هدفٍ زندگی
مردم اطراف خودت را تماشا کن:
آنان آدمهای آهنی شدهاند. آنان همان چیزها را بارها و بارها و بارها تکرار میکنند.
هر صبح، هر شب در همان شیار حرکت میکنند؛ و البته مرده بهنظر میرسند. هیچ برقی در چشمانشان نیست؛ هیچ درخششی از نور در آنان نخواهی یافت.
بودا این تکرارِ همیشگی را چرخ، سانسار Sansar میخواند. بیرونزدن از این چرخه، بیرون آمدن از این شیار، نیروانا Nirvana است.
زندگی، بازیِ بازیهاست، بازی نهایی است.
اگر زندگی را بعنوان یک بازی بگیری و در موردش جدّی نشوی، معنای عمیق و عظیمی در آن هست. اگر ساده و معصوم باقی بمانی، این بازی بسیاری از چیزها را به تو خواهد بخشید.
تو زمانی یک ببر بودی، و زمانی یک صخره و زمانی یک درخت بودی و زمانی یک انسان شدی؛ گاهی یک مورچه بودی و گاهی یک فیل...
بودا میگوید تمام اینها بازی هستند.تو هزاران نقش را بازی کردهای تا:
زندگی را در تمام صورتهای آن بشناسی
با درگیرشدن در بازیهای پشتِ سرهم، بازیکن تمام استحالهها permutations و فرگشتهای مادّه را در روند تکامل تجربه میکن،
این هدف زندگی است.
وقتی همچون یک درخت وجود داری، زندگی را در یک تجلّی آن میشناسی. هیچکس دیگر جز آن درخت نمیتواند آن را بشناسد. درخت بینش خودش را دارد. وقتی ابرها در آسمان جمع میشوند و یا خورشید میدرخشد و یارنگینکمانی در آسمان هست، فقط آن درخت میداند که چگونه احساس کند. درخت ادارک خاص خودش را دارد. وقتی نسیم از کنارش میگذرد، فقط درخت میداند که چگونه تحت وزش آن قرار بگیرد. وقتی پرندگان شروع به خواندن میکنند، فقط درخت آن را میشناسد، فقط آن درخت برای آن نوا و موسیقی گوش شنوا دارد. درخت راهی است برای شناخت زندگی ــ راه مخصوص خودش. فقط درخت آن را میشناسد.
یک ببر راه دیگری برای شناخت زندگی دارد؛ بازی دیگری را بازی میکند. مورچه یک بازی کاملاًمتفاوت دارد….
میلیونها بازی وجود دارد.
تمام این بازیها مانند کلاسهای درس یک دانشگاه هستند.
تو از هر کلاس گذر میکنی و چیزی میآموزی. آنگاه به کلاس دیگر میروی.
انسان آخرین نقطه است.
اگر تمام درسهای زندگی را آموخته باشی و درس انسان بودن را گرفته باشی، فقط آنوقت است که قادر خواهی بود تا به خودِ مرکز زندگی حرکت کنی. آنوقت قادر به شناخت خداوند خواهی بود، یا که نیروانا را بشناسی.
تو توسط تمام این بازی ها سعی داشتهای به خداوند نزدیک شوی ـــ از راهها و جهتهای مختلف، بهشیوههای متفاوت و با ادراکهای گوناگون. ولی هدف همان است ــــ که هرکسی سعی دارد تا حقیقت را بشناسد:
راز زندگی در چیست؟
ما چرا اینجا هستیم و من کیستم؟
و این چیست که پیوسته به بودن ادامه میدهد؟
فقط یک راه برای شناخت حقیقت وجود دارد و آن راهِ وجودین و بودش است
ولی اگر مانند یک سومنامبولیست somnambulist، کسی که در خواب راه میرود، از یک کلاس به کلاس دیگر بروی، ناهشیار… از یک کلاس به کلاسی دیگر کشانده شوی و عامداً و آگاهانه حرکت نکنی، حقیقت را از دست خواهی داد.
اینگونه است که بسیاری از مردم به نقطهی انسانبودن میرسند ولی نمیتوانند هیچ خدایی را ببینند! این فقط نشان میدهد که آنان درسها را ازدست دادهاند، از آموختن درسهایشان پرهیز کردهاند. آنان در کلاس حضور داشتند ولی نکته را نگرفتند. وگرنه هرموجودی که به مرحلهی انسانبودن رسیده باشد، باید که فردی بادیانت و با حقیقت باشد.
انسانبودن و بادیانتبودن باید مترادف همدیگر شوند. آنها اکنون مترادف نیستند. مردمان بسیار کمی بادیانت هستند. منظورم از انسان بادیانت کسی نیست که هر یکشنبه به کلیسا برود. منظورم کسی نیست که مسیحی، مخمدی،هندو، جین یا بودیست باشد. منظورم از دیانت هیچ سازماندهی مذهب و دین سازمانیافته شده نیست.
وقتی میگویم “بادیانت” منظورم کسی است که:
آگاه باشد زندگی سرشار از فراسو است….
که هرشکل از حیات به چیزی که بزرگتر از زندگی است منتهی میشود….
که هر گام تو را به خداوند، به حقیقت، به نیروانا و به آزادی هدایت میکند….
که چه بدانی و چه ندانی، تو به سمت آن پرستشگاه غایی در حرکت هستی.
وقتی فرد در عمق درونش چنین احساسی داشته باشد، آنوقت او فردی بادیانت است. شاید به کلیسا برود و شاید نرود؛ این بیربط است. شاید خودش را یک مسیحی یا یک محمدی یا یک هندو بخواند و شاید هم نخواند؛ اینها بیربط هستند. شاید به سازمانی تعلق داشته باشد و شاید تعلق نداشته باشد ـــ ولی او به خداوند تعلق دارد
و وقتی میگویم “خدا” یادتان باشد که منظورم از خدا،
آنچه که در فراسو هست، است
#اشو
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل سوم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi