«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
323
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-830 days
Posts Archive
323
به اجبار بدنیا آمدهایم و با اختیار -البته تا حدودی- شیوه زندگی مان را انتخاب می کنیم و به اجبار هم می میریم، آغازی داریم و میانهای و پایانی.
صفحه ۷۸
کتاب #دانشکدهـخصوصی
323
دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیهفام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج
به جز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیدهست بر خاک سه قطره خون
برگرفته از کتاب #دانشکدهـخصوصی
323
ترجمه:
امروز چند پیام قدیمی را باز کردم؛ اما دیدم دیگر واژههایی را که از گذشته ماندهاند نمیخوانم، بلکه با نسخههای قدیمی زندگیام روبهرو میشوم؛ با آدمهایی که گذر زمان جایگاهشان را در درونم تغییر داده است. بعضی هنوز در زندگیام حضور دارند، بعضی قصهشان با من به پایان رسیده، بعضی به حاشیههای حافظه عقب نشستهاند، و بعضی دیگر دیگر در واقعیت جایی برایشان نمانده، اما هنوز جای عجیبی در قلبم دارند.
عجیب این است که پیامها آدمها را آنقدر که ما را به یاد نمیآورند؛ ما را همانگونه که در کنار آن آدمها بودیم، دوباره زنده میکنند؛ رؤیاهایمان، شیوهی حرف زدنمان و چیزهایی که زمانی باور داشتیم برای همیشه باقی خواهند ماند.
شاید به همین دلیل است که حافظه گاهی از واقعیت عادلانهتر به نظر میرسد؛ چون نمیپرسد چه کسی ماند و چه کسی رفت، بلکه هر کسی را که روزی نقشی در شکلگرفتن ما داشته است، در خود نگه میدارد.
بزرگ میشویم، رابطهها دگرگون میشوند و آدمها از زندگیمان دور میشوند؛ اما بعضیها هرگز بهتمامی از ما نمیروند. تنها شکل حضورشان تغییر میکند؛ از آدمی که روزی با او دیدار میکردیم، به خاطرهای تبدیل میشوند که در آن پناه میگیریم؛ از حضوری در زندگی، به اثری در روح.
و شاید این یکی از تلخترین و در عین حال زیباترین چهرههای زمان باشد: اینکه روزی کشف میکنی تنها آدمها را از دست ندادهای؛ بلکه همراه با آنها، نسخههای کاملی از خودت را نیز از دست دادهای؛ نسخههایی که دیگر هرگز بازنخواهند گشت.
323
Repost from N/a
فتحتُ اليوم بعض الرسائل القديمة، فإذا بي لا أقرأ كلماتٍ مضت، بل ألتقي بنسخٍ قديمة من حياتي، وبأشخاصٍ غيّر الزمن مواقعهم في داخلي؛ منهم من لا يزال حاضرًا، ومنهم من انتهت الحكاية بيننا، ومنهم من تراجع إلى هامش الذاكرة، ومنهم من لم يعد له في الواقع مكان، لكنه ما زال يحتفظ بمكانٍ غريب في القلب. الغريب أن الرسائل لا تستعيد الأشخاص بقدر ما تستعيدنا نحن كما كنا معهم؛ أحلامنا، وطريقتنا في الكلام، وما كنا نعتقد أنه سيبقى إلى الأبد. وربما لهذا تبدو الذاكرة أعدل من الواقع؛ فهي لا تسأل من بقي ومن رحل، بل تحتفظ بكل من كان له يومًا أثرٌ في تكويننا. نكبر، وتتبدل العلاقات، ويغيب الناس، لكن بعضهم لا يغادرنا تمامًا؛ يتحول فقط من شخصٍ نلتقيه إلى ذكرى نسكن إليها، ومن حضورٍ في الحياة إلى أثرٍ في الروح. وربما هذه هي إحدى صور الزمن الأكثر قسوة وجمالًا: أن تكتشف أنك لم تفقد أشخاصًا فقط، بل فقدت معهم نسخًا كاملة من نفسك لن تعود أبدًا.
323
Being a woman in Afghanistan means, in the midst of a crowded world, telling yourself a thousand times: “Stay strong!”
323
Repost from سایهای رَوشن
زن بودن در افغانستان یعنی در محیطی پرازدحام، هزار بار به خود بگویی: قوی باش!
323
کوثر هیچگاه نمی توانی به مرگ فکر کنی. بیبین اینها به تو امید بستهاند و چگونه تو با تمام کردن خود امید آنها را از بین می بری؟
#گفتگوـباـخودم
323
کوثر ادامه بده به مرگ فکر نکن ادامه بده و جامعه مرد سالار را به حرفش گوش نکن، خواهشاً ادامه بده
323
امروز خانه که برمیگشتم دل و گرده و روح خودم را آنجا گذاشته آمدم.
هر لحظه آه می کشیدم، هر لحظه نفس پیچ می شدم...
هی زندگی هی زندگی چرا چرا زبان های ما اینگونه بند است چرا
