paperback
رفتن به کانال در Telegram
“Don’t tell me what I’m doing; I don’t want to know.” - Federico Fellini
نمایش بیشتر9 389
مشترکین
+524 ساعت
+457 روز
+16730 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+220
در 9 کانالها
اوت '26
+206
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+366
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+615
در 19 کانالها
Get PRO
مه '26
+148
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+65
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+22
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+195
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+472
در 49 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+159
در 20 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+122
در 4 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+115
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+207
در 7 کانالها
Get PRO
اوت '25
+176
در 9 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+167
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+310
در 18 کانالها
Get PRO
مه '25
+279
در 20 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+158
در 13 کانالها
Get PRO
مارس '25
+172
در 4 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+170
در 6 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+242
در 23 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+418
در 7 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+239
در 7 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+336
در 16 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+342
در 23 کانالها
Get PRO
اوت '24
+661
در 40 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+457
در 30 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+532
در 30 کانالها
Get PRO
مه '24
+428
در 19 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+671
در 18 کانالها
Get PRO
مارس '24
+453
در 22 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+408
در 16 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+445
در 24 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+439
در 10 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+215
در 10 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+91
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+198
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+410
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+344
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+130
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+171
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+440
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+127
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+281
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+107
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+44
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+321
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+175
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+157
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+190
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+109
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+278
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+155
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+113
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+194
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+185
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+135
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+153
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+274
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+102
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+237
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+110
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+63
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+95
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+141
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+88
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+167
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 619
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 17 سپتامبر | +5 | |||
| 16 سپتامبر | +12 | |||
| 15 سپتامبر | +8 | |||
| 14 سپتامبر | +6 | |||
| 13 سپتامبر | +7 | |||
| 12 سپتامبر | +32 | |||
| 11 سپتامبر | +4 | |||
| 10 سپتامبر | +7 | |||
| 09 سپتامبر | +12 | |||
| 08 سپتامبر | +6 | |||
| 07 سپتامبر | +15 | |||
| 06 سپتامبر | +12 | |||
| 05 سپتامبر | +16 | |||
| 04 سپتامبر | +39 | |||
| 03 سپتامبر | +23 | |||
| 02 سپتامبر | +12 | |||
| 01 سپتامبر | +4 |
پستهای کانال
I’ve been listening to this for the past 80 minutes and slowly crying
I guess I’ve never written about how much I cry,
It’s enough to say I cry a lot.
Well I started crying from 3 years ago, a year after woman life freedom, before that I hardly ever cried.
and sometimes I wonder why everyone I see doesn’t cry while walking, like I do.
I cry, then I tell my students about it,
I cry and I calm my anxiety,
And then I cry a little more
For tears are anti betrayal,
They’re signs of remembrance,
You’re alive in my liquid form of love. My dearest, I’d always cry for you. My suffering might fade at times but my love never does.
| 2 | In a Foreign Land
English translation © Richard Stokes
From my homeland, beyond the red lightning,
The clouds come drifting in,
But father and mother have long been dead,
Now no one knows me there.
How soon, ah! how soon till that quiet time
When I too shall rest
Beneath the sweet murmur of lonely woods,
Forgotten here as well. | 1 283 |
| 3 | 05. V. In der Fremde.mp3 | 1 270 |
| 4 | Bill Withers - Tender Things.mp3 | 1 911 |
| 5 | Breakfast with Sudoku | 3 714 |
| 6 | من خیلی دوست داشتم برنامهی امشب شیوههای دیدن که اکران مستندی دربارهی ویویان مایر همراه با محسن آزرمه رو شرکت کنم اما متاسفانه کلاس دارم و نمیتونم ): شما به جای من برید 🥲❤️❤️❤️❤️ | 621 |
| 7 | سلااام!
ما امشب برای ۲ نفر ظرفیت داریم. اگر از کانال من و ریحانه پیام بدید ۲۰٪ تخفیف میگیرید.
بیاید پیشمون! 🍬 | 631 |
| 8 | Hemingway | 1 360 |
| 9 | در این همه سال مخاطب همهجور ادبیات بودن انگار بیشتر از هر چیزی فقط و فقط یک معیار برای سنجش ادبیات داشتم: زیادهروی نکردن در احساسات یا تقلبی نشون ندادنشون! حالم به هم میخوره یکی از علاقهاش به یه چیزی میگه و هی الکی مینویسه «وای»، از دیدن یه سری صفت پشت هم با نقطه— مثلاً: «شگفتآور. شگفتآور. شگفتآور. شگفتآور.» تنم از میزان چندش بودنش مور مور میشه. نوشتن همیشه فقط یک معیار داشته: صداقت. و خب راه پیدا کردنش در مرز نگه داشتن احساساته. ذرهای ادا در احساسات، بهراحتی نوشته رو کامل خراب میکنه. ترجیح میدم از نویسندهای کتاب بخونم که خشک و بیطرف، همچون یک روزنامهنگار یا دانشمند میره سراغ احساسات ولی نوشتهای نخونم که در اون تظاهر به تغییر فرم احساس به کلمه میشه. | 3 159 |
| 10 | باز دوباره نوجوونم و بیخیال: با فکر صبحونه میخوابم. به هیچ چیز دیگهای فکر نمیکنم. به بالش میگم: «کاش زودتر صبح بشه. صبح بیدارم کن. میخوام سریع دوش بگیرم و صبحونه بخورم!»
یه دورههایی انگار فقط به عشق صبحونه روز و شب رو سر میکنم و اتفاقاً این دورهها، از هر دورهی دیگهای خوشحالترم! | 4 455 |
| 11 | وقتی تازه دبیرستانی شده بودم، این جمله رو زده بودم به دیوارم و هر جا به لباسم گیر میدادن، میگفتمش. حتی نمیتونستم تصور کنم یک دهه بعد، اینقدر گسترده، یک جامعه با عملش، عدالت رو اجرا کنه و به این جمله عمل کنه. اون موقع وقتی میگفتمش بهم میخندیدن و میگفتن: «قانون، قانونه!» | 1 403 |
| 12 | سه روز پیش این کانال ۹ ساله شد و این اولین پستشه! | 1 398 |
| 13 | هیچوقت فکر نمیکردم آدمی خجالتی باشم! همیشه، همهجا، راحت و بلند حرف زدم. هم بهجای خودم و هم بهجای دیگران! امروز اما اومدم یه سوال بپرسم در جمع و ناگهان احساس کردم یه کم تپش قلب دارم. بعد هم یه کم موقع حرف زدن صدام لرزید. فکر کردم مگه چند وقته که در جمعی بزرگ و غریبه حرف نزدم؟ اصلاً دلیلش اینه؟ اینکه خیلی وقته در چنین موقعیتی نبودم؟ اگه اینطور بود خونهنشینی دوران پاندمی چرا خجالتیم نکرد؟ من که تا برگشتیم به زندگی بیرون از اتاقهامون حتی پرروتر شده بودم!
فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و دیدم آها! ارتباطی تازه نساخته بودم! مدتهاست نه مخ کسی رو زدم، نه از استادی تعریف کردم، نه سوالی در جمعی غریبه پرسیدم؛ همهی این کارهایی که در آغاز ارتباطی تازه رخ میدن و همراه با کمی خجالتن.
وقتی رابطهها طولانی میشن، آدم به هزار شکل تغییر میکنه و صد جور تازگی رو در کنار دیگری تجربه میکنه. خشم تازه، عشق تازه، خودی که به چیزی اهمیت نمیداد و حالا میده و … ولی خجالت؟ بهگمونم خجالت برای برخوردهای اولیهست. در کنار اون احساسات تکراریه که بینقاوت تکرار میشن؛ فرقی نداره آدم مقابلت کی باشه — خجالتی که تجربه میکنی همون خجالتیه که قبلاً تجربه کردی: تپش قلبت همونه و مثل قبل سرخ میشی.
تا ابد طرفدار روابط طولانیام— در روابط طولانیه که مدام خودم نو میشم، کشف میکنم، یاد میگیرم و میتونم جوری عشق بورزم که کلافه نشم! که اصلاً حالت دیگهای از عشق نمیشناسم بهجز کار و فعالیت و دوستی و یادگیری طولانیمدت! فقط از معلم قدیمیه که راحت هر سوالی رو میپرسم و با دوست قدیمیه که میتونم بهراحتی نفرتهای گوناگون رو هم در کنارش تجربه کنم! اما همچنان دنبال آشناییها، مخزدنها و سوال پرسیدنهای جدید هم هستم! اونهایی که میدونم اتفاقاً هرگز طولانی نمیشن. چرا؟ چون خجالت قدیمیه! خجالت قدیمیه و گاهی دلم براش تنگ میشه اما عشق، عشق همیشه تازهست و غافلگیرکننده؛ چنان هر دورهاش در برگیرندهست و دورههای قبلی رو هم در خودش داره، که دلتنگی براش معنی نداره! | 2 183 |
| 14 | سه کاری که معمولاً آدمها رعایت نمیکنن ولی اگه رعایت کنن، کیفیت زندگی روزمرهام یه کم بهتر میشه:
- ایستادن سمت راست پلهبرقی در متروها
- ماسک زدن هنگام بیماری در مترو و brt
- سیگار نکشیدن در خیابانهای شلوغ، در حال راه رفتن | 4 381 |
| 15 | Labi Siffre - Love-A-Love-A-Love-A-Love-A-Love.mp3 | 4 813 |
| 16 | #ar_LabiSiffre
#tr_LoveALoveALoveALoveALove
#al_TheMusicOfLabiSiffre
@motreb_downloader_bot | 1 |
| 17 | عاشق ادبیات شدم چون عاشق خیال بافتن بودم. هرگز تن چابک و ورزشکاری نداشتم مگر در رقصیدن! تمام کودکی یه جا مینشستم و واسه خودم خیال میبافتم. برای عروسکهام، برای غریبهها، برای لباسهای خالهام و کاراکترهایی که دوست داشتم بشم. خیلی زود فهمیدم بازی من اینه! دوست دارم بشینم یه جا و خیال کنم. تا راحت خوابم ببره. تا اضطراب دور شه. تا از مرگ نترسم. تا امیدوار باشم. خیالهای ساده که وقتی مینوشتمشون عالی بود ولی در همون سرم هم بهاندازهی کافیم راضیم میکردن. من بودم و صدها هزار امکان و دیگه به هیچی نیاز نداشتم برای زنده موندن. اگه این نشه، اون. اگه این در واقعیت نشه، روی کاغذ میشه!
حالا اما هر شب قبل خواب از خودم میپرسم: دوست داری به چی فکر کنی؟ و هی هیچی پیدا نمیکنم. چیزی پیدا نمیکنم و بهجای امکانهای زندگی، به امکانهای مردن فکر میکنم. قبل از اینکه بفهمم چهطور، افکار لوپ میشن؛ برخلاف اون رویاهای شیرین، اینها وسواسی میشن. بیدار نگهم میدارن.
این مشاهداتم دربارهی خودم رو مینویسم و میشینم پشت میز، دوستم داره شام میپزه، حوله پیچیدم دور سرم، چشمهام سنگینن و سرم درد میکنه، بلند میپرسم: «وقتی بزرگ شدم میخوام چی بشم؟ — یعنی این دوران تموم که شه، میخوام چی کار کنم؟»
این سوال رو میپرسم و منظورم اینه: حالا که نه رویای خونه دارم و نه خانواده، نه رویای کار دارم و عشق و نه توان پوشیدن لباسهای مختلف تا باهاشون ادا در بیارم؛ میخوام چه خیالی ببافم؟
دوستم با خنده میگه: «منم دقیقاً به همین فکر کردم چند روز پیش! فهمیدم اگه دانشمند شدن جواب نده، دوست دارم موجسوار شم!»
خندهام میگیره، از خودم میام بیرون.
فکر میکنم شاید باید بگردم دنبال بازی تازه— خیال نبافم دیگه! بگردم دنبال موجسواری! کاغذ نگیرم دستم، بیخیال ادبیات شم؛ بیخیال خانواده، خونه، عشق، کار همراه با رویا و دانشگاه و بازی و قاچ کردن سیب برای دیگری! همهی همین چیزهایی که از دیدنشون در سینما لذت میبرم.
هی فکر میکنم و هیچی بهم کیف نمیده.
دوباره کاغذ میگیرم دستم و یه مداد،
میگردم دنبال یه اسم، تصور میکنم که این اسم داره آماده میشه بره سرکار. به بچهاش صبحونه میده و کاغذهاش رو جمع میکنه.
مینویسم:
«بالاخره دوباره، هوا، در ساعت بیداری کمی تاریک بود؛ مراحل آماده شدن در تاریکی سپری میشد و وقتی از خانه خارج میشدی، روز همراه با تو روشنتر و روشنتر میشد. او پاییز را بیشتر از همهچیز به همینخاطر دوست داشت: ساعت بدنش، با چرخش زمین هماهنگتر از فصلهای دیگه بود…» | 6 724 |
| 18 | عاشق ادبیات شدم چون عاشق خیال بافتن بودم. هرگز تن چابک و ورزشکاری نداشتم مگر در رقصیدن! تمام کودکی یه جا مینشستم و واسه خودم خیال میبافتم. برای عروسکهام، برای غریبهها، برای لباسهای خالهام و کاراکترهایی که دوست داشتم بشم. خیلی زود فهمیدم بازی من اینه! دوست دارم بشینم یه جا و خیال کنم. تا راحت خوابم ببره. تا اضطراب دور شه. تا از مرگ نترسم. تا امیدوار باشم. خیالهای ساده که وقتی مینوشتمشون عالی بود ولی در همون سرم هم بهاندازهی کافیم راضیم میکردن. من بودم و صدها هزار امکان و دیگه به هیچی نیاز نداشتم برای زنده موندن. اگه این نشه، اون. اگه این در واقعیت نشه، روی کاغذ میشه!
حالا اما هر شب قبل خواب از خودم میپرسم: دوست داری به چی فکر کنی؟ و هی هیچی پیدا نمیکنم. چیزی پیدا نمیکنم و بهجای امکانهای زندگی، به امکانهای مردن فکر میکنم. قبل از اینکه بفهمم چهطور، افکار لوپ میشن؛ برخلاف اون رویاهای شیرین، اینها وسواسی میشن. بیدار نگهم میدارن.
این مشاهداتم دربارهی خودم رو مینویسم و میشینم پشت میز، دوستم داره شام میپزه، حوله پیچیدم دور سرم، چشمهام سنگینن و سرم درد میکنه، بلند میپرسم: «وقتی بزرگ شدم میخوام چی بشم؟ — یعنی این دوران تموم که شه، میخوام چی کار کنم؟»
این سوال رو میپرسم و منظورم اینه: حالا که نه رویای خونه دارم و نه خانواده، نه رویای کار دارم و عشق و نه توان پوشیدن لباسهای مختلف تا باهاشون ادا در بیارم؛ میخوام چه خیالی ببافم؟
دوستم با خنده میگه: «منم دقیقاً به همین فکر کردم چند روز پیش! فهمیدم اگه دانشمند شدن جواب نده، دوست دارم موجسوار شم!»
خندهام میگیره، از خودم میام بیرون.
فکر میکنم شاید باید بگردم دنبال بازی تازه— خیال نبافم دیگه! بگردم دنبال موجسواری! کاغذ نگیرم دستم، بیخیال ادبیات شم؛ بیخیال خانواده، خونه، عشق، کار همراه با رویا و دانشگاه و بازی و قاچ کردن سیب برای دیگری! همهی همین چیزهایی که از دیدنشون در سینما لذت میبرم.
هی فکر میکنم و هیچی بهم کیف نمیده.
دوباره کاغذ میگیرم دستم و یه مداد،
میگردم دنبال یه اسم، تصور میکنم که این اسم داره آماده میشه بره سرکار. به بچهاش صبحونه میده و کاغذهاش رو جمع میکنه.
مینویسم:
«بالاخره دوباره، هوا، در ساعت بیداری کمی تاریک بود؛ مراحل آماده شدن در تاریکی سپری میشد و وقتی از خانه خارج میشدی، روز همراه با تو روشنتر و روشنتر میشد. او پاییز را بیشتر از همهچیز به همینخاطر دوست داشت: ساعت بدنش، با چرخش زمین هماهنگتر از فصلهای دیگه بود…» | 1 |
| 19 | Karen Dalton - It Hurts Me Too.mp3 | 5 080 |
| 20 | امشب جایی فیلم اکران نمیشه؟
t.me/BluChtBot?start=60a1ae05baddaa8b | 284 |
