اشـoshoـو
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام اشـoshoـو
تُعد قناة اشـoshoـو (@oshoi) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 19 922 مشتركاً، محتلاً المرتبة 3 925 في فئة الدين والقيم الروحية والمرتبة 16 844 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 19 922 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 26 أغسطس, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 20، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -11، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 6.70%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.81% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 335 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 758 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 35.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کس, خوراک, وقت, دیگری, چیز.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 27 أغسطس, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الدين والقيم الروحية.
19 922
المشتركون
-1124 ساعات
+47 أيام
+2030 أيام
أرشيف المشاركات
19 922
بیشتر رنجهای انسان از خودِ زندگی نیست؛ از مقاومت او در برابر زندگی است.
تو میخواهی زندگی مطابق خواستههایت حرکت کند، اما زندگی هیچ قراردادی با ذهن تو امضا نکرده است. گاهی آنچه میخواهی اتفاق نمیافتد و گاهی چیزی اتفاق میافتد که هرگز انتظارش را نداشتهای.
ذهن دائماً میگوید: «این نباید اتفاق میافتاد» و درست از همان لحظه، رنج آغاز میشود.
زندگی را همانگونه که هست ببین.
نه با قضاوت، نه با مقایسه، نه با آرزوهای گذشته و آینده.
وقتی بتوانی با لحظهٔ اکنون یکی شوی، حتی سکوت هم برایت سخن خواهد گفت.
خوشبختی چیزی نیست که روزی در آینده به آن برسی؛
خوشبختی زمانی آغاز میشود که دست از فرار کردن برداری.
زندگی همین لحظه است.
اگر اکنون را از دست بدهی، زندگی را از دست دادهای.
#اشو
@oshoi
19 922
زرتشت با هیچیک از صاحبان منافع کاری ندارد.
تنها علاقه او این است که:
انسان، یک خالق ارزشها شود.
او می تواند انتخاب کند.
بردگان نمی توانند انتخاب کننده باشند.
فقط اربابان و مرشدان میتوانند انتخابگر باشند. بردگان فقط می توانند گدا باشند.
همه ادیان، بشریت را به گدایان تنزل داده اند. آنها آن را عبادت مینامند، پرستش مینامند. نامهای زیبا برای پنهان کردن واقعیتی زشت، زرتشت می خواهد شما خالق باشید، نه گدا،
و شما فقط وقتی میتوانید خالق باشید که به جلو نگاه کنید و به طور پیوسته گذشته و مردگان را رها کنید.
به دوش کشیدن اجساد مردگان خطرناک است.
در محاصرۀ مردگان باقی ماندن خطرناک است. چونکه آنها میتوانند زندگی شما را مسموم کنند.
آنها زندگی شما را مسموم کرده اند.
با آن چیزی بمانید که اتفاق خواهد افتاد و هنوز اتفاق نیفتاده است.
آن، شما را جوان و تازه نگه خواهد داشت.
آن، شما را تحریک شده و مشتاق نگه خواهد داشت.
آن، شما را همواره در حال رفتن به سفری تازه و زیارتی تازه نگه خواهد داشت.
چونکه هیچ پایانی برای زندگی وجود ندارد،
هیچ پایانی برای زمان وجود ندارد.
یک زندگی بیکران و یک زمان بیکران در دسترس شماست.
شما می توانید خدا را در درونِ روحِ خود خلق کنید.
اما عنوان زرتشت برای خدا،
اَبر انسان است.
من فکر میکنم این نام بهتر است، چونکه همراه با نام خدا وابستگی های زشتی وجود دارند.
از کلمه خدا به شدت سوءاستفاده شده است.
کل گذشته انسان، همه امکانات تکامل بشری را نابود کرده است. شما میتوانید ترتیبی بدهید و آن را به طریقی به آینده بکشانید، اما طی چند ثانیه درخواهید یافت که خدا به گذشته برگشته است ...
حق با زرتشت است که خدا را رها می کند.
آن یک افسانه بود و ما نمی توانیم به هیچ طریقی با یک افسانه ارتباط بگیریم.
اما ابر انسان یک افسانه نیست.
آن، استعداد درونی شماست.
استعداد درونی هر انسانی است.
خودِ ایده ابر انسان شما را غنی میسازد.
به شما احساس پری بودن می دهد.
باعث میشود که احساس کنید که دیگر یک گدا و پرستشگر نیستید.
نیازی ندارید به هیچ کلیسا، معبد یا کنیسه ای بروید، چونکه اکنون نیازی به هیچ دعا و عبادتی نیست. شما باید خودتان را متحول کنید.
دین، کیمیاگریِ تحول و دگرگونی میشود.
از برده بودن به ارباب بودن
#اشو
#کتاب_زرتشت_پیامبر_خندان
@oshoi
19 922
#سوال_از_اشو
باگوان چرا شما به شاگردانتان یک طرز رفتار مشخص نمیدهید؟
آیا یک شخصیت اخلاقی برای یک زندگی روحانی ضروری نیست؟
#پاسخ
همه تلاش من این است که به شما
آگاهی بدهم نه شخصیت.
آگاهی چیزی واقعی است،
شخصیت جوهری کاذب
شخصیت برای کسانی لازم است که آگاهی ندارند. اگر چشم داشته باشید
به عصا نیازی ندارید تا راهتان را پیدا کنید، راهتان را کورمال بپیمایید.
شخصیت لازم است چون مردم ناآگاه هستند. شخصیت فقط یک روان کننده است به شما کمک میکند تا زندگیتان را در مسیری هموار پیش ببرید.
به مردم گفته شده متواضع باشند
اگر یاد بگیرید چطور متواضع باشید، این یک کمک فنر است. با آموختن تواضع خواهید توانست از خودتان در برابر نفسهای دیگران محافظت کنید.
آنگاه زیاد به شما آسیب نمیزنند. شما یک انسان متواضعاید. اگر خودخواه باشید مجبورید بارها و بارها آسیب ببینید. نفس خیلی حساس است
بنابراین شما نفسهای خود را با پردهای از تواضع میپوشانید.
این کمک میکند، نوعی نرمی به شما می دهد. ولی شما را متحول نمیکند.
کار من، عبارت است از تحول.
این یک مدرسه کیمیاگری است.
من میخواهم شما را از ناآگاهی به آگاهی متحول کنم، از ظلمت به نور. من نمیخواهم به شما شخصیت بدهم فقط میتوانم به شما هشیاری درونی بدهم.
من از شما میخواهم لحظه به لحظه زندگی کنید نه بر طبق یک الگوی تنظیم شده توسط من یا جامعه، کلیسا یا حکومت.
من از شما میخواهم بر اساس شعله کوچک هشیاری خودتان زندگی کنید بر اساس آگاهی خودتان برای هر لحظه پاسخگو باشید.
شخصیت یعنی شما برای همه مسائل
زندگی پاسخهایی معین حاضر آماده دارید. بنابراین هروقت موقعیتی پدیدار میشود، شما بر اساس الگو
پاسخ میدهید. چون شما بر اساس
جوابهایی حاضر آماده پاسخ میدهید، این یک پاسخ درست نیست، یک عکسالعمل است.
آدم باشخصیت عکسالعمل نشان میدهد، انسان آگاه پاسخ میدهد.
او موقعیت را درک میکند، واقعیت را
آنطور که هست میسنجد و بر اساس آن سنجش عمل میکند.
آدم باشخصیت مکانیکی است مثل روبات کار میکند. او کامپیوتری در ذهنش دارد پر از اطلاعات. هر چیزی از او بپرسید پاسخی حاضر آماده از کامپیوتر او خارج میشود. انسان آگاه به سادگی در لحظه عمل میکند نه بر اساس گذشته و حافظه. پاسخ او زیبایی طبیعی بودن دارد و پاسخ او به موقعیت درست است.
آدم باشخصیت همیشه کم میآورد چون زندگی دائماً تغییر مییابد هیچوقت یکسان نیست، پاسخ های شما همیشه یکسان است. آنها هرگز رشد نمیکنند نمیتوانند رشد کنند، مردهاند. به شما در کودکی چیزی گفته شده همانجا مانده است...
#اشو
#برگردان : محسن خاتمی
@oshoi
19 922
شاگرد از طریق ذهن و دانش با آموزگار ارتباط برقرار میکند و میتواند اطلاعات و نظریههای بسیاری بیاموزد، اما ممکن است با وجود دانستن دربارهی همهچیز، خودش را نشناسد. مرید از طریق قلب نزدیک میشود؛ رابطهی او با استاد بر پایهی عشق، اعتماد و سرسپردگی است. استاد صرفاً چیزی آموزش نمیدهد، بلکه کیفیتی از زندگی، حقیقت و سرور را منتقل میکند.
دانش ذهنی اگر بدون شناخت خویش باشد، مانند خانهای بدون پایه است. انباشتن دانش میتواند ایگو را تقویت کند و انسان را گرفتار غرور، مدرک، اطلاعات و دانستهها سازد. در مقابل، مرید باید ایگو و وابستگی به هر نوع انباشت، چه پول و چه دانش، را رها کند. مریدی به معنای تسلیم شدن ایگو و ورود به کیفیتی از عشق است که در نهایت به سرسپردگی و دعا تبدیل میشود.
داستان دانیال و شیرها نمادی از حقیقتجویی و برخورد جامعه با انسانهای حقیقتطلب است. جامعهای که بر دروغ، عادت و منافع تثبیتشده بنا شده، معمولاً در برابر کسی که حقیقت را دنبال میکند مقاومت میکند. داستان بودا و فیل دیوانه نیز نمادی از این است که گاهی حتی حیوانات از انسانهایی که خود را عاقل میدانند، مهربانتر و انسانیتر رفتار میکنند. این داستانها لزوماً بهعنوان وقایع تاریخی اهمیت ندارند، بلکه حقیقتی نمادین و جاودانه را بیان میکنند.
مواجهه با فشار و آزار به خاطر حقیقت میتواند انسان را عمیقتر و استوارتر کند. هرچه تعهد به حقیقت بیشتر شود، انسان بیشتر در آن ریشه میدواند و به مرکز درونی خود دست پیدا میکند.
پیام اساسی بودا، یعنی «برای خودت چراغی باش». گنج حقیقی، پیروزی حقیقی و نور حقیقی در بیرون نیستند؛ در درون انسان قرار دارند. مراقبه یعنی مشاهدهی افکار، احساسات، بدن و اعمال و رسیدن به این تشخیص که هیچکدام از اینها «خود» نیستند، بلکه همه مورد مشاهده قرار میگیرند و انسان شاهد آنهاست.
با عمیقتر شدن مشاهده، همهی موضوعات کنار گذاشته میشوند و در نهایت آگاهی متوجه خودِ آگاهی میشود. این چرخش درونی، لحظهی شناخت خویش است؛ لحظهای که حقیقت، آزادی، سعادت و خداگونگی بهطور مستقیم تجربه میشوند. پس از آن، انسان همچنان در جهان زندگی میکند، اما دیگر وابسته و گرفتار آن نیست؛ در جهان است، اما از آن رهاست.
مراقبه نباید با غم، خشکی و جدیت اشتباه گرفته شود. دین و مراقبهی حقیقی باید با شادی، رقص، آواز، عشق، زندگی و جشن همراه باشد. دین نباید پناهگاهی برای شکستخوردگان و ناامیدان باشد، بلکه باید برای انسانهایی باشد که میخواهند زندهتر و آگاهتر زندگی کنند.
مراقبه همچنین نوعی کیمیاگری درونی معرفی میشود؛ فرایندی که انرژیهای خام انسان را به شکلهای والاتر تبدیل میکند:
خشم به شفقت، حرص به بخشندگی، شهوت به عشق و عشق به دعا تبدیل میشود.
انسان موجودی کامل و تمامشده نیست؛ بلکه موجودی دارای ظرفیت و امکان رشد است. مانند طلایی که باید پالایش شود یا الماسی که در ابتدا شبیه سنگی معمولی است، انسان نیز ممکن است در ظاهر گرفتار خشم، حرص، نفرت و شهوت باشد، اما در درون خود ظرفیت پاکی، معصومیت، عشق، خرد و خداگونگی را دارد.
مشکل اصلی این است که انسان معمولاً به دنبال چیزهای دور میرود و نزدیکترین حقیقت، یعنی وجود خودش را نادیده میگیرد. همانطور که برخی افراد تمام عمر کنار برج لندن یا تاجمحل زندگی میکنند اما هیچگاه از آنها دیدن نمیکنند، انسان نیز چیزی را که از همه به او نزدیکتر است، یعنی وجود درونی خود، نادیده میگیرد.
حقیقت، گنج و نور حقیقی در درون انسان قرار دارد. راه رسیدن به آن، انباشتن دانش و جستوجوی بیرونی نیست؛ بلکه رها کردن ایگو، کنار گذاشتن وابستگیها، مشاهدهی درونی و عمیق شدن در مراقبه است.
مراقبه، راه تبدیل انسان بالقوه به انسان بالفعل است؛ راهی برای تبدیل انرژیهای خام به عشق، آگاهی و سرور و برای کشف آن چیزی که از ابتدا در درون انسان وجود داشته است.
#اشو
#باد_طلایی
خلاصه فصل یازدهم
@oshoi
19 922
ما همه از همدیگر عشق می خواهیم دوستان از دوستان عشق میخواهند
ما همه از کسی دیگر عشق می خواهیم
بدون این درک که آن دوستی که ما از او عشق خواسته ایم، خودش از شما عشق میخواهد. شما مانند دو گدا هستید که روبروی هم ایستاده اید و کاسه ی گدایی همدیگر را می کشید.
تا زمانی که کسی عشق بخواهد،
او قادر به عشق دادن نخواهد بود
زیرا عشق خواستن نشان دهنده ی این است که:
درون او چشمه ی عشق وجود ندارد وگرنه چرا باید عشق را از بیرون بخواهد؟
فقط کسی که فراتر از نیاز به عشق خواهی رفته باشد، میتواند عشق دهد.
عشق سهیم کردن است، نه گدایی کردن عشق امپراطور است، گدا نیست.
عشق فقط دادن را می شناسد،
او چیزی از خواستن نمی داند.
ما عشق را میشناسیم؟
عشقی که درخواست می شود،
نمی تواند عشق باشد.
و به یاد بسپار:
کسی که عشق را درخواست می کند، هرگز نخواهد توانست در این دنیا عشق را به دست آورد.
یکی از اساسی ترین قوانین،
یکی از ابدی ترین قوانین زندگی،
این است که کسی که درخواست عشق می کند، هرگز آن را به دست نمی آورد ، هرگز....
عشق تنها به در خانه ای می آید که در آنجا #خواهش_عشق ناپدید شده باشد. عشق شروع به بارش بر خانه ی کسی می کند که درخواست عشق را متوقف کرده است.
اما بر خانه ی کسی که همچنان درخواست عشق می کند، بارانی نخواهد بارید. عشق از قلبی که درخواست عشق می کند، جریان نمی یابد.
قلب درخواست کننده آن نوع پذیرش را ندارد که به عشق امکان ورود دهد.
فقط یک قلب سهیم کننده، یک قلب دهنده نوعی پذیرش را در خود دارد تا عشق به درش بیاید و بگوید:
در را باز کن! من آمده ام.
تاکنون عشق بر در ما کوبیده است؟
نه، زیرا تا به حال قادر به دادن عشق نبوده ایم.
و این را نیز به یاد داشته باش که:
هر آنچه که ما می دهیم به ما باز می گردد.
یکی از قوانین ابدی این است که هرچه بدهیم به ما باز می گردد.
کل جهان چیزی جز یک اکو نیست.
ما تنفر می دهیم،
و تنفر به ما باز می گردد.
ما خشم می دهیم،
و خشم به ما باز می گردد.
ما ازدیگران سوء استفاده می کنیم
و سوء استفاده به ما باز می گردد.
ما خار پخش می کنیم،
و خار به ما باز میگردد.
هرآنچه که می دهیم، به ما باز میگردد، آن در راه های بی پایان به ما باز میگردد.
و اگر عشق را سهیم کنیم،
آنگاه عشق در راه های بی پایان به ما می رسد.
اگر عشق در شمار راه های بی حد به ما نرسد، بدان که ما عشق نداده ایم .
#اشو
#کتاب_سفر_درونی
@oshoi
19 922
عشقٍ ابدی
عشق می تواند در دو بُعد مختلف وجود داشته باشد:
افقی یا عمودی.
ما با عشق از نوع افقی آشنا هستیم؛ یعنی عشق در بُعد زمان. در حالی که بعد عمودی نمایانگر وادی ابدیت و جاودانگی است.
اشتياق موجود در قلب، تو، برای تداوم و پایداری نیست، تو دچار سوء تعبیر شده ای. ولی این سوء تعبير تقريباً فراگیر است، زیرا معیار سنجش ما، محدود به بُعد زمان است و در این بُعد تنها دو امکان وجود دارد:
هر پدیده ای، یا لحظه ای و گذرا است یا مداوم و پایدار ولی خود تداوم نیز به لحظه های بسیاری است که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و هر کدام شروع و پایانی دارند. بنابراین تداوم، ابدی نیست؛ نمی تواند باشد. هیچ چیز در بعد زمان ابدی نیست. آن چیز که در زمان متولد می شود، محکوم به مرگ در زمان است. اگر آغازی است، حتما پایانی هم هست.
عشق تو نیز دارای شروع است و در لحظه ای خاص از زمان آغاز می شود - پس بنابراین بایستی پایان یابد، حال این پایان می تواند دیرتر یا زودتر به وقوع بپیوندد. اگر سریع پایان یابد، اسم آن را لحظه ای و گذرا می گذاری؛ اگر به پایان رسیدن آن قدری بیشتر به طول بینجامد، آن را پایدار و مداوم تصور می کنی. ولی این تداوم نیز قلب تو را ارضا نمی کند، زیرا قلب در آرزوی چیزی است که به هیچ وجه پایانی بر آن نباشد، چیزی که برای همیشه باشد. این آرزو، در حقیقت آرزوی رسیدن به خداست؛ "خدا" نامی دیگر برای عشق ابدی است
ولی ذهن هیچ چیز از ابدیت نمی داند.
در قلب اشتیاق به ابدیت موج می زند؛ اما قلب همیشه توسط ذهن تفسیر و تعبیر می شود. عشقی که ذهن آدمی می شناسد، یا بسیار کوتاه مدت و با قدری طولانی مدت است. ولی حتی اگر عشق مدت بیشتری دوام یابد، ترس از دست رفتن و پایان یافتن این عشق همیشه وجود خواهد داشت؛ این ترس کاملا بجا است، زیرا پایان چنین عشقی، محرز و قطعی است.
قلب صحبت از ابدیت می کند، ولی ذهن آن را تداوم تعبیر می کند. سوء تعبیری که به آن دچار شده ای همین جاست.
اشتیاق قلب تو برای طی طریق در بعد عمودی است، یعنی در بُعد مراقبه.
اشتياق، موجود در قلب تو احمقانه نیست؛ مشکل این است که تو آن را اشتباه درک کرده ای. قلب تو در حقیقت به دنبال عشقی است که زاییده مراقبه باشد، نه ایده ذهن؛ این دقیقاً همان عشقی است که من همیشه از آن صحبت می کنم. این همان عشقی است که عیسی مسیح از آن صحبت می کرد. این عشق، الهی است. این عشق، زمینی نیست. عشق زمینی تو نمی تواند الهی باشد. عشق زمینی پدیده ای است مربوط به ذهن، مربوط به بیولوژی، فیزیولوژی و روانشناسی؛ ولی ابدی نیست.
#اشو
عشق، رقص زندگی
@oshoi
19 922
انسان تنها از طریق مراقبه میتواند به حقیقت برسد؛ زیرا حقیقت چیزی نیست که ذهن بتواند آن را بشناسد. ذهن میتواند دربارهٔ حقیقت فکر و نظریهپردازی کند، اما همیشه در اطراف آن میچرخد و هرگز به مرکز نمیرسد. ذهن برای ارتباط با دیگران و زندگی در جهان بیرونی لازم است، اما حقیقت، خودِ وجود انسان است و تنها زمانی آشکار میشود که ذهن آرام گرفته و انسان وارد سکوت و بیذهنی شود.
مراقبه یعنی روی آوردن به درون. ذهن باید خدمتکار انسان باشد، نه ارباب او. در مرکز وجود، افکار، خواستهها و تخیلات کنار میروند و تنها آگاهی باقی میماند. در آن حالت، انسان حقیقت را نه بهعنوان یک فکر یا نتیجهگیری، بلکه بهصورت یک تجربهٔ مستقیم درمییابد. وقتی حقیقت تجربه شود، زندگی انسان نیز تغییر میکند؛ زیرا کسی که حقیقت خود را شناخته، دیگر نمیتواند بهراحتی دروغین و غیر اصیل زندگی کند.
دروغ، زندگی را پیچیده میکند. یک دروغ به دروغهای بیشتری نیاز دارد تا از آن دفاع شود و بهتدریج تمام زندگی انسان به شبکهای از تناقضها و محاسبات تبدیل میشود. اما حقیقت ساده است و نیازی به دفاع ندارد. انسانی که در حقیقت زندگی میکند، مجبور نیست دائماً به خاطر بیاورد چه گفته یا چه کرده است. سادگی و صداقت، زمینهٔ ظهور آرامش و سرور هستند.
برای رسیدن به این حالت باید ذهن را کنار گذاشت. ابتدا لحظههایی کوتاه از سکوت و بیذهنی ظاهر میشوند؛ سپس این فاصلهها بیشتر و عمیقتر میشوند تا جایی که سکوت درونی حتی در میان شلوغی و فعالیتهای روزمره نیز مانند جریانی زیرین ادامه پیدا میکند. انسان میتواند آن را احساس کند، زیباییاش را ببیند و شیرینیاش را بچشد.
حقیقت چیزی نیست که در جایی بیرون از انسان پیدا شود؛ حقیقت از ابتدا در وجود او حاضر است. سانیاس در این معنا، تصمیم و تعهدی آگاهانه برای یافتن حقیقت خویش است؛ اینکه انسان زندگی خود را به سفر درونی اختصاص دهد و چیزهای غیرضروری را کنار بگذارد.
حقیقت دیگران نیز نمیتواند حقیقت تو باشد. حقیقت بودا، عیسی یا زرتشت، اگر فقط تکرار شود، همچنان متعلق به ذهن است. وقتی ذهن کنار گذاشته میشود، انسان از گذشته، تاریخ، جامعه و باورهای به ارث رسیده فاصله میگیرد و برای نخستین بار با وجود اصیل خودش روبهرو میشود.
مراقبه فقط حقیقت را آشکار نمیکند؛ آزادی، آگاهی، سرور و حتی احساس جاودانگی را نیز به همراه دارد. آزادی واقعی فقط آزادی سیاسی یا بیرونی نیست. تا زمانی که انسان اسیر خواستهها، حرص، حسادت، مالکیت، ترس، مقایسه و رقابت باشد، در واقع آزاد نیست. این خواستهها مانند زنجیرهای نامرئیاند؛ چون دیده نمیشوند، انسان حتی ممکن است تصور کند آزاد است، در حالی که در اسارت زندگی میکند.
وقتی خواستهٔ دائمی برای «بیشتر» از بین میرود، انسان برای نخستین بار آزادی را تجربه میکند و میآموزد از آنچه اکنون دارد لذت ببرد. از نگاه اوشو، دو نوع انسان وجود دارد: کسانی که همیشه در انتظار چیز بیشتری هستند و لذت زندگی را به آینده موکول میکنند، و کسانی که از همین لحظه و آنچه اکنون در اختیارشان است لذت میبرند.
دستهٔ اول افقی زندگی میکنند؛ همیشه در حال دویدن، عجله و رسیدن به آیندهاند و به همین دلیل چیزهایی را که همین حالا در اطرافشان وجود دارد از دست میدهند. اما کسی که در لحظه زندگی میکند، عمودی زندگی میکند؛ یعنی در عمق رشد میکند. همانطور که هرچه ریشهٔ درخت عمیقتر باشد، شاخههایش میتوانند بالاتر بروند، انسان نیز هرچه عمیقتر در وجود خودش فرو رود، به ارتفاعات بیشتری از شادی و آگاهی دست پیدا میکند.
مراقبه انسان را به چنان تمامیتی میرساند که میتواند هم به عمیقترین لایههای وجودش دست پیدا کند و هم قلههای بالای سرور و آگاهی را تجربه کند. این همان آزادی واقعی است: آزادی برای بودن، و آزادی برای کامل و تمام بودن.
مراقبه همچنین نگرش انسان به زندگی را تغییر میدهد. انسان مراقبهگر زندگی را بیش از حد جدی نمیگیرد؛ زندگی را مانند بازی و رؤیایی زیبا میبیند و هر کاری را با تمامیت انجام میدهد، اما بدون سنگینی و جدیت بیمارگونه. موفقیت و شکست دیگر او را بههم نمیریزند. اگر موفق شود، خوب است و اگر شکست بخورد، باز هم خوب است. او در هر دو حالت متعادل و در مرکز وجود خود باقی میماند.
به این معنا، مراقبه انسان را به مرکز گردباد تبدیل میکند؛ زندگی در اطرافش در حرکت است، اما در درون او سکوت و ثبات وجود دارد. حتی مرگ نیز برای چنین انسانی به بخشی از نمایش هستی تبدیل میشود.
حقیقت، آزادی و سرور در بیرون از انسان نیستند؛ در درون او هستند. راه رسیدن به آنها، کنار گذاشتن سلطهٔ ذهن و رفتن به سوی سکوت، آگاهی و بیذهنی است. حقیقت بسیار دور نیست؛ در واقع تنها یک جهش از ذهن به بیذهنی فاصله دارد.
#اشو
#باد_طلایی
خلاصه فصل دهم
@oshoi
19 922
عصارۀ تمامی نیایش ها، سفر کردن به ورای تاریکی است.
عصاره تمامی مذاهب آموزش این نکته است که:
چگونه میتوان به ورای تاریکی سفر کرد.
نفس تاریک است ولی روح روشن است.
روح در پی لایه های نفس پنهان گشته است. باید عمیقاً به درون خود سفر کنید. درست مثل کندن یک چاه، باید لایه های مختلف سنگ و خاک را بکنید تا به آب تازه برسید. به همین صورت لایه های مختلف نفس را باید پشت سر گذاشت تا روزی ناگهان وجود انسان از روشنایی روح منور گردد.
تجربه آزادی و رهایی چیزی نیست جز همین روشنایی.
نور باید از درون تاریکی آزاد گردد.
روح باید از زندان نفس رها شود.
همیشه به یاد داشته باشید که شما بخشی از هستی الهی هستید، بنابراین، هرگز از خداوند جدا نیستید. حتی اگر بخواهیم از خدا جدا باشیم نیز این امکان وجود ندارد. تنها چیزی که در این هستی غیر ممکن است جدایی از خداوند است. میتوانیم باور کنیم که از او جدا هستیم، ولی این تنها یک بارو خواهد بود و حقیقتی ندارد. میتوان این گونه فکر کرد، میتوان براساس این ایده زندگی کرد که ما جدا هستیم، ولی در این حقیقت که:
ما با خداوند یگانه هستیم تغییری ایجاد نمی شود.
#اشو
عشق، رقص زندگی
@oshoi
19 922
#سوال_از_اشو
چرا عیسی همیشه با «مردم عادی» (تودهها) از طریق «تمثیل و داستان» سخن میگفت؟
#پاسخ
عیسی به شاگردانش توضیح میدهد که یک تمثیل مانند یک «دانه» است. مردم عادی آمادگی رویارویی مستقیم با حقیقت را ندارند، بنابراین حقیقت باید در پوشش یک داستان سرگرمکننده به آنها داده شود. آنها داستان را میشنوند و لذت میبرند،
اما در واقع یک بذرِ آگاهی بدون مقاومت وارد قلبشان میشود. این بذر آنجا میماند تا روزی که فرد به بلوغ و آگاهی برسد، و آنگاه بذر میشکفد و حقیقتِ پنهانِ تمثیل، خود را نشان میدهد.
تمثیل مانند الماسی است که در دل لایههای یک پیاز پنهان شده باشد.
#اشو
بیا مرا پیرو باش(تفسیر اشو از آموزههای مسیح)
@oshoi
