uk
Feedback
سهم من از جهان

سهم من از جهان

Відкрити в Telegram

[آنچه یک ماهی در دریای خروشان زندگی‌ش تجربه می‌کند و در آستانه‌ی کوچ به اقیانوس دیگری‌ست.] می‌تونی ماهی صدام کنی در تلاش برای آدمِ بهتری شدن. 📚 .

Показати більше
2 795
Підписники
-224 години
-37 днів
+930 днів
Архів дописів
زندگی برام به یک تناقض بزرگ تبدیل شده. نمی‌دونم چطور بگمش که ملموس باشه. مثلاً از یک طرف، اون‌قدر برای ساختن آینده‌م جنگیده‌م که دیگه نمی‌تونم وانمود کنم آینده برام مهم نیست. از طرف دیگه، هرچی بیشتر براش تلاش می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم دارم زندگی امروزمو خرج چیزی می‌کنم که معلوم نیست اصلاً داشته باشمش. می‌خوام برم اما باید هزارتا چیزو پشت سرم جا بذارم. می‌خوام بمونم اما موندن هم دیگه بیشتر شبیه پذیرفتن چیزهاییه که مدت‌هاست باهاشون مسئله دارم. ثبات می‌خوام ولی از زندگی‌ای که زیادی ثابت باشه می‌ترسم. تغییر می‌خوام اما از بهای تغییر هم بی‌خبر نیستم. نکتهٔ صحبتم این نیست که نمی‌دونم چی می‌خوام. اتفاقاً خیلی چیزها رو دقیق می‌دونم. مسئله‌م اینه که خیلی از چیزهایی که می‌خوام، هم‌زمان با هم ممکن نیستن. خلاصه نشسته‌م بین همهٔ این تناقضها و به جریان تند زمان نگاه می‌کنم.

می‌گفت که «ممکنه سال‌های زیادی دنبال پیدا کردن راه درست باشی ولی حقیقت بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست؛ شاید اصلاً راه درستی وجود نداره»

دارم فکر می‌کنم چه کنم که این ترم بهترین ورژن خودم باشم. اونی که تلاش می‌کنه از کلاسش لذت ببره حتی وقتی دانشجوها حوصله ندارن، حتی وقتی خودش خسته‌ست، حتی وقتی هزار تا فکر و کار دیگه گوشهٔ ذهنشن. می‌خوام از هر کلاسی، حداقل یک نکتهٔ خوب یاد بگیرم و حداقل یک نکتهٔ خوب یاد بدم. نمی‌خوام فقط برم سر کلاس، درس بدم و برگردم. می‌خوام هر جلسه نکتۀ مفیدی برای خودم داشته باشه. می‌خوام بیشتر حواسم به خود کلاس باشه؛ به آدم‌هایی که روبه‌روم نشستن، به چیزهایی که براشون جالبه، به جاهایی که حوصله‌شون سر می‌ره و حتی به لحظه‌هایی که خودم دارم بی‌حوصله درس می‌دم. نمی‌خوام منتظر باشم دانشجوها انگیزه داشته باشن تا من هم از تدریس لذت ببرم. بخشی از کار من اینه که حتی توی یک کلاس بی‌انگیزه هم چیزی پیدا کنم که ارزش توجه کردن داشته باشه.

می‌‌پرسم اون پارچه‌هه که اون بالا گذاشتی نماد چیه؟ می‌گه «وطن».
می‌‌پرسم اون پارچه‌هه که اون بالا گذاشتی نماد چیه؟ می‌گه «وطن».

photo content

یک فرق مهمی وجود داره بین مهارت‌افزایی و توانمندسازی دانشجو و تحمیل کردن یک مسئولیت بهش. توانمندسازی یعنی کاری رو به دانشجو بسپری که قراره در ازای انجامش چیزی یاد بگیره، تجربه‌ای به دست بیاره، استقلال بیشتری پیدا کنه و در نهایت، خودش یک قدم جلوتر بره. اما اگر کاری رو که باید خودت، به‌عنوان استاد، انجام بدی، می‌ذاری روی دوش دانشجو و بعد هم «فرصت یادگیری» می‌نامیش، چیزی جز سواستفاده از دانشجو نیست. متاسفانه توی محیط دانشگاه و به‌خصوص توی مقطع تحصیلات تکمیلی، این مورد رو خیلی می‌بینیم که به کار اضافه، «فرصت کسب تجربه» یا به کار بی‌مزد «فرصت همکاری» می‌گن. من با مسئولیت دادن به دانشجو مخالف نیستم. ولی باید چیزی یاد بگیره، بگه چه چیزی یاد گرفته، بدونه چرا داره انجامش می‌ده و بابت انجامش چیزی به توانایی‌هاش اضافه بشه. اگر فقط قراره کار زمین‌مونده‌ای روی زمین نمونه و ارزون‌ترین نیروی در دسترس هم دانشجوئه، دیگه اسمش توانمندسازی نیست.

برای یک پنج‌شنبهٔ پاییزی 🍂

در این مورد، رسیدم به سریال Monster که یک مجموعهٔ آنتولوژی جنایی واقعیه و هر فصلش سراغ یک پروندهٔ جنایی معروف می‌ره. از جفری دامر و برادران منندز گرفته تا اد جین و لیزی بوردن. فصل اول دربارهٔ جفری دامره. سریال مریضیه در کل. روحیهٔ حساس دارید، نبینید. #movie

داشتم سایت شهر Oulu فنلاند رو برای یک کار دانشگاهی چک می‌کردم که اتفاقی رسیدم به خبری دربارهٔ یک جایزه. متاسفانه از بعد دیدن این خبر، آدم سابق نشدم. موضوع جایزه هم خیلی عجیب‌وغریب نیست. اینه که یک سازمان چقدر تلاش می‌کنه متن‌های اداری و تصمیم‌هاشو روشن و قابل‌فهم بنویسه. شهرداری Oulu برای کارمندهایی که متن‌های اداری رسمی می‌نویسن یک برنامهٔ آموزشی چهارمرحله‌ای گذاشته. آموزش دارن، تمرین دارن، آزمون دارن، از متخصص زبان بازخورد می‌گیرن و بخشی از برنامه هم به استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن بهتر اختصاص داره. من اما بیشتر از همه به ایدهٔ «واضح نوشتن» فکر کردم. به اینکه این‌قدر جدی بشینن و فکر کنن چطور باید با شهروندشون حرف بزنن که مجبور نباشه برای فهمیدن یک جملهٔ ساده، سه بار اون رو بخونه و آخرش هم نفهمه و مجبور بشه بره سراغ کسی که از این چیزها سر درمیاره. بعد یاد متن‌های اداری خودمون افتادم، که انگار برای فهمیده نشدن نوشته شدن.

Repost from ساقی
یه باور غلطی که ویدیو‌های بی‌نقص سوشال مدیا هم تو پر رنگ شدنش نقش دارن اینه که ما احساس «زندگی کردن و مفید بودن» رو گره زدیم به انجام دادن کارای خاص. پس اگه یه روز بیدار بشیم و درس نخونیم، ورزش نکنیم، بیرون نریم، کتاب نخونیم، خونه‌رو مرتب نکنیم، تلاش نکنیم، کلاس نریم، نجنگیم و فعالیت خاصی رو تیک نزنیم، حس می‌کنیم اون روزمون رو حیف کردیم و زندگی نکردیم و احساس گناه کنیم. در صورتی که درسته این فعالیتا همه ارزشمندن، اما تمام زندگی کردن فقط اینجا خلاصه نمیشه. گاهی سکوت طولانی، بی‌حوصلگی، برای مدتی کنار کشیدن، استراحت، و هیچ کاری نکردن هم بخشی از مسیر زندگیه. احساس ارزشمندی تو از درون توعه، حتی وقتی همه چی خوب پیش نمیره. اینو یادت نره.

در مترو:

ببین اصل ماجرا اصلاً اون‌قدرها هم مهم نیست. یکی از هزاران تجربهٔ بد خرید آنلاینه در مقابل هزاران تجربهٔ خوب دیگه‌ای که داشته‌م و باز هم خواهم داشت. پس منطقی نگاه کنی، اتفاق خاص و متفاوتی نیفتاده. یک خرید بد بوده و تمام. اما می‌دونی مسئله برای من همیشه خودِ اتفاقه نیست. مسئله اینه که آدم هزارتا فکر داره و هر کدومشون رو باید به‌زور افسار کنه. حالا کافیه یکی‌شون از دستت در بره. بقیه هم راه میفتن دنبالش. ذهن عجیبه. فکرهای ذهن هم عجیبتر. خودشون رو به هم می‌دوزن و از چندتا اتفاق پراکنده، یک داستان منسجم و گاهی هم تلخ می‌سازن. بعد هم چون داستانه منسجمه، آدم می‌گه لابد واقعیه دیگه.

این رو هم اینجا نوشتم برای خودم که دفعهٔ بعدی اگر موردی رو خیلی سریع نیاز داشتم، خرید حضوری رو انتخاب کنم و پرونده‌ش رو ببندم. ذهنمم آروم بگیره.

دفعهٔ شونصدمه که یه چیزی از فروشگاه اسنپ می‌گیرم و یا کالای اشتباه می‌فرستن یا دیر می‌فرستن یا معیوب. یعنی انتظار برای دریافت محصول و برنامه‌ریزی برای استفاده‌ش یک‌طرف، درگیری با پروسهٔ شکایت و مرجوعی هم یک‌طرف دیگه. جالبه که برام درس عبرت هم نمی‌شه. چرا؟ چون همیشه اون محصولی رو که می‌خوام سریعتر از تکنولایف و دیجی‌کالا می‌رسونه.

می‌گن «انسان امروز، انسان انتظارهای بی‌پایانه» و فکر می‌کنم برای فهمیدنش کافیه به زندگی خودم نگاه کنم؛ به تموم چیزهایی که به امیدشون، امروز رو تحمل می‌کنم. وقتی دفاع کنم، وقتی مقاله‌م چاپ بشه، وقتی کار بهتری پیدا کنم، وقتی بتونم از اینجا برم، وقتی اوضاع کمی سروسامون بگیره و کلی «وقتی»‌های دیگه که شمارشش از دستم در رفته. ولی هر دفعه که به یکی از چیزهایی که مدت‌ها منتظرش بودم می‌رسم، خیلی زود یک انتظار تازه جاش رو می‌گیره. نگرانم که یک روز ببینم تعداد زیادی از سال‌های عمرم، نه در رسیدن، که در انتظارِ رسیدن گذشته‌.

Repost from N/a
photo content

آدم گاهی به جای حل‌کردن مسئله، هویت خودش رو با اون مسئله یکی می‌کنه. نمی‌گه «من با اضطرابم درگیرم»؛ می‌گه «من آدم مضطربی‌ام». نمی‌گه «توی این رابطه مشکل دارم»؛ می‌گه «من تو رابطه آدم بدشانسی‌ام». وقتی مشکل تبدیل به هویت می‌شه، رهایی ازش دیگه شبیه حل مسئله نیست؛ شبیه از دست‌ دادن بخشی از خودته.

البته قطعاً ابعاد دیگه‌ای هم دخیله. الان دیگه وارد اون‌ها نمی‌شم.

می‌دونی نکته‌ش اینه که معنای خیلی چیزها در این کشور به قهقرا رفته. به قهقرا بردنش. یکیش همین بحث کاره. تموم اون چیزی که از «استقلال مالی» به دست میاری اینه که بتونی هزینه‌های گزاف یک زندگی حداقلی رو یه‌جورایی پرداخت کنی. در عوض، بخش قابل‌توجهی از وقت، انرژی و توانت رو هم توی بازاری می‌ذاری که لزوماً قرار نیست در ازای این همه تلاش، رفاه یا حتی امکان ساختن آیندهٔ بهتری بهت بده. وقتی بعد از پرداخت هزینه‌های زندگی، هنوز چیزی از وقت، انرژی و درآمدت باقی بمونه برای این‌که کیفیت زندگیت رو بهتر کنی. وقتی این تناسب از بین می‌ره، کار کردن برای بخشی از آدم‌ها دیگه صرفاً راهی برای مستقل شدن نیست. تبدیل می‌شه به راهی برای دووم آوردن. پس اون هم حتی نمی‌تونه یه انتخاب آزادانهٔ جذاب باشه، به نوعی اجبار تبدیل می‌شه.

مدیر گروهه خیلی وقت پیش بهم زنگ زد که «چند روز رو فیکس کنیم؟» منم چون می‌خواستم تمرکزم روی کارهای پژوهشی باشه، ازش خواستم تعداد کلاسها و روزها رو کم کنه. توافق کردیم. حالا برنامهٔ کلاسهامو دیدم؛ سه روز پشت هم، هر روز سه‌تا کلاس! هرچی هم بهش گفتم، قبول نکرد که نکرد. حالا از یه طرف خوشحالم که کلاس‌هام بیشتر شده چون عاشق تدریسم، از یه طرف برنامهٔ پژوهشیم تحت تأثیر قرار می‌گیره. ببینیم روزگار چی تو چنته داره.