عشاق به معشوق نرسیده💔
Kanalga Telegram’da o‘tish
ایدی مدیر انتقادی یا پیشنهادی داشتین👇👇👇 @Khosha_didar_ma_dar_khab نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری...🖤 از وقتی برآورده نشدی آرزویی نکردم...💔
Ko'proq ko'rsatish1 304
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-1230 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+4
0 kanalda
Iyun '26
+6
0 kanalda
Get PRO
May '26
+5
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+15
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+14
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+10
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+10
0 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+4
0 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+3
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+2
0 kanalda
Get PRO
May '25
+15
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+10
0 kanalda
Get PRO
Mart '25
+7
0 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+11
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+22
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+29
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+18
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+15
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+20
1 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+23
2 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+22
0 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+5
0 kanalda
Get PRO
May '24
+23
2 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+6
2 kanalda
Get PRO
Mart '24
+13
0 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+12
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+6 214
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+2
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '230
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '230
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '230
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+10 353
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+9 951
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+16
0 kanalda
Get PRO
May '23
+14
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+4
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+4 998
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+4 850
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+11 876
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+16
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+6
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+1 707
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+1 541
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+956
0 kanalda
Get PRO
May '22
+26
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+10
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+11
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+20
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+29
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+24
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+18
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+9
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+22
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+6
0 kanalda
Get PRO
Iyul '210
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+3
0 kanalda
Get PRO
May '21
+1 866
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 24 Iyul | +1 | |||
| 23 Iyul | 0 | |||
| 22 Iyul | 0 | |||
| 21 Iyul | 0 | |||
| 20 Iyul | 0 | |||
| 19 Iyul | 0 | |||
| 18 Iyul | 0 | |||
| 17 Iyul | 0 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | +1 | |||
| 12 Iyul | 0 | |||
| 11 Iyul | 0 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | 0 | |||
| 05 Iyul | 0 | |||
| 04 Iyul | +2 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | 0 |
Kanal postlari
| 2 | sticker.webp | 14 |
| 3 | sticker.webp | 14 |
| 4 | در خطوط چشمِ شب در التهاب بی کسی
پشتِ کوهی ازفراقت ماندهام بی دادرس
🖤💔🖤
@roya5445 | 14 |
| 5 | دوست داشتن...
شاید سادهترین جملهی دنیاست؛
همون دو کلمهی کوتاهی که خیلیها به زبون میارن، اما کمتر کسی معنیش رو زندگی میکنه.
دوست داشتن، فقط گفتنِ «دوستت دارم» نیست...
دوست داشتن یعنی یه نفر، بیدلیل توی فکرت بمونه.
یعنی وسط شلوغترین ساعتهای روز، یادت به کسی گره بخوره که کیلومترها ازت دوره.
یعنی دلت بخواد حالش خوب باشه، حتی وقتی سهمی از حال خوبش نداری.
آدمهای زیادی رو دیدم که ادعای دوست داشتن داشتن،
اما تا پای سختی میرسید، خسته میشدن.
تا فاصله میاومد، فراموش میکردن.
تا منفعتشون تموم میشد، میرفتن.
اون وقت فهمیدم دوست داشتن،
برخلاف چیزی که خیلیها فکر میکنن،
یه احساسِ لحظهای نیست...
یه انتخابه.
انتخابِ موندن...
انتخابِ درک کردن...
انتخابِ صبوری کردن برای کسی که برات مهمه.
دوست داشتن یعنی گاهی ساعتها حرفی نزنی،
اما نگرانِ خستگیِ یه نفر باشی.
یعنی از خوشحالیش لبخند بزنی،
و از غصههاش دلت بگیره.
دوست داشتن،
صاحب شدن نیست.
بعضیها فکر میکنن هرکس رو دوست داشته باشن باید مال خودشون باشه،
در حالی که دوست داشتنِ واقعی،
آزاد میذاره...
اجبار نمیکنه...
و برای موندن، التماس نمیکنه.
دوست داشتن شبیه یه چراغه...
شاید همیشه پرنور نباشه،
اما خاموش هم نمیشه.
حتی وقتی فاصلهها زیاد میشن،
حتی وقتی روزگار آدمها رو از هم دور میکنه.
و دردناکترین بخش ماجرا اینه که بعضیها ارزش دوست داشته شدن رو دیر میفهمن...
وقتی که دیگه کسی نیست هر روز سراغشون رو بگیره،
وقتی که دیگه کسی نگران حالشون نیست،
وقتی که جای خالیِ یک دلِ صادق رو حس میکنن.
با همهی اینها،
من هنوز باور دارم که دوست داشتنِ واقعی وجود داره.
هنوز هم آدمهایی هستن که بیسروصدا دوستت دارن،
بیهیاهو مراقبت هستن،
و بدون اینکه هر روز تکرار کنن،
با رفتارشون ثابت میکنن که حضورت براشون مهمه.
شاید دوست داشتن،
زیباترین حسی باشه که هنوز بین آدمها نفس میکشه...
حسی که نه به زمان وابسته است،
نه به فاصله،
نه به بودن و نداشتن.
دوست داشتن واقعی،
فقط در یک چیز خلاصه میشود:
اینکه قلبی، جایی برای قلب دیگری باز کند...
و تا همیشه، آنجا را خالی نگذارد.
🖤💔🖤
@roya5445 | 13 |
| 6 | نفس میکشم ،
اما هوا، بوی نبودن میدهد،،
هردم ،
سنگینیِ عجیبی را روی سینه ام حس میکنم ،
شاید خاطره،
شاید سکوت .....
درد از درونم می جوشد...
آرام و بی صدا،
مثل اشکی که جرئت افتادن از چشم را ندارد،
و من هم گاهی در واژه ها گم میشوم،،
مینویسم تا شاید کمی از این درد و سنگینی سبک شود،
اما هر جمله زخمی تازه تر میشود روی دلم،،،
شب که میشود...
تمام غمها انگار با هم قرار میزارن آوار میشن روی دلم ...
بی دعوت ،دورم مینشینن،
هرکدام چیزی در گوشم زم زمه میکنن
از گذشته،
از نبودن،
از خستگی،
و من فقط گیر کردم بینشون .ساکت و بی پناه،،
انگار تمام دنیا به خواب رفته ،
جز من و غمهایی که بلد شدن چطور بمونن و آوار بشن روی سرم،
صد افسوس،
به عُمری که در گُذرِ خاموش لحظه ها،آرام و خسته .سوخت....
به روزهایی که با دلِ پُر درد ،وانمود کردم که خوبم...
شبهایی که با خودم و دردهایم. حرف زدم تا فراموش نکنم که هنوز زنده ام ...
در عجبم که چطور یک آدم میتواند با لبخند گریه کند...
چقدر میشود در میان جمع و شلوغیها باز تنهایی را حس کرد و تنها بود...
چقدر میشود زمان را هَدر داد.....
به امید چیزی یا کسی که هیچ وقت نیامد...
تصمیم به فراموشی اش گرفتم...
اما نمیدانم چطور باید تیکه ای از وجودم را کنار بُگذارم که اسمش تویی دلبر..
چطور باید از درونم عبور کنم بی آنکه از بین بروم..؟
تو فقط یک آدم نبودی تو بخشی از من شدی،
مثل نفس،
مثل ریشه،
مثل زخمی که با پوست یکی میشود..
اما حال از عشق متنفر شدم...
از تمام وعده های قشنگ و دروغ های قشنگترش،،،
از امیدی که آخرش درد شد....
اما از اینکه عاشقش بودم..
..نه ،،
هنوز وقتی یادش می افتم ،
دلم آرام میگیرد،،،
شاید دیگه به عشق ایمان نداشته باشم،
اما هنوز به اون حس ناب بینمون،
ولحظه های بی نقاب باور دارم....
🖤💔🖤
@roya5445 | 10 |
| 7 | مافیای کوکائین وقتی یکی از افرادش بهش خیانت میکنه...
بهش میگه برو... طرف میره تشکیل خانواده میده.... زندگیشو میسازه.....
بعد از ۱۰ سال میره سراغش میکشتش.
بهش میگه: «اگه اون موقع میکشتمت برات راحت بود!»
کارما هم همینه.....
رهات میکنه میذاره بری زندگی کنی میذاره فراموشش کنی
وقتی همه چی خوب و آروم شد، یهو می یاد... خرتو میچسبه
🖤💔🖤
@roya5445 | 12 |
| 8 | بسم رب چشمهایش
دلبر دلم برات تنگشده
اینقد دلم برات تنگشده که نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
اونقد که حتی نمیتونم ی لحظه بهت فک نکنم
اونقدری که اشکام الان بند نمیان
اونقدر دلتنگ که مدام بیقرارو پریشونم و جز تو هیچی نمیخام
دلم تنگ شده برات
خیلی بیشتر از هر وقت دیگه ای
بند بند وجودم شدیدا نیازبه بغلت برای اروم شدن دارن
من الان بهت نیاز دارم
به نفسات ،به نگاهت، به همه چیت
به اینکه مچاله بشم تو بغلت و ول بخورم بین بازوهات
من دلم برات تنگشده
نمیدونم این دلتنگیو چیجور میشه توصیفش کرد
اصلا این دل کجای ادمه که وقتی تنگ میشه
اینجوری باعث میشه تموم استخونای بدنت تیر بکشه
میگم دلبر
نسخ بوی گردنتم
نسخ اون نگاه خمارت
دارم نسخیتو میشکم
دارم خماری نبودنتو پس میدم
تو نبودنتو بمن یاد ندادی!
من نبودنت رو بلد نیسم
هی میگم نبودنت مهم نیس
ولی مثل سگدروغ میگم
میگم مهم نیست
ولی نمیدونم چرا یهو موهام سفید شدن
سردرد اومده سراغم:)
معده دردای عصبیم شروع شدن
اتاق تاریک شده برام پناهگاه
لاغرتر شدم و حس زندگیو ندارم
همه واژه ها به نظرم پوچ و تو خالی میان
عشق ،زندگی،ارامش
ببین تو رفتی نیستی منم هی مینویسم و اینا فک میکنن من درگیر یه عشق یکطرفم
من چیجوری به اینا ثابت کنم اول تو دوسم داشتی
تو عاشق تر بودی
بابا بخدا خودش اومد
اومد نگام کرد دلم رف براش
تقصیر من نیست همش گردن چشاته. .
اخهه قربون اون چشات برم که زندگیمو ازم گرفته
شده دارو ندار منه بی کس
بجون جفت چشتاااا
کورشع چشمم اگه بخاد غیر چشات چشای یکی دیگه رو ببینه
دلبرررر
امون از اون چشات
🖤💔🖤
@roya5445 | 12 |
| 9 | ️ تاوان کدوم گناه رو باید بدیم؟
تاوان کدوم گناه رو باید بدیم؟
ما که جز نفس کشیدن، جز دل بستن، جز امید داشتن،
هیچ کاری نکردیم…
کدوم خطا اینقدر سنگین بود که سهممون بشه
اینهمه درد، اینهمه زخم، اینهمه خستگی؟
تاوان کدوم گناه رو پس میدیم
که هر بار خواستیم بخندیم،
روزگار اشک رو ریخت وسط چشمامون؟
کدوم گناه باعث شد حتی شادیامون
عمر چند ثانیهای داشته باشن؟
کدوم اشتباه ما رو کشید زیر بار اینهمه غصه؟
آخه مگه دل سپردن گناهه؟
مگه دوست داشتن خطاست؟
مگه آرزو داشتن برای یه روز آروم، اشتباهه؟
پس چرا هر بار که دل بستیم، شکست؟
هر بار که به کسی تکیه کردیم، زمین خوردیم؟
هر بار که اعتماد کردیم، خیانت شنیدیم؟
تاوان کدوم گناه رو باید بدیم
وقتی حتی رویا دیدنمون هم
به پای جرم نوشته میشه؟
شاید گناه ما این بود که زیادی ساده بودیم.
زیادی زود باور کردیم.
زیادی مهربونی کردیم.
زیادی «انسان» موندیم تو دنیایی که همه نقاب زدن.
اما تقصیر هر چی که بود،
تاوانش سنگینه.
اونقدر سنگین که شبهامون پر از بغضه،
روزهامون پر از خستگی.
گاهی فکر میکنم
شاید تاوان گناه نکردنمونو میدیم.
شاید چون نخواستیم مثل بقیه باشیم.
شاید چون نخواستیم دل بشکنیم،
دنیا دل ما رو شکست.
تاوان کدوم گناه رو پس میدیم
که باید هر روز
با ترس از فردا زندگی کنیم؟
با دلی که زخماش هرگز التیام پیدا نمیکنه؟
ما که فقط خواستیم آروم باشیم…
خواستیم ساده دوست بداریم…
خواستیم قوی بمونیم…
ولی انگار همین خواستنها خودشون گناه بودن.
کاش یکی جواب بده…
کاش بدونم این همه سختی،
این همه گریه،
این همه شکست،
بهای چی بوده؟
اما جوابی نیست.
جز سکوت…
جز همون صدای بیرحم زندگی
که میگه:
«ادامه بده، چون هنوز تموم نشده.»
و من…
با همهی این سؤالها،
با همهی این تاوانها،
بازم ادامه میدم.
چون شاید، فقط شاید…
تهِ این مسیر،
یه روز بفهمم
که این همه درد،
این همه زخم،
برای کدوم گناه بوده…
🖤💔🖤
@roya5445 | 13 |
| 10 | « روزهای خوب گذشته »
وقتی رفت، انگار همهی فصلای خوب از خونهی دلم کوچ کردن.
باغچهی دل من دیگه هیچوقت بوی شکوفه نگرفت.
هر صبح که چشم باز میکنم،
دنبال ردّی از خندههاش میگردم،
اما فقط صدای سکوت، گوشمو پر میکنه.
یادمه،
میگفت عشق مثل بارونه،
باید بیاد و خیس کنه تا ریشهها نفس بکشن.
اما بارون من، واسه تشنگی دل اون کافی نبود.
من موندم و دیواری پر از خاطره،
موندم و عکسی که هی نگاش میکنم،
و هزار بار زیر لب میپرسم:
چرا رفتی؟ مگه من کم بودم؟
شاید واقعیت همینه،
من خاک خوبی نبودم برای روییدنش.
هرچقدر نور دادم،
هرچقدر باریدم،
بازم کم بودم.
حالا هر پاییز که میاد،
صدای پای دلش رو حس میکنم،
مثل صدای خش خش برگای پاییزی،
انگار طبیعت داره اسمشو صدا میزنه.
ولی من، با همهی دلتنگی،
فقط سکوت میکنم.
میدونی سختترین قسمت قصه کجاست؟
اینکه آدم هنوز عاشق باشه،
ولی دیگه سهمی از اون عشق نداشته باشه.
من موندم با دلی که هنوز میتپه واسه کسی،
که حتی حواسش هم دیگه اینجا نیست.
آره،
من و این باغ خاموش،
تا همیشه محکومیم به یاد اون نفس بکشیم،
بیثمر،
بیصدا،
بیامید.
اررررررررررره
همین
🖤💔🖤 | 11 |
| 11 | یه وقتایی بعضی آدما یه جوری رفتار میکنن…
فقط میشینی و ساکت میشی.
نه اشکت درمیاد، نه عصبی میشی…
فقط سکوت میکنی
و هزارتا سوال میاد تو سرت...
مگه من چیکار کردم؟
چرا باور کردم؟
چرا فکر کردم فرق داری؟
چرا...؟
تو اولین پناهگاهم نبودی…
ولی اولین کسی بودی که امید داشتم محکم بمونه
من زخمی شدم…
خسته شدم…
دیگه جونی واسم نمونده
من هر نفسمو دارم با زور میکشم…
جایی که نفس نداشتم، اومدی و تنفسم شدی…
بلدم بودی...
شدی همون نوری که از دل خرابه ها پیدا شد،
همون اکسیژنی که رگهامو دوباره پر کرد،
همون چیزی که وقتی دنیا بهم پشت کرد، منو نگه داشت و دوباره نفس کشیدم
نیستی که ببینی..
روزام شده تونلِ تاریکی…
دیگه کسیو نمیبینم ، حتی خودمو…
نمیدونم دارم به کدوم سمت میرم، یا دارم چیو از دست میدم…
دقیقا نمیدونم چمه و دارم با خودم چیکار میکنم
سعی میکنم خودمو قانع کنم…
ولی هیچ جوابی نیست…
جز اینکه یاد بگیرم ...
چیزی که فکر میکردم همیشه هست، همیشگی نیست…
یاد بگیرم...
آدما نمیان که بمونن…
میان که حال خودشونو خوب کنن و برن…
و رفتی…
بعد تو...
چند پاکت سیگار شده رفیق خلوتکدهی تنهاییام ...
نیستی که ببینی چطور هر نفس، هر ثانیه، یه تکه از قلبم از بین میره…
نیستی که ببینی چطور با قرص های کلونازپام و دِپاکین رفیق شدم و چطور ذره ذره دارن منو میخورن…
و من دارم تو گوششون آواز لالایی میخونم...که آروم بشن و چند ساعت بتونن بخوابن
نمیدونن که تو، تنها مسکن قلبم بودی..
ماه من بودی…
چراغی بودی که تو تاریکترین شبای دلم، راهمو روشن میکرد..
میدونی درد کجاست؟
وقتی حتی حالِ گریه و عزا رو هم نداری…
فقط یه لبخند تلخ میاد رو صورتت...
و آروم میگی
باشه…
تو هم مثل بقیه....
ازت ممنونم که یادم دادی…
هیچکدومتون اونقدر خاص نیستید که تا ابد بمونید…
هیچکی اونقدر موندگار نیست که وقتی حتی دنیا بهم ریخت، تو رو در آغوشش بگیره و…با نگاهش بهت بگه ...
من هستم...
نگران نباش
آدم تازه اونجاس که میفهمه همهی پناهگاها یه روزی تبدیل به یه خرابه متروکه میشن…
همه به جز آغوش تنهایی خودش…
آغوشی که هیچوقت قفل نمیشه… هیچوقت ترک نمیخوره…
هیچوقت تنهات نمیزاره...
تنها جاییه که میتونی راحت نفس بکشی…
تنها جاییه که کسی نمیتونه تو رو لِه کنه…
تنها پناهیه که مال خودته…
تو رفتی..
شاید شکستم…
ولی هنوز زنده ام…
هنوز میتونم بسازم…
از دل ویرونه ها…
از دل سکوت…
از دل هر چیزی که شکست…
میشه دوباره خونه ساخت…
و وقتی همه رفتن…
تو هنوز اونجایی…
هنوز سر پایی…
هنوز نفس میکشی…
و حالا تصورش کن…
به کسی ضربه زدی ، که خودش اومده بود ، با زخمهایی که داشت سعی داشت زخمهای تو رو شفا بده…
و این وسط، تو فقط زخمهای خودت رو تازه تر کردی…
از شکستت لذت ببر
🖤💔🖤
@roya5445 | 12 |
| 12 | " باران "
کاش امشب…
کاش امشب باران میبارید،
کاش خیابانها خیس از عطر خاطره میشدند،
کاش کسی در گوش دل زمزمهای از جنس آرامش میخواند،
کاش ماه، دلش برای دلدادگان تنگ میشد و نورش را مهربانتر میتاباند،
کاش… کسی از دوردستها بیبهانه دلتنگم میشد!
کاش امشب، باد پردههای انتظار را کنار میزد،
صدایی آشنا نامم را در سکوت شب نجوا میکرد،
خیالی از تو بر دیوار دلم سایه میانداخت،
دستهایم گرمای دستانی را حس میکرد که هرگز رهایم نخواهند کرد،
ستارهها راز دلم را میفهمیدند و تا صبح برایم قصه میبافتند،
در میان این همه دوری و دلتنگی، معجزهای رخ میداد…
کاش امشب، تو میآمدی!
کاش ثانیهها جرئت میکردند از تکرار بگریزند،
کوچهها ردپایی از آمدنت را به دوش میکشیدند،
صدای قدمهایت را از پسِ این همه فاصله میشنیدم،
در چشمانت غرق میشدم و هیچ موجی مرا به ساحل تنهایی پس نمیزد،
آسمان در آغوش ماه آرام میگرفت، آنگونه که من در آغوش تو…
کاش هیچ «کاشی» باقی نمیماند،
کاش امشب، فقط «تو» بودی و «من» و شبی که دیگر صبح نداشت!
کاش این انتظار پایان میگرفت،
از دل تاریکی، نوری از نگاهت طلوع میکرد،
دستهایم بیدغدغه دستهایت را پیدا میکردند،
واژهها بینیاز از گفتن، در سکوتی پُر از عشق معنا میشدند،
دنیا به احتراممان لحظهای درنگ میکرد،
همه چیز همانطور که باید رقم میخورد…
و این «کاش»ها در آغوش حقیقت آرام میگرفتند…
در شبی که تو بودی و دیگر هیچ…
و کاش این شب به طلوع نمیرسید،
ستارهها حسادت نمیکردند به برق چشمانت،
ماه راهش را کج نمیکرد از حسرت لبخندت،
و زمان دست از گذشتن میکشید…
کاش باد نامت را روی برگها حک میکرد،
باران عطر حضورت را در هوا میپاشید،
و خیابانها ردپای آمدنت را جاودانه میکردند…
کاش امشب تمام شبهای بیتو را از یاد میبردم،
کاش امشب آغاز بیپایانِ من و تو بود…
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 13 | نیگا چه قشنگ خوابیدی.
آدم دلش نمیاد چش برداره از نیگا کردن تو.
الان خیلی ساله اینجا وایسادم نیگات میکنم.
نیگا میکنم، خوابیدی، مژه های بلندت رو نیگا میکنم، می میره آدم براشون.
میخوام بیام پشت پلکاتو ماچ کنم، وقتی بیداری نمی بینمشون.
ابروهات نزدیک شدن به هم. اخم کردی؟ خواب بد نبینی دورت بگردم.
همه خواب بدا مال من، تو خواب نوتلا ببین که دوست داری، خواب منو نبین که دوسم نداری و اخمت میاد. وایسادم اینجا، دوراز تنت، نیگا میکنم به نفس مرتبت.
گردن بلورت هی به من میگه بیا ماچم کنم، اما قرصامو خوردم، نمیام. بیام ماچت کنمن فردا باز دکتر میگه دیوونه رو ببرین سرشو برق بذارین. از اون قرص آبی ها هم میده که هی بخوابیم عین مرغ. مرغ نیستم که من، گنجیشکم. صبحا جیک جیک بیدارت میکنم، میام می شینم کف دستت. به من چه که بقیه نمی بینن. نگفتم برات. از وقتی وایسادم به نیگا کردن این عکست، دکتر قطع امید کرده. گفته کسی کار نداشته باشه به من و تو. گفته این اوضاعش خرابه، قرصاشو قطع کنین راحت بشه. دیدی گفتم روشو کم میکنم.
جعلق با اون عینکش فک کرده هرکی عینک داره بلده. زکی. هی شب تا صبح صبح تا شب حرف میزنم باهات، بده که جواب نمیدی. بدی عکسا همینه که فقط نیگات میکنن.
آدم نمیدونه حال دلشون چیه. خدا کنه حال دلت خوب باشه، هم حال دل عکست، هم حال خودت. این یارو جدیدیه که دلتو برده بلده قبل خواب تو رو یه عالمه بخندونه؟ بلده.
بلد نبود که یادت نمی رفت ما رو. عکست خوبه، یادش نمیره. همش هست، هرچقدم نیگاش کنیم سرمون داد نمیزنه.
دلبر، چارشب پیشا وصیت نومه نوشتم.
گفتم منو خاکم کنن کف دستت. عین دونه. سبز میشم، گل میدم. گل رو میزنی گوشه موهات، دلبرتر میشی، یارو جدیدیه میمیره برات.
نکنه من نباشم کسی نمیره برات؟ چشماتو بستی تو عکس، نیگامون نمیکنی.
نمی نگری، دلبرانه نمی نگری.
کاش لب واکنی یه چیز بگی شب چکه نکنه رو من عین قیر مذاب.
چه بده که عکست مث خودت نیست که بلد باشه بخنده و وسط خنده اسم منو صدا کنه و یه میم بچسبونه آخرش و دنیای کوفتی رو قشنگ کنه. عکسا همینن.
نیگا میکنن به آدم؛ منتظرن تموم بشی و دست از نیگا کردن ورداری و بری قرصاتو بخوری. مام که اینجور، سمج. شبت بخیر خورشید خانوم، ماه آسمون، بالا بلند، سرو قشنگ. شبت بخیر صنوبر غمگین که منو یادت رفته. شبت بخیر جان جهان، آروم بخواب. حال تو خوش باشه، بخنده چشمات، واسه ما همین عکست بسه. گور پدر حال دل تشنه ما ......
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 14 | سلام ماه بی نورم
این آخرین باریه که دارم برات مینویسم.
بالاخره دارم میرم.
وقتی بهت گفتم که ازت بیزارم دروغ گفتم. میخواستم قبل از رفتنم دلیلی برای تنفر بهت داده باشم تا کمتر گریه کنی.
من از خودم بیزارم و تو داری سعی میکنی این منِ گمشده رو پیدا کنی.
داری تلاش میکنی من رو زنده کنی، اما من نمیخوام. من با این درد خو گرفتم محبوب تنهائیم.. و اگه حالا زنده بشم بعدا حتی بیشتر از الان درد داره.
چه کنم پس ازم نخواه که باهات بمونم.
اینجا جایی نیست که بهش تعلق داشته باشم. خودمو دوست ندارم و هیچ آرزویی باقی نمونده؛ پس میذاری برم درسته؟
اگه الان بودی ، دیگه هیچ وقت دلیت نمیزدی نمی رفتی اما اگه بودی شاید مانع رفتن من میشدی ، حداقل میتونستی من رو توی خیالت با خط خطی هام و کاغذ های مچاله خیس از اشک شبم بشناسی وقتی با آسودگی میشینی و از دور منو تماشا میکنی خندم میگیره
منو می ببینی مگه نه؟
ولی وقتی که رفتم، تو مثل من نباش. بخند. فکر نکن به خاطر اینکه به آهنگ هایی که برام کلی خاطره گذاشتی من گوش میدم
اما عجیبه ، چون اون ها بدون تو واقعا قشنگ نیستن . رنگ های درخت ها براقی ندارن دیگه هیچ چیزی اهمیت نداره اگه دوست داری بازم نوشته هامو نخون
ولی من اونقدر برات نوشتم که بالاخره خسته شدم اما تو فقط انجامش بده؛ حتی اگه من نباشم که ببینمش مطمئنم خیلی مهربونی به صورت ظاهرا بداخلاقی میاد.
میدونم هرشب بزور بیداری سیگار لای انگشتای مردونه ات میچرخه و به این فکر میکنم
من چطوری روی صندلی تنهایی قلبم بشینم و بهت فکر نکنم
همه شب زار میسوزم به تاریکی وتنهایی
پس...
تو رفیق مثل من نباش... قلب سفیدم،
تو مشتای دستم داره روز به روز ضعیف تر میشه
خودت میدونی چقد دوستت دارم
پس تو لااقل جای من خودت رو دوست داشته باش.
تا خیال تو انیس شب تنهایی کیست ؟
اگه من ادامه بدم من بارنده ام
میدونی چیه ؟!
هنوز هرشب توی قلبم دو به دو میکنی
ومن هنوز دوستت دارم ونیستی...
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 15 | میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.....باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.
+"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش..
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت..
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است..
برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهی موهایشان را، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد..
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند "...
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
+"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..
لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود
🖤💔🖤
@roya5445 | 6 |
| 16 | «تنها برای من»
محبوبِ من سلام.
حال دلت خوش است؟ دلتنگ من که نیستی؟
خوب میدانم که به چه اندازه از من دلخور هستی، این را هم میدانم که شاید هرگز این نامه را نخوانی، اما مینویسم به امید اینکه مرحمی شود و ما را دوباره به هم برساند.
عزیزدلم، راستش من از بعضی رسم و رسوم این زمانه بیزارم، دوست دارم بعضی از اتفاقهای اطرافم مانند عهد بوق باشند، مثل عاشقی کردنم...
من میخواهم، برای کسی که عاشقش هستم، وقت بگذارم، برایش از لحظات خوش و ناخوشم بگذرم؛ برای دیدنش با پای پیاده از سر شهر تا هرجا که او باشد، زیر برف و باران قدم بزنم، حتی اگر تحفهاش سرماخوردگی وحشتناک باشد.
میدانم مسخره است؛ اما من میخواهم نسل چایسازها را حداقل از خانهی خودم منقرض کنم و برای کسی که خواهانش هستم، خودم چای دم کنم، آن هم در قوری که رویش گل سرخ نقش بسته است، اصلاً دوست دارم به قلقل آب درون کتری گوش دهم و در فکرش پرسه بزنم، به حالت چهرهاش که بعد از خوردن چای داغ کج و کوله میشود در دلم لبخند بزنم!
شاید باورت نشود اما من گاهی در خیالاتم، در ایوان خانهی نقلیمان، برایت هندوانه قاچ میکنم و تو برای بار هزارم موتورت را تعمیر میکنی و سر و صورتت سیاه از روغن و دود موتور میشود. خودم میدانم دیوانگی از سر و روی نوشتهام میبارد، و افکارم و خواستههایم طبیعی نیستند، دور از رسم عاشقیهای این زمانه هستند، زمانهای که آدمهایش دم به دقیقه با پست و استوری، عاشقیشان را به رخ دنیا میکشند؛ درحالی که عمر بیشترشان از باد بهاری هم کمتر است.
آری، من عاشقانههای قدیمی را میخواهم؛ همانهایی که وقتی عاشقها چشم باز میکردند و میدیدند، ای داد بیداد، دل رفته، چشم از تمام دنیا میشستند و جهان را تنها در دلبرشان میدیدند. نه که مثل دلدادههای الان، چشم که نه، با هرکسی دست میدهند و اسمش را میگذارند: «روابط اجتماعی گسترده.» شاید حرفها و خواستههایم غیرمنطقی باشند؛ اما تو اگر برای منی، باید تمام وجودت، فقط برای من باشد...
باید تنها من در تاریکی چشمهایت پرسه بزنم، گرمای دستانت حق ندارند به کسی جز من، سرایت کنند؛ اصلاً یعنی چه که «به همه لبخند بزنید و بگذارید از شما انرژی مثبت بگیرند.» تو حال مرا دگرگون نفرما، نمیخواهد مسئول انرژی مثبت این و آن باشی. آخر من ماندهام تو چگونه دلت میآید، آن حلاوت شیرین را به احدی غیر من ارزانی کنی، من که جای تمام هستی، برایش جان میدهم!
اصلاً بیا یک کاری کنیم، تو برای لحظهای با همهی وجودت برای من باش، اگر من برایت کل گیتی نشدم، نرو، بمان. آخر خودم میدانم که میشوم و تو هم چارهای جز ماندن نخواهی داشت.
میدانم زیادی حسود و خودخواه هستم؛ اما تماماً تقصیر توست، چرا؟
خب تو میتوانستی تا این حد دلبر نباشی و من کمتر دنیا را به پایت بریزم، کمتر محصور نگاهت شوم، تو کمتر دل میبردی که من تا این حد گرفتارت نمیشدم.
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 17 | یه چیزی هست که خیلی وقته هی میخوام بگم،
ولی هر بار میام بنویسمش، قفل میکنم...
نه که بلد نباشم،
نه که چیزی تو دلم نباشه...
اتفاقاً کلی حرف تو دلمه.
فقط نمیدونم از کجا شروع کنم که بفهمی،
که حس کنی،
که واقعی باشه.
چند بار نشستم، نوشتم، پاک کردم،
نوشتم، خوندم، پاک کردم...
اصن اونجوری که باید، درنمیومد.
میدونی، بعضی حرفا رو نمیشه نوشت.
نمیشه گفت.
فقط میشه حسش کرد...
و خب، این یکی از هموناست.
راستش، خواستم بگم خوبم.
که فراموش کردم.
دیگه نمیسوزم...
ولی دروغ چرا؟
نمیتونم.
یاد تو هنوز یهجوری ته قلبمه که تکون بخورم، میلرزه.
بعضی وقتا یه آهنگ، یه عکس،
یه جُملهی ساده،
یه لبخند از یه آدم غریبه که یهذره شبیه توئه...
کافیه تا دوباره برگردم عقب.
به روزایی که نمیدونستیم غصه چیه دوری و جدایی ینی چی.
به خندههایی که الکی نبودن
به حرف نزدنهایی که از صدتا جمله بیشتر معنی داشتن...
میخواستم همهچی رو بندازم گردن زمان،
بگم درست میشه،
بگم تموم میشه،
ولی نشد...
این حس ، یهجور عجیب ریشه دونده ته دلم
یهجور بیصدا، اما عمیق.
و تهِ همهی این نوشتن و پاک کردنا،
تهِ همهی کلنجار رفتنا با خودم،
فقط یه جملهست...
یه جملهای که سادهست،
ولی هر بار گفتنش برام سخته:
دلم برات تنگ شده... خیلی.
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 18 | به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهسته
بلی کم زور می گردد کمان آهسته آهسته
ز بس گرد سرش گشتم ز بس در پایش افتادم
به من مایل شد آن سرو روان آهسته آهسته
ازان نازک نهال ای دل به بوی گل قناعت کن
به حاصل می رسد نخل جوان آهسته آهسته
همین معنی است بر حسن مدارا حجت ناطق
که مرغی یاد می گیرد زبان آهسته آهسته
به کم کردن توان از دست افیون جان بدر بردن
ببر پیوند از خلق جهان آهسته آهسته
ز پیری می کند برگ سفر یک یک حواس من
ز هم می ریزد اوراق خزان آهسته آهسته
دل روشن درین وحشت سرا دایم نمی ماند
هوا می گیرد این شمع از میان آهسته آهسته
به مویی می توان از چرب نرمی برد گویی را
چه دلها برد آن نازک میان آهسته آهسته
حریف دلبران شهر قزوین نیستی صائب
بکش خود را به شهر اصفهان آهسته آهسته
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 19 | از کوچه خاطراتم
آرام عبور میکنی
صدای قدم هایت در جان احساسم می پیچد
و دوباره همان دلتنگی عجیب به سراغم می آید
نیستی
رفته ای
و من
تمام عصرهای تابستانم را
با خیالت سپری می کنم
روی تراسی که چشم اندازش
همان دری ست که تو هنگام رفتن به روی تمام عشق و علاقه ام بستی
حالا منم و دلتنگی
منم و خیال تو
و صدای جیر جیر کولر همسایه
که زخمه می زند
به خلوت رنجور تنهایی ام؛
می اندیشم که تو می آیی
و مرا عاشقانه در آغوش می کشی
ولی خوب میدانم
که این هم یک خیال محال است
از رویای با تو بودن که دست میکشم
چای سرد شده ام را می نوشم
راستش را میدانی؟؟
دیگر هیچ چیز به مذاقم گرم نیست
کلافه ام
سردر گمم
از این همه نبودن
از این همه نداشتن
دلم کمی زندگی می خواهد
کمی شعر...
کمی احساس.....
و یک بغل تووو....
و شاید کمی پاییز
برای رهایی از این روزهای سوزان دلتنگی....
🖤💔🖤
@roya5445 | 6 |
| 20 | "کـاش یه مغازه بود
آدم میرفت میگفت :
بی زحمت یه کم خیالِ خوش میخوام
ببخشید این خندهها از ته دل چندن؟
آقـا
این آرامشها لحظهای چند؟
این بی خیالیها که میپاشن رو زندگی
مُشتی چـند؟
ازین روزهایی که بی بغضن دارین؟
ازیـن سالهایِ بی رنج
اندازه دلِ ما دارین؟
این شـادیها دوام دارن؟
کاش یه جایی بود میشد رفت
که بگی آقـا یه زنـدگی میخوام
بـی زحمت جنس خـوبش …"
تو کە کنارم هستی
لبریزم از خیالِ خوش
و لبهایم سرشار از لبخند..
آرامش واژەای رنگارنگ
کە میتوانم زندگی را
با آن ، پر از شعرهای مخملی کنم..
با نفسهایت
بغضهای سرکش
چنان رام خواهند شد
کە شادی و غم ، دست در دست هم
عاشقانەهایمان را
خواهند ساخت..
تو باشی، کە هستی، برای هرچیزی کافی ست..
🖤💔🖤
@roya5445 | 6 |
