uz
Feedback
اشـoshoـو

اشـoshoـو

Kanalga Telegram’da o‘tish

📈 Telegram kanali اشـoshoـو analitikasi

اشـoshoـو (@oshoi) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 19 919 obunachidan iborat bo'lib, Din & Maʼnaviyat toifasida 3 925-o'rinni va Eron mintaqasida 16 844-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 19 919 obunachiga ega bo‘ldi.

26 Avgust, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 20 ga, so‘nggi 24 soatda esa -11 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 6.70% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 3.81% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 335 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 758 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 35 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کس, خوراک, وقت, دیگری, چیز kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 27 Avgust, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Din & Maʼnaviyat toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

19 919
Obunachilar
-1124 soatlar
+47 kunlar
+2030 kunlar
Postlar arxiv
مراقبه شبانه پنجم شهریور @oshoi

آهنگ Mevlana (مولانا) اثری از Devakant @oshoi

حقیقت همیشه هست. حقیقت ما را فرا گرفته، اما درون ما چنان آشفته است که قادر نیستیم آن را باز بتابانیم. ماه کامل در آسمان است. ستارگان در آسمان اند، اما دریاچه پرتلاطم است. امواجش خروشان است. نمی توان ماه کامل را باز تاباند. نمیتواند در زیر نور ماه و ستارگان شادی کند. در برابر آسمانی که جلوی چشمش هست کور است. دریاچه فقط باید اندکی آرام شود. تمام تلاش من آن است تا به تو کمک کنم تا دریاچه ی آگاهی ات را آرام کنی. واین کار شدنی است. هم برای من و هم برای تو. من ادعای هیچ گونه توانایی خارق العاده ای ندارم. همه می توانند. فقط تلاشی اندک لازم است نه هیچ چیز دیگر..... نه هیچ توانایی ویژه ، بلکه فقط تلاشی اندک. اندکی تیز هوشی که همه از آن بر خوردارند. آن گاه که تو سکوت و آرامش درونی را بیابی، تغییری بنیادین رخ میدهد. #اﺷﻮ #کتاب_پرواز_در_تنهايي @oshoi

ادامه👇 آیکیدو می‌گوید، “بگو آری.” وقتی دشمن به تو حمله کرد، آن را بعنوان یک هدیه بپذیر. آن را دریافت کن؛ نرم و مُشَبَّکْ بشو. سفت نشو. تا حّدِممکن مایع‌گونه بشو. این هدیه را بگیر، آن را جذب کن و انرژی دشمن گم خواهد شد و تو صاحب آن خواهی شد. یک جهش انرژی از حمله‌کننده به تو صورت می‌گیرد. یک استاد آیکیدو، بدون جنگیدن پیروز می‌شود. او با نجنگیدن پیروز می‌شود. او بسیار نرم و فروتن است. دشمن توسط نگرش و حمله‌ی خودش نابود می‌شود. او بقدر کافی برای خودش زهر تولید می‌کند؛ نیازی نیست تو به او کمک کنی. او نگرش خودکشی دارد. او با حمله‌ی خودش دست به خودکشی زده است. تو نیازی نداری با او بجنگی. همین پدیده به شکل‌های بسیار اتفاق می‌افتد. در خیابان مرد مستی را می‌بینی که داخل جوی آب می‌افتد؛ ولی صدمه نمی‌بیند. در بامداد او را می‌بینی که کاملاً سالم و سرحال به اداره می‌رود. او تمام شب را در جوی آب بوده. او سقوط کرده، ولی استخوان‌هایش نشکسته است؛ شکستگی ندارد. ولی اگر تو سقوط کنی، بی‌درنگ دچار شکستگی استخوان خواهی شد. وقتی یک مرد مست به زمین می‌خورد چه اتفاقی می‌افتد. او کاملاً سقوط می‌کند، با آن افتادن همراه می‌شود. او مست است و نمی‌تواند مقاومت کند. در مورد چانگ تزو گفته شده… او با یک تصادف برخورد کرد. یک گاری از بالای تپه سقوط کرده بود و به گودالی پرتاب شده بود. صاحب گاری بسیار آسیب دیده بود و استخوانش شکسته بود. ولی مرد مستی که او نیز همراه صاحب گاری سفر می‌کرد ابداً آسیبی ندیده بود. او حتی از این سقوط خبردار نشده بود و مشغول خرناس کشیدن بود! او روی زمین افتاده بود. دیگران نالان و گریان بودند و او سخت خفته بود. چانگ تزو گفت: با دیدن این صحنه منظور لائوتزو را که گفته است، «رها کن»، درک کردم. کودکان هرروز چنین می‌کنند: آنان را تماشا کن؛ تمام روز را در اینجا و آنجا زمین می‌خورند ولی صدمه نمی‌بینند. اگر تو نیز چنین کنی برایت غیرممکن است! کودکان در هماهنگی زمین می‌خورند: وقتی سقوط می‌کنند، مقاومت نمی‌کنند، با سقوط مخالفت نمی‌کنند، سعی نمی‌کنند از خودشان محافظت کنند؛ سخت و خشک نمی‌شوند. درواقع، بسیار راحت و آسوده زمین می‌خورند. آیکیدو، تای‌چی، یا آنچه مسیحی و بودا آن را فروتنی و نرمی می‌خوانند، برهمین اساس استوار است اصل هماهنگی. این را در زندگی خود آزمایش کن؛ با آزمایشات کوچکی شروع کن: کسی به تو سیلی می‌زند؛ سعی کن آن را جذب کنی، آن را بپذیر. خوشحال باش که کسی انرژی‌اش را روی صورت تو آزاد کرده ـــ و ببین چه احساسی داری. احساسی کاملاً‌ متفاوت خواهی داشت. و این بارها بی‌خبر اتفاق افتاده: دوستی می‌آید و از پشت به تو سیلی می‌زند. تو نمی‌دانی که او کیست ـــ سپس نگاه می‌کنی: یک دوست است و تو خوشحال می‌شوی. یک سیلی دوستانه بود. ولی اگر برگردی و او یک دشمن باشد، ناراحت خواهی شد. کیفیت آن سیلی بی‌درنگ با نگرش تو تغییر می‌کند: اگر یک دوست باشد، آن را می‌پذیری: زیباست، حرکتی دوستانه است. اگر یک دشمن باشد، دیگر عاشقانه نیست و پر از نفرت است. آن سیلی یکی است، انرژی یکی است و یک اثر دارد؛ ولی نگرش تو تغییر می‌کند. می‌توانید این را بارها تماشا کنید: باران می‌آید؛ به‌خانه خواهید رفت. می‌توانید این را به روش آیکیدو بگیرید، یا به روش معمولی. روش معمولی این است که خواهید دید لباس‌هایتان خیس خواهد شد، یا سرما خواهید خورد و یا چنین و چنان می‌شود؛ و اینگونه با باران مخالف خواهید بود. با حالی بد و در مخالف به سمت خانه می‌دوید. حالا آیکیدو را آزمایش کنید: آسوده باشید، از بارش قطرات باران روی صورتتان لذت ببرید. بسیار زیباست. بسیار آرامش‌بخش، تمیزکننده و تازه‌کننده است. چه اشکالی دارد اگر لباس‌ها خیس بشوند؟ چرا اینقدر نگرانش باشید؟ می‌توانند خشک بشوند. ولی چرااین فرصت را از دست بدهید؟ باران ملاقات آسمان و زمین است. چرا این فرصت را از دست بدهید؟ چرا زیر باران نرقصید؟ عجله نکنید و شتاب نداشته باشید. آهسته‌تر عمل کنید، لذت ببرید. چشم‌ها را ببندید و قطرات باران را روی پلک‌هایتان احساس کنید که به روی صورت می‌لغزند. تماس آن را احساس کنید. آن را بپذیرید. هدیه‌ای از آسمان است. و ناگهان خواهید دید ـــ بسیار زیباست و هرگز به آن اینگونه نگاه نکرده بودید. این را در تجربه‌های عادی زندگی آزمایش کنید. شما همیشه در تضاد بوده‌اید. حالا هماهنگی را آزمایش کنید. و ناگهان خواهید دید. تمام معنی عوض می‌شود. آنگاه دیگر با طبیعت در مخالفت نخواهید بود. ناگهان ابرها می‌روند و خورشید می‌درخشد و نوری عظیم بر صورتتان می‌افتد. این را به نرمی دریافت کنید؛ همچون هدیه‌ای عاشقانه از سوی خورشید. چشم‌ها را ببندید، آن را جذب کنید. نور را بنوشید. ادامه دارد...... #اشو آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل پنجم #برگردان_محسن_خاتمی @oshoi

راهبی از بوداپرسید: قدرتمندترین و روشنایی‌بخش‌ترین چیست؟ بودا گفت: فروتنی و نرمی قدرتمند‌ترین است زیرا هیچگونه افکار اهریمنی در آن نیست؛ و بعلاوه، پُر از آرامش و نیرو است. چون از تمایلات اهریمنی آزاد است، به‌یقین مورد ستایش همگان است تفسیر اشو: قسمت سوم وقتی بودا می‌گوید، فروتنی و نرمی قدرتمند‌ترین است، منظورش این است: فردی که همچون یک نفْس وجود ندارد، فروتن است. بر کسی که همچون یک نفس وجود ندارد نمی‌توان پیروز شد، او را نمی‌توان شکست داد و نابود کرد. او به فراسو رفته است. با رفتن به فراسوی نفْس، به ورای مرگ می‌روی. با رفتن به فراسوی نفْس، به ورای شکست می‌روی، به ورای ناتوانی می‌روی. این یک مفهوم کاملاً‌ متفاوت است از قدرت است قدرت یک سالک این قدرت دیگر از تضاد بیرون نمی‌آید. این قدرت توسط برخورد و اصطکاک ایجاد نمی‌شود. نیروی برق از اصطکاک تولید می‌شود؛ آتش از اصطکاک تولید می‌شود. اگر کف دو دست را به‌هم بمالی، گرم می‌شوند. و قدرتی هست که از همکاری حاصل می‌شود نه با تضاد و اصطکاک، این چیزی است که بودا می‌گوید. “کسی که با راه هماهنگ باشد، بزرگ است کسی که با راه هماهنگ باشد، قدرتمند است.” ولی برای هماهنگ‌شدن با راه، فرد می‌بایست فروتن باشد تاریخ فقط اصطکاک را می‌شناسد، جنگ و خونریزی را می‌شناسد. تاریخ فقط اهریمنان جنگ‌طلب را می‌شناسد. تاریخ فقط انسان‌های دیوانه را می‌شناسد. زیرا تاریخ فقط وقتی نگاشته می‌شود که اشکالی پیش آمده باشد. وقتی همه‌چیز مطلقاً تنظیم و هماهنگ باشد، خارج از زمان است و همچنین بیرون از تاریخ. تاریخ گزارش زیادی در مورد مسیح نمی‌دهد ـــ درواقع، هیچ چیز! اگر انجیل وجود نداشت، هیچ سابقه‌ای از مسیح وجود نداشت. و مایلم به شما بگویم که مردمان زیادی مانند مسیح وجود داشته‌اند؛ ولی ما هیچ سابقه‌ای از آنان در دست نداریم. آنان آمدند و رفتند و حتی جای پایی از خود باقی نگذاشتند. تاریخ بوداها را ثبت نکرده است. برای همین است که وقتی در مورد یک بودا یا یک ماهاویرا یا یک زرتشت می‌شنوید، آنان به‌نظر مانند قهرمانان اساطیری هستند، نه افراد تاریخی. به‌نظر می‌رسد که آنان هرگز وجود نداشته‌اند، یا فقط در رویاهای انسان وجود داشته‌اند؛ یا فقط در اشعار چند انسان خیال‌پرداز و عاشق وجود داشته‌اند. آنان مانند آرمان‌های انسانی به‌نظر می‌رسند: آنگونه که انسان مایل است تا انسان‌ها چنین باشند. ولی نه درواقعیت. آنان واقعی بودند. چنان واقعی بودند که هیچ اثری از آنان در پشت‌سرشان باقی نمانده است. تاوقتی شیطنتی برپا نکنی، امضای خودت را در تاریخ برجا نخواهی گذاشت. برای همین است که تاریخ فقط سیاست‌ها را ثبت می‌کند، زیرا سیاست مکانیسم شیطنت است. سیاست‌بازها در تضاد هستند. انسان‌ بادیانت در هماهنگی زندگی می‌کند. او مانند درختان زندگی می‌کند: چه کسی داستان زندگی درختان می‌نویسد؟ او مانند رودخانه‌ها زندگی می‌کند؛ چه کسی حرکت رودخانه‌ها را ثبت می‌کند؟ انسان فروتن در هماهنگی است. و بودا می‌گوید او قدرتمندترین است. ولی این مفهوم از قدرت کاملاً متفاوت است. برای درک آن، چند چیز را باید بخوبی در خاطر سپرد. در ژاپن آنان علم زیبایی دارند به نام “آیکیدو” Aikido. واژه آیکیدو از ریشه “کی” Ki می‌آید. “کی” یعنی قدرت. همین واژه در زبان چینی، “چی” Chi خوانده می‌شود. از “چی” واژه‌ی “تای‌چی” TaiChi می‌آید که آن نیز به‌معنی قدرت است. در زبان هندی، درست لغت مترادف “کی” و “چی” واژه‌ی “پرانا” Prana را داریم. این یک مفهوم کاملاً متفاوت از قدرت است. در آیکیدو آنان آموزش می‌دهند که وقتی کسی به تو حمله کرد، با او درگیر نشو ـــ حتی وقتی به تو حمله کرده باشد. با او همکاری کن! این‌به‌نظر ناممکن می‌رسد، ولی شخص می‌تواند این هنر را بیاموزد. و وقتی این هنر را بیاموزی، بسیار تعجب خواهی کرد که چنین اتفاقی می‌افتد ـــ می توانی حتی با دشمنت همکاری کنی. آیکیدو می‌گوید وقتی کسی به تو حمله کرد، با او برو! معمولاً وقتی کسی به تو حمله می‌کند، سفت و خشک می‌شوی. در تضاد هستی. آیکیدو می‌گوید حتی حمله را نیز بسیار عاشقانه دریافت کن. آن را دریافت کن: هدیه‌ای از سوی دشمن است. او انرژی زیاد برایت می‌آورد؛ آن را دریافت کن، جذب کن، تضاد ایجاد نکن. درابتدا به‌نظر ناممکن می‌رسد. که چطور؟ زیرا قرن‌هاست که یک مفهوم از قدرت را به ما آموزش داده‌اند؛ و آن تضاد و اصطکاک است. ما فقط یک قدرت را می‌شناسیم و آن جنگیدن است. فقط یک نوع قدرت را می‌شناسیم: قدرت مخالفت و نه‌گفتن. حتی این را در کودکان می‌توانی مشاهده کنی. لحظه‌ای که کودک قدری مستقل می‌شود، شروع به نه‌گفتن می‌کند. مادر می‌گوید، “بیرون نرو،” و کودک می‌گوید، “نه، من می‌روم!” مادر می‌گوید، “ساکت باش.” و کودک می‌گوید، “نه، می‌خواهم آواز بخوانم و برقصم” چرا او نه می‌گوید؟ او راه‌های قدرت را می‌اموزد. “نه” قدرت می‌بخشد. ادامه 👇 @oshoi

Repost from اشـoshoـو
مراقبه روزانه پنجم شهریور @oshoi

بیشتر رنج‌های انسان از خودِ زندگی نیست؛ از مقاومت او در برابر زندگی است. تو می‌خواهی زندگی مطابق خواسته‌هایت حرکت کند، اما زندگی هیچ قراردادی با ذهن تو امضا نکرده است. گاهی آنچه می‌خواهی اتفاق نمی‌افتد و گاهی چیزی اتفاق می‌افتد که هرگز انتظارش را نداشته‌ای. ذهن دائماً می‌گوید: «این نباید اتفاق می‌افتاد» و درست از همان لحظه، رنج آغاز می‌شود. زندگی را همان‌گونه که هست ببین. نه با قضاوت، نه با مقایسه، نه با آرزوهای گذشته و آینده. وقتی بتوانی با لحظهٔ اکنون یکی شوی، حتی سکوت هم برایت سخن خواهد گفت. خوشبختی چیزی نیست که روزی در آینده به آن برسی؛ خوشبختی زمانی آغاز می‌شود که دست از فرار کردن برداری. زندگی همین لحظه است. اگر اکنون را از دست بدهی، زندگی را از دست داده‌ای. #اشو @oshoi

مراقبه شبانه چهارم شهریور @oshoi

موسیقی بی کلام با عنوان: بیداری @oshoi

زرتشت با هیچیک از صاحبان منافع کاری ندارد. تنها علاقه او این است که: انسان، یک خالق ارزشها شود. او می تواند انتخاب کند. بردگان نمی توانند انتخاب کننده باشند. فقط اربابان و مرشدان میتوانند انتخابگر باشند. بردگان فقط می توانند گدا باشند. همه ادیان، بشریت را به گدایان تنزل داده اند. آنها آن را عبادت مینامند، پرستش مینامند. نامهای زیبا برای پنهان کردن واقعیتی زشت، زرتشت می خواهد شما خالق باشید، نه گدا، و شما فقط وقتی میتوانید خالق باشید که به جلو نگاه کنید و به طور پیوسته گذشته و مردگان را رها کنید. به دوش کشیدن اجساد مردگان خطرناک است. در محاصرۀ مردگان باقی ماندن خطرناک است. چونکه آنها میتوانند زندگی شما را مسموم کنند. آنها زندگی شما را مسموم کرده اند. با آن چیزی بمانید که اتفاق خواهد افتاد و هنوز اتفاق نیفتاده است. آن، شما را جوان و تازه نگه خواهد داشت. آن، شما را تحریک شده و مشتاق نگه خواهد داشت.  آن، شما را همواره در حال رفتن به سفری تازه و زیارتی تازه نگه خواهد داشت. چونکه هیچ پایانی برای زندگی وجود ندارد، هیچ پایانی برای زمان وجود ندارد. یک زندگی بیکران و یک زمان بیکران در دسترس شماست. شما می توانید خدا را در درونِ روحِ خود خلق کنید. اما عنوان زرتشت برای خدا، اَبر انسان است. من فکر میکنم این نام بهتر است، چونکه همراه با نام خدا وابستگی های زشتی وجود دارند. از کلمه خدا به شدت سوءاستفاده شده است. کل گذشته انسان، همه امکانات تکامل بشری را نابود کرده است. شما میتوانید ترتیبی بدهید و آن را به طریقی به آینده بکشانید، اما طی چند ثانیه درخواهید یافت که خدا به گذشته برگشته است ... حق با زرتشت است که خدا را رها می کند. آن یک افسانه بود و ما نمی توانیم به هیچ طریقی با یک افسانه ارتباط بگیریم. اما ابر انسان یک افسانه نیست. آن، استعداد درونی شماست. استعداد درونی هر انسانی است. خودِ ایده ابر انسان شما را غنی میسازد. به شما احساس پری بودن می دهد. باعث میشود که احساس کنید که دیگر یک گدا و پرستشگر نیستید. نیازی ندارید به هیچ کلیسا، معبد یا کنیسه ای بروید، چونکه اکنون نیازی به هیچ دعا و عبادتی نیست. شما باید خودتان را متحول کنید. دین، کیمیاگریِ تحول و دگرگونی می‌شود. از برده بودن به ارباب بودن #اشو #کتاب_زرتشت_پیامبر_خندان @oshoi

#سوال_از_اشو باگوان چرا شما به شاگردانتان یک طرز رفتار مشخص نمیدهید؟ آیا یک شخصیت اخلاقی برای یک زندگی روحانی ضروری نیست؟ #پاسخ همه تلاش من این است که به شما آگاهی بدهم نه شخصیت. آگاهی چیزی واقعی است، شخصیت جوهری کاذب شخصیت برای کسانی لازم است که آگاهی ندارند. اگر چشم داشته باشید به عصا نیازی ندارید تا راهتان را پیدا کنید، راهتان را کورمال بپیمایید. شخصیت لازم است چون مردم ناآگاه هستند. شخصیت فقط یک روان کننده است به شما کمک می‌کند تا زندگی‌تان را در مسیری هموار پیش ببرید. به مردم گفته شده  متواضع باشند اگر یاد بگیرید چطور متواضع باشید، این یک کمک فنر است. با آموختن تواضع خواهید توانست از خودتان در برابر نفس‌های دیگران محافظت کنید.‌ آنگاه زیاد به شما آسیب نمی‌زنند.‌ شما یک انسان متواضع‌اید. اگر خودخواه باشید مجبورید بارها و بارها آسیب ببینید. نفس خیلی حساس است بنابراین شما نفس‌های خود را با پرده‌ای از تواضع می‌پوشانید. این کمک می‌کند، نوعی نرمی به شما می دهد. ولی شما را متحول نمی‌کند. کار من، عبارت است از تحول. این یک مدرسه کیمیاگری است.‌ من می‌خواهم شما را از ناآگاهی به آگاهی متحول کنم، از ظلمت به نور. من نمی‌خواهم به شما شخصیت بدهم فقط می‌توانم به شما هشیاری درونی بدهم. من از شما می‌خواهم لحظه به  لحظه زندگی کنید نه بر طبق یک الگوی تنظیم شده توسط من یا جامعه، کلیسا یا حکومت. من از شما می‌خواهم بر اساس شعله کوچک هشیاری خودتان زندگی کنید بر اساس آگاهی خودتان برای هر لحظه پاسخگو باشید. شخصیت یعنی شما برای همه مسائل زندگی پاسخ‌هایی معین حاضر آماده دارید. بنابراین هروقت موقعیتی پدیدار می‌شود، شما بر اساس الگو پاسخ می‌دهید. چون شما بر اساس جواب‌هایی حاضر آماده پاسخ می‌دهید، این یک پاسخ درست نیست، یک عکس‌العمل است. آدم باشخصیت عکس‌العمل نشان می‌دهد، انسان آگاه پاسخ می‌دهد. او موقعیت را درک می‌کند، واقعیت را آنطور که هست می‌سنجد و بر اساس آن سنجش عمل می‌کند. آدم باشخصیت مکانیکی است مثل روبات کار می‌کند. او کامپیوتری در ذهنش دارد پر از اطلاعات. هر چیزی از او بپرسید پاسخی حاضر آماده از کامپیوتر او خارج می‌شود. انسان آگاه به سادگی در لحظه عمل می‌کند نه بر اساس گذشته و حافظه. پاسخ او زیبایی طبیعی بودن دارد و پاسخ او به موقعیت درست است.‌ آدم باشخصیت همیشه کم می‌آورد چون زندگی دائماً تغییر می‌یابد هیچوقت یکسان نیست، پاسخ های شما همیشه یکسان است. آنها هرگز رشد نمی‌کنند نمی‌توانند رشد کنند، مرده‌اند. به شما در کودکی چیزی گفته شده همان‌جا مانده است‌... #اشو #برگردان : محسن خاتمی @oshoi

Repost from اشـoshoـو
مراقبه روزانه چهارم شهریور @oshoi

شاگرد از طریق ذهن و دانش با آموزگار ارتباط برقرار می‌کند و می‌تواند اطلاعات و نظریه‌های بسیاری بیاموزد، اما ممکن است با وجود دانستن درباره‌ی همه‌چیز، خودش را نشناسد. مرید از طریق قلب نزدیک می‌شود؛ رابطه‌ی او با استاد بر پایه‌ی عشق، اعتماد و سرسپردگی است. استاد صرفاً چیزی آموزش نمی‌دهد، بلکه کیفیتی از زندگی، حقیقت و سرور را منتقل می‌کند. دانش ذهنی اگر بدون شناخت خویش باشد، مانند خانه‌ای بدون پایه است. انباشتن دانش می‌تواند ایگو را تقویت کند و انسان را گرفتار غرور، مدرک، اطلاعات و دانسته‌ها سازد. در مقابل، مرید باید ایگو و وابستگی به هر نوع انباشت، چه پول و چه دانش، را رها کند. مریدی به معنای تسلیم شدن ایگو و ورود به کیفیتی از عشق است که در نهایت به سرسپردگی و دعا تبدیل می‌شود. داستان دانیال و شیرها نمادی از حقیقت‌جویی و برخورد جامعه با انسان‌های حقیقت‌طلب است. جامعه‌ای که بر دروغ، عادت و منافع تثبیت‌شده بنا شده، معمولاً در برابر کسی که حقیقت را دنبال می‌کند مقاومت می‌کند. داستان بودا و فیل دیوانه نیز نمادی از این است که گاهی حتی حیوانات از انسان‌هایی که خود را عاقل می‌دانند، مهربان‌تر و انسانی‌تر رفتار می‌کنند. این داستان‌ها لزوماً به‌عنوان وقایع تاریخی اهمیت ندارند، بلکه حقیقتی نمادین و جاودانه را بیان می‌کنند. مواجهه با فشار و آزار به خاطر حقیقت می‌تواند انسان را عمیق‌تر و استوارتر کند. هرچه تعهد به حقیقت بیشتر شود، انسان بیشتر در آن ریشه می‌دواند و به مرکز درونی خود دست پیدا می‌کند. پیام اساسی بودا، یعنی «برای خودت چراغی باش». گنج حقیقی، پیروزی حقیقی و نور حقیقی در بیرون نیستند؛ در درون انسان قرار دارند. مراقبه یعنی مشاهده‌ی افکار، احساسات، بدن و اعمال و رسیدن به این تشخیص که هیچ‌کدام از این‌ها «خود» نیستند، بلکه همه مورد مشاهده قرار می‌گیرند و انسان شاهد آن‌هاست. با عمیق‌تر شدن مشاهده، همه‌ی موضوعات کنار گذاشته می‌شوند و در نهایت آگاهی متوجه خودِ آگاهی می‌شود. این چرخش درونی، لحظه‌ی شناخت خویش است؛ لحظه‌ای که حقیقت، آزادی، سعادت و خداگونگی به‌طور مستقیم تجربه می‌شوند. پس از آن، انسان همچنان در جهان زندگی می‌کند، اما دیگر وابسته و گرفتار آن نیست؛ در جهان است، اما از آن رهاست. مراقبه نباید با غم، خشکی و جدیت اشتباه گرفته شود. دین و مراقبه‌ی حقیقی باید با شادی، رقص، آواز، عشق، زندگی و جشن همراه باشد. دین نباید پناهگاهی برای شکست‌خوردگان و ناامیدان باشد، بلکه باید برای انسان‌هایی باشد که می‌خواهند زنده‌تر و آگاه‌تر زندگی کنند. مراقبه همچنین نوعی کیمیاگری درونی معرفی می‌شود؛ فرایندی که انرژی‌های خام انسان را به شکل‌های والاتر تبدیل می‌کند: خشم به شفقت، حرص به بخشندگی، شهوت به عشق و عشق به دعا تبدیل می‌شود. انسان موجودی کامل و تمام‌شده نیست؛ بلکه موجودی دارای ظرفیت و امکان رشد است. مانند طلایی که باید پالایش شود یا الماسی که در ابتدا شبیه سنگی معمولی است، انسان نیز ممکن است در ظاهر گرفتار خشم، حرص، نفرت و شهوت باشد، اما در درون خود ظرفیت پاکی، معصومیت، عشق، خرد و خداگونگی را دارد. مشکل اصلی این است که انسان معمولاً به دنبال چیزهای دور می‌رود و نزدیک‌ترین حقیقت، یعنی وجود خودش را نادیده می‌گیرد. همان‌طور که برخی افراد تمام عمر کنار برج لندن یا تاج‌محل زندگی می‌کنند اما هیچ‌گاه از آن‌ها دیدن نمی‌کنند، انسان نیز چیزی را که از همه به او نزدیک‌تر است، یعنی وجود درونی خود، نادیده می‌گیرد. حقیقت، گنج و نور حقیقی در درون انسان قرار دارد. راه رسیدن به آن، انباشتن دانش و جست‌وجوی بیرونی نیست؛ بلکه رها کردن ایگو، کنار گذاشتن وابستگی‌ها، مشاهده‌ی درونی و عمیق شدن در مراقبه است. مراقبه، راه تبدیل انسان بالقوه به انسان بالفعل است؛ راهی برای تبدیل انرژی‌های خام به عشق، آگاهی و سرور و برای کشف آن چیزی که از ابتدا در درون انسان وجود داشته است. #اشو #باد_طلایی خلاصه فصل یازدهم ‏@oshoi

#مراقبه_شبانه سوم شهریور @oshoi

موسیقی بی کلام : باغ بهار ابدی(همیشه بهار) @oshoi

ما همه از همدیگر عشق می خواهیم دوستان از دوستان عشق میخواهند ما همه از کسی دیگر عشق می خواهیم بدون این درک که آن دوستی که ما از او عشق خواسته ایم، خودش از شما عشق میخواهد. شما مانند دو گدا هستید که  روبروی هم ایستاده اید و کاسه ی گدایی همدیگر را می کشید. تا زمانی که کسی عشق بخواهد، او قادر به عشق دادن نخواهد بود زیرا عشق خواستن نشان دهنده ی این است که: درون او چشمه ی عشق وجود ندارد وگرنه چرا باید عشق را از بیرون بخواهد؟  فقط کسی که فراتر از نیاز به عشق خواهی رفته باشد، میتواند عشق دهد. عشق سهیم کردن است، نه گدایی کردن عشق امپراطور است، گدا نیست. عشق فقط دادن را می شناسد، او چیزی از خواستن نمی داند. ما عشق را میشناسیم؟  عشقی که درخواست می شود، نمی تواند عشق باشد. و به یاد بسپار:  کسی که عشق را درخواست می کند، هرگز نخواهد توانست در این دنیا عشق را به دست آورد. یکی از اساسی ترین قوانین، یکی از ابدی ترین قوانین زندگی،  این است که کسی که درخواست عشق می کند، هرگز آن را به دست نمی آورد ، هرگز....  عشق تنها به در خانه ای می آید که در آنجا #خواهش_عشق ناپدید شده باشد. عشق شروع به بارش بر خانه ی کسی می کند که درخواست عشق را متوقف کرده است. اما بر خانه ی کسی که همچنان درخواست عشق می کند، بارانی نخواهد بارید. عشق از قلبی که درخواست عشق می کند، جریان نمی یابد.  قلب درخواست کننده آن نوع پذیرش را ندارد که به عشق امکان ورود دهد. فقط یک قلب سهیم کننده، یک قلب دهنده نوعی پذیرش را در خود دارد تا عشق به درش بیاید و بگوید: در را باز کن! من آمده ام. تاکنون عشق بر در ما کوبیده است؟ نه، زیرا تا به حال قادر به دادن عشق نبوده ایم. و این را نیز به یاد داشته باش که:  هر آنچه که ما می دهیم به ما باز می گردد. یکی از قوانین ابدی این است که هرچه بدهیم به ما باز می گردد.  کل جهان چیزی جز یک اکو نیست. ما تنفر می دهیم، و تنفر به ما باز می گردد.  ما خشم می دهیم، و خشم به ما باز می گردد. ما ازدیگران سوء استفاده می کنیم و سوء استفاده به ما باز می گردد. ما خار پخش می کنیم، و خار به ما باز میگردد. هرآنچه که می دهیم، به ما باز میگردد، آن در راه های بی پایان به ما باز میگردد. و اگر عشق را سهیم کنیم، آنگاه عشق در راه های بی پایان به ما می رسد. اگر عشق در شمار راه های بی حد به ما نرسد، بدان که ما عشق نداده ایم . #اشو #کتاب_سفر_درونی @oshoi

عشقٍ ابدی عشق می تواند در دو بُعد مختلف وجود داشته باشد: افقی یا عمودی. ما با عشق از نوع افقی آشنا هستیم؛ یعنی عشق در بُعد زمان. در حالی که بعد عمودی نمایانگر وادی ابدیت و جاودانگی است. اشتياق موجود در قلب، تو، برای تداوم و پایداری نیست، تو دچار سوء تعبیر شده ای. ولی این سوء تعبير تقريباً فراگیر است، زیرا معیار سنجش ما، محدود به بُعد زمان است و در این بُعد تنها دو امکان وجود دارد: هر پدیده ای، یا لحظه ای و گذرا است یا مداوم و پایدار ولی خود تداوم نیز به لحظه های بسیاری است که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و هر کدام شروع و پایانی دارند. بنابراین تداوم، ابدی نیست؛ نمی تواند باشد. هیچ چیز در بعد زمان ابدی نیست. آن چیز که در زمان متولد می شود، محکوم به مرگ در زمان است. اگر آغازی است، حتما پایانی هم هست‌‌. عشق تو نیز دارای شروع است و در لحظه ای خاص از زمان آغاز می شود - پس بنابراین بایستی پایان یابد، حال این پایان می تواند دیرتر یا زودتر به وقوع بپیوندد. اگر سریع پایان یابد، اسم آن را لحظه ای و گذرا می گذاری؛ اگر به پایان رسیدن آن قدری بیشتر به طول بینجامد، آن را پایدار و مداوم تصور می کنی. ولی این تداوم نیز قلب تو را ارضا نمی کند، زیرا قلب در آرزوی چیزی است که به هیچ وجه پایانی بر آن نباشد، چیزی که برای همیشه باشد. این آرزو، در حقیقت آرزوی رسیدن به خداست؛ "خدا" نامی دیگر برای عشق ابدی است ولی ذهن هیچ چیز از ابدیت نمی داند. در قلب اشتیاق به ابدیت موج می زند؛ اما قلب همیشه توسط ذهن تفسیر و تعبیر می شود. عشقی که ذهن آدمی می شناسد، یا بسیار کوتاه مدت و با قدری طولانی مدت است. ولی حتی اگر عشق مدت بیشتری دوام یابد، ترس از دست رفتن و پایان یافتن این عشق همیشه وجود خواهد داشت؛ این ترس کاملا بجا است، زیرا پایان چنین عشقی، محرز و قطعی است. قلب صحبت از ابدیت می کند، ولی ذهن آن را تداوم تعبیر می کند. سوء تعبیری که به آن دچار شده ای همین جاست. اشتیاق قلب تو برای طی طریق در بعد عمودی است، یعنی در بُعد مراقبه. اشتياق، موجود در قلب تو احمقانه نیست؛ مشکل این است که تو آن را اشتباه درک کرده ای. قلب تو در حقیقت به دنبال عشقی است که زاییده مراقبه باشد، نه ایده ذهن؛ این دقیقاً همان عشقی است که من همیشه از آن صحبت می کنم. این همان عشقی است که عیسی مسیح از آن صحبت می کرد. این عشق، الهی است. این عشق، زمینی نیست. عشق زمینی تو نمی تواند الهی باشد. عشق زمینی پدیده ای است مربوط به ذهن، مربوط به بیولوژی، فیزیولوژی و روانشناسی؛ ولی ابدی نیست. #اشو عشق، رقص زندگی @oshoi

Repost from اشـoshoـو
مراقبه روزانه سوم شهریور @oshoi

انسان تنها از طریق مراقبه می‌تواند به حقیقت برسد؛ زیرا حقیقت چیزی نیست که ذهن بتواند آن را بشناسد. ذهن می‌تواند دربارهٔ حقیقت فکر و نظریه‌پردازی کند، اما همیشه در اطراف آن می‌چرخد و هرگز به مرکز نمی‌رسد. ذهن برای ارتباط با دیگران و زندگی در جهان بیرونی لازم است، اما حقیقت، خودِ وجود انسان است و تنها زمانی آشکار می‌شود که ذهن آرام گرفته و انسان وارد سکوت و بی‌ذهنی شود. مراقبه یعنی روی آوردن به درون. ذهن باید خدمتکار انسان باشد، نه ارباب او. در مرکز وجود، افکار، خواسته‌ها و تخیلات کنار می‌روند و تنها آگاهی باقی می‌ماند. در آن حالت، انسان حقیقت را نه به‌عنوان یک فکر یا نتیجه‌گیری، بلکه به‌صورت یک تجربهٔ مستقیم درمی‌یابد. وقتی حقیقت تجربه شود، زندگی انسان نیز تغییر می‌کند؛ زیرا کسی که حقیقت خود را شناخته، دیگر نمی‌تواند به‌راحتی دروغین و غیر اصیل زندگی کند. دروغ، زندگی را پیچیده می‌کند. یک دروغ به دروغ‌های بیشتری نیاز دارد تا از آن دفاع شود و به‌تدریج تمام زندگی انسان به شبکه‌ای از تناقض‌ها و محاسبات تبدیل می‌شود. اما حقیقت ساده است و نیازی به دفاع ندارد. انسانی که در حقیقت زندگی می‌کند، مجبور نیست دائماً به خاطر بیاورد چه گفته یا چه کرده است. سادگی و صداقت، زمینهٔ ظهور آرامش و سرور هستند. برای رسیدن به این حالت باید ذهن را کنار گذاشت. ابتدا لحظه‌هایی کوتاه از سکوت و بی‌ذهنی ظاهر می‌شوند؛ سپس این فاصله‌ها بیشتر و عمیق‌تر می‌شوند تا جایی که سکوت درونی حتی در میان شلوغی و فعالیت‌های روزمره نیز مانند جریانی زیرین ادامه پیدا می‌کند. انسان می‌تواند آن را احساس کند، زیبایی‌اش را ببیند و شیرینی‌اش را بچشد. حقیقت چیزی نیست که در جایی بیرون از انسان پیدا شود؛ حقیقت از ابتدا در وجود او حاضر است. سانیاس در این معنا، تصمیم و تعهدی آگاهانه برای یافتن حقیقت خویش است؛ اینکه انسان زندگی خود را به سفر درونی اختصاص دهد و چیزهای غیرضروری را کنار بگذارد. حقیقت دیگران نیز نمی‌تواند حقیقت تو باشد. حقیقت بودا، عیسی یا زرتشت، اگر فقط تکرار شود، همچنان متعلق به ذهن است. وقتی ذهن کنار گذاشته می‌شود، انسان از گذشته، تاریخ، جامعه و باورهای به ارث رسیده فاصله می‌گیرد و برای نخستین بار با وجود اصیل خودش روبه‌رو می‌شود. مراقبه فقط حقیقت را آشکار نمی‌کند؛ آزادی، آگاهی، سرور و حتی احساس جاودانگی را نیز به همراه دارد. آزادی واقعی فقط آزادی سیاسی یا بیرونی نیست. تا زمانی که انسان اسیر خواسته‌ها، حرص، حسادت، مالکیت، ترس، مقایسه و رقابت باشد، در واقع آزاد نیست. این خواسته‌ها مانند زنجیرهای نامرئی‌اند؛ چون دیده نمی‌شوند، انسان حتی ممکن است تصور کند آزاد است، در حالی که در اسارت زندگی می‌کند. وقتی خواستهٔ دائمی برای «بیشتر» از بین می‌رود، انسان برای نخستین بار آزادی را تجربه می‌کند و می‌آموزد از آنچه اکنون دارد لذت ببرد. از نگاه اوشو، دو نوع انسان وجود دارد: کسانی که همیشه در انتظار چیز بیشتری هستند و لذت زندگی را به آینده موکول می‌کنند، و کسانی که از همین لحظه و آنچه اکنون در اختیارشان است لذت می‌برند. دستهٔ اول افقی زندگی می‌کنند؛ همیشه در حال دویدن، عجله و رسیدن به آینده‌اند و به همین دلیل چیزهایی را که همین حالا در اطرافشان وجود دارد از دست می‌دهند. اما کسی که در لحظه زندگی می‌کند، عمودی زندگی می‌کند؛ یعنی در عمق رشد می‌کند. همان‌طور که هرچه ریشهٔ درخت عمیق‌تر باشد، شاخه‌هایش می‌توانند بالاتر بروند، انسان نیز هرچه عمیق‌تر در وجود خودش فرو رود، به ارتفاعات بیشتری از شادی و آگاهی دست پیدا می‌کند. مراقبه انسان را به چنان تمامیتی می‌رساند که می‌تواند هم به عمیق‌ترین لایه‌های وجودش دست پیدا کند و هم قله‌های بالای سرور و آگاهی را تجربه کند. این همان آزادی واقعی است: آزادی برای بودن، و آزادی برای کامل و تمام بودن. مراقبه همچنین نگرش انسان به زندگی را تغییر می‌دهد. انسان مراقبه‌گر زندگی را بیش از حد جدی نمی‌گیرد؛ زندگی را مانند بازی و رؤیایی زیبا می‌بیند و هر کاری را با تمامیت انجام می‌دهد، اما بدون سنگینی و جدیت بیمارگونه. موفقیت و شکست دیگر او را به‌هم نمی‌ریزند. اگر موفق شود، خوب است و اگر شکست بخورد، باز هم خوب است. او در هر دو حالت متعادل و در مرکز وجود خود باقی می‌ماند. به این معنا، مراقبه انسان را به مرکز گردباد تبدیل می‌کند؛ زندگی در اطرافش در حرکت است، اما در درون او سکوت و ثبات وجود دارد. حتی مرگ نیز برای چنین انسانی به بخشی از نمایش هستی تبدیل می‌شود. حقیقت، آزادی و سرور در بیرون از انسان نیستند؛ در درون او هستند. راه رسیدن به آنها، کنار گذاشتن سلطهٔ ذهن و رفتن به سوی سکوت، آگاهی و بی‌ذهنی است. حقیقت بسیار دور نیست؛ در واقع تنها یک جهش از ذهن به بی‌ذهنی فاصله دارد. #اشو #باد_طلایی خلاصه فصل دهم @oshoi

#مراقبه_شبانه دوم شهریور @oshoi