uz
Feedback
سهم من از جهان

سهم من از جهان

Kanalga Telegram’da o‘tish

[آنچه یک ماهی در دریای خروشان زندگی‌ش تجربه می‌کند و در آستانه‌ی کوچ به اقیانوس دیگری‌ست.] می‌تونی ماهی صدام کنی در تلاش برای آدمِ بهتری شدن. 📚 .

Ko'proq ko'rsatish
2 795
Obunachilar
+124 soatlar
-17 kunlar
+2930 kunlar
Postlar arxiv
Worth remembering!

هنوز فکر می‌کنه نوشتن یکی از چیزهاییه که خوب می‌دونم. چطور بگم بعضی روزها اون‌قدر از خودم دورم که حتی نمی‌دونم باید با چه کلمه‌ای پیدا بشم.

داشتم یه ماجرایی رو برای دوستم تعریف می‌کردم و دلیل پشت دلیل آوردم که «اون موقع شرایط این‌طور بود، برای همین این کار رو کردم». بعد وسط حرفم مکث کردم. از اون‌ها که داری با کسی حرف می‌زنی ولی ذهنت صاف می‌ره سر صحنهٔ جرم. موقع تصمیم. دیدم دارم از چیزهایی حرف می‌زنم که اصلاً یادم نیست اون روز بهشون فکر کرده باشم. فقط یادم میاد که خیلی خسته بودم، گوشی رو برداشتم، چند دقیقه به صفحه خیره شدم و اون تصمیم رو گرفتم. همین. اصلاً خبری از اون تحلیل مفصلی که حالا برای دوستم تعریف می‌کردم، نبود. حالا مهم هم نیست. همیشه اون‌قدر که فکر می‌کنیم هم منطقی نیستیم. یک‌وقت‌هایی هم برای تصمیمی که گرفتیم، بعداً دلیل پیدا می‌کنیم. چون اعتراف به اینکه «نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم» از هر توضیح دیگه‌ای سخت‌تره. آدمیزاده دیگه.

امروز دیدم از یه نشریهٔ خارجی برام ایمیل اومده که بیا فلان مقاله رو داوری کن. حس کردم اسپمه چون طرف این ژورناله تا حالا نرفته بودم. ولی سایتش رو چک کردم و دیدم که دو سال پیش، یه مقاله‌ای رو سابمیت کردم اونجا و ریجکت هم شد. اما خب توی بانک اطلاعاتیشون بودم. می‌خوام بگم ریجکته رو می‌شیا ولی خب بعداً می‌تونی از همین هم استفاده کنی. قبول کردم؟ قطعاً. به رزومه‌شدنش نیاز دارم.

Hold fast to dreams For if dreams die Life is a broken-winged bird That can not fly Hold fast to dreams For when dreams go Life is a barren field Frozen with snow -Langsten Hughes

من هرشب یه قسمتش رو رندوم انتخاب می‌کنم و ریواچ می‌کنم. از بس دلتنگش می‌شم.

بهمم گفت آمادهٔ مقالهٔ بعدی هستی؟ وای قبلی هنوز هضم نشده. معلومه که نه، یک نه بزرگ.

و عذاب وجدان می‌گیرم انقدر با دیدنم ذوق می‌کنه. من همه‌ش در حال پیچوندنشم.

با مانتوشلوار اداری از محل کار رفتم پیش استاد راهنمام. استاد اذیت‌کنه من رو توی راه دید و یکهو با هیجان گفت «وای استاد کوچولو». کم مونده بود لپم رو هم بکشه. وای تو رو خدا بس کن زن! من شاید ازت فقط سه-چهار سال کوچیکتر باشم.

از ثریای عزیزم ممنونم 🤍 و امیدوارم دیگه همون ماهی خیلی مبهم نباشم.

Repost from | بانوچه |
جزوه‌ی ماهی‌شناسی تقدیم به شما. ادمین کانال سهم من از جهان را بیشتر بشناسید. 😌 #مصاحبه

می‌دونی، همیشه دوست داشتم واقعاً توی لحظه زندگی کنم. هی چشمم به آینده نباشه، مدام منتظر یک «بعداً» نباشم و همین چیزی رو که الان دارم مزه‌مزه کنم و ازش لذت ببرم. حالا هم دارم دقیقاً همین کار رو می‌کنم. بیشتر از همیشه حواسم به لحظه‌ست، به آدم‌هایی که دارم، چیزهایی که هنوز می‌تونم تجربه کنم، به همین روزهای معمولی که ممکنه تا چند وقت دیگه معمولی نباشن. اما با یک تفاوت خیلی بزرگ. پناه بردن به «لحظه» از ترس آینده‌ایه که نمی‌دونم قراره دیگه چه چیزی رو ازم بگیره. از اینکه این زندگی، همین آدم‌ها، همین امکان‌های کوچیک و همهٔ چیزهایی که امروز بدیهی به نظر می‌رسن، فردا بخاطر تصمیمی که هیچ نقشی توش ندارم، دیگه در دسترسم نباشن. راستش، آینده اون‌قدر مبهم شده که «مجبورم» امروزم رو محکم بغل کنم.

حالا اشکالی هم نداره آدم‌ها در مورد غم و درد و ناراحتی‌ای که تجربه می‌کنن بنویسن. این تجربهٔ قشر عظیمی از مردمه. نمی‌شه انکارش کرد، نمی‌شه نادیده‌ش گرفت، نمی‌شه جاروش کرد و گذاشتش زیر فرش. هست. جلوی چشمه. هرکاری هم بکنی، می‌بینیش.

«زن در گردشگری» یکی از موضوعات مهمیه که همیشه در موردش می‌نویسم. البته بیشتر توی مجلات علمی-تخصصی. خب خیلی هم بین قشر آکادمیک این رشته، خواهان نداره و بنابراین، اونجوری که می‌خوام بهش پرداخته نمی‌شه. وقتی به‌عنوان پژوهشگر برای موضوعی وقت می‌ذاری، فارغ از علاقه‌ و دغدغه‌ای که داری و اهمیتی که ذاتاً خود موضوع داره، دوست داری فیدبک هم بگیری تا بتونی بهتر بنویسی، بهتر تحلیل کنی. این فضا برای من به‌وجود نیومد. اما این بار، بخاطر موضوع رساله‌م، می‌تونم اون‌جور که دوست دارم و در فضای بزرگتری که خودم ایجاد کردم، در مورد زنان بنویسم. این برام خیلی خوشحال‌کننده‌ست.

این میل به هیچ‌کاری نکردن وقتی یک‌عالمه کار روی سرت ریخته از کجا میاد؟

کاش یک درخت بودم. دلم می‌خواست یک‌جا ریشه می‌کردم و دیگه لازم نبود مدام به فکر حرکتِ بعدی باشم.

یک‌وقت‌هایی هم آدم‌ها انقدر ادامه می‌دن، انقدر می‌خونن و یاد می‌گیرن و دنبال چیزهای بیشتری می‌رن که یه جایی اگر بهشون بگی «خب، تو دیگه به یه سطح قابل قبولی رسیدی، چرا اینو به بقیه آموزش نمی‌دی؟» یا «دیگه می‌تونی از این سطح، یه پله ببری بالاتر»، اولین واکنششون اینه که «من؟ نه بابا. هنوز خیلی چیزا مونده که باید یاد بگیرم». بعد شروع می‌کنن به شمردن چیزهایی که بلد نیستن. فلان مهارت رو هنوز ندارن، فلان بخش رو هنوز کامل یاد نگرفتن، فلان کتاب رو هنوز نخوندن و هزار چیز دیگه که به نظرشون مانع «بلد بودن» می‌شه. انگار برای اینکه بگی «من اینو بلدم»، باید به نقطه‌ای برسی که دیگه چیزی برای یادگرفتن باقی نمونده باشه. و خب، کو اون نقطه‌هه؟ چون توی هر حوزه‌ای، هرچقدر بیشتر بدونی، بیشتر متوجه چیزهایی می‌شی که نمی‌دونی. بلد بودن یعنی با وجود اینکه هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونی، به اندازهٔ کافی می‌دونی که بتونی بخشی از دانسته‌هات رو به آدم دیگه‌ای منتقل کنی.

هرچقدر بیشتر بدونی، بیشتر متوجه چیزهایی می‌شی که نمی‌دونی.

نتیجه اینکه در گوشات رو بگیر و فقط راه خودت رو برو جلو. چون هیچ‌کسی نمی‌فهمه تو ذهن تو چی هست برای آینده‌ت. فقط خودت می‌دونی. از یه جایی به بعد فقط خودت می‌دونی.

این وسط دانشجوهام با ترس و استرس بهم پیام می‌دن که «چیکار کنیم؟» و من معنی این ترس رو می‌فهمم. می‌فهمم وقتی تا دیروز برنامه‌ای داشتی و از امروز نمی‌دونی فردا اصلاً چه شکلیه چه حسی داره. واقعاً نمی‌دونم چه جوابی باید بهشون بدم. بگم «نگران نباشید» وقتی خودم می‌دونم جای نگرانی هست؟ بگم «درست می‌شه»؟ بر چه اساسی؟ بگم «صبر کنید»؟ تا کِی؟ خیلی سخته که در این مواقع بخوای همدلانه حرف بزنی در حالیکه دست‌هات رو مشت‌ کردی و دندون‌هات رو سفت روی هم فشار می‌دی.