با عماد
前往频道在 Telegram
نیمهی پُرِ «با عماد» روانشناسیست. • جهت تعیین وقت برای مشاورهی آنلاین:👇 BaEmadnick@gmail.com • صفحهی اینستاگرام من:👇 https://instagram.com/emadrezaienick?igshid=vi5vb32mw0me
显示更多2 479
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-330 天
数据加载中...
吸引订阅者
五月 '26
五月 '26
+5
在2个频道中
四月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+34
在4个频道中
Get PRO
一月 '26
+8
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+52
在9个频道中
Get PRO
十一月 '25
+38
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+47
在7个频道中
Get PRO
九月 '25
+31
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+22
在7个频道中
Get PRO
七月 '25
+27
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+52
在8个频道中
Get PRO
五月 '25
+23
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+45
在12个频道中
Get PRO
三月 '25
+30
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+51
在5个频道中
Get PRO
一月 '25
+30
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+41
在6个频道中
Get PRO
十一月 '24
+63
在8个频道中
Get PRO
十月 '24
+12
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+33
在4个频道中
Get PRO
八月 '24
+42
在8个频道中
Get PRO
七月 '24
+72
在8个频道中
Get PRO
六月 '24
+42
在6个频道中
Get PRO
五月 '24
+12
在2个频道中
Get PRO
四月 '24
+32
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+184
在16个频道中
Get PRO
二月 '24
+90
在13个频道中
Get PRO
一月 '24
+77
在15个频道中
Get PRO
十二月 '23
+22
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+27
在2个频道中
Get PRO
十月 '23
+29
在2个频道中
Get PRO
九月 '23
+38
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+55
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+36
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+42
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+34
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+97
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+106
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+68
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+40
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+84
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+47
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+84
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+77
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+80
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+60
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+81
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+127
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+65
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+143
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+106
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+136
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+134
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+138
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+206
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+126
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+162
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+334
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+292
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+125
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+364
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+171
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+177
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+1 343
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 24 五月 | 0 | |||
| 23 五月 | 0 | |||
| 22 五月 | 0 | |||
| 21 五月 | 0 | |||
| 20 五月 | 0 | |||
| 19 五月 | +1 | |||
| 18 五月 | 0 | |||
| 17 五月 | 0 | |||
| 16 五月 | 0 | |||
| 15 五月 | 0 | |||
| 14 五月 | 0 | |||
| 13 五月 | 0 | |||
| 12 五月 | 0 | |||
| 11 五月 | 0 | |||
| 10 五月 | 0 | |||
| 09 五月 | 0 | |||
| 08 五月 | +1 | |||
| 07 五月 | +2 | |||
| 06 五月 | 0 | |||
| 05 五月 | 0 | |||
| 04 五月 | 0 | |||
| 03 五月 | +1 | |||
| 02 五月 | 0 | |||
| 01 五月 | 0 |
频道帖子
•
قوی باشیم، مثل عزیزازدستدادههای دیماه. آنها قطبنما هستند؛ استوار و راسخ، جهتده و راهنما، والاتبار و باعظمت. میبینیدشان؟ هیهاتشان استخوانهایتان را اول نمیلرزاند؟ و بعد نیرویی شگرف و اساطیری بهتان تزریق نمیکند؟
قوی باشیم، مثل پدری که چشمهایش را بر مزار دردانهپسر تیر جنگی خوردهاش بست و سپس بیمحابا رقصید. آیا تخیل کرد؟ چه تصویری در ذهنش ساخت؟
این روزها شیون ممنوع است، نومیدی قدغن است. نکند همدیگر را سفت به آغوش نگیریم؟
مثل آن جگرمادر بالای سر فرزند خفتهدرخاکش که راه رفت و گفت: «فرزندِ من قهرمان است.»
این روزها وقت قبراقی است.
چراغ راه خانوادهی جانباختگان هستند، باید آنها را مشق کنیم و روی پاهایمان بایستیم. خون، درخت میشود، سبز میشود، جنگل میشود. ما میرقصیم و از این تاریخبهبعد، آدمهای از این جغرافیابهدور و از سرگذشت ما بیخبر وقتی رقص ما را ببینند سر در نمیآورند میخندیم یا گریه میکنیم. ما به رقصمان حسی نو میدهیم، حد فاصل شادی و اندوه، بینامتن پیروزی و شکست و کشاکش پذیرندگی و جنگندگی.
قرنها بعد کودکان این مرزوبوم در کتابهایشان میخوانند:
رقص، مبارزهی نیاکانمان بود. رقصش آنها الهامبخش چهار عنصر طبیعت بود: زلال بود، سوزان بود، حاصلخیز بود و نیرومند بود.
جانفدایی بسط امیدواری است.
•
@BaEmad
| 2 | Moby - Retreat.mp3 | 648 |
| 3 | •
شب ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ است. بر بلندایی ایستادهام؛ بر عرش زجر اما در نزدیکدست نوری دلخواه سوسو میزند. شاید شد و اگر شد چندین شبانهروز خواهمگریست.
•
@BaEmad | 1 351 |
| 4 | •
غروب ۲۴ بهمن ۱۴۰۴ است. خیالتان راحت باشد، در انبار تا سالها اندوه ذخیره داریم.
•
@BaEmad | 1 426 |
| 5 | •
غروب ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ است. حالا که شروع به نوشتن میکنم نمیدانم قرار است این یادداشت به کجا برسد. پلک چشم چپام حالا ۹ روز است که بیوقفه میپرد.
هفتهی پیش مغازههای برادرم آتش گرفت و سوخت. ۳ سال پیش، همین روزها مهدی، دوستم خودکشی کرد و مُرد.
و وقتی هر روز و هر شب یادم میافتد دیگر «بابا» ندارم، سوز توی استخوانهایم میافتد.
حالا این روزها، مطابقبر یک آیین ابداعی عکس جانباختههای ۱۸ و ۱۹ دیماه را میبینم.
شبیه کسی که بالای سر قبر عزیزش میرود. البته که نمیتوانم بهشتزهرا بروم. اصلاً توانش را ندارم. از همین حالا دارم به هفت فروردین ۱۴۰۵ فکر میکنم که میشود سالگردِ بابا. دومین سال او. همین حالا که اینها را مینویسم پلک چپام سرعت میگیرد. واقعاً بابای من کجاست؟
میدانید آدمِ مغموم مفلوک سرکوبشده، در رویارویی با آلام روزگار، زخم همهی جراحات زندگیاش صدمرتبه باز میشود. صدای این آقای مراد ویسی که میگوید «فرزند ایران و جانفدای میهن، جاویدنام…
میدانید شما میتوانید هر اسم و فامیلی را تخیل کنید و بعد میبینید که این اسم و فامیلها وقتی کنار هم قرار میگیرند، هویت حقیقی یکی از جانباختهها را تشکیل میدهند. این روزها، بارها این بازی کمرخم و جگرسوز را انجام دادهام و نتیجه گرفتهام. حجم کشتار را میگویمها، میدانم متوجه هستید، فقط خواستم یک یادآوری کنم.
دوستان نادیدهام، غروبهای بیچارهکنندهای است. از درودیوار بوی غسالخانه میآید و دنیا شبیهبه یک سقوط است که هیچوقت قرار نیست با مخ روی زمین بیاییم. این یکی از کابوسهای شایع آدمهاست. خواب میبینند از بلندی دارند به پایین میافتند و وقتی به زمین میرسند، از خواب میپرند. یا خواب میببیند حیوانی درندهخو دنبالشان کرده و وقتی حیوان آنها را میگیرد، از خواب میپرند.
ما کِی از خواب میپریم؟
این شبانهروز نفرینی کِی نقطهدار میشود؟
نه، نه، درست نیست اینطور نوشتن. با خودم عهد بستهام دست از سانتیمانتالیزم بردارم. چندخط آخر، با شعر به «شر» نگریستن بود. لعنت به هرگونه آرایه که بخواهد حتی کمی از این سیاهی مفرط بکاهد.
مامانبزرگم، مامانحوری در ۶ اسفند سال ۱۳۹۹ مُرد. از آن مرگها بود که از بچگی واهمهاش را داشتم. همیشه به دادم یک فرشتهی خیالی مهربان میرسید که توی گوشم میخواند: «پسرک، او هیچوقت نمیمیرد. مرگ مال همسایهها است.»
از آن سال به اینطرف در مرگ دستوپا میزنم.
چند روز پیش، در آسانسور یک ساختمان چندطبقه گیر کردم. آسانسور همین که راه افتاد، تقی ایستاد. چراغش خاموش شد و بوقی مرموز زد. نترسیدم. چشمهایم را باز کردم و اطرافم را پاییدم.
: «کجایی مرگ؟»
آن دکمهی «من در آسانسور گیر کردهام، بیایید من را نجات بدهید» را نزدم.
فقط دلم میخواست کمی فرصت کنم تا با مرگ چشمدرچشم شوم.
سالهاست که سالِ مرگ است. دوستان نادیدهام، من جشن خیابانیتان را تخیل کردهام، من جیغهای رهاییبخشتان را بارها شنیدهام. خورشید در اولین صبح بدون اهریمن نارنجی خواهدبود.
بیایید به هم قولی بدهیم: ما «زندگی» را از چنگال «مرگ» درمیآوریم. اگر در آسانسور گیر کردیم، روی در میکوبیم و دکمهی «بیایید من را نجات بدهید» را دیوانهوار میزنیم.
•
@BaEmad | 1 565 |
| 6 | •
ما ادامه داریم.
• | 1 750 |
| 7 | . | 1 232 |
| 8 | •
وقتی خیلی جوان بودم، شبهای بسیاری با آرزوی فردا: آزادی خوابیدم.
آنوقتها بیباک بودم، دینوایمان داشتم و برای رهایی از شر، دو رکعت نمازهای حاجت روزانه میخواندم.
هجده ساله بودم. سودای بهحضیضآمدن اهریمن شبوروز همراهم بود.
از آن سالها حالا ۱۶ سال میگذرد.
دیگر جوان نیستم. در دههی چهارم زندگیام، پس از گذران شبهای هول و وحشت، به باختهای مکرر از اهریمن یا از باختهای مکرر به اهریمن یک بهستوهآمدهی حیرانم. بازندهبودن و همیشهبازندهبودن و همیشه دسترویدستگذاشتن و تا بوده پاپسکشیدن از آدم موجودی عجوز میسازد. شبهای بسیاری را به یاد دارم که خیال میکردم روزهای خوش در راهبندان ماندهاند و حالا هرجور که هست سر میرسند. حالا که عدد ۴ را گهگاه بهاشتباه ۶ میخوانم و «احتیاط شرط عقل است» را زندگی میکنم، خیال میکنم سمجی اهریمن، زورش از امیدوآرزوی ما بیشتر است. شوربختانه در بحبوحهی فروش و نشر امیدواریها، لابه و ناامیدی خریدار ندارد.
در سیوچندسالگی در کشتی بیاعتقادها ایستادهام و عمیقاً نمیدانم کجا میرویم. به ساحل میرسیم؟ غرق میشویم؟ خوراک کوسهها؟ خوراندن زهر توسط جاشوها؟
من دریازدهام. گوشم تِلق تِلق میکند و دماغم بوهای خوبی استشمام نمیکند.
دوست داشتم روی پای محبوبم سر میگذاشتم و از او میخواستم بگوید چه میشود؟
و سپس میگفتم همان که تو میگویی نقشهی راه من است.
از این زندگی دیگر هیچ نمیخواهم جز چند صباح روزگار بیاهریمن، چند شادی خیابانی و دفع بلای جنگ.
آقا شما هم مثل من از آسمان شب میترسی؟
خانم شما شبها خوابت پارهپاره نیست؟
چیزهایی هست که دیگران نمیبینند. جوانیمان یکسره با تشویش گذشت. این دوره از زندگانی که میبایست سرشار از دویدن و رسیدن میبود، سراپا به انتظار فردا: روزی دگر یا پسفردا: روزی بهتر گذشت.
حالا کجای قصهایم؟
من فکر میکنم دست کوسهها با اهریمن توی یک کاسه است. این نسل، طعمه میشود، قصه میشود، عبرت میشود، تاریخ میشود، فراموش میشود، گور میشود…
•
@BaEmad | 1 408 |
| 9 | •
آرزو میکنم با عزیزی که قرار نیست دیگر ببینیاش، خوب خداحافظی کرده باشی و یادت باشد تلخایامیها بازوی تحمل تو را گردتر میکنند و آن خوشی دور و بهنظر غیرقابلدسترس وقتی به چنگت میآید، خواهی دید که چهقدر از آن بزرگتر هستی.
•
@BaEmad | 1 147 |
| 10 | •
اینجا کسی هست که دانشآموختهی روانشناسی باشد و در حوزهی سلامت روان کار کند و به نوشتن علاقهمند باشد و در زمینهی نویسندگی مشقهایی کردهباشد و آموزشهایی دیدهباشد و بعد تمایل داشتهباشد در یک دورهی شش تا نُه ماه آموزش نوشتن یک کتاب با موضوع «سلامت روان» شرکت کند؟
اگر بلی، لطفاً یک ایمیل به این آدرس بزنید، از پیشینه و اکنونتان چیزکی بنویسید و سپس در قالب یک فایل، نمونهای از نوشتهی مرتبط با سلامت روانتان را سنجاق کنید:
👇
BaEmadnick@gmail.com
این دوره، ویژهی آدمهایی است در این فرایند چندماهه، باید خودشان را کارمند نوشتن و پروژهشان بدانند.
•
@BaEmad | 1 364 |
| 11 | •
شرابِ کهنهی اندوهگین، خلوت است.
•
@BaEmad | 903 |
| 12 | •
در مواجهه با آزار روزگار، همیشه رویکردم دو چیز بودهاست:
گذر و حذر
•
@BaEmad | 1 064 |
| 13 | •
مطالعهی «روانشناسی تکاملی» یک ذهنیتی به خواننده میدهد:
«آدمیزاد در هر چه نابلد باشد، در پیدا کرده <راه> خبره و آبدیده است.»
•
@BaEmad | 1 225 |
| 14 | •
ما شاید تغییر نکنیم اما به حتم بهبود مییابیم.
این نوید رواندرمانی است.
•
@BaEmad | 1 188 |
| 15 | •
تعصب همیشه هم بد نیست؛ مثلاً داشتن تعصب در جا گذاشتن آدمبیخودها و برنگشتن بهشان، نهتنها التیامبخش که در راستای مراقبت از هویت هم است.
•
@BaEmad | 1 143 |
| 16 | •
وقتی آدمحسابیها میمیرند، آدم گریهاش نمیگیرد، خشمش میگیرد که چرا ناحسابیها نمیمیرند.
•
@BaEmad | 1 684 |
| 17 | •
دروغ چرا، پا بدهد میمیرم.
•
@BaEmad | 1 386 |
| 18 | •
آنچه که یکهو بعضیوقتها سر ذوقم میآورد، نشستن در کافهی پُر هیاهو، پس از یک روز کاری بدو بدویی و نوشتن و تمرکزکردن زیر میلیونها محرک محیطی است.
•
@BaEmad | 1 326 |
| 19 | •
صمیمیت توجه به حساسیتها است.
•
@BaEmad | 2 716 |
| 20 | •
آسودهترین شبهای زندگیام، شبهاییست که ده نشده و شامنخورده به رختخواب رفتهام و گوشی کوفتیام را کنار گذاشتهام و دنبالهی کتابی را که میخواندم، گرفتهام.
این شبها زیاد بوده اما نافِ آدمیزاد را با بیقدرشناسی برای خودش بُریدهاند.
•
@BaEmad | 1 396 |
