عشاق به معشوق نرسیده💔
Kanalga Telegram’da o‘tish
ایدی مدیر انتقادی یا پیشنهادی داشتین👇👇👇 @Khosha_didar_ma_dar_khab نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری...🖤 از وقتی برآورده نشدی آرزویی نکردم...💔
Ko'proq ko'rsatish1 304
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1230 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+4
0 kanalda
Iyun '26
+6
0 kanalda
Get PRO
May '26
+5
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+15
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+14
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+10
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+10
0 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+4
0 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+3
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+2
0 kanalda
Get PRO
May '25
+15
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+10
0 kanalda
Get PRO
Mart '25
+7
0 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+11
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+22
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+29
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+18
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+15
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+20
1 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+23
2 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+22
0 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+5
0 kanalda
Get PRO
May '24
+23
2 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+6
2 kanalda
Get PRO
Mart '24
+13
0 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+12
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+6 214
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+2
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '230
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '230
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '230
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+10 353
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+9 951
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+16
0 kanalda
Get PRO
May '23
+14
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+4
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+4 998
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+4 850
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+11 876
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+16
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+6
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+1 707
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+1 541
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+956
0 kanalda
Get PRO
May '22
+26
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+10
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+11
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+20
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+29
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+24
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+18
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+9
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+22
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+6
0 kanalda
Get PRO
Iyul '210
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+3
0 kanalda
Get PRO
May '21
+1 866
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 25 Iyul | 0 | |||
| 24 Iyul | +1 | |||
| 23 Iyul | 0 | |||
| 22 Iyul | 0 | |||
| 21 Iyul | 0 | |||
| 20 Iyul | 0 | |||
| 19 Iyul | 0 | |||
| 18 Iyul | 0 | |||
| 17 Iyul | 0 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | +1 | |||
| 12 Iyul | 0 | |||
| 11 Iyul | 0 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | 0 | |||
| 05 Iyul | 0 | |||
| 04 Iyul | +2 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | 0 |
Kanal postlari
از میان جان نگیرد عشق او هرگز ڪنار
ڪز میان جان هواے روے جانان میڪنم..!!!
🖤💔🖤
@roya5445
| 2 | زیاد فکر کردن، آرامترین خودکشی دنیاست.
نه طنابی دور گردنم هست، نه قرصی توی لیوان، نه تیغی کنار دست،
اما دارم میمیرم
هر شب، بیصدا، بیهیاهو، با لبخند خستهای که فقط برای فریب اطرافمه.
من هر شب مغزم رو میخورم، با دستای خودم، با چنگال خاطرات، با قاشق اضطراب، با چاقوی سکوت.
تکهتکه میکنم هر فکری رو که نمیخوام، ولی نمیتونم ازش فرار کنم. یه چرخهست، لعنتیترین چرخهی عالم،
شروع میشه با یه فکر کوچیک و تموم میشه با یه کابوس بزرگ.
صبحا که بیدار میشم، انگار یه جسد متحرکم. پلکام بازن، ولی روحم بیدار نیست.
نه امیدی هست، نه هدفی، فقط یه سایهام از آدمی که یه زمانی بود.
کسی نمیفهمه شبها کجا میرم، کسی نمیپرسه مغزم چه جهنمیه، همه فقط ظاهر رو میبینن؛ لباس تمیز، حرفهای معمولی، یه لبخند معمولی، و فکر میکنن حالم خوبه. اما من، هر شب توی ذهنم قدم میزنم، توی کوچهپسکوچههای تاریک حافظهام ، با باری که هر روز سنگینتر میشه، با بغضی که هیچوقت نمیترکه.
میخندم، ولی اون خنده واقعیه؟ نه... فقط یه نقابه. یه ماسک که از ترس قضاوت، از ترس طرد شدن، سالهاست رو صورتمه.
دلم میخواد یکی فقط یه بار، یه بار بیاد و بپرسه: واقعاً خوبی؟
نه از روی تعارف، نه از روی وظیفه، از ته دل. چون دیگه خستهام از نقش بازی کردن.
خستهام از اینکه وانمود کنم قویام، در حالی که دارم هر شب توی خودم فرو میریزم.
شبها، وقتی همه خوابن، من بیدارم، و مغزم از همیشه بلندتر فکر میکنه.
فکر میکنم به چیزهایی که از دست دادم، به فرصتهایی که حروم شدن، به آدمهایی که رفتن، به خودم... به خودی که دیگه نمیشناسم. گاهی به آسمون خیره میشم، به ستارههایی که برام بیمعنی شدن، و با خودم زمزمه میکنم:
"کاش فردا نیاد... کاش این آخرین شب باشه..."
ولی فردا میاد. همیشه میاد. لعنتیترین چیز اینه که فردا همیشه میاد.
و من، باز هم، باز هم، با همون مغز خسته، با همون روح خالی، با همون تن زخمی، بیدار میشم.
میرم سر کار، یا بین آدمها راه میرم ، میخندم، شوخی میکنم، اما تهِ تهِ دلم میدونم... دارم هر روز بیشتر از قبل میمیرم، بیسر و صدا، ذره ذره، بیهیچ اثری.
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 3 | گفته بودی بیوفا، بیتو جهانست، این درست
گفته بودی بیتو دل، در امتحانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی یار من، تاج سرانست، این درست
گفته بودی با تو دل، در امن جانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی در غمت، جانم فغانست، این درست
گفته بودی بیتو شب، فصل خزانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی همدمم، تا جاودانست، این درست
گفته بودی عشق تو، سودای جانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی عمر ما، شیرینزمانست، این درست
گفته بودی راه عشق، بیپایانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی یار تو، چون گلستانست، این درست
گفته بودی هر نفس، با تو بمانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی دل ز تو، سر در گمانست، این درست
گفته بودی بیتو من، بیخانمانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
گفته بودی همدمم، آرام جانست، این درست
گفته بودی با تو دل، روح جهانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
راحمم ، گفتم ؟ نگفتم ؟ این گمانست، این درست
قیامت، پرسشی ماند از زمانست، این درست
لیک اما! هرچه گفتی، داستانست، این درست!
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 4 | ببین، یه وقتایی آدم حس میکنه یه تیکه از وجودش جا مونده، یه جایی، یه گوشه از این دنیای بزرگ. مثل یه پرنده که یه بالش شکسته باشه و نتونه درست پرواز کنه. من الان دقیقا همون پرندهام.
دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه، شایدم میدونم و نمیخوام به زبون بیارمش. یه جور دلتنگی عجیبه، مثل اینکه یه نفر رو خیلی دوست داشته باشی، ولی نتونی بهش بگی. یا اینکه یه آرزو داشته باشی که میدونی هیچوقت برآورده نمیشه.
شبها که میشه، این دلتنگی بیشتر خودش رو نشون میده. مثل یه سایه که دنبالت راه میافته و هرچی سعی میکنی ازش فرار کنی، بیشتر بهت نزدیک میشه. اون وقته که دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه بشینی و زل بزنی به سقف و فکر کنی به همه چیزهایی که میتونست باشه و نشد.
یادته قدیما، وقتی بچه بودیم، چقدر راحت میخندیدیم؟ چقدر راحت دلمون خوش بود؟ اون موقعها فکر میکردیم دنیا همیشه همینجوری قشنگ میمونه. ولی بزرگ که شدیم، فهمیدیم که زندگی یه بازیه که همیشه هم به نفع تو پیش نمیره. یه وقتهایی هم باید ببازی، باید درد بکشی، باید اشک بریزی.
ولی با همه اینا، یه چیزی ته دلم هنوز روشن مونده. یه جور امیده، یه جور باور به اینکه بالاخره یه روزی همه چی درست میشه. شاید نه اونجوری که من میخوام، ولی یه جوری که بتونم باهاش کنار بیام. یه جوری که بتونم دوباره بخندم، دوباره دلم خوش باشه، دوباره حس کنم که زندهام.
میدونی، زندگی مثل یه جادهی طولانیه که پر از پستی و بلندی و پیچ و خمه. یه جاهایی باید بدویی، یه جاهایی باید آروم بری، یه جاهایی هم باید وایستی و نفس تازه کنی. مهم اینه که هیچوقت ناامید نشی و همیشه به راهت ادامه بدی.
منم دارم سعی میکنم همین کارو بکنم. دارم سعی میکنم با همه سختیها و دلتنگیها کنار بیام و به راهم ادامه بدم. شاید یه روزی، ته این جاده، یه چیزی منتظرم باشه، یه چیزی که ارزش این همه سختی رو داشته باشه.
تو چی؟ تو هم حس میکنی یه تیکه از وجودت جا مونده؟ تو هم دلت یه چیزی رو میخواد که نمیتونی بهش برسی؟ بیا با هم حرف بزنیم، بیا با هم درد دل کنیم. شاید اینجوری یه کم سبکتر بشیم، یه کم آرومتر بگیریم...من اینجام کنار هر دوتامون...
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 5 | زنگ انشاء شد عزیزان دفتر خود وا کنید
ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنید
صحبت خود را معلم با خدا آغاز کرد
کهنه زخمی از میان زخمها سر باز کرد
ساعتی رفت و تمام بچه ها انشا ء بدست
هر کسی پیش آمد ودفتر نشان داد و نشست
ناگهان چشم معلم بر سعید افتا د و گفت
گوش ما باید صدای دلنوازت را شنفت
دفتر خود را نیاوردی عزیزم پیش ما
نازنین حرفی بزن اینگونه غمگینی چرا؟
سر به زیر و چشم نم آهسته پیش آمد سعید
از غم هجران بابا زیر لب آهی کشید
دفتر اندوه و غم یکبار دیگر باز شد
قصه ی غمگین بابا اینجنین آغاز شد
بچه ها بابای من در زندگی چیزی نداشت
غصه را بر روی غم غم روی ماتم میگذاشت
مادرم وقتی که از دنیای فانی رخت بست
رشته ی تقدیر بابا ناگهان از هم گسست
بلبلی از آشیان زندگانی پر کشید
از نبود مادرم بابا خجالت میکشید
بشنوید اما پس از بابا چه آمد بر سرم
من خجالت میکشم بر چشم سارا بنگرم
روزگار خواهر شش ساله ام بد میگذشت
شمع شبهای وصال از بخت او خاموش گشت
رفتگر در گوشه ای از کوچه ی پر پیچ و خم
بر زمین افتاده بود از کثرت اندوه و غم
از فراق روی همسر در جوانی پیر شد
پیر هجران عاقبت از زندگانی سیر شد
چون در آن سرما کسی در کوچه ی بن بست نیست
آنکه بر روی زمین افتاده پس بابای کیست؟
پیر مردی خسته در صبح زمستان جان سپرد
کودکان خردسال خویش را از یاد برد
بچه ها این سرگذشت تلخ بابای من است
قصه ی غمگین سارا دختری بی سرپرست
لقمه ی نانی برای عمه جانم میبرم
من به سارا جمعه ها اسباب بازی میخرم
کودک ده ساله وقتی همچو بابا میشود
نیمه ای از روز را شاگرد بنا میشود
پینه های دست من گویای درد کهنه ایست
زیر پای فقر باباهای ما امضای کیست؟
چون که انشای غم انگیز سعید اینجا رسید
جای اشگ از چشم آقای معلم خون چکید
چهره ی غمگین آقای معلم زرد شد
از غم و اندوه شاگردش سراپا درد شد
لحظه ای در خود فرو رفت و سپس آهی کشی
پیش چشم کودکان زد بوسه بر دست سعید
بچه ها انشای این کودک پر از اندوه بود
غصه و غمهای او اندازه ی یک کوه بود
گر چه این انشای غمگین مادر و بابا نداشت
درس عشق و عاشقی در جمع ما بر جا گذاشت
پینه های زخمناک این پسر غم آفرید
از زمین تا آسمان اندوه و ماتم آفرید
کاسه ی صبر معلم ناگهان لبریز شد
چشم غمناکش به چشم مرد کوچک تیز شد
گفت یارب دست این فرزند میهن زخمناک
زخم اگر بر دل نشیند زخم دیگر را چه باک؟
گر چه خاک سرزمین پاکم از جنس طلاست
فقر و ماتم گریه و غم سهم باباهای ماست
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 6 | قصهای زیبا
بدان در شعرهایم قصهای زیباست چشمانت
برایم ساحلی وقتی چنین دریاست چشمانت
تو همچون نقش یا تصویرِ زیبا در خیالاتی
ولی حس میکنم بالاتر از رویاست چشمانت
چه شبها با نگاهت این جهان را ناب میسازی
و در تقدیرِ بی معنای من معناست چشمانت
جدا کن شاعرت را از زمستانهای تنهایی
کنارم باش وقتی فصلِ بی سرماست چشمانت
فقط عمریست با چشمت به درمان میرسد دردم
که تنها مرهمم در کل این دنیاست چشمانت
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 7 |
قلب و قلمم
برای تو مینویسند
گاهی لمس کن واژه هایم را
و حس دوست داشتنم را دریاب ..
دستهایت را به من بده
تا باور کنم پرواز کردن با تو
بال نمیخواهد ، فقط دل میخواهد .
بگذار گاهی در عاشقانه هایم
برایت جان بدهم
تا بدانی که جانم در گرو عشق توست .
هیچ میدانی نامت آنقدر معطر است
که هر جا سخن از تو میگویم
شکوفه باران میشود تمام احساسم
گاهی برایم بخند
تا مست شوم از شراب لبهایت
گاهی نگاهم کن
تا غرق شوم در دریای چشمانت
بگذار نسیم برقصاند
گیسوان پریشانت را
و من گم شوم در امواج این پریشانی
دوستم داشته باش
و بگذار دوستت داشته باشم
ای عشق بیمثال من ..
🖤💔🖤
@roya5445 | 12 |
| 8 | خوب می دانم که برگشتی ندارد رفتنت ..
در پناه قلب ویرانم خداحافظ رفیق ..
پشت پایت آب می ریزم نمی آیی ولی ..
باز هم بر عهد و پیمانم خداحافظ رفیق ..
خوش به حالت می روی حتی نمی فهمی که مرگ ..
می کند بعد از تو مهمانم خداحافظ رفیق ..
کاش در یادت نماند لحظه ی تلخ وداع ..
گریه های توی ایوانم خداحافظ رفیق ..
خوبتر بودی تو از آنی که از آنم شوی ..
عشق شورانگیز و شیطانم خداحافظ رفیق ..
اولش هم گفته بودی عاشقی کار تو نیست ..
راستگوی نامسلمانم خداحافظ رفیق ..
عاشقی تقصیر من بود و گناهم بی کسی ..
بی تو مردن گشت تاوانم خداحافظ رفیق ..
خواستم مال تو باشم این جسارت را ببخش ..
لایق تبعید و زندانم خداحافظ رفیق ..
فکر می کردم محبت خار را گل می کند .
ساده بودم خوب می دانم خداحافظ رفیق ..
مثل یک مهتاب در شبهای دلگیر آمدی ..
تا بتابی در خیابانم خداحافظ رفیق ..
لحظه ای تابیدی و رفتی شبیه بادها ..
آه ، آهوی گریزانم خداحافظ رفیق ..
بعد از آن چایی که خوردی جای لبهای تو ماند ..
مثل آتش روی فنجانم خداحافظ رفیق ..
بوسه ای بر جای لبهایت زدم آتش گرفت ..
اشکهای مثل بارانم خداحافظ رفیق ..
می روم شاید که آرامم کند تابوت سرد ..
بی تو از بودن پشیمانم خداحافظ رفیق ..
خواب دیدم آمدی با ابن سیرین گفتمش ..
گفت شمعی رو به پایانم خداحافظ رفیق
تشنه لب از چشمه برگرداندی ام ای روزگار ..
من در این دنیا نمی مانم خداحافظ رفیق ..
🖤💔🖤
@roya5445 | 12 |
| 9 | یارم
میدانی یار...
من تو را فقط برای دوست داشتن نمیخواهم...
من تو را برای تمام لحظههایی میخواهم
که دلم از دنیا میگیرد
و تنها آغوش تو میتواند آرامم کند...
من عاشق توام...
عاشق آن چشمهایی که وقتی نگاهم میکنند،
تمام غصههای دنیا را از یادم میبرم...
عاشق خندههایت،
عاشق صدایت،
عاشق حتی سکوتت...
تو برای من فقط یک آدم نیستی...
تو همان دلیلی هستی
که هنوز به فردا امیدوارم...
همان کسی که وقتی اسمش میآید،
قلبم بیاختیار تندتر میزند
و لبخندی آرام روی لبهایم مینشیند...
یار من...
اگر روزی از من پرسیدند
عشق یعنی چه؟
نمیدانم چه جوابی بدهم...
شاید فقط بگویم:
عشق یعنی کسی مثل تو...
کسی که نبودنش،
تمام دنیا را برایم بیرنگ میکند
و بودنش،
حتی سادهترین لحظههای زندگی را
به زیباترین خاطره تبدیل میکند...
من نمیدانم فردای ما چه میشود...
نمیدانم روزگار چه خوابی برایمان دیده...
اما این را خوب میدانم؛
اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم،
باز هم دلم میخواهد
تو را پیدا کنم...
باز هم عاشقت شوم...
باز هم تمام قلبم را
بیهیچ ترسی
به دست تو بسپارم...
فقط یک چیز را از تو میخواهم...
اگر یک روز دیدی دلم گرفته،
اگر دیدی ساکت شدهام،
اگر دیدی لبخندم مثل همیشه نیست...
بدان که شاید تمام دنیا را نخواهم،
اما دلم فقط تو را میخواهد...
پس بمان یار...
بمان و نگذار این عشق
در میان شلوغیهای این دنیا گم شود...
من تو را
با تمام قلبم دوست دارم...
آنقدر که گاهی از شدت دوست داشتنت
میترسم...
میترسم روزی نباشی
و من بمانم
و قلبی که دیگر
هیچکس را جز تو
برای دوست داشتن بلد نیست...
یار من...
تو را دوست دارم...
نه برای امروز...
نه برای فردا...
من تو را برای تمام روزهایی میخواهم
که قرار است با هم زندگی کنیم...
برای تمام صبحهایی که با نام تو آغاز میشوند...
و تمام شبهایی که با خیال تو
به خواب میروم...
اگر عشق، یک انتخاب باشد...
من تو را انتخاب کردهام...
اگر عشق، یک سرنوشت باشد...
من خوشبختم که سرنوشتم
به نام تو نوشته شده...
فقط بمان...
همین...
که من با بودن تو
تمام دنیا را دارم...
و بیتو...
حتی اگر تمام دنیا مال من باشد،
باز هم چیزی کم دارم...
🖤💔🖤
@roya5445 | 11 |
| 10 | حاضرم جان بدهم تا که تو درمان بشوی
حال و آشفتگی ام را سر و سامان بشوی
می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
من زمین می شوم و تا که تو باران بشوی
در دل شعر منی وصف تو شد قافیه ام
می نویسم ز تو تا شهرهٔ یاران بشوی
غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی
خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی
یا زلیخا بشو یا پاسخ این جمله بده
گر که یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی ؟
آسمان دل من صاف و زلال است اے کاش
در سماوات دلم زهره و کیوان بشوی
همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی
خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی
آرزویم شده اینکه برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی...
🖤💔🖤
@roya5445 | 10 |
| 11 | در یک لحظه تمام فکرم به یک سو رفت
فهمیدم
ک من از ترک شدن توسط ادمها نمیترسم
من از اینکه تنهایم بگذارند نمیترسم
آری
فهمیدم تمام ترس من از این است ک روزی تنها بمانم و تنها زندگی کنم
میدانم شاید به این فکر کنی ک تنهایی باعث میشود قوی بمانی
اما این را فراموش نکن
ک قوی ماندن هم روزی تورا از پای در میاورد
و آنگاه میفهمی تنهایی تا جایی تو را قوی نگه میدارد و قوی بودن بیش از اندازه روزی به تو خواهد فهماند ک بیش از اندازه تنها بودی!
و روزی میبینی از شدت تنهایی توانی نداری
مدتی این موضوع را تجربه کردم
شاید چندین سال بی انکه کسی بداند٫
و تمام استخوان هایم رو به درد آورد
روزی با کسی آشنا شدم
غریبی آشنا
کسانی دیگر هم قبلش بودند اما او فرق داشت
تمام تنهاییم را از بین برد و دوباره به یک باره تنهایم گذاشت....
آری تمام ترس من از این است ک بار دیگر تنها زندگی کنم
نمیدانم شاید این بار دیگر استخوان هایم به درد نیایند
شاید این بار تمام استخوان هایم به یک باره بشکنند...
عجیب بازهم احساس تنهایی میکنم
شاید دوباره تنها شدم!
🖤💔🖤
@roya5445 | 9 |
| 12 | نمیدانست چگونه حرفهایش را به زبان آورد. حس میکرد با بیان آنها، تکهای از وجودش خالی میماند.
دوست داشت حرفهایش در تار و پود خودش بگنجند و با آنها دست دوستی دهد. میخواست احساساتش را نادیده بگیرد؛ اما حرفها... اما حرفها او را از تصمیمی که داشت وا میداشتند. همان حرفهایی که مدام درون ذهنش نقش میبست!
او هم دوست داشت احساس داشته باشد، دوست داشت دوست داشته شود، دوست داشت مانند آدمها با آرامش زندگی کند؛ اما گفتن حرفهایی که احساساتش را بیان میکرد، برایش دشوار بود.
دلش میخواست خودش، درون خودش دوست داشته شود و آرامش داشته باشد. در ظاهر همهچیز را انکار میکرد؛ اما در درونش... میخندید، میگریست، عصبانی میشد، حس ناراحت شدن را درک میکرد و خودش را کتک میزد.
به حرفهایش تلقین میکرد: «شما نباید پایِتان را از گلیمتان درازتر کنید. شما نباید گفته شوید. اگر شما از درون من بگریزید، آنوقت همه از درون من باخبر میشوند. نمیخواهم خود و احساساتم را انکار کنم؛ اما خوش ندارم کسی بفهمد دوستش دارم یا حتی دلم برایش تنگ شده است. نمیخواهم کسی متوجه شود که از دستش عصبانی یا ناراحت هستم.
نمیدانم، نمیدانم! شاید اسمش را... شاید اسمش را بتوان ترس از شنیدن حرفهای دیگران گذاشت. اینکه بخواهم به کسی بگویم دوستت دارم، دلم برایت تنگ شده است، از دستت عصبانی هستم و من مرا ناراحت کردهای، برایم آسان است؛ اما اگر بخواهم جوابشان را بشنوم، برایم سخت است.
همیشه تصور میکنم در جواب احساساتم، قرار است جملهیِ... برایم مهم نیست را به زبان آوردند. آنوقت من میمانم و حرفهایی که از من گریختند و احساساتی که خاموش شدهاند. برای همان است که ترجیح میدهم، با حرفهایم دست دوستی بدهم و با احساساتم زندگی کنم. آنوقت حداقل آدمها درونم دوست داشتنیتر و باارزشتر میشوند.»
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 13 | خاطرشو میخواستم، خیلی!
دلم میرفت برای همهچیزش...
برای دیوونه بازیاش، برای بیحوصلگیاش، برای خستگیاش، برای همهی چیزایی که به اون ربط داشت!
حتی حرف زدنِ عادیشم هوش و حواسمو میبُرد!
گفتم حرف زدنش؟ آخ از حرف زدنش! یکجور با مزهای بود،
وقتی عجله داشت یه چیزیو تعریف کنه، وقتی هول هولکی حرف میزد و کلماتو پس و پیش میگفت و جملههایی میساخت که فقط خودم و خودش سردرمیآوردیم ازشون، وقتی که با ذوق و شوق اتفاقای روزمرهی روزگارشو جوری برام تعریف میکرد که حس میکردم خودم اونجا بودم و وقتی که صداشو صاف میکرد که برام شاملو بخونه و فروغ...
عاشقش بودم!
یه وقتایی که خیلی خسته میشد و حالش خوب نبود، یا وقتایی که از عالم و آدم دلگیر میشد، میگفت من دیگه مُرده شدم و من میمُردم برای همین مُرده شدم گفتناش حتی!
خوب یادمه هنوز! هربار از سر دیوونگی ازش میپرسیدم اگه یه روز من برم چی؟ اگه نباشم چی؟ و اونم چشماش مثلا از تعجب گرد میشد و بی اینکه مکث کنه میگفت:
مُرده میشم خب!
و منِ اون موقعا باور داشتم که حقیقته، که بی من نمیتونه، که بی اون نمیتونم...
گذشت و یه روزیم با من نتونست و رفت؛
خیالی نیست! نه من بی اون مُردم، نه اون بی من زنده نموند اما این روزا، گاهی وقتا که یادش میفتم، با چشمایی که بیاجازه ابری میشن و بارونی،
رو به جای خالیش میگم:
تو بی من خوبی اما من...
دارم کم کم مُرده میشم بیتو!
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
| 14 | این روزا هرچی میگذره، بیشتر میفهمم که چقدر جات خالیه…
نه فقط توی خونه، نه فقط توی خیابون یا توی عکسای قدیمی…
تورو، توی لحظهلحظهی زندگیم کم دارم
وقتی بارون میباره، دلم میلرزه،
میخواد بره همونجایی که یه روز با هم قدم زدیم،
همون لحظههایی که با صدای خندهت، دنیا قشنگتر بود…
یادته؟
من نگات میکردم و با خودم میگفتم:
«اگه قراره زندگی فقط یه لحظه قشنگ باشه، همین الانشه… همین کنار تو بودنشه…»
الان یه عالمه لحظه هست،
که قشنگ نیست، چون تو نیستی…
یه وقتایی شب میشینم رو تخت، دستم زیر چونهمه،
به نور کمرنگ گوشی زل میزنم و فکر میکنم:
تو الان کجایی؟
یاد من میافتی؟
کسی هست که موهاشو با همون لبخندی بزنی کنار که یه روز منو دیوونهش کردی؟
یا هنوزم گاهی دلت میلرزه وقتی آهنگی پخش میشه که با هم گوشش میدادیم؟
اگه بدونی توی ذهنم چند بار برگشتی…
چند بار درو باز کردی و گفتی: "اومدم، ببخش که دیر شد…"
اگه بدونی چند بار بغلت کردم،
با اشک، با لبخند، با یه دنیا دلتنگی…
و با همهی اینا،
هنوزم ته دلم روشنه…
هنوزم اگه یه روز برگردی،
من همون آدمم، با همون دل، با همون نگاه عاشق…
من از همه دنیا، فقط تورو میخوام…
نه بخاطر روزای خوبمون،
بخاطر احساسی که هیچوقت از بین نرفت…
میدونی چرا؟
چون عشق، فقط توی خوشی نیست،
عشق یعنی وقتی نیستی، باز واسه بودنت دعا کنم…
عشق یعنی هر شب بدون اینکه بدونی، اسم تو رو آروم، توی دلم صدا بزنم…
یه روز اگه برگشتی،
نه بپرس چی گذشته، نه بپرس چیا رو از دست دادیم…
فقط دستامو بگیر و بگو:
"دوباره شروع کنیم…"
چون برای عشق واقعی، هیچوقت دیر نیست…
و تو برای من،
نه یه فصل، نه یه خاطره،
بلکه یه دنیای کاملی…
که هنوزم با همهی نبودنت،
همه دنیامی…
🖤💔🖤
@roya5445 | 9 |
| 15 | راستش را بخواهی،همه ی این روزهای من خلاصه شده در سکوتی عجیب و غریب.
سکوتی که نه خودم می دانم برای چیست،نه آدم هایی که من را می شناسند.
صبح که می شود مثل تمام آدم های جهان از خواب بیدار می شوم،با این تفاوت که دلیل این بیداری را نمی دانم.
اصلا چرا؟
دلیل این بیداری و خوابیدن های پی در پی چیست؟
به طرز عجیب و غریبی،ساکت و مبهوت ام
ساکت تر از چیزی که در درونم شعله می کشد.
چشمانم می بینند،گوش هایم می شنوند،اما عقلم،قلبم،ذهنم هیچ چیز را لمس نمی کنند.
شاید این حال،دلیلش به گذشته ای بر می گردد،به دردهایی که حالا جای خالی اشان را به طاقچه ی قدیمیه عادت داده اند.
به رنج هایی که حالا فقط جای زخم هایشان مانده و گزشی کوچک روی اندام نحیف و آزرده ی روحم.
نمی دانم این همه آرامش،این همه سکوت،این همه بی توجهی و نادیده گرفتن،
از چیست؟
از کجاست؟
کاش این برزخِ بی چراغ،من را به نظاره نمی نشست تا از شرم حضور خودم،با این حال و احوال، سر در گریبان نبودم.
هر روز آدم هایی را می بینم که می آیند،می روند و من سرد و بی روح،فقط به بودنشان نگاه می کنم بی آنکه بدانم،کی اند،ومن چرا اینجا هستم.
کاش قصه ی این آدم سرگشته تر از مرغ زمستان،زود تر به ذوب شدن برف های دلش برسد.
کاش زود تر ببیند جوانه زدن گل های مدفون زیر برف خاطره هایش را.
کاش همان طفل جسور و بازیگوش،از خواب زمستانی اش بیدار شود
کوچه و شهر را بهم بریزد
کاش زنگ درب حیاط همسایه را بزند
خوابشان را آشفته کند
بعد پا به فرار بگذارد و هر روز این شور و شرر را تکرار کند
تا که دلش در یکی از همین روز ها
گیر کند
گیر کند
به شاخه های پر برگ و بارِ قلب دختر همسایه ای که او را گیر انداخته و حالا میخواهد تلافی تمام اذیت هایم را سرم در بیاورد.
از من و چشمانم التماس
از دخترش نگاه های پر از اضطراب و سرشار از دوست داشتن
و از او شوق کتک زدن جوانی که زنگ خانه اشان را می زد و فرار می کرد.
کاش کمی سیلی های مرد همسایه،همان پدر دخترک رویاهایم،من را به خودم بیاورد،بیدار شوم،بفهمم کجای این دنیای عجیب و غریب و دل فریب،نشسته ام و دارم تیشه به ریشه خودم میزنم.
تیشه به روح سرگردان ام
تیشه به این ذهن آشفته ام و دائم صدای مرگبار ضربه های مُمتدش،آرامش و روح و روانم را می خَراشد و من سخت تر و بی پروا تر و بی خیال تر از همیشه،نشسته ام به نظاره ی ضربه ها و در انتظار ضربه ی آخرم.
آخرین ضربه که به دست جلاد درختان تناور جنگل خاطره هایم،قرار است فرود آید و آخرین سرو را،همان درخت سربلند پر غرور را بیاندازد و او را برای همیشه به بستر آرام همیشگی خاک بخواباند.
خوابی که سال هاست آرزوی آن را دارد.
کاش قبل از اینکه بخواب روم
کمی بهار را ببینم
کمی شاخه هایم نرم شوند
زیر گرمای آفتاب و غنچه کنند شاخه های نو شکفته ام.
قبل از اینکه دوباره زمستان بیاید و من را به خوابی ابدی ببرد.
کاش بهار بیاید
به دیدن این درخت
درختی که چشمانش رو به آسمان
در انتظار بارانی از رحمت خداست.....
کاش قبل از اینکه دیر شود
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 16 | مرگ، همیشه اون لحظهای نیست که نفس وایمیسته...
گاهی، زندگی هم میتونه یه شکنجهی ممتد باشه؛
یه خفگیِ آرام،
یه سقوطِ بیانتها توی سیاهیای که هیچکس نمیبینتش.
مرگ تدریجی، از همونجایی شروع میشه
که امید رو به لبخند کسی گره میزنی،
و اون لبخند، یه روزی بیدلیل محو میشه...
از جایی که به دنیا زل میزنی و چیزی نمیخوای.
نه عشقی، نه راهی، نه حتی خودتو...
صبحها که چشم باز میکنی، انگار یه کابوس تازه شروع شده.
نه صدایی، نه نوری، نه دلیلی برای بلند شدن.
فقط یه تکرارِ کشنده، یه روز لعنتیِ دیگه.
و شبها؟
شبها که سکوت، گلوتو فشار میده،
یادته که چقدر تنها موندی
بین جمعیتی که حتا اسمتو درست یادشون نیست.
مرگ تدریجی یعنی
با هر خاطرهای که از درونت رد میشه، یه تکه ازت جدا میشه.
یعنی یه جایی ته قلبت
چیزی برای جنگیدن باقی نمونده...
و تو فقط زندهای، چون مُردن، یه دردسر دیگهست برای بقیه.
گاهی دلت میخواد بگی "کمک"...
ولی صدات، اونقدر توی گلوت پوسیده که حتی خودت هم نمیشنویش.
و اینجاست که میفهمی:
تموم شدی...
نه یهباره،
بلکه قطرهقطره، آهسته، بیوقفه...
مرگت، سالهاست شروع شده.
و بعد از همهی اینها،
یه شب، یه گوشه، توی همون اتاقی که هزار بار توش فرو ریختی،
به یه نقطهی خالی زل میزنی.
نه از درد گریهت میگیره، نه از خاطره،
بلکه از اینکه دیگه هیچی احساس نمیکنی.
نه اشکی مونده، نه بغضی، نه صدایی که دلتنگیتو فریاد بزنه.
فقط یه سکوت،
یه سکوتی که استخوناتو میلرزونه.
و یه حس عجیب...
انگار خودتم، خودتو جا گذاشتی یهجایی
و سالهاست دنبال خودت میگردی، بینتیجه.
و اون لحظه، درست همون لحظه که همه فکر میکنن "خوبه، رد شده..."
تو تموم میشی.
آروم، بیصدا،
مثل شمعی که توی تاریکی تموم شد
و هیچکس ندید خاموش شدنش رو...
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 17 | خدایا...
به من توان بده:توانی که از تو میآید، و به تو ختم میشود.
مرا آنگونه تربیت کن که بندگیام تمرین هر روزهی دلم باشد،
و تسلیمم انتخاب آگاهانهی روحم.
دلم را جوری بساز که اول به تو رجوع کند نه به ترسهایم ،
خدایا...
زندگیام را خودت بچین،چنان که ردَ دست تو در گوشه،گوشهاش پیدا باشد.
جوری زندگیم را سامان بده که آدمها حتی از دور که نگاه میکنند،آرامش را ببینند ،نظم را حس کنند،و بفهمند
این زندگی به جایی وصل است بزرگتر از آدمها . کاری حضورت در رفتارم،در حرفهایم،و در سکوتهایم دیده شود.
به زندگیام رنگ آرامش بزن؛
آرامشی که تبلیغ نشود اما دیده شود،
آرامشی که اسم تو را فریاد نزند
اما نشانت بدهد.
خدایا...
دستم را بگیر و نگذار کسی جز تو تکیه گاهم شود.
خدایا...
این بار نه با واژههای تکراری،
که با تمام بندبندِ روحم با تو سخن میگویم.
خدایا،آفریدگارا، وقتی جهان را تقسیم میکردی،
انگار مهربانیات را دو بار کنار من انداختی:
یک بار در چهره پدر که سکوتش زبانِ حکمت است،
و ایستادنش،ترجمه امنیت.
و یک بار در جانِ مادر که نه شبیه توست...
که انعکاسِ خودِ توست در آینه خاک.
اگر کسی بخواهد صورتِ زمینیِ رحمت را ببیند، باید به چهره مادر نگاه کند؛
همان جا که خدا از آسمان پایین میآید
و در مهربانیاش خانه میکند.
پروردگارا...پدر و مادرم را در محدودهای نگه دار که هیچ اندوهی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشته باشد.
به قدمهایشان قدسیّت ببخش،به لبخندشان دوام، به دلشان آرامشی که حتی فرشته ها حسرتش را بکشند.
الهی... من هنوز کودکِ دعای آنهایم؛
دعایشان را از من نگیر که اگر بگیری
هیچ سقفی، هیچ دیواری و هیچ آسمانی امن نخواهد بود.
و تو ای خدا...
چنان برکت و نور بر وجودشان بریز که هر روزشان،
به اندازه تمام سالهای زندگی من ارزش پیدا کند.
《پایان》
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 18 | سردمه. چشام درست مثل زمان خداحافظی تو میسوزه. همون موقع که جلوی در ایستاده بودی غرور همیشگیت توی صورتت موج میزد؛ اما... اما به من نگاه نکردی قبل از اینکه من بغضمو خالی کنم زیر لب چیزی شبیه خداحافظی گفتی و در رو آروم بستی؛ آروم، درست مثل همیشه؛
بهت گفتم در طویله که نیست
در قلبمه . آرومتر ببندش!
هنوز هم این صدا رو بلند میشنوم.
مگه خاطراتت تو کوه ستگی فراموش میشه . یادم میاد چقد منو دس انداخته بودی این قلبه
یا طویله.
بوی عطر اردیبهشت که میاد نجیب بودن وشرم دخترونه ات منو بیشتر متعجب میکنه
دروغ گفتی دوسم داری . من مطمئن بودم
که فقط بخاطروقت گذرانی باهام بودی
ببین صدات تو گوشم می پیچه
-اینجا چیکار میکنی؟
پسر باز خل وچل شدی
شنیدم مهمونی داری
نه ....صدات داره می پیچه دختر
ببین اومدم
مراسم خاکسپاری، نه مهمونی
احمق دست و پا چلفتی هم نیستم
بغضم داره میترکه.
اونم خیلی باحاله.
مشتامو دارم میکوبم به در خونه تو
زود باش برو کنار بدنت هنوز داره نبض میزنه و ناله میکنه.
ببین باورم نمیشه
مراسم خاکسپاری توعه
ببین شوخی قشنگی نیس
دیوونه شدم
ببین شوخی خوبی نبود ونیس
قفسه سینهم سنگین شده. هوا به سختی
رد میشه فقط صدام کن
وشعر ایام حافظ بخون
فقط بگو این تن بمیره هنوزم هستی
بغلم بی تو خشک وسرده
(ما بیغمان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و همنفس جام باده ایم )
بیا وببین تمام شمشادهای گوشه ی خونه تو خشک شدن
فقط توپ وتشر دخترونه خودتو بزن
ولی..... جون من بلند شو
ببین بهار اومده...
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 19 | خط قرمز
چندروزی بود
دست ودلم به کاری نمی رفت انگار در دلم سور ساتی به پا بود هرچی بیشتر من
می تاختم اون بیشتر عقب نشینی میکرد بالاخره اتفاق افتاد آره همون چیزی که پیش بینی می کردم مث زلزله روی سرم اوار و خراب شد اگه میدونستم قرار بود
برسم به ته جاده اصلا اون روز به خونه خودم دعوتش نمیکردم چقدر این پا واون پا کردم
چقدر التماس کردم این بار وبمون
اما انگار گوش هاش
هیچ صدایی رو نمی شنید
چقدر تو چشاش نگاه و چقدر گریه کردم اما دیگه اون آدم سابق نبود
انگار یخ وجودش لحظه به لحظه سردتر میشد اما ..
هرچی دست وپا زدم نشد
نه اینکه نشده باشا ..
اون نمیخواست کفتر جلدش پاشو تو یه کفش کرده بود که بره
قبل اینکه چمدون خاطراتشو بگیره
رفتم جلوی در فکرم وایستادم
گفتم :نمیزارم بری مگه براحتی اومدی
دستشو روی چشام گذاشت وگفت :
لعنتی .....
دارم میرم ....یکی دیگه تو زندگیمه
تو طعمه من ؛
برای خواستنم به چیزای دیگه بودی
به هدفم رسیدم دیگه صداهاشو نمیشنیدم
بغض گلوم شکست اما باز صدام تو فریادم خفه شد هی تکرار کردم چرا من ؟
مگه گناه من چیه ؟
این بار عقلم به من فرمان داد
بزار بره ....
زودتر این دندون پوسیده رو بنداز دور
مگه این قلب می فهمید چقدرتقلا کردم
چقدر تو صدای بی صدایی صداش کردم
اما رفت ودرو محکم بست
حالا تو وجودم داشتم عزاداری میکردم
برای خودم مجلس ترحیم گرفتم
اصلا یه شب تا صبح نشستم نوشتمو ونوشتم
وهربار کاغذ مچاله رو پرتاپ کردم به جایی که اولین بار گفت: دوستم داره
چقدباهاش خاطره ساخته بودم
اما اون فقط انگار اومده بود دل ببره
اما این قلب بیچاره ام نمیدونست
عاشقی جرم داره
عاشقی تاوان داره اما چطوری...
نمیدونستم
فقط مث مال باخته ها شده بودم
آره من نیمی از،وجودمو باختم
آره جونم رفت عمرم رفت زندگیم رفت
غمش مث کارد به استخوونم رسید
مگه حالا میشد صداشو تو وجودم خفه کنم بگم باش تورو خدا نرو ..
اون رفت حتی آخرین پیام منو بی جواب گذاشت وگفت: از خط قرمزم رد شدی
اما نمیدونست خودش خط قرمز قلبم بود
آره خط قرمز تمام دوست داشتنم
وبقول شاعر :
(تیری که بردلم زدی از غمزه خطا رفت)
🖤💔🖤
@roya5445 | 7 |
| 20 | نامه ای برای تو ...
نمیدونم از کدوم ویرانی برات بنویسم !
از روزی که رفتی ،یا از روزی که ماندی و آرام آرام چیزی رو درونم کشتی ،
تو فقط یه رابطه رو تموم نکردی...
بهترین بخش وجود منو از من گرفتی ،
همان پسری که بی دلیل میخندید ،
با کوچیک ترین اتفاق ذوق میکرد و هنوز به آدم ها و عشق اعتماد داشت ،
بعد از تو ،دیگه هیچ وقت او رو پیدا نکردم ،
شاید روزی بتونم نبودن تورو بپذیرم ،
اما هرگز نمیتونم از یاد ببرم که چه به سر روحم آوردی ،
زخمی که تو گذاشتی ،از آن زخم های نیست که زمان درمونش کنه،
فقط آدم یاد میگیره با دردش زندگی کنه،
میگن بخشیدن ،آدم رو آروم میکنه ...
اما بعضی آدم ها چیزی رو تو وجودت میکشه که ...
دیگه جایی برای بخشش باقی نمیمونه .
من شاید روزی از فکر کردنت خسته بشم ،
شاید دیگه اسمت قلبم منو نلرزونه ،اما حقیقتی هست که ...
هیچ وقت عوض نمیشه ،
قسمتی از وجودم تا آخرین نفس ،
از تو و از آن همه رنجی که برام ساختی، متنفر خواهد شد ،
و تلخ ترین درد این هست که...
کسی که روزی دلیل لبخندهات بود،
همان کسی شد که لبخند رو برای همیشه از چهره ات بگیرد ،
ما پایان قشنگی نداشتیم ...اما مگه همیشه ارزش یه قصه به آخرش هست ؟
قصهی ما پر بود از لحظه های که هنوز هم هر وقت به آن ها فکر میکنم، قلبم آروم و بیصدا درد میکنه ،
پر بود از خندههایی که واقعی بودن ،
از حرف های که از ته دل گفته میشد
و از دوست داشتنی که هیچ وقت برای من دروغ نبود ،
شاید امروز هر کدوم تو مسیر دیگه ای قدم بزنیم،
شاید دیگه سهمی از زندگی هم نباشیم اما...
بعضی آدم ها با رفتنشون از دل آدم نمیرن ،
فقط جاشون رو بزرگتر میکنن ،
من هر چی بیشتر سعی کردم فراموشت کنم،
بیشتر فهمیدم بعضی خاطره ها قرار نیست پاک بشن ،
نه اینکه هنوز منتظر برگشتن تو باشم ها،
بلکه چون بخشی از زندگیم رو با تو نفس کشیدم ،
مگه میشه بخشی از خودت رو از یادت ببری ؟
ما پایان قشنگی نداشتیم ...
اما داستان قشنگی داشتیم ...
داستانی که هر چند آخرش غم بود ،اما...
تمام لحظه های قبل از آن برای من واقعی بود ،و...همین برای اینکه تا آخر عمر نتونم فراموشت کنم کافی هس...
شاید روزی دیگه اسمت رو به زبون نیارم،
شاید دیگه هیچ وقت از دلتنگی تو چیزی نگم،
اما همیشه گوشهی از قلبم جای هست که...
فقط به خاطرههای تو تعلق داره،
جای که زمان هم نتونست اونو از تو پس بگیره ...
در آخر یاد شعر لیلی احمدی افتادم که میگه
رفتهای، اما هنوزم مانده عطرت در هوا
میزند آتش به جانم خاطراتت، بیوفا...
شب به شب با اشک پنهانی نوشتم درد را
تا نخوانَد قصهام را چشمِ هر نام آشنا
هرچه از عشقِ تو گفتم، سهمِ من اندوه شد
خنده بر لب داشتی، من غرقِ دریای بلا...
در نگاهِ سردِ تو دیدم غروب عشق را
عشقِ بیاحساس یعنی مرگِ خاموشِ وفا...
گرچه از ویرانیِ دل، شهرِ غم آباد شد
باز هم نفرین نکردم آن دلِ سنگ تو را...
شعر، تنها همدمِ شبهای تاریک من است
مینویسم تا نماند دردهایم بیصدا...
رفتی و از رفتنت آموختم یک راز را
عشق وقتی رنگ حق گیرد نمی گردد فنا
آخر این دیوان، اگر روزی به پایان هم رسد
نام تو خواهد درخشید در غزل ها تا خدا...
🖤💔🖤
@roya5445 | 8 |
