ch
Feedback
paperback

paperback

前往频道在 Telegram

“Don’t tell me what I’m doing; I don’t want to know.” - Federico Fellini

显示更多
9 392
订阅者
+524 小时
+477 天
+15630 天
帖子存档
I’ve been listening to this for the past 80 minutes and slowly crying I guess I’ve never written about how much I cry, It’s enough to say I cry a lot. Well I started crying from 3 years ago, a year after woman life freedom, before that I hardly ever cried. and sometimes I wonder why everyone I see doesn’t cry while walking, like I do. I cry, then I tell my students about it, I cry and I calm my anxiety, And then I cry a little more For tears are anti betrayal, They’re signs of remembrance, You’re alive in my liquid form of love. My dearest, I’d always cry for you. My suffering might fade at times but my love never does.

In a Foreign Land English translation © Richard Stokes From my homeland, beyond the red lightning, The clouds come drifting in, But father and mother have long been dead, Now no one knows me there. How soon, ah! how soon till that quiet time When I too shall rest Beneath the sweet murmur of lonely woods, Forgotten here as well.

Repost from hardcover
05. V. In der Fremde.mp33.70 MB

Bill Withers - Tender Things.mp34.62 MB

Breakfast with Sudoku
Breakfast with Sudoku

من خیلی دوست داشتم برنامه‌ی امشب شیوه‌های دیدن که اکران مستندی درباره‌ی ویویان مایر همراه با محسن آزرمه رو شرکت کنم اما متاسفانه کلاس دارم و نمی‌تونم ): شما به جای من برید 🥲❤️❤️❤️❤️

Repost from Libertà
سلااام! ما امشب برای ۲ نفر ظرفیت داریم. اگر از کانال من و ریحانه پیام بدید ۲۰٪ تخفیف می‌گیرید. بیاید پیشمون! 🍬

Repost from paperback
Hemingway
Hemingway

در این همه سال مخاطب همه‌جور ادبیات بودن انگار بیشتر از هر چیزی فقط و فقط یک معیار برای سنجش ادبیات داشتم: زیاده‌روی نکردن در احساسات یا تقلبی نشون ندادنشون! حالم به هم می‌خوره یکی از علاقه‌اش به یه چیزی می‌گه و هی الکی می‌نویسه «وای»، از دیدن یه سری صفت پشت هم با نقطه— مثلاً: «شگفت‌آور. شگفت‌آور. شگفت‌آور. شگفت‌آور.» تنم از میزان چندش بودنش مور مور می‌شه. نوشتن همیشه فقط یک معیار داشته: صداقت. و خب راه پیدا کردنش در مرز نگه داشتن احساساته. ذره‌ای ادا در احساسات، به‌راحتی نوشته رو کامل خراب می‌کنه. ترجیح می‌دم از نویسنده‌ای کتاب بخونم که خشک و بی‌طرف، همچون یک روزنامه‌نگار یا دانشمند می‌ره سراغ احساسات ولی نوشته‌ای نخونم که در اون تظاهر به تغییر فرم احساس به کلمه می‌شه.

باز دوباره نوجوونم و بیخیال: با فکر صبحونه می‌خوابم. به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کنم. به بالش می‌گم: «کاش زودتر صبح بشه. صبح بیدارم کن. می‌خوام سریع دوش بگیرم و صبحونه بخورم!» یه دوره‌هایی انگار فقط به عشق صبحونه روز و شب رو سر می‌کنم و اتفاقاً این دوره‌ها، از هر دوره‌ی دیگه‌ای خوش‌حال‌ترم!

وقتی تازه دبیرستانی شده بودم، این جمله رو زده بودم به دیوارم و هر جا به لباسم گیر می‌دادن، می‌گفتمش. حتی نمی‌تونستم تصور کنم یک دهه بعد، این‌قدر گسترده، یک جامعه با عملش، عدالت رو اجرا کنه و به این جمله عمل کنه. اون موقع وقتی می‌گفتمش بهم می‌خندیدن و می‌گفتن: «قانون، قانونه!»

سه روز پیش این کانال ۹ ساله شد و این اولین پستشه!

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آدمی خجالتی باشم! همیشه، همه‌جا، راحت و بلند حرف زدم. هم به‌جای خودم و هم به‌جای دیگران! امروز اما اومدم یه سوال بپرسم در جمع و ناگهان احساس کردم یه کم تپش قلب دارم. بعد هم یه کم موقع حرف زدن صدام لرزید. فکر کردم مگه چند وقته که در جمعی بزرگ و غریبه حرف نزدم؟ اصلاً دلیلش اینه؟ این‌که خیلی وقته در چنین موقعیتی نبودم؟ اگه این‌طور بود خونه‌نشینی دوران پاندمی چرا خجالتیم نکرد؟ من که تا برگشتیم به زندگی بیرون از اتاق‌هامون حتی پرروتر شده بودم! فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و دیدم آها! ارتباطی تازه نساخته بودم! مدت‌هاست نه مخ کسی رو زدم، نه از استادی تعریف کردم، نه سوالی در جمعی غریبه پرسیدم؛ همه‌ی این کارهایی که در آغاز ارتباطی تازه رخ می‌دن و همراه با کمی خجالتن. وقتی رابطه‌ها طولانی می‌شن، آدم به هزار شکل تغییر می‌کنه و صد جور تازگی رو در کنار دیگری تجربه می‌کنه. خشم تازه، عشق تازه، خودی که به چیزی اهمیت نمی‌داد و حالا می‌ده و … ولی خجالت؟ به‌گمونم خجالت برای برخوردهای اولیه‌ست. در کنار اون احساسات تکراریه که بی‌نقاوت تکرار می‌شن؛ فرقی نداره آدم مقابلت کی باشه — خجالتی که تجربه می‌کنی همون خجالتیه که قبلاً تجربه کردی: تپش قلبت همونه و مثل قبل سرخ می‌شی. تا ابد طرفدار روابط طولانی‌ام— در روابط طولانیه که مدام خودم نو می‌شم، کشف می‌کنم، یاد می‌گیرم و می‌تونم جوری عشق بورزم که کلافه نشم! که اصلاً حالت دیگه‌ای از عشق نمی‌شناسم به‌جز کار و فعالیت و دوستی و یادگیری طولانی‌مدت! فقط از معلم قدیمیه که راحت هر سوالی رو می‌پرسم و با دوست قدیمیه که می‌تونم به‌راحتی نفرت‌های گوناگون رو هم در کنارش تجربه کنم! اما همچنان دنبال آشنایی‌ها، مخ‌زدن‌ها و سوال‌ پرسیدن‌های جدید هم هستم! اون‌هایی که می‌دونم اتفاقاً هرگز طولانی نمی‌شن. چرا؟ چون خجالت قدیمیه! خجالت قدیمیه و گاهی دلم براش تنگ می‌شه اما عشق، عشق همیشه تازه‌ست و غافل‌گیرکننده؛ چنان هر دوره‌اش در برگیرنده‌ست و دوره‌های قبلی رو هم در خودش داره، که دلتنگی براش معنی نداره!

سه کاری که معمولاً آدم‌ها رعایت نمی‌کنن ولی اگه رعایت کنن، کیفیت زندگی روزمره‌ام یه کم بهتر می‌شه: - ایستادن سمت راست پله‌برقی در متروها - ماسک زدن هنگام بیماری در مترو و brt - سیگار نکشیدن در خیابان‌های شلوغ، در حال راه رفتن

Labi Siffre - Love-A-Love-A-Love-A-Love-A-Love.mp32.78 MB

#ar_LabiSiffre #tr_LoveALoveALoveALoveALove #al_TheMusicOfLabiSiffre @motreb_downloader_bot

عاشق ادبیات شدم چون عاشق خیال‌ بافتن بودم. هرگز تن چابک و ورزش‌کاری نداشتم مگر در رقصیدن! تمام کودکی یه جا می‌نشستم و واسه خودم خیال می‌بافتم. برای عروسک‌هام، برای غریبه‌ها، برای لباس‌های خاله‌ام و کاراکترهایی که دوست داشتم بشم. خیلی زود فهمیدم بازی من اینه! دوست دارم بشینم یه جا و خیال کنم. تا راحت خوابم ببره. تا اضطراب دور شه. تا از مرگ نترسم. تا امیدوار باشم. خیال‌های ساده که وقتی می‌نوشتمشون عالی بود ولی در همون سرم هم به‌اندازه‌ی کافیم راضیم می‌کردن. من بودم و صدها هزار امکان و دیگه به هیچی نیاز نداشتم برای زنده موندن. اگه این نشه، اون. اگه این در واقعیت نشه، روی کاغذ می‌شه! حالا اما هر شب قبل خواب از خودم می‌پرسم: دوست داری به چی فکر کنی؟ و هی هیچی پیدا نمی‌کنم. چیزی پیدا نمی‌کنم و به‌جای امکان‌های زندگی، به امکان‌های مردن فکر می‌کنم. قبل از این‌که بفهمم چه‌طور، افکار لوپ می‌شن؛ برخلاف اون رویاهای شیرین، این‌ها وسواسی می‌شن. بیدار نگهم می‌دارن. این مشاهداتم درباره‌ی خودم رو می‌نویسم و می‌شینم پشت میز، دوستم داره شام می‌پزه، حوله پیچیدم دور سرم، چشم‌هام سنگینن و سرم درد می‌کنه، بلند می‌پرسم: «وقتی بزرگ شدم می‌خوام چی بشم؟ — یعنی این دوران تموم که شه، می‌خوام چی کار کنم؟» این سوال رو می‌پرسم و منظورم اینه: حالا که نه رویای خونه دارم و نه خانواده، نه رویای کار دارم و عشق و نه توان پوشیدن لباس‌های مختلف تا باهاشون ادا در بیارم؛ می‌خوام چه خیالی ببافم؟ دوستم با خنده می‌گه: «منم دقیقاً به همین فکر کردم چند روز پیش! فهمیدم اگه دانشمند شدن جواب نده، دوست دارم موج‌سوار شم!» خنده‌ام می‌گیره، از خودم میام بیرون. فکر می‌کنم شاید باید بگردم دنبال بازی تازه— خیال نبافم دیگه! بگردم دنبال موج‌سواری! کاغذ نگیرم دستم، بیخیال ادبیات شم؛ بیخیال خانواده، خونه، عشق، کار همراه با رویا و دانشگاه و بازی و قاچ کردن سیب برای دیگری! همه‌ی همین چیزهایی که از دیدنشون در سینما لذت می‌برم. هی فکر می‌کنم و هیچی بهم کیف نمی‌ده. دوباره کاغذ می‌گیرم دستم و یه مداد، می‌گردم دنبال یه اسم، تصور می‌کنم که این اسم داره آماده می‌شه بره سرکار. به بچه‌اش صبحونه می‌ده و کاغذهاش رو جمع می‌کنه. می‌نویسم: «بالاخره دوباره، هوا، در ساعت بیداری کمی تاریک بود؛ مراحل آماده شدن در تاریکی سپری می‌شد و وقتی از خانه خارج می‌شدی، روز همراه با تو روشن‌تر و روشن‌تر می‌شد. او پاییز را بیشتر از همه‌چیز به همین‌خاطر دوست داشت: ساعت بدنش، با چرخش زمین هماهنگ‌تر از فصل‌های دیگه بود…»

عاشق ادبیات شدم چون عاشق خیال‌ بافتن بودم. هرگز تن چابک و ورزش‌کاری نداشتم مگر در رقصیدن! تمام کودکی یه جا می‌نشستم و واسه خودم خیال می‌بافتم. برای عروسک‌هام، برای غریبه‌ها، برای لباس‌های خاله‌ام و کاراکترهایی که دوست داشتم بشم. خیلی زود فهمیدم بازی من اینه! دوست دارم بشینم یه جا و خیال کنم. تا راحت خوابم ببره. تا اضطراب دور شه. تا از مرگ نترسم. تا امیدوار باشم. خیال‌های ساده که وقتی می‌نوشتمشون عالی بود ولی در همون سرم هم به‌اندازه‌ی کافیم راضیم می‌کردن. من بودم و صدها هزار امکان و دیگه به هیچی نیاز نداشتم برای زنده موندن. اگه این نشه، اون. اگه این در واقعیت نشه، روی کاغذ می‌شه! حالا اما هر شب قبل خواب از خودم می‌پرسم: دوست داری به چی فکر کنی؟ و هی هیچی پیدا نمی‌کنم. چیزی پیدا نمی‌کنم و به‌جای امکان‌های زندگی، به امکان‌های مردن فکر می‌کنم. قبل از این‌که بفهمم چه‌طور، افکار لوپ می‌شن؛ برخلاف اون رویاهای شیرین، این‌ها وسواسی می‌شن. بیدار نگهم می‌دارن. این مشاهداتم درباره‌ی خودم رو می‌نویسم و می‌شینم پشت میز، دوستم داره شام می‌پزه، حوله پیچیدم دور سرم، چشم‌هام سنگینن و سرم درد می‌کنه، بلند می‌پرسم: «وقتی بزرگ شدم می‌خوام چی بشم؟ — یعنی این دوران تموم که شه، می‌خوام چی کار کنم؟» این سوال رو می‌پرسم و منظورم اینه: حالا که نه رویای خونه دارم و نه خانواده، نه رویای کار دارم و عشق و نه توان پوشیدن لباس‌های مختلف تا باهاشون ادا در بیارم؛ می‌خوام چه خیالی ببافم؟ دوستم با خنده می‌گه: «منم دقیقاً به همین فکر کردم چند روز پیش! فهمیدم اگه دانشمند شدن جواب نده، دوست دارم موج‌سوار شم!» خنده‌ام می‌گیره، از خودم میام بیرون. فکر می‌کنم شاید باید بگردم دنبال بازی تازه— خیال نبافم دیگه! بگردم دنبال موج‌سواری! کاغذ نگیرم دستم، بیخیال ادبیات شم؛ بیخیال خانواده، خونه، عشق، کار همراه با رویا و دانشگاه و بازی و قاچ کردن سیب برای دیگری! همه‌ی همین چیزهایی که از دیدنشون در سینما لذت می‌برم. هی فکر می‌کنم و هیچی بهم کیف نمی‌ده. دوباره کاغذ می‌گیرم دستم و یه مداد، می‌گردم دنبال یه اسم، تصور می‌کنم که این اسم داره آماده می‌شه بره سرکار. به بچه‌اش صبحونه می‌ده و کاغذهاش رو جمع می‌کنه. می‌نویسم: «بالاخره دوباره، هوا، در ساعت بیداری کمی تاریک بود؛ مراحل آماده شدن در تاریکی سپری می‌شد و وقتی از خانه خارج می‌شدی، روز همراه با تو روشن‌تر و روشن‌تر می‌شد. او پاییز را بیشتر از همه‌چیز به همین‌خاطر دوست داشت: ساعت بدنش، با چرخش زمین هماهنگ‌تر از فصل‌های دیگه بود…»

Karen Dalton - It Hurts Me Too.mp37.35 MB

امشب جایی فیلم اکران نمی‌شه؟ t.me/BluChtBot?start=60a1ae05baddaa8b