اعتِرافِ آخَر
Kanalga Telegram’da o‘tish
زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت
Ko'proq ko'rsatish3 879
Obunachilar
+324 soatlar
-47 kunlar
-5830 kunlar
Postlar arxiv
3 880
طنز جالبي كه براي خيام ساخته اند و از اشعارش استفاده شده است!
مکالمات خیام با نامزدش 😳😑
نامزدش :
کجایی عزیزم ؟
خیام :
ماییم و می و مطرب و این کُنجِ خراب😊
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب🍷
نامزدش :
شراب !؟😧 مگه تو نگفتی من نماز میخوانم ؟😠
خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، آمین من است😌
.
نامزدش :
با کي ها هستی حالا خبرِ مرگت ؟☹️
خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کِشت😚
با یک دو سه دلبری حوری سرشت😍
نامزدش :
آدرس بده ببینم !😡 بیايم جفت پاهايم را ببرم ده حلق این حوری موری ها
خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رُسوای دگر😎😆
نامزدش : آنقدر شراب بخور با
دوستانت تا بترکی، سَقَط شی انشاالله !😒
خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را 😐
بنیاد مکن تو حیله و دستان را😊
نامزدش: برووووووووو بمیرررررررررررر☹️☹️
خیام :
چون مُرده شوم خاکِ مرا گم سازید
احوال مرا عبرتِ مردم سازید🤗
😝😝😝😝😝😝😝😝😂
پُست جنبهء شوخي دارد كه جدي نشويد
3 880
طنز جالبي كه براي خيام ساخته اند و از اشعارش استفاده شده است!
مکالمات خیام با نامزدش 😳😑
نامزدش :
کجایی عزیزم ؟
خیام :
ماییم و می و مطرب و این کُنجِ خراب😊
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب🍷
نامزدش :
شراب !؟😧 مگه تو نگفتی من نماز میخوانم ؟😠
خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، آمین من است😌
.
نامزدش :
با کي ها هستی حالا خبرِ مرگت ؟☹️
خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کِشت😚
با یک دو سه دلبری حوری سرشت😍
نامزدش :
آدرس بده ببینم !😡 بیايم جفت پاهايم را ببرم ده حلق این حوری موری ها
خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رُسوای دگر😎😆
نامزدش : آنقدر شراب بخور با
دوستانت تا بترکی، سَقَط شی انشاالله !😒
خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را 😐
بنیاد مکن تو حیله و دستان را😊
نامزدش: برووووووووو بمیرررررررررررر☹️☹️
خیام :
چون مُرده شوم خاکِ مرا گم سازید
احوال مرا عبرتِ مردم سازید🤗
😝😝😝😝😝😝😝😝😂
پُست جنبهء شوخي دارد كه جدي نشويد
3 880
چیزیکه ترا نکشد باعث میشود همچین اتفاقی برایت بیوفتد👆
میگن چیزی که نکشد ات قویتر ات میکند اما هیچکس از لرزش دستها بعدش حرف نمیزند از شبهایی که آرام نمیشوی از خاطرههای که رها ات نمیکنند از دردی که نمیکُشد اما آدم قبلیات را ازت میگیرد، شاید زنده ماندن یعنی همین ادامه دادن با قلبی که خسته است و دستانی که هنوز آن همه درد...
3 880
میگن چیزی که نکشد ات قویتر ات میکند اما هیچکس از لرزش دستها بعدش حرف نمیزند از شبهایی که آرام نمیشوی از خاطرههای که رها ات نمیکنند از دردی که نمیکُشد اما آدم قبلیات را ازت میگیرد، شاید زنده ماندن یعنی همین ادامه دادن با قلبی که خسته است و دستانی که هنوز آن همه درد...
3 880
حاصلِ تمامِ دوست داشتنهایم
فقط نخواستن شد.
همیشه دوست شان دارم خیلی
زیادتر از تصور ۰۰۰۰۰
اما دیگر
هیچوقت نمیخواهم شان .
انگار همیشه
احساساتم باید پس زده شود،
نمیدانم چرا.
انگار دنیا پیامش را انتقال میدهد به جز خودت هیچ کسی ارزش ایستادگی و مقاومت را ندارد برای خودت بجنگ۰۰۰۰۰۰
آدم بعضی وقتها
از زیادیِ دوست داشتن
به نخواستن میرسد۰۰۰۰
دل نوشته بنده💎 M 💎seddiqi
۱۴۰۵/۲/۲۷
3 880
کتاب ویژه ریاضیات
شامل بخش های ذیل:
۱: حساب
۲: الجبر
۳: معادلات
۴: تصاعد، لوگارتم، تابع، لیمیت،مشتق
۵: مثلثات
۶: انتیگرال
3 880
کانال 💗𝑺𝒘𝒆𝒆𝒕_ 𝑵𝒂𝒚𝒂𝒃 _𝑹𝒆𝒔𝒊𝒏(رزین)💗 را در واتساپ دنبال کنید: https://whatsapp.com/channel/0029VbCaiSnDTkK00Xhar005
3 880
نمای که در مقابلش دختری خوشرو و ظریف را با چشمانِ آبی مایل به خاکستری که التماس و تضرع از آنها میبارد نمایان میکند، با آنکه مشتاقانه برایش خیره شده است…
دخترک که انگار خودش را ضعیفترین موجود در برابر معراج احساس میکند لعب دهنش را قورت میدهد و دستِ بر موهای سیاهش کشیده با لکنت میگوید:
_معراج امروز بالاخره دل کردم و آمدم…تا بخاطر آنروز ازت..معذرت…بخواهم…راستش نمیخواستم آنطور…..
«معراج با خستگی چشمانش را میبندد و حرف دخترک را سریعاً با کلافگی قطع کرده میگوید»:
_رُز! مگر برایت نگفته بودم دیگر پیش چشمانم سبز نشوی…یعنی چی دیگر..؟ بعضی اوقات حیران میمانم که چطور یکذره غرور دخترانه در وجودت دیده نمیشود!
«نگاهِ دخترک اندوهگین میگردد و اجزای صورت معراج را نوبتوار دیده با لبخند تلخی میگوید»:
_بله شاید داشتم..ولی وقتی تو آمدی نیست و نابود شد…ظالم و کذاب هستی و هر چی میکنم این تغییر نمیکند! به کدام حق…حقت چیست که مرا اینطور آزار میدی؟! دیدارت را برایم حرام کرده بودی نه…؟کاش میتوانستی بدانی چقدر دلتنگت بودم!
«تا چشمانِ دخترک بارانی میگردد، معراج وی را به ناچاری میبیند و سپس نگاهی بر چهار اطراف انداخته محکم میگوید»:
_اینجا حرف زده نمیشود…بیرون برو!
«دخترک اشکهایش را پاکیده، بسمت بیرون قدم میگذارد و معراج هم از عقبش روان شده، وقتی از گدام بیرون میزنند، معراج چند قدمی دیگر هم میرود و بعد دستِ بر چشمانش کشیده بسوی دختری که هنوزم با نگاهِ نمناک میبیندش میگوید»:
_نمیدانم…حسابش گم شده…حسابش از دست رفته…اصلاً این چندمین بار است که برایت میگویم…توو هنوز از دورهی نوجوانیات هم بیرون نشدی و تصامیمت بیشتر از سر هوش هیجانیات است…
من هر چی برایت میگویم باز همان میشود…باز سر نقطه اول میرویم! دیگر چقدر و چقسم برایت بگویم که مثل نران دیگر به خوشگذرانی و دختر بازی روحم خوش نمیشود سازگاری ندارد…کسی دیگر جای من بود در حین بی رحمی با احساساتت بازی میکرد بعد رهایت! حیفات نکرده…ارزش خودت را بدان و بر سر زندگیات برو…هنوز خیلی و بسیارر فرصتها داری! من حرفم همیشه حرف است، بخدا باور کن که از من هیچ خیری برایت نمیرسد!
«رز با بغضِ سنگینی که در گلو دارد، با تندی پاسخ میدهد»:
_زندگی…؟ از کدام زندگی حرف میزنی اوحدی؟ تا قبل تو همه چیز داشتم زندگی داشتم…هر کسی به نوع متفاوتی رنج میکشد و آن شد که رنج من باید تو باشی! کی گفته که زندگی دارم…تو خودت آنرا از من گرفتی…! میبینی دیگر که چقدر خوب فارسی حرف میزنم…؟ دیوانه شدهام..؟ اگرم نشده باشم بسیار برایش نزدیکم!
«معراج که حتی از دیدن به چشمان رز میهراسد تا مبادا ذرهی از امید در دلش پدیدار شود، سکوت خود را با بلند کردن نگاههای خالی از احساساش بسوی وی میشکند»:
_دیگر خود دانی! تو هر چقدر دنبال من بیایی من دو چند آن ازت فاصله میگیرم…تو خوب میدانی که فاصله گرفتن و نادیده گرفتن کار مورد علاقهام است! وقتت را بیشتر ازین تلف نکن، ناحق خودت را به آتش نکش…هیچ علاقهای برایت ندارم و نخواهدم داشت دل است دیگر، با دل کی جنگ میتواند؟ خانه برو به من، به سنگ دلیام خوب فکر کن، شعورت را درست به کار بینداز و ازین پــس..خـودت را..خسـته..نکـن!
«سخنان تاکیدی و کلمهوار معراج کار خود را میکند، رز بدون هیچگونه حرفی در حالی که اشکهایش به مثال آبشار نیاگارا جاری شده با نگاه خمیده میرود و این وسط معراج را با یک حس دلسوزی تنها میگذارد…
مردی که دانسته میشود دلِ خوشِ ازین خصلتش ندارد و فقط مجبور است برای سست کردن و دریدن نخ امید رز از آن استفاده کند، با آنکه چقدر میخواهد هیچ دختر و زنی را حتی غمگین نبیند.»
3 880
رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الازهر
قسمت: بیست و یکم
…معراج با آنکه در حویلی چراغانی مصروف عکسگیری با شهرام، نرگس و میلاد است، با امر عکاس سریع کتاش را میکشد و یکی آن را در سالن منزل اول میبرد…
منازلِ که طبقه سوم آن خالی، در طبقه دوم آن نامزادی و تهیه غذاها و شیرینیها در طبقه اول آن
که مربوطِ کاکای نرگس میشود و کل تابستان را با فامیلش در اسکاتلند میگذراند، تدارک دیده شده است…
چندی بعد نورمها و نساء برای بردن شیرینیهای مخصوص بر منزل اول فرستاده میشوند، و تا نور از زینهها پایین میآید چشمش بی هیچ درنگِ مستقیماً روی کت معراج میماند که بالای مبل سالن گذاشته شده است…
لبخند موزیانهی میزند و سریع سمت راهش را تغییر داده، تا با یک پرش کت وی را در دست میگیرد آن عطرِ مطبوع و غلیظاش به سرعت نور به مشامش خود را میرساند. همانطور که آنرا بو میکشد بسوی نسای که اندکِ دور ایستاده و حالا او نیز پی برده کت مربوط معراج است، دستش را به معنای اینکه عجب بویی دارد دایرهوار تکان میدهد. نساء با افعال وی میخندد و سرش را تکان داده میگوید:
_نور چی کارش داری…بیا برویم کسی ببیند بد است…شوخیهای تو که مرا کشته!
«درست لحظهی که نورمها خبری از ماحول خود ندارد؛ معراج از دهلیزِ باریک مقابل، بسویش با تعجب و قیافه غریب خیره مانده و ثانیه به ثانیه حیرت در صورتش میشکفد…»
وی چند لحظه بعد، با خونسردی بسوی نور قدم برمیدارد و چیزی نمیگذرد که نساء متوجهش میشود و در جا جام میماند…
نورمها با دیدن وارخطایی وی عاجل پشت سر خود را نگاه میکند و تا معراج را در حالی که به کتاش چشم دوخته و لبخندِ دلپذیر بر لب دارد میبیند؛ بدنش از خجالت یخ میکند و آناً بی حرکت میگردد…
معراجِ که الحق در نقش بازی کردن استاد است و در حضور نساء قیافه معصوم و بیآلایشی بخود گرفته.
وی فاصله را کم میکند و همانطور که نور را مستقیم نمینگرد، کت را با آرامی از دستش گرفته با زدن لبخندِ کجی میگوید:
_خودم هم…عطرش را دوست دارم، ولی فکر نمیکردم تا این حد مورد پسند کس دیگری هم قرار میگیرد!
«نورمها بدون آنکه یک ثانیهی دیگر را هم ضایع کند، با خجالت تمام نگاهش را بر زمین میدوزد و چنان سریع با نساء بر طعام خانه میرود که گویا هرگز نبوده است…
این وسط که معراج از فرار وی خندهاش گرفته، با یادآوری آن صورت خجالت زده وی پوزخندی میزند، سپس کت را به آرنج دستش میگیرد و با منظم کردن جلیقهٔ (واسکت)سیاهِ که با طراحی دقیق روی یخنقاقش نشسته، بسوی حویلی میرود…»
.
.
…بعد از انجامیدن بعضی مراسم کوتاه و مختصر، غذا در آرامش کامل تناول میشود، شیرینیها صرف میگردن و بالاخره همه وداع گفته، آهستهآهسته بسوی خانههای شان در حرکت میشوند…
در جریان غذاخوری معراج با وجود اینکه بسیار قصد داشت نورمها را بخاطر آن کار عجیبش کمی هم شده مضطرب کند و اسباب آزار را فراهم، خوی و خاصیتش اما سریع مانع شد و حتٰی دگر نگاهی هم برایش نکرد. براستی که درک کردن قلب و ذهن موجودی به اسم انسان بسیار دل و گرده میخواهد.
…لحظات بعد موقع که نورمها از پنجره خودرو بر بیرون خیره مانده و همه منتظر حرکت بسوی خانهاند، یاد کِردهاش میافتد و دستش را بر چشمانش برده با خجالت افسوس میخورد…
از خودش برای سرزنشش بارها میگریزد و وقتی میبیند که نمیشود از خودش گریخت، با خود هی تکرار میکند که از این دَم باید سر و کارش زیاد با آن معراج نیفتد چون از قرار معلوم عروسی شهرام و نرگس به همین زودیها برگزار میشود و راهِ فراری نبوده باید در پیش چشم وی زیاد آفتابی نشود…
از اینکه کاملاً میگذرد خود خواهرش اطهر، با خوشحالی برای خودش و نساء بیان کرده بود؛ (وطندارها ازین پس دیدارهای مکرر خواهیم داشت و بخیر…خوب ساعتمان تیر میشود.)
خودرو از در حویلی بیرون میزند و تا نور از فکر درمیآید، با خود میاندیشد که چه بخواهد یا نه، ازین پس معراج را میبیند و بهتر است مانند مسائل دیگر زیاد جدیاش نگرفته، خود هیچ ضدی براه نیندازد.
.
.
…طلوع آفتاب دوباره همه جا را دربر میگیرد و هوای تازه بهاری از طریق بادِ ملایم خودش را بر ریههای مخلوقات رسانده تازگی را میپراکند…
معراج در حالی که دریشی کریمی به تن دارد و یقه یخنقاق سفیدش را درست میکند، با قدمهای بلند وارد تالار بزرگی میشود که هر دو منزل آن مربوط نگهداری کالاهای صادراتی میگردد. جایی که گویا امروز باید به آن سر میزد.
پس از اینکه چند کلمه با کارمند و مؤظف صحبت میکند، بالاخره همه مشغول کار تعیین شدهٔ خود میشوند و تا گوشی سنگین خود را درمیآورد و بدنبال مخاطبِ میگردد، با شنیدن صدای خفیفی، چشمش سریعاً بر مقابلش دوخته میشود و با دیدن منظره روبرویش آناً خطوط غیظ و بیحوصلگی در جبینش نمایان میگردد. پندار با دشمنش روبرو شده باشد!
3 880
بسم الله الرحمن الرحیم
با توکل بر الله متعال، ثبتنام دورههای ناظره قرآنکریم و علوم اسلامی آنلاین آغاز شد.
✨ بخشهای آموزشی: • ناظره قرآنکریم با تجوید • احکام و مسائل ضروری دین • عقاید اسلامی • دعاها و سنتهای روزانه • آموزش نماز و تلاوت صحیح قرآن
📚 کلاسها بهصورت آنلاین برگزار میشود و برای خواهران در سطوح مختلف مناسب است.
🌹 اگر میخواهید قرآنکریم را بهصورت صحیح بیاموزید و دانش دینی خود را افزایش دهید، همین امروز ثبتنام کنید.
برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام، از طریق پیام با ما در ارتباط باشید. 0773703234
«بهترین شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگران آموزش دهد.»
3 880
زیاد سخن نگویید. این یک عیب محسوب میشود. وقتی فردی از شما سؤالی میپرسد کوتاه، جامع و دقیق پاسخ دهید. حتی اگر از آیت و حدیث سخن میگویید کم حرف بزنید و موضوع را خلاصه کنید. مردم حوصلهٔشان زود سر میرود. شاید ظاهراً با تکان دادن سرشان حرفتان را تأیید کنند، اما در دلشان میگویند کاش بس کند. هرچه کمتر و با صدایی آرامتر حرف بزنید شأنتان بالاتر میرود.
3 880
_هی نسو…از بس که این دخترک زیبا بنظر میرسد من از لباسهای که تن کردهام خجالت میکشم، ببین!
«نساء بی حوصله بسوی نور میبیند و آهسته به بازویش زده میگوید»:
_آه…که این اعتماد به نفس پایین ترا گفته بودم…اصلاً…با این لباسِ ظریفات که کاملاً مثل پیراهن پرنسس زیبای خفته است، خود را با دیگران مقایسه میکنی دیوانه..؟! «سپس بطرف اطهر چشمانش را تنگ کرده ادامه میدهد»…و در ضمن…یک قسم مغرور هم بنظر میرسد زیاد خوشم نامد!
«نور با نساء همچنان مصروف حرفهای دخترانهٔ شان میمانند و اطهر نام بعد اینکه با خوشرویی با همه احوالپرسی میکند، به عنوان آخرین افراد بسوی نورمها و نساء میآید….
سپس برای اینکه نامزادی بیشتر بصورت رسمی برگزار شده و به جز سه تن، دختر جوانِ دیده نمیشود اطهر در مقابل نور قرار میگیرد و بعد از سلام علیک اندکی خودش را نزدیک کرده میگوید»:
_عزیزان بدون هیچگونه حرف اضافه سر اصل مطلب میروم…لطفاً مرا هم در جمع تان شریک کنید چون درینجا هیچ کسی همسنم نیست، بر علاوهٔ که دق میآورم..معذب هم میشوم!
«نور بسوی نساء نگاهی انداخته با هم ریز میخندند و سریع میگوید»:
_این دیگر چی حرفی دارد، بیا اینطرف گلگونی! راستی اسمت چیست..؟
«اطهر که به ظاهر از دخترانِ قندول مندول به حساب میآید در وسط میایستد و لبخندی زده میگوید»:
_خوب…اینطور بگویم طبیب نورمها…که اسمم اطهر است!
«نورمها با بیادآوری اولین آشنایی شان اندکی معذب میشود و با لبخند زورکی میگوید»:
_اسمت زیباست اطهر جان…ولی بیا آن قضیه را کاملاً فراموش کنیم و از نقطهای اول شروع…چی گفتی..؟
«تا که اطهر با شیطنت حرف نور را تأیید میکند سر صحبت باز میشود و سه تایی به قصه آغاز میکنند…
در این حین که معراج با تک، تک مهمانان دست بر سینه احوالپرسی کرده است، در اخیر همانطور که با شست ابرویش را میخاراند، نگاهش را چرخی بر سالن میدهد و اطهر را خندان در کنار یک آشنای دور مییابد…
وی لحظات کوتاهی بسوی نورمها با حیرت مینگرد و سپس با افسوس چشمانش را چرخی داده سریع بسوی میلاد و شهرام میرود…
الحق که نمیتوان رفتارش را به این آسانیها تشخیص داد و پی برد چه بر سرش میگذرد!
همین کسی که نورمها را برای پس گرفتن تقاص اخطار داده بود، با خود چه میاندیشد؟ الحق که فردی سراپا معمای محض است.»
…دقایق بعد، نورمها و اطهر تمام قضیهی معراج و درمانگاه را بطور شوخی بیان میکنند و این نساء است که پی هر حرف شان ریز میخندد…
_خوب…اطهر…هیچ نگفتی چطور این برادر محترمت زخمی شد..؟
«اطهر که گویا مسئله خندهدار دیگری بدستش آمده و برادرش را کاملاً مضمون ساخته است، نگاهی بر چهار اطراف انداخته میگوید»:
_این دیگر باشد برای بعد…باز آهسته، آهسته بیان میشود!
«نساء با نگاهِ شرور حرف اطهر را تایید میکند و این میان نور است که برای آگاهی قبلیاش، فقط پوزخندی میزند و نفسی بیرون میکشد…»
3 880
رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الازهر
قسمت: بیستم
.
.
…نورمها با نرگسِ که نگاهش را از پشت شال سبز به زمین دوخته و پیراهنِ شکری نسبتاً دراز به تن دارد، از پلهها آهستهآهسته به پایین میآیند و همهای نگاهها را بسمت خود میکشانند…
کفهای مهمانان بلند میرود و نورمها تمام اعضای کوچک محفل را به پاییدن گرفته، با ندیدن معراج و حتی نزدیکانش نفس آسودهی میکشد…
سپس چشمش دوباره میچرخد و نسای را میبیند که با لبخند برایشان کف میزند و گویا با اصرارهای مکرر خودش تشریف آورده است…
این وسط که چشمان شهرام فقط به قدمهای نرگس قفل مانده، لبخند ملیح روی صورتش میتواند آن همه صبوری و فراقِ که در راه وصال وی کشیده بود را به تصویر بکشد…
وی با داشتنِ جلد روشن، موهای خرمایی و چشمانِ ساده اما عاشق، انسانِ امن بودن را نه تنها برای نرگس، بلکه برای همه به اثبات رساند. مخصوصاً هم آن لجاجتهای مکررش در برابر خانواده و مخالفتهای دور وبر فقط برای بدست آوردن نرگس.
قطعاً برای نورمها پاکترین و انسانیترین عشقِ که در حیاتش دیده است، داستانِ نرگس و شهرام باشد!
سپس نرگس در کنار شهرام قرار میگیرد و با تکتک اعضای خانوادهاش احوالپرسی میکند. خانوادهی که به هر حالش حالا خوشنود ازین پیوند بنظر میرسند…
.
.
…چهل و پنج دقیقهی از آمدن شهرام با خانوادهاش و شروع شدن مراسم میگذرد ولیکن هنوز هیچ خبری از آمدن صمیمیترین رفیقش معراج، نمیباشد…
سه تنی که از آوان جوانی، با داشتن گروه رفیقانهی شان در همه لحظات شاد و دشوار کنار هم قرار میگرفتند، حالا اما یکی از آنها در چنین روز مهم هنوز حضور نیافته و در واقع برای انتظارش همین حالا هم زیاد وقت را تلف کردهاند و مهمانان را کلافه.
میلاد که دیگر پی برده برای آمدن معراج بیشتر ازین نمیشود مردم را خسته کرد و بعداً برای دیر آمدن حسابش را میرسد، نزدیک شهرام رفته در گوشش میگوید:
_شهرام حلقهها را دست هم بندازین…خدا میداند این معراج شش متره چی وقت برسد…ببین هشت شب شده، بد است مردم خسته شدن!
«شهرام با ناراحتی نگاهی به در میاندازد و سپس موافقتش را اعلام کرده، بسوی مادرش اشاره میکند تا سینی حلقهها را بیاورند…
درین میان که نورمها ازین شرایط و نیامدن معراج بیشترین حظ را میبرد، با انداخته شدن حلقه بدست نرگس، کف بلندی میزند و هنوزم ده دقیقهی نگذشته که در زده میشود، خبر آمدن معراج به سمع همه میرسد و لبخند نورمها در کسری از ثانیه محو میگردد!»
…معراج در حالی که دستهی بزرگترین گل تازهٔ رز را بدست دارد یکجا با خانوادهاش وارد میشود…
گل را سریع بالای میز قرار میدهد و نزد شهرام رفته وی را محکم در آغوش میکشد و بعد از پوزشش برای دیر آمدن، با ذوقِ که دارد میگوید:
_مبارکت باشد رفیق…خداوند دیدن خوشبختیهای آیندهات را هم نصیب ما کنه!
«این وسط نساء با آنکه در پهلوی نورمها ایستاده است و تازه معراج را آنالیز کرده، در گوش وی با آهستگی میگوید»:
_اووف نور….این برادر ما دیگر از کجای آسمان افتاد…شکل و قیافه را ببین…همه فِش میزنه!
«نور آهی کشیده دستش را بر جبینش میکشد و به زمین چشم دوخته میگوید»:
_خدا بزنیش همان معراج نام…رفیق جان جانی برادر عزیز من میلاد است!
«نساء در پی حرف نور، با تعجب چشمانش را تنگ کرده میگوید»:
_پس آن معراج نام این بوده…عجیب است…من فکر نمیکردم اینطور باشد..راستش تصور دیگری ازش داشتم!
_هاان نساء…برعلاوه یک داستان مفصل دیگر هم دارد باز برایت میگویم که از حیرت گرده کفک نشی!
«نساء با قاطعیت سرش را تکان میدهد و موقع که خانوادهای معراج آهسته، آهسته با همه احوالپرسی میکنند، خودش مصروف حرف زدن با شهرام و نرگس میشود و همان آمدنش به صحبت مهمانان سوژهی جدید میدهد…
نورمها و نساء همچنان از سر احترام نزد آقا عبدالرحمن و طیبه خانمی که مصروف حرف زدن با احمد و خدیجه هستند میروند و سلامِ کوتاهی تقدیم کرده دوباره در جای قبلی خود میایستند…»
مؤقر ایستاده، دوباره دریشی سیاه به طرح جدید
به تن دارد، و در حالی که یک دستش در جیبش قرار داده شده ملیح سخن میسراید…
سخنانی که هیچ گونه لحجهی خارجکی در خود ندارد و اگر در وطن هم با شخصِ همکلام شود آن شخص هیچ متوجه نمیشود که از بیرون میهن آمده باشد.
چهرهاش تقریباً هیچ شباهتی با یک خواهر و برادرش ندارد و اگر اندکی بیشتر دقت شود فقط بسیار کم بر مادرش میماند…
درین میان عباد و اطهر با آنکه بطور مشابه موها و چشمانِ قهوهیی روشن دارند، تضاد اندک میان شانرا فقط لاغری عباد ایجاد میکند و اگرم در کنار معراج قرار بگیرد، شاید کسی با دیدن قد و قامتش تشخیص بدهد که برادران باشند…
لحظاتی بعد که نورمها، اطهر دخترکی تمکین را با لباسهای آسمانی و موهای حجیم و خرماییاش سراپا برانداز میکند، به نساء دیده درِ گوشش میگوید:
3 880
گیجکنندهترین اقدامی که علیه خویش میتوانیم بکنیم، این است که بکوشیم قلبمان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان میداند یک دروغ بزرگ است.
آلفرد آدلر
