازش تعهد بگیر که هیچوقت سروقت دخترا نیاد، هرجور که خودت صلاح میدونی ازش زهر چشم بگیر تا فراموش کنه دو تا دختر داره.....
محمدرضا سوالی بهم نگاه کرد، تردید داشتم ،اما در برابر کارهایی که محمدرضا برای من کرده بود شاید این کمترین کار بود...
+بیارشون اینجا... من عاشق دختر بچه هام، فکر میکنیم دخترای خودمون هستن، دور از هیاهو و جنجال بزرگ میشن... همینجا مدرسه میرن و بزرگ میشن..
محمدرضا با بهت گفت:تو مطمئنی ؟یعنی میگم فکرات رو کردی؟ این مسوولیت خیلی سختیه ماهی، ممکنه از پسش برنیای.....
گفتم:تا وقتی تو باشی من از هیچی نمیترسم، هر مسوولیتی باشه وقتی تو باشی برام آسون میشه... منم قرار نیست به تنهایی بار این مسوولیت رو به دوش بکشم، جفتمون با هم قراره بزرگشون کنیم، جوری که روح خواهرت در آرامش باشه... میدونی محمدرضا، من بابت اتفاقی که واسه خواهرت افتاده عذاب وجدان دارم، شاید اگر من سر راهت قرار نمیگرفتم و تو با پریچهر ازدواج میکردی شاید زندگی مینا به اینجا کشیده نمیشد!
+نه ماهی، هرگز همچین فکری نکن، من اگر با پریچهر ازدواج هم میکردم، بازم ذات عزیز عوض نمیشد، بازم دست از آزار و اذیت مینای بدبخت برنمیداشت... تو با این تصمیمت باعث شدی برای هزارمین بار من به انتخابم افتخار کنم...نمیدونستم چجوری ازت بخوام این محبت رو در حق من و دخترا بکنی، ولی تو دلت خیلی بزرگتر از این حرفاس ...
سرم رو پایین انداختم و با محبت بهش نگاه کردم و بهش فهموندم من هرکاری برای خوشحالیش میکنم..
*
با نگرانی نگاهی به اتاق نشمین انداختم، باید اتاق رو برای دخترا حاضر میکردم،
ادامه دارد...
@qaracheman
1 562
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوهفتاد
سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت اتاق دیگه ی خونه که به شکل نشیمن بود رفتم...
اول از همه ماه بانو رو دیدم که داشت سینی صبحانه رو جمع میکرد، چشمش که به من خورد با خوشحالی گفت:چشمت روشن خانم ماهزاده ...
تازه متوجه رعنا و مهدی، ترنج و احمد و بچه هاشون شدم، گوشه ی سفره هم محمدرضا نشسته بود و حامی روی پاش بود... باورم نمیشد، دوباره اشک نشست روی گونه ام.
محمدرضا با حالت طنز گفت:میگم این خواهر شما چرا وقتی ناراحته گریه میکنه، وقتی خوشحالم هست باز گریه میکنه؟
رعنا با خنده از جا بلند شد و گفت:شاید باید زودتر از اینا بهتون میگفتیم آقا محمدرضا، اما خب جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته... راستش این خواهر ما از همون اولم یک تخته اش کم بود...
با حرف رعنا همه به خنده افتادند و من بین گریه جلو رفتم....
حامی با دیدنم به جنب و جوش افتاد، آخ که انگار دنیا رو بهم داده بودن...
باورم نمیشد دوباره بتونم ببینمش... حامی ترسیده از رفتار من به گریه افتاد. رعنا حامی رو از بغلم گرفت و گفت
+خدا عقلت بده، دیگه چرا داری گریه میکنی؟
به سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم:چطوری پیداش کردید؟از کجا؟
محمدرضا مجبورم کرد بشینم:بشین دو تا لقمه غذا بخور، رنگ به صورت نداری. پاشدی رفتی رو زمین سرد خوابیدی تا همین یک ساعت قبل تب و لرز داشتی.
بعدم رو کرد به ماه بانو و گفت:لطف میکنید براش سوپ بیارید، خیلی ضعیف شده...
کاسه ی سوپ رو از دست ماه بانو گرفتم و با بی قراری گفتم:از کجا پیداش کردید؟ کجا بود بچه ام؟
بعدم لباس حامی رو بالا زدم و با وسواس گفتم:سالمه؟ بلایی سرش نیاوردن؟
رعنا حامی رو که به گریه افتاده بود از بغلم گرفت و گفت:یک چیزی بخور برات میگیم. این بچه رو هم انقد اذیت نکن. نگران نباش سالمه...
کمی از سوپ خوردم و منتظر به محمدرضا نگاه کردم..
+آفتاب غروب کرده بود وقتی ما رسیدیم شهر....همون اول رفتم سر وقت خونه ی پریچهر، پدر و مادرش ازش خبر نداشتن، گفتن با عزیز رفته و گفته دو سه روزی جایی کار داره.
منم بهشون گفتم ماجرا از چه قراره و تهدیدشون کردم اگر خبری داشته باشن و حرفی نزنن پای پلیس رو میکشم وسط.
بابای پریچهر چند سال قبل سر یک ماجرایی چند سالی افتاده بود زندان و به شدت از پلیس میترسید. از احمد خواستم همونجا بمونه، خودم و مهدی رفتیم از در و همسایه و آشنا پرس و جو کردیم، اما کسی ازشون خبری نداشت.
انقدر نگران بودم که مغزم کار نمیکرد، به پدر و مادر خودمم سر زدم و جریان رو براشون گفتم. انگار تازه از خواب بیدار شدن و فهمیدن پریچهر چطور آدمیه، هرچند مادرم ته حرفاش باز حق رو به پریچهر میداد و میگفت انقدر اذیتش کردی که به جنون رسیده، اما وقتی بهش گفتم بچه ی هشت ماهه رو دزدیده و رفته، اونم خیلی نگران شد و وقتی حال و روز خراب من رو دید گفت عزیز چند وقت قبل یک خونه اجاره کرده و دختراش رو برده اونجا... منم معطل نکردم و شبونه رفتم سر وقت اون خونه.... از دیوار بالا رفتیم و وارد خونه شدی....از تو ساختمون صدای زن جوونی میومد که داشت دختر بزرگه ی مینا رو تنبیه میکرد،عصبانی شدم... در رو به شدت باز کردم و وارد خونه شدیم...
زنه از دیدن ما وحشت کرده بود، دختر مینا هم گریون گوشه ی سالن نشسته بود، جلو که رفتم دیدم دختر بدبخت رو با ترکه جوری زده که دستش زخم شده..
زن عزیز بود.....
از سر وصدای بچه ها خسته شده بود و افتاده بود به جونشون. معطل نکردم،دخترا رو برداشتم بردم خونه ی پدرم و کلی اونجا با پدرم بحثم شد، این بچه ها به گناه نکرده داشتن تاوان میدادن، ازشون قول گرفتم دخترا رو یک مدت پیش خودشون نگه دارن تا بعد پیدا کردن حامی برم تکلیفشون رو روشن کنم...
خلاصه تا نیمه های شب همه جا رو زیر پا گذاشتیم... دیگه ناامید شده بودم، با خودم گفتم صبح بشه برم ازش شکایت کنم......اول صبح زنگ زدم خونه ی آقا صادق، ازش خواستم بیاد یک خبر از شما بگیره، گفتم شاید پشیمون شدن بچه رو برگردوندن، آقا صادقم گفت صبح زود موقع نماز صبح تو مسجد یک بچه ی هفت هشت ماهه رو پیدا کردن،مشخصاتش رو که گفت، فهمیدن حامیه... گفت ما نمیدونستیم بچه ی کیه، خبرم نداشتن بچه ی ما گم شده، واسه همین نگهش داشته بودن تا چند ساعت بعد نماز صبح تو بلندگو مسجد اعلام کنن....
همون موقع به آقا صادق گفتم بیاد خونه و بهتون خبر بده....
رعنا استکان چایی رو جلوم گذاشت و گفت:ساعتای هفت صبح بود آقا صادق اومد در خونه، صدای در رو که شنیدم از خواب بیدار شدم دیدم نیستی، وقتی اومدم تو حیاط دیدم گوشه ی حیاط روی زمین سرد خوابیدی، اول در رو باز کردم ببینم کی پشت دره ،بعد با کمک ماه بانو تو رو بردیم تو اتاق، بدجور تب کرده بودی... آقا صادق هم خدا خیرش بده حامی رو آورده بود، میگفت خیلی بی قراری میکرده،
ادامه دارد...
@qaracheman
1 562
+4
❌ فروش یک دستگاه Microsoft Surface Pro6
CPU i5 8350u
8g RAM
128G SSD
Gpu Intell Hd620
Battery cycle : 22
ویندوز 11 + قابلیت جدا شدن کیبورد و تبدیل شدن به تبلت
همراه با قلم مخصوص + محافظ بدنه
✅ مناسب کارهای مهندسی و پرزنت و دانشگاهی، وبگردی و فیلم و طراحی
✅ قیمت ۵۴ میلیون تومان
برای خرید به آی دی
@abolfazl_mrd
پیام بزنید
1 562
❌ فروش یک دستگاه Microsoft Surface Pro6
CPU i5 8350u
8g RAM
128G SSD
Gpu Intell Hd620
Battery cycle : 22
ویندوز 11 + قابلیت جدا شدن کیبورد و تبدیل شدن به تبلت
همراه با قلم مخصوص + محافظ بدنه
✅ مناسب کارهای مهندسی و پرزنت و دانشگاهی، وبگردی و فیلم و طراحی
✅ قیمت ۵۴ میلیون تومان
برای خرید به آی دی
@abolfazl_mrd
پیام بزنید
1 562
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوشصتونه
که جلب کرد به سمتم حمله ور شد و این بلا رو سرم آورد، قبل اینکه از حال برم دیدم که حامی رو برداشت و برد...
گفتم:بچه ام رو بیار... حامی رو بیار وگرنه دق میکنم.
محمدرضا مات و مبهوت از جا بلند شد،دستپاچه بود... چند بار تو اتاق راه رفت و بعد با صدای لرزونی گفت:چرا راهش دادی؟ تو که ميدونستی چه کینه ای ازت داره! من که بهت گفتم این زن چقدر خطرناکه... وای ماهزاده من از کجا پیداش کنم؟ ساعت ها فرصت داشته از اینجا دور بشه... من از کجا پیداش کنم؟
اینو گفت و بی توجه به حال زار من سریع از اتاق بیرون زد و خیلی زود صدای بهم خوردن در حیاط به گوشم رسید و صدای گریه ام به اوج خودش رسید..
رعنا با بغض بغلم کرد و گفت:غصه نخور دردت به جونم، پیداش میشه... نگران نباش.....
+اگر بلایی سرش بیاره چی؟ داشت منو از بین میبرد، ولی وقتی چشمش به حامی افتاد پشیمون شد، منو ول کرد و حامی رو برداشت و برد. فهمیده بود با بردن حامی من دق میکنم... وای رعنا من چیکار کنم؟ نباید راهش میدادم داخل، من نادون دلم به حالش سوخت...
ضربه ی محکمی به صورتم زدم، از خودم بدم میومد،از ماهزاده ی نادون و دلسوزی که حتی برای دشمنش هم دلسوزی میکرد و نتیجه ی دلسوزیش رو هم دیده بود...
رعنا به سختی جلوم رو گرفت و با گریه گفت:نکن... نکن تو رو خدا، ببین سرت شکسته، اینکارو با خودت نکن...
+حامی کو رعنا؟ بچه ام رو کجا برده؟ اگر اونو ببره و بلایی سرش بیاره چی؟
رعنا محکم بغلم کرد و دست هام رو گرفت تا به خودم آسیب نزنم.
دلم پرغصه بود...نه قطره ای آب از گلوم پایین میرفت و نه میتونستم غذا بخورم، یک ساعتی از رفتن محمدرضا گذشته بود و خبری ازش نبود.
رعنا هم مهدی و احمد شوهر ترنج رو فرستاده بود تا تو در و همسایه دنبال حامی باشن، امید داشت کسی پریچهر رو دیده باشه.....
دست دور زانوم حلقه کرده بودم و غرق فکر بودم.
چند دقیقه ای بود ماه بانو و ترنج هم اومده بودند، ماه بانو حرصی بود که من چرا اون زن رو راه دادم و ترنج سعی میکرد دلداریم بده و میگفت دلم روشنه و خیلی زود دوباره حامی رو بغل میگیری......
صدای باز شدن در خونه که اومد سریع از جا بلند شدم..... چشمم که به محمدرضا خورد، بی توجه به ضعفی که کل وجودم رو گرفته بود دویدم تو حیاط و با گریه جلوی محمدرضا رو گرفتم:چی شد؟ پیداش کردی؟
محمدرضا با اخم هایی درهم گفت:فعلا نه، ولی پیداش میکنم....
اینو که گفت زانوم سست شد، نزدیک بود زمین بخورم.. با قاطعیت گفت:محکم باش ماهی، هنوز اتفاقی نیفتاده که عزا گرفتی، محکم باش... حامی برگرده بهت نیاز داره، منم ازت انتظار دارم قوی باشی... به خودت بیا....
چشمم به مهدی خورد که کمی عقب تر ایستاده بود، با دیدن نگاهم کمی جلو اومد و گفت:غصه نخور ماهزاده، پیداش میکنیم.... ردش رو زدیم... دو نفر پریچهر رو دیدن که سوار یک پیکان سفید شده، گویا ماشین برادرش بوده. همین الان راه میفتیم میریم سمت شهری که اونجا ساکن هستن، پلاک ماشین رو میتونیم دربیاریم،پیداش میکنیم.
محمدرضا در تایید حرف های مهدی گفت:فقط باید خیالم بابت تو راحت باشه ماهزاده، باشه؟ نمیخوام زانوی غم بغل بگیری و مدام گریه کنی. منتظر باش تا فردا صبح حامی تو بغلته...
اینو گفت و رو به رعنا گفت:ماهزاده امانت شما باشه. خواهش میکنم حواستون بهش باشه.....
رعنا باشه ای گفت و خیال محمدرضا رو راحت کرد.
با کمک ماه بانو زیر بغلم رو گرفتن و منو بردن تو اتاق. محمدرضا ازم خواسته بود گریه نکنم ،اما مگه میشد. اگر بلایی سر بچه ام میاوردن چی؟ پریچهر رحم و مروت نداشت... داشت منو از بین میبرد، قطعا از بچه ام نمیگذشت.تا شب هزار جور فکر و خیال به سرم زد، داشتم دیوونه میشدم و حرف های رعنا و دلداری های ترنج ذره ای از غمم رو کم نکرده بود.
دیدن جای خالی حامی جیگرم رو میسوزوند،به زور رعنا دو قاشق سوپ خورده بودم...
اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد، یک ساعت تو اتاق دراز کشیدم، دو ساعت تو حیاط راه رفتم، یک ساعت خودم رو با مرتب کردن مطبخ سرگرم کردم، اما اون شب صبح نمیشد، حال بدی داشتم،حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم ،ولی بازم نمیتونستم بیکار بمونم...
داشتم با گریه لباس های حامی رو میشستم که حس کردم دیگه نمیتونم چشم هام رو باز نگه دارم.
بی توجه به سردی هوا همونجا روی زمین کنار حوض کوچیک حیاط دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم.دلم میخواست یک جوری خودم رو عذاب بدم، تو ماجرای گم شدن حامی من مقصر بودم و نمیتونستم خودم رو ببخشم....
هوا گرگ و میش بود، خیلی زود چشم هام سنگین شد و رو زمین سرد خوابم برد..
چشم که باز کردم صدای خنده به گوشم رسید.....تو اتاق خوابیده بودم و دو تا پتو روم بود، به سختی از جا بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم، آفتاب تا وسط حیاط اومده بود.
ادامه دارد...
@qaracheman
1 562
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوشصتوهشت
اون حرفو زدم تا راهم بدی داخل، من اصلا نمیدونم محمدرضا چی بهت گفته. فقط میخوام ازت خواهش کنم بهم کمک کنی.....
با تعجب گفتم:چه کمکی از من ساخته اس؟
پریچهر کمی دست دست کرد و گفت:اجازه بده به عنوان زن دوم محمدرضا تو این خونه زندگی کنم... من نمیخوام برگردم خونه ی پدرم، برگردم اونجا باید زن یک آدم خلافکار بشم...
خودت رو بذار جای من... تو بگو من چیکار کنم؟ من چه گناهی کردم که محمدرضا منو دوست نداشته؟ از بچگی تو گوشم خوندن این مرد قراره مرد آینده ات بشه، دیگه چشمم جز محمدرضا هیچکس رو نمیدید......یک عمر آینده ام رو با محمدرضا دیدم، چطور الان اجازه بدم یکی دیگه شوهرم باشه تو خودت زنی، تو جای من باشی چیکار میکنی؟
دروغ چرا دلم واسش سوخت.....به قول رعنا من انقدر نادون بودم که دلم برای دشمنم میسوخت و این بزرگترین نقطه ضعف من بود....مطلقا دلم نمیخواست این زن به عنوان زن دوم محمدرضا با ما زندگی کنه، هیچ زنی نمیتونست همچین چیزی رو تحمل کنه، اما دلم میخواست راهی جلوی پاش بذارم تا مجبور به برگشت نباشه.....
+تو خودت زنی و میدونی هیچ زنی نمیتونه حضور یک زن دیگه رو تو زندگی شوهرش تحمل کنه. پس از من انتظار نداشته باش با هوو سر کنم. اگر نمیخوای برگردی خونه ی پدرت، راه های زیادی هست، میتونی مستقل بشی و تنهایی زندگی کنی. حتی میتونی همینجا بمونی، اما انتظار نداشته باش، من بذارم وارد زندگیم بشی...
يکدفعه حال و روز پریچهر تغییر کرد، با حرص قدمی به سمتم برداشت و گفت:خودت خواستی، من میخواستم با زبون خوش مشکلمون رو حل کنم، اما تو دختره ی دهاتی زبون خوش نمیفهمی....
ترسیدم ازش، ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و حق به جانب گفتم:برو از خونه ی ما بیرون، نمیخوام اینجا ببینمت. اشتباه کردم راهت دادم...
پریچهر با قدمی بلند بهم نزدیک شد و محکم هولم داد..... دست و پامو گم کردم و کمرم محکم به دیوار خورد و آخی از درد گفتم، پریچهر از ضعفم استفاده کرد و دست انداخت دور گردنم و محکم فشار داد، حس میکردم نفسم داره بند میاد، تقلا میکردم و دست و پا میزدم، برخلاف چهره ی رنگ و رو پریده اش قدرت بالایی داشت،چشم هاش قرمز شده بود و با خشم عجییی گلوم رو فشار میداد....
حس میکردم هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد، از گوشه ی چشم، چشمم به حامی افتاد که چهار دست و پا بهم نزدیک شده بود، پریچهر رد نگاهم رو دنبال کرد و نگاهش به حامی افتاد و کمی فشار دستش رو کم کرد، از فرصت استفاده کردم و خودم رو از دستش رها کردم و جیغ بلندی کشیدم و کمک خواستم......
پریچهر با خشم به سمتم برگشت و چنگی به موهام زد و سرم رو محکم به دیوار کوبید...
چشم هام تار میدید و جونی برای حرکت کردن نداشتم، بی اختیار زانوم سست شد و روی زمین نشستم.....
چند بار پلک زدم و اطرافم رو نگاه کردم تا حامی رو پیدا کنم، داشتم از حال میرفتم... تو لحظه ی آخر چشمم به پریچهر افتاد که سریع حامی رو بغل گرفت و به سرعت باد از خونه بیرون رفت...
با صدای بی جونی اسم حامی رو صدا زدم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از حال رفتم....
***
کسی اسمم رو صدا میزد، گلوم خشک بود و درد بدی تو سرم پیچیده بود... به سختی چشم باز کردم و دستی به سر دردناکم کشیدم، همه جا رو تار میدیدم، زنی بهم نزدیک شد و با شوق گفت:بهوش اومد... خداروشکر بهوش اومد...
با صدای گرفته ای گفتم:حامی... حامی کو...
کم کم تاری دیدم برطرف شد و تونستم رعنا رو ببینم، نگران نگاهم میکرد، با دیدن چشم های بازم اشک نشست روی گونه اش و گفت:چی به سرت اومده ماهی؟
به سختی نیم خیز شدم و گفتم:حامی... کو؟
تازه متوجه محمدرضا شدم، با نگرانی کنارم نشست و گفت:خوبی ماهزاده؟ حامی مگه پیش تو نبود؟
گفتم:حامی کو؟نگاهی بین محمدرضا و رعنا رد و بدل شد و رعنا بعد از مکثی کوتاه گفت:ما... نمیدونیم... حامی پیش تو بوده... وقتی من اومدم در حیاط باز بود و تو وسط حیاط افتاده بودی ...
اون لحظه انقدر دستپاچه بودم اصلا به فکر حامی نبودم، سریع طبیب خبر کردم و از پسر همسایه خواستم به محمدرضا خبر بده... ننه و بقیه چیزی نمیدونن، نخواستم نگرانشون کنم...
آقا محمدرضا که اومد تازه یادم اومد حامی تو خونه نبوده... زن همسایه میگفت صدای جیغت رو شنیدن، اما چون فقط یکبار صدای جیغ اومده نفهمیدن صدا از کجاست...
کل خونه رو گشتیم، خبری از حامی نبود..
به گریه افتادم و گفتم:بردش... بچه ام رو برد... میبره یک بلایی سرش میاره.....
محمدرضا گفت:کی بردش ماهی؟ چی به سرت اومده؟ از وقتی همسایه ها صدای جیغت رو شنیدن تا الان حدود سه ساعت میگذره...
حرف بزن بگو ...
با گریه گفتم:پریچهر اومد اینجا، با خواهش و التماس وارد خونه شد، اول... اول از در دوستی وارد شد و اعتمادم رو
ادامه دارد...
@qaracheman
