paperback
Open in Telegram
“Don’t tell me what I’m doing; I don’t want to know.” - Federico Fellini
Show more9 298
Subscribers
+3724 hours
+877 days
+6330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+87
in 5 channels
August '26
+206
in 5 channels
Get PRO
July '26
+366
in 11 channels
Get PRO
June '26
+615
in 19 channels
Get PRO
May '26
+148
in 0 channels
Get PRO
April '26
+65
in 0 channels
Get PRO
March '26
+22
in 0 channels
Get PRO
February '26
+195
in 5 channels
Get PRO
January '26
+472
in 49 channels
Get PRO
December '25
+159
in 20 channels
Get PRO
November '25
+122
in 4 channels
Get PRO
October '25
+115
in 1 channels
Get PRO
September '25
+207
in 7 channels
Get PRO
August '25
+176
in 9 channels
Get PRO
July '25
+167
in 3 channels
Get PRO
June '25
+310
in 18 channels
Get PRO
May '25
+279
in 20 channels
Get PRO
April '25
+158
in 13 channels
Get PRO
March '25
+172
in 4 channels
Get PRO
February '25
+170
in 6 channels
Get PRO
January '25
+242
in 23 channels
Get PRO
December '24
+418
in 7 channels
Get PRO
November '24
+239
in 7 channels
Get PRO
October '24
+336
in 16 channels
Get PRO
September '24
+342
in 23 channels
Get PRO
August '24
+661
in 40 channels
Get PRO
July '24
+457
in 30 channels
Get PRO
June '24
+532
in 30 channels
Get PRO
May '24
+428
in 19 channels
Get PRO
April '24
+671
in 18 channels
Get PRO
March '24
+453
in 22 channels
Get PRO
February '24
+408
in 16 channels
Get PRO
January '24
+445
in 24 channels
Get PRO
December '23
+439
in 10 channels
Get PRO
November '23
+215
in 10 channels
Get PRO
October '23
+91
in 3 channels
Get PRO
September '23
+198
in 0 channels
Get PRO
August '23
+230
in 0 channels
Get PRO
July '23
+410
in 0 channels
Get PRO
June '23
+344
in 0 channels
Get PRO
May '23
+130
in 0 channels
Get PRO
April '23
+171
in 0 channels
Get PRO
March '23
+440
in 0 channels
Get PRO
February '23
+127
in 0 channels
Get PRO
January '23
+281
in 0 channels
Get PRO
December '22
+107
in 0 channels
Get PRO
November '22
+44
in 0 channels
Get PRO
October '22
+6
in 0 channels
Get PRO
September '22
+321
in 0 channels
Get PRO
August '22
+175
in 0 channels
Get PRO
July '22
+157
in 0 channels
Get PRO
June '22
+190
in 0 channels
Get PRO
May '22
+109
in 0 channels
Get PRO
April '22
+278
in 0 channels
Get PRO
March '22
+155
in 0 channels
Get PRO
February '22
+113
in 0 channels
Get PRO
January '22
+194
in 0 channels
Get PRO
December '21
+185
in 0 channels
Get PRO
November '21
+135
in 0 channels
Get PRO
October '21
+153
in 0 channels
Get PRO
September '21
+274
in 0 channels
Get PRO
August '21
+102
in 0 channels
Get PRO
July '21
+237
in 0 channels
Get PRO
June '21
+110
in 0 channels
Get PRO
May '21
+63
in 0 channels
Get PRO
April '21
+95
in 0 channels
Get PRO
March '21
+141
in 0 channels
Get PRO
February '21
+88
in 0 channels
Get PRO
January '21
+167
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 619
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 05 September | +9 | |||
| 04 September | +39 | |||
| 03 September | +23 | |||
| 02 September | +12 | |||
| 01 September | +4 |
Channel Posts
عاشق ادبیات شدم چون عاشق خیال بافتن بودم. هرگز تن چابک و ورزشکاری نداشتم مگر در رقصیدن! تمام کودکی یه جا مینشستم و واسه خودم خیال میبافتم. برای عروسکهام، برای غریبهها، برای لباسهای خالهام و کاراکترهایی که دوست داشتم بشم. خیلی زود فهمیدم بازی من اینه! دوست دارم بشینم یه جا و خیال کنم. تا راحت خوابم ببره. تا اضطراب دور شه. تا از مرگ نترسم. تا امیدوار باشم. خیالهای ساده که وقتی مینوشتمشون عالی بود ولی در همون سرم هم بهاندازهی کافیم راضیم میکردن. من بودم و صدها هزار امکان و دیگه به هیچی نیاز نداشتم برای زنده موندن. اگه این نشه، اون. اگه این در واقعیت نشه، روی کاغذ میشه!
حالا اما هر شب قبل خواب از خودم میپرسم: دوست داری به چی فکر کنی؟ و هی هیچی پیدا نمیکنم. چیزی پیدا نمیکنم و بهجای امکانهای زندگی، به امکانهای مردن فکر میکنم. قبل از اینکه بفهمم چهطور، افکار لوپ میشن؛ برخلاف اون رویاهای شیرین، اینها وسواسی میشن. بیدار نگهم میدارن.
این مشاهداتم دربارهی خودم رو مینویسم و میشینم پشت میز، دوستم داره شام میپزه، حوله پیچیدم دور سرم، چشمهام سنگینن و سرم درد میکنه، بلند میپرسم: «وقتی بزرگ شدم میخوام چی بشم؟ — یعنی این دوران تموم که شه، میخوام چی کار کنم؟»
این سوال رو میپرسم و منظورم اینه: حالا که نه رویای خونه دارم و نه خانواده، نه رویای کار دارم و عشق و نه توان پوشیدن لباسهای مختلف تا باهاشون ادا در بیارم؛ میخوام چه خیالی ببافم؟
دوستم با خنده میگه: «منم دقیقاً به همین فکر کردم چند روز پیش! فهمیدم اگه دانشمند شدن جواب نده، دوست دارم موجسوار شم!»
خندهام میگیره، از خودم میام بیرون.
فکر میکنم شاید باید بگردم دنبال بازی تازه— خیال نبافم دیگه! بگردم دنبال موجسواری! کاغذ نگیرم دستم، بیخیال ادبیات شم؛ بیخیال خانواده، خونه، عشق، کار همراه با رویا و دانشگاه و بازی و قاچ کردن سیب برای دیگری! همهی همین چیزهایی که از دیدنشون در سینما لذت میبرم.
هی فکر میکنم و هیچی بهم کیف نمیده.
دوباره کاغذ میگیرم دستم و یه مداد،
میگردم دنبال یه اسم، تصور میکنم که این اسم داره آماده میشه بره سرکار. به بچهاش صبحونه میده و کاغذهاش رو جمع میکنه.
مینویسم:
«بالاخره دوباره، هوا، در ساعت بیداری کمی تاریک بود؛ مراحل آماده شدن در تاریکی سپری میشد و وقتی از خانه خارج میشدی، روز همراه با تو روشنتر و روشنتر میشد. او پاییز را بیشتر از همهچیز به همینخاطر دوست داشت: ساعت بدنش، با چرخش زمین هماهنگتر از فصلهای دیگه بود…»
| 2 | عاشق ادبیات شدم چون عاشق خیال بافتن بودم. هرگز تن چابک و ورزشکاری نداشتم مگر در رقصیدن! تمام کودکی یه جا مینشستم و واسه خودم خیال میبافتم. برای عروسکهام، برای غریبهها، برای لباسهای خالهام و کاراکترهایی که دوست داشتم بشم. خیلی زود فهمیدم بازی من اینه! دوست دارم بشینم یه جا و خیال کنم. تا راحت خوابم ببره. تا اضطراب دور شه. تا از مرگ نترسم. تا امیدوار باشم. خیالهای ساده که وقتی مینوشتمشون عالی بود ولی در همون سرم هم بهاندازهی کافیم راضیم میکردن. من بودم و صدها هزار امکان و دیگه به هیچی نیاز نداشتم برای زنده موندن. اگه این نشه، اون. اگه این در واقعیت نشه، روی کاغذ میشه!
حالا اما هر شب قبل خواب از خودم میپرسم: دوست داری به چی فکر کنی؟ و هی هیچی پیدا نمیکنم. چیزی پیدا نمیکنم و بهجای امکانهای زندگی، به امکانهای مردن فکر میکنم. قبل از اینکه بفهمم چهطور، افکار لوپ میشن؛ برخلاف اون رویاهای شیرین، اینها وسواسی میشن. بیدار نگهم میدارن.
این مشاهداتم دربارهی خودم رو مینویسم و میشینم پشت میز، دوستم داره شام میپزه، حوله پیچیدم دور سرم، چشمهام سنگینن و سرم درد میکنه، بلند میپرسم: «وقتی بزرگ شدم میخوام چی بشم؟ — یعنی این دوران تموم که شه، میخوام چی کار کنم؟»
این سوال رو میپرسم و منظورم اینه: حالا که نه رویای خونه دارم و نه خانواده، نه رویای کار دارم و عشق و نه توان پوشیدن لباسهای مختلف تا باهاشون ادا در بیارم؛ میخوام چه خیالی ببافم؟
دوستم با خنده میگه: «منم دقیقاً به همین فکر کردم چند روز پیش! فهمیدم اگه دانشمند شدن جواب نده، دوست دارم موجسوار شم!»
خندهام میگیره، از خودم میام بیرون.
فکر میکنم شاید باید بگردم دنبال بازی تازه— خیال نبافم دیگه! بگردم دنبال موجسواری! کاغذ نگیرم دستم، بیخیال ادبیات شم؛ بیخیال خانواده، خونه، عشق، کار همراه با رویا و دانشگاه و بازی و قاچ کردن سیب برای دیگری! همهی همین چیزهایی که از دیدنشون در سینما لذت میبرم.
هی فکر میکنم و هیچی بهم کیف نمیده.
دوباره کاغذ میگیرم دستم و یه مداد،
میگردم دنبال یه اسم، تصور میکنم که این اسم داره آماده میشه بره سرکار. به بچهاش صبحونه میده و کاغذهاش رو جمع میکنه.
مینویسم:
«بالاخره دوباره، هوا، در ساعت بیداری کمی تاریک بود؛ مراحل آماده شدن در تاریکی سپری میشد و وقتی از خانه خارج میشدی، روز همراه با تو روشنتر و روشنتر میشد. او پاییز را بیشتر از همهچیز به همینخاطر دوست داشت: ساعت بدنش، با چرخش زمین هماهنگتر از فصلهای دیگه بود…» | 1 |
| 3 | Karen Dalton - It Hurts Me Too.mp3 | 1 874 |
| 4 | امشب جایی فیلم اکران نمیشه؟
t.me/BluChtBot?start=60a1ae05baddaa8b | 284 |
| 5 | نشر چشمهی میرزای شیرازی کتابهای قیمت قدیمش رو به این شکل چیده. با دیدنشون فکر کردم کتاب سفید ساده با اسمی که با دست نوشته شده دیزاین قشنگتری از بیشتر کتابهای موجود در ایران داره. | 2 246 |
| 6 | بعضی از جاها تغییر فصل همراه با آشوبه— بارون پر سروصدایی میاد و بعدش هوا خنک میشه. در یک شب برگ درختها میریزن و بعدش هوا خنک میشه. میدونی منتظر چه نشونهای برای تغییر فصل باشی. با اون بارون ویژه، اولین لباس گرم سال رو میپوشی. در تهران اما هوا سوسکی خنک میشه! همون بادی میوزه که دیروز میوزید، با این حال، کمی خنکتره! به خودت میای و میبینی که داری فکر میکنی: «امروز با اینکه غمم زیاده، راه رفتن راحتتره!» | 2 617 |
| 7 | بچهها این کلاسه ۷:۳۰ شبه و هنوز هم ظرفیت داره ❣️ | 278 |
| 8 | دیروز و امروز و رنگهایی که به استقبال پاییز میرن | 2 776 |
| 9 | سلام به روی ماهت عزیزم،
خیلی ممنونم که این رو بهم گفتی و حسابی خوشحال شدم. 💕💕
(اگه کانال دارید و در جاهای مختلف مینویسید، بهم بگید که بخونم 🐣🐣) | 322 |
| 10 |
سلام. میخواستم بهت بگم که نوشتههات چقدر برای من الهام بخش بوده، من 17 سالمه و بعضی وقتها مینویسم و همیشه قبل از نوشتن میرم نوشتههای تورو میخونم و خیلی برام الهام بخشه:* بیشتر از هرچیزی اینکه دیالوگهارو میاری توی نوشتههات خیلی خوشم میاد.
فقط خواستم بهت بگم که کل شخصیتت برای من خیلی الهامبخشه 🤍 | 339 |
| 11 | خوندن «شفق در خم جادهی بیرهگذر» نوشتهی آندره آسیمان خیلی بهم کیف داده بود، پس وقتی دیروز صبح دیدم مجموعه جستار جدیدی ازش به فارسی منتشر شده، خیلی ذوق کردم و به دوستم گفتم «آخ جون! بریم کتاب جدید بخریم!»
رسیدم انقلاب و دیدم ۷۵۰ تومنه!
نخریدم و بهجاش چند تا پداف دانلود کردم و امروز دوستم بهم گفت: «چهقدر اسکرینتایمت زیاد شده.»
سر تکون دادم. | 2 724 |
| 12 | وقتی چابهار بودم، دختری بلوچ ازم پرسید: «از کجا میای؟»
- مازندران
- میشه شمال؟
- بله
- اونجا جنگل داره، نه؟
- بله
- جنگل چه شکلیه؟ یه عالمه درخت کنار همن؟
با این سوال لبخند زدم. فکر کردم چابهار زیباترین جاییه که در ایران دیدم، ترکیبی از همهجور طبیعته و فقط یه چیز کم داره: جنگل.
گفتم: «بله، یه عالمه درخت که کنار هم قرار گرفتن و با ریشههاشون با هم حرف میزنن. جنگلهای متفاوتی هم هست. یکی تاریکه، یکی روشنه؛ یکی ترسناکه، یکی پر از گله!»
- دریای خزر چهطور؟ چهقدر با دریای ما فرق داره؟
- خزر خیلی ترسناکتر از دریای شماست! پر از روحه انگار. شنش تیرهست، رنگ آب کمی سبزه! تنت رو تو آب نمیبینی. جلبک زیاد داره، گرمتره! هر وقت توش شنا میکنم انگار موجودی کاملاً زنده بغلم کرده، موجودی که حامل روحهای مردگان زندگیمه. دریا کلاً اینطوریه و دریای شما هم برام این شکلیه— که انگار حتماً مونثه! میدونی چی میگم؟ دریای خزر ولی بیشتر اینطوریه.
- چه جالب! دوست دارم بیام اونجا!
بعد ازم پرسید اول کجا رو در شمال ایران ببینه؟ منم بهش پیشنهاد دادم که بره گیلان.
فکر کردم کسی که برای اولین بار به شمال ایران سفر میکنه، اول باید بره گیلان. مازندران بهجز مسافرانی که در تعطیلات میان تو ویلا استراحت کنن و توریستهایی که بهدنبال تجربههای جدید سفر میکنن، برای یک دسته دیگه از مسافرانه: اونهایی که زیاد سفر میکنن و عاشق سفر جادهاین. این ویژگی رو نه مدیون جنگله و نه دریا— مازندران بهخاطر کوههاشه که با بقیهی جاها فرق داره. زیاد که میری تو جاده، میدونی دو جور جاده یه کیف دیگهای میدن:
۱- جادههای کویری
۲- کوهراهها
کوههای البرز زمین تا آسمون با زاگرس فرق دارن؛ هر کوهِ رشتهکوه البرز کاراکتری جداست و انگار دیوی قدرتمند و غولپیکره که قدرتهای جادویی داره. شاید برای همینه که من هیچوقت دوست نداشتم نزدیک دماوند شم، چون حتی وقتی در راه میبینمش هم، یه نگاه بهش، یه جورایی جادوم میکنه و همیشه فکر کردم اصلاً دلم نمیخواد با همچین نیرویی در بیوفتم، مگر اینکه آخرهای زندگیم باشه!
بله، اینجا پر از جنگله؛ پر از جنگل، دیو و یه دریای مخوف! ولی همهاش پشت کوههاست. اول باید از کوهها گذر کنی؛ کوههایی که در بچگی فکر میکردم بهترین مراقبهای جهانن! وقتی بزرگ هم شدم و از جنگ فرار کردم -- از شیراز به مازندران برگشتم -- هر کسی میپرسید چرا پس در ساری جنگ نیست؟ میگفتم چون اونور کوههاست!
حالا کاملاً میدونم این کوهها چه موجوداتی هستن و چهقدر زندهان و میدونم کوهها مسافرها رو میشناسن؛ زیاد که سفر میکنی، خودشون رو برات نمایان میکنن! | 5 493 |
| 13 | وقتی چابهار بودم، دختری بلوچ ازم پرسید: «از کجا میای؟»
- مازندران
- میشه شمال؟
- بله
- اونجا جنگل داره، نه؟
- بله
- جنگل چه شکلیه؟ یه عالمه درخت کنار همن؟
با این سوال لبخند زدم. فکر کردم چابهار زیباترین جاییه که در ایران دیدم، ترکیبی از همهجور طبیعته و فقط یه چیز کم داره: جنگل.
گفتم: «بله، یه عالمه درخت که کنار هم قرار گرفتن و با ریشههاشون با هم حرف میزنن. جنگلهای متفاوتی هم هست. یکی تاریکه، یکی روشنه؛ یکی ترسناکه، یکی پر از گله!»
- دریای خزر چهطور؟ چهقدر با دریای ما فرق داره؟
- خزر خیلی ترسناکتر از دریای شماست! پر از روحه انگار. شنش تیرهست، رنگ آب کمی سبزه! تنت رو تو آب نمیبینی. جلبک زیاد داره، گرمتره! هر وقت توش شنا میکنم انگار موجودی کاملاً زنده بغلم کرده، موجودی که حامل روحهای مردگان زندگیمه. دریا کلاً اینطوریه و دریای شما هم برام این شکلیه— که انگار حتماً مونثه! میدونی چی میگم؟ دریای خزر ولی بیشتر اینطوریه.
- چه جالب! دوست دارم بیام اونجا!
بعد ازم پرسید اول کجا رو در شمال ایران ببینه؟ منم بهش پیشنهاد دادم که بره گیلان.
فکر کردم کسی که برای اولین بار به شمال ایران سفر میکنه، اول باید بره گیلان. مازندران بهجز مسافرانی که در تعطیلات میان تو ویلا استراحت کنن و توریستهایی که بهدنبال تجربههای جدید سفر میکنن، برای یک دسته دیگه از مسافرانه: اونهایی که زیاد سفر میکنن و عاشق سفر جادهاین. این ویژگی فردش رو نه مدیون جنگله و نه دریا— مازندران بهخاطر کوههاشه که با بقیهی جاها فرق داره. زیاد که میری تو جاده، میدونی دو جور جاده یه کیف دیگهای میدن:
۱- جادههای کویری
۲- کوهراهها
کوههای البرز زمین تا آسمون با زاگرس فرق دارن؛ هر کوهِ رشتهکوه البرز کاراکتری جداست و انگار دیوی قدرتمند و غولپیکره که قدرتهای جادویی داره. شاید برای همینه که من هیچوقت دوست نداشتم نزدیک دماوند شم، چون حتی وقتی در راه میبینمش هم، یه نگاه بهش، یه جورایی جادوم میکنه و همیشه فکر کردم اصلاً دلم نمیخواد با همچین نیرویی در بیوفتم، مگر اینکه آخرهای زندگیم باشه!
بله، اینجا پر از جنگله؛ پر از جنگل، دیو و یه دریای مخوف! ولی همهاش پشت کوههاست. اول باید از کوهها گذر کنی؛ کوههایی که در بچگی فکر میکردم بهترین مراقبهای جهانن! وقتی بزرگ هم شدم و از جنگ فرار کردم -- از شیراز به مازندران برگشتم -- هر کسی میپرسید چرا پس در ساری جنگ نیست؟ میگفتم چون اونور کوههاست!
حالا کاملاً میدونم این کوهها چه موجوداتی هستن و چهقدر زندهان و میدونم کوهها مسافرها رو میشناسن؛ زیاد که سفر میکنی، خودشون رو برات نمایان میکنن! | 1 |
| 14 | کوههای مریخی، چابهار | 3 682 |
| 15 | ده دقیقه به ۷ صبح، از رستوران بین راهی چایی گرفتم. خوابآلودم و فیروزکوه مثل همیشه سرده، دکمههای لباسم رو بستم و هیچ فکری ندارم.
بیشتر اوقات خیال میکنم که پیری ایدهآلم همین شکلیه: انگار که روی قلهی کوه باشی یا صبح زود در رستوران بینراهی، خیلی به خودت آگاه نیستی، سبکی و سرت خالیه.
اه یه فکری کردم! وقتی برسم به شهر و غروب که برم بیرون، کتابچهی سودوکو میخرم. | 3 519 |
| 16 | برق رفته. کلاسم رو انداختم عقب. مامانم گفت خب با شمع کلاست رو برگزار میکردی. گفتم: نمیخوام! محکم و جدی نمیخوام. هزار تا چیز رو نمیخوام و بیشتر انرژیم داره صرف انجام ندادن کارهایی میشه که نمیخوام (یه جور مقابله)، بهجای اینکه صرف کارهایی بشه که میخوام. ):
پوف.
الان هم در تاریکی دراز کشیدم و به گمونم دو ساعت صرفاً باید آهنگ گوش بدم. | 388 |
| 17 | امروز روز خوبی نبود؛ بیدار شدم و دیدم برای دوستم ایمیل کنسلی تافل اومده. به این فکر کردم که دو هفته پیش به دوست دیگری میگفتم: «من با کامپیوتر راحت نیستم. ترجیح میدم ایلتس بدم. بیا پول جمع کنیم و بریم ارمنستان ایلتس بدیم به جای تافل.» اون هم هزینههاش رو حساب کرده بود و بعد من رو قانع کرده بود که همین تافل رو بدیم. منم غر زده بودم که اصلاً یه امتحان زبان چیه ما نمیتونیم تو همین ایران بدیم و از این حرفها. بعد هم غر بیشتر زدم که چرا هزینهی یه امتحان ۳۰۰ دلاری برابر میشه با حقوق کامل دو ماه. خلاصه امروز که دیدم تافل کنسل شده و حالا دیگه مجبوریم سفر کنیم، باز غصه خوردم. بیشتر از خودم برای دوستهام که میدونم مهاجرت واقعاً نجاتشون میده و خوشحالشون میکنه. برای من اینطور نیست که برای اونها هست؛ حداقل من به آزمایشگاه نیاز ندام. با کلافگی با دوچرخه رفتم بیرون. پیرمردی با رادیوی قرمز تو دستش بدون هیچ پیشزمینهای گفت: «موفق باشی!»، صدای رکاب دوچرخه و آسفالت ترکیب میشد با توپ فوتبال بچهها، پرندهها و کفشهای صدادار دختربچهی ۴ ساله. حالم بهتر شد. هی رکاب زدم و رکاب زدم و یه عالمه لبخند و در جوابشون لبخند گرفتم. بعد هم رسیدم به این درخت. همونطور نشسته روی دوچرخه ازش عکس گرفتم. نفس راحت کشیدم. فکر کردم بعضی از روزها بهتره آدم اصلاً هیچ خبری نداشته باشه.
هزار و یک چیز هست که آدم میتونه تا ابد خودش رو باهاش مشغول کنه و بابتش خوشحال باشه، حتی در جایی مثل اینجا.
نمیدونم به خودم دروغ گفتم یا چی، ته دلم میدونستم مشکل موندنم تا ابد در یک شهر و کشور نیست، مشکلم مجبور شدن بهش و نداشتن انتخابه؛ مثل همه.
باز رکاب زدم آرزو کردم «موندن» اجباری نشه، اونطوری که انگار «رفتن» در زمان دبیرستانم تنها چاره بود. | 4 019 |
| 18 | No text... | 3 551 |
| 19 | کلاس جدید 🔦🔦🔦 هنوز یه عالمه ظرفیت داره، به دوستهاتون بگید لطفاً! ❣️❣️ | 1 797 |
| 20 | 🪷 کلاس جدید زبان فرانسه — سطح A.1.1 (شروع از الفبا)
زمان: شنبهها و دوشنبهها ۷:۳۰ تا ۸:۳۰
تعداد جلسات در هر ترم: ۱۰ جلسه
متد: جزوات شخصی + grammaire en dialogues
هزینه: ترمی ۳ تومن (امکان پرداخت در دو یا سه قسط موجوده —تقریباً هر ۳-۴ جلسه یک قسط میشه— اما بعد از پرداخت قسط اول امکان کنسلی موجود نیست، یعنی شهریه جلسهای نیست)
پلتفرم برگزاری کلاس: گوگلمیت
شروع کلاس: بیست و یکم شهریور
برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر به @noraephron پیام بدید. 💕 | 3 386 |
