es
Feedback
عشاق به معشوق نرسیده💔

عشاق به معشوق نرسیده💔

Ir al canal en Telegram

ایدی مدیر انتقادی یا پیشنهادی داشتین👇👇👇 @Khosha_didar_ma_dar_khab نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری‌...🖤 از وقتی برآورده نشدی آرزویی نکردم...💔

Mostrar más
1 313
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-1230 días
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '260
en 0 canales
junio '26
+6
en 0 canales
Get PRO
mayo '26
+5
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+3
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+2
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+15
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+14
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+10
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+10
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+4
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+3
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+2
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+15
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+10
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+7
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+11
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+22
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+29
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+18
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+15
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+20
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+23
en 2 canales
Get PRO
julio '24
+22
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+5
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+23
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+6
en 2 canales
Get PRO
marzo '24
+13
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+12
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+6 214
en 0 canales
Get PRO
diciembre '23
+2
en 0 canales
Get PRO
noviembre '230
en 1 canales
Get PRO
octubre '230
en 0 canales
Get PRO
septiembre '230
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+10 353
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+9 951
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+16
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+14
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+4
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+4 998
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+4 850
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+11 876
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+19
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+16
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+6
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+1 707
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+21
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+1 541
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+956
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+26
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+10
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+11
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+20
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+29
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+24
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+18
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+9
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+22
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+6
en 0 canales
Get PRO
julio '210
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+3
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+1 866
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
01 julio0
Publicaciones del Canal
گاهی آدم با خودش حرف می‌زنه و انتظار داره کسی صدای دلش رو بشنوه ، نه برای نصیحت، نه برای قضاوت، فقط برای اینکه حسش دیده بشه. گاهی کافیه کسی فقط کنارمون باشه، بدون هیچ توضیحی. اما من دلم گرفته. گاهی از همه‌چیز خسته میشم و میرم تو غار تنهایی خودم. گاهی فکر می‌کنم حتی خدا هم دیگه دوسم نداره. اشکالی نداره من همون‌جا میشینم  و با دلم حرف می‌زنم. دیگه از خسته شدنم خسته ا‌م. این تنهایی گاهی دلچسبه، آرامش میده، مثل یه پناه امن. اما گاهی هم زجرآوره، سنگین و خفه‌کننده، مثل یه دیوار بلند. گاهی دل آدم مثل آسمون ابری میشه ، پر از بغضی که هیچ بارونی جرات ریختنش رو نداره. میشینی یه گوشه و به همه چیزایی که گذشت فکر می‌کنی و انگار خستگی دنیا روی شونه‌هات افتاده. گاهی تنهایی مثل یک پناه امنه، جایی که می‌تونی فقط خودت باشی، بدون هیچ نقابی. اما گاهی همون تنهایی مثل دیواری میشه که دور و برت کشیده شده و هیچ راه فراری نداری. چرا بعضی وقتا با اینکه اطرافت پر از آدمه، بازم احساس تنهایی می‌کنی؟ چرا خنده‌ها و حرف‌هاشون دل تو رو گرم نمی‌کنه؟ انگار انگار یه دیوار نامرئی بین تو و دنیا کشیده شده می‌بینیشون، می‌شنویشون، ولی هیچ‌وقت جزوشون نیستی. تنهایی وسط جمع، از هر سکوتی سنگین‌تره. همه می‌خندن و من فقط نگاه می‌کنم، حضور دارم ولی غریبه‌ ام همین‌جا دلم بیشتر از همیشه می‌گیره. گاهی همه چیز شبیه یه بازی می‌شه، آدما می‌خندن، حرف می‌زنن، نقش بازی می‌کنن، و من از دور نگاه می‌کنم، بدون اینکه توان بازی کردن داشته باشم. گاهی دلم می‌خواد فقط یکی باشه که بگه: «می‌فهممت»، نه برای نصیحت، نه برای دلداری، فقط برای اینکه حس کنم دیده شدم. و آخرش… دل خسته‌ام هنوز نفس می‌کشه، تنهایی‌ام هنوز سنگینه، ولی همون دل‌تنگی‌ها یه جای کوچک توی قلبم روشنایی کوچیکی درست کرده. همین نور کوچیک، گاهی کافیه که باز هم ادامه بده 🖤💔🖤 @roya5445

2
ازش خداحافظی نکردم ، با اینکه نمیدونستم بازم میبینمش یا نه ! خداحافظی قشنگ نیست حتی برای آخرین بار... ولی وقتی دور میشد ، تهِ دلم میترسیدم تا اینکه یه نقطه و محو شد ! تو دلم گفتم : مواظبِ خودت باش ، ولی ای کاش میزاشتی من مواظبت باشم.. خداحافظی قشنگ نیست..یادمه مامان بزرگم و خیلی دوست داشتم ولی یه روز مجبور شدم ازش خداحافظی کنم اون روز و هیچوقت یادم نمیره همه داشتن گریه میکردن تا اینکه مامان بزرگمم میونِ یه عالم خاک یه نقطه شد .. خیلی تنها شدم .! حس میکردم جهان خالی شده ، رفتم یه گوشه نشستم زانوهامو بغل کردم و غصه خوردم و به خنده های مهربون و دستای زبرش فکر کردم .. یه بچه ی تنها که یه آغوش محکم و گم کرده .. همونطوری !! خداحافظی قشنگ نیست مثلِ وقتی که همسایمون مجبور شد از محل ما بره و من همبازی مو برای همیشه از دست دادم.. خداحافظی قشنگ نیست مثلِ خداحافظی از معلم کلاس اول ، مثلِ خداحافظی وقت مهاجرت ، مثل خداحافظی از دوستای قدیمی و شایدم خانواده!! اینجور خداحافظیا قلبِ آدمو سنگین میکنه و خسته .. و من چقدر از این خداحافظیا بدم میاد.. تنها شدنِ یهویی بده مثلِ تنها شدنِ بعد از مادربزرگ ، مثل تنهایی هایِ بعدِ اون ، مثلِ خداحافظی ازش خداحافظی نکردم که تنها نشم ، که مثل دنیای بعد مادر بزرگ جهانم خالی نشه که..که نره اما خب دور شد ، نقطه شد و محو شد و تنها شدم... فکر میکردم بزرگ شدم ولی مثل اون موقع ها رفتم یه جای خلوت ، زانوهامو بغل کردم یه آغوشِ محکم و گم کردم.. از همون بچگی فهمیدم چیزایِ دوست داشتنی از دست دادنی ان و تموم میشن فهمیدم بالاخره باید با همه چیزایی که دوسشون دارم خداحافظی کنم خداحافظی قشنگ نیست و من چقدر تنها بودم اونروز که میرفتی ..یه لحظه همه ی صحنه هایِ زندگیم از جلو چشمام رد شد !مامانبزرگ با اون خنده های مهربونش داشت بهم نگاه میکرد، بچه همسایه داشت بهم دست تکون میداد و تو دور میشدی...زیرِ لب گفتم : خداحافظ... خداحافظ خداحافظی هیچوقت قشنگ نبود ولی تو هنوز دور میشدی... 🖤💔🖤 @roya5445
11
3
به بادم دادی وشادی بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم 🖤💔🖤 @roya5445
17
4
عشقِ راه دورم… عجیب است، تو این‌قدر از من دوری، اما هیچ‌کس در این نزدیکیِ قلبم به تو نمی‌رسد. عجیــب است که دست‌هایم سال‌هاست لمسَت نکرده‌اند، اما دلم هر روز تو را در آغوش می‌گیرد. عشقِ راه دورم، تو شبیه نسیمی هستی که نمی‌شود دیدش، اما می‌شود با تمام وجود حسش کرد. می‌دانم فاصله میان ما زیاد است، می‌دانم کیلومترها سنگ شده‌اند بین دو دلِ عاشق، اما چیزی در تو هست که فاصله را کوچک می‌کند، زمان را آرام، و دلتنگی را قابلِ تحمل. نمی‌دانم چطور شد که دل من از میان این همه آدم، راه افتاد و رسید به کسی که این‌قدر دور است… شاید چون عشق، راه بلد است. همیشه پیدا می‌کند آن‌کس را که باید. عشقِ راه دورم، گاهی دلم می‌خواهد فقط چند دقیقه کنار تو بنشینم، نه حرف بزنیم، نه گلایه کنیم، فقط نگاهت کنم و بفهمم تمام این سال‌ها، دلم بی‌خود به سمت تو نرفته. می‌دانی؟ دور بودن تو، دلتنگی را به من یاد داد، صبر را، قوی بودن را. یاد داد که عشق نه به لمس است نه به نزدیکی… به دل است و دل، اگر انتخاب کند، هیچ فاصله‌ای حریفش نمی‌شود. گاهی شب‌ها چشم‌هایم را می‌بندم و تصور می‌کنم تو همین نزدیکی هستی، نفس می‌کشی، می‌خندی، و اسمم را یک‌جوری صدا می‌زنی که تمام خستگی‌های دنیا جان می‌دهند از حسادت. عشقِ راه دورم… تو نمی‌دانی دلم چطور برایت می‌تپد. نمی‌دانی چطور با هر پیام، هر کلمه، هر «چطوری؟» ساده دنیایم زیرورو می‌شود. تو نمی‌دانی، اما دلم هزار بار مسیرت را رفته، در خیالش کنارت قدم زده، حرف زده، خندیده، گریه کرده… و هر بار که برگشته، با خودش گفته: «ارزشش را دارد… حتی اگر دور باشد.» عشقِ راه دورم، من از فاصله نمی‌ترسم، از روزی می‌ترسم که دلِ تو دیگر برایم نتپد. اما… اگر هنوز اینجایی، اگر هنوز می‌خوانی، اگر هنوز دلت یک لحظه برایم می‌لرزد پس فاصله هیچ‌چیز نیست. تو برای من نه یک عشقِ دور، که نزدیک‌ترین احساسِ جهان هستی. و روزی… روزی خواهد آمد که این فاصله‌ها زانو می‌زنند و ما، بالاخره در یک نقطه کنار هم خواهیم ایستاد. تا آن روز… من هر شب با فکرِ تو آرام می‌گیرم و می‌گویم: عشقِ راه دورم، تو ارزشِ تمامِ این دلتنگی را داری. 🖤💔🖤 @roya5445
16
5
لم داده ام بر سنگ قبرم سرد و خاموش رنجیده ای از یاد آدم ها فراموش قدری نفس در سینه با چشمی پر از نم مانند یک مُرده ولی هستم کفن پوش می بینم اینجا من تمام خاکیان را رفتارهای متهم ها ، شاکیان را ! می سنجم ارزشهای خوبی و بدی در ؛ این جسم های خاکی و افلاکیان را با روح ما و من چه بازی هاست ای وای پشت هم اندازی ، فرازی هاست ای وای باور ندارند این نفس هر آن بگیرد؛ پایان این گردن درازی هاست ای وای سر می بُرند از خون یکدیگر بنوشند بر هر که مظلوم است هم بد می خروشند دنیا عجب آشفته بازار پلیدی ست بر منفعت هاشان عزیزی می فروشند دیوارها کوتاه و حاشاها بلند است پیوندها پوسیده بر یک موی بند است تلخ است اصلا زندگی ها یک نمایش در لابلای صد بلا و صد گزند است دنیا شبیه برزخی بی کار و کشت است بازیچه ای بر روی دست سرنوشت است پشت نقابی از جنایت های سنگین اینجا شده رنگ جهنم بی بهشت است من همچنان می بینم آشوب زمان را این زخم های تازه ، درد بی امان را می خندم و می گیرم از جانم نفس را با جان و دل" تا " می زنم عمر گران را قصد سفر کردم از این بیغوله ی سرد دیگر ندارم آرزو با این همه درد در یک شبی تاریک و بی حرف از هیاهو با کوله باری رنج از دنیای نامرد خود را رها می سازم از این بند نکبت اصلا نمی خواهم بمانم توی نوبت بر سینه ام یک"پونه"میخوابد پریشان رویش لحاف کهنه ای از سنگ غربت 🖤💔🖤 @roya5445
12
6
چقدر بهت گفتم: ما بدرد هم نمیخوریم گوش نکردی که نکردی  آخرش شد این چقد بهت گفتم: کوتاه بیا عشق که رخت لباس تنمون نیس، هی در بیاریم و بپوشیم پاتو کردی تو یه کفش من دختر حاج نصرتم گرم وسرد روزگار وچشیدم بهت گفتم:  سبز وسفیدم نمیشه گفتی: خودتو، خودتو، خودتو آفتاب بالا سرتو میخوام حالا چی شد! مگه نگفتی: آسمونت بودم ستاره ی ماه شبت شدم چی شد از سر شب تا صبح برام کر کری میخونی دلم یک کفتر میخواد از سرصبح برام آواز بخونه اما حالا  من بدوام دنبال  تو نبودت ور دل من .. یکی از همین شبها شعر رو  بهونه  میکنم  و به چشات  شبیخون میزنم و بوسه هامو وسط چشات  روی پلکهات  می نشونم  تا ببینی منم هنوز خاطرخواتم فکر کن اصلن خدا تو استینمون گل  نمیزاره قرار نیس جار بزنیم بگیم ایها الناس..... اجاقمون برکت نداره مگه میشه...‌ مگه داریم خدا سفره ی روزی شو نصف شبی پهن میکنه پیمونه پیمونه دم صبح میزاره تو قدم هامون مگه میشه  عشقم  خسته بشه من که باور نمیکنم نکنه سوگلیم فیلش یاد هندوستون کرده نگو که اشتباه فک  میکنم از سر صبح که میرم گندمزار تا سی شب چشمم فقط به ماهه که روی تورو ببینم آخه سوگلی من چشم هاے سیاه تو خاورمیانه ے دومه  ...؛ یڪ دنیا براے تصرفش نقشه مى ڪشن و من  ... سرباز بى چاره اے ڪه در مرز پلڪ هاے تو جان مى دم تو بگو من یه لاقبا ،دستهای پینه بسته نه روی آفتاب دیده ،نه روی ماه شب چهارده شکایت دلمو کجا ببرم بگم چشم سیاه ،موی حنا ،آهوی تیزو رها درون برکه ی شبم رفته..... بگم چراغ آسمونم نم نمک خاموش میشه نکن بااین دل صاحب مصب من که نه سیگار لبهام لالایی میشه نه  شاخه ی شکسته جونم تکیه گاه قلبم   و نه باد پناه روزای سردم ببین خزون اومده....‌‌ برگهای زرد ونارنجی داره میگه: دل عاشق غیر تکليف شمع و پروانه کاری نداره د .. لامصب .... اومدی دل ببری  خونه خرابم بکنی تیشه ی روح منی... خرمن برگ درخت   و بی ریشم بکنی میگم سو گلی دنیاےِ من ونو ... خیلی تَنڪَ  و تاریڪ  و اما چادر شب .... برای ما مث مرغی تو  قفس درست من وتو  تنهاترینیم؛ اما تو  پستوی لبای سرخ و سیلی کبود دنیا لبخندمون می ارزه به اونایی که اشڪی  میریزن تو پنهونی شب بی تکیه گاه.    .         من وتو  ڪه           مَلَڪ بودیم و                  تبعـید زمین...!! اما چی میشه سوگلی  جونم باشی اجاقم کوره دلم که دریاست و توهم ناخدای این کشتی طوفان زده.‌‌‌‌ بمون تااخرش 😢 دوباره تنگ غروب که میشه تنگستون لنج من نگاهش میفته به  ماه  پنجره که شب به دریا لنگر میندازه و پناه می گیره میدونی چیه ؟ سوگلی (زن مث ) پشت حصیرِ خاطراته انگار ته مانده خورشید  و تو نگاش تو آغوش میگیره و آروم آروم به ساحل دلتنگی ها تکیه  میده تو  برام مث کویری شاید بغض کنم اما همین که نگام میفته تو نگات یادم میره غمام چیه ؟ کمتر بغض میکنم میگم :خدا یا شکرت شکرت که  کوره ی دلم سبز نیس اما یکی هست که هم ناخدای دلمه گرگ و میش قلبتو که می بینم یادم میره دونسته و ندونسته چشم دلتنگی😢  اصلن  آسمون نداره اصلن ابر نداره  😢 دلگیر که میشم میام پشت  میزم هی می بارم و می بارم😢 میگم نکنه چشاش و بدزده بازم میگم چراغ  خونمه تاج سرمه اما سالهاس سپیدار پیر میدونه و  سکوت کرده می دونم زیر  تندباد ِ میلرزه اما غرور  سرکشش مث غم  دلم صورتم  چروکیده و  غربتم ذره ذره ذوب میشه  میمونم تو خلسه ی افکارم من و کاغذ خاطرات سوخته ی تو که هنوزم دوستت دارم سوگلی من رفته اما من هرشب مینویسم صدام صدا نداشت اما یال و پرم که بود .... 🖤💔🖤 @roya5445
10
7
چرا رفتی چرا من بی قرارم؟ به‌سر، سودایِ آغوشِ تو دارم نگفتی ماه‌تاب امشب چه زیباست ندیدی جانَم از غم ناشکیباست؟ نه هنگامِ گل و فصلِ بهارست؟ نه عاشق در بهاران بی‌قرارست؟ نگفتم با لبان بسته‌یِ خویش به تو رازِ درون خسته‌یِ خویش؟ خروش از چشمِ من نشنید گوشَت نیاورد از خروشَم در خروشَت؟ اگر جانَت ز جانَم آگهی داشت چرا بی‌تابیَم را سهل انگاشت؟ کنارِ خانه‌یِ ما کوهسارست ز دیدارِ رقیبان برکنارست چو شمعِ مهر خاموشی گزیند شب اندر وی به‌آرامی نشیند ز ماه و پرتوِ سیمینه‌یِ او حریری اوفتد بر سینه‌یِ او نسیمَش مستی انگیزست و خوشبوست پر از عطر شقایق‌هایِ خودروست بیا با هم شبی آن‌جا سرآریم دمار از جان دوری‌ها برآریم خیالَت گرچه عمری یارِ من بود امیدَت گرچه در پندار من بود بیا امشب شرابی دیگرَم ده ز مینایِ حقیقت ساغرَم ده دلِ دیوانه را دیوانه‌تر کن مرا از هر دو عالم بی‌خبر کن بیا! دنیا دو روزی بیش‌تر نیست پیِ فرداش فردایِ دگر نیست بیا… اما نه، خوبان خودپرستند به بندِ مهر، کم‌تر پای بستند اگر یک‌دم شرابی می‌چشانند خمارآلوده عمری می‌نشانند درین شهر آزمودم من بسی را ندیدم باوفا زآنان کسی را تو هم هر چند مهرِ بی‌غروبی به بی‌مهری گواهَت این‌که خوبی گذشتم من ز سودایِ وصالَت مرا تنها رها کن با خیالَت 🖤💔🖤 @roya5445
10
8
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر‌ گام زمان است تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دریغا که درین بازی خونین بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یا رب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است خون می‌چکد از دیده درین کنج صبوری این صبر که من می‌کنم افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی‌ست که اندر قدم راهروان است 🖤💔🖤 @roya5445
11
9
تو مهم بود بمانی که نماندی رفتی، جان که باید برود، سفت به من چسبیده.. 🖤💔🖤 @roya5445
13
10
وقتی دلم از غصه می‌گیرد، کجایی؟ وقتی تمام قصه می‌میرد، کجایی؟ بغضی ترک خورده میان چشم‌هایم آن دم که اشک از چشم می‌بارد، کجایی؟ من را به این دلدادگی‌ها کوچ دادی در کوچ‌ تو جانی نمی‌ماند، کجایی؟ این خانه با فهم نبودن آشنا نیست دارد طناب دار می‌بافد، کجایی؟ نوشیدن یک چای، بی‌تو درد دارد این چای، چشمانِ تو می‌خواهد، کجایی؟ شب‌زنده‌داری‌های من بوی تو دارند این چشم‌ها شب‌ها نمی‌خوابد، کجایی؟ تو رفته‌ای دیروز تا فردا بیایی حرفی بگو، فردا نمی‌آید، کجایی؟ شعری برایم خوانده بودی تا نمیرم دیگر کسی شعری نمی‌خواند، کجایی؟ 🖤💔🖤 @roya5445
14
11
میخوام بخوابم نمیتونم ... انگار بین دوزخ و برزخ گیر افتادم و احتیاج به کمک دارم انگار نشستم تایکی رد بشه دستمو بگیره نجاتم بده؛ میخوام بخندم نمیتونم  به قشنگ ترین چیزا فکر میکنم گریه ام میاد به شاد ترین قسمت زندگیم برمیگردم بغض میکنم؛ یه وقتایی هم میخندم بلند بلند ولی وسطش اشکام ترافیک درست میکنند برای خنده هام بعد یهو تصادف میشه بین خنده و گریه خنده میمیره!!!!!!!! میخوام عاشق بشم میترسم از نرسیدن از ترک شدن از شکسته شدن قلبم از وابستگی از دوست داشتن زیاد من میترسم .. از همه اینا فوبیا دارم  کاش یکی کمک کنه بگه داری اشتباه میکنی؛ یکی بیاد بگه سرتو بذار روسینه من درسته سفت سرت درد میگیره اما میشه سنگ صبورت؛من نیاز دارم با یکی حرف بزنم خالی بشم  داد بزنم زندگیم شده پر قنبادی که وسط گلوم خونه کرده انگار همه دنیا به هم وصل شدن  شبیه یه زنجیر؛ که برای پیچیده شدن دور جسم و روح من! میخوام زنجیر پاره کنم اما توان ندارم کمک ندارم  هرچی فشار میارم دستام قرمز میشه ؛ یعنی زنجیر محکمه؟! یا من ادم ضعیفی شدم ؟! من تو زندگیم تنها بودم شلوغ بود دورم ولی تنهایی رو هرشب و هرروز حس کردم میگن تنهایی پخته میکنه آدمو نه! تنهایی درد داره تنهایی افسردت میکنه تنهایی باعث میشه یه حصار دور خودت بکشی و اجازه ندی کسی بهت نزدیک بشه چون تو به تنهایی عادت کردی.... من ساعتها خیره میشم به یه جا میرم تو فکر فکر میکنم به همه آدما  که اوناهم خنده هاشون فیکه؟ گریه هاشون اصل؟! چیشد به اینجا رسیدیم کو جوونی که ارزوشو داشتیم؟ کو‌روزای قشنگی که میگفتن؟ این بود؟ نرسیدن؟ نخواستن؟ تنهایی؟ دلم اون روزایی رو میخواد که خنده ها از ته دل بود غمها کوچیک و سفره ها بزرگ بود و سختیا رو باتمام وجود حس نمیکردم و دلتنگی را بلد نبودم افسوس.... من باید تلاش کنم هر چقدر نا امید باید پاشم ! من باید ادامه بدم درسته نمیتونم ولی خدا هست مگه نه!!!؟؟ 🖤💔🖤 @roya5445
20
12
زیر لب می خواندم: " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم " به گمانم  که کمی مست شدم، اندکی گوشه ی دیوار نشستم عطر نارنج به دامان هوا بافته است لشکر خاطره بر جان و دلم تاخته است خاطرات تو و آن عشق قدیمی گرم و شیرین و صمیمی کاش این کوچه همان کوچه ی پرخاطره ی ما می مانْد «یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم» من به تو می گفتم: کوچه ی ما دنیاست و تو لبخند زنان می گفتی : و محل گذر است، رفتنی می آید، ماندنی می گذرد من چه باشم چه نباشم، تو چه باشی چه نباشی، کوچه باقی است به جا، بی ما هم با خودم می گویم: ارزش کوچه برایم حتما، قدر یک دنیا بود چون دلیل تپش قلب پر از احساسم خانه اش آنجا بود کوچه خالی شده از رهگذران، عطر این خاطره ها ماندنی است کاش اینجا بودی! چهره ام دیدنی است ردّ اسم من و تو، وسط قلب کجی، که کشیدم آن روز، بر تن کوچه به جا مانده هنوز! آخرِ کوچه از اینجا پیداست، و دگر دنیا نیست، چون دگر خانه ی تو اینجا نیست زیر لب می خوانم: «بی تو اما....... به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!» 🖤💔🖤 @roya5445
17
13
کــوه دردیــم و کـسی از حـال مـا آگاه نیـست جـز غـم دیریـنه ای با قلب مـا هـمــراه نیست آســمـان تـیـره بخـتی ابر رحـمـت بـرده اسـت در شب تاریـکمـان جـز نـاله ای گـه گاه نـیست با همـین حـال خـراب خـود گـرفـتـاریم ، لـیک این همه دلـواپسی از بـهـر مـا دلخـواه نیـست بـرکه ی خشکیده را سنگ جـفا پر کـرده اسـت در شـب تاریـک مـا اصـلا نـشان از مـاه نیست سـهـم مـا از زندگانی ، دست کی افـتاده است کــز تـمــام شــادمـانی قسمــتی جـز آه نیـست بار انـدوهی بـه دوش و دل پریشـان و حـزین طاقـتی دیگــر بـرای این غـم جــانـکاه نیـست از جـفــــای روزگار و خـلـــق بی مـــقـدار دون غیر غـصه حاصلی در خـرمـن و خـرگاه نیست مــا پــریشــانـتـر ز بــاد و در کـف دســـتان تـو  اینهمه جور وجفا شایسته مان، ای شاه نیست شــکـوه ای  در سر نداریم از تب و شـبهای تار جان اگرخواهی گرفتن جای هیچ اکراه نیست 🖤💔🖤 @roya5445
14
14
الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم. الهی!  عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. الهی!  اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم. الهی!  بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد. الهی!  اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن. الهی!  گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است. الهی!  اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت، بهشتی دیگر باید آسایش او را الهی!  اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من. الهی!  همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد. الهی!  گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است. الهی!  اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم. الهی!  همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی. 🖤💔🖤 @roya5445
14
15
آمده بودم از تو بنویسم از نوری که در چشم‌هایت راهِ گم‌شده‌ی مرا به یاد می‌آورد هر دیدار مرا از خویش می‌ربود و در تعلیقِ دوست داشتن نامم را فراموش می‌کردم به واژه پناه می‌آوردم چونان ذکری پنهان تا شاید در خیال تو به سکوت برسم اما اکنون غمِ مردمان چون اذانی شکسته در جانم می‌پیچد و وطن در تنهاییِ خویش مرا از نو می‌خواند قلم در میانه‌ی دعا می‌لرزد وقتی دل میان عشق و درد تکه‌تکه می‌شود رنج سرمایه‌ی این خاک است و من با گونه‌هایی سرخ از شرمِ خاموشی به آینه نگاه می‌کنم قلبم نه از نداشتن تو که از داشتنِ این همه اندوه درد می‌کشد فریادی در من زاده شده بی‌صدا اما بیدار گره‌خورده در گلو مثل نامِ خدا در لحظه‌ی تردید و من می‌فهمم گاهی رسیدن به عشق از گذرِ درد می‌گذرد و سلوک از همین ترک‌های دل آغاز می‌شود. 🖤💔🖤 @roya5445
12
16
لعنت به بغض نیمه شب مانده در گلو لعنت به آنچه مرده درونم، به آرزو لعنت که فکر او ز سرم کم نمی شود رفته ولی تمام مرا کرده زیر و رو خورشید در غروب نهانی که خواب بود نوشیده است خون دلم را سبو سبو بس کن پدر! چگونه گمان میکنی هنوز در گوش من نصایح تو میرود فرو؟ پیری چقدر زودتر از من به سر رسید  لعنت به شانه ها که نگفتند مو به مو دردا که دور گشتی و از من بریده ای من هم بریده ام دگر از نام و آبرو لعنت به درد هاى دلى که شکسته ماند با یک ضمیر مفرد غائب شبیه "او" لعنت به اشک جاری از روی گونه ها لعنت به هق هق خفه زیر دو تا پتو لعنت به هرچه خاطره که تلخ و تیره است دعوا، جدل، گلایه و گاهی بگو مگو غیر از صبوری از من عاشق چه دیده ای؟ اصلا قبول هرچه بخواهی، فقط بگو لعنت به خوابهای پریشان، به قرص خواب لعنت به فکر درهم و درگیر و تو به تو لعنت به آسمان شب بى ستاره ها اهل سکوت بوده کسى حین گفت و گو؟ لعنت به عطر جاری پیراهن تنت یک شهر در پی ات شده مشغول جست و جو لعنت به من، هرآنچه مرا عاشق تو کرد وقت است بگذرم ز خودم، جام زهر کو؟ پیراهنی ست عشق تن هر که می رود  چون بند پاره کرد ندارد دگر رفو باید به چهره اب زنم دیده وا کنم تا هیچ کس از این همه مستی نبرده بو لعنت به اشکها که قطار از پی قطار  لعنت به چشم قرمزِ صبح علی طلو... "عینش " درون وزن نگنجید و حذف شد  عین تمام خاطره ها بین های و هو یادت به شر! که مِهر تو کانون فتنه بود یادم به خییر! شادی من را دگر مجو لعنت به فکرهای خیالی شاعری کز شاخه های طبع نشسته است روی جو   افتاده ام درون گناه نکرده ایی  مانند اقتدا به نمازی که بی وضو... 🖤💔🖤 @roya5445
11
17
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصــه پر حادثــه حاضــر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من بـه دنبال تو یک عمر مسافـر باشــم * کاش شاملو از معجزه آغوش ها و لبخندها و فریاد دردهای مشترک بیشتر مینوشت کاش فروغ از دردهای به سکوت واداشته انسان ها و هجرت بی انتهایش در بهار روشن بیشتر ترانه میخواند کاش نیما، کاش نیما از چشم به راهی ها و کاه شمردن دنیا به وسعت زرورق نوشته های روی سیگارش بیشتر خاکستر میکرد… کاش فریدون از برگ های سفید دفتر، و سیاه خط های بی ادعایش بیشتر سخن میگفت و بیشتر دو بیتی های کوتاه و بلند مهتاب قدم زدنهای را در یک جرعه سر میکشید.. کاش سیمین از دلگرفته ها میگفت و هوای گریه بامن را با دو فنجانی که مدفونش کردن با خدا به صحبتها مینشست، و کاش قیصر باز، حرف های ناتمامش را تمام کرده بود واز چه زود دیر شدن های جوانی بیشتر میسرود.. کاش رهی رسوا شدن دل ها را باز جار میزد وحدیث جوانی را با اشک چشمانش مینگاشت، کاش ثالث شعرهای رفته بر باد رابا صدای ناتوان و سینه پردردش روایت میکرد و در پس هر نگاه ساده جنون را به تصویر میکشید.. کاش یغما باز از سادگی ها بگوید و باز در هوایش بیقرار شود و در چهل سالگی دوباره اش عکس دختر مو مشکی را در لابلای آلبوبها بستاید و آن را دلیلی بر یک عشق پاک بنامد، کاش مریم باز مرغ آمین را دکلمه کند و دوستت دارم ها را در حضور همه فریاد بزند.. کاش اشعار مهمان دوست در کتاب کودکان یادآور خاطرات کودکیمان را تیک بزند و کاش زرتشت بود و تکرار پندار و کردار و گفتار نیک ها را دوباره بر همگان باز میگفت و منشوری از انسانیت امروزی تدوین مینمود.. 🖤💔🖤 @roya5445
12
18
«عشق تلخ» نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش… گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت… گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار… روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم… آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من… عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود… بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است 🖤💔🖤 @roya5445
13
19
کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه‌های درخت بیدی که از خانه‌ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید. باران بی‌وقفه می‌بارید چشم دوخته بودم به پنجره‌ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس می‌کشیدم که دیدم تکیه داده به در و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه به شخصیت‌های فیلم‌های ایرانیِ دهه پنجاه دل می‌بری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟ فقط سیگار کنج لبَت کم است! سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم: داشتیم پنجره خونتونو دید می‌زدیم بانو، حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر می‌موندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم... وسط بداهه گفتن‌هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد! درِ گوشش گفتم لباس گرم می‌پوشیدی جانم، سرما می‌خوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه‌ی راه سردت شود، بخواهی ادامه‌ی مسیر همراهی‌ام نکنی! می‌دانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی‌ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه‌ی راه بلاتکلیف و سر در گم می‌مانم. هوای مسیرمان بهاری‌ست جانم! کاش لباس گرم می‌پوشیدی که سردت نشود! از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده‌اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج می‌زد! دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمی‌دانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی‌ام روی دوشش انداختم، نمی‌دانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی‌گفت، نمی‌گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود! نمی‌دانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم‌هایش با قدم‌هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی می‌وزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود... میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی‌دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم... 🖤💔🖤 @roya5445
15
20
یادت می‌آید؟ اولین قرارمان را من دیر کرده بودم اما تو منتظرم ماندی چقدر حس قشنگی است که یکی برای آمدنت صبر کند بگذریم، روزهای زیادی از آن روز گذشت و امروز چند شنبه هست؟؟ چندمین روز از چندمین ماه سال هست؟؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم ۵۲۱ روز شده است که من در انتظار رسیدنت هستم. آخر مگر آدم این‌قدر کینه‌ای هم داریم؟ مگر من چقدر دیر کردم؟ چقدر منتظر من نشستی؟ که این همه شب و روز مرا به انتظار نشاندی بیا، بیا که به سر رسید صبر این دل، بیا که نابینا شد این چشم از بس به راه تو ماند و اشک ریخت. بیا که کر شد این گوش از بس نصیحت شنید که فراموشت کنم بیا، بیا که تمام این مردم را شرمنده‌ی آمدنت کنم راستی، مگر خودت نبودی که هوای تست کردن تمام کافه‌های شهر را به سر من انداختی؟ من که اهل گشتن و تنوع نبودم جای من گوشه‌ی خلوت همان کافه‌ی همیشگی بود با دونخ سیگار و یک قهوه‌ی فرانسه یادت می‌آید؟ دفعه‌ی اول هم با تو همان‌جا نشستیم انگار برای تو دلگیر بود آن‌جا نشستن مرا بلند کردی و سر یک میز بین جمعیت نشاندی صداهای زیادی اطرافمان بود اما تنها صدایی که به گوش من می‌رسید صدای تو بود تنها صدای دلنشین که مرا به خود جذب می‌کرد و برای شنیدنش اشتیاق داشتم صدای نازک و دلربای تو بود. درست عین شنیدن صدای پیانو در یک کافه‌ی شلوغ برایم شنیدنی بود آدم‌های زیادی اطرافمان نشسته بودند اما مرکز ثقل چشمان من تو بودی جوری به تو خیره شده بودم که انگار تمام زیبایی‌های دنیا در تو خلاصه شده بود این‌ها را گفتم که بدانی چقدر چشم به راه آمدنت هستم بعد از تو هر روز به آن کافه می‌روم و به صندلی رو به رویم ساعت‌ها خیره می‌شوم به این امید که یک‌بار معجزه شود و به جای صندلی تو را ببینم شاید بیایی... بیا، بیا تا قهوه‌ات سرد نشده است بیا تا دل من یخ نزده است بیا که با تو می‌چسبد فقط رفتن به قعر عاشقی ورنه در باب هوس بازی که آدم قحط نیست... 🖤💔🖤 @roya5445
22