ch
Feedback
paperback

paperback

前往频道在 Telegram

“Don’t tell me what I’m doing; I don’t want to know.” - Federico Fellini

显示更多
9 214
订阅者
-324 小时
+477
+32830
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+176
在4个频道中
六月 '26
+615
在18个频道中
Get PRO
五月 '26
+148
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+65
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+22
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+195
在5个频道中
Get PRO
一月 '26
+472
在47个频道中
Get PRO
十二月 '25
+159
在19个频道中
Get PRO
十一月 '25
+122
在4个频道中
Get PRO
十月 '25
+115
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+207
在6个频道中
Get PRO
八月 '25
+176
在9个频道中
Get PRO
七月 '25
+167
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+310
在18个频道中
Get PRO
五月 '25
+279
在20个频道中
Get PRO
四月 '25
+158
在13个频道中
Get PRO
三月 '25
+172
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+170
在6个频道中
Get PRO
一月 '25
+242
在23个频道中
Get PRO
十二月 '24
+418
在7个频道中
Get PRO
十一月 '24
+239
在7个频道中
Get PRO
十月 '24
+336
在16个频道中
Get PRO
九月 '24
+342
在23个频道中
Get PRO
八月 '24
+661
在40个频道中
Get PRO
七月 '24
+457
在30个频道中
Get PRO
六月 '24
+532
在30个频道中
Get PRO
五月 '24
+428
在19个频道中
Get PRO
四月 '24
+671
在18个频道中
Get PRO
三月 '24
+453
在22个频道中
Get PRO
二月 '24
+408
在16个频道中
Get PRO
一月 '24
+445
在24个频道中
Get PRO
十二月 '23
+439
在10个频道中
Get PRO
十一月 '23
+215
在10个频道中
Get PRO
十月 '23
+91
在3个频道中
Get PRO
九月 '23
+198
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+230
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+410
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+344
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+130
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+171
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+440
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+127
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+281
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+107
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+6
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+321
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+175
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+157
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+190
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+109
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+278
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+155
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+113
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+194
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+185
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+135
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+153
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+274
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+102
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+237
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+110
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+63
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+95
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+141
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+88
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+167
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+1 619
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
10 七月0
09 七月+5
08 七月+2
07 七月+24
06 七月+4
05 七月+13
04 七月+12
03 七月+28
02 七月+78
01 七月+10
频道帖子
مبارکه

2
کدوم؟
1 836
3
🌠🌠🌠🌠
1 111
4
فوتبال می‌بینم که سر کلاس فرانسه با بچه‌ها درباره‌ی فوتبال حرف بزنیم و هر موقع که سوالی رو جواب نمی‌دن آهنگ کیلیان دیکتاتور رو می‌ذارم تا از ام‌باپه بترسن و جواب بدن.
462
5
آخه واقعاً تو فوتبال دیگه باید گرم و نمایشی و سرگرم‌کننده بود. همون‌طور که برزیلی‌ها هستن. خون‌سردی هالند حرصم رو در میاره. گل دومش امشب مثلاً خیلی رومخم بود
1
6
نه نروژ رو دوست دارم، نه انگلیس رو و نه فرانسه. الان فقط آرژانتین رو دوست دارم ولی خب به نظرم همچنان فرانسه لایق‌تره
504
7
بدم میاد خیلی
555
8
‎ بیا طرفدار نروژ بشیم.
522
9
طرفدار برزیل بودن واقعاً سخته
1 153
10
@litera9 سگ و زمستان بلند. شهرنوش پارسی پور. تهران: اسپرک، 1369 "چاپ2".
4 749
11
💞💞💞
1 137
12
مسیر این‌قدر قشنگه که خوش‌حالم دوربینم خرابه و ازش عکس نمی‌گیرم. موندن خوبه، نموندن یه جور دیگه خوبه. یکی بهت ارتباط می‌ده، یکی بهت استقلال. یکی بهت آزادی بعد از دل کندن رو یادآوری می‌کنه، یکی بهت یادآوری می‌کنه فقط خودت باشی کیف نمی‌ده. تا این‌جا، من یکی که همیشه چند پاره بودم و در حال ایجاد تعادل و این هم یکی از مهم‌ترین چند پارگی‌هام: تعادل بین موندن و رفتن.
5 727
13
صبحونه و «کاش شروع نمی‌کردم به تعریف کردن». چیز بعدی که خیلی بهم جون داد، صبحونه خوردن با غریبه‌ای در قطار بود. هم‌کوپه‌ای‌هام یه مادربزرگ و نوه‌اش، و یه خانم محبجه‌ان. خانم محجبه حسابی از دست کوپه‌های دیگه که دارن شادی می‌کنن کلافه‌ست و می‌خواد مامور قطار رو صدا کنه و بگه «فضا عمومیه، من می‌خوام استراحت کنم». مادربزرگ می‌گه: همین که شادی می‌کنن فوق‌العاده‌ست. من می‌گم: آره ولی جالبه این انرژی واقعاً. من ۵ صبح نمی‌تونم، باید کم‌کم لود شم. مادربزرگ: این نشونه‌ی جوونیه. الان بری تو کوپه‌ی این‌ها، می‌بینی همه‌شون بالای ۴۰ سالن. هم‌سن ما که می‌شی خودبه‌خود ۴ صبح لودشده‌ای! گفتم: آخجون! (مشکل فشار خواب هم حل شد) با نوه که پسر جوونیه، تصادفی یه سینی داشتیم. یه سینی، دو تا پنیر کوچک، دو تا کره‌ی کوچک، یه لیوان نسکافه، یه لیوان چای کیسه‌ای، مقدار خوبی نون لواش. در سکوت، روبه‌هم، صبحونه خوردیم و از تقارن داشتن حرکتات دست‌هامون خوشم می‌اومد و برام سینمایی بودم. یادم اومد که قطار سینمایی‌ترین مکان جهانه— در حرکت و تصادف با سینما مشترکه. بعدش هم فکر کردم حالا با این متنی که شروع کردم، چی کار کنم؟ طولانیه، خلاقانه‌ نیست، صرفاً داره پشت هم تعریف می‌کنه و اصلاً بهتره که آدم درباره‌ی این چیزها حرف نزنه. خودت فقط در اون لحظه‌ها می‌فهمی چرا به وجد اومدی و کلمه کردن زیبایی مثل کلمه کردن رنج، گاهی اوقات کار زشتیه! حق مطلب رو ادا نمی‌کنه. پس باید چی کار کرد؟ کم‌تر حرف زد، بیشتر نگاه کرد، متن رو پاک نکرد که شاید برای کسی که هنوز در زمستونه، یادآوری شه فصل‌ها تغییر می‌کنن. و دوباره، نوشت؛ این بار برای ادامه دادن زیبایی یا تولید و بازتولید این فضا: نور طلایی طلوع خورشید و نه برای گیر انداختن و آرشیو کردنش که بعد فقط فکر کنی: «این‌که حق مطلب رو ادا نمی‌کنه» زنده باد تصادف.
4 938
14
خورشید و قطار — خانم عجله که نداری؟ پنچری رو بگیرم؟ — نه، ۵:۲۰ هم راه‌آهن باشم خوبه. — خب زده ۱۰ دقیقه دیگه می‌رسیم و الان ساعت پنجه. ۵ دقیقه‌ای اوکی می‌شه و می‌ریم. — باشه [۱۰ دقیقه بعد] — خانم این خیلی خرابه، اسنپ بگیرم براتون؟ — ممنونم، خودم می‌گیرم — ببخشید واقعاً — نه، پیش میاد کنار متروی تربیت مدرس پیاده شدم و فکر کردم همیشه یه طوری من در همین مسیر، یه جایی نزدیک امیرآباد باید منتظر بمونم. حتی وقتی دیگه دانشجو نیستم. اسنپ بعدی که اومد، داشتم با صدای بلند آهنگ ترکی گوش می‌داد پس هدفون گذاشتم. و این بار تمام راه با خورشید احساساتی شدم! دیگه حسابی از دست خودم کلافه شده بودم. طلوع رو بیشتر از غروب دوست دارم— به‌خاطر سبکی. دست‌هام زیر نور صبح خورشید طلایی شده بود و داشتم فکر می‌کردم که چه‌قدر عاشق زندگی‌ام. عاشق زمین در واقع. و چه‌قدر راحت وقتی حال آدم بده، هیچ‌کدوم از این زیبایی‌ها دیگه براش فایده‌ای نداره. در حافظه‌ام، در زمستون گذشته، خورشید اصلاً طلوع نکرده. همه‌اش تاریکه. زمستون هم سوار قطار شدم، به سمت بندرعباس، ولی چرا اون موقع برای صدمین بار از دیدن قطارها ذوق نکرده بودم؟ زندگی فوق‌العاده‌ست ولی واقعاً می‌تونی این رو بلند بگی؟ طلوع خورشید زیباست، شلیل خوش‌مزه‌ست، بغل بیشتر اوقات کافیه، پولت خرج تصادف‌هایی شه که باعث می‌شن بیشتر در راه بمونی و اتفاقاً دیرتر برسی، می‌ارزه— ولی می‌شه بلند گفتشون؟ فکر نمی‌کنم. وقتی رسیدم به میدون راه‌آهن، هندزفیریم رو در اوردم و راننده داشت به زد بازی گوش می‌داد و دقیقاً این‌جای آهنگ بود: «تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم.» باهاش موافق بودم. از بین ده‌ها مسلمون محجبه‌ای که برای «مراسم» تازه به تهران رسیده بودن، رد شدم و بدون چک شدن رفتم سوار قطار شدم!
3 987
15
ماه و کوه ۴:۳۰ بیدار شدم. تو تخت اسنپ زدم. وقتی اسنپ قبول کرد، تازه پا شدم و لباس پوشیدم. امیدوار بودم قبول نکنه و به قطار نرسم و بخوابم. اما بعد از ۵-۶ دقیقه انتظار قبول کرد. لباس که پوشیدم و وسایلم رو برداشتم، دیدم اسنپ لغو کرده. باز اسنپ زدم و کسی قبول نمی‌کرد، دکمه‌ی شلوارم رو باز کردم و داشتم درش می‌اوردم که باز بپرم تو تخت که اسنپ قبول کرد. راننده، یه آقایی بود با پیراهن آبی و جین. ۵۰ و خرده‌ای ساله. دکمه‌های پیراهنش تا سینه‌اش باز بود، موهاش جوگندمی بود، یه کمی شبیه به پیرمردهای ایتالیایی بود. ماشینش هم تمیز بود و ساکت. تا راه افتاد به این فکر کردم که چرا وقتی می‌خوابی ۵ صبح فرق داره؟ بارها ۵ صبح از مهمونی برمی‌گردی، پرنده‌ها دارن می‌خونن و هوا داره روشن می‌شه و خسته و خوش‌حالی و می‌خوای خودت رو زودتر به تخت برسونی. اما وقتی تازه ۵ صبح می‌زنی بیرون و قبلش خوابیده بودی، وزن هوا و زندگی فرق داره. انگار شخصیت اصلی یه فیلمی چیزی می‌شی. فوراً دوربین میاد پشتت: تنها می‌شی و مستقل و ماجراجو و احساس قدرت می‌کنی. تمام دنیا مال تو می‌شه. فقط چون ۵ صبح از تخت دل کندی! پوف! باد می‌خورد به صورتم، نور طلایی بود، لبخند می‌زدم و خوش‌حال بودم. کوه‌های سمت غرب رو که دیدم باز بغض کردم. ماه کنارشون بود و تهران از همیشه زیباتر بود. حوصله نداشتم گریه کنم ولی وقتی برای دومین بار در ۲۴ ساعت، به‌خاطر زیبایی زمین و آسمون، گریه کردم هم خودم رو سرزنش نکردم. دیدم زده ۱۰ دقیقه دیگه می‌رسم، تو دلم آرزو کردم مسیر طولانی‌تر شه. خیابون‌ها خالی‌ان و می‌خوام بیشتر بیرون باشم! همون موقع ماشین پنچر شد!
6 367
16
رنگین کمون و فوتبال اول رنگین کمون دیدم. با دوستم رفتیم راه بریم؛ غروب، وقتی آفتاب تقریباً رفته بود، در تهران رنگین کمون در اومده بود! ۳-۴ دقیقه‌ای جلوش ایستادم و به وجد اومدم. بغض کردم و بعد دوییدم دنبال دوستم که بغض نکرده بود. برخلاف میلم نسبت به خارج شدن از تهران، خودم رو قانع کردم که فقط یه هفته‌ست و می‌تونم آفتاب بگیرم و بهتره برم چون در تهران مجبور می‌شم تو خونه‌ بمونم، اونم خونه‌ی دوستم و نه خودم. بلیط اتوبوس گرفتم. از ترافیک وحشت کردم. گشتم دنبال قطار. برخلاف انتظارم بلیط قطار پیدا کردم و گرفتم؛ اتوبوس رو کنسل کردم. بعد از شام نشستم با خیال راحت بازی سنگال و بلژیک رو ببینم که بعدش ۴ ساعتی بخوابم و راه بیوفتم. اول بازی با خودم و دوستم شرط بستم که بازی می‌شه ۲-۱ به نفع سنگال. با بازی فوق‌العاده‌ی سنگال در نیمه‌ی اول، شک به دلم راه دادم و از یه دونه گل بلژیک ناامید شدم. در ده دقیقه‌ی آخر ۹۰ دقیقه‌ی اول بازی، بلژیک گل زد و تا اومدم خوش‌حالی کنم برای ۲-۱ شدن بازی، یه گل دیگه هم زد و شد ۲-۲. حرصم گرفت. در وقت اضافه مطمئن شدم بازی به پنالتی کشیده می‌شه ولی خب باز هم در چند دقیقه‌ی آخر، بلژیک یه گل دیگه زد و سنگال حذف شد. همه‌چیز بازی غیرمنتظره بود. ۵ صبح باید می‌رفتم راه‌آهن و تا ۲ داشتم فوتبال می‌دیدم. فوتبالی که ۱۳۰ دقیقه شده بود و هی تموم نمی‌شد و نمی‌شد ولش کنی. بعد از فوتبال هم با دوستم بازی کردیم و اطراف ۳ خوابیدیم.
3 371
17
🐓
1 541
18
Allez allez allez les bleus
1 545
19
نه اون ۱۲ و نیمه فکر کنم. این ساحل عاج و نروژه
512
20
‎ ساینا فوتبال ۸:۳۰ فرانسه سوئده؟
506